طرحي براي يك فيلم كوتاه
نوروز همراه ماست
هوشنگ مرادي کرماني
پيراهن نو و گل منگلي پوشيده بود، اشاره مي كرد به مستراح عمومي. پيرشده بود و لبخند ساده و مهرباني روي لب هايش بود. مردم دسته دسته با رخت هاي نو از جلويش مي گذشتند. نگاهش مي كردند. پوزخندي مي زدند و رد مي شدند.
ماشيني ايستاد. زني جوان دست دختر چهار ساله اش را گرفت و پياده شد. به حرف هاي اقدس گوش نكرد. تند رفتند طرف دستشويي. از پله ها رفتند پايين. اقدس پشت سرشان رفت. دخترك زودتر از مادر از دستشويي درآمد، پشت در بود كه اقدس اشاره كرد به اتاقش كه چسبيده بود به دستشويي ها.
ــ بيا، بفرما، خوش آمدي. بيا اتاق مرا ببين. بچه هم دارم.
اقدس اتاقش را، سفره ي هفت سين اش را به مهسا نشان داد. دو تا ماهي توي تُنگ ميان سفره هفت سين بودند:
ــ اون يكي، كوچيكه، داشت مي مُرد. تا نوروز شد و صداي ساز و دهُل آمد، يك هو زنده شد. به قدرتي خدا.
بغل سفره ده تا عروسك گذاشته بود. پسر و دختر. داشتند به چيزهاي توي سفره نگاه مي كردند.
ــ اين ها بچه هام هستند. عروس نشدم. اما اين همه بچه دارم.
ريز و نخودي خنديد...روي سفره هفت سين، همه چيز بود؛ چند جور سبزه، شيريني، ميوه، شكلات. در و ديوار اتاق، همه چيز از تميزي برق مي زد:
ــ بفرما، شيريني مي خواي يا شكلات؟
ظرف شكلات را گرفت جلوي مهسا.
ــ بردار خجالت نكش. هرچه خواستي بردار.
صداي مادر از بيرون مي آمد:
ــ مهسا...! مهسا...!
مهسا صدايش را بلند كرد:
ــ من اين جام، مامان.
خواست بلند شود. اقدس گفت:
ــ تو بشين، من مي روم مامانت را مي آورم.
خوش حال، دويد. از خوش حالي يك لنگه دمپايي، يك لنگه كفش پوشيد. از پله ها آمد بالا. مادر نگران اين طرف و آن طرف مي دويد و مهسا را صدا مي زد. حرص مي خورد و مي لرزيد.
مهسا شكلات مي خورد و عروسك ها را نگاه مي كرد. مادر و اقدس آمدند. مادر دست مهسا را گرفت، كشيد. بلندش كرد.
ــ مگر شكلات نخورده اي، بريم.
شكلات نيم خورده را از مهسا گرفت و انداخت توي سطل آشغال. اقدس به در تكيه داشت و مادر را نگاه مي كرد:
-حالا چه وقت رفتن بود. ناهار مي مانديد يك چيزي با هم مي خورديم. تا ظهر چيزي نمانده. داريد مي رويد؟ بد شد.
مادر دست مهسا را مي كشيد و به زور مي برد. از توي ماشين اقدس را نگاه كردند. اول مهسا او را ديد. داد كشيد:
ــ مامان، نگاه كن.
اقدس عروسك به بغل توي تاب نشسته بود، تاب مي خورد و با خود مي خنديد، صداي غش غش خنده اش اسباب بازي ها را پر كرده بود. هيچ كس تو اسباب بازي نبود.
توي ماشين بوي گلاب پيچيده بود، درِ شيشه گلاب لق بود. سبزه روي صندلي عقب كج شده بود. مادر خم شد و ظرف سبزه را صاف كرد. بار ديگر اقدس را نگاه كرد كه آرام آرام تاب مي خورد، عروسك را توي بغلش مي فشرد و قاه قاه مي خنديد. مادر زير لب گفت: «خوش به حالش».
ماشين راه افتاد. جيب مهسا پر از شكلات بود. كاغذ يكي از شكلات ها را باز كرد و داد به مامانش. دهان مامان شيرين شد. لبخند زد. گاز داد.
بوي گلاب توي ماشين پيچيده بود. ظرف سبزه روي صندلي عقب تكان تكان مي خورد.
منبع: ماهنامه سينمايي فيلم 408