باد همه چيز را با خود نمي برد!!!
نويسنده: پروين برهان شهرضايي
زمستان سال شصت بود و سرما بيداد مي کرد. بابا رفته گازوئيل بخره. گيرش نيامده بود. مثل نفت که گير نمي آيد و نايافت شده؛ حتي با کوپن. گفت صف از اين طرف خيابان بوده تا پشت چهار سوق. نوبت زده بود براي ماه بعد.
رفت يک گوني پوست بادام از زير بازارچه خريده و آورده. گفت که حتي خاکه زغال هم گيرش نيامده. بيچاره بخاري پلار که با مخزن خالي آن گوشه افتاده. تازه دو سال بود که روشنش مي کرديم. بعد از انقلاب آن را خريده بوديم. حالا بايد دوباره کرسي بگذاريم که از سرما يخ نزنيم.
بابا رفت و از توي زيرزمين کرسي را از لاي کاهها درش آورد. چند تا ميخ به اين ور و آن ورش زد و آورد گذاشت توي ايوان و گفت اين هم از اين؛ آماده ي آماده...
ننه گفت: آخر با پوست بادام تنها که نمي شود کرسي گذاشت. آن هم شبهايي به اين درازي و اين سرما دو ساعت نشده خاکستر مي شود و همگي زيرش يخ مي زنيم. قالي هاي توي اتاق را جمع کرديم. خاک گودال کرسي را خالي کرديم و کرسي رفت سر چال تا بهار سال بعد.
قالي ها را دوباره پهن کرديم. ننه از وسط تل رختخواب ها، لحاف گلدار بزرگ را کشيد بيرون و انداخت روي کرسي. بعدش هم چهار تا تشک گل من گلي پنبه اي گرم و نرم انداخت چهار گوشه ي آن و کرسي مثل هشت پاي بزرگي وسط اتاق جا خوش کرد. اما خالي و سرد بود. بايد يک فکري مي کرديم. عاقبت قرار شد که من بروم و از خانه ي عمه تاپاله بياورم. هيچ وقت فکرش را هم نمي کردم که يک روزي بايد براي گدايي تاپاله بروم در خانه ي عمه.
اما هيچ چاره اي نبود. ننه يک پيت حلبي داد دستم و روانه ام کرد. گفت که زودي مي روي و بر مي گردي. تا شب نشده. گر چه از همان وقت آسمان در حال تاريک شدن بود.
توي کوچه برفها روي هم يخ زده بودند و راه رفتن خيلي سخت شده بود. به خصوص بالا رفتن از سر بالايي پشت در حياط. ننه گوشه ي آن را کاه ريخته بود. با يک دست پيت حلبي را و با دست ديگر ديوار را گرفته بودم و آرام آرام بالا مي رفتم.
تابستان ها ديده بودم که عمه تاپاله ها را مشت مشت به ديوار مي زد تا خشک بشوند. آن هم وسط آن همه بوي گند و پشه. اما نمي دانستم که روزي براي ما هم با ارزش بشوند. ديوار خانه رحمان حسابي خيسيده و دل داده توي کوچه. انگار که همين الان مي خواهد بريزد روي سرمان.
چند ماه است که رحمان توي جبهه گم شده؛ معلوم نيست زنده است يا نه ! قرار شده زن و بچه اش فعلاً بروند خانه حاج حسين توي بهار نشينشان تا بعد.
با اين همه برف و باران هنوز عکسهاي رضا روي در و ديوار مانده و خون دارد از زير آن مي چکد روي خاک وطن.
دنبال عمه فانوس به دست از پله هاي توي حياط پايين رفتيم و گاوها توي تاريکي طويله کنار هم خوابيده بودند و من فقط لکه هاي سفيدشان را يک لحظه ديدم. توي مرغ داني مرغها نور را که ديدند قدقدشان درآمد.
تاپاله ها ته مرغداني روي هم تلنبار شده بودند. عمه پيت را پر کرد و داد دستم. حالا ديگر نمي شد يک دستي بگيرمش؛ سنگين بود.
به ناچار دو دستي در آغوشش گرفتم و با هر مکافاتي که بود خودم را به خانه رساندم. وسط کوچه يک چرخي نزديک بود بزند به من. پايم ليز خورد و تا نزديک زمين هم رفتم، چند تا از گرده هاي تاپاله بيرون افتاد.
که يکي دستم را گرفت و بلندم کرد. زهرا خانم مادر رضا بود. ننه پشت در توي دالان منتظر بود. منقل برنجي را هم آماده کرده بود. دستانم از سرما بي حس شده بودند و آب بيني ام در آمده بود. حسابي کفري شده بودم و مشقهايم را هنوز ننوشته بودم. ننه چند تا گرده ي تاپاله گذاشت توي منقل و رويش را پوست بادام ريخت و روشنش کرد.
دود تمام دالان و خانه را پر کرده بود. مرغهاي توي کتونه قدقدشان درآمد. لابد آنها هم سرفه شان گرفته بود. ننه با چشم هاي پر از اشک وسط سرفه و دود منقل را باد مي زد تا حسابي گر بگيرد. سرفه ام گرفت. داشتم خفه مي شدم که از دالان بيرون آمدم و رفتم سر حوض دستهايم را بشورم. شير آب را باز کردم اما حتي يک توکه آب هم از آن در نيامد. سر پنجه بلند شدم و توي حوض را نگاه کردم. آب مثل آينه ي سياهي يخ زده بود. ميله آهني را برداشتم و گوشه ي يخ را شکستم. دستم را که کردم توي آب اولش انگار آتش گرفت. بعد کم کم يخ کرد زودي دستهايم را هم ماليدم و زدم زير بغلم و دويدم بالا پيش بچه ها.
اتاق را نور کم رنگ سرخي روشن مي کرد. مرضيه و مهدي توي اتاق سوت و کور زير کرسي بي آتش يخ کرده داشتند نخودچي مي خوردند و گاهي سر يک دانه اش دعوايشان مي شد و جيغ و داد راه مي انداختند. ننه در را رويشان قفل مي کرد تا بيرون نيايند. زير کرسي انگار از همه جا سردتر بود.
مثل بچه اي که توي دل مادرش باشد خودم را گلوله کردم بلکه گرم بشوم. يک مدتي که گذشت ننه منقل به دست در را با لگد باز کرد و وارد اتاق شد. آتش سرخ وسط منقل مي لرچيد و حرارت از آن در مي آمد. همگي يک هو از جا کنده شديم. برق شادي دويد توي چشم هايمان.
ننه لحاف کرسي را بالا زد. روي آتش سرخ را با خاکستر پوشاند که تا صبح بماند و منقل را هل داد زير کرسي وسط گودال سر جاي خودش و لحاف را پايين انداخت. سه نفري دويديم زير کرسي و پاهاي يخ کرده يمان را چسبانديم به منقل داغ! گرما کم کم پاهايمان را نوازش مي کرد.
حالا بايد به جان گاوهاي عمه هم دعا مي کرديم که تاپاله هاي به اين گرمي را درست کرده بودند. ننه کتري و پارچ و دبه را برد پايين تا آب بياورد. برف دوباره هرت و هرت از آسمان پايين مي ريخت. بابا با سر و وضع برف مالي از راه رسيد. با يک پاکت پر از انار. لباسهايش را در آورد و راديو به دست آمد بالاي کرسي سر جاي خودش نشست. دويدم و پشتي مخصوص بابا را گذاشتم پشتش. راديو خرخر مي کرد و از جنگ مي گفت. بابا رفته بود توي فکر. ننه چايي را دم کرد و آورد گذاشت توي مجمع روي کرسي. داشتيم چايي مي خورديم که از توي راديو صداي آژير قرمز بلند شد و برقها رفت. ننه لامپا را روشن کرد. کيفم را آوردم و زير نور لامپا شروع کردم به مشق نوشتن. لامپا پت پت مي کرد و هي نور خودش را تکان مي داد.
مشقهايم بد خط مي شد. کم کم مداد از لاي انگشتانم ليز خورد و افتاد. آدم پاهايش را که زير کرسي داغ مي کند، آنقدر خوب است که نگفتني کيف مي کند و يادش مي رود که وضعيت قرمز است و مشقهايش هنوز تمام نشده و هنوز شام نخورده. همه چيز يادش مي رود و خواب مي آيد توي چشمهايش رژه مي رود.
... و خواب مي بيند که بهار شده و ديگر جنگ نيست و بابا دارد توي منقل برنجي کباب درست مي کند. آن وقت دهنش آب مي افتد و توي خواب ملچ و ملوچ مي کند.
منبع: نشريه يارا، شماره 6.
رفت يک گوني پوست بادام از زير بازارچه خريده و آورده. گفت که حتي خاکه زغال هم گيرش نيامده. بيچاره بخاري پلار که با مخزن خالي آن گوشه افتاده. تازه دو سال بود که روشنش مي کرديم. بعد از انقلاب آن را خريده بوديم. حالا بايد دوباره کرسي بگذاريم که از سرما يخ نزنيم.
بابا رفت و از توي زيرزمين کرسي را از لاي کاهها درش آورد. چند تا ميخ به اين ور و آن ورش زد و آورد گذاشت توي ايوان و گفت اين هم از اين؛ آماده ي آماده...
ننه گفت: آخر با پوست بادام تنها که نمي شود کرسي گذاشت. آن هم شبهايي به اين درازي و اين سرما دو ساعت نشده خاکستر مي شود و همگي زيرش يخ مي زنيم. قالي هاي توي اتاق را جمع کرديم. خاک گودال کرسي را خالي کرديم و کرسي رفت سر چال تا بهار سال بعد.
قالي ها را دوباره پهن کرديم. ننه از وسط تل رختخواب ها، لحاف گلدار بزرگ را کشيد بيرون و انداخت روي کرسي. بعدش هم چهار تا تشک گل من گلي پنبه اي گرم و نرم انداخت چهار گوشه ي آن و کرسي مثل هشت پاي بزرگي وسط اتاق جا خوش کرد. اما خالي و سرد بود. بايد يک فکري مي کرديم. عاقبت قرار شد که من بروم و از خانه ي عمه تاپاله بياورم. هيچ وقت فکرش را هم نمي کردم که يک روزي بايد براي گدايي تاپاله بروم در خانه ي عمه.
اما هيچ چاره اي نبود. ننه يک پيت حلبي داد دستم و روانه ام کرد. گفت که زودي مي روي و بر مي گردي. تا شب نشده. گر چه از همان وقت آسمان در حال تاريک شدن بود.
توي کوچه برفها روي هم يخ زده بودند و راه رفتن خيلي سخت شده بود. به خصوص بالا رفتن از سر بالايي پشت در حياط. ننه گوشه ي آن را کاه ريخته بود. با يک دست پيت حلبي را و با دست ديگر ديوار را گرفته بودم و آرام آرام بالا مي رفتم.
تابستان ها ديده بودم که عمه تاپاله ها را مشت مشت به ديوار مي زد تا خشک بشوند. آن هم وسط آن همه بوي گند و پشه. اما نمي دانستم که روزي براي ما هم با ارزش بشوند. ديوار خانه رحمان حسابي خيسيده و دل داده توي کوچه. انگار که همين الان مي خواهد بريزد روي سرمان.
چند ماه است که رحمان توي جبهه گم شده؛ معلوم نيست زنده است يا نه ! قرار شده زن و بچه اش فعلاً بروند خانه حاج حسين توي بهار نشينشان تا بعد.
با اين همه برف و باران هنوز عکسهاي رضا روي در و ديوار مانده و خون دارد از زير آن مي چکد روي خاک وطن.
همين ديروز ديدم که دوچرخه اش هنوز توي دالانشان زير يک ملافه بود. انگار که قرار باشد يک روزي رضا برگردد. صداي اذان که بلند شد رسيده بودم پشت در خانه عمه. شوهر عمه با پاي گچ گرفته توي اتاق خوابيده بود.
چند وقت پيش وضعيت قرمز بوده برق ها رفته او هم پايش توي پله ها ليز خورده و افتاده. دنبال عمه فانوس به دست از پله هاي توي حياط پايين رفتيم و گاوها توي تاريکي طويله کنار هم خوابيده بودند و من فقط لکه هاي سفيدشان را يک لحظه ديدم. توي مرغ داني مرغها نور را که ديدند قدقدشان درآمد.
تاپاله ها ته مرغداني روي هم تلنبار شده بودند. عمه پيت را پر کرد و داد دستم. حالا ديگر نمي شد يک دستي بگيرمش؛ سنگين بود.
به ناچار دو دستي در آغوشش گرفتم و با هر مکافاتي که بود خودم را به خانه رساندم. وسط کوچه يک چرخي نزديک بود بزند به من. پايم ليز خورد و تا نزديک زمين هم رفتم، چند تا از گرده هاي تاپاله بيرون افتاد.
که يکي دستم را گرفت و بلندم کرد. زهرا خانم مادر رضا بود. ننه پشت در توي دالان منتظر بود. منقل برنجي را هم آماده کرده بود. دستانم از سرما بي حس شده بودند و آب بيني ام در آمده بود. حسابي کفري شده بودم و مشقهايم را هنوز ننوشته بودم. ننه چند تا گرده ي تاپاله گذاشت توي منقل و رويش را پوست بادام ريخت و روشنش کرد.
دود تمام دالان و خانه را پر کرده بود. مرغهاي توي کتونه قدقدشان درآمد. لابد آنها هم سرفه شان گرفته بود. ننه با چشم هاي پر از اشک وسط سرفه و دود منقل را باد مي زد تا حسابي گر بگيرد. سرفه ام گرفت. داشتم خفه مي شدم که از دالان بيرون آمدم و رفتم سر حوض دستهايم را بشورم. شير آب را باز کردم اما حتي يک توکه آب هم از آن در نيامد. سر پنجه بلند شدم و توي حوض را نگاه کردم. آب مثل آينه ي سياهي يخ زده بود. ميله آهني را برداشتم و گوشه ي يخ را شکستم. دستم را که کردم توي آب اولش انگار آتش گرفت. بعد کم کم يخ کرد زودي دستهايم را هم ماليدم و زدم زير بغلم و دويدم بالا پيش بچه ها.
اتاق را نور کم رنگ سرخي روشن مي کرد. مرضيه و مهدي توي اتاق سوت و کور زير کرسي بي آتش يخ کرده داشتند نخودچي مي خوردند و گاهي سر يک دانه اش دعوايشان مي شد و جيغ و داد راه مي انداختند. ننه در را رويشان قفل مي کرد تا بيرون نيايند. زير کرسي انگار از همه جا سردتر بود.
مثل بچه اي که توي دل مادرش باشد خودم را گلوله کردم بلکه گرم بشوم. يک مدتي که گذشت ننه منقل به دست در را با لگد باز کرد و وارد اتاق شد. آتش سرخ وسط منقل مي لرچيد و حرارت از آن در مي آمد. همگي يک هو از جا کنده شديم. برق شادي دويد توي چشم هايمان.
ننه لحاف کرسي را بالا زد. روي آتش سرخ را با خاکستر پوشاند که تا صبح بماند و منقل را هل داد زير کرسي وسط گودال سر جاي خودش و لحاف را پايين انداخت. سه نفري دويديم زير کرسي و پاهاي يخ کرده يمان را چسبانديم به منقل داغ! گرما کم کم پاهايمان را نوازش مي کرد.
حالا بايد به جان گاوهاي عمه هم دعا مي کرديم که تاپاله هاي به اين گرمي را درست کرده بودند. ننه کتري و پارچ و دبه را برد پايين تا آب بياورد. برف دوباره هرت و هرت از آسمان پايين مي ريخت. بابا با سر و وضع برف مالي از راه رسيد. با يک پاکت پر از انار. لباسهايش را در آورد و راديو به دست آمد بالاي کرسي سر جاي خودش نشست. دويدم و پشتي مخصوص بابا را گذاشتم پشتش. راديو خرخر مي کرد و از جنگ مي گفت. بابا رفته بود توي فکر. ننه چايي را دم کرد و آورد گذاشت توي مجمع روي کرسي. داشتيم چايي مي خورديم که از توي راديو صداي آژير قرمز بلند شد و برقها رفت. ننه لامپا را روشن کرد. کيفم را آوردم و زير نور لامپا شروع کردم به مشق نوشتن. لامپا پت پت مي کرد و هي نور خودش را تکان مي داد.
مشقهايم بد خط مي شد. کم کم مداد از لاي انگشتانم ليز خورد و افتاد. آدم پاهايش را که زير کرسي داغ مي کند، آنقدر خوب است که نگفتني کيف مي کند و يادش مي رود که وضعيت قرمز است و مشقهايش هنوز تمام نشده و هنوز شام نخورده. همه چيز يادش مي رود و خواب مي آيد توي چشمهايش رژه مي رود.
... و خواب مي بيند که بهار شده و ديگر جنگ نيست و بابا دارد توي منقل برنجي کباب درست مي کند. آن وقت دهنش آب مي افتد و توي خواب ملچ و ملوچ مي کند.
منبع: نشريه يارا، شماره 6.
/ج