سينماي جهان
مترجم: آقاي احمدي
سيناپس
عروس و تعصب (Bride & Prejudice)
هندوستان، امريتسار، زمان حال. آقا و خانم باکشي چهار دختر دارند، به نام هاي جايا، لاليتا، مايا و لاکي. اين زن و شوهر به دنبال آنند که براي دخترانشان خواستگاراني مناسب پيدا کنند. بالراج که مردي ثروتمند است و در انگلستان زندگي مي کند، در يک مراسم عروسي به جايا علاقمند مي شود. دوست آمريکايي بالراج، ويل دارسي نيز در عروسي حضور دارد. او هتل داري با نفوذ است. دارسي سعي مي کند لاليتا را که دختري با اراده است، محک بزند. اين چهار نفر به گوآ مي روند و در آنجا بالراج و جايا، ارتباط خود را قوت مي بخشند. لاليتا که از بي توجهي هاي دارسي رنجيده شده، با توريستي به نام ويکهام آشنا مي شود. ويکهام براي لاليتا شرح مي دهد که دارسي چه گذشته زشتي داشته است.
در بازگشت به امريتسار، لاليتا با خواستگار ديگري به نام خولي مواجه مي شود. خولي در لس آنجلس زندگي مي کند و فردي پولدار است. ويکهام به عنوان مهمان در خانه بالکشي ها ماندگار مي شود و به تدريج لاليتا به سوي او جذب مي شود. در حالي که کوچک ترين دختر خانواده، لاکي نيز نسبت به او ميلي عاطفي پيدا کرده است. بالراج و دارسي، هندوستان را ترک مي کنند. ويکهام نيز به سفرش ادامه مي دهد. خولي بعد از شنيدن پاسخ منفي از لاليتا، با بهترين دوست او، چندا نامزد مي شود. جايا و لاليتا در انتظار بالراج و ويکهام به سر مي برند. لاکي بدون اين که به لاليتا چيزي گفته باشد، با ويکهام در تماس است. خولي براي آنها کارت عروسي اش را مي فرستد. قرار است که عروسي در لس آنجلس برگزار شود، اما خانواده روحيه ضعيفي دارند.
در سر راه، خانواده به ديدن بالراج در لندن مي روند، اما خواهر او، آنها را تحويل نمي گيرد. آنها به لس آنجلس مي روند و آنجا لاليتا دوباره دارسي را مي بيند. دارسي به لاليتا اظهار عشق مي کند و موفق مي شود در عروسي خولي، دل از لاليتا بربايد. اما وقتي لاليتا متوجه مي شود که او مسئول جدايي جايا و بالراج است، دارسي را ترک مي کند. خانواده به لندن برمي گردند و بالراج و جايا با هم نامزد مي شوند. در همين حين، لاکي با ويکهام از خانه مي گريزد. دارسي به آنها مي پيوندد و به لاليتا کمک مي کند تا ويکهام و لاکي را پيدا کند. چهره واقعي ويکهام آشکار مي شود؛ او آدم رذلي است که به خواهر نوجوان دارسي تعدي کرده است. خانواده به امريستار برمي گردند و در صدد تدارک مراسم عروسي بالراج و جايا برمي آيند. در همين هنگام دارسي هم وارد شده و به لاليتا پيشنهاد ازدواج مي دهد. هر دو عروسي در يک زمان، برگزار مي شود.
وثيقه (collateral)
لس آنجلس، زمان حال. مکس راننده تاکسي است. او يک بازرس زن فدرال به نام آني را از فرودگاه سوار مي کند. بين راه آنها با هم حرف مي زنند و به نظر مي رسد که رابطه اي شکل مي گيرد. مقصد زن يک ساختمان قضايي است. آني به محل مورد نظر رسيده و پياده مي شود. آني کارتش را به مکس مي دهد. کمي بعد، مکس وينسنت را سوار مي کند. وينسنت، مکس را قانع مي کند که در ازاي گرفتن 600 دلار، او را به پنج نقطه مختلف برساند. آنها به اولين نقطه مي رسند و مکس از اين که مي بيند وينسنت يک مرد را کشته، شگفت زده مي شود. مکس با فشار وينسنت او را به دومين مکان مي رساند. آنجا هم، وينسنت مردي ديگر را مي کشد و مجبور مي شود که دو دزد را نيز از پاي درآورد. وينسنت، مکس را مجبور مي کند او را به يک کلوپ جاز برساند. ظاهراً او قصد استرحت دارد، اما مدير کلوپ سومين کسي است که توسط وينسنت کشته مي شود. او نيز جزو آدم هايي بوده که در فهرست پيگردهاي پليس فدرال به عنوان قاپاقچيان مواد مخدر قرار داشته. مکس موفق مي شود لپ تاپ وينسنت را از بين ببرد و به اين ترتيب جزئيات اهداف او را نابود مي شود. وينسنت، مکس را مجبور مي کند به رئيس خود فليکس، زنگ بزند و از دستور کار جديد بگيرد. اف بي آي و پليس لس آنجلس گمان مي کنند که قتل ها به دست مکس صورت مي گيرد. در يک کلوب شبانه که به کره اي ها تعلق دارد، وينسنت چهارمين هدف خود را نيز کشته و از دست پليس مي گريزد. در سر راه آخرين آدرس، مکس سرعت ماشين را زياد کرده و چپ مي کند. وينسنت فرار مي کند و مکس مي فهمد که آخرين هدف، آني است. وينسنت وارد ساختمان قضايي مي شود. مکس او را دنبال مي کند. مکس به کمک آني رفته و آنها را فرار کرده وارد مترو مي شوند. وينسنت آن دو را تعقيب مي کند، اما مکس موفق مي شود او را بکشد.
کد 46 (code 46)
آينده. دنيا به پيشرفت هاي زيادي در مهندسي ژنتيک و همسان سازي دست يافته است. به همين خاطر قوانيني بين المللي وضع شده تا روابط بين آنهايي که ژن هايي همسان دارند، کنترل شود. هر کس براي سفر نيازمند مجوزهايي به نام «پاپل» که شامل اوراق عبور و برگه هاي بيمه مي شود. ويليام بازرسي است که به او ويروس همدلي تزريق شده است. او به اين واسطه برخوردار از قدرتي نيمه رواني شده است. او از سياتل به شانگ هاي فرستاده مي شود تا آنجا از راز پاپل هاي غير مجاز سر دربيارود. ويليام، مجرم را شناسايي مي کند. او زني به نام ماريا گوانزالس است. ويليام مي بيند که ماريا دوست خود، داميان، يک پاپل جعلي مي دهد. داميان قصد دارد به هندوستان برود تا آنجا روي خفاش ها مطالعه کند، ويليام عاشق ماريا مي شود، اما به سياتل بازمي گردد. داميان در هندوستان مي ميرد. علت مرگ داميان، استعداد ژنتيک او نسبت به يک مرض محلي است. به همين خاطر بوده که او را از بين رفتن به هندوستان منع کرده اند. ويليام دوباره به شانگهاي فرستاده مي شود. او، ماريا را در يک کلينيک پيدا مي کند، اما ماريا او را به خاطر نمي آورد. معلوم مي شود که ماريا از ويليام باردار شده، اما ژن بچه با ژن مادر ويليام همسان است و اين تخلف از قانون کد46 به حساب مي آيد. جنين را سقط کرده و حافظه ماريا پاک مي شود. پاپل ويليام از درجه اعتبار ساقط شده و او در شانگهاي گرفتار مي شود. ويليام از ماريا تقاضاي پاپل جعلي مي کند. آنها فرار مي کند، اما يک تراشه حافظه پاک کن که در ماريا کار گذاشته، باعث مي شود که ماريا خودشان را لو دهد. در صحرا، ماشين آنها تصادف مي کند. حافظه ويليام پاک شده و او به سوي خانواده و کارش برمي گردد، در حالي که ماريا خارج از شهر زندگي مي کند، چراکه او همه چيز را به ياد مي آورد.
پدر و پسر (fatherr and son)
پدر، پنجمين دهه زندگي اش را پشت سر مي گذارد. او پسرش الکسي زندگي مي کند.الکسي دوره بلوغ را تمام کرده. آنها در آخرين طبقه آپارتمان زندگي مي کنند و از پشت بام مجاور براي بازي و ورزش استفاده مي کنند. الکسي در نظام، نوآموز است و به طور تخصصي دوره هاي پزشکي را مي گذارند. پدر، قبلاً در نيروي هوايي بوده و بعد از اين که در نبردي، ريه هايش را از دست داده، به زور بازنشسته شده است. او مي توانسته در جايي ديگر، با حقوقي خوب استخدام شود، او ابداً دوست ندارد الکسي را تنها بگذارد. او از اين که پسرش، روزي راه خودش را انتخاب کند، رنج مي کشد. بعد از مرگ مادر که در جواني او اتفاق افتاده، اين پدر و پسر به شکلي فوق العاده به يکديگر نزديک شده اند. پدر به دانشگاه نظام مي رود و آنجا آموزش هنرهاي رزمي را تماشا مي کند، اما نمي تواند به الکسي توضيح دهد که چرا به آنجا رفته است.
علاقه بيشتر از حد الکسي به پدرش باعث مي شود که رابطه او با يک دختر کم رنگ شود. پدر به ملاقات فئودور مي رود. فئودور پسر هم رزم سابق او، کولياست. فئودور در يک روز تعطيل به دنبال پدرش مي گردد. ظاهراً کوليا بعد از اين که به الکل روي آورده توسط همسرش طرد شده است. اما پدر الکسي مي داند که واقعاً چه اتفاقي افتاده است. (کوليا مي خواسته يک فرمانده بي کفايت را بکشد و حالا آن فرمانده مرده است.) الکسي با فئودور شوخي مي کند، اما به او قول مي دهد که مدتي بعد همديگر را براي زدن حرف هايي خصوصي خواهند ديد. وقتي آنها دوباره يکديگر را ملاقات مي کنند. حرف هايشان مربوط مي شود به احساس هاي متضادشان درباره پدرهايشان. فئودور احساس مي کند که الکسي چرب زبان و رياکار است. در بازگشت به خانه، الکسي و پدرش درباره آينده حرف مي زند. الکسي به پدر قول مي دهد که هرگز او را تنها نخواهد گذاشت و پدر عکس العملي فوق احساسي از خود نشان مي دهد. اما بعد الکسي به طور عمدي عشقي به دختر همسايه مي گويد و پدر را خشمگين مي کند. هر دو دراز مي کشند و خواب مي بينند. الکسي همان خواب هميشگي اش را مي بيند، اين که تنها در يک جاده خارج از شهر است. پدر خواب مي بيند که بيدار شده و در جايي پر از برف قرار دارد.
او از من متنفر است(she hote me)
نيويورک، زمان حال. دکتر هرمان شيلر کارمند شرکت بيوتک است. او براي نايب رئيس شرکت، جک آرمسترانگ فاش مي سازد که شرکت در صدد است تا دارويي غير استاندارد و بي اثر براي بيماري ايدز به بازار عرضه کند. او بعد از اعلام اين موضوع خودکشي مي کند. جک اين قضيه را آشکار کرده و اخراج مي شود. و از سويي از صنعت داروسازي نيز طرد مي شود.
دوست سابق جک، فاتيما دوست دارد از او بچه داشته باشد. وقتي جک در وضعيت بد مالي قرار مي گيرد، فاتيما پيشنهاد او را مي پذيرد. قرار مي شود که او همين کار را براي دوستان فاتيما نيز انجام دهد. رئيس سابق جک، مارگو به او اطلاع مي دهد که شرکت زير نظر پليس واقع شده است. از سويي ديگر خود شرکت نيز مارگو را متهم کرده و اکنون قصد دارند براي او پاپوش بدوزند. او متهم به فريبکاري در سيستم امنيتي است. سيمونا بوناسرا، يکي از دختراني که با فاتيما دوست است و دختر رئيس يک دسته تبهکاري به صاحب مي آيد، جک را به ملاقات پدرش مي برد. کارآگاهان اداره پليس، پس از اين ملاقات جک را به اتهام فساد دستگير مي کنند. وقتي مسائل مربوط به جک رو مي شود.افکار عمومي نيز به قضاوت مي پردازد. روز دادگاه فرا مي رسد. او ديسکت شيلر را تقديم دادگاه مي کند. اما قبل از آن دادگاه را متهم به رياکاري مي کند. جک تبرئه مي شود، اما به خاطر توهين به دادگاه محکوميتي شش ماهه در انتظار اوست. رئيس نژادپرست شرکت بيوتک به خاطر فساد زنداني مي شود. جک به نزد فاتيما برمي گردد و از او مي خواهد پدر بچه اش باشد تا خانواده اي جديد شکل بگيرد.
سرگذشت ماري و ژولين (Histoire de marie et julien)
پاريس، زمان حال. ژولين ساعت سازي ميانه سال است که همراه با گربه اش، نورمو، در يک خانه بزرگ زندگي مي کنند. او با ماري ملاقات مي کند. آن دو سال گذشته يکديگر را ديده اند و به هم علاقه مند شدند، اما آن موقع کسان ديگري در کنارشان بوده اند. ژولين با زني مرموز به نام مادام ايکس دوست است و هميشه به ديدنش مي رود. مادام ايکس نتجر ابريشم عتيقه تقلبي است. ژولين از مادام ايکس حق السکوت مي گيرد. ماري، ژولين را به شام دعوت مي کند. فرداي آن شب، ماري ناپديد مي شود. صدايي اسرار آميز به ژولين کمک مي کند تا او ماري را پيدا کند. ماري دوباره به ديدن ژولين مي آيد. ژولين در حال تعمير يک ساعت بزرگ است. ماري به جست و جوي خانه مي پردازد و يک اتاق زير شيرواني پيدا مي کند و آنجا را به سليقه خود مي چيند. اما به ژولين اجازه نمي دهد که وارد آن اتاق شود. رابطه عاشقانه آنها ادامه مي يابد. ماري دوباره به ديدن مادام مي رود و در گرفتن حق السکوت به ژولين کمک مي کند. خواهر مادام ايکس، آدرين، فاش مي کند که او و ماري مرده اند اما هنوز قادر نشده اند به قلمروي مردگان وارد شود. ماري دوباره ناپديد مي شود.
ژولين از طريق رئيس سابق ماري و يکي از دوستانش به دنبال ماري مي گردد. دوست ماري به ژولين مي گويد که او ديوانه شده است. ژولين آپارتمان سابق ماري را پيدا مي کند. سرايدار به ژولين اتاقي را نشان مي دهد که يک سال پيش ماري خودش را در آن حلق آويز کرده است. اين اتاق درست شبيه اتاق زير شيرواني است. ماري به خانه اش برمي گردد و آنها به هم ابراز عشق مي کنند. ژولين قصد دارد خودش را بکشد تا به او ملحق شود، اما ماري جلوي او را مي گيرد. ژولين به خواب مي رود و ماري او را تماشا مي کند. ماري شروع به گريه مي کند و مي بيند که از جاي زخم روي بازويش، خون بيرون مي زند. معلوم مي شود که ماري به دنياي زندگان بازگشته است، اما ژولين او را به خاطر نمي آورد و به ماري مي گويد که او مورد پسندش نيست. ماري از او مي خواهد به هر دوشان فرصت دهد.
دهکده (the village)
پنسيلوانيا، سال 1897، ساکنان يک دهکده دور افتاده، با موجودات مرموزي که در جنگل هاي اطراف آنها زندگي مي کنند، توافق کرده اند که به قلمروي يکديگر تعدي نکنند. وقتي يکي از احشام ساکنان دهکده به شکلي پوست کنده پيدا مي شود، آتش بس پايان مي گيرد. يکي از ساکنان دهکده مي ميرد و لوسيوس هانت از ريش سفيدان اجازه مي گيرد تا به جنگ برود و آنجا به جست و جوي دارو بپردازد. با اين که لوسيوس لباسي به رنگ زرد پوشيده که علامت بي خطر بودن است، او گل هايي به رنگ سرخ مي چيند که علامت خطر است. همين موضوع باعث مي شود يکي از موجودات بيدار شود. در خلال شب، يکي از جنگل نشينان به دهکده وارد شده و روي درها علائمي به رنگ سرخ مي کشد.
احشام پوست کنده شده بيشتر مي شوند و علايم سرخ همچنان ديده مي شود. ايو واکر، دختر نابينا و بزرگ ادوارد، رهبر دهکده است. ايوي و لوسيوس با هم نامزد مي شوند. اما نوا که بيماري رواني به نظر مي رسد نيز عاشق ايوي است. نوا به لوسيوس چاقو مي زند و او را به سختي زخمي مي کند. نوا را زنجير مي کنند. ايوي تصميم مي گيرد به دنبال دارو برود. اما قبل از رفتن، ادوارد براي او فاش مي کند که موجودات مرموز، در واقع پيرمردان دهکده هستند که لباس هايي مبدل پوشيده اند و قصد آنها اين است تا مانع جوان ها به شهرهاي خطرناک شوند.
ايوي به تنهايي به جنگل مي رود يکي از موجودات سرخ پوش به ايوي حمله مي کند. اما ايوي موفق مي شود او را به چاله اي پنهان بيندازد. وقتي ايوي به دهکده برمي گردد، متوجه مي شود که نوا با يکي از آن لباس هاي مبدل گريخته است. اکنون او درمي يابد، بدون آنکه از قضيه آگاه باشد باعث مرگ نوا شده است. ادوارد به آرشيوي دست مي يابد که حقايق جديدي را براي او آشکار مي کند. او کشف مي کند که جامعه آنها به اين نتيجه رسيده اند که بايد از يک جامعه قرن بيستمي به دور باشد. ايوي در جنگل مواد مورد نظرش را پيدا کرده و به دهکده برمي گردد. ريش سفيدان دهکده تصميم مي گيرند معماي خود را همچنان مخفي نگه دارند.
زندگي و مرگ پيتر سلرز (the life and death of peter sellers)
لندن، اوايل دهه پنجاه پيتر سلرز، بازيگري است که در يک مجموعه طنز موفق راديويي به نام ماجراهاي آقاي خل و چل ظاهر مي شود. اما مادر جاه طلب و پر توقع پيتر، او را مورد انتقاد قرار مي دهد. پيتر در آرزوي اين است که ستاره سينما شود. اما آژانس هاي بازيگريابي مدام او را رد مي کنند. پيتر با دوز و کلک نقشي بدست مي آورد که براي آن بايد مردي مسن تر شود. بعد از آن، پيتر در چند فيلم موفق کمدي بازي مي کند و جوايزي را نيز به دست مي آورد. اکنون او شمايل يک ستاره را دارد. در دهه شصت، سلرز در فيلم خانم ميليونر، در مقابل سوفيا لورن ظاهر شده و نوميدانه عاشق او مي شود. پيتر به همسرش، پگ و دو فرزندش اعلام مي کند که مي خواهد با سوفيا لورن ازدواج کند، اما سوفيا او را پس مي زند.
پگ، سلرز را ترک مي کند. سلرز در موقعيتي عصبي، آپارتمانشان را به هم مي ريزد. پيتر عميقاً افسرده مي شود. او با يک پيشگوي معروف به نام موريس وودراف مشورت مي کند. بليک ادواردز کارگردان، در فيلم پلنگ صورتي به او نقش بازرس کلوزو را مي دهد. پيتر در پلنگ صورتي از ستاره فيلم، ديويد نيون پيشي مي گيرد و به شهرتي جهاني دست مي يابد، هرچند که او از نقش خود متنفر است. استنلي کوبريک در فيلم دکتر استرنج لاو، سه نقش متفاوت را به او مي دهد. سلرز از يک بازيگر سوئدي در آستانه ستاره شدن به نام بريت اکلند خواستگاري مي کند. شش هفته بعد از ازدواج، سلرز مبتلا به يک حمله قلبي مي شود.
سلرز در فيلم کازينو رويال که هجو فيلم هاي جيمز باندي است، ظاهر مي شود اما نتيجه، چيزي فاجعه آميز است. پگ مي ميرد. اکلند، خسته از رفتار عجيب و غريب سلرز، به همراه دخترشان، او را ترک مي کند. سلرز به خود اجازه مي دهد تا در مجموعه اي از فيلم هاي متوسط، از جمله دنباله هايي بر پلنگ صورتي ظاهر شود. اما سر آخر او در فيلم بسيار موفق حضور به ايفاي نقش مي پردازد. پيتر سلرز در سال 1980 مي ميرد.
منبع: ماهنامه فيلم نگار 30
/ج