جورج اُرول

جورج اُرول در 1930 در هندوستان متولد شد. تحصيلا ت ابتدايي خود را در مدرسه ايتون در انگليس طي کرد. پس از اتمام تحصيلات خدمت نظام را در برمه به پايان رساند و از سال 1922 تا 1928 را در خدمت پليس برمه گذرانيد. پس از بازگشت به پاريس رفت وبعد ازآن مدت دو سال در پاريس و لندن سرگردان و خانه به دوش زندگي کرد ارول در
چهارشنبه، 16 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
جورج اُرول

 جورج اُرول
جورج اُرول


 

نويسنده: حسن مهدوي فر




 

تصويرگر انسان نوميد قرن بيستمي
 

اُرول و اسپانيا
جورج اُرول در 1930 در هندوستان متولد شد. تحصيلا ت ابتدايي خود را در مدرسه ايتون در انگليس طي کرد. پس از اتمام تحصيلات خدمت نظام را در برمه به پايان رساند و از سال 1922 تا 1928 را در خدمت پليس برمه گذرانيد. پس از بازگشت به پاريس رفت وبعد ازآن مدت دو سال در پاريس و لندن سرگردان و خانه به دوش زندگي کرد ارول در خلال جنگ داخلي اسپانيا راهي آن سرزمين شد و در صف جمهوري خواهان به نبرد پرداخت. در جريان نبرد اصابت گلوله اي به گردن اُرول، او را مدتي ناچار از استراحت در باغ منزلي در نواحي شمال شرفي اسپانيا کرد. باغ منزلي که جهانگردان را مفتون معماري جذاب کوه ها و سواحل زيبا وشب هاي آرام آن مي کند که امروزه تنها سکنه آن موش هاي بزرگي هستند که تنها تداعي گر چشم انداز سرد ارولي از دنياي توتاليتر او هستند.
جورج اُرول در دوره اي که جنگ داخلي خونيني در آنجا حکمفرما بود سفري شش ماهه به اين ناحيه کرد و همين سفر ارول را به قهرمان آزادي فردي تبديل کرد. همين جا بود که نويسنده 1984 و مزرعه حيوانات ناپديد شدن هاي ناگهاني و شرارت هايي را مشاهده کرد که به مرگ هزار نفر انجاميد. اينها همه تخم هاي جهاني از کابوس را در ذهن او کاشت تا يکي از معروف ترين رمان هاي او خلق شد.
ميگل برخا، متخصص اُرول شناسي در دانشگاه بارسلون دراين باره مي گويد: «هراس و ترسي که در خيابان ها بود، از قرار معلوم نطفه اوليه 1984را بست. زندگي در جايي که دولتي توتاليتر حاکم بود، نوعي مشاهده بي بديل براي او به شمار مي آمد. به احتمال زياد مشاهده موش ها ي اينجا الهام بخش او براي استفاده از موش به عنوان بدترين شکنجه در 1984 بوده است! »
ارول اندکي بعد از کريسمس سال 1936 درسن 33 سالگي وارد اسپانيا شد. او در آن زمان سري پرشور داشت و مشتاق بود که در راه نبرد با نيروهاي فاشيست تحت امر ژنرال فرانچيسکو فرانکو جان خود را فدا کند. فرانکو در جنگ داخلي سه ساله، در نهايت پيروز شد. ارول شش ماه بعد، از جنگ گريخت. تيرخورده بود، شر و شورش را ازکف داده بود و به دنبالش مي گشتند. او اما کاري اساسي کرد: سرگذشت خود و مشاهدات از سنگرهاي جنگ و سرخوردگي هايش را در رمان درود بر کاتالونيا با حفظ ترتيب زماني آن به تحرير کشيد.
اُرول در جبهه زخم برمي دارد و به شهر باز مي گردد؛ شهري مالامال از هراس و وحشتي که وينستون اسميت قهرمان اصلي 1984 دچار آن است. درهمين زمان پليس بيانيه صادر مي کند و در جو پراز خيانت بارسلون 1937 در پي دستگيري اوست. ديري نمي پايد که فعاليت حزب او از سوي حزب رقيب ممنوع مي شود. رهبر حزب ناپديد و اعضا در فهرست افراد تحت تعقيب قرار مي گيرند. اُرول در درود بر کاتالونيا مي نويسد: « احساس بد غريبي جاري بود، جو بدبيني، ترس، بي اعتمادي و نفرتي پنهان حکمفرما شده بود... حس مدام و مبهم خطر بود و مي دانستم که نوعي اتفاق بد در شرف وقوع است. مهم نبود که چه کرده اي يا نکرده اي. اينجا مجموعه اي از جنايت نبود. حاکميت ترس و وحشت بود.
درود بر کاتالونيا يکي از بهترين آثار ادبي و گزارشي کلاسيک از جنگ شناخته مي شود. برخا مي گويد: «اين رمان کاري فراتراز سياست است... اول باري که اُرول بر آن شد تا آن چه را که هدف او بود محقق سازد و آن عبارت از در آميختن انديشه هاي سياسي با هنر بود.»
فرانکو تا زمان مرگش در سال 1975 بر اسپانيا حکومت کرد و در حکومت او سانسور مانع بخش عمده اي از کتاب اُرول شد که در انتقاد از فاشيسم بود. نسخه کامل و بدون سانسور کتاب در سال 2002 منتشر شد.

انسان شريف، دنياي کثيف
 

هرچند اُرول در وصيتنامه اش قيد کرده بود که نبايد هيچ زندگينامه اي از او نوشته و منتشر شود، اما او يکي از چهره هاي ادبي بسيار مورد توجه قرن بيستم است. او اصولاً از زندگينامه خوشش نمي آمد، زيرا بيم داشت که پر آب و تاب يا به شکل زننده اي هيجان انگيز جلوه کند.
هنوز کفنش خشک نشده بود که عده اي که شخصاً او را مي شناختند يا درباره زندگي او حدس هايي مي زدند، شروع کردند به نوشتن زندگينامه او، مانند اُرول ناشناس، نوشته پيتر استانسکي و ويليام آبراهامز (1972)، زندگينامه اُرول به سفارش بيوه او سوفيا اُرول، نوشته برنارد کريک (1980) و اُرول: يک زندگينامه، نوشته مايکل شلدون 1991 و نيز اُرول: خود آگاهي زمستاني يک نسل، نوشته زندگينامه نويس معروف جفري مه يرز که کندوکاوي گسترده است درباره ساختار روان شناسي اُرول و او را فردي زجرديده مي نماياند که عادت هاي فردي او نشانه تمايل وسواس آميز به خودويرانگري بود. «در واقع زندگي اُرول يک سري تصميمات غير منطقي و گاه خطرناک بوده است. به جاي رفتن به دانشگاه در اداره پليس برمه مشغول به کار شد... همراه آنارشيست هاي نااميد دراسپانيا جنگيد... طي دوره بليتز به لندن برگشت... و با اين که به شدت بيمار بود، در جورا اقامت کرد که خود يک نوع خودکشي بود.
همه اين تصميمات خطرناک نشئت گرفته ازنياز دروني اش براي نابود کردن آرامش در زندگي اش بود. به گمان مه يرز مخالفت اُرول با توصيه هاي پزشکان که بايد استراحت کند، يعني نوشتن را کنار بگذارد، نتيجه تمايل قوي او به مرگ بود و اين که آفرينش 1984 در اوايل 46 سالگي عملاً اُرول را کشت. البته چنين نظري مي تواند مورد ترديد باشد. زيرا اُرول بدون توجه به بيماري اش به طرز بي رحمانه اي کار مي کرد. شش ماه از سلامتي به سرعت رو به نقصانش نوشت و اشاره کرد: «البته همه عمرم نزديک شدن به مرگ را حس مي کردم.»
گوردن بوکر، که گويي بيشتر مايل است طبيعت رمز آلود اُرول را بپذيرد، کتابش را با يکي از گفته هاي اُرول آغازمي کند: «تاريخي که با تخيل ساخته شود، هرگز درباره هيچ اتفاقي درست نيست. اما شايد بتواند به حقيقت اصلي نزديک تر باشد که چيزي بيش از جمع آوري صرف نام ها و تاريخ هاست که هيچ کدام حقيقتي به نظر نمي رسند.»
آرتور کوستلر که از طرفداران پر و پا قرص اُرول بود و در تلاش هاي ضد استاليني پس از جنگش با او همکاري مي کرد، با بد جنسي در آگهي ترحيم اُرول نوشت: «استعداد هميشه با دورانديشي مغايرت دارد، اما زندگي اُرول بيانگر پيروزي اولي بر دومي بود.»
شخصيت اُرول چندين وجه داشت، پدربزرگ اين جنتلمن انگليسي، فرانسوي بود و اُرول علاقه خاصي به ادبيات فرانسه داشت و کاملاً از آن مطلع بود و نويسندگاني همچون موپاسان، بودلر و فرانسوا ويلون بر او تاثير گذار بوده اند.
اُرول معتقد بود: «مشکل اصلي زمان ما کاهش ايمان به جاودانگي فردي است.»
اُرول د رکودکي بسيار چاق بود و ظاهر او يکي از عجيب ترين موارد وجودش بود. عجيب به خاطر تغيير آن و بالاخره به دليل فرق کلي آن با صورتش در نوجواني، ديدن عکس هاي او و تغيير شگرف ظاهري او در کودکي و بزرگسالي باورنکردني و عجيب است.
بوکراشاره مي کند: «اريک را در هشت سالگي به مدرسه شبانه روزي سنت سيريان در سواحل ساکس فرستادند. مؤسسه توسط خانم و آقاي ويلکز نامي اداره مي شد. تصوير کودکي که در آستانه بدبختي و نااميدي، در دنيايي کابوس وار زندگي مي کرد که مسئولان سخت گير و زبان نفهم و از همه بيشتر دمدمي مزاج براي هرکاري او را به سختي تنبيه مي کردند،
خيلي هم از دنياي 1984 به دور نبود. او از دانش آموزي بود که مرتب قصه و نمايشنامه مي نوشت که اين ويژگي او را از ديگران متمايز مي کرد وخيلي زود به منتقدي سقراطي نيز معروف شد که ايراد مي گرفت و ديگران را به گفت وگو دعوت مي کرد. وقتي مدرسه را تمام کرد، برخلاف اغلب همکلاسي هايش از رفتن به آکسفورد يا کمبريج سرباز زد و تمايل خود را به تصدي شغلي در اداره پليس امپراتوري واعزام به برمه ابراز کرد. در 20 سالگي او را در سمت معاون رئيس منطقه به دلتاي ميانگمار فرستادند.»
پس از بازگشتن از برمه و در قسمت هاي آواره در پاريس و در بخش هاي مربوط به لندن علاقه او به تنهايي به خوبي مشهود است. بعد از آن، در 1936 به اسپانيا رفت. تجربه او در آنجا و در همراهي با آنارشيست هاي نااميد در جنگ، دنياي آزادتري را به او نشان داد يا در واقع اُرول را به اُرول حقيقي بدل کرد. تجربه اسپانيا تاثيري نازدودني بر اُرول گذاشت و عقيده او رابر شکست ناپذيري روح انسان قوت بخشيد و از همه مهم تر، شايد او را با فضايي آشنا کرد که در آن مي توانست با بحراني به مراتب عظيم در اروپا(کمونيسم اتحاد شوروي) که دو سال به وقوع آن باقي بود، آشنا شود. او بعد از رهايي از مرگ با قلم به جنگ استالينسم رفت که از هر اسلحه اي موثرتر بود. درشوروي او را دشمني بسيار خطرناکي مي پنداشتند.
با وجود تنهايي اُرول، ايلين اوشاونسي، زني که در سال 1936 با او ازدواج کرد، هميشه در زندگي او حضوري اسرار آميز داشته است. او به شدت عاشق ايلين بود.اما وقتي يکدفعه و به طور غم انگيزي در سال 1945 ايلين مُرد، به شدت سوگوار شد و در چهار سال و نيم پس از به دفعات در جست وجوي جايگزيني براي او بود، تا آن جا که به طرز مضحکه آميزي به چندين زن پيشنهاد ازدواج داد تا اين که سونيا براونل با احساس پيشنهاد او را پذيرفت. اُرول اولين بار در سال 1940 او را در دفتر مجله هرايزن ديده بود و مثل اغلب مردان مسحور زيبايي، هوش و ذکاوت او شده بود. آنها رابطه کوتاه و ناخوشايندي با هم داشتند و بعد از آن تا سال 1949 از سونيا خبري نشد. اما وقتي اُرول در بيمارستاني در لندن در بستر مرگ بود، دوباره سروکله سونيا پيدا شد. آنها در اتاق همان بيمارستان در مراسمي که به قولي عروسي هولناکي بود، با هم ازدواج کردند. با اين که دوران زندگي مشترک آنها خيلي کوتاه بود، اما براي سونيا و اُرول محتضر راحتي و شادماني به همراه داشت، گو اينکه چند هفته اي بيش نينجاميد.
تمام زندگينامه هايي که از اُرول نوشته شده، کما بيش بر نثر ضعيف کارهاي اوليه او مثل دختر کشيش متفق القول هستند. او تحت تاثير نويسندگان مد روز دوران خود مثل موام و همچنين رمان نويس ويکتوريايي جورج گيسينگ بود. معيار اصلي اُرول سبک مجادله آميز و باب روز اکثر آثار ادبي مورد توجه انگليسي زمان خود بود. او در مقاله «چرا مي نويسيم » که سونيا ارول آن را اولين مقاله مجموعه مقالات ارول قرار داد، آرمان ادبي خود را چنين اعلام کرد: «از همه بيشتر مي خواستم نوشتار سياسي را به سبکي ادبي تبديل کنم. نقطه شروع من هميشه احساسي پارتيزاني و جنگ در برابر بي عدالتي بود. وقتي کار نوشتن يک کتاب را شروع مي کنم، منظور من آفرينش ادبي نيست. مي نويسم چون مي خواهم دروغ هايي را برملا کنم. حقايقي هستند که مي خواهم توجه عموم را به آن جلب کنم و منظور اصلي من نوشتن يک کتاب، يا حتي يک مقاله طولاني نيست. هرچند که شايد اين هم يک مورد استثنايي نباشد.»
بدون شک همه نسل ها او را کشف کرده و با اين انسان خوب در دنياي بد همذات پنداري مي کنند و دلگرم مي شوند. شور و صداقت او، روشن بيني اش، سليس بودن نوشتار او و بيش از همه تهور او خصوصيت هايي که به خاطر آنها او را ارج مي نهند.

اُرول و 1984
 

اريش فروم متفکر سرشناس در مقاله اي ويژه به شناساندن اُرول برخاسته است که به بخش هايي از آن توجه مي شود: «1984 جورج اُرول بيان يک احساس است، يک هشدار است، احساسي که بيان مي کند نااميدي از آينده بشر است و هشدار آن اين است که اگر جريان تاريخ تغيير نکند، بشر بي آن که حتي خودش آگاه باشد، در سراسر عالم، خصوصيات انساني اش را از دست مي دهد و تبديل به آدمک مي شود.»
احساس نااميدي از آينده بشر، با يکي از خصوصيات بارز غربي يعني ايمان به پيشرفت انسان و ايمان به توانايي او در خلق دنيايي سرشار از عدالت و صلح در تضاد است. اين اميد در تفکر يوناني و رمي و نيز در مفهوم انتظار مسيح در کتاب انبيا عهد عتيق ريشه دارد. انديشمندان مسيحي اواخر قرون وسطي تاکيد مي کردند که گر چه «سلطنت خدا » در زمان تاريخي تحقق نخواهد يافت، اما نظم اجتماعي بايد با اصول معنوي مسيحيت منطبق باشد و آنها را تحقق باشد. فرقه هاي مسيحي چه قبل و چه بعد از اصلاح دين، به نحو مبرم تر و فعال تر و انقلابي تر بر اين خواسته ها تاکيد مي کردند. با فروپاشي دنياي قرون وسطايي، احساس بشر نسبت به نيرومندي و اميد او، نه تنها به کمال فردي بلکه به کمال اجتماعي، نيرويي تازه يافت و راههايي تازه در پيش گرفت. يکي از مهم ترين اين راه ها، قالب تازه اي در نويسندگان بود که از رنسانس به بعد شکل گرفت و اولين بيان خود را در اتوپياي (ناکجا آباد) توماس مور يافت؛ نامي که پس از آن به طور کلي به آثار مشابه اطلاق مي شد.
اميد به آمادگي انسان براي کمال فردي و اجتماعي به مفهوم فلسفي و انسان شناختي آن در آثار فلاسفه نهضت روشنگري قرن هجدهم و انديشمندان سوسياليست قرن نوزدهم تا پس از جنگ اول جهاني که در آن ميليون ها تن به خاطر مطامع قدرت هايي اروپايي، با شعار فريب آميز جنگ در راه صلح و دموکراسي کشته شدند، آغاز تحولي بود که در زمان نسبتاً کوتاهي به از ميان رفتن اعتقاد دوهزار ساله تفکر غربي به اميد و تبديل آن به احساس نااميدي انجاميد. بي حسي اخلاقي ناشي از جنگ اول جهاني تازه آغاز کار بود. حوادث ديگري به دنبال آن پيش آمد؛ برباد رفتن اميد هاي سوسياليستي، با سرمايه داري دولتي ارتجاعي استالين، بحران شديد اقتصادي اواخر دهه 20، پيروزي بربريت در يکي از قديمي ترين مراکز فرهنگ جهان، آلمان، تروريسم جنون آميز استاليني درطول دهه 30، جنگ دوم جهاني که در اثر آن تمام ملت هاي شرکت کننده در جنگ آن قسمت از اصول اخلاقي را که هنوز پس از جنگ اول جهاني باقي مانده بود، از دست دادند. نابودي نامحدود مردم غير نظامي که هيتلر آن را آغاز کرد، پس از او با نابودي کامل تر شهرهاي هامبورگ و درسدن و توکيو ادامه يافت و سرانجام به استفاده از بمب اتم عليه شهرهاي ژاپن انجاميد. از آن زمان نژاد بشر با خطري باز هم عظيم تر روبه روست؛ خطر اين که اگر نگوييم نوع بشر لااقل تمدن، توسط سلاح هاي هسته اي که امروزه وجود دارند و در ابعاد وحشت آوري افزايش مي يابند، نابود شود.
اهميت کتاب اُرول اين است که احساس تازه نااميدي را که در عصر ما رسوخ کرده است، پيش از آن که اين احساس آشکار شده باشد يا به خودآگاه مردم راه پيدا کرده باشد، بيان مي کند. اُرول در اين کوشش تنها نيست، دو نويسنده ديگر يعني زامياتين روسي در کتابش به نام ما و آلدوس هاکسلي در دنياي قشنگ نو احساس امروز و هشدار براي فردا را به صورتي مشابه بيان کرده اند. اين تريلوژي نيمه قرن بيستم که مي توان آن را «نا کجا آبادهاي منفي » ناميد، نقطه مقابل تريلوژي ناکجاآبادهاي مثبتي است که پيش از آن به آن اشاره شد.
ناکجا آبادهاي منفي بيان کننده احساس ناتواني و نااميدي بشر امروزند.
اُرول در 1984 نادرستي اين پندار را نشان مي دهد که دموکراسي مي تواند در دنيايي که خود را براي جنگ هسته اي آماده مي کند، به حيات خود ادامه دهد و او اين کار را به نحو خيال انگيز و درخشاني انجام مي دهد. جنبه ديگر توصيف اُرول از ماهيت حقيقت است، که اگر سطحي نگاه کنيم، تصويري است از برخورد استالين با حقيقت به ويژه دهه 1930. همچنين او از تحولي صحبت مي کند که در کشورهاي صنعتي غرب هم روي مي دهد، منتها با سرعتي کمتر ازآن چه در روسيه اتفاق افتاد. سوال اساسي که اُرول مطرح مي کند، اين است که آيا چيزي به نام «حقيقت » وجود دارد يا خير؟ حزب حاکم مقرر مي دارد که «واقعيت وجود خارجي ندارد، واقعيت در ذهن افراد بشر وجود دارد و نه در هيچ جاي ديگر... آن چه را که حزب حقيقت مي داند، حقيقت است.»
اگر اين طور باشد، حزب با کنترل ذهن انسان ها، حقيقت را کنترل مي کند... در چنين نظامي رهبران تنها يک هدف دارند و آن قدرت است. براي آنها «قدرت وسيله نيست، بلکه هدف است » و قدرت به معني توانايي تحميل رنج و عذاب نامحدود به ساير افراد بشر است. مي توان گفت موضوعي که اُرول در اينجا به نخبگان قدرتمند نسبت مي دهد، مشکل افراطي ايده آليسم فلسفي است. ولي اگر دقيق تر شويم، درمي يابيم که مفهوم حقيقت و واقعيتي که در 1984 وجود دارد، شکل افراطي پراگماتيسمي است که در آن حقيقت تابع حزب مي شود.
گر چه اينجا جاي بحث مفصل در زمينه مسئله خلع سلاح نيست، ولي براي اثبات نکته اي در فهم کتاب اُرول ضروري است؛ يعني اين نکته که «دوباوري » هم اينک با ماست وچيزي نيست که صرفاً در آينده و در ديکتاتوري ها تحقق يابد.
نکته همه ديگري که در بحث اُرول با «دوباوري » ارتباط نزديک دارد، اين است که وقتي ذهن با موفقيت زير نفوذ قرار مي گيرد، شخص ديگر خلاف آن چه مي انديشد سخن نمي گويد، بلکه برخلاف حقيقت مي انديشد. اين چنين است که اگر شخص به عنوان مثال استقلال و يکپارچگي خود را به طور کامل از دست بدهد، اگر خود را به شکل شيئي که به دولت يا حزب يا شرکت تعلق دارد ببيند، آن وقت دو به اضافه دو پنج مي شود يا «بردگي » آزادي مي شود و او خود را آزاد احساس مي کند. زيرا ديگر هيچ گونه آگاهي از ناهم خواني ميان حقيقت و دروغ ندارد.
خواننده در توصيف اُرول در 1984 بسياري از ويژگي هاي ديگر جامعه غربي امروز را مي بيند. به شرط آن که بتواند به اندازه کافي بر « دوباوري » خود غلبه کند. مسلماً تصويري که اُرول ارائه مي دهد، بيش از اندازه نااميد کننده است، به خصوص اگر شخص دريابد که همان طور که خود اُرول اشاره مي کند، اين تصوير نه تنها تصوير دشمن، بلکه تصوير تمام بشريت در پايان قرن بيستم است.
درمقابل اين تصوير به دوگونه مي توان واکنش نشان داد: يا انسان نااميد تر شده و تسليم شود، يا احساس کند که هنوز فرصت باقي است وبا صراحت و شهامت بيشتري مسئوليت بپذيرد. هرسه ناکجاآباد منفي نشان مي دهند که اين امکان پذير است که بشر کاملاً از انسانيت خالي شود و با وجود اين زندگي باز هم ادامه يابد. در درستي اين فرض مي توان شک کرد و مي توان انديشيد که اگر نابود کردن جوهر انساني انسان ممکن باشد، انجام اين کار با نابودي آينده نوع بشر همراه خواهد شد. چنين انسان هايي آنچنان خالي از صفات انساني و فاقد نيروي حياتي خواهند بود که يا يکديگر را نابود مي کنند و يا از دلتنگي و اضطراب محض مي ميرند.
اگر دنيايي که در 1984 تصوير شده، شکل غالب زندگي در کره خاکي بشود، آن وقت دنيا دنياي مردان ديوانه خواهد شد که قابل زيست نخواهد بود.

فيلم شناسي:
 

1984

انگلستان (هاليدي) 1955
 

فيلمنامه نويسان: ويليام تمپلتن و رالف گيلبرت بتينسون،
کارگردان: مايکل آندرسن، فيلم بردار: پنينگتن - ريچارد، موسيقي: مالکوم آرنولد، بازيگران: مايکل رد گريو، ادموند اوبراين، جان استرلينگ، ديويد کوسوف، مروين جانز و...، سياه و سفيد، 93 دقيقه
سال 1984، پس از نخستين جنگ اتمي، جهان به سه منطقه تقسيم شده است و حالا لندن پايتخت اوسيانيا به شمار مي آيد. اينجا، همه شهروندان با دوربين هاي تلويزيوني مراقبت مي شوند و تحت نظارت «برادر بزرگ» و آجودان هاي بي صورت او قرار دارند. هيچ فرديتي مجاز نيست و ديوارها از پوسترهايي با عنوان «جنگ، صلح است »، «آزادي، بردگي است » و «برادر بزرگ، مراقب شماست » پوشيده شده اند. مردي به نام وينستون اسميت (اوبراين) در خدمت حکومت، کارش بازنويسي تاريخ است. او برخلاف مقررات به زني - جوليا (استرلينگ) - دل مي بازد. خيلي زود رابطه اين دو، دور از چشم «انجمن ضد جنسيت » و «پليس نحوه تفکر» شکل مي گيرد. تا جايي که زوج عاشق تصميم به براندازي «برادر بزرگ » مي گيرند و نيت خود را با مردي در ميان مي گذارند؛ درحالي که خبر ندارند او ژنرال اوکانر يکي از اعضاي حکومت است... رمان پرآوازه اُرول در سال 1949، يک سال پيش از مرگ او، به چاپ رسيد. از همان سال ها هر خواننده اي، که حتي سينما دوست نبود، تصور مي کرد رمان بسيارمناسب سينماست. با اين همه، هم اين نسخه قديمي و هم نسخه جديدي که درست در سال 1984 (به کارگرداني مايکل ردفورد ) روي پرده آمد، نشان داد تصاوير ارول از رژيم توتاليتر «برادر بزرگ » ترجيح دارد که در ذهن خواننده مجسم شوند تا اين که جلوي روي تماشاگر عينيت بيابند. پايان فيلم در نسخه انگليسي و آمريکايي تفاوت مي کرد. در نسخه انگليسي وينستون و جوليا کشته مي شدند. در حالي که درنسخه آمريکايي وينستون به جوليا خيانت مي کند و آنچنان مغز شويي مي شد که به عشق «برادر بزرگ » فرياد برمي آورد.

مزرعه حيوانات
 

انگلستان (جان هالاس و جوي بچلر) 1955، نقاشي متحرک
فيلمنامه نويسان: لوتار وولف، بوردن ميس ، فيليپ استاپ، هالاس و بچلر، کارگردانان: هالاس و بچلر، موسيقي: ماتياس زابير، صداها: موريس دنم (صداي حيوانات) و گوردن هيت (راوي)، رنگي، 75 دقيقه
ساکنان مزرعه حيوانات از بي لياقتي و بي رحمي جونز مالک الکلي مزرعه به تنگ مي آيند و عليه او قيام مي کنند رهبري قيام را دو خوک باهوش به نام هاي ناپلئون و اسنوبال به عهده دارند. خيلي زود اسنوبال پنج قانون را براي حيوانات روي ديوار مي نويسد. طبق همه ترين اين قوانين همه حيوانات برابرند. براي جلوگيري از بازگشت جونز و دار و دسته اش، حيوانات به کار مي پردازند و مزرعه را رونق مي بخشند. اسنوبال نيز مي کوشد با به آموزش و پرورش مزرعه سازماني بدهد. با فرا رسيدن زمستان او آسيابي را طراحي مي کند تا به مزرعه برق بدهد. اما ناپلئون با اين فکر مخالفت است. او سرانجام 9 سگ بزرگ را که مخفيانه به مزرعه آورده و تربيت کرده، وارد صحنه مي کند تا خود به تنهايي قدرت را در دست بگيرد...
اين فيلم نخستين فيلم نقاشي متحرک سينماي انگلستان و اقتباسي بي شور و کم تخيل بود از داستان پرآوازه اُرول که در سال 1945 به چاپ رسيده بود. در دوره اي که همه فيلم هاي نقاشي متحرک با حيوانات برخوردهاي فانتزي و کميک داشتند، اينجا کوشيده شده بود که حيوانات از شخصيت هايي واقعي و جدي برخوردار باشند. مايه کار نيز حرف ساده و تراژيکي (فساد و قدرت) بود که در تنش با تاثير متقابل «انساني مانند» حيوانات قوت مي گرفت. زايبر موسيقي پرقدرتي مي سازد که براي 36 ساز ارکستر مي شود. به جاي تمام حيوانات، بازيگر همه فن حريف دنم حرف مي زند و 70 انيماتور و 300 هزار نقاشي اثر را مي کشند. نکته قابل ذکر ديگر، پايان خوش بينانه فيلم مزرعه حيوانات نسبت به کتاب مزرعه حيوانات است. اين فيلم پرآوازه ترين اثر بچلر و هالاس، زن و شوهري بود که مادر و پدرسينماي نقاشي متحرک انگلستان به شمار مي آيند.

1984
 

فيلمنامه نويس کارگردان: مايکل ردفورد، تهيه کننده: سيمون پري، فيلم بردار: راجر ديکنز، موسيقي: دومينيک ولدوني، بازيگران: ريچارد برتون، جان هارت ، سوزانا هاميلتون، محصول 1984
1984 اثر معروف جورج اُرول بارها به وسيله منتقدان به عنوان اثري بزرگ در ادبيات معاصر جهان شناخته شده است. در اين کتاب جورج اُرول، آينده دنياي حاضر را ترسيم مي کند. دنيا به سه امپراتوري تقسيم شده است؛ حکومت هايي که با حربه ترس برمردم خود حکومت مي کنند.
وينستون اسميت، قهرمان رمان، عضو تشکيلات بيروني حزب در لندن پايتخت امپراتوري اقيانوسيه در اتاقي محقر زندگي مي کند که شبانه روز به وسيله تله اسکرين (دستگاه گيرنده و فرستنده تلويزيوني) کنترل مي شود. در اين اتاق ها نه تنها اعمال و رفتار اشخاص، بلکه افکار آنها نيز زير گرفته مي شود. عشق، لذت و تمايلات جنسي ممنوع هستند. وينستون در « وزارت حقيقت » مامور جعل و از بين بردن حقيقت است. او انساني است متفکر، آزادانديش، مخالف ديکتاتوري توتاليتر، ولي مايوس، (شخصيت وينستون اسميت بعدها به عنوان شخصيت واقعي خود اُرول شناخته شد.)
دختري به نام جوليا سر راه وينستون قرار مي گيرد، به هم دل مي بازند و مدت ها مخفيانه يکديگر را ملاقات مي کنند. غافل از آن که حکومت آنها را زير نظردارد و بالاخره غافلگير مي شوند.
با آن که وينستون تمام سعي اش را به کار مي برد، ولي زير شکنجه ماموران تفتيش عقايد خرد مي شود، غرورش مي شکند، از عشقش به جوليا دست برمي دارد و سرانجام مسخ مي شود.
نسخه حاضر ساخته مايکل ردفورد کارگردان انگليسي است. به جهت آن که تهيه کنندگان از موفقيت تجاري فيلم خود اطمينان کامل داشته اند، از هيچ گونه پشتيباني مالي مضايقه نکرده اند. آن چه در وهله اول در فيلم نمايان است، وفاداري کامل کارگردان به متن اصلي است. فيلمنامه را مايکل رد فورد از روي چاپ اول 1984 نوشته و حتي ريتم فيلم نيز مانند کتاب است. اما دو نکته در فيلم حائز اهميت است: اول فضاي فيلم از آن چه تشريح شده، کمي کهنه تر وکثيف تر به نظر مي رسد و اين شايد به دليل تاکيد بيشتر کارگردان بربدبختي و حقارت وينستون (جان هارت) باشد. دوم اينکه روياهاي وينستون گاهي به وسيله بازگشت به گذشته (دوران کودکي او) تصوير مي شود و گاهي نيز به وسيله رجوع به آينده -که در کتاب موجود نيست - و اين موضوع کمي جنبه سورئاليستي به فيلم مي دهد. در فيلم قبل از اين که وينستون با اوبراين (ريچارد برتون) آشنا شود و قبل ازاين که از وجود اتاق 101 (مخوف ترين شکنجه گاه) اطلاع داشته باشد، هردو را به خواب مي بيند.
ردفورد در باره فيلمش مي گويد: «من سعي کردم که راهي ميان هجو گويي و تقليد اغراق آميز از ارول پيدا کنم و در فيلم نشان دهم که تصويري که اُرول از توتاليتاريسم ارئه مي دهد، از دنيايي منشا مي گيرد که او خود در آن زندگي مي کرد. »
منبع : فيلم نگار شماره 94



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط