سيناپس:گل يخ

گل يخ :سيناپس ترگل که به اجبار با تهديد ناپدري اش پاي سفره عقد نشسته، دل در گرو عباس دارد. او در ميان مجلس عروسي از عقد ناخواسته مي گريزد و با عباس همراه مي شود. عباس، سرکارگر يک رستوران است که خوب گيتار مي زند و صداي خوشي هم دارد. عباس و ترگل همان شب فرار، در يک محضر به عقد هم در مي آيند و
چهارشنبه، 11 آبان 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
سيناپس:گل يخ

 گل يخ :سيناپس
سيناپس:گل يخ


 






 
گل يخ :سيناپس ترگل که به اجبار با تهديد ناپدري اش پاي سفره عقد نشسته، دل در گرو عباس دارد. او در ميان مجلس عروسي از عقد ناخواسته مي گريزد و با عباس همراه مي شود. عباس، سرکارگر يک رستوران است که خوب گيتار مي زند و صداي خوشي هم دارد. عباس و ترگل همان شب فرار، در يک محضر به عقد هم در مي آيند و راهي خانه عباس مي شوند. عباس تصميم مي گيرد براي کار به کيش برود و براي مدتي ترگل را نزد مادرش به روستايي در چناران مي فرستد. زني ميان سال به کوکب با ماشين قديمي اش ترگل را به روستا مي رساند.او از تهران مي آيد و ماشينش برا ي او حکم مغازه اي سيار را دارد که در آن ترشي خانگي مي فروشد. ترگل که نقاش خوبي است، روي کاغذي بزرگ چهره مادر را در کنار چهره خودش و عباس نقش مي زند. ولي فرصت نمي يابد که چهره خود را کامل کند. در اين ميان زلزله اي مهيب رخ مي دهد.
روز بعد، ترگل زير تلي از خاک به هوش مي آيد ولي ديگر چيزي را به خاطر نمي آورد. کوکب، ترگل را به درمانگاه مي برد. او قصد دارد تا زمان پيدا شدن قوم و خويش تر گل از او نگه داري کند. وي با آگهي دادن د ر روزنامه ها براي پيدا کردن نام و نشان او تلاش مي کند. گاهي اين روزنامه ها به دست عباس مي رسد، ولي هر بار سرنوشت مانع از آن مي شود که عباس عکس ترگل را ببيند. او که از يافتن ترگل يا اثري از وي نااميد شده، مجلس ختمي براي او مي گيرد و کاغذ طراحي ترگل را که از ميان آوارها پيدا کرده، نزد خود نگه مي دارد. در اين اثنا ، ترگل فرزندي را که از عباس در شکم داشته به دنيا مي آورد.
هفت سال مي گذرد؛ کوکب که دختر خود را از دست داده، ترگل را چون فرزند خودش دوست دارد. از سوي ديگر، دختري اعياني به نام مرجان تصميم مي گيرد با سرمايه و ارتباط هاي که دارد از عباس ستاره اي محبوب بسازد؛ نام او را به کيوان تغيير مي دهد، تبليغ کرده و کنسرت هاي بزرگ برپا مي کند. در خلال اين ماجراها، رابطه اي عاطفي بين مرجان و کيوان به وجود مي آيد، ولي کيوان هنوز ترگل را از ياد نبرده.او بارها يادآوري مي کند که تمام شهرت و ثروتش را از مرجان دارد و اين حرف، مرجان راخوش نمي آيد.او از کيوان عشق مي خواهد. مرجان پاي کيوان را به عالم بازيگري نيز باز مي کند. گروه فيلم سازي دنبال دختر بچه اي شش هفت ساله مي گردد که نقش دختر کيوان را بازي کند. دختر ترگل آگهي جست و جوي بازيگر را مي بيند وا زآنجا که کيوان ستاره محبوب اوست. با رضايت مادر در تست بازيگري شرکت مي کند و خوش مي درخشد.دست سرنوشت در تمام مدت بازي او در فيلم، مانع ملاقات ترگل و کيوان مي شود ارتباط عاطفي عميقي بين دختر ترگل و کيوان شکل مي گيرد. مرجان در يکي از صحنه هاي فيلم برداري، به طور اتفاقي ترگل را مي بيند و او را از روي عکس هاي يادگاري کيوان به جا مي آورد مرجان مانع ملاقات احتمالي کيوان و ترگل مي شود و کيوان را ترغيب مي کند که بلافاصله بعد از اتمام فيلم برداري، به خارج از کشور نقل مکان کنند. با اين که کيوان مصر است اول سري به خانه مادر دختربچه بزند و براي او هدايايي ببرد، ولي در مقابل اصرار مرجان از اين کار منصرف مي شود با اين حال، دختر ترگل در خانه کيوان عکسي عروسي مادرش با کيوان را مي بيند. کيوان به خانه نزد کوکب و ترگل مي رود. ترگل با کمک کيوان گذشته اش را به خاطر مي آورد، ولي ديگر حاضر نيست با کيوان، ستاره مشهور، باشد، او زندگي با عباس را مي خواهد.
مرجان با چشم گريان، بي خبر روانه سفر خارج مي شود و براي کيوان پيغام خداحافظي مي گذارد. کيوان دخترش را نزد خود مي برد تا چند روزي را با او باشد. صبح با سر و صدايي که در خانه مي شنود بيدار مي شود، ترگل برگشته تا از امروز، هر سه نفر شروع يک زندگي جديد را رقم بزنند.

بررسي عنصر تصادف در فيلمنامه "گل يخ "
 

اهميت هورت کشيدن
 

ماجراي اصلي اين طوري است که دو نفر همديگر را گم مي کنند و بعد از هفت سال دوباره به هم مي رسند. مايه هاي سوزناک آن گم کردن و جنبه هاي شيرين اين پيدا کردن، چيزهايي است که از همان اول رويش فکر شده. يعني قرار است مطابق الگوي فيلم هاي هندي، مشکلات و بدبختي هاي دو تا آدم عاشق، آنقدر تماشاگر را نسبت به سرنوشتشان مايوس کند که بعد با رسيدن اين دو به هم، هيجان قضيه چند برابر شود. طبق يک حکم قديمي، پافشاري بر نقيض يک چيز، حداقل حسني که براي آن چيز دارد اين است که اهميتش را بيشتر مي کند. مثال ساده اش اين است که وسط يک ميدان نبرد، از ميزان قلچماق بودن حريف، مي توان به قدرت هماوردش پي برد. بنابراين تاکيد فيلمنامه گل يخ بر جدايي ، به اين دليل است که پيوند دوباره قهرمان ها باشکوه تر باشد. در اکثر ملودرام هاي تاريخ سينما، از نمونه هاي درخشاني مثل فيلم هاي داگلاس سيرک گرفته تا کارها ي جوان پسند وطني، اين ويژگي عمده نه تنها در فيلمنامه وجود دارد بلکه شگردهاي ديگر فيلمنامه نويسي راهم در خود پرورش مي دهد. يکي از اين شگردها استفاده از عنصر تصادف است.
تصادف فيلمنامه بيشتر از آن که حاصل موقعيت ها باشند، خودشان موقعيت سازند. مثالاً عباس، قهرمان فيلم مورد بحث، رفته کيش تا کار کند و پول در بياورد. در اين شرايط يک روز صبح در حالي که دارد موهايش را خشک مي کند، پيچ راديو را باز مي کند و مي فهمد که در روستايشان زلزله همه چيز را خراب کرده. سپس به آنجا مي رود و ماجرا را پي گيري مي کند. به اين ترتيب چند تصادف جانانه يکجا اتفاق مي افتد. مثل برخورد اتومبيل ها در بزرگراه، عباس، ترگل را مي فرستد به روستاي انارور و خودش مي رود کيش. ترگل در مسير چناران ـ انارور با زني لوطي صفت و با معرفت آشنا مي شود. شبي که ترگل با مادر شوهرش آشنا مي شود، يکهو از نقاشي کشيدن دست بر مي دارد و مي رود از حياط نفت بياورد.اين تصادف خجسته باعث مي شود ترگل زمان وقوع زلزله زير آوار نماند و جان سالم به در ببرد. اين آغاز جدا افتادن قهرمان هاي فيلم از همديگر است؛ باا ين توضيح که ترگل حافظه اش را از دست داده و خب طبيعي است که شوهرش را که در آينده خواننده بزرگي خواهد شد، به جا نياورد. البته براي محکم کاري و از اين جهت که مبادا اسم عباس، آرامش ترگل را به هم بريزد، نام هنري عباس مي شود کيوان و چهره او هم تغيير مي کند.
پيش از ماجراي زلزله، تصادف هاي فيلم به اين محدود مي شد که پدرخوانده ترگل، او و عباس را اتفاقي در خيابان مي بيند و به سرعت بساط عقد و عروسي او با يکي لنگه خودش را علم مي کند و ترگل با لباس عروسي ميگريزد و گير رئيس پاسگاهي مي افتد که خودش ختم همه گونه جوانمردي است و قادر است تا در همان پاسگاه، عروسي راه بيندازد بدون اين که حتي خانواده و قوم خويش عروسي را تحويل بگيرد و صاحب پيتزا فروشي را يادمان نرود که براي باز نماندن از قافله لوطي هاي فيلم، خودش دست بالا مي زند و کاري مي کند که به قول معروف آب تو دل عباس آقا تکان نخورد. بعد از همه اين ماجراها، دو دلداده در رستوران، خوش و خرم نشسته اند و عباس پيش از پاره کردن هندوانه مي گويد: « باورت مي شه تر گل؟ مث خوابه!» و اين نشان مي دهد که خود عباس هم از اين تصادف ها تعجب کرده و اين موقعيت را باور نمي کند.
تصادف هاي فيلمنامه را بايد به «قبل از زلزله» تقسيم کرد. تمام تصادف هاي قبل از زلزله، براي رسيدن عباس و ترگل به هم است، جوري که عباس اينها را مثل خواب مي داند.اما هر تصادفي که بعد از زلزله پيش مي آيد، باعث مي شود که اينها از هم دورتر و دورتر بشوند. گاهي تصادف، علاوه بر پيشبرد داستان و هيجان انگيزتر کردن آن، خاصيت هاي ديگري هم دارد. يکي از اين خاصيت ها، ورود شخصيت هاي مکمل به داستان است. چه بسا اگر کوکب عقل مي کرد و از خودش مي پرسيد که اين دختر بچه براي چه به آن روستا آمده و چند روزي صبر مي کرد تا عباس بيايد، آن وقت فيلم تمام مي شد و کوکب ديگر اين اهميتي که حالا دارد را نداشت. از آن طرف ماجرا هم اگر عباس روزنامه مچاله شده اي که کارگردان با آن شيشه پاک مي کردند را مي ديد، با يک شير پاک خورده اي وسط مطالعه روزنامه، حواس او را پرت نمي کرد تا در صفحه بعد عکس ترگل را ببيند و از همه مهم تر در صورتي که مرجان پس از گفتن جمله «يک قهوه برات بريزم، تو بايد خواننده بشي» جمله «خره، چرا داري فکر اي بي خودي ميکني؟ » را نمي گفت، آن وقت اوضاع به هم مي ريخت و معلوم نبود اين هفت سال چطوري سپري مي شد.
پس از زلزله، عباس مي شود کيوان و ترگل مي شود کمند. بي خود به فکر مادلين پس از زلزله، عباس مي شود کيوان و ترگل مي شد کمند. بي خود به فکر مادلين سرگيجه و فرد مديسن بزرگراه گم شده نيفتد چون عباس که آدم شرافتمندي است و «ته صدا»يي هم دارد، براي معروف شدن حق دارد اسمش را عوض کند. کات: هفت سال بعد. در اين هفت سال بعد. در اين هفت سال اتفاقات مهمي افتاده؛ مثل زندگي مشترک کيوان و مرجان، بدون اين که با هم ازدواج کرده باشند، چون مرجان به درستي معتقد است که ازدواج علاقه طرفين به همديگر را از بين مي برد و همه چيز را خراب مي کند کيوان بارها به مرجان گفته که دوستش دارد اما قبل يا بعدش، با جمله «به تو مديونم» و با نگه داشتن عکس ها و نقاشي ترگل، کاري کرده که او پايش را از گليمش درازتر نکند. ضمن اين که هنوز علاقه کيوان به هورت کشيدن از بين نرفته و او گه گاه تمايلات نوستالژيک خود را به دوران عباسي نشان مي دهد.
از بررسي عنصر تصادف در فيلمنامه گل يخ دور نشويم ؛ تصادفاً کمند و کوکب جايي را براي ترشي فروشي انتخاب کرده اند که درست زير بيلبوردي است که عکس بزرگ کيوان را نشان مي دهد. کمند ياهمان ترگل در همان مدت کوتاهي که با کيوان ياهمان عباس، زندگي کرد، از او صاحب دختري شد به نام خاطره. اين خاطره که در واقع خاطره عشق گم کرده پدر و مادرش هم هست تصادفاً موقع سبزي پاک کردن کوکب و کمند، يک آگهي مي بيند که بر اساس آن فيلمي با شرکت کيوان کامياران در دست تهيه است و شرکت تهيه کنند دنبال دختري مي گردد با مشخصات خاطره او و مامانش مي روند به همان آدرس و درست از پشت کيوان مي گذرند، بعد کيوان از پله ها مي رود پايين و خاطره و کمند مي روند بالا.
در اين دقايق که دست سرنوشت دارد کيوان و کمند را به هم مي رساند، بايد يک مقدار از لحاظ اخلاقي هم براي اين پيوند زمينه چيني کرد.همان گونه که ذکر شد کيوان با مرجان عروسي نکرده و از اين جهت مانعي وجود ندارد. در عين حال ماجراي هورت کشيدن کيوان و دلخوري مرجان از اين رفتار زشت هم درست زماني رخ مي دهد که کمند پا به دفتر فيلم سازي مي گذارد.البته همان طور که عباس هم زمان با وقوع زلزله از خواب پريد و فهميد که اتفاقي براي ترگل افتاده، بي سبب نيست، اگر اين هورت کشيدن او را هم در ادامه همان توانايي هاي تله پاتيکش ارزيابي کنيم. بنابراين همه چيز از طرف کيوان روبه راه است. يعني با مرجان ازدواج نکرده واگر به او مي گويد که دوستش دارد به اين دليل است که خودش را مديون زحمت هاي مرجان مي داند که به لطف پدرش که صاحب يک کمپاني ضبط کاست است. کيوان را با «ته صد » يي که داشته، به خواننده بزرگي تبديل کرده و الان هم دارد کاري ميکند که او در يک فيلم بازي کند لازم به توضيح نيست که جمله مرجان به اين مضمون که «خرت از پل گذشته، دنبال يک ترگل ديگه مي گردي» خودش دارد زمينه چيني اتفاقات بعدي را مي کند.
کمند در جايي شبيه کاگاه نقاشي کار مي کند. يک بار تصادفاً از پشت شيشه اتاقش پدر خوانده اش را مي بيند و بعد مي رود سراغ مدير آن کارگاه. بعد از گفت و گوي تلفني با دست اندر کاران آن فيلم و اعلام اين که ترجيح مي دهد همراه با خاطره در جريان فيلم برداري نباشد چون خاطره يک خرده زياد از حد به مادرش وابسته است، مي فهميم که مدير آنجا هم به کمند علاقه مند شده. پس از هفت سال از ماجراي زلزله، همه چيز خيلي خوب و پشت سر هم اتفاق مي افتد. آخرين حلقه گم شده اين مجموعه، پدر خوانده بدجنس است که بعد از اين همه سال تازه فهميده که کيوان کامياران همان عباس است و روي اين حساب، تصميم مي گيرد گوش او را ببرد.
يک بار ديگر تصادفاً کيوان موقع امضا دادن و درحالي که عينک آفتابي به چشم دارد، پيش چشم کمند از آسانسور بيرون مي آيد و چون سرش پايين است کمند را نمي بيند. کمند بالاخره جلوي مديرش قاطي مي کند و مي گويد که خودش هم نمي داند شوهري دارد يا نه. بعد در صحنه اي ديگر نقاشي اش را داغان مي کند و کلي رنگ به در و ديوار مي پاشد که اين صحنه ها ربط چنداني به عنصر تصادف در اين فيلم ندارد و منظور اين است که کمند هم براي رسيدن به کيوان مشکل و مانعي ندارد.
ميان جمعيتي که آمده اند تا هنر نمايي خاطره را در صحنه تئاتر تماشا کنند که اين خودش در فرايند فيلم در فيلم گل يخ معني پيدا مي کند، مرجان با دوربين دستي اش، کمند را به جا مي آورد و مي فهمد که همان تر گل است. بعد با او قرار مي گذارد و به خانه اش مي رود. روي مانتوي مرجان يک آرم زرد رنگي هست که رويش طرح يک کلاه شاپو ديده مي شود. کمند با ديدن اين طرح دگرگون مي شود و ما مي دانيم که اين کلاه شاپو او را ياد خاطره بدي مي اندازد از پدر خوانده اش. بعد مرجان که از زنده بودن کمند يا ترگل کلي دمغ شده، دو سه بار با يک نفر که معلوم نيست چه کسي است، تلفني حرف مي زند و با او درد و دل مي کند. بعد مرجان با کيوان طرح عروسي مي ريزد و پس از گرفتن رضايت کيوان، روي ميز مو ويلا، که حتماً به شرکت ضبط کاست پدرش مربوط مي شود، تصاويري را که ازترگل يا کمند گرفته نگاه مي کند و حرصش مي گيرد.
قرار عروسي مرجان و کيوان مي ماند براي بعد از فيلم برداري، که از آنجا براي ماه عسل بروند خارج. مرجان با دادن پول به پدر خوانده ترگل، او را هم دست به سر مي کند. چون فکر ميکند پدرخوانده ترگل از زنده بودن دختر خوانده اش اطلاع دارد.اما يک قرار لعنتي، کل حساب و کتاب هاي او را به هم مي زند. قرار است پس از پايان فيلم برداري، خاطره، کيوان را به خانه شان ببرد و مرجان که تلفني از اين قرار و مدار با خبر شده، برآشفته مي شود و يک نامه براي کيوان روي آينه مي نويسد و مي رود خارج.
فيلمي که مرجان از پشت صحنه فيلم اصلي گرفته و در آن ترگل حضور دارد، جلوي کيوان دست به دست مي شود و او آن فيلم را تصادفاً نمي بيند تا نقطه اوج فيلم در خانه کوکب رقم بخورد. شيطنت خاطره کار خودش را مي کند و کيوان عکس عروسي اش را به دختر نشان مي دهد و او با تکرار جمله «اين مامان منه » اصلي ترين تصادف فيلم را به نام خودش رقم مي زند. اما تصادف حيرت انگيز فيلمنامه آنجايي است که ترگل پس از به دست آوردن حافظه اش و پس از ديدن عباس به او مي گويد: «برو بيرون، تو عباس نيستي. »
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي/فيلم نگار/شماره32



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب
play_arrow
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب