مرد باراني(1)

بازيگران: داستين هافمن (ريموند بَبيت ) ،تام کروز (چارلي بَبيت ) ،والريا گولينو (سوزان ) ، گرارلد مولن (دکتر برنر ) ، جک مورداک (جان موني ) ، باني هات ( سالي دابز ) محصول 1988 آمريکا
چهارشنبه، 16 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مرد باراني(1)

مرد باراني(قسمت اول)
مرد باراني(قسمت اول)


 






 
RAIN MAN
فيلمنامه نويسان: رونالد باس وبري مورو
کارگردان: بري لوينسون
موسيقي: هانس زمير
مدير فيلم برداري: جان سيل
تدوين: استو ليندر
بازيگران: داستين هافمن (ريموند بَبيت ) ،تام کروز (چارلي بَبيت ) ،والريا گولينو (سوزان ) ، گرارلد مولن (دکتر برنر ) ، جک مورداک (جان موني ) ، باني هات ( سالي دابز )
محصول 1988 آمريکا
133 دقيقه
جوايز ونامزدي ها
ـ برنده جايزه اسکار سال 1988 براي بهترين فيلمنامه غير اقتباسي، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش اول مرد و بهترين فيلم
ـ برنده جايزه گلدن گلوب سال 1988 براي بهترين بازيگر نقش اول وبهترين فيلم و همچنين نامزد بهترين کارگرداني و فيلمنامه
ـ برنده جايزه خرس طلايي برلين به خاطر بهترين فيلم و جايزه ويژه هيئت داوران
ـ نامزد جايزه اتحاديه نويسندگان آمريکا براي بهترين فيلمنامه

مرد باراني
 

RAINMAM
تصوير مي آيد:

1. خارجي ـ بندر سَن پدرو ـ روز
 

فوکوس نرم بر لکي از اشکال و رنگ ها. سر و صدا بندر. حجمي سبز آرام وارد تصوير مي شود. هم زمان با آغاز عنوان بندي، فوکوس گرفته مي شود...
... بندري شلوغ. سه دستگاه کرين دارند کانتينرها را جابجا مي کند.عنوان بندي ادامه دارد، ما...
تصوير آرام به بندر پَن مي شود.
... و پايين بندر.
... ماشين فراري ما آرام به زمين مي رسد. تور رها مي شود و مي بينيم که اين ماشين کنار يک فراري قديمي ديگر قرار گرفته و کرم رنگ، مدلي متفاوت و محصولي سالي ديگر، ولي به همان اندازه دلپذير. تصوير آرام و دور مي شود و ما مي بينيم که....
.... شش ماشين فراري کنار هم وجود دارد. سياه و نقره اي و قرمز. به شکلي خيلي مرتب و با سليقه کنار هم قرار دارند.

2. خارجي ـ بندر سن پدرو ـ روز
 

... چارلي بَبيت. بيست و پنج ساله، خوش تيپ. هوش و خستگي ناپذيري اي در چشمانش است. لباسش رگه اي درخشان دارد و گران به نظر مي رسد، اما در عين حال گويي ارزان ترين لباس موجود است. تعدادي کاغذ از کيفي کوچک بيرون مي کشد. ولي حتي وقتي دارد آنها را به بازرس مي دهد چشمش به محموله است.
او به سراغ ماشين سبز مي رود. خيلي آرام. دست هايش به پوليش ماشين کشيده مي شود. دستش به دستگيره است، آرام آن را باز مي کند. کاپوت ماشين را باز مي کند.
او حالا ايستاده است. يک نخ سيگار روشن مي کند. با چشماني که پر از تجربه اي فراتر از سنش است، به هر تکه از موتور ماشين خيره مي شود. در حين اين که عنوان بندي تمام مي شود، ما بر نگاه خريدارانه او ثابت مي مانيم و...
تصوير آرام تاريک مي شود.
تصوير مي آيد.

3. خارجي ـ کوانست هات ( سن پدرو ) ـ عصر
 

خياباني از آهن پاره و انبارها. کوانست هات [آلونکي نظامي ساخته شده از آهن ] با سقفي مواج و نازک. روي تابلويش نوشته شده واردات هاليوود...

4.داخلي ـ هات ـ عصر
 

آنجا خيلي بزرگ نيست، ولي به نظر خالي مي آيد. سه ميز. سه تلفن. نظم اصلا ً مهم نيست. چارت دست ساز روي ديوار. نقشه ايتاليا و آلمان.
چارلي پشت ميزش ايستاده، گوشي به گوشش است. دار گوش مي دهد و حرص مي خورد. آماده انفجار است. هيچ کس ديگري آنجا نيست به جز...
... لِني که پشت ميز ديگري نشسته و با تلفن صحبت مي کند. لني نوزده ساله، لاغر و استخواني با چشماني کوچک است. فقط در حال حاضر بسيار ترسيده است...
لني: نه قربان، من همين امروز صبح با آقاي بَبيت صحبت کردم...
او مي خواهد چارلي بهش توجه کند، ولي نمي تواند توجه او را جلب کند...
چارلي: اره خب، پنج هفته ونيم شده! هفته! (گوش مي دهد) چطوري مي توني سه بار با اي. پي. آي درگير شده باشي؟
اين خبر خوبي براي لني نيست. او به پشت خطي اش مي گويد...
لني: بله قربان، اونها بالاخره دارن با اي. پي. آي کنار ميان. فقط... يکي دو روز ديگه طول مي کشه...
چارلي: تو اينجا واقعاً رو دوري ها. شش تا ماشين، هر کدوم سه بار. مي شه هيجده بار! تو چي کاره اي، يه مکانيک يه مهندس ناسا؟
لني مشکل خودش را دارد. و مشکلش دارد بيخ پيدا مي کند.
لني: خب، آقا، من که خيال نمي کنم اين احتياج باشه...
زني وارد مي شود. لباس جذابي پوشيده، لباس هاي شب به همراه دارد.
او سوزان، نامزد چارلي است. در چهره اش سادگي و پاکي اي وجود دارد که متناسب با آن محل نيست.
چارلي: آره، من به سرمايه گذارم چي بگم؟ دويست هزار تا بهش بدهکارم باشه؟ هزار تا! سه تا صفر داره.
سوزان به چارلي نگاه مي کند و ساعتش را نشان مي دهد. آنها ديرشان شده. چارلي تلفنش را مي گيرد. اشاره مي کند که فقط يک ثانيه ديگر طول مي کشد.
چارلي: اون مي تونست ماشين ها رو يازده روز پيش برداره! بابا اونها گرويي هستن! خدا مي دونه چطوري نگهش داشتم!
تلفني که روي ميز خالي است زنگ مي خورد. چارلي به سوزان اشاره مي کند جوابش را بدهد. او پشت ميز مي رود. يکي از گوشواره هايش را در مي آورد تا بتواند جواب تلفن را بدهد.
لني: بله آقا، مي دونم قرارداد سر چهار هفته بود...
لني ديگر دارد مي ترسد. ولي کسي به او نگاه نمي کند.
چارلي: ببين تا حالا سعي کردي نقدي کار کني؟ يکي از کارمندهاي اي. پي. آي هفته اي چقدر درمياره...
سوزان به چارلي اشاره مي کند. تلفن ضروري است. او دگمه پشت خطي را مي زند.
سوزان: يه آقاييه به نام وايت. مربوط به...وامت مي شه؟
چارلي از درون خالي شده.
سوزان: اگه تا پنج و نيم به پولش نرسه... ضبط اموال مي کنه... فکر کنم گفت ضبط اموال مي کنه... کلش رو...
و چارلي به پشت خطي اش...
چارلي: بهت زنگ مي زنم.
سوزان: همه ماشين ها رو.
چارلي گوشي را گذاشته. حالا دارد بهش لبخند مي زند. هم مردانه، هم حالتي پسرانه. نمي ترسد. مي رود طرفش. صدايش آرام است...
چارلي: بهش بگو... تو نمي فهمي. من سه شنبه چک رو امضا کردم. تو به همراه بقيه شاهدش بودين. و خودت شخصاً داديش دست دختر پستچي .
سوزان سرش را تکان مي دهد. چارلي بايد شوخي اش گرفته باشد. ولي اين طور نيست. چارلي موهاي او را نوازش مي کند.
چارلي: خواهش مي کنم. بايد اين کارو بکني.
سوزان واقعاً نمي تواند جلوي خودش را بگيرد. بد جور به او نگاه مي کند، ولي...دوباره پشت خطي را وصل مي کند...
سوزان: آقا، من نمي فهمم. آقاي ببيت چک رو سه شنبه امضا کردن. من و بقيه شاهد بوديم. و من خودم شخصاً دادمش به دختر پستچي. (گوش مي دهد) يه دقيقه. پشت خطي دارم.
دوباره مي برد پشت خط. به چارلي نگاه مي کند.
سوزان: پنج و نيم. مسخره بازي در نيار.
چارلي قدم مي زند. ما اصلاً نشانه اي از نااميدي در او نمي بينيم. مثل حيواني در شرايط طبيعي خودش...
چارلي: ميشه از دفتر دارش بخواي دوباره دفترش را نگاه کنه؟ فقط براي اين که يه لطفي به تو کرده باشه. بگو خيلي برات مهمه... بگو کارت تو خطره... اگه مشکلي باشه.
سوزان دوباره خط را آزاد مي کند. و همين حرف ها را تکرار مي کند. صداي بنگي مي شنويم. چارلي مي گردد مي بيند لني براي اين که توجه او را جلب کند ضربه اي به ميز زده. در حالي که با تلفن صحبت مي کند، چشمانش از حال مي رود...
لني: بله آقا، خب تا وقتي آقاي ببيت از جلسه شون برگردن...
چارلي مي رود کمک کند...
سوزان: چارلي...
رو بر مي گرداند. اين بار کمي سريع تر.
چارلي نفس عميقي مي گيرد. سعي دارد سوزان را روشن کند.
چارلي: من دارم مي رم آتلانتا. يک چک ديگه دوشنبه اول وقت رو ميزتونه. اين تنها کاريه که مي توني بکني... خواهش مي کنم، خواهش مي کنم سر اين کار نذارين آقاي ببيت بيرونت کنه... تو واقعاً به اين کار احتياج داري... (کمي محکم) باشه؟
لحنش کمي سوزان را گرفته، ولي او ديگر برگشته به سمت لني که دارد مي گويد...
لني: خب من اين کارو مي کنم قربان، مگر اين که شما از آقاي ببيت شخصاً...(گوش مي دهد) آه يه شماره از ايشون...؟
چارلي سرش راتکان مي دهد. راه ندارد.
لني: نه قربان، اون الان تو راهه و...
سوزان: چارلي!
او رو مي گرداند...
چارلي: عزيزم مي خواي سرت رو بذاري بين چرخ؟ فقط يه بار ديگه؟
اين حرف واقعاً آزار دهنده است. ولي سوزان تمام سعيش را مي کند.
سوزان: وقتي رسيدي بايد بهش زنگ بزني.
لني: چارلي...
چارلي به لني توجهي نمي کند. رو به سوزان مي ماند.
چارلي: من با باربادوس تماس مي گيرم. يک صبح مي رسم. مي تونه شماره خونه ش رو بهم بده؟
لني: چارلي...
چارلي با يک حرکت روي ميز لني را خالي مي کند. هر چيزي که روي ميز است، به هوا پخش مي شود. به زمين مي خورد. لني ممکن است از ترس هر کاري بکند. صداي چارلي بسيار آرام است...
چارلي: مشکلي داري؟
لني به سختي آب دهانش را قورت مي دهد.
لني: آقاي بتمن مي خواد ماشينش رو پس بگيره. و ماشين آقاي وب رو هم بگيره. (درنگ) اونها، آه... مي خوان پيش پرداختشون رو پس بگيرن.
چارلي رو مي کند به او. آرام.
سوزان: مي خواد بدونه ماشين ها کجان.
چارلي: با سر تاکيد مي کند. اين تنها تک خال برنده اوست.
چارلي راستش رو بهش بگو. تو خبر نداري.
و رو مي کند به لني...
چارلي: بهش بگو من اون طرف خطم.همين الان با اي. پي. آي كنار اومدم و... (آه مي كشد) ... پنج هزار تا زير قيمت باهاشون حساب مي كنم. چون صبرشون برام با ارزشه.
لني تلفنش رو آزاد مي كنه و چارلي بر مي گردد پيش سوزان. او تلفن را قطع كرده. لبخندي ضعيف به او تحويل مي دهد...
سوزان: دوشنبه.
چارلي خيره به چشمان سوزان است.
چارلي: خُب. آماده پالم اسپرينگ هستي؟
سوزان: هنوزم مي خواي بريم؟
او با سر تاييد مي کند. مشکلي وجود ندارد.
چارلي: اين همه اش يه...يه اشتباه کوچيک فرعيه.
سوزان: اشتباه فرعي؟
چارلي : يه مکانيک بايد شيش تا دهنه لوله پيدا کنه. براي پمپ بنزين ماشين ها... بعدش از اي. پي. اي ماشين رد مي شه... ماشين ها تحويل داده مي شن... قرض بر مي گرده و... صد هزار تا سود مي مونه.
از خود راضي به نظر مي رسد. ادامه مي دهد.
چارلي:... بد نيست. براي دو تا تلفن کاسبي بدي نيست.

5. خارجي ـ بزرگراهي در صحرا ـ گرگ و ميش
 

خورشيد غروب کرده. پشت ابرها دارد مي درخشد. آسمان بزرگي براي اين عصر و زيرش...
... ماشين مسابقه که دارد ويراژ مي دهد.

6. داخلي ـ ماشين ـ گرگ و ميش
 

چارلي دارد مي راند. سوزان نگاهش مي کند. بالاخره...
سوزان: من نمي خوام سرزنشت کنم ولي... نمي توني ده دوازده کلمه بهم بگي؟ قبل از اين که برسيم به هتل.
چارلي نگاهش مي افتد به چشمان سوزان. او لبخندي دوست داشتني بهش تحويل مي دهد.
سوزان: فرض کن يه بازيه.
چارلي آرام مي گويد...
چارلي: خوشحالم رئيست جمعه رو بهت مرخصي داد. سه روز مرخصي بهت داد تا با من باشي.
سوزان: ببين، اگه خيلي نگراني زنگ بزن به محل کارت (درنگ) مي دونم فقط... يه مشکل فرعي ولي...
چارلي: من همچنين فکري کردم هان؟
سوزان: خدايا اميدوارم پاي زن ديگه اي وسط نباشه.
چارلي سعي ميکند تنش را از لبخندش بگيرد .
چارلي: شايد سه تا زن ديگه باشن.
ولي سوزان مي بيند که موتور چارلي روشن شده...
سوزان: خب شايد اونها بهت زنگ زدن.
او دگمه تلفن ماشين را مي زند. شماره گيري از روي حافظه. صداي بوق الکترونيکي شنيده مي شود. بعد صدايي...
اپراتور: سه ـ يک ـ آه ـ نه...
چارلي: بَبيت.
سکوت. حالا ديگر چارلي حسابي گير افتاده. سوزان نگاهش مي کند. نگران اوست.
اپراتور: دو تماس براي آقاي ببيت. شماره رو مي خواين؟
آرام...
چارلي: نه؟
مکثي ديگر و بعد...
اپراتور: باشه و يه چيزي ديگه... اوه. (آرام ) نه
حسابي حواس ها جمع مي شود. يک درنگ طولاني.
اپراتور: يه آقاي... آه استپان موني زنگ زده. اون مي گه... وکيل پدرتونه. تو سينسيناتي. و... (درنگ ) قربان پدرتون فوت شدن.
سکوت.
اپراتور: آه... مراسم فرداست. اون نمي تونست پيداتون کنه. من... شماره ش رو گرفتم...
ولي دست چارلي گوشي را قطع کرده. دارد يک دستي مي راند. هنوز هشتاد تا سرعت دارد. سوزان به او خيره شده است...
سوزان: اوه چارلي. تو خوبي؟
او تکاني مي خورد. ولي خيلي در خودش است. پايش مي رود روي ترمز. به آرامي ماشين را مي زند کنار جاده. او فقط خيره به جلوست. سکوت محض. سوزان مي خواهد دست او را بگيرد.
چارلي: عزيزم بابت آخر هفته متاسفم.
سوزان: آخر هفته؟ چارلي...؟
او آرام رو مي کند طرف سوزان. سوزان الان واقعاً نگرانش است.
چارلي: ببين، ما، آه... از هم متنفر بوديم. دقيقاً... متنفر بوديم.
او اين حرف را با تنفر نمي زد.
چارلي: وقتي دو سالم بود مادرم مرد و فقط من و اون مونديم.
هر چه هست، بسيار عميق است.
سوزان: اون... مي زدت...؟
چارلي: از درون خوردم مي کرد.
حرف ناراحت کننده اي است. بيش از حد مي خواسته نشان مي دهد.
چارلي: هر کاري مي کردم... براش خوب نبود. چندتا نمره «بي» مي گرفتي تموم بود. تمام ليگ فوتبال بايد همه رو مي بردي...
لبخندي بي حال...
چارلي:ببين، من... پتانسيل داشتم.
سوزان: باهات ميام.
چارلي: خيلي خوبه. ولي بي معنيه.
سوزان: مي خواي بيام. معنيش همينه. چارلي سرش را تکان مي دهد. دوباره نشاني از همان آدم قبلي...
چارلي:... بي خودي شلوغش نکن.
واين حرفش ناراحت کننده است. سوزان عقب مي کشد. چارلي متوجه مي شود. آن قدر باهوش است که دل او را به دست آورد. آرام..
چارلي: يادم مي ره با کي دارم حرف مي زنم. بيا. خواهش مي کنم. خيلي برام ارزش داره.

7. خارجي ـ حومه شهر سينسيناتي ـ گورستان ـ روز
 

بالاي يک گورستان پرابهت، مراسم مي خواهد شروع شود. دور گور را عده اي عزادار گرفته اند. همگي مسن هسنتد و سياه پوش. روي تاج گلي نوشته اند: «سنفورد بَبيت ». کشيشي در سکوت ايستاده، دست هايش جلويش باز است. نگاهي به ساعتش مي اندازد، صداي نزديک شدن يک ماشين را مي شنويم. نگاه مي کند و مي بيند...
... يک ماشين مدل لينگولن از تپه بالا مي آيد. انتهاي جاده مي ايستد.
چارلي از ماشين پياده مي شود. سوزان د رماشين مي نشيند و نگاهش مي کند. چارلي به نظر عوض شده است. با لباس مدير عاملي جوان، كه به دقت برق افتاده. ولي ظاهر او چيزي بيش از لباسش است. او صاف و محکم ايستاده. چهار شانه، به تپه خيره شده. آن ظاهر از بين رفته. چيز جديدي در رفتارش ظاهر مي شود.
سوزان: فکر کنم منتظرت هستن.

8. خارجي ـ گورستان ـ کمي بعد
 

... عزاداران سر گور نوايي زمزمه مي کنند. چارلي و سوزان آرام در گوشه اي ايستاده اند. ساکت هستند، اما در عين حال احترام خودشان را نيز نشان مي دهند.
در حالي که خواندن ادامه مي يابد، چشمان برخي از عزادارن به چارلي مي افتد، اما نگاه خودشان را مي دزدند؛ جز مرد مو خاکستري اي که کنار کشيش ايستاده. او موني، وکيل پدر چارلي است.

9. خارجي ـ گورستان ـ کمي بعد
 

...عزادارن رفته اند. سوزان آن پايين کنار ماشين ايستاده است.
از منظره گاه او، تپه را مي بينيم.
او مي بيند چارلي به طرف موني مي رود. با هم دست مي دهند. کمي برخوردشان خشک است. با هم حرف مي زنند. بعد موني يک دسته کليد بيرون مي آورد. از حلقه يک کليد بر مي دارد. مي دهد به چارلي، او هم مي گذارد در جيبش.

10. خارجي ـ خانه پدر چارلي ـ روز
 

ملکي در تپه هاي والنات شرقي. عمارت عادي ولي تاثير گذار است، چارلي چمدان ها را از ماشين در مي آورد. مي بيند سوزان به عمارت خيره شده.
سوزان: من اصلاً فکرش رو نمي کردم تو... اهل همچين جايي باشي.
چارلي لبخند مي زند.
چارلي: ممنون.
او چمدان را مي برد بالاي پله ها. سوزان آرام دنبالش مي رود.
سوزان: منظورم اين طوري نبود.
چارلي چيزي مي بيند. چمدان را زمين مي گذارد.
دو ماشين که کنار هم پارک شده اند. يکي از ماشين ها رويزرويز است. ولي ماشين ديگر است که توجه او را به خود جلب کرده...
سوزان: اون دلال سهام بود؟
چارلي: سرمايه گذار بانکي. اونها بهتر لباس مي پوشن.
الان کنار ماشين ديگر ايستاده. يک بيوک تر و تميز. مدل 1962. آب و آلبالويي.
سوزان: ماشينه ها.
چارلي: من تمام عمرم اين ماشين را نمي شناختم. ولي فقط يه بار روندمش.
سوزان در ميان رديف رزها در ميان دايره سبز ايستاده.
سوزان: يکي از اينها رو آب بده. دارن خشک مي شن.
چارلي نگاه مي کند. به سوزان نه. به گل ها.
چارلي: نگرانشون نباش.

11. داخلي ـ اتاق پذيرايي ـ روز
 

چارلي و سوزان وارد هالي با سقف بلند مي شوند. صندلي ها به سبک باروک هستند. همه چيز آنتيک است. اتاق بزرگ است و آرام.
چارلي مي ايستد. همه جا را نگاه مي کند. سوزان نگاهش مي کند.
سوزان: چيه...؟
او نگاهش نمي کند. قبل از اين که چيزي بگويد، درنگي مي کند...
چارلي: وقتي بهش گفتم دارم مي رم همين جا... بودم. اون... اونجا نشسته بود... با اين حرف لبخند مي زند. و بعد مي رود.

12. داخلي ـ اتاق چارلي ـ کمي بعد
 

اتاق قديمي چارلي. پرچ هاي قرمز. هواپيماي مدل اف 14.کتاب ها. وسايل ديگر. چيز خاصي وجود ندارد. شلوغ اما مرتب. چارلي اصلاً به وسايلش احساس ندارد.
سوزان روي زمين جلوي چمداني باز نشسته است.
او کارتن هاي قديمي را باز کرده. وسايل کودکي چارلي را جست وجو مي کند. حالا خودش را نگاه مي کند. با نااميدي نگاهش مي کند. ولي وقتي سرش را بالا مي گيرد...
... چارلي به او لبخند مي زند. سوزان خوشش مي آيد.
سوزان: خُب نگاه با مزه ايه.
چارلي: براي يه زن ديوونه...گوش هاي قشنگيه.
سوزان: من ديوونه نيستم. تو تنها بچه ش بودي. وقتي به دنيا اومدي که اون... اون چهل و خورده اي سالش بود. احتمالاً فکر نکرده هيچ وقت بچه دار بشه... (درنگ )... پس اون دوستت داشته.
چارلي پوز خند مي زند و مي رود طرفش.
سوزان: پس چرا ازت متنفر بود؟
چارلي: گوش هاي صورتي. اونها يه خورده به سمت راستن... اون طرف.
برش به:

12الف. داخلي اتاق زير شيرواني ـ کمي بعد
 

زير يک شيرواني بزرگ. پر از وسايل. چارلي به سوزان نزديک مي شود.
چارلي: اون ماشين بيرون را يادته...؟
سوزان در چشمان چارلي داستاني را مي بيند که بايد تعريف شود.
چارلي: بچه ش بود. اون ماشين و روزهاي لعنتي.
يادش مي آيد...
چارلي: حق دست زدن به ماشن رو نداشتم. اون ماشين کلاسيک بود. بايد بهش احترام مي ذاشتي. براي بچه ها نبود.
نگاهش مي کند. لبخند مي زند.
چارلي: کلاس دهم. شونزده ساله بودم. و براي اولين بار... با خودم يه کارنامه آوردم خونه... و همه نمراتم «الف » بود.
سوزان خوشش آمده. همين چارلي را کمي خجل مي کند...
چارلي: اين قدر شگفت زده نشو.
سوزان: دوست دراي از خود بي خود بشم؟
چارلي: آره. اين طوري بهتره.
او اين کار را مي کند. چارلي خوشش آمده.
چارلي: منم رفتم پيش بابام. مي تونم بچه رو با بيوک ببرم بيرون؟ يه جورايي سواري پيروزي بود. اون گفت نه. ولي من رفتم. کليد ها رو دزديدم. قايمکي.
سوزان: چرا اون موقع؟ چرا اون وقت؟
چارلي: چون حقم بود. من يه کار درست کرده بودم. البته از نظر اون. و اون قدر مردونگي نداشت که کار درست رو بکنه.
اين حرف براي سوزان خيلي غير منتظره بود.
چارلي: ما تو پارکوي کلمبيا بوديم. چهار تا بچه. و ما رو گرفتن. اون گفته بود ماشين را دزديدن. نگفته بود پسرش بدون اجازه ماشين رو برداشته. فقط... ماشين رو دزديدن.(درنگ ) تو کلانتري پدرهاي بقيه بچه ها آوردنشون بيرون. اون منو همون جا ول کرد. دو...روز.
سوزان: يا مسيح.
چارلي: مست ها بالا ميارن.
يادش مي آيد.
چارلي: تنها همون يه بار تو زندگيم بود که... حسابي ترسيده بودم. خودم رو خيس کردم... نتونستم نفس بکشم... خونه رو ترک کردم. ديگه برنگشتم.
لبخندي محکم به سوزان تحويل مي دهد. ولي سوزان بيش از اينها نگران اوست.
چارلي مي ايستد. به او نگاه مي کند.
چارلي: اين آت و آشغال ها رو ببين. کلاه هاي کابويي و قطارها و...
سرش را به حالت منفي تکان مي دهد.
چارلي: گرسنمه. مي خوام يخچال رو خالي کنم.
وقتي مي خواهد برود، چيزي در جعبه چشمش را مي گيرد. مي ايستد. به آن خيره مي شود...
چارلي: يا مسيح...
خم مي شود و چيزي بيرون مي کشد... يک ملافه قديمي بچه. رنگ و رو رفته، ميليون ها بار شسته شده. سوزان همان جا متوجه مي شود...
سوزان: اين مال توئه...؟
ولي او چيزي نمي گويد. مي ايستد و زير نور ملافه را ورانداز مي کند. سرگرم شده. انگشت هايش روي ملافه مي لغزند. آن را بو مي کشد.
سوزان (آرام ): چارلي...
چارلي سرش را تکان مي دهد خيالاتش به هم ريخته.
چارلي: لعنتي، من يه تصويري ديدم. مي دوني وقتي که بچه اي چطور... يه جور... دوست هاي ذهني داري؟
سوزان با سر تاکيد مي کند.
چارلي: خب دوست من اسم داشت. اسمش چي بود؟ مرد باراني. آره. مرد باراني. اگه مي ترسيدم. اين ملافه رو دور خودم مي پيچيدم و مرد باراني برام مي خوند... حالا که بهش فکر مي کنم، خيلي زياد مي ترسيدم. خدايا اين مال خيلي وقت پيشه.
مکث. سوزان لبخند مي زند، متاثر شده.
سوزان: پس وقتي اون رفت چي؟ دوستت رفت چي شد؟
چارلي: نمي دونم. من فقط... گمون کنم بزرگ شده بودم.
ملافه را مي گذارد سرجايش.
چارلي: بريم غذا.

13. داخلي اتاق چارلي ـ شب
 

سوزان روي تخت چارلي نشسته. روي پايش يک آلبوم عکس است. چارلي چهار ساله. دوچرخه دارد. بعد عکس از هفت سالگي. تنها در ساحل. صفحه را ورق مي زند. يازده سالگي. برنده مسابقه اسب دواني. لبخند زده. با پدرش ايستاده.

14. داخلي ـ ناهار خوري ـ شب
 

موني و چارلي پشت ميز ناهار خوردي نشسته اند. کلي کاغذ جلوي وکيل ولو است. احساس مي کنيم که موتور چارلي راه افتاده. اما سعي دارد آن را مخفي کند.
موني: حالا مي رسيم به خوندن خود وصيت، ولي اول يه متني هست که پدرتون ازم خواست قبل از هر چيزي براتون بخونم. اعتراضي که ندارين؟
چارلي: چرا بايد اعتراض داشته باشم؟
موني به او خيره شده است. نامه را باز مي کند.
موني: « به پسرم چارلز بَبيت. چارلز عزيزم: امروز هفتاد سالم شد. من مرد پيري هستم، ولي هنوز آن قدري پير نشدم که روزي را که من و مادر خدا بيامرزت از بيمارستان به خانه آورديمت، از ياد برده باشم. تو بچه عالي بودي، پر از زندگي... و پر از آرزو. و يادم مي آيد روزي که خانه را ترک کرد ي، پر از تلخي و افکار بلند پروازانه. پر از خودت...»
موني نگاه مي کند تا عکس العملي ببيند. ولي چارلي هيچ رفتاري بروز نمي دهد.
موني: «درکت مي کنم و عکس العملت را نسبت به زندگي اي که بهت پيشنهاد شده بود، به سرعت مي پذيرفت... »
چارلي لبخند ملايمي مي زند.
چارلي: اون نوشته. صداش رو مي شنوم.
موني: «و بزرگ شدن بدون مادر، سختي قلبت را قابل درک مي کند. عدم پذيرشت که حتي حاضر نيستي به خاطرش قبول کني دوستم مي داري... و يا من را مي پذيري. تمام اينها را مي بخشم. ولي اين که برايم ننوشتي، باهام تماس نگرفتي، دوباره وارد زندگي ام نشدي و... اين مرا بدون پسر رها کردي.» (درنگ ) «آرزو مي کنم هماني باشي که براي خودت خواستي. برايت بهترين آرزوها را دارم. »
سکوت به نظر مي رسه موني کمي تحت تاثير قرار گرفته. انگشتانش حالا به طرف خود وصيتنامه مي روند، يک کاغذ تا خورده با زير دستي آبي. بدون اين تکه حتي نگاهي به چارلي بيندازد، شروع به خواندش مي کند...
موني: «به چالز سَنفورد بَبيت من آن ماشين بيوک را که همچون پسرم در سال 1962 وارد زندگي ام شد مي بخشم. به من خيلي خدمت کرده و بدون ايرادي وفادارانه ايستادگي کرده. به اميد اين که خاطرات خوشي از من براش به ياد مي آورد. » (درنگ ) «در ضمن بوته هاي جايزه برده رزم را هم به او مي بخشم. شايد که برايش ياد آور ارزش والا و امکان بهترين بودن را داشته باشد. »
موني حالا تنش چارلي را مي بيند. تنش او رو آمده. گويي غريزه اي دارد به او مي گويد چه خبر است...
موني: « خانه ام و ساير املاکم، حقيقي و حقوقي، بايد به امين برسد که در اينجا به معناي تمام املاک است. »
ماني کاغذ را تا مي زند.
چارلي: آه... يعني چي؟ آخرش يعني چي؟
موني: يعني اين ملک... بعد از کسر ماليات و بقيه خرج ها... سرمايه گذاري مي شه براي آدم ذينفع بي نامي.
چارلي: و اون آدم کيه؟
موني کاغذ را بر مي گرداند به داخل کيف.
موني: بي نام يعني... اين که نمي تونم بهتون بگم.
چارلي باورش نمي شود.
چارلي: کي، آه... کي اين همه پول دستشه؟ تو؟
وکيل سرش را تکان مي دهد.
موني: اون يه آدم امينه.
موني حالا ايستاده است.
چارلي: پس... اين همه چطوري پيش مي ره؟ منظورم اينه که...
موني: معذرت مي خوام. چيز ديگه اي نمي تونم بگم.
حرفش را خيلي آرام زده.
موني: متأسفم پسر. مي بينم که نا اميد شدي، ولي...
چارلي: نااميد؟ چرا بايد نااميد شده باشم؟
از صندلي اش بلند مي شود.
چارلي: من يه ماشين دست دوم دارم. درسته و يه مشت بوته رز، ها؟ آره بهتره اون يکي رو فرامو...
دست هايش را تکان مي دهد؟
چارلي: يه... چي بهش مي گفتي، «به نفع »...؟
موني آب گلويش را قورت مي دهد.
موني: ذينفع
چارلي: يه عوضي سه ونيم ميليون دلار بهش مي رسه! ولي بوته هاي رز بهش نمي رسن؟
به موني خيره مي شود. گويي منتظر جوابي است.
چارلي: اصلاً رزها براي تنها پسر باباست! پسر مطمئنم اون عوضي ديگه داره به ريشم مي خند ه.
موني: چارلز...
چارلي: اون بوته هاي رز آشغالن
موني: اصلاً لازم نيست...
چارلي گور مرگش. گور مرگش. گور مرگ کثافتش!(درنگ ) آقاي موني اون وسط جهنم نشسته. داره به بالا نگاه مي کنه. به ريش من مي خنده. سرش راتکان مي دهد.
چارلي: سَنفورد بَبيت. دوست داري پنج دقيقه جاي اون بچه عوضي باشي؟ نامه رو فهميدي؟ داشتي مي شنيدي؟
سکوت. و بعد...
موني: بله آقا شنيدم. شما هم شنيدين...؟

15. خارجي - استخر - شب
 

چارلي کنار استخر خالي ايستاده است. سوزان نزديک مي شود.
سوزان: همه جا دنبالت گشتم. چطور شد؟
لبخند بي پروايي مي زند.
چارلي: به هموني که انتظار داشتم رسيدم.
برش به:

16. خارجي - بانک ( سينسيناتي ) - روز
 

در حالي که چارلي دارد بيوک را پارک مي کند.
سوزان: اين جا چي کار مي کنيم؟
چارلي: بايد يه چيزي رو ببنيم. يه دقيقه هم طول نمي کشه.
وارد بانک مي شود. سوزان چند لحظه مي نشيند و به شيشه بانک نگاه مي کند. مي بينيم که چارلي به يک بانک دار زن جوان نزديک مي شود. کمي با او صحبت مي کند. بانک دار لبخند مي زند.
برش به:

17. خارجي - حومه شهر - روز
 

چارلي و سوزان در بيوک هستند، در جاده اي آرام مي رانند سوزان از منظره لذت مي برد...
سوزان: اينجا خيلي قشنگه. هميشه اينجا مي اومدي....؟
چارلي: نه اصلاً.
سوزان: پس چرا اينجاييم...
او ترمز مي کند. ترمزي آن قدر محکم که سوزان مي افتد جلو. چارلي دنده عقب مي گيرد...
چارلي ردش کردم.
سريع مي رود. خروجي را مي بيند. تابلوي رويش: منطقه خصوصي.
چارلي: يه سري وسايله که بايد براي ملک پدرم جمعشون کنم. زياد طول نمي کشه...
در حالي که از تپه مي گذرند، يک ساختمان سفيد بزرگ به چشم مي خورد. احتمالاً ملکي ييلاقي است. يا شايد هم يک هتل. آنها دارند به طرفش مي رانند. به مردي برمي خورند که کنار جاده دارد روي سه پايه نقاشي مي کشد. چارلي سرعتش را کم مي کند. مرد پشتش به ماست، جلوي نقاشي اش را گرفته.
چارلي: ببخشين. اونجا اون بالا... والبروک نيست؟
مرد اصلاً متوجه چارلي نمي شود. به نقاشي ادامه مي دهد. حالا بلند تر....
چارلي: ببخشين...
در حالي که مرد رو مي کند به ما سوزان نفسش بند مي آيد. او دارد با انگشت هايش نقاشي مي کند. انگشتانش رنگي هستند. لبخندي بي حس بر لب دارد. چشماني کودکانه دارد. البته نگاهش شيرين است. چارلي براي دقيقه اي به او خيره مي شود. و به راهش ادامه مي دهد.

18. د اخلي - والبروك - پذيرش - روز
 

اتاقي مبله، شيک و بزرگ. پر از عتيقه. نقاشي هاي رنگ روغن. مي تواند لابي يک هتل باشد. سوزان چارلي را دنبال مي کند، او آرام راه مي رود و همه چيز را نگاه مي کند و زني جوان وارد مي شود. چارلي رو مي کند به او.
زن: دکتر لنز هنوز کنفرانسن. مي تونين يه کم همين جا استراحت کنين.
چارلي با سر تاييد مي کند و لبخند مي زند. چيزي شان نمي شود. زن مي رود. و لبخند چارلي محو مي شود. چارلي به يک در مي رسد. به راهرو نگاه مي کند.
سوزان: چارلي فکر نمي کنم درست باشه فضولي کنيم.
چارلي: پس فضولي نکن.
سرش را خم مي کند. آنجا حالتي استريليزه دارد، شبيه بيمارستان. در يک لحظه، سوزان سريع مي آيد تا به او برسد. دست او را مي گيرد.
حالا نماهاي مختلفي از آن ها که دارند ساختمان را مي گردند...

19. داخلي - والبروک - روز
 

... اتاق بيماران. سيگنال هاي کوچک، اکثراً جاهاي خالي. ولي روي يکي شان، مرد جواني نشسته، به ضرباهنگ عقب و جلو مي رود. در حالي که داريم مي گذريم، چشمش ما را مي گيرد. ناگهان او دست هايش را به سرش مي زند. تصويري شوک آور، حتي ترسناک. چارلي فقط مي تواند بايستد و نگاه کند.

20. داخلي - والبروک - روز
 

... و بالاخره اتاق بازي. بيست بيمار، همچون مهد کودک پشت ميزها و محل هاي بازي هستند. برخي مشغول خوردن اسنک هستند. چند پرستار در ساختن لگو، خمير بازي و نقاشي به بيماران کمک مي کنند. برخي از بيماران در سکوت نشسته اند و به جايي خيره شده اند. جو آرام است.
چارلي و سوزان جلوي در ورودي مي ايستند. صحنه را نگاه مي کنند. سوزان مردي پنجاه ساله را مي بيند که روي زمين با ماشين اسباب بازي کاميوني بازي مي کند. بيماري ديگر، يک زن که هم سن اوست، سعي دارد موهاي مرد را شانه کند. رفتاري پرمهر دارد که سوزان را به لبخند وا مي دارد. آنها را به چارلي نشان مي دهد. چارلي با آشفتگي سر تکان مي دهد.

21. داخلي - والبروک - دفتر لنز- روز
 

دفتري شيک. دکتر لنز پشت يک ميز قديمي نشسته است. به شصت سالگي دارد نزديک مي شود. مردي درشت و چهار شانه با دست هايي بزرگ. ظاهرش آرام و دلچسب است، ولي چشمان پشت لبخندش هميشه حالتي جوينده دارد.
چارلي: هر چي که باشه، دليل مخفي بودنش رو نمي فهمم...
چارلي کنار پنجره ايستاده. لحنش آرام است، تقريباً صميمي.
چارلي: اگه اين بيمار اينجاست...يه دوست دختر قديمي پدر... يا يه همچين چيزي...
درحالي که چارلي دارد به پشت شيشه نگاه مي کند، بيوک را مي بينيم که پايين پارک شده. سوزان در صندلي کنار راننده نشسته. بيماري با کوله پشتي پشت ماشين است.
لنز: آقاي بَبيت، از وقتي شما دو ساله بودين، پدرتون رو مي شناختم...
چارلي رو مي کند به او.
چارلي:... همون موقعي که مادرم مرد...
لنز در سکوت نگاهش مي کند. بعد...
لنز: حالا من امين پولم. ولي اين بيمارستان و من سهمي ازش نمي بريم...
چارلي با سر تاييد مي کند. همدردانه.
چارلي: تقريباً منصفانه است. شايد اين چيزي باشه که... بتونيم سرش بحث کنيم...
لنز: اين مسئوليتيه که من نسبت به پدرتون به عهده گرفتم. و وفاداري من دست نمي خوره.

22. داخلي / خارجي - اتاق لنز - روز
 

چارلي از حرف او مطمئن است. دوباره رو مي کند به پنجره. سوزان در ماشين است. بيمار حالا نزديک تر شده. دارد به ماشين نگاه مي کند.

23. داخلي / خارجي - اتاق لنز - روز
 

چارلي: و شما فکر مي کنيد من بايد... يه خورده از اون... وفاداري رو حس مي کنم.
لنز: فکر مي کنم... شما احساس مي کنيد که سلب حقوق شدين. از طرف مردي که... به سختي ابراز عشق مي کرده.
مستقيم. خلع سلاح کننده. ولي چارلي هنوز دارد از پنجره به بيرون نگاه مي کند. بيمار يک قلم و کاغذ همراه دارد. گويي دارد يادداشت از ماشين برمي دارد.
لنز: و فکر مي کنم... اگه جاي شما بودم... همين حس رو داشتم.
حرفي محکم. چارلي رو مي کند به او...
چارلي: حالا اميدوارم بتونيم با هم حرف بزنيم. شما بايد بتونين... نگاه پدر رو بگين.. کمکم کنين ببينم چرا اين کارو کرده. (درنگ ) چون اگه نتونم متوجه بشم، آقا من خودم وظايفي دارم. و بايد باهاشون مواجه شم. حتي اگه معنيش جنگيدن باشه.
لنز عقب نشيني مي کند. و حالا لبخندش معني ديگري پيدا کرده.
لنز: خب شرط مي بندم شما اهل جنگ باشين آقاي بَبيت. و مي دونين... به عنوان رئيس اين موسسه... چرا بايد مدام دردسر براي خود داشته باشم. (درنگ ) يه طورهايي... من هنوز اينجام.

24. خارجي - والبروک - ورودي - روز
 

چارلي و لنز وارد فضايي نوراني مي شوند. از پله ها پايين آمده اند. درحالي که در سکوت به پيش مي روند، تصوير عقب مي رود تا سوزان را در بيوک ببينيم. او دارد...
... او درگير مرد کيف به دوش شده است. مرد ريموند است. اوايل دهه چهارم زندگي اش را مي گذراند و حالتي مبهم دارد. کنارماشين ايستاده، سريع در دفتر کوچکي يادداشت برداري مي کند. به بيوک نگاه مي کند و دوباره يادداشت مي نويسد. گويي دارد گزارش يک تصادف را مي نويسد. به نظر نمي رسد متوجه سوزان باشد که به او خيره شده است.
لنز: ريموند، تو نبايد بيرون باشي . برگرد تو.
چارلي از حضور او عصباني شده. تا به ماشين دست مي زند...
ريموند: رقت انگيزه.
... چارلي سر بلند مي کند. ريموند دارد با دفتر يادداشتش صحبت مي کند...
ريموند: معلومه، اون صندلي ها چرمشون اصل نيست... اونها صندلي هاي رقت انگيزي هستن... چرم قهوه اي نيستن... اينها قرمزن...
حالا ساکت مي شود. ولي چارلي همچنان به او خيره شده است. رو به سوزان...
چارلي: مي دوني بابام تو ماشين چرم قهوه اي داشت. اون موقع ها که خيلي کوچيک بودم.
لنز: ريموند، تو جداً بايد...
ريموند:... و، و... از زير سيگاري استفاده مي کني چون... چون اون... همون جاست. اون از چرم واقعيه، و... به اندازه قيمتش نمي ارزه.
چارلي ديگر لبخند نمي زند. صدايش حس غريبي دارد...
چارلي: يا مسيح. اون هميشه اينو مي گفت. به اندازه قيمتش نمي ارزه و زير سيگاري...
چشمان ريموند در دفترچه يادداشت گم مي شود. گويي سرش شلوغ تر از اين است که به کسي توجه کند. بعد سر بلند مي کند. رو به چارلي خيلي سريع نگاه مي کند.
بعد دوباره نگاهش را مي گيرد.
لنز: ريموند با من مياي اينها بايد برن.
و چارلي به لنز خيره مي شود. غريزه. يک چيز عجيب. رو به ريموند...
چارلي: اين ماشين رو مي شناسي؟
ريموند دست هايش را به هم فشار مي دهد. او به لنز نگاه مي کند ولي نگاه لنز طوري است که ريموند نگاهش را مي دزد.
چارلي: تو چرا اين ماشين رو مي شناسي؟
ريموند کمي در اطراف مي گردد، گويي سيم الکتريکي ضعيفي بهش وصل شده...
ريموند (نا مفهوم ): نميدونم.
چارلي: چرته که نمي دوني. چرا مي دوني؟
لنز: بسه آقاي ببيت. دارين نارحتش مي کنين و...
سوزان: چارلي خواهش مي کنم...
ريموند حالا دارد نگاه مي کند. از لنز به سوزان. بعد دوباره به دفتر يادداشتش نگاه مي کند. در حين نوشتن زير لب حرف مي زند.
ريموند: ببيت چارلي. چارلي... ببيت. چارلي ببيت. يک - نه - شيش - يک. ميدان بِچکرست.
چارلي خشکش مي زند.
چارلي: اين آدرس رو از کجا بلدي؟
ريموند (کمي آرام تر ): چون که مي دونم. همين.
چارلي (به ريموند ): چون... چرا مي دوني؟
ريموند سر بلند مي کند. رو به چارلي.
لنز: چون اون برادرته.
سکوت. چارلي به بي معنايي اين حرف لبخند مي زند.
چارلي: يعني چه؟
ريموند: برادر ها يه... يه پدر دارن. و يه مامان.
و بعد...
ريموند:... سندفورد بَبيت. خونه ش پلاک يک - اوه - نه - شيش - يک ميدان بِچکرسته. سينسيناتي، اوهايو. ايالات متحده آمريکا.
چارلي با ناباوري به او خيره شد...
ريموند: مادرمون اسمش اليزابت بَبيته. خونش پيش فرشته هاست.
سوزان: چارلي. خداي من...
چارلي در اطراف مي گردد. چند قدمي مي زند. رو بر مي گرداند...
چارلي: نمي شه... چطور ممکنه، من... برادر ندارم. هيچ وقت هم برادر نداشتم...
حالا چشمان ريموند با ترس لنز را نگاه مي کند.
ريموند ساعت را نگاه مي کند، بعد با آن صحبت مي کند...
ريموند: معلومه... سيزده دقيقه ديگه واپنر شروع مي شه... و اينها... بازيگر نيستن و... پرونده هاي واقعي... توي يه دادگاه شهري. دادگاه کاليفرنيا.
و ريموند بدون اين که به عقب نگاه کند، خيره به ساعت، مي رود به ساختمان.
ريموند: حالا ديگه دوازده دقيقه مونده...

25. خارجي - والبروک - باغ - کمي بعد
 

لنز و چارلي در باغ قدم مي زنند. سوزان آن طرف محوطه کنار ريموند روي يک نيمکت سنگي نشسته است. ريموند دارد در يک دفتر يادداشت ديگر مطلب مي نويسد. کنار آنها يک پرستار سياه پوست راه مي رود. چارلي اينها را از دور مي بيند...
چارلي: داره چي مي نويسه؟
لنز: معمولاً فهرست بر مي داره. اون، آه... اسمشون رو گذاشته... فهرست وقايع بدشگون. آگهي هاي فوت. گزارش هاي هواي خراب. اون سعي داره چيزهاي خطرناک رو کنترل کنه. اونم با گذاشتنشون توي دفترچه ش.
چارلي: ما همه از اين کارها مي کنيم، مگه نه؟ چيزهاي جادويي؟
لنز با سر تاييد مي کند. خوشش آمده. به نظرش پسر جالبي است.
لنز: ولي برادرت براي خودش شخصيتي داره. آدم با شخصيتيه و يک جورايي خيلي باهوشه.
چارلي: باهوش؟
لنز: اون خيلي داناست. عيب هاي خاصي داره، ويژگي هاي خاصي هم داره. بعضي ازاين قابليت ها خيلي ويژه هستن.
چارلي: ولي اون عقب مونده ست.
لنز سرش را تکان مي دهد.
لنز: توهميه. در اصل... ديوانه ايه با توهم.يه چيزي تو ذهنش خود به خود کار مي افته. دنيا رو براش تاريک مي کنه.
لبخندي ريز و از روي بي ميلي...
لنز: رفتارش امروز با تو...خيلي باز بود. خيلي. نسبت به يه غريبه عادي. (درنگ ) و همين مي تونه براش خوب باشه.
چارلي حالا پشت سرش را نگاه مي کند و ريموند روي نيمکت نشسته.
چارلي: مي دوني دنيا خيلي عجيبه. سه ميليون دلار. و اون يه کوله پشتي همراهشه.
به لنز نگاه مي کند...
چارلي: مي خواد پولش رو خرج چي کنه؟
لنز چيزي نمي گويد. به گل ها خيره شده است. مي خواهد به يکي دست بزند...
لنز: از گل زنبق خوشت مياد؟
درنگ و بعد...
چارلي: به پاي رز نمي رسن.

26. داخلي - والبروک - اتاق خواب ريموند - روز
 

چارلي به در اتاق کوچکي مي رسد. تخت خواب، کمد، ميز. و هر جاي خالي اي با عکس هاي بيسبال و پرچم هاي کشتيراني پر شده. همه جا پر از کتاب است.
کنار تخت ورنون ايستاده، همان پرستار سياه پوست. او به سوزان نگاه مي کند که روي زمين نشسته و مشغول ساختن يک خانه کارتي ناقص است. البته با ورقه هاي کارت بيسبال. ريموند هم زانو زده و نگاهش مي کند.
سوزان: خوب حالا... نفست رو حبس کن...
ريموند نفسش را حبس مي کند. سوزان آرام آرام کارت ها را روي هم مي گذارد. موفق شده. به ريموند لبخند مي زند.
سوزان: حالا مي توني نفس بکشي.
ريموند همين کار را مي کند. به او خيره مي شود.مي خواهد کاري کند، ولي حالتي از خودش بروز نمي دهد. کمي نا آرام شده.
چارلي: اونجا از فرناندو والنزلاس کارت داري...؟ سوزان: اونها همه شون پيرن. هيچ وقت اسمشون رو نشنيدم.
ريموند: رِدز، سينسيناتي. 1955
ريموند: مي دونم. گفتي. اين يکي بعدي...؟
در حين برداشتن کارت، ريموند بي تاب مي شود. سرش را تکان مي دهد. تقريباً ترسيده.
ريموند: تِد کلوزواسکي تو بيس اول وايميسته. بيس اول... بيس اول کناره...
سوزان دستش را دراز مي کند و بازوي او را مي گيرد. خيلي مهربانانه. به نظر مي رسد ريموند آرام شده. و دست سوزان دور مي شود.
سوزان: بيس اول. همين جا ست ببينش. تِد کلوزواسکي.
ريموند: کلو بزرگه.
سوزان تاييد مي کند. کلوي بزرگ. الان حالش خوب است. به او خيره شده. انگار هيچ وقت ناراحتي به وجود نيامده.
چارلي: نظرت چيه ري؟ جالب نيست که فقط... همه شون رو بريزيم زمين؟
ريموند با دير باوري به چارلي خيره مي شود. گويي قاتلي تبر به دست نظري داده باشد. براي ثانيه اي به همديگر خيره مي شوند. چارلي بحث راعوض مي کند...
چارلي: تمام اين کتاب ها عالي ان. همه شون رو خوندي هان؟
ورنون: خونده و به خاطر سپرده. هر چي دستش مي ياد مي خونه.
حالا چارلي دستش را در بين کتاب ها مي گرداند. به نوبت هرکدام را دست مي زند...
...ولي وقتي روبرمي گرداند، مي بيند ريموند ايستاده. دست هايش را به هم مي مالد، آرام برمي گردد. آن بدجنسي ريز برگشته است. سوزان نگران است.
ورنون: دوست نداري به کتاب هات دست بزنه، هان؟
ريموند: نمي دونم.
بر مي گردد طرف در باز. يکي دو بار نگاهي به ريموند مي اندازد. ورنون لبخند مي زند، نگران است....
ورنون: کسي رو آزار نمي ده...
ريموند: معلومه، اين يه ملاقات بي محله!
حالا صدايش بلند تر شده. اما به طور غريبي خشک است. بي حس.
ريموند: اين يه ملاقات آخر هفته است!
و بر مي گردد طرف در. در کنار چهارچوب در نگاهي به چارلي مي اندازد، او الان يک کتاب کلفت با جلدي چرمي از کتابخانه بيرون آورده...
ريموند: وـرـن... وـرـن...
ترس را در آن حس مي کند.
ورنون: اسم منه. اون ترسيده.
سوزان: چارلي کتاب رو بذار سر جاش...
چارلي ريموند را نگاه مي کند.
چارلي: آثار ويليام شکسپير. همه ش رو خوندي؟
ريموند: آره.
چارلي:(با حوصله ): همش رو بلدي؟
ريموند: آره.
صفحه اولش را مي بينم. نوشته شده: تولدت مبارک ريموند. با بهترين آرزوها پدر.
چارلي صفحه را ورق مي زند...
چارلي: با... شب دوازدهم چطوري؟
و از کنار در...
ريموند: اگه موسيقي غذاي عشق است بنواز
افزوني آن سرمستي را ده
اشتهايي که ممکن است بيمارمان کند و بکشدمان
آن کشيدن دوباره در خودش مرگي دارد...
چارلي کتاب را مي بندد و سريع کلمات قطع مي شوند. سکوت، فقط خنده ورنون...
ورنون: آه عاليه، مرد خودمي!
ريموند و چارلي. هر دو از دور به هم خيره شده اند.
سوزان: ريموند خيلي عاليه.
ولي چشمان ريموند به چارلي خيره شده است.
چارلي: ديگه مي توني چي کارکني ري؟
ريموند: معلومه... تو ديگه چي کار مي توني بکني؟ منم همون رو مي تونم. چارلي: خُب من چي کار مي کنم؟
ريموند: خب من چي کار مي کنم. (بعد از کمي فکر ) هان!
گيرش انداخته. به چارلي خيره شده...
ريموند: ها!...ها!...ها!...ها!
سوزان: ريموند...
ولي او در گير چارلي است، چارلي حسابي گيج شده...
ريموند: ها!...ها!...ها!...ها!...ها!...ها!...ها!...ها!...
سوزان(دخالت مي کند ):...ريموند، اين يکي بعديه؟ جاني تمپل؟
او کارتي را بلند مي کند. و چارلي بخشوده مي شود. ريموند به چارلي خيره شده است. گويي يک رمز مهم را باز کرده.
ريموند: جاني تمپل. بيس دوم.
سوزان تاييد مي کند. دوباره مليح مي خندد. و او به طرفش مي رود. زانو مي زند. آرام کارت را از دستش مي گيرد. مي گذاردش...آه با احتياط...روي سقف کارت هاي ديگر. مي لرزند. و مي ايستند. مستقيم به چشمانش نگاه مي کند...
ريموند: حالا مي توني نفس بکشي.
و او مي خندد. راحت شده و خودش است. ريموند حتي لبخند هم نمي زند.
ورنون: خانوم از شما خوشش اومده.
ولي سوزان اميدوار است که رابطه از بين برود.ريموند شروع به بررسي کارت بعدي مي کند. خيلي به او نزديک مي شود و شخصي عمل مي کند. به دنبال موجودات ميکروسکوپي مي گردد.
سوزان: وقتي قبلاً بهش دست زدم. اون....
صدايش قطع مي شود. حالا چارلي کنارش زانو زده.
ورنون: به خودتون نگيرين. فکرمي کنم تواين دنيا از هرکس ديگه اي به اون نزديک ترم. هيچ وقت من رو بغل نکرده. هيچ وقت بهم دست نزده. اصلاً حسي تو وجودش نيست. (لبخند مي زند ) اه. اگه فردا شهر رو ترک کنم و ازش خداحافظي نکنم، اصلاً متوجه نمي شه.
ريموند درگير کارت هاست. کارت ها را آرام در ميان انگشتانش مي گذارد. از هر زاويه نگاه مي کند.
چارلي: مي تونه صدامون روبشنوه؟ وقتي اين طوريه؟
ورنون: هي. مرد من. دوست داري به برادرت اردک هات رو نشون بدي؟
درنگ. و بدون اينکه به نظر برسد شنيده است...
ريموند: نمي دونم.
و ورنون لبخند مي زند.
ورنون: همون درياچه اي بود که ازش رد شدين. نصف روز رو اونجا مي گذرونه.
حالا چارلي رو مي کند به سوزان...
چارلي: شايد بهتره برگردي شهر... تا من و ري با هم تنها بمونيم... و بعد شب بياي دنبالم. مي توني اين کارو برام بکني؟
سوزان: فکر کنم بتونم. اگه تو مي خواي.
چارلي نيشخندي مي زند. همه چيز آماده است.
چارلي: بيا ري، بيا خانوم رو تا ماشين همراهي کنيم....
در حالي که چارلي شروع به بلند شدن مي کند، ريموند دست هايش در هوا رها مي شود. بدنش سفت مي شود. چشمانش جايي ديگر را نگاه مي کنند. لحظه اي طول مي کشد تا چارلي متوجه شود ريموند دارد ازخانه کارتي مواظبت مي کند. چارلي باسر تاييد مي کند. به آرامي خودش را از کنار شاهکار رد مي کند.

27. خارجي - والبروک - ورودي اصلي - روز
 

چارلي و سوزان از پله ها پايين نمي آيند. ريموند کوله اش همراهش است. محتاط راه خودش را پيش مي گيرد. در حين نزديک شدنشان به بيوک، چارلي رو مي کند به ريموند...
چارلي: ري... فقط مي خوام يه ثانيه با سوزان تنهايي خداحافظي کنم. باشه؟ زودي برمي گردم.
ريموند با سر تاييد مي کند. باشه. ولي چارلي که راه مي افتد، ريموند دنبالش مي آيد. چارلي مي ايستد.
چارلي: نه. تنها يعني بدون تو. تو همون جا وايسا. ما مي ريم اونجا. باشه؟ سوزان خداحافظي کن...
سوزان گيج شده و کمي از رفتار چارلي با برادرش ناراحت است. با اين حال او ريموند را با لبخندي شيرين همراهي مي کند و برايش دست تکان مي دهد....
سوزان: باي باي ريموند. مي بينمت.
ريموند لبخند نمي زند. ولي خيلي خوب دستي را که برايش تکان داده است، تقليد مي کند. چارلي حالا دستش را براي ريموند بالا برده. همچون يک پليس راهنمايي رانندگي...
چارلي: وايسا.
ريموند اين بار مي ايستد. وقتي چارلي و سوزان به طرف ماشين مي روند، ما با ريموند مي مانيم. او با کنجکاوي به آنها که در فاصله اي دور با هم صحبت مي کنند نگاه مي کند. به نظر مي رسد آنها دارند با هم بحث مي کنند. همين ريموند را ناراحت مي کند. او قدم مي زند. سه قدم به چپ. سه قدم به راست.
سوزان بيشتر از اين که عصباني باشد، گيج است...
اگه فقط بهم بگي چرا. اول گفتي برو شهر. بعدش...
چارلي: فقط انجامش بده. لطفاً. خيلي طول نمي کشه. فقط به خاطره ري.
سوزان نگاه مي کند تا ريموند را ببيند. او خم شده و چشمانش نيمه باز است. جرئت ندارد يک قدم پيش بگذارد.
سوزان: باشه، هرچي.اون منتظرته.
سوزان سوار ماشين مي شود و مي رود. چارلي رو مي کند به ريموند. به او اشاره مي کند و ريموند به طرفش مي رود.

28. خارجي - والبروک - درياچه - روز
 

كنار درياچه نشسته اند تنهاي تنها اردك ها روي آب كدر شنا مي كنند ريموند دارد در يك دفتر يادداشت سبز مي نويسد نگاه مي كند تا اردك هي را از دست نداده باشد
چارلي: داري چي مي نويسي؟
ريموند: نمي دونم.
چارلي لبخند مي زند.
چارلي:به نظر من...شبيه ليست وقايع بد شگون مياد.
ريموند: ميزان... بارون 1،17اينچ بود چون توي سينسيناتي 1،7بود. خشك ترين سپتامبر از سال 1960 بود. خيلي بارون كم باريد.
ريموند به هيجان آمده. هيچ وقت به چارلي نگاه نكرده. فقط اردك ها و يادداشتش. بالاخره...
چارلي:پس اين ليست حوادث بد شگونه.
ريموند:نه
چارلي حالا سرك مي كشد.
چارلي: گوش كن. پدر، آه... پدر مرده ري هفته پيش مرد. بهت گفتن... ؟
جوابي نمي آيد. فقط لحن چارلي با تشويش است
چارلي: مي دوني مرگ چيه؟
ريموند با سر تأييد مي كند. ولي نمي داند. چارلي متوجه مي شود.
چارلي:يعني پدر رفته.
و سريع جواب مي آيد...
ريموند: مي تونم ببينمش؟
رو به چارلي...
ريموند (خارج از تصوير، محكم) : مي خوام ببينمش.

29. خارجي - والبروک - جاده درختي - روز
 

چارلي و ريموند با هم در جاده مي روند. ساختمان بيمارستان از دور ديده مي شود. از قوس تپه مي گذرند و ساختمان ناپديد مي شود. الان دورخميدگي هستند و پشت درخت ها.... بيوک پارک شده.
سوزان به ريموند نگاه مي کند.کاملاً از ديدنش متعجب است. نگاهش پرسشگرانه رو به چارلي است. چارلي فقط در را باز مي کند.
چارلي: برو کنار.
او اين کار را مي کند. کمي مردد است. ريموند وسط مي نشيند.
ريموند: اين ماشين باباست. صندلي هاي رقت انگيز. رنگ بيرونش کرم. روي پلاکش به قرمز نوشته شده «3021»
چارلي پشت فرمان نشسته. موتور را روشن مي کند...
سوزان: چارلي صبر کن. داريم کجا مي بريمش...؟
چارلي: گردش علمي.
و سريع مي راند. وقتي مي روند، ريموند رو مي گرداند. به مسير خانه نگاه مي کند. و سوزان که دارد نگاهش مي کند. آرام...
سوزان: نگران نباش. برمي گردي...
منبع : فيلم نگار شماره 94



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط