مرد باراني(3)

ريموند دارد دندانش را مسواک مي زند. روي سينک خم شده. صورتش کمي با آينه فاصله دارد. دهانش همچون سگي خشمگين مي جنبد. چارلي: ري...
چهارشنبه، 16 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مرد باراني(3)

مرد باراني(3)
مرد باراني(3)


 






 

58. داخلي ـ حمام متل ـ شب
 

ريموند دارد دندانش را مسواک مي زند. روي سينک خم شده. صورتش کمي با آينه فاصله دارد. دهانش همچون سگي خشمگين مي جنبد.
چارلي: ري...
ولي ريموند درگير است. حالا خمير دندان بيشتري به مسواکش مي زند. بعد دوباره شروع مي کند. محکم تر از قبل.
چارلي: دوست داري مسواک بزني؟
جوابي نمي آيد. هنوز مسواک مي زند. درگير است.
چارلي: بس کن، باشه؟ مثل ديوونه ها شدي. اگه روان شناسه تو کاليفرنيا ببينتت... زندانت مي کنه و کليدش رو مي اندازه دور.
اين حرف عصبي کننده اي است.
چارلي: گفتم بس کن ري و خيلي هم جدي گفتم!
و بعد ... از ميان کف خمير دندان.
ريموند: تو خوشت مياد چارلي بَبيت.
چارلي: معلومه که خوشم مياد!
ريموند: تو گفتي... « رين من خنده دار... دندون هاي خنده دار...»
چارلي براي دقيقه اي خشکش مي زند. بعد...
چارلي: چي گفتي...؟
ريموند:... گفتم خنده دار.
چارلي: آره چي خنده دار؟
ريموند:... دندون هاي خنده دار!
چارلي: نه، اون يکي. قبلش.
ولي ريموند ديگر توجه نمي کند. دارد دهانش را مي شويد. چارلي مي رود طرف سينک. يک ليوان آب براي خودش مي ريزد...
چارلي: اينجا.
ريموند به او خيره مي شود. يک شي ء ناشناخته.
چارلي: بخور. تف کن.
مسواک را مي گيرد. مسواکي که خيلي زشت شده. آب را به ريموند مي دهد. اتفاقي نمي افتد.
چارلي: الان!
ريموند گيج شده. دهانش را پراز آب مي کند و... قورتش مي دهد. چارلي پلک مي زند. ريموند دوباره تکرار مي کند. وچارلي ليوان را مي گيرد.
چارلي: خوشم اومد... وقتي داشتي مسواک مي زدي. گفتم...
جوابي نمي آيد.
چارلي:... خنده دار ريموند.
ريموند: نمي توني بگي ريموند. تو بچه اي. تو مي گي... رين من. رين من با مزه. بخون برام رين من...
آه... خداي...من. يک مکث طولاني پيش ازاين که چارلي بتواند بگويد...
چارلي: تو. تو... رين من هستي؟
و کيف پولش بيرون مي آيد. از کيف پول، گنجش را به چارلي مي دهد. يک عکس قديمي. مي بينيم...
... يک پسر دو ساله حوله اي به دست دارد. روي پاي پسري هجده ساله که به دوربين خيره شده. عکس عجيبي است....
ريموند: بابا اين عکس رو گرفت. خودش.
چارلي فقط خيره شده. گيج شده...
چارلي: و تو... با ما زندگي مي کردي؟ اون موقع.
ريموند:تو با ما زندگي مي کردي. اون موقع.
چارلي خودش را به لبه وان مي چسباند. مي نشيند، عکس در دستش است.
چارلي:کي... کي ما رو ترک کردي...؟
و نگاه مي کند...
ريموند: پنج شنبه بود.
پنج شنبه؟
ريموند: برف مي باريد. من گندم کرمي صبحونه خوردم. تو صبحونه خودت رو بالا آوردي. مارايا هم به تو شير و موز داد. و وقتي بابا منو با خودش برد خونه با تو موند. 21 ژانويه 1965. يه پنج شنبه.
چارلي (آرام): مسيح. اين وقتي بودکه مادر مرد. درست بعد از سال نو.
ريموند:...و تو حوله ت همراهت بود. و تو از پشت پنجره برام دست تکون دادي. باي باي رين من. باي باي رين من. اين طوري. پنج شنبه.
چارلي به برادرش نگاه مي کند. گويي بار اول است.
چارلي: تو منو مي پيچيدي تو حوله. و برام مي خوندي.
ريموند نگاهش خالي است. گويي در مريخ است. بعد...
ريموند (مي خواند ): اون هفده سالشه. مي دوني چي مي گم. وقيافه ش دور از اون چيزيه که آدم تصورش رو مي کنه...
چارلي (مي خواند):... پس مي تونم با کس ديگه اي برقصم...؟
ريموند (غير طبيعي ):... اوه ه ه ه...
و هر دو با هم...
چارلي / ريموند(مي خوانند ):... وقتي ديدمش که اونجا وايستاده.
حالا خيلي آرام. نگاهي در صورت چارلي که فقط يک بار ديده ايم. در اتاق دوران کودکي اش. در حال بو کشيدن ملافه. و آرام...
چارلي: من خوشم مي اومد. وقتي برام مي خوندي.
براي لحظه اي به شدت با هم ارتباط مي گيرند. ولي ريموند رويش را بر مي گرداند. مسواک را از سينک بر مي دارد. چشمان چارلي به برادرش است. بعد آرام عکس را مي گذارد لبه وان. مي خواهد شير را باز کند. ولي تا وان شروع به پرشدن مي کند...
ريموند: نه. نه. نه. نه.
لحنش حاکي از ترس است. ترسي که تا حالا نديديم. چارلي سر بلند مي کند...
ريموند: نه...نه...
چارلي: آروم باش ري. نه چي...؟
ريموند: نه چون....
دست هايش را به هم مي زند. به وان خيره مي شود. به شدت وحشت کرده.
چارلي: چون چي؟
ريموند: چون. چون. چون... تو چي مي خواي...؟
بالاخره مي لغزد، مي افتد روي وان. سعي دارد شير آب را با دستش ببندد. آب همه جا مي پاشد. چارلي براي دقيقه اي خشکش مي زند. بعد سعي مي کند ريموند را از وان دور کند، ولي...
... ناگهان ريموند، به رعشه مي افتد. پيراهن چارلي را مي گيرد! خشمي در چشمانش که تا حالا نديديم...
ريموند: نه! نه! مي سوزونه! مي سوزوندش!
حالا دارد چارلي را مي لرزاند...
ريموند: بهت گفتم هيچ وقت. بهت گفتم هيچ وقت! چي مي خواي؟ مي خواي برادرت رو بکشي؟ بهت گفتم. بهت گفتم. بهت گفتم. بهت گفتم...
و حالا آرام مي شود. به چشمان چارلي خيره مي شود. به آرامي پيراهن چارلي را رها مي کند. به آرامي مي لرزد. همچون يک کودک.
چارلي: چيزي نيست مرد. چيزي نيست مرد. من نسوختم. من خوبم.
ريموند به رفتار چارلي حساس است. و دستان چارلي دور مي شوند. با صدايي که غريب و بسيار کم است...
ريموند: تو سوختي. و تو... يه بچه کوچيک بودي. سوختي. ومن بايد مي رفتم ... خونم.
چارلي: نه ري. من نسوختم. اون عوضي بازي در آورد. نگام کن. نگام کن. لطفاً.
ولي ريموند جايي ديگر را نگاه مي کند...
چارلي: وقتي بود که مامان مرد. اون عوضي به خاطر همين تو رو برد!
نگاه ريموند به پشت شانه چارلي قفل شده. چارلي مي گردد تا ببيند... آب هنوز مي آيد. چارلي مي جنبد. آب را قطع مي کند. محکم مي بندد. و وقتي رو مي گرداند...
... ريموند به زانو افتاده. در سکوت خيره به شير آب است. در جايش خشک شده.
چارلي: ري؟ ري بسته شد. چيزي نيست.
ولي ريموند نمي شنود. آرام، با ريتم، شروع به عقب و جلو رفتن مي کند. دارد مي لرزد. دندان هايش به هم مي خورند، بدنش مي لرزد، او مي لرزد، او مي لرزد و مي لرزد و مي لرزد.
چارلي: يا مسيح. سردته ري؟ فقط يه ثانيه...

59. داخلي ـ اتاق خواب
 

داخل اتاق مي شود. نگاه مي کند به اطراف. ملافه را از روي تخت بر مي دارد...

60. داخلي ـ حمام ـ شب
 

... در حمام ريموند تنهاست. مي لرزد. خيره مي شود. مي لرزد. چارلي مي آيد. کنارش زانو مي زند. ملافه را براي ريموند بالا مي برد. او حرکتي نمي کند. آرام، چارلي ملافه را مي پيچد دورش.
دستان ريموند دور ملافه حلقه زده مي شود. لرزش قطع مي شود. سريع و ترسيده. ذکري در مقابل ترس.
چارلي: چي شده ري؟ فکرهاي مخفي؟
زمزمه سريع تر مي شود. نااميدانه. چارلي نزديک تر مي شود. خم مي شود تا بشنود...
ريموند (با نجوا):... چاـ ر...لي... چاـ ر...لي...
چارلي خشکش زده . تکانش مي دهد. ريموند بسيار نا اميدانه به نظر مي رسد. چارلي مي رود جلويش. در مقابل چشمانش و...
چارلي (مي خواند ): اون فقط هفده سالش بود. مي دوني منظورم چيه. و طوري که نگاه مي کرد قابل مقايسه نبود...
و چشمان ريموند دقيق مي شوند. نگاهش مي کند.
چارلي (مي خواند ):... پس چطور مي تونم با کس ديگري برقصم...اوه ه ه... وقتي اونجا وايستاده.
زمزمه قطع مي شود. چارلي دستش را بلند مي کند. ولي يادش مي آيد، دستش را پايين مي آورد. يک قد م عقب مي گذارد. وقتي مي نشيند روي پاشنه اش، چشمش مي افتد به...

61. داخلي ـ حمام
 

... وان حمام. يک پا آب... عکس. دو برادر. و يک ملافه.

62. داخلي ـ متل آماريلو ـ اتاق خواب ـ بعد
 

سکون. خيلي دير است. از جايي ديگر يک نور محو مي درخشد. ريموند خوابش برده. زانو به بغل.
فقط چند سانت آن ورتر، چارلي روي صندلي نشسته. زير نور کم يک لامپ. سيگار مي کشد. برادرش را نگاه مي کند.
چارلي دست دراز مي کند. براي تلفن. هنوز نگاهش به ريموند است، شماره اي را مي گيرد که حفظ است. صبر مي کند. زنگ مي خورد. صداي کليک و...
سوزان: الو...
درنگي پيش از...
چارلي: سلام. منم.
صدايي نمي آيد. هيچي.
چارلي: خُب قطع نکردي. يعني هنوزم با هم هستيم؟

63. داخلي ـ آشپز خانه سوزان ـ شب
 

آشپز خانه سوزان در سانتا مونيکا. او پشت ميز کوچکي نشسته. او هم به اندازه چارلي تنها به نظر مي رسد. حالا لبخند مي زند. ولي لبخندش محو مي شود. و درنهايت...
سوزان: برادرت چطوره؟
چارلي: خُب خودت ري رو مي شناسي. مهموني... مهموني... مهموني.
سکوت. بعد...
چارلي: فقط مي خواستم بشنوم... تموم نشده.
حرفي خيلي عريان.سوزان متوجه مي شود. ولي چيزي نمي گويد.
چارلي: منظورم اينه، من... ترسيدم. ترسيدم تموم شده باشه.
نفسي عميق مي کشد.
سوزان: چارلي امروز ازم نپرس. از جوابم خوشت نمي ياد. بذار بگذره.
چارلي: گاهي من... واقعاً خوب نيستم.
سوزان: خيلي چيزها هست که توشون خوب نيستي.

64. داخلي ـ اتاق متل ـ شب
 

...حالا اتاق متل. سکوت محض.
چارلي: آره. خُب يکي از دفتر يادداشت هاي ري را مي خرم. يه ليست براي خودم درست مي کنم.
سکوتي ناشيانه. بعد...
چارلي: من... مي خوام مسئوليت ري رو بپذيرم. از دادگاه وقتي برگشتم با يه روان پزشک صحبت مي کنم.

65. داخلي ـ آشپز خانه سوزان ـ شب
 

ـ آشپز خانه. سوزان مکث مي کند پيش از اين که...
سوزان: چارلي هيچ راهي نيست که بتوني ببري. يک در ميليون هم شانس نداري.
چارلي: مي برم. بايد ببرم.
سوزان: لنز بيست سال ازش مواظبت کرده. تو فقط سه روزه که مي شناسيش. مي فهمي چقدر حرفت مسخره ست...؟ (با احساس)... مي توني صدام رو بشنوي عزيزم؟

66. داخلي ـ اتاق متل
 

... اتاق متل. چارلي پاي تلفن. خشک شده. و حالا به آرامي...
چارلي: ببين. وقتي رسيدم بهت زنگ مي زنم. باشه؟
ولي فقط سکوت است. اين او را از هم مي پاشد. فقط چيزي شبيه زمزمه...
چارلي: خُب. مي بينمت.
مکثي مي کند. تلفن را مي گذارد. خيلي آرام. يک سيگار در مي آورد. در سکوت.
برادرش را خوب نگاه مي کند.

67. داخلي ـ لاندرومات (حومه آلبيکيورکيو ) ـ روز
 

احجام. رنگ ها. دور يک دايره. يک هارموني جادويي از حرکات. عقب مي روم تا پنجره يک خشک کن را ببينيم. ريموند تماشا مي کند. لباس هايش تازه هستند.
از آن طرف خشک شويي چارلي به طرفمان مي آيد. کنار ريموند مي نشيند. ولي ريموند نگاهش را قطع نمي کند. پس چارلي هم شروع به تماشا مي کند. ولي از منظر چارلي هيچ چيز خاصي وجود ندارد فقط يک مشت لباس در خشک کن.
چارلي: ببين، اينها وقتي رفتي پيش دکتر بايد تنت باشن. درست. شروعش با اين. از هيچي. (درنگ ) منظورم اينه که اون يه نگاه بهت مي اندازه. برت مي گردونه باغ وحش...
اما ريموند در خودش است...
ريموند: قرمز رو ببين. هميشه يه اندازه مي افته.
چارلي نگاه مي کند. دقيق مي شود. او نمي تواند درک کند.
چارلي: بايد اينو تموم کني.وقتي ازش استفاده نمي کني...
حالا مشخص مي شود. يک تلويزيون کوچک. روي نيمکت کنار دست ريموند. تصوير بدون صدا. چارلي خاموشش مي کند.
چارلي: اگه باتري هاش روتموم کني... وقتي واپنر شروع مي شه چي کار مي کني، هان؟
ولي ريموند جاي ديگري است...
ريموند: مامان لباس هام رو مي شست. (درنگ ) و ما تماشا مي کرديم. همين طوري.
آه. نگاه چارلي عوض شده. فقط يک کم.
چارلي: يادم نمياد. سعي کردم . و گاهي يه طورايي.... ولي فقط تصويرش باشه.
ماشين چرخش عوض مي شود. صداي ضربدار.
ريموند: براش مي خوندم. بلند. هرداستاني رو.
ريموند افتادن لباس قرمز را تماشا مي کند.
چارلي: و شرط مي بندم... براش مي خوندي، هان؟
ريموند: نه. اون برام مي خوند. من براي تو مي خوندم.
چارلي به برادرش خيره مي شود.
چارلي (صداي تيز ):...اوه ه ه ه ه!
ولي ريموند عکس العملي نشان نمي دهد. چارلي صورتش را جلو مي برد.
چارلي: بخند. خيره شو.
ريموند همين کار را مي کند. ادايش را در مي آورد.
چارلي: درسته. حالا بخند. بهترين خنده ت.
درنگي طولاني تر. بعد...
ريموند: هه، هه، هه.
الکي. اما جذاب.
چارلي: خوبه ري. تو پتانسيلش رو داري.
ريموند: تو پتانسيلش رو داري چارلي بَبيت. پدر مي گفت.
لبخند چارلي آرام محو مي شود. به برادرش خيره مي شود.
چارلي: آره. يه چيز کوچولو. «چارلي » صدام کن باشه؟ بدون « بَبيت ».
براي لحظه اي به هم نگاه مي کنند. بعد ريموند دوباره توجه خودش را جلب قرمز مي کند.
چارلي: قرمزه، ها ه؟
ريموند در سکوت با سر تأييد مي کند. چارلي گونه اش را به دست چپش مي چسباند. ريموند هم همين کار را مي کند. و هر دو نشسته اند. به تماشاي قرمز که مي افتد.
برش سريع به:

68. خارجي ـ حومه آلبيکيورکيو ـ تلفن عمومي ـ شماره گرفتن ـ روز
 

چارلي در باجه تلفن مقابل خشک شويي است. آن طرف جاده خالي صحرا و ابر است. به نظر مي رسد در دنيا تنهاست. صداي کليک و...
چارلي: لني منم.
لني: مرد سه ساعت پاي تلفنم.
چارلي: آره متأسفم. من... کاري داشتم. بايد يه سري... لباس و وسايل مي خريدم...
لني: چارلي تموم شد. همه چيز تموم شد.
چارلي نفس مي گيرد. لبخندي اجباري.
چارلي: آروم باش پسر. من تو آلبيکيور کيوم. تا يه...
لني: ويات ماشين ها رو پيدا کرده.
لبخند بر لبان چارلي مي خشکد.
لني: پيداشون کرده. ورشون داشته. اونها رفتن.
چشمان چارلي در سکوت بسته مي شوند. مردي مرده چون...
لني: بتمن مي خوام پولش رو پس بگيره. همه پولشون رو مي خوان.
(درنگ ) چارلي نودتايي مي شه.
نودتا. حالا چشمان چارلي باز مي شود. قرمز هستند. آينده اش را مي بيند.
لني: اون مي گه يه سنت از فراري ها گيرت نمي ياد. (درنگ) مي گه تا جمعه. بهش چي بگم؟
لبان چارلي باز مي شوند. ولي در يک لحظه قبل از...
چارلي: بهش بگو چکش تو صندوق پسته.
چارلي خيلي آرام تلفن را قطع مي کند. مي ايستد. خيره مي شود. جعبه سيگار را بيرون مي آورد. ولي دستانش مي لرزند. رو که مي گرداند، مي بيند...
...ازميان شيشه خشک شويي. ريموند پشت يک ميز به همراه دو زن خانه دار ايستاده. همگي دارند لباس پهن مي کنند. همگي دارند نگاهي به تلويزيون کوچک ريموند مي کنند.

69. خارجي ـ بزرگراه صحرايي شماره 4 ـ شب
 

دوباره در راه. ديگر زمان براي آنها مهم نيست. جايي براي رفتن ندارند.چارلي بي حال مي راند. ريموند براي خودش است. هر کاکتوسي را که مي گذرد مي بيند.

70. داخلي ـ ايستگاه کاميون (جوزف سيتي، آريزونا ) ـ روز
 

چارلي به غذاي دست نخورده خيره شده است. ما صداي کليک پشت سرهم را مي شنويم...
چارلي به انتهاي ناهارخوري نگاه مي کند. ازميان يک در، اتاق پشتي را مي بينيم. دارند پوکربازي مي کند. چارلي به کارت ها نگاه مي کند و مي گردد و مي بيند که...
...ريموند آن طرف ميز است. دارد كارت هاي پلاستيكي كاتالوگ جويكباكز را تماشا مي كند. آنها را سريع مي گرداند، سريع تر از آني كه بشود خواندشان. و تا تمامش مي كند...
موسيقي شروع مي شود. صداي کسي که مي خواند...
پَتسي کلين: «روياهاي شيرين تو... »
و به يک ميز خيره مي شود...
ريموند: اي - 19
چارلي نگاهش مي کند.
چارلي: هوم م؟
ولي ريموند چيزي نمي گويد. چارلي به کاتالوگ نگاه مي کند. دو جين کارت پلاستيکي. رو به ريموند.
چارلي: اون شماره. بي 19...
ريموند: اي - 19.
چارلي: آهنگيه که مي شنويم؟
ريموند: آهنگ همينه. هميني که مي شنويم.
چارلي به اوخيره مي شود.
چارلي: دستت رو بذار رو چشم هات. اين طوري.
چارلي نشان مي دهد. ريموند اطاعت مي کند. خيلي جدي. چارلي شروع به گشتن ميان کارت ها ي پلاستيکي مي کند...
چارلي: «قمارباز » کني راجرز.
ريموند: جي 12.
چارلي: «قلب گول زن » هنک ويليامز.
ريموند: «قلب گول زن تو » هنک ويليامز جونيور.
چارلي: باشه، خودشه. کدوم شماره؟
ريموند: ال - 4.
عجب.
چارلي: «ماه غمناک کنتاکي » بيل مونرو.
ريموند: و پسران بلوگرس. پي - 11.
ريموند از لاي انگشتان نگاه مي کند. ولي نه به کاتالوگ. او... لبخند چارلي را مي بيند.

71. داخلي - ايستگاه کاميون (جوزف سيتي، آريزونا ) - روز
 

بيوک کنار يک پمپ بنزين پارک شده. چارلي از يک طرف روي کاپوت ماشين خم شده، ريموند هم شبيه او خم شده، از طرف ديگر.
چارلي روي کاپوت کارت ريخته. کلي کارت. سه دست. ريموند نگاهشان مي کند.
چارلي: حواست هست؟
ريموند با سر تأييد مي کند. حواسش هست. چارلي سه کارت مي کشد و شروع به پخششان مي کند. خيلي سريع. همه کارت ها مي ايستند. و چارلي بس مي کند. بقيه را روي کاپوت مي ريزد.
چارلي: باشه. چي مونده؟
و بدون تشويش...
ريموند: نه تا تک خال، هفت تا شاه، ده تا بي بي، هشت تا سرباز، هفت تا ده... چارلي دستش را بالا مي برد و حرف ها قطع مي شود. چارلي در سکوت با سر تأييد مي کند.
چارلي: پتانسيليش هست.

72. خارجي - بزرگراه شماره پنج ( آريزونا ) - روز
 

با سرعت در بزرگراه.
ريموند: چارلي بَبيت مي تونم برونم؟
چارلي: نه حالا گوش کن. پس وقتي ده زياد مونده... ده و کارت هاي عکس دار... اون موقع خوبه. براي ما. بيا ديگه بگو.
ريموند: ده ها خوبن، ده ها خوبن، ده ها خوبن!
خوشحال است. و چارلي از همين خوشش مي آيد.
چارلي: باشه. و تو شرط مي بندي...
ريموند:... اگه بد باشه... دو تا اگه باشه خوبه.
چارلي: و...
ريموند:... دهنم رو بسته نگه مي دارم.
ريموند دهانش را باز مي کند و مي بندد تا نشان داده باشد. چارلي با سر تأييد مي کند.
چارلي: کازينو قانون هاي خودش رو داره. اوليش اينه که... اونها دوست ندارن ببازن. پس هيچ وقت... نشون نده داري مي بري.
ريموند حالا نگاهش مي کند.
ريموند: چي مي شه...اگه من بگم... دارم مي شمارم، دارم ميشمارم، دارم ميشمارم، دارم همين طور مي شمارم! چي مي شه؟
چارلي به جوابش فکر مي کند.
چارلي: اون موقع ديگه نمي تونم ببينمت. هيچ وقت.
اين حرف ريموند را ناراحت مي کند. چارلي با لبخند ناراحتي ريموند را برطرف مي کند. و ريموند هم لبخندي به او تحويل مي دهد.
ريموند: چار...لي. چار...لي...
صدايي در اصل دوستانه. و چارلي از اين خوشش مي آمده.

73. خارجي - بزرگراه شماره 5 (آريزونا ) - روز
 

...آنها که با سرعت دارند مي رانند، از تابلوي «به نوادا خوش آمديد » مي گذرند.

74. داخلي - هتل ام جي ام (لاس وگاس ) روز
 

هر دو وارد هتلي بزرگ مي شوند. همه چيز را مي بلعد. چارلي فقط برادرش را نگاه مي کند.
به پله برقي که پايين مي رود، مي رسند. ريموند مي ايستد. چارلي توضيح مي دهد. ريموند بر لبه مي ايستد.
پايش را بالا مي برد. و خشکش مي زند. چارلي چيزي مي گويد، ولي پاي ريموند حرکت نمي کند. حرکتش او را شبيه پرنده اي کرده.
چارلي بازوي ريموند را مي گيرد و دستش را روي ريل مي گذارد. ريموند ريل رامي چسبد، جلو مي رود. چارلي او را از کمربندش مي گيرد.
ريموند با دو دستش پشتش را مي گيرد و چارلي رامي چسبد. ولي چارلي همچنان کمربند او را گرفته، دارند پايين مي روند...

75. داخلي - هتل ام جي ام - فروشگاه زيرزميني - کمي بعد
 

از بين پنجره فروشگاه مردانه. فروشنده کت و شلواري به دست دارد. او و چارلي دور ريموند مي گردند. با هم صحبت مي کنند، لباس و شلوار ريموند را مي گيرند، به همديگر نگاه مي کنند.
چارلي شلوار ريموند را باز مي کند. کمي پايين مي کشد. مي بندد. چارلي دوباره بحثش را با فروشنده ادامه مي دهد. ريموند هم شلوارش را بر مي گرداند همان جاي اولش.

76. داخلي - هتل ام جي ام - فروشگاه زيرزميني - روز (کمي بعد )
 

... دارند در فروشگاه مي گردند. چارلي وارد يک آرايشگاه مي شود. متوجه مي شود تنهاست. برمي گردد بيرون مي بيند ريموند خيره شده...
...به يک شير. شير کمپاني ام جي ام پشت يک شيشه. ريموند مسحورش شده. کنارش مردي پشت يک ميز نشسته. روي ميز يک دوربين پولوريد است و کنارش نوشته شده: عکس شما - ده دلار.
... چارلي و ريموند کنارهمديگر مي ايستند. شيرپشت سرشان است. مرد دوربين به دست مي گويد: يک... دو...
...چارلي دستش را مي اندازد دورگردن برادرش، چشمان برادرش باز مي شود، فلاش زده مي شود. عکس گرفته شده...

77. داخلي - هتل ام جي ام - فروشگاه زير زميني - آرايشگاه - شب
 

ريموند پشت صندلي نشسته. به مانيکوريستي خيره شده که دارد روي دستش کار مي کند. او دارد حرف مي زند...
تصوير عقب مي رود ، چارلي را مي بينيم که پشت سر ريموند است و دارد مدام بهش پيشنهاد مي دهد.
... حالا ريموند دست در جيب مي کند. کيفش را در مي آورد. با دست آزادش، عکسش را به مانيکوريست نشان مي دهد.

78. داخلي - لابي هتل - بعد
 

ما داريم به قسمت انتهاي پله برقي نگاه مي کنيم . پله ها جلو مي آيند، ولي کسي ديده نمي شود. تا اين که...
...همچون وضعيت پايين رفتن ، موهاي زده شده ديده مي شوند. لحظه به لحظه ريموند تازه برايمان نمايان مي شود. کت وشلوار به تن. کروات سبز. دستاني که بازهستند.او عالي شده.
بالا که مي رسد، قدم بلندي برمي دارد. بدون اين که بلغزد. چارلي پشت سرش است، يک کراوات سبز زده، عين هماني که ريموند زده است. دستش را دور او مي اندازد. بهتر فکر مي کند. دستش برمي گردد و دو برادر به راهشان ادامه مي دهند.

79. خارجي - خيابان - روز
 

چارلي بيوک را مي راند. ريموند به تابلوي بزرگ هتل خيره مي شود. چارلي تماشايش مي کند...
چارلي: پر حباب ، هان؟
ريموند: کلي حباب.
چارلي: خيلي حبابه ري؟
ريموند: دويست و هفتاد و هشت تا.
چارلي: رين من به حرف اومد.
و مي روند...

80. داخلي - کازينو - روز ( فردا صبح )
 

ريموند چارلي را در ميان ديسني لند بزرگسالان دنبال مي کند. صدا ها، نورها. هر جا نگاه مي کند با چيز تازه اي مواجه مي شود. او کنار چرخ شانس مي ايستد. چارلي صبر مي کند، تحملش کم شده.
نما - تعداد زيادي بازيکن کنو
همه دارند بازي مي کنند. ريموند نگاهشان مي کند، گويي بازي هاي ليگ بيسبال است.
چارلي: درسته کنو. براي اين بازي هم بر مي گرديم. آره حتماً.
نما - دستگاه هاي بازي
دوباره صداي زنگ. عده اي جمع شده اند. زني دارد خوشحالي مي کند. شانسش زده.
ريموند خيره اين پيروزي شده...
چارلي: مي بيني بردن عاليه. اون برده. خوشحاله. همه خوشحالن...
متوجه مي شود ريموند خيره شده. چارلي گلو صاف مي کند.
چارلي: وقتي تو بازي بردي. هيچ کس بغلت نمي کنه.
عکس العملي نشان نمي دهد. چارلي صدايش را پايين مي آورد. مطمئن...
چارلي: اگه بازي نکنيم و پول نبريم، تو رو بر مي گردونن همون جايي که بودي. ( درنگ ) و مي دوني چطور باهات برخورد مي کنن...؟
چارلي: بياااااا...
مردم به او خيره مي شوند. براي چارلي مهم نيست، چون....
... براي ريموند هم مهم نيست.

81. داخلي - کازينو - بعد
 

ميز پرو. چارلي در صندلي آخر نشسته. ريموند کنارش. جلوي چارلي ژتون است. او دست بالاست. کارت انداز کارت مي کشد و ريموند دو تا برمي دارد...
چارلي يک شش و چهار دارد. ريموند هجده. ريموند به چشمان کارت انداز نگاه مي کند و با سر تاييد مي کند. کارت اندازش باورش نمي شود...
کارت انداز: کارت مي خواي؟
چارلي: کارت نمي خواد. ري تو هجده داري.
ريموند: کارت مي خوام.
خيلي مطمئن. کارت انداز بهش يک ده مي دهد. ريموند ادامه مي دهد، گويي اصلاً نمي داند باخته. چارلي عصباني است...
چارلي: ديدي ده منو گرفتي.
آه.ريموند متاسف است. دهنش را مي گذارد روي کارت هاي چارلي. بهتر شد؟چارلي و کارت انداز به هم نگاه مي کنند. چارلي هديه ريموند را پس مي دهد.
چارلي: نمي تونم کارت تو رو بگيرم. من کارت خودم رو مي خوام.
ريموند: ازشون زياده.
چارلي نمي خواست ريموند اين را بگويد. هنوز هم دو تا کم دارد، ژتون ها را جلو مي گذارد.
ريموند: خيلي خيلي ازشون هست.

82. داخلي - کازينو - راهرو ي باريک
 

بالاي کازينو، در ميان کانال هاي هواکش يک مامور حفاظت دوربين به دست ايستاده. از ميان شيشه اي يک طرفه، به سالن نگاه مي کند، رئيس شيفت پشت سرش مي رسد.
رئيس شيفت: با همون دوتا...؟
منظر گاه مأمور
ما چارلي و ريموند را مي بينيم.
بازگشت به صحنه
مأمور : اون خيلي خوبه. و همين طوري داره پيش مي ره.
رئيس شيفت: چي مي بيني؟
مأمور: خُب، جلوش هيچي نيست. هيچي هم نمي کشه. و ما هم مدام داريم دست ورق ها رو عوض مي کنيم... پس نمي تونه روشون نشونه بذاره...
رئيس شيفت: پس داره مي شماره. يه کفش بزرگ تر براش بنداز.
مأمور: اين کارو کردم. ما تا شيش تا رفتيم. هيچ کس تو جهان نمي تونه شيش دست ورق رو يه جا بشماره.
رئيس شيفت: پس رو خطه.
سکوت. مأمور همچنان نگاه مي کند.
مأمور: خيلي طولاني و خيلي زياده. عين يه ماشين.
کلمات جادويي.
رئيس شيفت: ازش فيلم بگير.
و بدون اين که به عقب نگاه کند.
مأمور: کلسو يه دونه سفارش داده.

83. داخلي - اتاق هتل - شب (بعد )
 

چارلي وارد اتاق مي شود. ريموند دنبالش، به اطراف نگاه مي کند. تحت تأثير قرار گرفته. چارلي روي تخت ولو مي شود. ريموند کنار تخت مي ايستد. چارلي با لبخندي پر از خستگي نگاهش مي کند. خيلي ناراحت است.
چارلي: از اين اتاق خوشت اومده؟
ريموند خوشش اومده.
چارلي: من نه. هيچي نيست...که حس خوبي بده. حس برنده شدن بده. برنده شدن حس خوبي مي ده، ولي... تويي که برنده مي شي. من فقط نگاه مي کنم.
ريموند: مثل... خشک شويي، چارلي بَبيت؟
چارلي: نه. نگاه کردن خشک شويي... به من حس... حس بازنده رو نمي ده. لبخندي بهتر از طرف چارلي. لبخندي که فقط براي برادرش است.
چارلي نگاه کردنت... نجات دادن من... فکر کنم يه خورده منو تکون داده. ريموند نگاهش مي کند. ولي درک نمي کند.
چارلي: ري امشب کلي پول برديم. اون قدري که بتونيم پول همه رو پس بديم. به همديگر خيره شده اند. چارلي حالا طور ديگري به نظر مي رسد. خيلي غريب.
چارلي: و زندگيم برگشت رو روال. همون جايي که بود.
و چارلي... زمزمه مي کند. ريموند خم مي شود، ولي نمي تواند بشنود...
ريموند کنار تخت زانو مي زند. گوشش را کنار دهان چارلي مي برد. مي شنود...
چارلي (زمزمه کنان ): و اين خبر بديه.
ريموند نگاهش مي کند. گيج شده.
چارلي: فکر هاي مخفي.
ولي ريموند فقط بيشتر گيج مي شود. پس چارلي مي گويد...
چارلي: يعني زندگيم برگشت. و من نمي خوامش. و من نمي دونم...(لبخندش محو مي شود )... چرا اين کارو کردم.
آخرين نگاه به برادرش و او آرام از تخت بلند مي شود. خيلي خسته است. کتش را در مي آورد. لباسش. مي خواهد برود حمام. ريموند به همراهش مي رود.

84. داخلي - دفتر کازينو - راهرو - شب
 

آنها به طرف دري مي روند که رويش نوشته «آقاي کلسو ». و زير آن حک شده «مسئول حفاظت ». وارد مي شوند.

85. داخلي - دفتر - شب
 

منشي اي آنها را نگاه مي کند.

86. داخلي - داخل دفتر - شب
 

در مي زنند و وارد مي شوند. بارني کلسو پشت ميزش نشسته. او هماني است که تمام مدت داشته در کنار آنها بازي مي کرده.
مسئول مي رود، در را آرام پشت سرش مي بندد. کلسو اشاره مي کند چارلي بنشيند.
لبخندي در کار نيست. فقط چارلي را نگاه مي کند. بعد...
کلسو: تبريک مي گم آقاي بَبيت. شما بردين... بذارين ببينم... (به تکه کاغذي نگاه مي کند ) هشتاد و شش هزار و سيصد دلار. پول خوبيه.
صداي چارلي ملايم است.
چارلي: خيلي نيست. نه وقتي با بازيکن هاي حرفه اي مقايسه مي کني.
کلسو: خُب مسئله مقدارش نيست. مسئله پتانسيل کاره.
کلسو عقب مي کشد. هنوز عصباني نشده. اما آماده است.
کلسو: شمردن شيش دست ورق هم زمان کار بزرگيه. در اصل... بايد روش دقيق شد.
(درنگ ) آقاي بَبيت من با هرکسي بازي نمي کنم. از بازي خوشم نمياد.
چارلي: فکر مي کنم واقعاً نمي دونم دارين...
کلسو: ما نوار ضبط شده داريم. آناليز شون کرديم. و با کازينو هاي ديگه چکشون کرديم.
آقاي بَبيت از نوار استنباط مي شه شما بايد پولتون رو بردارين و از اينجا برين.
خيلي آرام لبان چارلي باز مي شوند، ولي...
کلسو: فقط کافيه... دهنتون رو ببندين... و برين خونه. و اين بهترين کاريه که مي تونين بکنين. (آرام ) خودم مي برمشون.

87. خارجي - بزرگراه (آريزونا ) - روز
 

به سرعت در بزرگراه مي رانند. ريموند عينک دودي چارلي رو زده... پشت فرمان نشسته. تصوير که عقب مي رود، مي بينيم آنها با سرعت بيست تا در جاده اي خالي مي رانند. چارلي کنار ريموند نشسته، پايش روي گاز است. دست چپش کنار فرمان است.
چارلي: داري مي روني مرد. حواست به جاده باشه.
از پشت سرشان صداي بوق مي آيد. بوقي ممتد از يک ماشين پورشه. ماشين از کنار آنها سريع مي گذرد. ريموند انگشتش را به ماشين نشان مي دهد.
چارلي موقعيت را مي سنجد. همچنان فرمان را گرفته و گاز مي دهد. بيوک دنبال پورشه مي کند. ريموند نفسش مي گيرد و بعد... مي شنويم که...
ريموند:...هاه هاه هاه.
برش به:

88. داخلي - اتاق خواب چارلي (لس آنجلس ) - نماي نزديک - دستگاه پاسخ گوي تلفن چارلي- روز
 

چراغ قرمز در سکوت چشمک مي زند. شماره روي دستگاه عدد سه را نشان مي دهد. صداي بازشدن در. صداي چارلي و ريموند.
چارلي وارد مي شود، با خودش چمدان ها را مي آورد. آنها را روي تخت مي اندازد. ريموند جلوي در است و دارد همه جا را ورانداز مي کند.
ريموند: ما اينجا زندگي مي کنيم؟
چارلي فقط نگاهش مي کند.
ريموند: معلومه، اونها جاي تخت رو عوض کردن.
براي چارلي آسان نيست...
چارلي (آرام ): ري. من اينجا زندگي مي کنم.
ريموند: من کجا زندگي مي کنم؟
... و حالا آسان تر مي شود.
چارلي: اتاقت اونجاست.
ريموند مي گردد، مي رود طرف در...
ريموند: معلومه، يکي تختم رو دزديده. اتاقم... بدون... بدون... بدون تخته. من بدون تختم توي...
چارلي: توي 1988.
چارلي لبخند مي زند، لحنش مهربان است. ريموند را آرام مي کند.
چارلي:تو اتاق جادويي رو داري. جايي که مبل تخت مي شه. بعد مي کشيمش زير پنجره. فقط... درسته.
ريموند فکر مي کند.
ريموند: معلومه کتاب هام...
چارلي: درسته. کتاب هارو مي گيريم. برو تو و... يه فهرست درست کن. از هر چي که کمه.
ريموند کوله اش را بر مي دارد و به اتاق مي رود. چارلي لحظه اي نگاهش مي کند. بعد به سراغ دستگاه پيام گير مي رود. عدد سه مي درخشد. دگمه را فشار مي دهد. صداي کليک و...
منشي (با لهجه اي انگليسي ): براي تأييد وقت آقاي ريموند بَبيت با دکتر مارستون زنگ مي زنم. ساعت ده فردا . چهار - پنج - صفر جاده راکسبري. مي بينمتون.
قطع مي شود. صداي بيب. و بعد...
سوزان: سلام. منم. فقط اميد وارم شما ها... سالم به خونه رسيده باشين. يک مکث طولاني و...
سوزان: پس اميدوارم خوب باشين.
صداي کليک. چارلي خيلي دلش براي او تنگ شده . و از اتاق ديگر...
ريموند: مي تونم تلويزيون ببينم؟
... و قبل از اين که چارلي پاسخ دهد...
لنز: آقاي بَبيت... والتر لنزم. توي سنتري پلازا هستم.(درنگ ) فکر مي کنم بايد صحبت کنيم.
تصوير چارلي. به دستگاه تلويزيون خيره شده است...

89. داخلي - پذيرايي خانه چارلي - بعد
 

لنز کنار در است. او چارلي را با همان نگاه جوينده اش تماشا مي کند. تنها صدا، صداي تلويزيون ريموند است. چارلي دو روز است که نخوابيده. سعي دارد بيدار باشد. بعد...
لنز: خسته به نظر مياي...
چارلي بيرون مي آيد و در را مي بندد.

90. داخلي -آپارتمان چارلي - حياط - روز
 

چارلي و لنز کنار استخر ايستاده اند. ممکن است لبخند لنز کافي باشد، ولي لبخندش مصنوعي است.
لنز:... درست بهش رسيدم.
لنز مي بيند که تنش چارلي زياد مي شود.
لنز: من و تو که داريم صحبت مي کنيم، وکيلم رفته پيش وکيلت. و بهش واقعيت هاي زندگي رو... توضيح مي ده.
چارلي: واقعيت هاي زندگي.
لنز با سر تأييد مي کند. دست به جيب مي شود. بيرون مي آورد...
لنز اين حکم دادگاهه. که تو رو منع کرده از... بردن ريموند. جرمش هم آدم رباييه. تا اين موضوع مشخص بشه... مي بيني چارلي وقتي دعوا تمام شد... ريموند مال والبروک مي شه. براي اولين بار تو زندگيش. و بايد ازت متشکر باشه.
چارلي به کاغذ خيره شده. بالاخره...
چارلي: اين... دست قاضيه، مگه نه؟
لنز: قاضي به حرف هاي گروه روان کاوي گوش مي ده. اسمش هم دکتر مارستونه. فردا صبح مي بينيش.
چارلي: عاليه. شايد اين يارو ذهنش باز باشه.
لنز: من پرونده هاي ريموند رو بهش دادم. يه مشت جعبه. اين يه کار کم نيست پسر. يه کار فرماليته ست. برادرت خيلي... فرديت معلولي داره. متوجه نشدي؟
چارلي: خُب الان بايد ببينيش. ببيني چي کار مي تونه بکنه. اون... لبخند مي زنه...
لنز: مي دونم. سوزان بهم گفته.
چشمان چارلي دقيق مي شوند. سوزان؟
لنز: امروز ديدمش. فکرمي کنه ريموند پيشرفت کرده. (درنگ ) اون حتي فکر مي کنه تو باعثش بودي.
لبخندش خالص است. حتي مهربانانه.
لنز: اميدوارم در موردت راست بگه. در مورد برادرت... ساده ست که از روي علاقه کنار گذاشتش. يه تغيير صحنه... ماجراهاي تازه... و مي تونه مهم جلوه کنه. البته موقت.
واقعاً چارلي توان شنيدنش را دارد؟
لنز: اونها اوج مي گيرن. و بعد مي خوابن. چارلي يه عمر بيماري با يه مسافرت درمان نمي شه. دکتر مارستون اينو مي دونه.
ولي چارلي نگاهش مي کند.
چارلي: ولي اين تموم نشده.
لبخند لنز حساس شده.
لنز: چارلي اين هميشه يه پرونده از دست رفته ست. پدرت منو معتمد خودش کرد... يه معتمد کامل. (درنگ ) يعني... اگه تو بتوني ريموند رو ببري يا نبري... من يه سنت هم بهت نمي دم. حالا اين فرصت منه. تا سوپرايزت کنم.
يک بار ديگر دست به جيب مي شود. واين بار...بيرون مي آورد...
لنز: من با يه دفترچه چک اومدم . مال ريمونده. (درنگ) و آماده ام برات چک بنويسم. يه چک خيلي... خيلي...گنده.
چارلي: چرا؟
لنز: چارلي فکر نمي کنم هيچ شانسي داشته باشي. ولي اين فرصت...آماده ش هستم.
صدا پايين مي آيد.
لنز: زندگي برادرت... و خوشبختيش... و حس خوب بودنش... درخطره. اينها خيلي برام مهمه. نمي خوام باهاش قمار کنم... هرچقدر که نتيجه ش تضمين شده باشه.
چارلي: تو داري منو مي خري.
لنز: من مي تونم پول ريموند رو خرج کنم. اول از همه هم به خاطر خودش. و اين بهترين خرجيه که مي شه براش کرد.
چارلي: چقدر؟
لنز: دو هزار و پونصد دلار. بي چونه. (درنگ ) فقط ...برو.
چارلي فقط نگاهش مي کند.
لنز: بحث من و تو نيست. بحث برد و باخت نيست. (درنگ ) تو مي دوني چي براش درسته.
پس انجامش بده. پشيمون نمي شي.

91. خارجي - آپارتمان چارلي - روز
 

ريموند: فرانک رابينسون - ضربه سوم!
برش به:

92. داخلي - آپارتمان چارلي - روز
 

ريموند مي زند. از دست چارلي عصباني است.
ريموند: هرمون کيلبرو - ضربه سوم!
چارلي: ببين امروز نمي تونيم به بازي داجر برسيم! بليتش رو داريم. يه بليت بزرگ!
ريموند: هرري آرون - ضربه سوم!
چارلي: ري. صبرکن. خواهش مي کنم.
ريموند وسط بازي مي ايستد. يک لنگه پا. از شانه چارلي نگاه مي کند.
چارلي: ببخشين. بابت بازي. و وقتي يه نفر مي گه متأسفه... طرف ديگه مي گه...
ريموند: پت رز - ضربه سوم!
توپ قوي. که با يک ضربه معروف تمام مي شود.
چارلي: باشه. خودت خواستي.
ريموند مکث مي کند تا به چارلي نگاهي بي معنا تحويل دهد.
ريموند: بِب روت - ضربه سوم!
چارلي: باشه ديگه بسه.
ولي ريموند گوش نمي دهد. از قبل جدي تر بازي مي کند.
ريموند: ميکي منتال - ضربه سوم!
چارلي: ري گفتم بسه!
ريموند: چارلي بَبيت... (چارلي را نگاه مي کند ) ضربه س...
چارلي: ضربه چهارم!
ريموند مي ايستد، گيج شده. نگاهي به چارلي مي اندازد. ولي چارلي توپ را محکم مي زند. سکوت. چارلي فقط به او خيره مي شود. ريموند مي خواهد بازي اش را ادامه دهد که...
چارلي: مي خواي باهام بازي کني...؟
و ريموند مي ايستد تا بشنود...
چارلي: پس بازي مي کنيم. بازي واقعي.

93. داخلي - راهروي بيرون دفتر مارستون - صبح
 

در آسانسور باز مي شود. برادرها نمايان مي شوند. آماده کشتن. صورت چارلي کبود و دست ريموند بسته. آنها آماده اند. چارلي يک چمدان بزرگ به همراه دارد.

94. داخلي - اتاق بيروني دفتر مارستون - صبح
 

روي در نوشته شده: «فيلي مارستون ». چارلي در را براي ريموند باز مي کند...
... گيليان، منشي مارستون را مي بيند، او دارد به همراه يک ظرف قهوه وارد دفتر مارستون مي شود. او سي ساله و انگليسي است.
گيليان: آه آقاي بَبيت...؟
ريموند با سر تأييد مي کند.
گيليان: قهوه ميل دارين...؟
ريموند سرش را به نشانه نفي تکان مي دهد. ميل ندارد.
گيليان: بنشين. زودي بر مي گردم.
و مي رود. ريموند از در داخل مي شود. چارلي به دنبالش. يک آکواريوم ديگر وجود دارد که ريموند به آن اشاره مي کند. چارلي لبخندي مي زند که نمي تواند عصبي بودنش را نشان ندهد.
روي مبل مي نشيند. ريموند مي آيد مي نشيند. به نظر خوب مي رسد. چارلي پريشان است. سعي دارد خودش رابا لبخند آرام کند...
چارلي: باشه. همه چيز رو يادته.
ريموند با سر تأييد مي کند. فقط يک بار. مشکلي نيست.
چارلي: معلومه يادته.
ريموند: نه، نگو «معلومه ». ما نمي گيم «معلومه ».
چارلي: معلومه كه نمي گيم.
ريموند باسر تأييد مي کند.
چارلي: خُب. همه چيز آرومه. دست ها آرومه. صداها آرومه. اطراف رو نگاه نمي کنيم.... يادداشت برنمي داري. سريع حرف نمي زني. و البته...
آه. حرف را زد. ريموند خوشش آمده.
چارلي: نه چي...؟
ريموند: زمزمه نکن. پچ پچ نکن. بازي نکن. کاري نکن.
چارلي: اگه از دست گفتن چي؟
ريموند نشان مي دهد ماشين سواري مي کرده. او توجيه است. چارلي کت برادرش را مرتب مي کند. کراواتش را هم.
چارلي: تو مي توني. مي توني منو سربلند کني.
کمربند ريموند را باز مي کند. شلوارش را پايين مي برد. يک شانه در مي آورد. با دقت موهاي ريموند را شانه مي کند.
ريموند حالا دو دستي کمربند چارلي راگرفته... شلوارش را بالا مي کشد. خيلي بالا. بعد شانه را از او مي گيرد و موهاي او را درست مي کند.
ريموند: پتانسيلش هست؟
چارلي حالش بهتر مي شود. ري رها شده. اين کارها جواب داده. کيف را باز مي کند... داخلش تمام وسايل ريموند است.
چارلي: خُب همه چيز هست. اگه چيزي گم شده... يا بهش فکر مي کني... فقط کافيه به کيفم نگاه کني. و مي دوني که همين جاست.
(درنگ ) ببين... جوراب ها... تلويزيون، تمام دفتر يادداشت ها...
آنها را در مي آورد...
چارلي: دفترچه صدمات جدي...
ريموند: راجر و بيلي.
چارلي نگاهش مي کند. هان؟
ريموند: دوستان آيريس. اونها اسم هاشون روي بدنشون بود...
(به شانه اش اشاره مي کند ) مثل سالي ديبز.
آه.
ريموند: معلومه اونها شماره نوزده و بيست من هستن... توي فهرست صدمات جديم...
چارلي دفتر ياددشت قرمز را گرفته. ورق مي زند...
چارلي: معلومه اونها دستشون به تو هم نخورد...
مي بينيد. شماره 19 و 20. راجر و بيلي. براي زدن برادرم چارلي بَبيت...
... و درست بالاي همان نوشته. شماره 18. چارلي بَبيت.ستاره بزرگي بالاي اسمش است. پايين صفحه يک ستاره ديگر. نوشته... 18 جولاي 1988 چارلي بَبيت بخشيده شد.
چارلي به کلمات خيره شده است. خيره و خيره. وقتي سربلند مي کند، مي بيند ريموند دارد آکواريوم را تماشا مي کند.
ريموند: رقت انگيزن.
چارلي نگاهش مي کند. با نگاهي تازه.
ريموند: ماهي رقت انگيز.
و به آرامي...
چارلي: چقدر... مي شنوي؟
جوابي نمي آيد. اصلاً متوجه نيست چارلي آنجاست. ولي چيزي در فکر چارلي ايجاد شده. وازش دور نمي شود...
چارلي: ري. نگام کن.
ريموند نگاهش مي کند. چارلي مکث مي کند. چطور بگويد...؟
چارلي: اگه لازم بود... با کسي صحبت کنم، درباره يه چيز مهم با من، فقط براي امروز...
به ريموند خيره شده است. در چشمانش مي گردد. اين را مي شنود؟
چارلي: بهم گوش مي دي؟ سعي مي کني... بهم گوش بدي؟ فقط براي يه بار. ريموند فکر مي کند. و سرش را به تأييد تکان مي دهد. همين طور تکان مي دهد. و چارلي صبر مي کند.
چارلي: ري نمي دونم... چي مي خوام. فکر کنم مربوط به خانواده بشه، هان؟
ريموند نمي فهمد. نگاهش به چارلي حس تنهايي مي دهد. او به دفتر يادداشت قرمز نگاه مي کند...
چارلي: توي دنيا هيچي نيست که من بخوامش.
خيلي حرف پرتي است. وخيلي نااميدانه. چشمش مي افتد به ريموند که منتظر است.
چارلي: پس... بايد کجا برم؟
ولي جوابي در کار نيست. چشمان چارلي برمي گردد به دفتر يادداشت. فقط خيره است تا...
... گيليان: برمي گردد. سريع به چارلي نگاه مي كند. رو به ريموند...
گيليان: آقاي بَبيت اگه آماده هستين دکتر مي خوان برادرتون رو همين حالا ببينن...
ريموند با سر تأييد مي کند. مي ايستد. چارلي نگاه مي کند. ريموند با دست اشاره مي کند که او بيايد. چارلي نگاهش مي کند... بعد به گيليان...بعد به ريموند.... دوباره به گيليان. گيليان باچارلي همچون پسري شش ساله صحبت مي کند.
گيليان: چيزي مي خواين؟ آب سيب؟ نوشابه؟
چارلي به او خيره مي شود. کيف را بر مي دارد و به راه مي افتد...

95. داخلي - دفتر مارستون
 

يک دفتر بزرگ. کتاب هاي قديمي. جايي آرام و راحت. آن طرف اتاق سوزان دارد قفسه کتاب را نگاه مي کند.
لنز درکنار در ايستاده، آرام دارد با مردي پنجاه ساله حرف مي زند. مرد لبخند آرامي دارد. او دکتر مارستون است. چشمانش برمي گردد به...
لنز: صبح بخير ريموند. چه کت و شلوارقشنگي . خيلي بهت مياد.
ولي ريموند جواب نمي دهد. به اطراف نگاه مي کند. چيزي نظرش را جلب کرده.
لنز: ريموند ايشون دکتر مارستون هستن.
مارستون دستش را دراز مي کند، ولي..
ريموند: اونها...همه ش براي شمان؟
دکتر متوجه نمي شود.
چارلي: منظورش کتاب هاست. اون از همه کتاب ها خوشش اومده.
آه.
مارستون: از کتاب خوشت مياد نه؟
لنز: آه ريموند عاشق خوندنه. و همه چيز يادش مي مونه. خيلي عاليه. مارستون لبخندي رضايت آميز مي زند. سوزان مي آيد به آنها مي پيوندد.
لنز: و فکر مي کنم اين خانم جوان رو بشناسي...
سوزان: صبح بخير ريموند. از كراواتت خوشم اومده.
ولي ريموند نگاهش نمي كند. هنوز درگير كتاب هاست. سوزان کمي از اين بي توجهي ناراحت شده.
لنز: چه باندي بستي ريموند. دستت زخم شده؟
چارلي مي خواهد چيزي بگويد، ولي...
ريموند: تو ماشين بابام. در رو روي خودم بستم. اينجا...
و به پشت دستش اشاره مي کند. چارلي نفس راحتي مي کشد. لنز فقط لبخند مي زند. به مبل اشاره مي کند...
لنز: خُب مي خواين اونجا بنشينيم...؟
ديگران که دارند مي روند، سوزان متوجه مي شود تنها با چارلي ايستاده. چشمشان به هم مي خورد.
سوزان: اونها مي خواستن که... ازم چيزهايي بپرسن. اين که چرا برديش. (درنگ ) من راستش رو بهشون گفتم.
و آرام...
سوزان: متأسفم.
ريموند: چارلي بَبيت...
اما چارلي و سوزان به همديگر خيره شده اند.
ريموند: چارلي بَبيت! اون گفت...
چارلي:آره مي دونم. ري. گاهي. گاهي جواب مي ده.
نگاه آخر و سوزان رو بر مي گرداند. کنار ريموند روي مبل مي نشيند. دکتر روي صندلي راحتي مي نشيند. مارستون رو مي کند به چارلي...
مارستون: آه آقاي بَبيت. اين... همون طوري که خودتون مي دونين... يه جريان قانوني نيست.
چارلي: با سر تأييد مي کند.
مارستون: نه وکيلي... نه قاضي اي... فقط آدم هايي که... ريموند براشون مهمه.
(درنگ ) وقت... صادق بودن با همديگه ست.
مارستون: راه ساده اي براي گفتنش نيست، ولي آقاي بَبيت...
چارلي:... شما تصميمتون روگرفتين.
مارستون: من قاضي و هيئت منصفه نيستم. من دکترم. به دادگاه پيشنهاد مي دم.
چارلي سعي مي کند آرام باشد. يک جنگجو. آماده جنگ .
مارستون: والبروک يه جاي عاليه. دکتر لنز يک حرفه اي معروفه. خيلي مورد احترامه. بايد بهتون بگم.(درنگ) وضعيت برادرتون يک عمر ادامه پيدامي کنه.
چارلي: بيا ري، اينها دارن وقت ما رو مي گيرن. بيا بريم بيسبال بازي کنيم. (به لنز ) تو دادگاه مي بينمتون.
لنز: صبرکن پسر.
اين مرد داره سعي مي کنه به توچيزي رو بفهمونه. هيچ کس اين جا دشمنت نيست.
چارلي: آره، درسته. هيچ کس نمي خواد منو پايبند کنه. براي بقيه عمرم. ولي اگه بکنن. فقط يه نفر تو اين اتاق، تو اين دنياست که کنارم وايميسته. اون مردي که اونجاست!اگه مي خواين ازم بگيرينش بايد باهام چاقو کشي کنين!
لنز: بسه ديگه چارلي. مي دوني پدرت مقصره که نذاشت تو واقعيت رو درباره برادرت بفهمي.
چارلي: رفيق يه نگاهي تو آينه بنداز. ري تو پنج روز راهي رو اومد که با تو بيست سال نيومد! (درنگ) و تو نمي توني تحملش کني . و واقعيت همينه!
مارستون: پسر با برادرت سفرکردي. چي شده...؟
ريموند فکر مي کند. و بعد...
ريموند: من قبر بابا رو ديدم. ماشين سعي کرد زيرم کنه. و کارت بازي کردم. و چارلي بَبيت رو زدم. و دعواش با راجر و بيلي رو تماشا کردم. و رفتم زندان. و ماشين روندم...
مارستون: اوه، اوه...از سفرت سرم گيج افتاد...
سرش را مي گيرد. همچون دلقک کودکان. ريموند خوشش آمده. مارستون لبخند مي زند.
مارستون: اون... ماشين رونده؟
ريموند: سريع با دست تکون دادن...
ريموند اداي کاري را که در حين رانندگي انجام داده بود، در مي آورد.
مارستون: به نظر جالب مياد.
ريموند: چارلي بَبيت... منو محکم گرفت. منو سفت گرفته بود ...بيا برادر اين کارو بکن و... اون کارو نکن و...صدمات جدي و اون... اون اولين صدمه جديم تو سال 1988 بود...
حالا همه رو مي کنند به چارلي.
ريموند:...و...ما... ما برادرنيستيم.
سکوت.
چارلي: من فکر کردم بخشيده شدم.
ريموند: گاهي.
چارلي با سر تأييد مي کند. گاهي. رو به لنز...
چارلي: من اشتباه کردم. سعي کردم يه کاري کنم بغلم کنه. فکر کردم...مي تونم باهاش... کنار بيام... يه کاري بکنم که... (درنگ)... برادرش رو بغل کنه...
مارستون: شرايط ريموند.... گول زننده ست. براي همه ما مي خواد که...تک باشه.
اونم بخش دلرباييته ريموند.
ريموند باسر تأييد مي کند. درست است.
مارستون: دوست داشتي يه مدت از خونه دور بودي؟ خوش گذشت؟
ريموند تأييد مي کند. مارستون رو مي کند به چارلي...
مارستون: مي دوني دکتر لنز يه برنامه نيمه وقت داره. شروعش با ماهي يه آخر هفته ست.
چارلي: آدم اجير ها. اونها تو صورتت مي خندن. پولت رو مي گيرن. فکر مي کني نگران ري هستن؟ ببينين ما پول دکترو نمي خوايم... يا خانواده هاي خير... و يا پيشنهاد هاي پدرانه ش رو. (درنگ ) چشم هاتون رو باز کنين. ري و من... مشکلي نداريم.
ولي لنز جلو آمده. رو به ريموند. با نگاهي خيره.
لنز: ريموند دوباره بهم بگو چطور دستت ضربه ديد؟ راستش رو بگو.
ريموند از لنز به چارلي نگاه مي کند و بر عکس. و يک بار ديگر تکرار مي کند.
ريموند: معلومه در ماشين بابا... ماشين بابا...
لنز (به مارستون): «معلومه » يعني اين که عصبي شده. انگاري که...
چارلي:... اون داره به خاطر من دروغ مي گه.
چارلي: بردمش تا يه زن... عقب مونده رو ببينه. دوست مکاتبه ايش. بغلش کرد... ولش نکرد و... و...
به برادرش خيره شده. خيلي سختش است که بگويد...
چارلي:... ديونه شد. تقريباً... داشت دستش رو مي کند.
به مارستون...
چارلي: اشتباه من بود. ياد گرفتم. قول مي دم که...
ولي لنز ايستاده. سرش را تکان مي دهد.
لنز: تو مي خواي چارلي، ولي اوضاع... اوضاع خيلي وخيمه.
رو مي کند به ريموند که بالا ي سرش مي ايستد.
لنز: ريموند چي مي خواي؟
ريموند گيج شده.
لنز: بگو ريموند چي مي خواي؟
ريموند سرش را بر مي گرداند. نفسش سنگين تر مي شود. دست هايش را به هم مي مالد. لنز ديد چارلي را مي گيرد.
لنز: نگام کن! چي مي خواي؟!
ريموند گيج شده.
چارلي: بس کن!
سرها به طرف چارلي مي گردد. او به مارستون نگاه مي کند.
چارلي: اين ديوونه ش مي کنه. و اون اينو مي دونه...
لب هاي ريموند سريع حرکت مي کند.
مارستون: اين چيه؟ داره چي کار مي کنه؟
چارلي: مي پرسه چي مي خواد. خوشش نمياد.
لنز: ريموند بهم بگو. بايد الان بهم بگي! چي مي خواي؟
و ريموند آرام از صندلي بلند مي شود. مي افتد روي زانو. چشمانش قفل مي شود.
دست هايش به هم مي چسبد. جلو و عقب مي رود...
مارستون (آرام ): نه باورم نمي شه خوشش اومده...
سريع تر تکان مي خورد. خيلي ترسناک شده...
سوزان: چارلي! نگهش دار!
ولي مارستون دستتش را بلند مي کند . مي خواهد ببيند. و حالا... ريموند شروع به لرزيدن مي کند. دندان هايش به هم مي خورد. بدنش مي لرزد.
لنز: نه اين که خوشش نيومده. مي ترسوندش. نمي ذاره کاري بکنه. چون نمي دونه.
صداي زمزمه مي شنويم.
ريموند: چ ـا ـر... ل ي... چ ـا ـر... ل ي.... چ ـا ـر... ل ي...
و بدون احساسي که تا به حال از چارلي ديده باشيم مي شنويم که مي گويد...
چارلي: اون مي دونه.
چارلي لنز را کنار مي زند. سعي مي کند دو دستش را به سر برادرش برساند. بيشتر فکر مي کند. دستش را دور مي کند.
چارلي: ري لطفاً نگام کن.
ريموند نگاهش مي کند. صداي چارلي آرام است...
چارلي: بگو ري. چون واقعاً مي خوام بدونم...(درنگ ) چي مي خواي...؟
چشمان ريموند روي صورت چارلي مي گردد.
ريموند: چارلي بَبيت تو چي مي خواي؟
چشمان چارلي کمي با صورت او فاصله دارد.
چارلي: نه. تو... چي... مي خواي... چارلي؟
و نگاهي مستقيم...
ريموند: تو... چي... مي خواي... چارلي؟
خيلي ساده است. ولي چارلي را به مرز بيان احساسش مي رساند. فقط مي تواند بگويد...
چارلي: من... تو رو مي خوام.
آرام. خيلي آرام.
چارلي: پس من برادرم رو لازم دارم.
خيلي ناراحت کننده است. چارلي سعي مي کند با لبخندي سبکش کند. ولي آن هم ناراحت از آب درمي آيد.
ريموند: چ ـا ـر... ل ي...
... موزيکال و جالب. سعي دارد خوشحالش کند. ولي آسان نيست.
چارلي: ببين شايد... اونها تو رو از من بگيرن.
آه. ريموند فکر مي کند. دست مي کند به جيبش. يک کيف پول کوچک در مي آورد. عکس خيس شده را در مي آورد. ريموند هجده ساله و چارلي دو ساله...
... عکس ديگر. هتل ام جي ام.
ريموند آن را به چارلي مي دهد. چارلي به عکس خيره شده، ريموند دست او را دورش حلقه مي زند. يعني حالا اين عکس براي توست. چارلي خيره است... خيره...
...سعي دارد جلوي اشکش را بگيرد. چون برادرش به زانو افتاده. سه ثانيه. چهار ثانيه. همان جا مي ماند.
و چارلي دست دراز مي کند. آرام زانوي برادرش را مي گيرد. هيچ کس حرفي نمي زند.
نماي باز
... دو برادر در اتاق ساکت.

96. خارجي - ايستگاه قطار - روز
 

قطار در جايگاه است. آماده رفتن. به طرف شيکاگو.
دو نفر مي آيند. سوزان و لنز. لنز چمدان به دست دارد. تصوير عقب که مي رود...
دو برادر را مي بينيم. آرام راه مي آيند. چارلي چمدان ريموند را به دست دارد. مي ايستند. دري در انتهاي واگن. لنز دارد سوار مي شود. صدا مي زند....
لنز: ريموند خداحافظي کن . ولي يه دقيقه وقت داري...
لنز با سوزان خداحافظي مي کند. سوارمي شود. سوزان نمي خواهد خلوت دو برادر را به هم بزند.
چارلي به ريموند نگاه مي کند. آنها تنها هستند. چارلي به کوله ريموند مي زند...
چارلي: پس ساندويچ هات روهم برداشتي.
ريموند: سوزان درستشون کرده.
چارلي مي داند. اين را هم مي داند که...
ريموند: ساندويچ گوشت. و موز.
خُب عالي است.
ريموند: مي توني با قطار بياي.
چارلي چشمانش پر مي شود. سرش را تکان مي دهد.
چارلي: ما صحبت کرديم.(زمزمه ) مي توني با قطار بياي.
نفس عميق.
چارلي: بهت گفتم که نمي تونم.
ريموند: مي توني.
چارلي: من... روش کار مي کنم. مي تونيم شانس بياريم.
مسئول قطار: سوار شين!
قطار جان مي گيرد. چارلي به چشمان برادرش خيره مي شود.
چارلي: اه دلم برات تنگ مي شه.
چارلي نمي تواند لبخند بزند. به ريموند کمک مي کند دو قدم پيش برود.
چارلي: پس ببين من...
قطار به آرامي حرکت مي کند. چارلي بدون اينکه فکر کند پايش رامي گذارد روي واگن...
چارلي: من فقط...
مسئول قطار: سوارشين!
قطار شروع به حرکت مي کند، چارلي نگاه مي کند. به چشمان ريموند نگاه مي کند.... قطار حرکت مي کند.
سوزان برادرها را نگاه مي کند.
قطار مي رود. چارلي تنها روي سکو ايستاده.
تصوير تاريک مي شود.
عنوان بند ي پاياني.
منبع : فيلم نگار شماره 94



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط