چيدن ميوه ممنوع
نويسنده: شاهين شجري کهن
نويسنده: شاهين شجري کهن
کارگردان: آرش سجادي حسيني
فيلم نامه: امير عباس پيام [ ناظر فيلم نامه: اکبر صفر زاده]
مدير فيلم برداري: عليرضا زرين دست
صدا بردار: اصغر آب گون
طراح صحنه و لباس: بابک پناهي
طراح چهره پردازي: مهرداد مير کياني
تدوين: مهدي مهرنيا [سرپرست تدوين: آرش معيريان]
موسيقي: محمد مهدي گورنکي
بازيگران: مهرداد صديقيان، شايسته ايراني، قربان نجفي، ليدا عباسي، رضا رويگري، يوسف مراديان و حامد بهداد
تهيه کننده: مؤسسه شهيد آويني
80 دقيقه
مشاور کارگردان: کيانوش عياري. مدير برنامه ريزي: مصطفي سلطاني. دستيار اول کارگردان: اميرحسين عسکري. منشي صحنه: مريم اوليايي آب کنار. دستياران دوم کارگردان: حميد نجفي، مصطفي آقامحمدلو. تدوين و کارگرداني پشت صحنه: امير عزيزي. دستيار اول فيلم بردار: کورش سيگارودي. دستيار طراح صحنه و لباس: سعيد رحيمي. اجراي چهره پردازي: طاهره مهدوي، خليل نظري، بهروز جان سپاه. دستيار تدوين: حجت سعيدي نيا. گروه فيلم برداري: بهروز طاهري، بهروز سليماني، ميلاد حسيني، محسن رحيميان، مجيد يادگاري. مجري طرح: مصطفي سلطاني. مديرتوليد: مجتبي اميني. مشاور توليد: حسن مصطفوي. جانشين توليد: روح الله کاظم زاده. دستيار توليد: خشايار بزرگي، علي عسگريان، مسعود اموري، رضا قنبري، مدير صحنه: مهدي اوين. دستيار صحنه: مهسا طباطبايي. دستيار لباس: شادي رستگار. دکور: مهدي اکبري، حسين بيرامي. گروه صدا: امير ابراهيم زاده، حميدرضا محمديان، احسان نوبخت. خواننده: رضا رويگري. جلوه هاي ويژه: مهدي ذاکري. مدير امورمالي: الهه باقري. دستيار امورمالي: سارا شريفيان. مشاور انتظامي: سرهنگ محمد مزيناني. مسئول هنروران: شيدا قشقايي. برق: کريم جهان بخش. سينه موبيل: حميد عليزاده. ويولن، ويولن سلو: علي جعفري پويان. ويولن: ميثم مروستي. ضبط موسيقي: استوديو مدرن، صادق نوري. آهنگ ساز سرود ماندگار ايران ايران: فريدون خشنود. تدارکات: عليرضا کوثري، جواد سيفي زاده، مهدي باقري، اسماعيل رباطي، نظير ميرزايي، صادق سال خورده. پذيرايي: مريم محمدولي. حمل نقل: فرشيد کريمايي، احمد خيري، احمد دهقان، ابوالقاسم نوروزي، جعفر دولتي، فريدون آب روش، احمد شجاعي، علي محلاتي، مسئول سلاح: مصطفي بيات. چاپ و لابراتوار: مرکز خدمات صنايع فيلم ايران. اپتيک: استوديو فيلم ساز. تبديل: استوديو کنکاش، علي نجفي. ساير بازيگران: محمود راسخ فر، ستاره پسياني، عليرضا شيخ الاسلامي، امير عزيزي، اشکان سهيلي، پريسا افسرپور، وحيد نظري، سوگند قلي زاده، محمدولي شلال وند، عليرضا شلال وند، عباس نجيب، اکبر سعادت، امير رزاقي، يگانه احقاقي، سهي بانو ذوالقدر، توماج بختياري، اسماعيل رباطي، فريدون رحيم زاده، فرزاد احدي، ابوالقاسم نوروزي، مسعود اميري، مهدي باقري، جواد سيفي زاده، عباس چشمه، رعنا زاهدي، پگاه افتخاري، پريسا قره داغي، فريدا متحديان، شاهرخ اسفندياري، طاهره رونقي، ترنم رسولي، اصغر طالبي، منيژه لشکري نيک، ميلاد دودانگه، بيتا مؤمني، ثريا اورنگ، امير رزاقي، يلدا شاکري، محمدرضا بهمن يار، حسن مرادي، جواد شالو، طيبه عبدالله زاده، محسن پيري، مجتبي فتحي، عذرا بيگ زاده، سعيد حسني، جعفر حيدري، حميد سالار، احمد موسوي، يحيي باقري، پروين فرخنده کلام، عليرضا مرداني، سونيا کريمي، اميرحامد مستولي نيا، ناصر محسني، محسن رحيميان، عليرضا خادميان، محمد قرباني. پخش از جوزان فيلم.
آزاده( شايسته ايراني) دختري نوجوان است که به اقتضاي سنش با هنجارهاي جامعه و قيدهاي اخلاقي خانواده اش سر ناسازگاري دارد. او به دليل سرعت غيرمجاز و صداي بلند موسيقي، حين رانندگي با اتومبيل مدل بالاي پدرش بازداشت مي شود. در غياب پدر، مادر آزاده به کلانتري مي آيد و دخترش را از بازداشت درمي آورد. رابطه آزاده با مادرش پرتنش است و مدام متلک بار يکديگر مي کنند. در بازگشت از کلانتري آزاده مي بيند که ضبط اتومبيل را دزديده اند، بنابراين براي تهيه سيستم صوتي جديد به مغازه بابک( حامد بهداد) مي رود. در آن جا آزاده و بابک برخوردي عصبي با هم دارند و آزاده با ناراحتي سيگار مي خرد و به زيرزمين تنهايي خودش پناه مي برد. در آن جا آزاده دفترچه خاطراتي قديمي را پيدا مي کند و کنجکاومي شود که از طريق ميکروفن راديوي قديمي، شعرهاي دفترچه را بخواند. در همين زمان ناگهان صداي پسر جواني را از راديو مي شنود که از او مي خواهد خودش را معرفي کند. آزاده هراسان زيرزمين را ترک مي کند اما در روزهاي بعد از طريق راديو با پسر جوان که حاتم نام دارد( مهرداد صديقيان) ارتباط برقرار مي کند و در کمال حيرت متوجه مي شود که حاتم در سال 1357 زندگي مي کند و دفترچه حاوي خاطرات او از روزهاي مبارزه عليه رژيم شاه است. آزاده ماجرا را براي بابک تعريف مي کند، ولي بابک باور نمي کند و آن را به پاي توهم ناشي از مصرف مواد مخدر مي گذارد. آزاده کم کم با حاتم دوست مي شود و مي فهمد که هر دو در جهان هايي موازي زندگي مي کنند. به اين ترتيب با استفاده از نوشته هاي دفترچه، حاتم را راهنمايي مي کند و از اتفاقات پيش رو به او خبر مي دهد. مثلاً از او مي خواهد که آن شب از خانه بيرون نرود، چون اگر در راهپيمايي شرکت کند تير مي خورد و مجروح مي شود. از سوي ديگر حاتم در آخرين ماه هاي پاييز 57 در مبارزه عليه رژيم شاه شرکت دارد و پدرش که يک ارتشي بلندپايه است با حضور پسرش در خيابان ها مخالف است. حاتم از طريق موج راديوبازان آماتور اعلاميه هاي امام را براي مردم مي خواند و فريده دختر همسايه آنان که دل بسته حاتم است در کنار او در راه پيمايي ها شرکت مي کند. يک شب حاتم و دوستانش در روزهاي حکومت نظامي براي شعارنويسي از خانه خارج مي شوند و بر خلاف پيش بيني آزاده، داود دوست حاتم تير مي خورد، نه خود او. حاتم که آشفته است از پدرش کمک مي خواهد و او که پزشک ارتش است داود را مداوا مي کند، ولي مجبور مي شود همراه خانواده اش از آن محله به محله ديگري بروند. حاتم با آزاده خداحافظي مي کند و در آخرين لحظه آزاده به او مي گويد که دختر فريده است. در پايان آزاده در سال 87 و با سر و وضعي معقول تر از آن چه در آغاز ديده ايم در جست و جوي نشانه اي از حاتم است و زماني نشاني او را پيدا مي کند که حجله اش را جلوي در برپا کرده اند. مادر آزاده هم در مراسم حضور دارد.
البته تقريبا طبيعي و قابل پذيرش است که وقتي يک فيلم ساز ايراني مي خواهد در گونه تخيلي- فانتزي و بر اساس ايده اي مثل سفر در زمان فيلم بسازد نخستين گزينه اش الگوبرداري فيلمي خارجي باشد. چون حال و هواي اين گونه داستان ها متعلق به ما نيست و تجربه کار در اين فضاها را هم نداريم؛ در نتيجه الگوهاي مشخصي براي ساخت چنين فيلم هايي وجود ندارد و آسان ترين يا سرراست ترين مسير اين است که از يک نمونه خارجي الگو برداريم. حال ممکن است اين الگوبرداري با خلاقيت و ظرافت همراه باشد يا در سطح بازسازي نما به نما و تقليدي باقي بماند. اين ديگر به فيلم نامه نويس، کارگردان و ساير عوامل فيلم بستگي دارد و اتفاقاً همين نکته( ميزان خلاقيت در الگوبرداري از نمونه خارجي) مي تواند معيار منصفانه اي براي سنجش ميزان موفقيت فيلم باشد. موج سوم بر اساس فيلم معروف فرکانس( گريگوري هابليت،2000) ساخته شده و در عنوان بندي پاياني نيز از اين فيلم ياد شده است. کارگردان در ايراني کردن موقعيت ها مهارت به خرج داده و توانسته روابط بين شخصيت ها را با معادل هاي ايراني جايگزين کند. البته تصويري که از دختري جوان با تمايلات امروزي نشان مي دهد، قدري کليشه اي است که آن هم با توجه به محدوديت هاي موجود قابل توجيه است. شخصيت آزاده از آن تيپ جوانان سرکش و عصبي است که در اغلب فيلم ها و سريال هاي ايراني با يک سري عناصر ثابت تصوير مي شوند: موسيقي شلوغ غربي گوش مي دهند( راک يا متال)، با بزرگ ترها بي ادبانه صحبت مي کنند( با استفاده از واژه هاي امروزي کوچه و بازار)، حوصله نصيحت ندارند( فاصله ميان نسل ها) و لباس هاي عجيب و غريب مي پوشند( آن قدر اغراق شده که دليلش فقط اختلال اعصاب مي تواند باشد تا هر چيز ديگر). در اين ميان فقط لحظه هاي تنهايي آزاده، در زيرزمين که مثل ديوانه ها درامز مي نوازد و آواز مي خواند بامزه و طبيعي از کار درآمده است. شخصيت بابک با بازي حامد بهداد نيز کاملاً حاشيه اي است و در حاشيه قصه حضوري ناپايدار دارد. پيداست که اين شخصيت در ابتدا نقش چنداني در فيلم نامه نداشته و با توجه به حضور بازيگري سرشناس پررنگ شده است. طوري که در نيمه دوم فيلم خبري از بابک نيست و ارتباط او و آزاده روي هوا رها مي شود. البته اين اشکال در نحوه تزريق خرده داستان ها در فيلم نامه هم به چشم مي خورد. داستان موج سوم بيش تر يک موقعيت گسترش يافته است و هيچ فراز دراماتيک خاصي ندارد. يک سوم ابتدايي فيلم به تعريف رابطه بابک و آزاده و تمرکز روي سبک زندگي اين دو اختصاص يافته؛ با اين نيت که نشان دادن اين نوع صحنه ها مي تواند براي مخاطب جذاب باشد. ولي همه کشمکش ها و ظرايف زندگي اين دو شخصيت بي نتيجه مي ماند و تأثير چنداني در ادامه ماجراها ندارد. مثلاً سکانس چال کردن انگشتر( با توجه به اين که نتيجه اش را از همان ابتدا مي توان حدس زد) لازم نبود اين قدر مفصل برگزار شود. بافت ملودرام موج سوم خيلي دير شکل مي گيرد، اما گره پاياني داستان و فاش شدن اين واقعيت که آزاده دختر فريده است از لحاظ احساسي جالب و اثرگذار است.
اساساً بخش مهمي از فيلم نامه به زمينه چيني براي ارتباط آزاده و حاتم اختصاص يافته و وقتي اين دو از طريق راديو با هم ارتباط برقرار مي کنند، همه چيز در سطح متوقف مي ماند. حاتم مشغول مبارزه براي پيروزي انقلاب است و آزاده از طريق دست نوشته هاي حاتم مي توانند آينده را( براي او) پيش گويي کند. تصويري که کارگردان از روزهاي مبارزه نشان مي دهد در صحنه هاي کوچک داخلي قابل قبول و در صحنه هاي شلوغ خياباني ضعيف است. در بخش هاي تظاهرات خياباني از تانک استفاده شده که قاعدتاً آوردن آن به خيابان هاي تهران امروز کار پرزحمتي بوده. البته در استفاده از نماهاي تانک زياده روي نشده و در جاي خود به کار رفته که همين نکته باعث شده صحنه هاي شبانه حکومت نظامي تأثيرگذارتر باشد. بهترين لحظه خياباني فيلم جايي است که فيلم بردار با دوربين روي دست در کنار تانک مي دود و نماي سربالاي تانک نيمي از قاب را پر کرده است. سکانس هاي شعارنويسي حاتم و دوستانش نيز با دقت نورپردازي و اجرا شده، اما مهم ترين نقطه ضعف فيلم در بخش هاي خياباني، سياهي لشکرها هستند که حضور متقاعدکننده اي ندارند. استفاده اي که از جمعيت شده خام و بي حوصله است و حتي براي ثانيه اي شور و حرارت انقلابي را به تماشاگر نمي باوراند. البته موج سوم لحظه هاي خوبي هم دارد، که برخي از آن ها در خدمت پيش برد داستان نيستند و از حد تکه هاي سينمايي تجاوز نمي کنند. مثلا در صحنه ورود و خروج مادر آزاده به و از کلانتري، از پشت فنس ها گرفته شده و سايه لوله تفنگ يک سرباز روي پنجره افتاده تا حال و هواي منقبض و کنترل شده موقعيت به تماشاگر منتقل شود. کليپ افتتاحيه فيلم هم با ايده تدوين موازي کارهاي دو جوان در دو دوره تاريخي مختلف خوب اجرا شده و تمهيد درستي براي جهت دادن به ذهن مخاطب است که در طول فيلم بايد زندگي و آرمان هاي اين دو شخصيت را با هم مقايسه کند.
منبع: ماهنامه سينمايي فيلم شماره 413
کارگردان: آرش سجادي حسيني
فيلم نامه: امير عباس پيام [ ناظر فيلم نامه: اکبر صفر زاده]
مدير فيلم برداري: عليرضا زرين دست
صدا بردار: اصغر آب گون
طراح صحنه و لباس: بابک پناهي
طراح چهره پردازي: مهرداد مير کياني
تدوين: مهدي مهرنيا [سرپرست تدوين: آرش معيريان]
موسيقي: محمد مهدي گورنکي
بازيگران: مهرداد صديقيان، شايسته ايراني، قربان نجفي، ليدا عباسي، رضا رويگري، يوسف مراديان و حامد بهداد
تهيه کننده: مؤسسه شهيد آويني
80 دقيقه
مشاور کارگردان: کيانوش عياري. مدير برنامه ريزي: مصطفي سلطاني. دستيار اول کارگردان: اميرحسين عسکري. منشي صحنه: مريم اوليايي آب کنار. دستياران دوم کارگردان: حميد نجفي، مصطفي آقامحمدلو. تدوين و کارگرداني پشت صحنه: امير عزيزي. دستيار اول فيلم بردار: کورش سيگارودي. دستيار طراح صحنه و لباس: سعيد رحيمي. اجراي چهره پردازي: طاهره مهدوي، خليل نظري، بهروز جان سپاه. دستيار تدوين: حجت سعيدي نيا. گروه فيلم برداري: بهروز طاهري، بهروز سليماني، ميلاد حسيني، محسن رحيميان، مجيد يادگاري. مجري طرح: مصطفي سلطاني. مديرتوليد: مجتبي اميني. مشاور توليد: حسن مصطفوي. جانشين توليد: روح الله کاظم زاده. دستيار توليد: خشايار بزرگي، علي عسگريان، مسعود اموري، رضا قنبري، مدير صحنه: مهدي اوين. دستيار صحنه: مهسا طباطبايي. دستيار لباس: شادي رستگار. دکور: مهدي اکبري، حسين بيرامي. گروه صدا: امير ابراهيم زاده، حميدرضا محمديان، احسان نوبخت. خواننده: رضا رويگري. جلوه هاي ويژه: مهدي ذاکري. مدير امورمالي: الهه باقري. دستيار امورمالي: سارا شريفيان. مشاور انتظامي: سرهنگ محمد مزيناني. مسئول هنروران: شيدا قشقايي. برق: کريم جهان بخش. سينه موبيل: حميد عليزاده. ويولن، ويولن سلو: علي جعفري پويان. ويولن: ميثم مروستي. ضبط موسيقي: استوديو مدرن، صادق نوري. آهنگ ساز سرود ماندگار ايران ايران: فريدون خشنود. تدارکات: عليرضا کوثري، جواد سيفي زاده، مهدي باقري، اسماعيل رباطي، نظير ميرزايي، صادق سال خورده. پذيرايي: مريم محمدولي. حمل نقل: فرشيد کريمايي، احمد خيري، احمد دهقان، ابوالقاسم نوروزي، جعفر دولتي، فريدون آب روش، احمد شجاعي، علي محلاتي، مسئول سلاح: مصطفي بيات. چاپ و لابراتوار: مرکز خدمات صنايع فيلم ايران. اپتيک: استوديو فيلم ساز. تبديل: استوديو کنکاش، علي نجفي. ساير بازيگران: محمود راسخ فر، ستاره پسياني، عليرضا شيخ الاسلامي، امير عزيزي، اشکان سهيلي، پريسا افسرپور، وحيد نظري، سوگند قلي زاده، محمدولي شلال وند، عليرضا شلال وند، عباس نجيب، اکبر سعادت، امير رزاقي، يگانه احقاقي، سهي بانو ذوالقدر، توماج بختياري، اسماعيل رباطي، فريدون رحيم زاده، فرزاد احدي، ابوالقاسم نوروزي، مسعود اميري، مهدي باقري، جواد سيفي زاده، عباس چشمه، رعنا زاهدي، پگاه افتخاري، پريسا قره داغي، فريدا متحديان، شاهرخ اسفندياري، طاهره رونقي، ترنم رسولي، اصغر طالبي، منيژه لشکري نيک، ميلاد دودانگه، بيتا مؤمني، ثريا اورنگ، امير رزاقي، يلدا شاکري، محمدرضا بهمن يار، حسن مرادي، جواد شالو، طيبه عبدالله زاده، محسن پيري، مجتبي فتحي، عذرا بيگ زاده، سعيد حسني، جعفر حيدري، حميد سالار، احمد موسوي، يحيي باقري، پروين فرخنده کلام، عليرضا مرداني، سونيا کريمي، اميرحامد مستولي نيا، ناصر محسني، محسن رحيميان، عليرضا خادميان، محمد قرباني. پخش از جوزان فيلم.
آزاده( شايسته ايراني) دختري نوجوان است که به اقتضاي سنش با هنجارهاي جامعه و قيدهاي اخلاقي خانواده اش سر ناسازگاري دارد. او به دليل سرعت غيرمجاز و صداي بلند موسيقي، حين رانندگي با اتومبيل مدل بالاي پدرش بازداشت مي شود. در غياب پدر، مادر آزاده به کلانتري مي آيد و دخترش را از بازداشت درمي آورد. رابطه آزاده با مادرش پرتنش است و مدام متلک بار يکديگر مي کنند. در بازگشت از کلانتري آزاده مي بيند که ضبط اتومبيل را دزديده اند، بنابراين براي تهيه سيستم صوتي جديد به مغازه بابک( حامد بهداد) مي رود. در آن جا آزاده و بابک برخوردي عصبي با هم دارند و آزاده با ناراحتي سيگار مي خرد و به زيرزمين تنهايي خودش پناه مي برد. در آن جا آزاده دفترچه خاطراتي قديمي را پيدا مي کند و کنجکاومي شود که از طريق ميکروفن راديوي قديمي، شعرهاي دفترچه را بخواند. در همين زمان ناگهان صداي پسر جواني را از راديو مي شنود که از او مي خواهد خودش را معرفي کند. آزاده هراسان زيرزمين را ترک مي کند اما در روزهاي بعد از طريق راديو با پسر جوان که حاتم نام دارد( مهرداد صديقيان) ارتباط برقرار مي کند و در کمال حيرت متوجه مي شود که حاتم در سال 1357 زندگي مي کند و دفترچه حاوي خاطرات او از روزهاي مبارزه عليه رژيم شاه است. آزاده ماجرا را براي بابک تعريف مي کند، ولي بابک باور نمي کند و آن را به پاي توهم ناشي از مصرف مواد مخدر مي گذارد. آزاده کم کم با حاتم دوست مي شود و مي فهمد که هر دو در جهان هايي موازي زندگي مي کنند. به اين ترتيب با استفاده از نوشته هاي دفترچه، حاتم را راهنمايي مي کند و از اتفاقات پيش رو به او خبر مي دهد. مثلاً از او مي خواهد که آن شب از خانه بيرون نرود، چون اگر در راهپيمايي شرکت کند تير مي خورد و مجروح مي شود. از سوي ديگر حاتم در آخرين ماه هاي پاييز 57 در مبارزه عليه رژيم شاه شرکت دارد و پدرش که يک ارتشي بلندپايه است با حضور پسرش در خيابان ها مخالف است. حاتم از طريق موج راديوبازان آماتور اعلاميه هاي امام را براي مردم مي خواند و فريده دختر همسايه آنان که دل بسته حاتم است در کنار او در راه پيمايي ها شرکت مي کند. يک شب حاتم و دوستانش در روزهاي حکومت نظامي براي شعارنويسي از خانه خارج مي شوند و بر خلاف پيش بيني آزاده، داود دوست حاتم تير مي خورد، نه خود او. حاتم که آشفته است از پدرش کمک مي خواهد و او که پزشک ارتش است داود را مداوا مي کند، ولي مجبور مي شود همراه خانواده اش از آن محله به محله ديگري بروند. حاتم با آزاده خداحافظي مي کند و در آخرين لحظه آزاده به او مي گويد که دختر فريده است. در پايان آزاده در سال 87 و با سر و وضعي معقول تر از آن چه در آغاز ديده ايم در جست و جوي نشانه اي از حاتم است و زماني نشاني او را پيدا مي کند که حجله اش را جلوي در برپا کرده اند. مادر آزاده هم در مراسم حضور دارد.
1. زندگي شايد همين باشد: خيال
2. چه هاست در سر اين قطره محال انديش
3. خلاصه کن که به توصيف يار هم برسيم
البته تقريبا طبيعي و قابل پذيرش است که وقتي يک فيلم ساز ايراني مي خواهد در گونه تخيلي- فانتزي و بر اساس ايده اي مثل سفر در زمان فيلم بسازد نخستين گزينه اش الگوبرداري فيلمي خارجي باشد. چون حال و هواي اين گونه داستان ها متعلق به ما نيست و تجربه کار در اين فضاها را هم نداريم؛ در نتيجه الگوهاي مشخصي براي ساخت چنين فيلم هايي وجود ندارد و آسان ترين يا سرراست ترين مسير اين است که از يک نمونه خارجي الگو برداريم. حال ممکن است اين الگوبرداري با خلاقيت و ظرافت همراه باشد يا در سطح بازسازي نما به نما و تقليدي باقي بماند. اين ديگر به فيلم نامه نويس، کارگردان و ساير عوامل فيلم بستگي دارد و اتفاقاً همين نکته( ميزان خلاقيت در الگوبرداري از نمونه خارجي) مي تواند معيار منصفانه اي براي سنجش ميزان موفقيت فيلم باشد. موج سوم بر اساس فيلم معروف فرکانس( گريگوري هابليت،2000) ساخته شده و در عنوان بندي پاياني نيز از اين فيلم ياد شده است. کارگردان در ايراني کردن موقعيت ها مهارت به خرج داده و توانسته روابط بين شخصيت ها را با معادل هاي ايراني جايگزين کند. البته تصويري که از دختري جوان با تمايلات امروزي نشان مي دهد، قدري کليشه اي است که آن هم با توجه به محدوديت هاي موجود قابل توجيه است. شخصيت آزاده از آن تيپ جوانان سرکش و عصبي است که در اغلب فيلم ها و سريال هاي ايراني با يک سري عناصر ثابت تصوير مي شوند: موسيقي شلوغ غربي گوش مي دهند( راک يا متال)، با بزرگ ترها بي ادبانه صحبت مي کنند( با استفاده از واژه هاي امروزي کوچه و بازار)، حوصله نصيحت ندارند( فاصله ميان نسل ها) و لباس هاي عجيب و غريب مي پوشند( آن قدر اغراق شده که دليلش فقط اختلال اعصاب مي تواند باشد تا هر چيز ديگر). در اين ميان فقط لحظه هاي تنهايي آزاده، در زيرزمين که مثل ديوانه ها درامز مي نوازد و آواز مي خواند بامزه و طبيعي از کار درآمده است. شخصيت بابک با بازي حامد بهداد نيز کاملاً حاشيه اي است و در حاشيه قصه حضوري ناپايدار دارد. پيداست که اين شخصيت در ابتدا نقش چنداني در فيلم نامه نداشته و با توجه به حضور بازيگري سرشناس پررنگ شده است. طوري که در نيمه دوم فيلم خبري از بابک نيست و ارتباط او و آزاده روي هوا رها مي شود. البته اين اشکال در نحوه تزريق خرده داستان ها در فيلم نامه هم به چشم مي خورد. داستان موج سوم بيش تر يک موقعيت گسترش يافته است و هيچ فراز دراماتيک خاصي ندارد. يک سوم ابتدايي فيلم به تعريف رابطه بابک و آزاده و تمرکز روي سبک زندگي اين دو اختصاص يافته؛ با اين نيت که نشان دادن اين نوع صحنه ها مي تواند براي مخاطب جذاب باشد. ولي همه کشمکش ها و ظرايف زندگي اين دو شخصيت بي نتيجه مي ماند و تأثير چنداني در ادامه ماجراها ندارد. مثلاً سکانس چال کردن انگشتر( با توجه به اين که نتيجه اش را از همان ابتدا مي توان حدس زد) لازم نبود اين قدر مفصل برگزار شود. بافت ملودرام موج سوم خيلي دير شکل مي گيرد، اما گره پاياني داستان و فاش شدن اين واقعيت که آزاده دختر فريده است از لحاظ احساسي جالب و اثرگذار است.
4. بگو که رفتن ما را رسيدني هم هست؟
اساساً بخش مهمي از فيلم نامه به زمينه چيني براي ارتباط آزاده و حاتم اختصاص يافته و وقتي اين دو از طريق راديو با هم ارتباط برقرار مي کنند، همه چيز در سطح متوقف مي ماند. حاتم مشغول مبارزه براي پيروزي انقلاب است و آزاده از طريق دست نوشته هاي حاتم مي توانند آينده را( براي او) پيش گويي کند. تصويري که کارگردان از روزهاي مبارزه نشان مي دهد در صحنه هاي کوچک داخلي قابل قبول و در صحنه هاي شلوغ خياباني ضعيف است. در بخش هاي تظاهرات خياباني از تانک استفاده شده که قاعدتاً آوردن آن به خيابان هاي تهران امروز کار پرزحمتي بوده. البته در استفاده از نماهاي تانک زياده روي نشده و در جاي خود به کار رفته که همين نکته باعث شده صحنه هاي شبانه حکومت نظامي تأثيرگذارتر باشد. بهترين لحظه خياباني فيلم جايي است که فيلم بردار با دوربين روي دست در کنار تانک مي دود و نماي سربالاي تانک نيمي از قاب را پر کرده است. سکانس هاي شعارنويسي حاتم و دوستانش نيز با دقت نورپردازي و اجرا شده، اما مهم ترين نقطه ضعف فيلم در بخش هاي خياباني، سياهي لشکرها هستند که حضور متقاعدکننده اي ندارند. استفاده اي که از جمعيت شده خام و بي حوصله است و حتي براي ثانيه اي شور و حرارت انقلابي را به تماشاگر نمي باوراند. البته موج سوم لحظه هاي خوبي هم دارد، که برخي از آن ها در خدمت پيش برد داستان نيستند و از حد تکه هاي سينمايي تجاوز نمي کنند. مثلا در صحنه ورود و خروج مادر آزاده به و از کلانتري، از پشت فنس ها گرفته شده و سايه لوله تفنگ يک سرباز روي پنجره افتاده تا حال و هواي منقبض و کنترل شده موقعيت به تماشاگر منتقل شود. کليپ افتتاحيه فيلم هم با ايده تدوين موازي کارهاي دو جوان در دو دوره تاريخي مختلف خوب اجرا شده و تمهيد درستي براي جهت دادن به ذهن مخاطب است که در طول فيلم بايد زندگي و آرمان هاي اين دو شخصيت را با هم مقايسه کند.
منبع: ماهنامه سينمايي فيلم شماره 413