انديشه اجتماعي در هند باستان
مترجمان: جواد يوسفيان،علي اصغر مجيدي
وسعت و تنوعات خاک هند نيز در تاريکي و آشفتگي تاريخ آن موثر افتاده اند. هند با آنکه اکنون از چين کوچکتر است، در قرون گذشته بيش از چين وسعت داشت.[107] از اين گذشته، نواحي هند دستخوش «جدا ماندگي جغرافيايي» بودند. مرتفعات و دشتهاي راج پوتانا (1) دره سند را که کانون فرهنگ ابتدايي پنجابي و سندي است، از دره گنگ جدا ساخته اند. نجد دکا (2) که تا جنوب گرمسيري و زادگاه بوميان سياهپوست و قوم دراويدي (3) ادامه دارد، به وسيله دره هاي جنگپوش و تنگه هاي خطرناک، تکه تکه شده است.[108]
نژاد و طبقه: تفاوت ديگر چين و هند، تفاوت نژادي است. مردم چين هم نژادند و در سير زمان، سخت با يکديگر آميخته اند. اما مهاجرتهاي اقوام گوناگون، مخصوصاً مهاجرت شبانان آريايي که سه هزار سال پيش از مسيح، از شمال شرقي هند، سرازير شدند همواره هنديان را از «تجانس نژادي» (racial homogeneity) محروم ساخته و آنان را به طبقات منفصل تقسيم کرده است. هنديان در اصل، از روي رنگ پوست خود، از يکديگر تفکيک شدند و بدين سبب است که هنديان کلمه وارنا (4) را که به معني رنگ است بر طبقات منفصل خود، اطلاق کرده اند. اقوام هند که در آغاز بر اساس رنگ پوست از يکديگر تفکيک گرديدند، در جريان تاريخ، مطابق مقتضيات اجتماعي، به چهار واحد کاملا مجزا يا به اصطلاح جامعه شناسي، «طبقه منفصل» (caste) تقسيم شدند:
1. طبقه روحاني (برهمن brahman) که از نسل آرياييان کهن و داراي پوستي سپيدند و براي حفظ پاکي نژاد خود به اصل درون همسري (endogamy) وفادارند و هرگز به زناشويي با اعضاي طبقات ديگر تن در نمي دهند.
2. طبقه نظامي (کشات ريا) (5)
3. طبقه کشاورز وسوداگر (وايسيا ) (6)
4. طبقه پيشه ور و کارگر (سودرا) (7)
علاوه بر اين طبقات، گروههايي هستند که جزو هيچ طبقه اي به شمار نمي روند و از نظر ديگران پست و پليدند. بر روي هم، جامعه هندي به سه يا شايد چهار هزار گروه تقسيم شده است؛ هر يک از گروهها براي خود «دارما» (8) يا قانون سلوک مخصوص دارند و کما بيش به استقلال به سر مي برند و فقط به هنگام ضرورت مطابق نظام «وابستگي عملي متقابل» با يکديگر برخورد مي کنند.[109] پيچيدگي نظام طبقه اي هند که در
جامعه هاي ديگر، چنين صلابتي نيافته است،[110] شناخت اجتماعي هند را دشوار
مي گرداند، حال آنکه شناخت جامعه متجانس چين دشوار نيست.
وسعت دانش مقدس هند: آثار مقدس چين باستان که براستخوان و سنگ و چوب و شاخه هاي خيز ران نوشته شده اند، بسي کوتاهند.[111] ولي آيينها و افسانه هاي مقدس اجتماعات هندي با يکديگر آميخته اند و آثاري بسياري بلند به وجود آورده اند.[112] حماسه هندي مها بهارا تا (9) درازترين منظومه جهان است.[113] از اين گذشته، چينيان چنان به سنتهاي پيشينيان وفادار بودند که به تفسير و بسط آنها نمي پرداختند، اما هنديان بر هر يک از «آيه» (Sutra) هاي کتابهاي ودا، (10) شرح مي نوشتند[114] و سپس شرحهاي خود را مورد تفسير قرار مي دادند. از اين رو براي فهم فکر هر يک از آيينهاي هند- به استثناي آيين بودايي که در آن سرزمين عمري دراز نکرد و پس از هزاره اول مسيحي متوقف شد- بايد ضرورتا سراسر تاريخ آن را در نظر گرفت. [115]
از سير تاريخ فکر هند بر مي آيد، که در برابر «يکتا گرايي اصيل چيني» آيين هند و «دوگراي» (dualist) است [117]و ميان جسم و روح و نيز ناسوت و لاهوت فرق فاحش مي گذارد.[118] کارما (11 ) يا سرنوشت و سام سارا (12) يا تولد مجدد، دو اصل اين آيينند. همه هستي تابع سرنوشت است. هر کاري که در اين جهان از انسان سر مي زند- چه خوب و چه بد- اثري در «روح» (soul) يا نهاد او به جاي مي گذارد. روح يا نهاد انساني، پس از مرگ تن، به فراخور اعمال نيک و بد پيشين خود، باکالبدي نو، ظهور و حيات مجدد خود را آغاز مي کند. مثلا اگر کردار دنيوي کسي ناروا باشد، در حيات مجدد، روح او در قالب گوسفندي حلول خواهد کرد. بر همين شيوه اگر حيات گوسفند شايسته باشد پس از مرگ آن، روح به پيکر برهمني راه خواهد يافت. بنابراين، روح آرام آرام از مدارج چندي مي گذرد و تصفيه مي شود و سرانجام از چرخ سرنوشت مي رهد و پرده پندار (مايا) را مي درد. از جهان حس فراتر مي رود و بر موهبت «رهايش» (Mukti) دست مي يابد.
روح رهنده از هيچ چيز به تأثر نمي افتد و هيچ چيز نمي خواهد و هيچ تکاپو نمي کند. به «جان جهان« (برهما) پيوند مي خورد و به «انحلال مطلق» (نيروانا) و اصل مي گردد. انديشمندان براثر آزمايشهايي دشوار- رياضت يوگاي هندوان و راههاي هشتگانه بوداييان و اهيمساي (13) جينيها- محط چنين ارواحي مي شوند.[119]
آيين برهمني: مهمترين تجلي آيين هندو را بايد در «آيين برهمني Brahman ism) جست. اين آيين بر سه خدا- بر هماي آفريننده و «ويشنو» ي (14) نگهدار و «ويسوا« ي (15) ويرانگر- استوار است. طبقه برهمن مشتمل برفرقه هاي متفاوت است، و هر يک از آن فرقه ها، دارمايي خاص دارند. اعضاي هر فرقه مطابق دارماي فرقه خود، رفتار مي کنند و خدايان مطلوب خود را با «تثليث»، Trimurti برهمني آشتي مي دهند. آيين برهمني از محدوديتهاي دينهاي سامي آزاد است. به اين معني که اعضاي طبقه برهمن در همان حال که پاس دارماي خاص خود را نگه مي دارند، مي توانند خدايان آيينهاي ديگر را هم بپرستند. مداراي بر همنان با آيينهاي ديگر، چون آيين مسيحي و آيين بودايي از اين جهت است.[120] بنياد آيين برهمني، کتابهاي ودا است. اما بسياري از معتقدات برهمني مانند تثليث و کارما ودارما و گاو پرستي در کتابهاي وداها راهي ندارند. طبقه برهمن موافق اين کتابها، برآن است که جهان حسي خارجي، و همي نيست و واقعي است و بهشت و دوزخ هم وجود دارند.
به تدريج قوانين بسيار اکيدي براي حفظ پاکي صوري خود از پلشتي غذاي نامتبرک و زناشويي نامطلوب، وضع کردند. اينان که مغززترين اعضاي اجتماع هند و اروپايي بودند، طبعاً با اجراي آن قوانين، مورد ستايش طبقات غير ديني قرار گرفتند. مردم متعارف- سربازان، سودا- گران و کشت کاران و خادمان- مي کوشيدند که از برهمنان خوددار متقي تقليد کنند، اما بي گمان اينان قادر نبودند که مانند برهمنان مقدس يا دست کم برهمنان روحاني به خود سخت گيرند. پس براي هر يک از بخشهاي جامعه، «دارما» يا قانوني درخور، به وجود آمد. از آن پس مرزهاي زندگي هر کس معلوم شد، چنانکه کارهاي متعارف شاهان، براي رعاياي ايشان گناه به شمار رفتند. بوميان هند آرمانهاي کاملاً متفاوت داشتند و همواره درستيز بودند؛ از اين رو هم برهمنان و هم مقلدان ايشان، تلاش مي کردند که با رعايت مقررات خوراک، و زناشويي هر چه بيشتر، برتري خود را نسبت به بوميان حفظ کنند.[127]
شأن و قدرت و غرور برهمنان: قدرت عظيم برهمنان به ايشان اجازه داد که آزادانه به تفسير وداها بپردازند و مثلاً اثرو ودا (17) را که جادونامه اي عوام پسند است، متضمن تعاليمي رمزي بدانند.[128]
معتقدات فوق طبيعي: برهمنان هندي، «شرک ابتدايي» -Essential poly )theism را به صورت آيين «وحدت وجود» (pantheism) يا «همه خداگرايي» در آوردند و اعلام کردند که همه چيزها تجلي و جزء لاينفک وجود بي تعين برهماست. کثرت، مجاز، و وحدت، حقيقت است. بايد به رهبري گورو (19) ها يا آموزگاران معنوي که خود «خداي انساني» (human god) به شمار مي روند، راه سرنوشت را پيمود و از چرخ سرنوشت رها و رستگار شد.[132] آيين برهمني، برخلاف آيينهاي بودايي و جيني در مواردي دم از ارواح منفرد موجودات زده است.[133] اما اين تفرد هميشگي نيست و سرانجام در کل هستي مستهلک مي شود. از اينجاست که همه چيزها يکي بيش نيستند و در مورد هر چيز مي توان به خود چنين گفت: « آن نيز تو هستي.» [tat twam asi) [134)
دارما گفته اند.[136]
چنانکه و بر نوشته است، از هنجارهاي جادويي پيشينيان سنتهايي به وجود آمده اند که «حيات ديني و اجتماعي»
(religio- social life) عوام را اداره مي کنند. اين سنتها دار ما هستند.[137] هر فرقه براي خود دارمايي خاص دارد. افکار دگرگون مي شوند ولي دارما همواره ثابت مي ماند. اعتقاد مهم نيست، دارما مهم است. [138]کسي که دارما را پاس ندارد، به فرمان برهمنان از فرقه خود مي گسلد و به فرقه اي پست مي پيوندد. شکنندگان دارما در مواردي از همه فرقه ها اخراج و بي فرقه مي شوند. دارما نظام عالم است و به قول گلازناپ (20) سراسر کائنات عرصه قانوني ابدي، يعني قانون دارماست. درپرتو اين قانون در جهان طبيعت مختصات و کنشهاي هر موجودي دادگرانه معين مي شود و در جهان اخلاق، افعالي که هر کس بايد صورت دهد و سرنوشتهاي همگان، به شيوه اي قاطع مسجل مي گردد.[139] بنابراين، رواست که دارما را «قانون» يا بلکه «قانون مقدس» (sacred law) ترجمه کنيم.[140]
انسان بر اثر پاسداري اين قانون خواه ناخواه در حفظ «نظم اجتماعي » مي کوشد و فواصل طبقات و فرقه ها را تثبيت مي کند.
اعتقاد هنديان به دارما سبب شد که طبقات منفصل هند برخلاف طبقات اجتماعي مغرب زمين تحول نکنند و به ظهور طبقه سوداگر و مبارزه براي کسب قدرت سياسي و قضائي نينجاميد و نظريه حقوق طبيعي- يعني اعتقاد به اينکه هر انساني بايد از حق حيات، حق آزادي و حق طلب سعادت برخوردار باشد- مورد اعتناي هنديان قرار نگيرد؛[141] و مفهوم شخصيت فردي که در جامعه هاي غربي مهم است، در تفکر خاص هندي ريشه ندواند و پيشي جويي و فزونخواهي و تجدد و ترقي مطلوب نيفتند. [142]
آيين بودايي که در هند دوام نياورد، و نيز آيين جيني که به اقليت تجارت پيشه اختصاص يافت، با آيين برهمني فرقهايي اساسي دارند. اما اين دو آيين، به مباني اجتماعي آيين برهمني، يعني دارما و «نظام طبقاتي منفصل» (caste system) مقيدند.[143]
بينش اجتماعي هندوان، «شناخت اجتماعي دنيوي» يا شاسترا: (21) در بيان شناخت اجتماعي هند، نبايد از آثار دنيوي مخصوصاً کتابهاي شاسترا، چشم پوشيم. [144]شاسترا را به معني تشريح معرفت دنيوي يا بطور خلاصه، علم گرفته اند.[145] کتابهاي شاسترا اغلب مسائل دنيوي از قبيل سنتها، «رغبتهاي انساني» (human interests) و «رفتار اجتماعي» (social behavior) را مورد بحث قرار داده اند. [146]
نويسندگان برخي از شاستراها معلوم نيستند و نويسندگان برخي ديگر، واقعيت تاريخي ندارند. شاستراهاي مهم را به مانو، کامان داکا (22) شوکرا (23) و کاتي ليا (24) نسبت داده اند. در اين مقام به استناد شاستراها، مفاهيم مهم اجتماعي- چون «منشأ دولت» (origin of the state) جامعه مدني، رابطه حکومت و مردم، و ارگانيسم اجتماعي - را باز مي نماييم.
قصه هبوط انسان: هفت قرن پيش از آنکه در کتب عبراني نوشته شود، در حماسه مهابهاراتا آمده است که: «انسان ها به شادماني مي زيستند و به اقتضاي تقواي ذاتي و عدالتخواهي، يکديگر را حراست مي کردند.» [147] اما تباهي در ايشان رخنه کرد و سعادت آنان را به پايان آورد.
نويسندگان شاستراها بر آن بودند که انسان فطرتاً کامجوي و فزون طلب است و با دروغزني و شهوتراني و دزدي و مردمکشي و جز اينها، «قوانين اجتماعي» (moral codes) را لگدمال مي کند. [149]
پس از هبوط انسان، ترکتازي رذايل انساني آغاز گرديد و انسانها از «منطق ماهيان» the logic of the fis) h )پيروي کردند. توانمندان، ناتوان را مي بلعيدند![150]
قانون نجات بخش: همچنانکه هابس انگليسي فشارو زور را براي اداره انسان لازم ديد، هندوان باستان نيز باور داشتند که داندا (25) چاره تباهي انسان است و شالوده زندگي مدني و دولت.[152] پس براي سعادت انساني، هم دارماي مقدس لازم است و هم دانداي دنيوي که خود جلوه اي از دارماست. [152] انسان از بيم داندا، دادپرور و نيکوکار مي شود و بنابراين دانداي هندوان قانون مشيت مطلق و عمومي است که برابر است يا Majestas بودن (26) يا Summa Potestas گروسيوس.[153]
حاکم و محکوم: چون قانون اساس حاکميت دولت است، «داندا» به دولت مي انجامد. داندا در شخص حاکم مجسم مي شود ولي حاکم خود نيز محکوم دانداست. حاکم اگر موافق داندا سلوک کند، رستگار مي شود ولي اگر از داندا انحراف جويد، فرو مي افتد.
بنابر قوانين «مانو» فرمانروايي که مصالح جامعه را محترم نشمارد، سزاوار کشتن است و بايد بر او شوريد.[154] مردم «حق انقلاب» (right of revolution) دارند زيرا همين مردمند که «فرمانروا» را برگزيده اند.
هنگام برگزيدن «فرمانروا»، نوعي «پيمان» (compact) حکومتي بين مردم و او منعقد مي شود. «فرمانروا» سوگند مي خورد که نگهبان مردم باشد و مردم پيمان مي نهند که براي برپاداشتن سپاه، بدو خراج دهند.[155] حکومتي که در خراج ستاني از عدالت منحرف گردد، از اين پيمان سرپيچيده است و نابوديش واجب است. زيرا حکومتي که مال مردم را از تعدي ايمن ندارد، حکومت نيست، گروهي از ستمگران است مجهز به منطق ماهيان. [156]حکومت براي مردم و از آن مردم است. به گفته شوکرا: « برهما حاکم را خادم مردم گردانيده است. خراج، جبران خدمات اوست. »
ارگانيسم اجتماعي: هندوان قرنها پيش از هابس، دولت يا جامعه را ارگانيسمي عظيم شمردند و معتقد شدند که طبقات چهارگانه جامعه از پيکر بر هما نشئه گرفته اند.[158]
در آثار هندوان، نکات اجتماعي ديگر به تفصيل بيان شده اند.
از اين قبيل است: «رابطه افراد با يکديگر» و چگونگي «اجتماع روستايي» (rural community) و «شوراي ده» و «نظام عمل متقابل طبقات منفصل».[164]
نتيجه: درپي شناخت اجتماعي کهنترين جامعه هاي انساني، به چين هند رو کرديم. جامعه کهنسال چين جامعه اي روستايي بود. در جامعه روستايي، خانواده واحد توليد اقتصادي و فعاليتهاي اجتماعي و داراي اهميت بسيار است. همچنين مظاهر طبيعت مانند خاک، آب، خورشيد و تغيير فصول، در زندگي انسان دخالت فراوان دارند. از اين رو خانواده و طبيعت محور انديشه و مراسم اجتماعي مي گردند و پدران خانواده ها و سنتهاي خانوادگي مقدسند.
طبيعت نيز مانند خانواده يا جامعه بر دو اصل نرينه و مادينه «يانگ و «يين» استوار است. «يانگ» و «يين» خود مشمول و جزو تائو يا نظام کائنات هستند. تائو بر همه چيزها احاطه دارد و بر اثر آن، جامعه و طبيعت يگانه اند.
بر اثر گسترش روستاها، جامعه وسعت مي گيرد و رفته رفته حرمتهاي پدران خانواده ها در شخص امپراتور متمرکز مي شوند. امپراتور پس آسمان يا فغفور است و فرخدايي دارد و به برکت آن سلطنت مي کند. اما امپراتوري که از کشورداري باز ماند يا بر- مردم بيداد کند، از فره و تقدس بي بهره مي گردد و در آن صورت بايد بر آن شوريد تا فره او به ديگري انتقال يابد.
زبان چيني زباني يک هجايي است و اصوات آن دامنه محدودي دارند. نشانه هاي زبان چيني هر يک نماينده شيء يا امري جزئي و معين هستند. انديشه چيني نيز وجهه اي عيني دارد و بآساني بر مفاهيم کلي و مجرد تعلق نمي گيرد. از اين رو، منطق چيني، منطقي خاص است. کنفوسيوس نماينده سنتهاي کهن چين است و مي خواهد با تثبيت سنتها، اصلاح خانواده و تصحيح نامها، جامعه را انسجام بخشد. از منظر او، انسان ذاتاً نيک است و شر، انحراف از تائوست. لائوتسه براي انتظام زندگي انساني، مراعات تائورا لازم مي شمرد. اما برخلاف کنفوسيوس که مي خواست با فعاليت انسان، جامعه را به راه صواب کشد، لائوتسه عدم مداخله و ناکوشيدن را سفارش مي کند و قرنها پيش از روسو مي گويد که اگر از قيود اجتماعي برهيم و عالم کائنات را به حال خود واگذاريم، خود را به راه صلاح خواهيم برد.
بنابراين، آرمان او بازگشت به طبيعت و زندگي ساده طبيعي است. يانگ چو، از شيوه لائوتسه چنين نتيجه گرفت که بايد همواره در خرسندي اميال طبيعي و کامجويي کوشيد. چوانگ تسه، ولي تسه از نظام لائوتسه پيروي کردند.
مانگ تسه به تفسير نظام کنفوسيوس مي پردازد؛ از منظر او انسان ذاتاً اجتماعي و با همنوعان خود همدرد است. جامعه، خانواده اي است بزرگ. فرد بايد نسبت به جامعه وفادار باشد.
مهمترين عنصر جامعه و منشأ قدرت دولت، مردمند. مردم حق انقلاب دارند و رعايت سنتها ضرورت تام ندارد.
موتسه بر اصل «ياري متقابل» تکيه مي کند و از «عشق جهاني» دم مي زند. شون تسه انسان را ذاتاً شرور مي داند و مي رساند که سجاياي نيک انسان معلول تصرف محيط اجتماعي در طبع انساني است. تکامل اجتماعي ميسر نيست و تاريخ تکرار مي شود. حفظ سنن، شرط سعات انسان است. «قانونگرايان» نيز مانند شون تسه به شرارت طبع انسان اعتقاد دارند و مي خواهند با قانون آن را مهار کنند.
بر روي هم، فرهنگ چين، طبيعت و جامعه را به هم پيوند داد، بنابراين فرهنگي «يک گراي» بود. اما فرهنگ جامعه هندي در موارد بسيار «دوگراي» است، و بين زمين و آسمان فرق بسيار مي گذارد. همچنين فرهنگ چين بر زندگي اجتماعي انسان، و فرهنگ هند برعالم لاهوت تأکيد مي ورزد. از اين گذشته فرهنگ چين کما بيش متجانس و فرهنگ هند نامتجانس است. اگر مختصات کلي فرهنگ هند را بيرون کشيم، به دو اصل مهم مي رسيم. اين دو اصل که با اوضاع طبقاتي هند موافقت دارند، اصل «سرنوشت و تولد مجدد» و اصل «جدايي طبقات اجتماعي» است. توضيح اينکه از ديده هندوان، هستي تابع سرنوشت يا « کارما»ست، و هر فرد انساني به حکم سرنوشت و تولد مجدد، کراراً به فراخور اعمال پيشين خود، در قالب موجودي تظاهر مي کند. انسان مي تواند با آزمايشهاي سخت خود را از چرخ سرنوشت آزاد کند و به آرامش و فناي مطلق برساند. بنابراين هر کس در هر پايگاه و طبقه اي باشد، حق شکايت ندارد و بايد سرنوشت را با آغوش باز بپذيرد و مطابق قانون يا دارماي طبقه و پايگاه خويش به «سير جبري» خود ادامه دهد. در آثار غير ديني هندوان، از بسياري از مفاهيم اجتماعي سخن رفته است. انسان در اصل نيک و بهروز بود. ولي طبع زشت او، او را به تباهي کشاند و از آن پس «قانون آکل و مأکول» برقرار شد. اما ترس از زور و مجازات «داندا» انسان را از خود کامگي بازداشت و به ايجاد دولت يا جامعه مدني برانگيخت. فرمانروايان به حکم داندا حکومت مي کنند و مردم بايد بر فرمانرواياني که از وظايف خود سرباز زنند بشورند و آنان را فرو افکنند. زيرا حکومت محصول پيماني است بين حاکم و مردم، و پيمان شکن سزاوار مراعات نيست. جامعه چون تن انسان وحدت دارد، و عوامل گوناگون اجتماعي بمنزله اندامهاي آنند. هيچ يک از اندامها بيش از ديگري اهميت ندارد. محدوديت حقوق فرمانروايان و تثبيت حق انقلاب مردم، انعکاس نفوذ برهمنان هندي است. اين طبقه با آنکه برترين طبقه هند بود، خود حکومت نمي کرد، بلکه فرمانروايان را موافق مصالح خود مي گرداند.[165] از اين رو براي جلوگيري از مزاحمت احتمالي ايشان موانعي در برابر قدرت آنان به وجود آورد.
پي نوشت ها :
1. Rajputana
2. Decca
3. Dravidian people
4. Varna
5. kshatriya
6. vaisya
7. sudra
8. Dharma
9. Mahabharata
10. Veda
11. Karma
12. Samsara
13. Ahimsa
14. Vishnu
15. Visva
16. Smith
17. Atharva veda
18. Mandarins
19. guru
20. Glasenapp
21. Shastra
22. Kamandaka
23. Shukra
24. Kautilya
25. daada
26. Bodin