سينماي جهان؛ سيناپس
مترجم: آفاق احمدي
خانه خنجرهاي پرنده
House of Flying Daggers
چين، استان فنگ تيان، سال 859. دو تن از افسران وابسته به دولت مركزي به نام هاي لئو و جين سعي دارند رهبر «خانه خنجرهاي پرنده» را دستگير كنند؛ اين خانه به گروهي از شورشيان مخفي تعلق دارد. زني به نام مي وارد حرمسرا مي شود. گمان مي شود كه او ممكن است دختر رهبر سابق خنجرهاي پرنده باشد كه چند سال قبل كشته شده است. جين به حرمسرا مي رود و آنجا خود را ماجرا جويي به نام باد معرفي مي كند. باد با مي ملاقات كرده و سعي مي كند او را به چنگ آورد، اما لئو، مي را نجات مي دهد. اكنون مي بايد مهارت خود را در رقص به اثبات برساند. مي پيروز شده و همه را شگفت زده مي كند، اما مي سعي مي كند لئو را بكشد، لئو، مي را دستگير مي كند. لئو و جين نقشه اي مي كشند و اين بار، جين در قالب باد به زندان رفته و مي را از زندان بيرون مي كشد. باد و مي فرار مي كنند. در واقع باد با همراهي كردن مي به دنبال آن است تا مي او را به خانه خنجرهاي پرنده ببرد.
مي و جين / باد در جنگل به طرف خانه مي روند. لئو نيز دورادور آن دو را تعقيب مي كند. در راه بين باد و مي كششي عاطفي به وجود مي آيد. در حالي كه آن دو به طرف شمال مي روند، در جنگلي پوشيده از خيز ران هاي بلند گرفتار سربازان دولتي مي شوند، اما عاقبت توسط افراد خنجرهاي پرنده نجات پيدا مي كنند..
جين در مخفيگاه خنجرهاي پرنده در مي يابد كه مي دختر رهبر سابق نيست و بر خلاف ادعايش، كور هم نيست. با اين حال د ختر، عاشق پسر شده، اما مي بايد جين را بكشد تا وفاداري خود را به شورشيان ثابت كند. جين با زني به نام يي ملاقات مي كند كه به نظر مي رسد رهبر جديد است، اما بعد معلوم مي شود كه او جانشين رهبر است. از طرفي معلوم مي شود كه لئو نيز عامل نفوذي خنجرهاي پرنده در دولت بوده است. لئو و مي از سال ها قبل عاشق يكديگر بوده اند. مي، جين را دست بسته به جنگل مي برد، اما او را نمي كشد و مي گذارد كه برود. وقتي لئو مي بيند كه مي به جين متمايل شده، از حسادت به جنون مي افتد. آن سه نفر رو در روي هم قرار مي گيرند و اين در حالي است كه سربازان به طرف مخفيگاه شورشيان رهسپار شده اند. لئو به قلب مي خنجري را وارد مي كند. لئو و جين در برف با يكديگر مبارزه مي كنند. مي خنجر را از قلب خود بيرون آورده و در كنار جين مي ميرد.
هرج و مرج
Chaos
ژاپن، زمان حال. تاكايوكي كومي ياما كه مدير يک شركت است، در رستوراني با همسرش سائوري ناهار خورد. سائوري قبل از همسرش، از رستوران بيرون مي آيد. به تاكايوكي تلفن مي زنند و مي گويند كه سائوري را گروگان گرفته اند. پشت خط مردي به نام گوروست كه اجازه مي دهد تا كايوكي با سائوري حرف بزند. گورو براي آزادي سائوري تقاضاي سي ميليون ين مي كند. تاكايوكي به اداره پليس مي رود و موضوع را به آنها مي گويد. گورو متوجه مي شود كه پليس وارد ماجرا شده است. گورو به خواهر تاكايوكي، سائكور زنگ مي زند و مي گويد او پول ها را به خانه خود ببرد و آنجا تحويلش دهد. در غير اين صورت سائوري و پسرش خواهند مرد. سائكو همين كار را مي كند به قبل تر مي رويم. سائوري بعد از صرف ناهار با تاكايوكي، به ديدن گورو مي رود و آنجا ترتيب گروگان گرفتن خودش را مي دهد. آن دو به يک آپارتمان مي روند و آنجا براي اين كه همه چيز واقعي جلوه كند، گورو سائوري را به يک ميله مي بندد. مدتي بعد گورو به آپارتمان تاريک بر مي گردد و مي بيند كه سائوري كف زمين افتاده و مرده است. به او تلفن شده و به او گفته مي شود جنازه اي كه او دفن كرده، از خاک بيرون آمده است. چند روز بعد، گورو با ديدن سائوري در شهر حيرت زده مي شود و وقتي جنازه را از خاک بيرون مي آورد، مي بيند كه او زني ديگر است.
گورو مي فهمد كه همه چيز يک نقشه بوده است ؛ زني كه گورو گروگان گرفته، ساتومي نام دارد كه هويت سائوري را جعل كرده است. ساتومي و تاكايوكي با يكديگر ارتباط داشته اند و سائوري متوجه اين موضوع شده است. آن دو براي پنهان كردن قتل سائوري به چنين نقشه اي دست زده اند.(جنازه اي كه گورو درآپارتمان پيدا كرده، سائوري واقعي بوده است.) گورو موضوع را دنبال كرده و به ساتو مي رسد. ساتومي ادعا مي كند كه مي خواسته گورو او را پيدا كند. آن دو به طرف جنگل مي گريزند. آنجا گورو در مي يابد كه ساتومي قصد دارد او را بكشد. گورو در جنگل به تعقيب ساتومي مي پردازد. گورو به ساتو مي مي گويد نيازي به فرار نيست، اما ساتومي خود را از صخره اي به پايين پرت مي كند.
ورادريك
Vera Drake
لندن، 1950. ورا دريک زني مسن و فعال است. او با همسرش استن و دو فرزندش زندگي مي كند. فرزندان او كه دوره جواني را مي گذرانند، اتل و سيد نام دارند. اتل دختري خجالتي و كم حرف است، اما سيد پسري پرحرف و زرنگ است. در مجموع، خانواده رابطه اي گرم و صميمي با هم دارند. ورا به خانه افراد مختلف مي رود و به عنوان نظافتچي كار مي كند. در زندگي او رازي وجود دارد كه خانواده اش از آن بي اطلاع هستند. ورا به سراغ دختراني مي رود كه به درد سر افتاده اند؛ دختراني كه قصد سقط جنين دارند. او به چند خانه مي رودو اين كار را انجام مي دهد و همگي آن دختران از كارش راضي به نظر مي رسند؛ تا اين كه يكي از آنها در معرض مرگ قرار مي گيرد و در بيمارستان بستري مي شود. با شكايت خانواده دختر، پليس به خانه ورا مي رودو اين موضوع درست در شبي اتفاق مي افتد كه خانواده در حال برگزاري جشني براي نامزدي اتل با يک مرد جوان و باردار شدن جويس، زن برادر استن است. پليس همان جا ودر اتاقي ديگر از ورا بازجويي كرده و ورا به گناه خود اعتراف مي كند. او از پليس مي خواهد از اين موضوع با خانواده اش حرفي نزند. ورا را همان شب به اداره پليس برده و بازداشت مي كنند. و اين در حالي است كه هنوز خانواده او از موضوع بازداشت اطلاعي ندارند.
در بازداشتگاه، ورا به شدت احساس ناراحتي كرده و در تمام طول بازجويي خود گريه مي كند. ورا نيت خود را از انجام كارش، صرفا كمک به دختراني اعلام مي كند كه دستشان به جايي بند نيست. او انگيزه خود را اين گونه بيان مي كند و در پاسخ به سؤال كارآگاه و بستر كه مي خواهد بداند آيا در جواني خود او با چنين معضلي رو به رو بوده، چيزي نمي گويد. پليس از او مي پرسد كه در قبال انجام سقط جنين ها چه مقدار پول دريافت مي كرده كه ورا جواب مي دهد براي اين منظور هيچ پولي نمي گرفته است، اما وقتي كه مي فهمد دوستش ليلي كه او را به سراغ دخترها مي فرستاده، براي اين كار از آنان پول مي گرفته، بسيار شگفت زده مي شود. استن در اداره پليس به ديدار همسرش مي آيد و ورا به جنايات خود اعتراف مي كند. وقتي استن از اين مسئله با خانواده حرف مي زند، هيچ كس آن را باور نمي كند. ورا به قيد ضمانت آزاد مي شود. ورا در خانه با حرف هاي تند سيد و بي اعتنايي جويس رو به رو مي شود. ورا به دادگاه مي رود و دادگاه او را به دو سال و سه ماه حبس محكوم مي كند. وقتي ورا به زندان مي رود، آنجا با زناني رو به رو مي شود كه همين جنايت را مرتكب شده اند.
فراموش شدگان
The Forgotten
نيويورک، زمان حال. تلي پارتا، ويراستار كتاب، روزهاي بدي را مي گذارند. او از مرگ پسر نه ساله اش سام، غمگين است. سام چهارده ماه قبل در يک سانحه هواپيمايي مرده است،اما تلي هنوز مرگ او را باور نكرده است. از سام چند عكس و يک فيلم ويديويي وجود دارد كه تلي اغلب به آنها مراجعه مي كند، اما به ناگهان تلي متوجه مي شود كه فيلم ويديويي، پاک شده و عكس ها نيز ناپديد شده اند. او از اين موضوع با همسر خود جيم حرف مي زند، اما جيم به او مي گويد كه اصلا سام وجود نداشته است. تلي مدام نزد روان شناسي به نام جک مي رود. جک سعي دارد او را به زندگي آرام برگرداند، جک نيز حرف جيم را تأييد مي كند.
تلي اين مسئله را نمي پذيرد. تلي به نزد اش مي رود. اش مرد جواني است كه قبلا قهرمان هاكي بوده، اما اكنون الكي شده است. اش نيز دخترش لارن را در همان حادثه از دست داده است. اما اش هيچ خاطره اي از لارن ندارد و به تلي مي گويد هيچ وقت دختر نداشته است. تلي به خانه اش مي رودو كاغذ ديواري هاي خانه اش را مي كند كه پشت آنها نقاشي هاي لارن است. اش نقاشي ها را مي بيند، اما باز هم موضوع را نمي پذيرد. اش به پليس خبر مي دهد. وقتي پليس براي بردن تلي مي آيد، حافظه اش بر مي گردد و آن دو از دست پليس فرار مي كنند. تلي مردي مرموز را مي بيند كه همواره در تعقيب اوست. اش و تلي با آن مرد تصادف مي كنند. اكنون تلي شک ندارد كه بچه ها زنده اند. اش و تلي به كلبه اي در جنگل مي روند و آنجا با يكي از مأموران فدرال مواجه مي شوند كه در تعقيب آنهاست. آن دو مرد را دستگير كرده و تحت فشار مي گذارند. مرد مي گويد موضوع به يک آزمايش سري مربوط است. اما مرد، از سقف كلبه بيرون مي رود و در هوا ناپديد مي شود.
تلي و اش به دفتر آژانس هواپيمايي اي مي روند كه بچه ها با آن مسافرت كرده اند. جست و جوي آنها، اش و تلي را به خانه اي در لانگ آيلند مي برد. كارآگاه آن كه موضوع را دنبال مي كند نيز به آن خانه مي رسد. جک هم وارد خانه مي شود. تلي آن مرد مرموز را آنجا مي بيند. اكنون او به ياد مي آورد كه مرد را در روز مسافرت بچه ها در کنار هواپيما ديده است. مدتي بعد، اش نيز در آپارتمان به پايين افتاده و ناپديد مي شود. تلي به فرودگاه مي ورد و مرد را مي بيند. مرد مي گويد كه آنها در حال انجام آزمايشي سري هستند و مي خواهند بدانند كه آيا مي شود تعهد مادر به فرزند را از بين ببرند. مرد حافظه تلي را از زمان تولد سام دزديده است، اما تلي همه چيز را به ياد مي آورد و به اين ترتيب آزمايش آنها شكست مي خورد. مرد به هوا مي رود. بعدا سام و لارن به نزد والدين خود بر مي گردند.
منبع: ماهنامه فيلم نامه نويسي فيلم نگار شماره33-34