باجه تلفن (قسمت اول) PHONE BooTH

کارگردان: جوئل شوماخر، مدير فيلمبرداري: ماتيو ليباتيک، تدوين:مارک استيونس، موسيقي: ماس دف، طراح صحنه: آندرو لاوس، طراح لباس: دانيل اورلاندي، بازيگران: کالين فارل(استوارت شپرد)، کايفر ساترلند (صدا)، فارست ويتاکر(کاپيتان ريمي)، رادا ميچل(کلي شپرد)، کتي هولمز (پاملا مک فيدن) و...
سه‌شنبه، 15 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
باجه تلفن (قسمت اول) PHONE  BooTH

 باجه تلفن (قسمت اول)
باجه تلفن (قسمت اول) PHONE  BooTH


 






 
فيلمنامه نويس: لاري کوهن
کارگردان: جوئل شوماخر، مدير فيلمبرداري: ماتيو ليباتيک، تدوين:مارک استيونس، موسيقي: ماس دف، طراح صحنه: آندرو لاوس، طراح لباس: دانيل اورلاندي، بازيگران: کالين فارل(استوارت شپرد)، کايفر ساترلند (صدا)، فارست ويتاکر(کاپيتان ريمي)، رادا ميچل(کلي شپرد)، کتي هولمز (پاملا مک فيدن) و...
رنگي، سي و پنج ميلي متري، 81 دقيقه، محصول 2002، آمريکا.
تصوير به تدريج روشن مي شود.
نيويورک سيتي- نماي هوايي از منطقه پرجمعيت و تجاري محله مرفه نشين منهتن- نماهايي از خيابان چند بانده- روز
پياده روها کماکان شلوغ و پرازدحام اند.دريايي از آدم! مردم در رفت و آمدند؛ مثل هميشه با عجله اما بي اعتنا به يکديگر.
ازدحام ترافيک؛ خياباني توسط کارگران شهرداري زير و رو غيرقابل عبور شده. يک کاميون حمل زباله مشغول بار زدن آشغال است.
فروشندگان دوره گرد کالاهايشان را جار مي زنند.
گدايان راه عابران را سد مي کنند و چنان عجز و التماسي به راه انداخته اند که بيشتر عابران را به خنده مي اندازند تا ترحم.
همگي از يک سو محاصره شده ايم در يک زندگي مرفه شهري با صداي گوش خراشي که از آن جدايي ناپذير است و انگار زماني، روياي شهر آرمانيمان همين بوده است.
برش هاي متعدد از باجه هاي مختلف تلفن؛ اين طرف خيابان، آن طرف، بالا شهر، پايين شهر.
يک نفر سکه اش را دستگاه تلفن خورده حالا دارد سعي مي کند به هر قيمتي شده آن را بيرون بکشد و گوشي را مرتب بر سر دستگاه مي کوبد، محکم و پي در پي ، آن قدر که گوشي سرانجام تکه تکه مي شود.
صداي راوي: حدود 911 237 تلفن سکه اي در پنج گوشه شهر نيويورک کار گذاشته شده است و تعداد ديگري هنوز در دستور کار قرار دارند!
نماهاي کوتاه: نماهاي بسيار نزديک از مردم نيويورک پشت گوشي تلفن عمومي.
ما حرف هايشان را نمي شنويم، فقط ديدن چهره هايشان براي پي بردن به فشار و استرس درونيشان کافي است.زندگي شهري دارد از پاي درشان مي آورد.
نماهاي متقاطع؛ فقط از دهان ما
لب ها پشت گوشي هاي تلفن مي جنبند.
نماهاي پي در پي.
صداي راوي: علي رغم افزايش روز افزون تلفن هاي همراه، هنوز که هنوز است طبق آمار حدود چهار و نيم ميليون نيويورکي و دو ميليون مسافر به طور مرتب از تلفن هاي سکه اي استفاده مي کنند. سي و پنج سنت به ازاي هر مکالمه در مدت سه دقيقه.

باجه تلفن (قسمت اول) PHONE  BooTH

گوشه خياباني در منطقه مياني منهتن- روز
 

در گوشه جنوب شرقي خيابان، باجه تلفني ديده مي شود.
صداي راوي: شما هم اکنون داريد به باجه تلفني واقع در قطب منطقه سينمايي منتهن نگاه مي کنيد، تقاطع خيابان چهل و پنجم با چهل و هشتم؛ قرار بوده اين باجه برداشته و به جاي آن يک باجه جديد جايگزين شود.اين يکي از معدود باجه هاي قديمي باقي مانده در سطح شهر است.
دوربين حرکت مي کند و به طرف شخص خشمگين داخل باجه که خانمي است مو خاکستري و بسيار خوش لباس که ظاهري معقول و منطقي دارد.
زن داخل باجه (گوشي در دست): اين ديگه آخرين بارته که به من دروغ گفتي.حرومزاده آشغال نکبت! ديگه نمي خوام هيچ وقت صداي نحستو بشنوم!(جوابي از گوشي مي شنود) مرده شور خودتو ببرن!
گوشي را به شدت روي دستگاه تلفن مي کوبد و خارج مي شود. باجه براي چند لحظه اي خالي مي ماند.
راوي: حداقل سيصد مکالمه در روز از طريق همين باجه انجام مي گيرد. سکه هاي دستگاه دو روز يک بار جمع آوي مي شود.در طول شش ماه گذشته چهل و يک بار هم مورد سرقت قرار گرفته است!
شخصي به طرف باجه مي آيد، جيب هايش را به دنبال سکه مي گردد.اين فرد، استوارت شپرد است؛ لباس اسپورت به تن دارد، موهايش را مد روز زده و به ناخن هايش اکليل زده است.
او مردي است که پيداست کاملاً به خودش مي رسد، کت و شلوار اسپورت مارک «دانا کارن» به تن دارد و کراوات «آرماني» زده است.(مارک هاي مشهور و گران قيمت لباس) هنگامي که او تقريباً دارد قدم به داخل باجه مي گذارد، مرد ميان سالي با پيش بندي لکه دار و چرب و چيلي، سرراهش سبز مي شود و جلوي او را مي گيرد. مرد طول راه را از رستوراني در همان نزديکي دويده تا سرانجام بتواند او را گير بياورد.
ماريو: استو، ما بايد با هم حرف بزنيم.
استو: ماريو، کاش که برات وقت داشتم! اما الان از تمام روز سرم شلوغ تره!
ماريو: چه جوريه هر وقت که گذرت به اين طرفا مي افته، مي ذاري مي ري او دست خيابون؟!
استو: مگه بعدش نشده واسه ناهار بهت سر بزنم؟
ماريو: ديگه از نوشيدني يا غذاي مجاني خبري نيست!مگه اين که تبليغات رستوران تو ستون آگهي هاي روزنامه شروع بشه، همون جور که قولشو دادي!
استو: من بهترين خدماتمو براي کساني مثل تو انجام مي دم!
ماريو: آره، فقط يه دفه اونم يه جمله، چقدر هم افتضاح چاپ کردي!و بعدش هم توقع داري به خاطرش شش ماه غذاي مجاني بخوري!
استو: من از يه کارشناس تغذيه به خاطر تو وقت گرفت، همه ش براي اين که تو يه تغييرات مثبتي توي کارت بدي!
ماريو: جولاي گذشته هم که همينو گفتي، او هم که هيچ وقت خودشو آفتابي نکرد.
استو: من بهت وقت کافي دادم که منوت رو زيادتر کني.تورو خدا يه کاغذ ديواري به او دستشويي ها بزن. تو فقط بهانه دست اين بازرسا مي دي، نمي خوام به يه همچين فرصت استثناي گند بزني!
ماريو: اين تويي که داري گند مي زني! فکر کردي تا کي مي توني کلاه اين و اونو، ورداري؟
استو: يه دقه صبر کن ببينم، تو تموم اين منطقه و اين شهر منو به خوش نامي مي شناسن!
ماريو: پس مي شه بگين چطوريه که تا حالا دو دست کت و شلوار حسابي از هري گرفتي و هنوز هيچ کاري براي دخترش نکردي؟
استو: لعنت بر شيطون! من که مامور روابط عمومي نيستم، من يه مجري امور تبليغاتي ام!
ماريو: حضرت آقا شما هيچ چي نيستين!
استو: حرف منو باور کن، والري الان تو ليسته تا نوبت تست بازيگريش برسه، هري بي خودي آه و ناله راه انداخته! در ضمن اين کرواتو هم به خودم نداده، فقط قرض گرفتم تا فردا!
ماريو: هري ديگه خيلي احمقه!
استو: ماريو، خواهش مي کنم نذار اين فرصت از دست بره، چطوره من به مناسبت شب افتتاح، تو همين تعطيلي که داره مياد، تو رستورانت يک مهموني برگزار کنم؟ همراه با گزارش تلويزيوني که از کانال محلي بين ساعت نه تا يازده پخش مي شه. ببين جدي دارم مي گم، قولشو هم حتي به يکي ديگه از مشتريام دادم؛ با اين که حاضر بود پولشو پيش پيش بپردازه، اما هنوز قطعيش نکردم، شايد بتونم به خاطر تو به همش بزنم، شايد!
ماريو: چي کار بايد بکنم؟
استو: تو بايد تو بوفه ت حدود هفتاد، هشتاد تا غذا بچيني، کارخونه هاي توليد نوشيدني هم نوشابه هاي مجاني تامين مي کنن.کاري مي کنم که حسابي مشهور بشي. مشترياي پولدار دعوت شده هم اگه از غذاي رستورانت خوششون بياد، ديگه مشتريت مي شن.
ماريو: چه آدماي معروفي ميان؟
استو: مي خواي «ليزا مينه لي» رو دعوت کنم بياد؟ يا مثلاً «داگلاس فربنکس جونيور» رو؟!
ماريو: مگه اون هنوز زنده اس؟!
استو: آره، خودم ديشت تو رستوران چهار فصل ديدمش! اصلاً برات يک فهرست از آدماي مشهور ميارم تا با هم تصميم بگيريم کدوما رو براي مهموني شام دعوت بکنيم؟
ماريو: چه جوريه که واسه شام مجاني همه ميان ولي بعداً که بايد پول بدن، ديگه سر و کله شون پيدا نمي شه؟
استو: تو نبايد اين قدر سطح پايين فکر کني! مگه خودت به نوازنده هات جمعه و شنبه غذاي مجاني نمي دي؟
ماريو: اقلاً اونا دارن براي غذاشون کار مي کنن!
استو: خب، نظرت راجع به دختر هري چيه؟ او بدون اين که مجبور بشي يه سکه خرجش کني مي تونه شبي دو سانس تو رستوران بخونه تا مشتري بيشتري جمع بشه؟
ماريو: چطوري راضيشون مي کني؟
استو: بذارش به عهده من، مي شه نمايش معرفي يه ستاره نوظهور! و بالاخره وقتي تو امتحان ازش بپرسن در حال حاضر کجا فعاليت مي کنه، مي گه من توي کلوب شبانه ماريو مشغول به کارم!
ماريو: واقعاً که آدم بي همه چيزي هستي! تا حالا بهش فکر کردي؟!اي حرومزاده!
استو: ببين ماريو، تو نمي توني احساسات منو جريحه دار کني! حتي او وقتا که بچه بودم و کسي بهم فحش مي داد، اصلاً خودمو ناراحت نمي کردم. بچه هاي ديگه وقتي کسي روشون اسم بذاره و مسخره شون کنه، حسابي افسرده و غمگين مي شن. اما من همين قدر که توجه کسي رو جلب کرده بودم که به من فحش بده برام کافي بود! بچه هاي بزرگ تر اسممو گذاشته بودن «مغز خر خورده»! و من جواب مي دادم مغز خر خورده در خدمته قربان! بعد از يه مدت ديگه خودشون از رو مي رفتن!
ماريو: متاسفم براي خودم که دارم با آدمي مثل تو حرف مي زنم!
استو: شرط مي بندم او خانم دوست داشتنيت در اين باره باهات يواشکي حرف زده و تو رو به اين فکر انداخته؛ ديروز منو تو خيابون ديد، داشتم رد مي شدم، اونم داشت تو رو مي انداخت بيرون!اما من حتي اين موضوعو به رويت هم نياوردم.(دارد وارد باجه تلفن مي شود) حالا ديگه بايد به کارام برسم، ماريو، وارد اتاقک مي شود و جلوي ماريو در را مي بندد.
رستوران دار که از رفتار او خشکش زده، قبل از اين که آنجا را ترک کند، مي ايستد و مدتي از پشت شيشه استو را نگاه مي کند. در حال ترک محل با خودش حرف مي زند.

داخلي- اتاقک تلفن
 

ماريو سکه بيست و پنج سنتي اش را مي اندازد و شماره گيري مي کند.
استو: سلام عزيز دلم ماويس.
صداي ماويس: کجايي بابا؟ فکر کردي من تو دنيا کار ديگه اي جز نشستن و انتظار کشيدن ندارم؟ هي منتظر بشينم که حضرت آقا کي مي خوان زنگ بزنن؟
استو: من که فقط چند دقيقه دير زنگ زدم! مي دوني واسه من اين شيرين ترين مکالمه دنياست.
صداي ماويس: استو، من خيلي تنهام.کي مي بينمت؟
استو: در اين باره خبراي خوبي برات دارم.کلي دوشنبه ها کلاس تعليم آواز ي ره، مي دوني که چقدر اين کارو دوست داره. بعد از اين که از کلاس مياد، درب و داغونه، يه راست مي ره مي خوابه! ما هر دو روزامونو به اختيار خودمون مي گذرونيم و البته بعضي شبا رو هم همين طور. هنوز هم معلوم نيست کي قراره شو (show) رو برگزار کنن.
صداي ماويس: اين برنامه تا کي طول مي کشه؟
استو: بين چهار تا پنج هفته...حداقل.
صداي ماويس: شايد بهتر باشه من هم يه مدت سرکار نرم تا بتونيم تمام مدت با هم باشيم.
استو: من چنين انتظاري ندارم.
صداي ماويس: بعضي وقتا فکر مي کنم شايد بهتر باشه بازم لوازم آرايش براي اون ناخنات بخرم!
استو: اصلاً سر همين هم با هم آشنا شديم...
صداي ماويس: تا حالا چيزي بنجول تر از اون لاک تو نديده بودم، همه ش يه ذره ش مي رفت زير گوشت ناخن!
استو: اما وقتي تو بهم توجه کني، من دارم بيشتر به خودم مي رسم!
صداي ماويس: خوشحالم که خودتم قبول داري.
استو: حتي وقتي براي اولين بار کلي رو ملاقات کردم اون هم دقيقاً همينو بهم گفت.
صداي ماويس: اون زيادم به فکر سرو وضع تو نيست، اون الان تو فکر شغل آينه شه. بعضي همسرا فقط به اين چيزا چسبيدن ديگه!
استو: ازدواجم گرفتارياي خودشو داره! فکر مي کني من با اين درآمدم بالاخره بتونم پول اون آپارتمانه رو جور کنم؟ تو کار تبليغات هر کسي رو نمي شه تيغ زد! همون طور که خيلي از اين کسايي که تازه از دانشگاه اومدن بيرون و وارد اين کار شدن، خواستن نون منو آجر کنن! به محض اين که پشت سرت حرف بدي زده بشه که به گوششون برسه، ولت مي کنن، به همين راحتي، خداحافظ!
صداي ماويس: نه نرو!
استو: با تو نبودم که! خواستم بگم مشتريا اين روزا اين جوري شدن!
اکنون مرد تاجري که مي خواهد مؤدبانه رفتار کند بيرون کابين ايستاده و قصد دارد زنگ بزند. او عمداً چندين بار به ساعتش نگاه کرد تا بي تابي اش را نشان دهد. اين کار او، استو را عصبي مي کند و باعث مي شود در کابين را باز کند و بگويد
استو(با داد و فرياد): چيه؟ ساعتت خراب شده؟ خب، ساعت يازده و بيست دقيقه اس، قرار هم نيست من حالا حالاها از اين باجه بيام بيرون، پس لطفاً از جلوي چشمم دور شو!
در را مي بندد و پشتش را به مرد مي کند. مرد هم بي هيچ حرفي آنجا را ترک مي کند.
استو: معذرت مي خوام عزيزم. ديگه صحبتمون قطع نمي شه.
صداي ماويس: براي چي هميشه از تلفن عمومي به من زنگ مي زني؟
استو: واسه اين که اين روزا وقتي قبض تلفن مياد در خونه ها انگار برگه احضاريه دادگاه براي طلاق اومده! واسه همين، منم دوست ندارم با قبض موبايلم بهانه دست کسي بدم. زنم قبضامو چک مي کنه.تک تک شماره ها رو بررسي مي کنه، حتي بعضي وقتا شماره هاي ناشناسو مي گيره ببينه کجاست.
صداي ماويس: پس به چيزي مشکوک شده.
استو: فقط به خاطر اينه که شوهر قبليش که مربي رقص بوده، سرو گوشش مي جنبيده. اونم ديگه نتونسته اين موضوعو از سرش بيرون کنه. اون دفعه هم مي دوني چطور قضيه رو فهميده؟ از رو قبض تلفن!
صداي ماويس: با اين حال هنوز هم ياد نگرفته مرد خودشو چطوري حفظ کنه!
استو: مي خواي برات يه فال بيني درست حسابي بکنم؟ من و کلي اون قدر به هم نزديکيم که اون کاملاً اطمينان داره اگه من دنبال زني باشم اول از همه از خودش مي خوام اون زنو برام پيدا کنه! گاهي با خودم فکر مي کنم همه ش تقصير منه؟ اما گمان نکنم اين طور باشه! (به خودش مي آيد) البته، هنوز در حقش ظلمي نکردم ها! اساساً کلي زن نجيبيه که نظيرش کم گير مياد.
صداي ماويس: پس من چي؟ در حق منم ظلم نکردي؟ همين دفعه قبل؟
استو: ظلم کرده باشم؟ تو که از خدا خواستي از دست من راحت بشي؟!
صداي ماويس: براي يه مدت آره، ولي بعدش ديدم تو در مقايسه با اين همه آشغال، اقلاً از اونا بهتري!
استو: فکر کنم اين قشنگ ترين حرفي باشه که تا حالا در مورد من زدي!
صداي ماويس: يادم باشه بدم قابش کنن!
استو: از همون اول تا حالا فقط داريم به هم مي پريم، ديگه بيا بس کنيم. با يه نوشيدني چطوري؟ ساعت 7 خوبه؟ بار مانکي؟
صداي ماويس: دم در جلو منتظرم باش. خوشم نمياد اون طرفا تک و تنها راه برم.
استو: لطفاً اون لباس سياهه رو که برات از فروشگاه بندل خريدم بپوش، مد روزه.
صداي ماويس: بازم اونو؟ نمي دونم بالاخره تو منو دوست داري يا اون لباسو؟!
استو: روز خوبي داشته باشي. اميدوارم کلي انعام بگيري و تمام غروبتو هم خالي کن. زنم فکر مي کنه دارم بليت مي فروشم!
استو سرانجام قطع مي کند. سپس يک گوشي موبايل ظريف از جيب کتش بيرون مي آورد، باز مي کند و شماره مي گيرد. با اولين زنگ، يک نفر گوشي را بر مي دارد.
کسي که مسئوليت ستون آگهي هاي تبليغاتي روزنامه را به عهده دارد (صداي روي تصوير): حرفتو بزن!
استو(با گوشي صحبت مي کند): ببين منم همکارت استوارت، آخرين باري که ازت چيزي خواستم کي بود؟
مسئول آگهي: ستون قبلاً پر شده.
استو: من فقط يه خط لازم دارم. «هر کسي که فکرش را بکنيد براي صرف غذا به رستوران ماريو مي آيد.»
مسئول آگهي: مثل اين که گوشات خوب نمي شنوه! گفتم براي تو جا نداريم.
استو: کي خواسته مفت و مجاني لطف کني؟ منم در عوض کلي اطلاعات برات دارم.
مسئول آگهي: از کي تا حالا مي شه به حرفات اعتماد کرد؟
استو: خودت برو تحقيق کن. تهيه کننده برنده اسکار ويلي بيگل، دوباره داره از زنش سوء استفاده مي کنه. اين سومين باره که زنش با يه کله گنده تو اتاق مجلل شماره 18 هتل قرار گذاشته. دربون اتاق خبرشو بهم داد.
مسئول آگهي: زحمت کشيدي! نظافتچي اتاق از ديروز خبرشو بهم داده! تازه امروز هم تو روزنامه چاپ شده! ديگه نمي خواي چرت و پرت تحويلم بدي؟
استو: لوييس، نيت من خيره!
مسئول آگهي: باشه، هفته ديگه آيتم رو مي دم واسه چاپ، به شرط اين که قول بدي ديگه تا يه ماه تلفن نکني!
قطع مي کند. استو با خوشحالي گوشي موبايلش را مي بندد و آن را سرجايش مي گذارد. ديگر آماده مي شود که کابين را ترک کند. تلفن کابين شروع به زنگ زدن مي کند.
پشت سرهم. استو که کنجکاو شده، گوشي را بر مي دارد. صدايي که از آن سوي خط صحبت مي کند صدايي بسيار مردانه است.
صدا: ديگه به بيرون اومدن از اون کابين فکر نکن.
استو: چي؟!
صدا: همون جايي که هستي وايسا و خوب گوش کن.
استو: ببين حضرت آقا، من روز خسته کننده اي داشتم...
صدا: عاقل تر از او هستي که به حرفام توجه نکني.
استو: من اصلاً نمي دونم تو کي هست.
صدا: کاملاً مطمئني؟
استو: شما کي هستين؟
صدا: من کسي ام که داره تو رو نگاه مي کنه.
استو: برو گم شو!
صدا: از کت و شلوار خاکستريت خوشم مياد. با کراوات مشکي و قرمزت خوب به هم ميان.
استو از اين که مي بيند شخص مشخصات او را دقيقاً مي گويد جا مي خورد. با دستپاچگي در جايش جابه جا مي شود.
استو: تو کجايي؟ از کجا داري حرف مي زني؟
صدا: نزديک تر از او که بتوني فکرشو بکني.
استو: ولي من نمي تونم ببينمت.
صدا: يه عالمه پنجره اونجا هست، خب، تک تکشونو چک کن.
در واقع آن گوشه خيابان به وسيله ساختمان ها و هتل هاي زيادي محاصره شده است.
استو: خيلي خب، فکر کنم شوخيت تموم شده باشه ديگه.
صدا: من هنوز به قدر کافي سرگرم نشدم. نه، هنوز خيلي حرفا داريم بزنيم.
استو با خود فکر مي کند که قطع کردن تلفن کار راحتي است، اما گويي چيزي او را از اين کار برحذر مي دارد.
استو: يه لطفي بکن، به يکي ديگه زنگ بزن.
صدا: اما از تو خوشم اومده! فکر مي کني روزي چند نفر از اين باجه استفاده مي کنن؟
استو: خب تو بگو چند نفر؟
صدا: به طور متوسط بيشتر از دويست نفر در روز.
استو: پس کار تو اينه؟ مردمو بشمري؟
صدا: خب غير از اين چي کار مي تونم بکنم؟ تماشا کردن مردم جالبه.اين که سعي مي کني بفهمي اونا کي ان و دنبال چي ان.
استو: تو چي کار مي کني؟ بستري چيزي هستي؟
صدا: مي توني اين طوري هم فرض کني.من نمي تونم برم بيرون، ممکنه ديده بشم!
استو: کسي دنبالته!
صدا: نااميدم کردي.
استو: پليسا چطور؟
صدا: هنوز نزديک نشدي.
استو: زني که طلاقش دادي و حالا از دستش فرار مي کني که سرپرستي بچه ها رو گردنت نندازه؟
صدا: فکر مي کني چه جور مردي باشم؟
استو: راستشو بخواي زياد برام مهم نيست، خب تو تفريحتو کردي ديگه خداحافظ.
صدا: خودت مي دوني که قطع کردن تلفن بدون اجازه من کار درستي نيست، اين کار عصبانيم مي کنه.
استو: يعني اين قدر بده؟
صدا: براي تو بله.
استو: ده ميليون اسم تو دفترچه تلفن هست، به يکي ديگه گير بده!
صدا: من هيچ وقت به کسي که نتونم ببينمش زنگ نمي زنم. براي من لازمه که واکنشاشونو بررسي کنم!
استو: خيلي خب، هنرمند آشغال، من الان دارم چي کار مي کنم؟
صدا: پيشونيتو با دست چپ مي خاروني.حالا داري با دست موهاتو صاف مي کني.
استو: باشه باشه، تو منو زير نظر خودت گرفتي. خب که چي؟
صدا: خب بيا حرف بزنيم.
استو: فقط مشکل اينه که من چيزي واسه گفتن ندارم.
صدا: اوه چرا، تو هم خواهي داشت. قبل از اين که همين حرفا تموم بشه، تو کلي حرف خواهي داشت. و ديگه فقط وقتي تموم مي شه که من بخوام.
استو: واقعاً داري جدي مي گي؟ اگه از نزديک تر تماشا کني مي بيني که دارم قطع مي کنم.
صدا: گمون نکنم اين کارو بکني.
استو: براي چي؟
صدا: چون ازت خوشم مياد.
استو: من چرا بايد از يه آدم فضول خوشم بياد که کارش پاييدن يه عده غريبه تو باجه هاي تلفنه؟ که تازه چي بشه؟ يه سري چيزاي خنده دار گير بياره که واسه بقيه جوک بگه!
صدا: اما استو، تو که غريبه نيستي!
استو با شنيدن نام خودماني اش لرزه بر تنش مي افتد.
استو: کي اين اسمو بهت گفته؟
صدا: ناسلامتي من تو رو گلچين کردما!
استو: چي باعث شده من گلچين تو باشم؟
صدا: چون تو رو حسابي مي شه ترسوند!
استو: اهه! مثلاً از چي بايد بترسم؟
صدا: مي شه گفت از همه چي. تو خيلي چيزا رو مخفي کردي.
استو: تو از کجا مي دوني؟
صدا: چه دليل ديگه اي غير از اين مي تونه داشته باشه؟ آدمي که خودش گوشي موبايل داره بره تو تلفن عمومي و از اونجا تلفناشو بزنه.
استو: اين به خودم مربوطه.
صدا: حالا ديگه به منم مربوط مي شه.
استو: و يه دفه سراغم اومدي که دليلش رو بپرسي؟
صدا: صاف و پوست کنده با تمام جزئيات.
استو: اين ديگه چه مسخره بازيه؟ اينم يه جور دوربين مخفيه؟ يا مثل اون برنامه HBO که يه راننده تاکسي وقايع روزمره صندلي عقب ماشينشو رو نوار ضبط مي کرد؟
صدا: نه دوست من، اين ديگه يه شوي تلويزيوني سرگرم کننده نيست، اين خود واقعيته.
استو: واقعيت تو نه من، تو عقده اي که زندگي درست حسابي نداري!
صدا: استو، قبول کن که بايد بهاي جاه طلبي هاتو بدي، پس بيا از بعضي چيزا چشم پوشي کنيم.
استو: حالا ديگه تهديدم مي کني! برو گم شو! از اين واضح تر مي خواي بهت بگم؟!
صدا: فقط داري کاري مي کني که با وجدان راحت تر بهت صدمه بزنم.
استو: آهان که اين طور! مي بيني چقدر دارم مي لرزم؟
صدا: به زودي خواهي لرزيد.
استو: مردشورشو ببرن! بفرما اينم نوع جديده، تهديد کردن تو تلفن عمومي. پس کي مي خواي نفسمو بند بياري؟
صدا: من آدم فاسدي نيستم استو، ولي تو چرا.
استو: تو که از من چيزي نمي دوني.
صدا: حداقل خيلي بيشتر از اون چيزيه که تو از من مي دوني.
استو: مثلاً چي؟
صدا: مثلاً مثل اون شماره اي که اول وارد کابين شدي گرفتي!
استو: از کجا مي دوني من چه شماره اي گرفتم؟!
صدا: من دارم با يه تلسکوپ نگات مي کنم و دگمه هايي رو هم که فشار دادي خيلي واضح ديدم. من از اينجا کنار پنجره، احاطه زيادي دارم. دلت مي خواد شماره اي رو که گرفته بودي، دوباره برات بگيرم؟ اين قانعت مي کنه؟
استو: عصبي و مستاصل، سرش را مي چرخاند، به ساختمان هاي مرتفعي که دورا دور خيابان را احاطه کرده اند، نگاه مي کند.
‌ منبع: ماهنامه فيلم نگار 28



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.