از نفس افتاده

نوشته زير طرح اوليه اي است که تروفو براي گدار نوشته است؛ طرح اوليه براي فيلمي که جزو نخستين نقاط حرکتي موج نوي سينماي فرانسه به حساب مي آيد. گدار با تکميل کردن اين طرح، فيلمنامه از نفس افتاده را نوشت و اولين فيلمش را کارگرداني کرد.
شنبه، 13 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
از نفس افتاده

از نفس افتاده
از نفس افتاده


 

نويسنده: فرانسوا تروفو
مترجم: مسعود قارداش پور



 

A bout de Souffle
 

نوشته زير طرح اوليه اي است که تروفو براي گدار نوشته است؛ طرح اوليه براي فيلمي که جزو نخستين نقاط حرکتي موج نوي سينماي فرانسه به حساب مي آيد. گدار با تکميل کردن اين طرح، فيلمنامه از نفس افتاده را نوشت و اولين فيلمش را کارگرداني کرد.
مي خواهيم از چيزهايي بسيار زشت حرف بزنيم.(اسناندال)

مارسي، سه شنبه صبح
 

لوسين در تراس کافه اي پايين کان بير وانمود مي کند که پاريس-فليرت-مي خواند، ولي در واقع رفت و آمد ماشين ها را جلوي ويو-پور زير نظر دارد.
نزديک قايق هايي که توريست ها را براي بازديد قصر ايف مي برند، دختري به لوسين اشاره مي کند. او ماشيني را که علامت ارتش آمريکا دارد و در حال پارک کردن است به لوسين نشان مي دهد. سرنشين هاي آن، افسري آمريکايي، زنش و بچه هايش، مي روند که براي ديدن قصر ايف بليت تهيه کنند. لوسين و دختر که وانمود مي کنند همديگر را نمي شناسند، آنها را زير نظر گرفته اند.
به محض اين که قايق دور مي شود، لوسين به ماشين نزديک مي شود-يک دوسوتوي روباز-و انگار که ماشين مال اوست، تظاهر به وارسي اش مي کند، روغنش را نگاه کرده و لاستيک هايش را امتحان مي کند. دختر از لوسين مي خواهد که اورا با خودش ببرد، ولي لوسين قبول نمي کند، پشت فرمان مي نشيند، سيم هاي پشت فرمان را به هم مي زند، ماشين را روشن مي کند و به راه مي افتد.
چند ساعت بعد، لوسين را در بزرگراه مي بينيم. بايد به رانندگي با ماشين هاي دزدي عادت داشته باشد، چون حالش خيلي خوب به نظر مي رسد و تنها پشت فرمان نشسته وبلند بلند براي خودش آواز مي خواند.
به يک آلفا- رومئو مي رسد که زن زيبايي راننده اش است و به موازاتش مي رود. از زن مي پرسد که آيا، اتفاقاً اسم او «خانم لوسين پواکار»نيست. زن با سرجواب مي دهد که نه. لوسين مي گويد که باعث تأسف است، چون لوسين پواکار خودش است.
کمي دورتر لوسين را مي بينيم که براي سوار کردن دو زن که مجاني سواري مي کنند، از سرعتش کم مي کند. ولي به آنها که مي رسد، به نظرش خيلي بدتر کيب مي آيند و گاز ماشين را تا ته مي گيرد.
گه گاه، با صداي بلند، تنهايي با خودش حرف مي زند، از خلال اين حرف ها حدس مي زنيم که اينها برنامه هاي فعلي لوسين هستند.
1ـ نقد کردن پولي در پاريس، دستمزد کاري کمابيش مشکوک.(کم کم که فيلم پيش مي رود، اينجا و آنجا، از طريق اشخاصي که با آنها برخورد مي کند و مکالمه هاي کوتاهي که با آنها دارد، چيزهايي درباره ي کارهاي لوسين دستگيرمان مي شود. در کل، او «قاچاق» مي کند، ولي قاچاق چه جنسي؟ او اين راز را حتي براي پاتريشيا هم فاش نمي کند.
2ـ لوسين مي خواهد در پاريس زني به نام پاتريشيا را ببيند و اميدوار است که بتواند او را متقاعد کند تا با هم به خارج بروند. ولي مشکل سومي کار لوسين را پيچيده تر مي کند. خورشيد دارد غروب مي کند و لوسين به طرف سانس، در مسير پاريس در حال رانندگي است. يک دوشوو که جرئت نمي کند از کاميوني رد شود، لوسين را عصبي کرده است و سريک پيچ، در يک سربالايي، از هر دو سبقت مي گيرد.
چرخ هايش از خط زرد رد مي شوند. صداي سوتي بلند مي شود. يک پليس موتوري که بالاي تپه کمين کرده به او علامت مي دهد که کنار جاده بايستد. ولي لوسين که در ماشين دزدي نشسته، به جاي توقف، پايش را تا آخر روي گاز فشار مي دهد. تعقيب لوسين به وسيله پليس موتوري در روستاي کوچکي به پايان مي رسد. لوسين به جاده اي فرعي پيچيده. جاده بن بست است. موتور ماشينش زه زده است، رولوري را که چند لحظه پيش زير يک بسته سيگار در داشبورد پيدا کرده بود، برمي دارد. پليس هفت تيرش را در مي آورد. همه چيز خيلي سريع اتفاق مي افتد.
لوسين بدون اين که درست بداند چه کار مي کند، به طرف پليس تيراندازي مي کند. حالا از دست خودش خيلي عصباني است. فقط همينش کم بود که چنين ماجرايي براي خودش درست کند.
لوسين را در پاريس باز مي يابيم، صبح زود. بايد با سواري مجاني خودش را رسانده باشد. چون يک ماشين کوچک دانمارکي در سن-ميشل پياده اش مي کند.
لوسين وارد يک کابين تلفن مي شود، تصميمش عوض مي شود و بدون آن که تلفن بزند گوشي را مي گذارد. از کابين بيرون مي آيد و پياده به طرف بندر به راه مي افتد. کتش را بعد از شليک به پليس موتوري در ماشين جا گذاشته است و يک تا پيراهن است.
روزنامه صبح را مي خرد. هنوز از قتل خبري چاپ نشده است. وارد هتل کوچکي مي شود که به رود سن مشرف است. مي پرسد که آيا دوشيزه پاتريشيا فرانچيني آنجاست. نگهبان که دارد پلکان ورودي را مي شويد، مي گويد که نه. لوسين اصرار مي کند، ولي پاتريشيا آنجا نيست و دليلش هم کليد اتاقش است که روي تابلوي کليدهاست. لوسين مي گويد که مي خواهد پيغامي براي پاتريشيا بگذارد. نگهبان حواسش به او نيست و او از فرصت استفاده مي کند و کليد را برمي دارد. وارد اتاق پاتريشيا مي شود، تختخواب دست نخورده است. به گوشه و کنار سرک مي کشد. کتي را امتحان مي کند. خيلي تنگ است. مقداري پول خرد در کشويي پيدا مي کند ولي پول ها آمريکايي است. صورتش را مي شويد و از اتاق خارج مي شود.
او را مي بينيم که وارد رستوران رويال سن-ژرمن مي شود. قيمت يک نيمرو با ژامبون را مي پرسد، پولش را مي شمرد، کافي نيست. دو نيمرو با ژامبون سفارش مي دهد و مي گويد که الان برمي گردد.
لوسين به آن طرف بولوار سن ميشل مي رود، از جلوي هون رد مي شود و وارد حياط ساختماني کنار فلور مي شود. او را در راهرويي باز مي يابيم که اتاق هاي مستخدمان در آن است.
از پشت در اتاقي، لوسين صداي زني را مي شنود که يکي از ترانه هاي «هلن زيبا» را مي خواند. لوسين آرام بدون در زدن وارد مي شود.
دختري، پيژامه به پا، در حال خشک کردن موهايش است. دختر برمي گردد، تعجبي در چهره اش ديده نمي شود. مي فهميم که او و لوسين هفت هشت ماه پيش با هم در سن ميشل زندگي کرده اند. دختر الان در فيلم هاي تبليغاتي و تلويزيون بازي مي کند و «محله» را ترک کرده است. لوسين تکليفش درست با خودش معلوم نيست. وضعش چندان بد نيست. امروز ظهر بايد دو و نيم ميليون به دستش برسد. تا آن موقع، آيا دختر نمي تواند دو سه هزار فرانک به او قرض بدهد؟ دختر مي گويد که ندارد. لوسين او را به صبحانه دعوت مي کند. به اين اميد که شايد راضي شود. ولي دختر عجله دارد. همين که دختر پيراهن ژرسه اي به سرش مي کشد تا بپوشد، لوسين از فرصت استفاده مي کند و چند اسکناس هزار فرانکي از کيفش بيرون مي کشد. بعد از او خداحافظي مي کند و بيرون مي آيد. ساعت هشت صبح روز چهارشنبه است.
حدود ساعت ده، لوسين وارد يکي از آژانس هاي مسافرتي شانزه ليزه مي شود. براي خودش يک کت دست دوم و يک عينک آفتابي خريده است. از يکي از کارمندان سراغ ميشل را مي گيرد. مي گويند که ميشل ساعت يازده مي آيد. لوسين مي گويد که دوباره سر مي زند و آدرس دفتر روزنامه اي آمريکايي، نيويورک هرالد تريبون، را مي گيرد.
تصوير ديزالو مي شود به لوسين که به دفتر روزنامه نيويورک هرالد تريبون مي رود وارد سرسرا مي شود، سراغ دختر گيشه اطلاعات که بلوز کشباف زرد پوشيده مي رود و مي پرسد که آيا دوشيزه اي به نام پاتريشيا فرانچيني آنجا کار مي کند يا نه. مي گويند که او بايد الان در شانزه ليزه در حال فروختن روزنامه باشد. لوسين از دفتر روزنامه خارج مي شود و شانزه ليزه را پايين مي آيد. چشمش به دختري با بادگير زرد مي افتد. دختر به او مي گويد که پاتريشيا در پياده روي آن طرف خيابان، روبه روي پام -پام است.
لوسين از شانزه ليزه رد مي شود. به دختر دانشجويي برمي خورد که بروشورهايي مي فروشد و از او مي پرسد: «شما که مخالف جوان ها نيستيد؟ »
لوسين با گفتن اين که، دقيقاً او از جوان ها متنفر است و پيرها را خيلي دوست دارد، دخترک را سرجايش ميخکوب مي کند.
لوسين پاتريشيا را مي بيند که ده قدم جلوتر راه مي رود. چند لحظه او را دنبال مي کند. پاتريشيا که احساس مي کند کسي در تعقيبش است، رويش را برمي گرداند. باد گير زردي پوشيده که روي سينه آن حروف اول نيويورک هرالد (N.Y.Herald) نوشته شده است. يک کلاه بره ملواني آمريکايي هم به سردارد که تا روي چشمانش پايين کشيده است.
بلوجين به پا دارد . لوسين يک شماره روزنامه از او مي خرد. او چشمانش از تعجب باز مانده؛ لوسين براي چه کاري به پاريس آمده؟ او خيال مي کرده که لوسين در نيس است.
لوسين مي گويد که براي کار به پاريس آمده. به پاتريشيا پيشنهاد مي کند که بعدش با هم به ايتاليا بروند. مي فهميم که آنها، چند هفته پيش در کت دزور که پاتريشيا براي تعطيلات به آنجا رفته، با هم بوده اند. پاتريشيا به لوسين نه جواب مثبت مي دهد و نه جواب منفي. بايد ببيند چه پيش مي آيد. او بايد در سوربن ثبت نام کند و چند مقاله براي نيويورک هرالد بنويسد.
آنها با هم براي شب در کافه اي در «بولوار» قرار مي گذارند.
ما با لوسين که به آژانس مسافرتي برمي گردد، مي مانيم. در خيابان کوچک روبه روي بيارتيز او شاهد تصادف وحشتناکي است. اتومبيلي به يک موتوري وسپا زده است و موتوري روي زمين افتاده. صورت خونين موتوري لوسين را به ياد پليس موتور سوار مي اندازد. يک شماره فرانس-سوُار مي خرد و در صفحه دومش، گزارش قتلش را پيدا مي کند. پليس موتوري در بيمارستان ميان مرگ و زندگي است. طبق گزارش روزنامه، پليس سرنخ ها و نشانه هاي زيادي در دست دارد. کت قاتل هم پيدا شده، هر چند در آن جز تعداد زيادي اسکناس هزار فرانکي چيزي يافت نکرده اند.
لوسين، با روزنامه زير بغل، وارد آژانس مسافرتي مي شود. ميشل، آشناي او، آمده است. پاکتي به لوسين مي دهد. همه چيز رو به راه به نظر مي رسد. ولي لوسين غر مي زند. او انتظار پول نقد داشته و ميشل به او چک داده، به علاوه چک هم خط خوردگي دارد. ميشل مي گويد که در جريان نيست و وظيفه اش فقط انتقال پاکت بوده. به لوسين مي گويد که به بروتي، يکي از دوستانشان مراجعه کند که الان بايد در پاريس باشد، چون پريروز او را ديده است.
بروتي مطمئناً چکش را نقد مي کند و شايد هم چيزي از آن کم نکند، چون که چند سال پيش، لوسين جانش را نجات داده است.
لوسين خسته است، ولي بايد به آنجا برود. در واقع، بعد از حادثه پليس موتوري جرئت نمي کند چکش را به بانک ببرد. از تلفن ميشل براي تماس با بروتي استفاده مي کند. بروتي نيست. در پاريس است، ولي زن مستخدم نمي داند کجاي پاريس، لوسين از آژانس بيرون مي آيد. هنگام خروج، از کنار دو مرد رد مي شود. ما آنها را دنبال مي کنيم. به گيشه مي روند و مي پرسند که آيا مردي به نام لوسين پواکار را که بسته اي قرار بوده از آنجا بگيرد و قبلاً در اين آژانس کار مي کرده را کسي نديده است. ميشل مجبور مي شود به آنها بگويد که لوسين پنج دقيقه پيش اينجا بوده. پليس ها بيرون مي آيند و اطرافشان را نگاه مي کند. لوسين پيدايش نيست.
يکي از آنها مي گويد که مسئله اي نيست، مي رويم و عکس و اثر انگشتش را امروز بعداز ظهر از پليس بين الملل مي گيريم. ديگري مي گويد که شايد لوسين به مترو رفته که اين قدر زود ناپديد شده.
آنها با عجله به طرف متروي «ژرژ پنجم» مي دوند. تعقيبشان مي کنيم. يکي به ايستگاه «ونسان» مي رود و ديگري به «نويلي». آنها را ترک مي کنيم و لوسين را که از خروجي متروي روبه روي نورماندي وارد شانزه ليزه مي شود، در کادر مي گيريم. او وارد سينماي کنار خيابان مي شود که پوستر فيلمي از همفري بوگارت را زده است. لوسين جلوي عکسي از بوگارت مکثي مي کند.

چهارشنبه شب
 

نوري مايل به بولوار مي تابد. لوسين در يک «ميلک بار» به پاتريشيا ملحق مي شود. براي اين که چيزي بخورند به يک اغذيه فروشي مي روند. مدتي طول مي کشد تا غذايشان حاضر شود. آنها به جاي ديگري مي روند. لوسين مي خواهد تمام شب را با پاتريشيا بماند. پاتريشيا موافق است . ناگهان يادش مي آيد که بايد تلفني بزند. پاتريشيا تلفنش را زده و برگشته است. لوسين مي گويد «خب، شب را با هميم». ولي پاتريشيا در جواب مي گويد که نمي شود. امشب نمي تواند با او بماند. حتماً بايد يکي از اعضاي تحريريه نيويورک هرالد را ببيند که قول داده چند مقاله برايش دست و پا کند. فردا يک رمان نويس معروفي هست که بايد با او مصاحبه کنند و چون زني که هميشه اين مصاحبه ها را مي کرده، نيست، پاتريشيا شايد به جاي او برود. براي پاتريشيا اين خيلي مهم است و حتماً بايد اين فرد را ببيند.
پاتريشيا از لوسين مي خواهد او را به محل قراري که تلفني گذاشته ببرد. اگر لوسين او را نبرد، با تاکسي مي رود. ولي لوسين مي گويد که همراهي اش مي کند.
سوار يک پژوي 403مي شوند. پاتريشيا از لوسين مي پرسد که فورد بزرگش را فروخته. لوسين مي گويد که ماشين پيش مکانيک است. تا وقتي حاضر شود اين 403را به او قرض داده اند.
لوسين پاتريشيا را رو به روي گرپولا، بالاي شانزه ليزه پياده مي کند. با پاتريشيا مي مانيم که در طبقه اول به روزنامه نگار ملحق مي شود. آنها مشغول صحبت مي شوند. پاتريشيا دسرش را مي خورد و مرد قهوه اي مي نوشد. مي فهميم که پاتريشيا کمي از روي دوستي و بيشتر به خاطر منفعتش، مي خواهد با مرد باشد. او اميدوار است بتواند چند مقاله براي بخش نمايش که مرد مسئول آن است، بنويسد. مرد مي گويد که فردا صبح بايد با رمان نويس مشهوري مصاحبه کنند. او در هتلش يک کنفرانس مطبوعاتي دارد. آيا پاتريشيا مايل است به جاي کلارا، يکي از دختران روزنامه، به آنجا برود؟ پاتريشيا مي گويد که بله. مرد روزنامه نگار از او مي پرسد که آيا امشب با او مي ماند. پاتريشيا هم جواب مثبت مي دهد
آنها پايين مي آيند و وارد شانزه ليزه که اتومبيل مرد در آن پارک است مي شوند. هوا کاملاً تاريک شده است. پاتريشيا متوجه مي شود که لوسين از باري که در آن مشروب مي خورد، آنها را زير نظر دارد. لوسين با فاصله آنها را تعقيب مي کند.
با لوسين مي مانيم که آخرين شماره فرانس-سوار را مي خرد و همچنان پاتريشيا و روزنامه نگار را زير نظر دارد که سوار اتومبيلي انگليسي مي شوند. مقاله اي در فرانس-سوار مي گويد که پليس رد لوسين را پيدا کرده، ولي نمي داند او در حال حاضر چه نامي روي خودش گذاشته، زيرا او چند پاسپورت دارد. نام او در فرانسه در جايي ثبت نشده، ولي در نيويورک و ايتاليا ماجراهايي داشته است.
لوسين همان طور که روزنامه مي خواند، سوار403اش مي شود و ماشين انگليسي را دنبال مي کند. پشت چراغ قرمزي به موازات آنها توقف مي کند. بين او و پاتريشيا نگاهي رد و بدل مي شود و بدين ترتيب دوباره به پاتريشيا برمي گرديم. قيافه اش غمگين به نظر مي رسد. لحظه اي بعد با حرکت کوچکي مي گويد که برايش فرقي نمي کند.

پنج شنبه صبح
 

پاتريشيا را دنبال مي کنيم که پياده به خانه برمي گردد و از روي پل لوور رد مي شود. کليد اتاقش روي تابلوي کليدها نيست. به اتاقش مي رود. کليد روي در است. وارد اتاق مي شود و لوسين را مي بيند که توي تختش دراز کشيده و راديو گوش مي کند. لوسين توضيح مي دهد که تمام هتل ها به علت ازدحام توريست پر بوده.
پاتريشيا کنار او دراز مي کشد. آنها برنامه روزشان را مي ريزند. لوسين پاتريشيا را تا کنفرانس مطبوعاتي اش مي رساند و بعد از مصاحبه مي آيد دنبالش. در اين بين مي تواند به کارهاي خودش برسد، که همان طور که مي دانيم شامل پي گيري پيشرفت تحقيقات پليس و دستيابي هر چه سريع تر به بروتي است تا چکش را نقد کند. از آنجا که پاتريشيا چيزي از هويت واقعي او نمي داند، لوسين دائم براي او نقش آدمي را بازي مي کند که پولدار است و ماشين زيبايي هم دارد. آنها براي خوردن صبحانه بيرون مي آيند. در حالي که پاتريشيا مشغول خوردن صبحانه است، لوسين مي گويد که مي رود ماشينش را از مکانيکي بياورد و پنج دقيقه ديگر برمي گردد. حالا او بايد در عرض اين پنج دقيقه ماشيني براي دزديدن پيدا کند. يکي نشان مي کند، يک تاندربرد سفيد روباز. راننده اش پياده مي شود و وارد ساختماني مي شود. لوسين دنبالش مي رود و بدون اين که هيچ حرفي بزند، با او سوار آسانسور مي شود. او را مي بيند که وارد دفتري مي شود.
لوسين بلافاصله مثل باد پايين مي آيد. سيم هاي پشت فرمان را به هم مي زند، ماشين را روشن مي کند و به راه مي افتد تا پاتريشيا را در تراس کافه سوار کند.
وقتي پاتريشيا در کنفرانس مطبوعاتي است، لوسين براي فروش تاندربرد به حومه شهر مي رود. با دلال توافقش نمي شود. دلال در فرانس -سوار، که لوسين فراموش کرده بخرد، عکس او را با توضيح زيرش نشان مي دهد: «قاتل پليس هنوز فراري است. » دلال مي خواهد ماشينش را بخرد، ولي پولش را چند روز ديگر مي دهد.
لوسين سعي مي کند از کشويي در مغازه دلال پول کش برود. کار آن دو به دعوا مي کشد. وقتي از آنجا مي رود، دلال به پليس تلفن مي زند و مي گويد که چند دقيقه پيش شنيده که لوسين از نيويورک هرالد مي پرسيده آيا خانمي به نام پاتريشيا آنجاست يا نه. اين توضيح مي دهد که چرا پليس هايي که در آژانس مسافرتي ديديم، حالا منتظر پاتريشيا هستند که مقاله اش را به تحريريه روزنامه مي برد.
آنها عکس لوسين را به او نشان مي دهند. پاتريشيا مي گويد که حقيقتش دو سه بار با او بيرون رفته ولي نمي داند الان کجاست.
پليس ها شماره تلفنشان را به او مي دهند تا اگر دوباره ديدش آنها را خبر کند. پاتريشيا مي گويد باشد.
پاتريشيا بيرون مي آيد. متوجه مي شود که يکي از پليس ها دنبالش مي کند. لوسين را که پشت سرش مي بيند با پليس وارد سينما مي شود. از درخروجي بيرون مي آيد. بعد با لوسين وارد سينمايي ديگر در پياده روي آن طرفي شانزه ليزه مي شود، در حالي که پليس، هاج و واج، از سينماي اول خارج مي شود.

پنج شنبه شب
 

پاتريشيا و لوسين از سينما که در آن فيلمي وسترن ديده اند، بيرون مي آيند و دنبال هتلي مي گردند تا شب را سر کنند، چون که انگار هتل پاتريشيا تحت نظر است. ولي همه هتل ها، باز هم به دليل ازدحام توريست، پر است.
لوسين براي نقد کردن چکش سخت پي بروتي مي گردد. او افراد مختلفي را در محله هاي مختلف مي بيند. (دختري در استرازبورگ-سن-دني، رئيس باري در امپرا وسن-ژرمن).
آنها با اتومبيلي که واضح است دزدي است رانندگي مي کنند. لوسين به پاتريشيا مي گويد حالا که ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد و به پيشواز دردسر مي رود، بهتر است سواره به پيشوازش برود تا پياده.
با اين حال براي اطمينان خاطر بيشتر، «چشمه» پارکينگ را به او نشان مي دهد، يعني وارد پارکينگي مي شود که نگهبان پيري مسئول آن است. ماشين را در طبقه سوم مي گذارد، يکي ديگر انتخاب مي کند و پاتريشيا را که گفته بود موقع ورود خودش را پنهان کند، پشت فرمان مي نشاند. نگهبان که مي بيند زن خوشگلي اتومبيل قشنگي را مي راند، چيزي نمي گويد.
بالاخره لوسين بروتي را که در مونپارناس بوده، گير مي آورد. بروتي قول مي هد کمکش کند، شايد هم همين فردا بتواند چکش را نقد کند.
لوسين مشکلش را براي او مي گويد و او هم آدرس مانکني را که هيچ وقت خانه نيست به لوسين مي دهد. آنها مي توانند تا حاضر شدن پول شب را آنجا سرکنند.
صبح فردا، در همان حال که لوسين خودش را آماده مي کند تا با پولي که بروتي به او مي دهد چمدانش را ببندد، پاتريشيا مي گويد که نظرش عوض شده. او چند دقيقه پيش لوسين را به پليس لوداه و پليس ده دقيقه ديگر آنجاست. لوسين کفرش در آمده، ولي مجبور است فرار کند. سوار ماشين مي شود که بروتي با آن دنبالش آمده. از شيشه ماشين فحش و ناسزا نثار پاتريشيا مي کند.
پلان آخر پاتريشيا را نشان مي دهد که لوسين را در حال رفتن تماشا مي کند و از حرف هايش چيزي نمي فهمد. چون فرانسه اش هنوز کامل نيست.
منبع: فيلم نگار شماره 21



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما