نویسنده: علی ملائکه
نیازی فوری به ایجاد کردن انقلابی در کل اهداف و روشهای پژوهش دانشگاهی و تمام خصایل و ساختار آن وجود دارد تا دانشگاه وظیفه شایستهاش را که ارتقا دادن «فرزانگی» (Wisdom) است و نه کسب کردن صرف دانش (Knowledge)، به عهده بگیرد. دانشگاه (Academia) آنچنان که امروز وجود دارد، ثمره دو انقلاب عقلانی بزرگ درگذشته است. اول، انقلاب علمی قرون شانزدهم و هفدهم که با گالیله، کپلر، بویل، نیوتن و بسیاری از دیگران آغاز شد که درواقع علم مدرن را به وجود آوردند. روشی برای کسب پیش رونده دانش کشف شد: روش مشهور تجربی علم. امروزه فیلسوفان هنوز درباره ماهیت روشهای علم اختلاف نظر دارند؛ با این وجود در مورد این که روش علمی، خصلت دقیق آن هر چه که باشد، در عمل موثر است تردیدی وجود ندارد.
انقلاب دوم مربوط به «روشنگری» (Enlightment) به خصوص روشنگری فرانسوی در قرن هجدهم است. ولتر، دیدرو، کندورسه و سایر «فیلوزوف» ها این اندیشه بسیار مهم را مطرح کردند که درس گرفتن از پیشرفت علمی برای دریافتن چگونگی دستیابی به پیشرفت «اجتماعی» به سوی جهان روشنگری شده امکان پذیر است. آنها تنها به ارائه این نظر بسنده نکردند، بلکه در طول زندگیهایشان هر کاری از دستشان برمی آمد انجام دادند تا این نظر را به مرحله عمل درآورند، آنها با قدرت دیکتاتوری، خرافات و بی عدالتی با سلاحهایی نه کشنده تر از برهان و ذکاوت مبارزه کردند، آنها از فضیلتِ رواداری، گشودگی به شک، آمادگی برای آموختن از انتقاد و از تجربه دفاع کردند. آنها شجاعانه و با تمام توان برای رواج دادن خرد روشنگری در زندگی شخصی و اجتماعی تلاش کردند. متأسفانه «فیلوزوف» ها ۱ در بسط دادن ایده روشنگری به نحو عقلانی به خطا رفتند، آنها این کار را ساده گرفتند.
فکر میکردند که راه مناسب برای اعمال کردن برنامه روشنگری آموختن از پیشرفت علمی در مورد چگونگی دستیابی به پیشرفت اجتماعی به سوی دنیایی روشنگری شده، تکوین علوم اجتماعی به موازات علوم طبیعی است. اگر آن طور که فرانسیس بیکن تاکید کرده است، به دست آوردن دانش پدیده های طبیعی برای بهتر شدن وضع تعداد بسیاری از انسانها مهم باشد، پس (آن گونه که درواقع فیلوزوف ها میاندیشیدند) کسب کردن دانش پدپده های اجتماعی حتی باید بسیار مهمتر باشد: اولاً دانش باید کسب شود؛ سپس میتوان آن را برای کمک به حل مشکلات اجتماعی به کار برد. بنابراین آنها ایجاد و بسط دادن علوم اجتماعی را در پیش گرفتند: اقتصاد، روانشناسی، انسان شناسی، تاریخ، جامعه شناسی و علوم سیاسی. این روایت سنتی از برنامه روشنگری، به رغم ناقص بودن آسیب رسان آن، بسیار تأثیرگذار بود.
این برنامه در سراسر قرن نوزدهم به وسیله افرادی چون سن سیمون، کنت، مارکس، میل و بسیاری از افراد دیگر تکوین یافت و در ابتدای قرن بیستم با ایجاد بخشهای علوم اجتماعی در دانشگاه های سراسر جهان به صورت یک ساختار عقلانی _ نهادی درآمد. به این ترتیب تحقیق دانشگاهی، که عمدتاً خود را وقف دانش و مهارت تکنولوژیک میکند، پیامد دو انقلاب است: انقلاب علمی و انقلاب بعدی بسیار مهم اما جداً ناقص روشنگری. این موقعیت بیانگر نیازی فوری برای پدید آوردن انقلاب سومی است تا کاستیهای به میراث برده شده از روشنگری را تصحیح کند: یعنی نکته ای که من بحث را با آن آغاز کردم. اما ممکن است بپرسیم چه چیزی در برنامه سنتی روشنگری اشکال دارد؟ تقریباً همه چیز. برای اجرا کردن درخور ایده اساسی روشنگری در یادگیری از پیشرفت علمی برای دریافتن چگونگی دستیابی به پیشرفت اجتماعی به سوی دنیایی متمدن، ضروری است که سه مورد تصحیح شود:
۱ _ روشهای دستیابی به پیشرفت در علم به درستی معین شوند.
۲ _ لازم است که این روشها به درستی تعمیم یابند تا به نحوی ثمربخش در هر تلاش انسانی ارزشمند مسئله سازی، اهداف آن هر چه باشد، قابل کاربرد باشند و نه اینکه تنها در تلاش منفرد کسب دانش قابل استفاده باشد.
۳ _ سپس لازم است که این روشهای به درستی تعمیم یافته دستیابی به پیشرفت به نحوی صحیح در مجاهده بزرگ انسانیِ تلاش برای پیشرفت به سوی دنیایی روشنگری شده و خردمند مورد استفاده قرار گیرند. متاسفانه فیلسوفان روشنگری در هر سه این موارد دچار اشتباه شدند. در نتیجه این خطاهای کشف و تصحیح نشده، به ساختار عقلانی _ نهادی دانشگاه، آن گونه که امروزه وجود دارد، راه یافتند. اولاً «فیلوزوف» ها نتوانستند روشهای کسب پیشرفت را به درستی از علوم طبیعی اخذ کنند. از دالامبر در قرن هجدهم گرفته تا پوپر در قرن بیستم، دیدگاه وسیعاً مورد قبول هم میان دانشمندان و هم میان فیلسوفان این بوده است (و هنوز هست) که علم ارزیابی کردن بی طرفانه نظریهها در پرتو شواهد پیش میرود و اینکه هیچ فرض دایمی درباره جهان، مستقل از شواهد، به وسیله علم پذیرفته نمیشود، اما این دیدگاه تجربه گرایانه استاندارد غیرقابل دفاع است. اگر این دیدگاه واقعاً به کار بسته میشد، فوراً باعث توقف و رکود علم میشد.
برای هر نظریه علمی پذیرفته شده معین مثلاً برای نظریه نیوتن یا نظریه کوانتوم میتوان به طوری بی پایان نظریههایی رقیب جعل کرد که با آن نظریهها در پدیده های مورد ملاحظه توافق داشته باشند، اما به صورت دلبخواه با آنها در مورد برخی پدیده های لحاظ نشده مخالف باشند، در این صورت علم در اقیانوسی از چنین نظریه های هماورد به لحاظ تجربی موفق غرق میشود. در عمل این نظریه های رقیب به این خاطر کنار گذاشته میشوند که به شدت نامنسجم هستند. دو ملاحظه بر پذیرش نظریهها، در علم حاکم است: موفقیت تجربی و یکپارچگی (unity). اما علم در پذیرفتن مداوم نظریه های یکپارچه در مقابل رد کردن رقبای نایکپارچه که به همان اندازه، یا حتی بیشتر، به لحاظ تجربی موفقند، مداوماً فرضی بزرگ را درباره جهان میپذیرد. بر این مبنا جهان چنان است که همه نظریه های نایکپارچه کاذب هستند.
جهان نوعی ساختار دینامیکی یکپارچه دارد. جهان به لحاظ فیزیکی قابل درک است، به این معنا که توضیحاتی برای پدیدهها وجود دارند که باید کشف شوند. اما این فرض ناآزمودنی (و بنابر این متافیزیکی) که جهان قابل درک است به شدت مسئله ساز میشود. علم متعهد است که فرض کند، که جهان قابل درک است. اما نمیداند که چنین هست یا نه. علم به میزان بسیار کمتری در مورد اینکه جهان به این صورت یا بدان صورت قابل درک است میداند، نگاهی به تاریخ فیزیک روشن میکند که نظرات در این مورد به طور تعیین کننده ای در طول زمان تغییر کردهاند. در قرن هفدهم نظر بر این بود که جهان متشکل از ذراتی (Corpuscles) است شبیه به توپهای بیلیارد کوچک، که تنها از طریق تماس تعامل میکنند. این نظر جای خود را به این نظر داد که جهان متشکل از اجزایی ذره ای (point _ particles) است که با حوزه کروی متقارن صلبی از نیرو احاطه شدهاند و این نظر هم به نوبه خود به این نظر بدل شد که حوزه ای یکپارچه در حال تعامل با خود وجود دارد که به راحتی در میان فضا و زمان گسترش مییابد.
امروزه اعتقاد داریم که هر چیزی از ریسمانهای کوانتومی ریزی متشکل است که در ابعاد ده یا یازده گانه فضا _ زمان، قالب بندی شدهاند. گونه ای فرض در همین راستا باید به عمل آید، اما با توجه به سابقه تاریخی و با توجه به اینکه چنین فرضی به ماهیت غایی جهان میپردازد، که بیش از همه از آن ناآگاهیم، تنها نتیجه گیری منطقی این است که این فرض تقریباً به طور مسلم کاذب است. راه غلبه کردن بر این تنگنای بنیادی که ذاتی کار علمی است، این است که علم را به صورت سلسله مراتبی از فرضهای متافیزیکی تفسیر کنیم که راجع به درک پذیری و شناخت پذیری جهان هستند، تاکید بر این فرضها هر چه در این سلسله مراتب بالاتر میرویم کمتر و کمتر میشود. به این ترتیب چارچوبی از فرضهای نسبتاً غیراساسی، غیرمسئله ساز و ثابت و روشهای مربوط ساخته میشود که درون آن فرضهای اساسیتر و مسئله سازتر و روشهای وابسته به آنها میتواند تغییر یابد و درواقع با اصلاح دانش علمی، اصلاح شود.
به عبارت دیگر، چارچوبی از اهداف و روشهای غیراختصاصی تر و مسئله آفرین تر به عنوان دانش علمی تحول مییابند (یک هدف پایه ای علم این است که کشف کند جهان به چه طریق دقیقی درک پذیر است، این هدف همزمان با اینکه فرضها در مورد درک پذیری تحول مییابند، تحول پیدا میکند). بازخورد مثبتی بین تکمیل دانش و تکمیل اهداف و روشها و تکمیل دانش چگونگی تکمیل دانش وجود دارد. این اساس عقلانیت علمی است که همان کلید روش شناختی موفقیت بی سابقه علم است. علم ماهیت خودش را با آنچه درباره جهان کشف میکند سازگار میکند. دومین خطای روشنگری این بود که روشنگران در شناسایی صحیح روشهای علم اشتباه کردند. «فیلوزوف» ها مسلماً در تعمیم دادن مناسب این روشها دچار خطا شدند.
آنها نتوانستند درک کنند که ایده بازنمایی اهداف (و روشهای مربوط) مسئله آفرین علم به شکل یک سلسله مراتب میتواند به نحوی ثمربخش تعمیم یابد و در سایر تلاشهای ارزشمند علاوه بر علم اعمال شود. بسیاری از اقدامات انسانی اهدافی مسئله آفرین دارند، این اقدامات از به کار بردن روش شناسی سلسله مراتبی، که از علم تعمیم یافتهاند سود میبرند. بنابراین تکمیل اهداف و روشها در حالی امکان پذیر میشود که آن اقدام پیش برده میشود. این امید وجود دارد که به این طریق برخی از موفقیتهای شگفت آور علم به سایر مجاهدات ارزشمند انسانی تسری یابد که دارای اهداف کاملاً متفاوتی از علم هستند. سوم و مصیبت بارتر از همه، «فیلوزوف» ها کاملاً در تلاش برای کاربرد چنین روشهای تعمیم داده شده ای دستیابی به پیشرفت به اقدام گسترده و عمیقاً مسئله ساز به وجود آوردن پیشرفت به سوی دنیایی روشنگری شده و فرزانه شکست خوردند، هدف چنین اقدامی به نحوی بارز مسئله ساز است. به دلایل بسیار، آنچه باعث میشود دنیایی خوب، دنیایی روشنایی یافته، خردمند و متمدن قابل دستیابی و حقیقتاً مطلوب باشد، باید به طور ذاتی و دائمی مسئله آفرین باشد.
در این مورد بالاتر از هر کاری، ضروری است که گونه تعمیم داده شده ای از روشهای سلسله مراتبی دستیابی به پیشرفت در علم را به کار بریم که به طور خاص هنگامی که اهداف بنیادی مسئله آفرین هستند، برای تسهیل پیشرفت طراحی شدهاند. به طور خلاصه ایده روشنگری در مورد درس گرفتن از پیشرفت علمی برای چگونگی پیشرفت اجتماعی به سوی دنیایی آگاه شده شامل تکوین تحقیق اجتماعی به صورت یک روش شناسی اجتماعی، یا فلسفه اجتماعی است و نه ابتدائاً به صورت علوم اجتماعی. وظیفه اساسی این است که روشهای سلسله مراتبی دستیابی به پیشرفت را (که برای اصلاح اهداف مسئله آفرین طراحی شدهاند) و از تعمیم دادن روشهای علم به دست آمدهاند، به زندگی شخصی و اجتماعی و علاوه بر علم به سایر نهادها _ به دولت، صنعت، کشاورزی، تجارت، رسانهها، قانون، تعلیم و تربیت، روابط بین الملل _ وارد کنیم. وظیفه اساسی تحقیق دانشگاهی به مثابه یک کلیت این است که به انسانیت بیاموزد تعارضات و مشکلات زندگی را به شیوههایی عادلانه تر و در مجموع عقلانیتر از گذشته حل کند.
این وظیفه از لحاظ عقلانی اساسیتر از وظیفه علمی کسب دانش است. تحقیق اجتماعی از لحاظ عقلانی بنیادیتر از فیزیک است. دانشگاه نوعی دستگاه اداری مردمی است که به نحو آشکار همان کاری را برای عموم میکند که دستگاه اداری حقیقی در خفا برای دولت انجام میدهد. دانشگاه باید به حد کافی (اما نه بیشتر) قدرت داشته باشد که استقلالش را از دولت، صنعت، مطبوعات افکار عمومی و سایر مراکز قدرت و تأثیر در دنیای اجتماعی حفظ کند. دانشگاه باید خواستار آموختن و تعلیم دادن و به بحث پرداختن در مورد دنیای اجتماعی بزرگ فراسویش، باشد اما حالتی آمرانه نسبت به آن نداشته باشد. تفکر دانشگاهی باید به عنوان بخشی تخصص یافته و وابسته به آنچه درواقع مهم و بنیادی است دنبال شود: تفکری که به نحو فردی، اجتماعی و نهادی در دنیای اجتماعی ادامه مییابد و اعمال و زندگیهای فردی، اجتماعی و نهادی را هدایت میکند.
هدف بنیادی عقلانی و انسانگرایانه تحقیق دانشگاهی کمک کردن به انسانیت برای کسب خرد و فرزانگی است: خردی که ظرفیت درک کردن (دریافتن و ایجاد کردن) آنچه در زندگی برای خود فرد و دیگران پرارزش است. بنابراین خرد یا فرزانگی شامل دانش و مهارت تکنولوژیک میشود، اما بسیار فراتر از آن است. یک نتیجه وارد شدن این نوع روش شناسی سلسله مراتبی هدفمندکننده زندگی اجتماعی و نهادی، که از علم تعمیم داده شده، این است که ما میتوانیم فلسفه های رقیب زندگی را به عنوان بخشی از زندگی اجتماعی ارزیابی کنیم، تا حدی به همان صورت که نظریه که درون حوزه علم تکوین مییابند و ارزیابی میشوند. چنین روش شناسی سلسله مراتبیای چارچوبی را فراهم میکند که درون آن فلسفه های گوناگون ارزش، مذاهب گوناگون و دیدگاه های سیاسی و اخلاقی مختلف، را میتوان در مجموع مورد ارزیابی قرار داد و در برابر تجربه فردی، زندگی فردی و اجتماعی به آزمون گذاشته شوند.
این امکان وجود دارد که به نحوی جمعی و پیش رونده چنین فلسفه های زندگی را (دیدگاههایی درباره آنچه در زندگی ارزشمند است و اینکه چگونه باید به آنها دست یافت) درست مانند نظریههایی تکمیل کرد که به نحوی جمعی و پیش رونده در علم تکمیل میشوند. در علم نظریه های گوناگون جهانشمول به صورت انتقادی نسبت به یکدیگر سنجیده میشوند و ارزیابی با توجه به تجربه (نتایج مشاهده ای و تجربی) انجام میشود. به شیوه تقریباً مشابه، فلسفه های گوناگون زندگی را میتوان به طور انتقادی نسبت یکدیگر و در رابطه با تجربه – اعمال، موفقیتها، شکستها، لذتها و رنجهای ما _ مورد سنجش قرار داد، با این هدف که فلسفه های زندگی (فلسفه های اختصاصیتر، اقدامات اختصاصیتر درون زندگی مانند دولت، تعلیم و تربیت یا هنر) تکمیل و اصلاح شوند تا کمک بیشتری برای تحقق ارزش در زندگی ارائه دهند. در مجموع اگر انقلاب روشنگری به طور کامل تحقق یافته بود، اگر سه مرحله فوق الذکر به نحو صحیح اعمال شده بود، نتیجه نوعی تحقیق دانشگاهی کاملاً متفاوت از آنچه بود که در حال حاضر داریم. این تفاوت در طول زمان مسلماً باعث تأثیری عمده میشود. آنچه اکنون به عنوان تحقیق دانشگاهی در دست ماست، برنامه ای مصیبت بار است که اساساً وقف کسب دانش و مهارت تکنولوژیک شده است و از هر توجه عقلانی بنیادیتر برای کمک کردن به حل تعارضات و مشکلات زندگی به شیوه های در مجموع عقلانیتر و به عبارت دیگر از جست وجوی خرد و فرزانگی دور افتاده است.
دانش علمی و مهارت تکنولوژیک به شدت قدرت ما را برای عمل کردن افزایش میدهند. شیوه های بی پایان این افزایش شدید قدرت برای عمل کردن برای خیر عامه مورد استفاده قرار گرفتهاند: در بهداشت، کشاورزی، حمل و نقل، ارتباطات و موارد بی شمار دیگر، اما این قدرت تشدید یافته برای عمل کردن به همان اندازه میتواند برای آسیب رساندن به انسان نیز مورد استفاده قرار گیرد، و مورد استفاده هم قرار گرفته است، چنان که در تخریب محیط زیست (دست کم در آغاز) به طور عامدانه در جنگ مورد استفاده بوده است. اغراق آمیز نیست اگر بگوییم که همه مشکلات جاری جهانی ما به علت دنبال کردن موفقیت آمیز دانش و مهارت تکنولوژیک دور افتاده از فرزانگی است. امروز تخریب کنندگی مهیب سلاحهای جنگی مدرن، تروریسم، نابرابریهای گسترده در ثروت و معیارهای زندگی بین جهانهای اول و سوم، رشد سریع جمعیت، آسیبهای زیست محیطی _ تخریب جنگلهای بارانی حاره ای، انقراض سریع گونه های حیاتی، گرم شدن آب و هوای زمین، آلودگی دریا، زمین و هوا و تهی شدن منابع طبیعی پایان پذیر _ همگی به علت قدرت تشدید یافته برای عمل کردن به وجود میآیند که به وسیله علم و تکنولوژی مدرن ممکن شده است.
با این حال مشکل علم به خودی خود نیست، بلکه علم جدا افتاده از پیروی از خرد است که مشکل آفرین شده است و این امر نتیجه شکست ما در برطرف کردن نقایص ساختاری تحقیق دانشگاهی است که از خطاهای روشنگری به میراث رسیده است. بنابراین نتیجه گیری من این است: ما جداً نیاز داریم که انقلاب سومی را به انجام رسانیم، انقلابی که خطاهای انقلاب روشنگری را تصحیح کند، به طوری که هدف اساسی دانشگاه ارتقای فرزانگی باشد و نه صرفاً کسب دانش. لازم است که هر شاخه و جنبه پژوهشی دانشگاهی تغییر کند به طوری که ما گونه ای از تحقیق را داشته باشیم که عقلانیتر و حاوی ارزشهای انسانی بزرگتری باشد که واقعاً به آنها نیازمندیم.
در نهایت لازم به یادآوری است که این امر بالاتر از هر چیز یک خطای فلسفی _ شاید باید گفت یک مصیبت فلسفی _ است که بر دانشگاه تسلط یافته است. از آنجایی که این خطا در مورد چگونگی اهداف و روشهای کلی تحقیق دانشگاهی است. مسئولیت روشن کردن اشتباهات و آنچه لازم است برای اصلاح آنها انجام شود، بیش از هر گروه دیگری به عهده فیلسوفان است. درواقع به نظر من امروز وظیفه اصلی فلسفه همین است: بیان کردن واضح و رسای اینکه ما به نحوی فوری نیاز داریم که انقلابی عقلانی و نهادی در اهداف و روشها، کل ساختار و خصلت تحقیق دانشگاهی به وجود آوریم، به طوری که دانشگاه وظیفه شایستهاش را یعنی کمک کردن به انسانیت در آموختن آنچه که خردمندانه تر است انجام دهد. این همان کاری است که فیلسوفان اگر واقعاً در مورد کارشان جدی باشند و واقعاً فرزانگی را دوست بدارند، انجام میدهند.
* نیکولاس ماکسول استاد بازنشسته فلسفه در یونیورسیتی کالج لندن است. از جمله کتابهای او میتوان به «از دانش به سوی فرزانگی» (انتشارات به لک ول)، «درک پذیری جهان» (انتشارات دانشگاه آکسفورد) و «دنیای انسانی در جهان فیزیکی» (انتشارات رومن و لیتل فلد) اشاره کرد.
منبع: سایت نصور
انقلاب دوم مربوط به «روشنگری» (Enlightment) به خصوص روشنگری فرانسوی در قرن هجدهم است. ولتر، دیدرو، کندورسه و سایر «فیلوزوف» ها این اندیشه بسیار مهم را مطرح کردند که درس گرفتن از پیشرفت علمی برای دریافتن چگونگی دستیابی به پیشرفت «اجتماعی» به سوی جهان روشنگری شده امکان پذیر است. آنها تنها به ارائه این نظر بسنده نکردند، بلکه در طول زندگیهایشان هر کاری از دستشان برمی آمد انجام دادند تا این نظر را به مرحله عمل درآورند، آنها با قدرت دیکتاتوری، خرافات و بی عدالتی با سلاحهایی نه کشنده تر از برهان و ذکاوت مبارزه کردند، آنها از فضیلتِ رواداری، گشودگی به شک، آمادگی برای آموختن از انتقاد و از تجربه دفاع کردند. آنها شجاعانه و با تمام توان برای رواج دادن خرد روشنگری در زندگی شخصی و اجتماعی تلاش کردند. متأسفانه «فیلوزوف» ها ۱ در بسط دادن ایده روشنگری به نحو عقلانی به خطا رفتند، آنها این کار را ساده گرفتند.
فکر میکردند که راه مناسب برای اعمال کردن برنامه روشنگری آموختن از پیشرفت علمی در مورد چگونگی دستیابی به پیشرفت اجتماعی به سوی دنیایی روشنگری شده، تکوین علوم اجتماعی به موازات علوم طبیعی است. اگر آن طور که فرانسیس بیکن تاکید کرده است، به دست آوردن دانش پدیده های طبیعی برای بهتر شدن وضع تعداد بسیاری از انسانها مهم باشد، پس (آن گونه که درواقع فیلوزوف ها میاندیشیدند) کسب کردن دانش پدپده های اجتماعی حتی باید بسیار مهمتر باشد: اولاً دانش باید کسب شود؛ سپس میتوان آن را برای کمک به حل مشکلات اجتماعی به کار برد. بنابراین آنها ایجاد و بسط دادن علوم اجتماعی را در پیش گرفتند: اقتصاد، روانشناسی، انسان شناسی، تاریخ، جامعه شناسی و علوم سیاسی. این روایت سنتی از برنامه روشنگری، به رغم ناقص بودن آسیب رسان آن، بسیار تأثیرگذار بود.
این برنامه در سراسر قرن نوزدهم به وسیله افرادی چون سن سیمون، کنت، مارکس، میل و بسیاری از افراد دیگر تکوین یافت و در ابتدای قرن بیستم با ایجاد بخشهای علوم اجتماعی در دانشگاه های سراسر جهان به صورت یک ساختار عقلانی _ نهادی درآمد. به این ترتیب تحقیق دانشگاهی، که عمدتاً خود را وقف دانش و مهارت تکنولوژیک میکند، پیامد دو انقلاب است: انقلاب علمی و انقلاب بعدی بسیار مهم اما جداً ناقص روشنگری. این موقعیت بیانگر نیازی فوری برای پدید آوردن انقلاب سومی است تا کاستیهای به میراث برده شده از روشنگری را تصحیح کند: یعنی نکته ای که من بحث را با آن آغاز کردم. اما ممکن است بپرسیم چه چیزی در برنامه سنتی روشنگری اشکال دارد؟ تقریباً همه چیز. برای اجرا کردن درخور ایده اساسی روشنگری در یادگیری از پیشرفت علمی برای دریافتن چگونگی دستیابی به پیشرفت اجتماعی به سوی دنیایی متمدن، ضروری است که سه مورد تصحیح شود:
۱ _ روشهای دستیابی به پیشرفت در علم به درستی معین شوند.
۲ _ لازم است که این روشها به درستی تعمیم یابند تا به نحوی ثمربخش در هر تلاش انسانی ارزشمند مسئله سازی، اهداف آن هر چه باشد، قابل کاربرد باشند و نه اینکه تنها در تلاش منفرد کسب دانش قابل استفاده باشد.
۳ _ سپس لازم است که این روشهای به درستی تعمیم یافته دستیابی به پیشرفت به نحوی صحیح در مجاهده بزرگ انسانیِ تلاش برای پیشرفت به سوی دنیایی روشنگری شده و خردمند مورد استفاده قرار گیرند. متاسفانه فیلسوفان روشنگری در هر سه این موارد دچار اشتباه شدند. در نتیجه این خطاهای کشف و تصحیح نشده، به ساختار عقلانی _ نهادی دانشگاه، آن گونه که امروزه وجود دارد، راه یافتند. اولاً «فیلوزوف» ها نتوانستند روشهای کسب پیشرفت را به درستی از علوم طبیعی اخذ کنند. از دالامبر در قرن هجدهم گرفته تا پوپر در قرن بیستم، دیدگاه وسیعاً مورد قبول هم میان دانشمندان و هم میان فیلسوفان این بوده است (و هنوز هست) که علم ارزیابی کردن بی طرفانه نظریهها در پرتو شواهد پیش میرود و اینکه هیچ فرض دایمی درباره جهان، مستقل از شواهد، به وسیله علم پذیرفته نمیشود، اما این دیدگاه تجربه گرایانه استاندارد غیرقابل دفاع است. اگر این دیدگاه واقعاً به کار بسته میشد، فوراً باعث توقف و رکود علم میشد.
برای هر نظریه علمی پذیرفته شده معین مثلاً برای نظریه نیوتن یا نظریه کوانتوم میتوان به طوری بی پایان نظریههایی رقیب جعل کرد که با آن نظریهها در پدیده های مورد ملاحظه توافق داشته باشند، اما به صورت دلبخواه با آنها در مورد برخی پدیده های لحاظ نشده مخالف باشند، در این صورت علم در اقیانوسی از چنین نظریه های هماورد به لحاظ تجربی موفق غرق میشود. در عمل این نظریه های رقیب به این خاطر کنار گذاشته میشوند که به شدت نامنسجم هستند. دو ملاحظه بر پذیرش نظریهها، در علم حاکم است: موفقیت تجربی و یکپارچگی (unity). اما علم در پذیرفتن مداوم نظریه های یکپارچه در مقابل رد کردن رقبای نایکپارچه که به همان اندازه، یا حتی بیشتر، به لحاظ تجربی موفقند، مداوماً فرضی بزرگ را درباره جهان میپذیرد. بر این مبنا جهان چنان است که همه نظریه های نایکپارچه کاذب هستند.
جهان نوعی ساختار دینامیکی یکپارچه دارد. جهان به لحاظ فیزیکی قابل درک است، به این معنا که توضیحاتی برای پدیدهها وجود دارند که باید کشف شوند. اما این فرض ناآزمودنی (و بنابر این متافیزیکی) که جهان قابل درک است به شدت مسئله ساز میشود. علم متعهد است که فرض کند، که جهان قابل درک است. اما نمیداند که چنین هست یا نه. علم به میزان بسیار کمتری در مورد اینکه جهان به این صورت یا بدان صورت قابل درک است میداند، نگاهی به تاریخ فیزیک روشن میکند که نظرات در این مورد به طور تعیین کننده ای در طول زمان تغییر کردهاند. در قرن هفدهم نظر بر این بود که جهان متشکل از ذراتی (Corpuscles) است شبیه به توپهای بیلیارد کوچک، که تنها از طریق تماس تعامل میکنند. این نظر جای خود را به این نظر داد که جهان متشکل از اجزایی ذره ای (point _ particles) است که با حوزه کروی متقارن صلبی از نیرو احاطه شدهاند و این نظر هم به نوبه خود به این نظر بدل شد که حوزه ای یکپارچه در حال تعامل با خود وجود دارد که به راحتی در میان فضا و زمان گسترش مییابد.
امروزه اعتقاد داریم که هر چیزی از ریسمانهای کوانتومی ریزی متشکل است که در ابعاد ده یا یازده گانه فضا _ زمان، قالب بندی شدهاند. گونه ای فرض در همین راستا باید به عمل آید، اما با توجه به سابقه تاریخی و با توجه به اینکه چنین فرضی به ماهیت غایی جهان میپردازد، که بیش از همه از آن ناآگاهیم، تنها نتیجه گیری منطقی این است که این فرض تقریباً به طور مسلم کاذب است. راه غلبه کردن بر این تنگنای بنیادی که ذاتی کار علمی است، این است که علم را به صورت سلسله مراتبی از فرضهای متافیزیکی تفسیر کنیم که راجع به درک پذیری و شناخت پذیری جهان هستند، تاکید بر این فرضها هر چه در این سلسله مراتب بالاتر میرویم کمتر و کمتر میشود. به این ترتیب چارچوبی از فرضهای نسبتاً غیراساسی، غیرمسئله ساز و ثابت و روشهای مربوط ساخته میشود که درون آن فرضهای اساسیتر و مسئله سازتر و روشهای وابسته به آنها میتواند تغییر یابد و درواقع با اصلاح دانش علمی، اصلاح شود.
به عبارت دیگر، چارچوبی از اهداف و روشهای غیراختصاصی تر و مسئله آفرین تر به عنوان دانش علمی تحول مییابند (یک هدف پایه ای علم این است که کشف کند جهان به چه طریق دقیقی درک پذیر است، این هدف همزمان با اینکه فرضها در مورد درک پذیری تحول مییابند، تحول پیدا میکند). بازخورد مثبتی بین تکمیل دانش و تکمیل اهداف و روشها و تکمیل دانش چگونگی تکمیل دانش وجود دارد. این اساس عقلانیت علمی است که همان کلید روش شناختی موفقیت بی سابقه علم است. علم ماهیت خودش را با آنچه درباره جهان کشف میکند سازگار میکند. دومین خطای روشنگری این بود که روشنگران در شناسایی صحیح روشهای علم اشتباه کردند. «فیلوزوف» ها مسلماً در تعمیم دادن مناسب این روشها دچار خطا شدند.
آنها نتوانستند درک کنند که ایده بازنمایی اهداف (و روشهای مربوط) مسئله آفرین علم به شکل یک سلسله مراتب میتواند به نحوی ثمربخش تعمیم یابد و در سایر تلاشهای ارزشمند علاوه بر علم اعمال شود. بسیاری از اقدامات انسانی اهدافی مسئله آفرین دارند، این اقدامات از به کار بردن روش شناسی سلسله مراتبی، که از علم تعمیم یافتهاند سود میبرند. بنابراین تکمیل اهداف و روشها در حالی امکان پذیر میشود که آن اقدام پیش برده میشود. این امید وجود دارد که به این طریق برخی از موفقیتهای شگفت آور علم به سایر مجاهدات ارزشمند انسانی تسری یابد که دارای اهداف کاملاً متفاوتی از علم هستند. سوم و مصیبت بارتر از همه، «فیلوزوف» ها کاملاً در تلاش برای کاربرد چنین روشهای تعمیم داده شده ای دستیابی به پیشرفت به اقدام گسترده و عمیقاً مسئله ساز به وجود آوردن پیشرفت به سوی دنیایی روشنگری شده و فرزانه شکست خوردند، هدف چنین اقدامی به نحوی بارز مسئله ساز است. به دلایل بسیار، آنچه باعث میشود دنیایی خوب، دنیایی روشنایی یافته، خردمند و متمدن قابل دستیابی و حقیقتاً مطلوب باشد، باید به طور ذاتی و دائمی مسئله آفرین باشد.
در این مورد بالاتر از هر کاری، ضروری است که گونه تعمیم داده شده ای از روشهای سلسله مراتبی دستیابی به پیشرفت در علم را به کار بریم که به طور خاص هنگامی که اهداف بنیادی مسئله آفرین هستند، برای تسهیل پیشرفت طراحی شدهاند. به طور خلاصه ایده روشنگری در مورد درس گرفتن از پیشرفت علمی برای چگونگی پیشرفت اجتماعی به سوی دنیایی آگاه شده شامل تکوین تحقیق اجتماعی به صورت یک روش شناسی اجتماعی، یا فلسفه اجتماعی است و نه ابتدائاً به صورت علوم اجتماعی. وظیفه اساسی این است که روشهای سلسله مراتبی دستیابی به پیشرفت را (که برای اصلاح اهداف مسئله آفرین طراحی شدهاند) و از تعمیم دادن روشهای علم به دست آمدهاند، به زندگی شخصی و اجتماعی و علاوه بر علم به سایر نهادها _ به دولت، صنعت، کشاورزی، تجارت، رسانهها، قانون، تعلیم و تربیت، روابط بین الملل _ وارد کنیم. وظیفه اساسی تحقیق دانشگاهی به مثابه یک کلیت این است که به انسانیت بیاموزد تعارضات و مشکلات زندگی را به شیوههایی عادلانه تر و در مجموع عقلانیتر از گذشته حل کند.
این وظیفه از لحاظ عقلانی اساسیتر از وظیفه علمی کسب دانش است. تحقیق اجتماعی از لحاظ عقلانی بنیادیتر از فیزیک است. دانشگاه نوعی دستگاه اداری مردمی است که به نحو آشکار همان کاری را برای عموم میکند که دستگاه اداری حقیقی در خفا برای دولت انجام میدهد. دانشگاه باید به حد کافی (اما نه بیشتر) قدرت داشته باشد که استقلالش را از دولت، صنعت، مطبوعات افکار عمومی و سایر مراکز قدرت و تأثیر در دنیای اجتماعی حفظ کند. دانشگاه باید خواستار آموختن و تعلیم دادن و به بحث پرداختن در مورد دنیای اجتماعی بزرگ فراسویش، باشد اما حالتی آمرانه نسبت به آن نداشته باشد. تفکر دانشگاهی باید به عنوان بخشی تخصص یافته و وابسته به آنچه درواقع مهم و بنیادی است دنبال شود: تفکری که به نحو فردی، اجتماعی و نهادی در دنیای اجتماعی ادامه مییابد و اعمال و زندگیهای فردی، اجتماعی و نهادی را هدایت میکند.
هدف بنیادی عقلانی و انسانگرایانه تحقیق دانشگاهی کمک کردن به انسانیت برای کسب خرد و فرزانگی است: خردی که ظرفیت درک کردن (دریافتن و ایجاد کردن) آنچه در زندگی برای خود فرد و دیگران پرارزش است. بنابراین خرد یا فرزانگی شامل دانش و مهارت تکنولوژیک میشود، اما بسیار فراتر از آن است. یک نتیجه وارد شدن این نوع روش شناسی سلسله مراتبی هدفمندکننده زندگی اجتماعی و نهادی، که از علم تعمیم داده شده، این است که ما میتوانیم فلسفه های رقیب زندگی را به عنوان بخشی از زندگی اجتماعی ارزیابی کنیم، تا حدی به همان صورت که نظریه که درون حوزه علم تکوین مییابند و ارزیابی میشوند. چنین روش شناسی سلسله مراتبیای چارچوبی را فراهم میکند که درون آن فلسفه های گوناگون ارزش، مذاهب گوناگون و دیدگاه های سیاسی و اخلاقی مختلف، را میتوان در مجموع مورد ارزیابی قرار داد و در برابر تجربه فردی، زندگی فردی و اجتماعی به آزمون گذاشته شوند.
این امکان وجود دارد که به نحوی جمعی و پیش رونده چنین فلسفه های زندگی را (دیدگاههایی درباره آنچه در زندگی ارزشمند است و اینکه چگونه باید به آنها دست یافت) درست مانند نظریههایی تکمیل کرد که به نحوی جمعی و پیش رونده در علم تکمیل میشوند. در علم نظریه های گوناگون جهانشمول به صورت انتقادی نسبت به یکدیگر سنجیده میشوند و ارزیابی با توجه به تجربه (نتایج مشاهده ای و تجربی) انجام میشود. به شیوه تقریباً مشابه، فلسفه های گوناگون زندگی را میتوان به طور انتقادی نسبت یکدیگر و در رابطه با تجربه – اعمال، موفقیتها، شکستها، لذتها و رنجهای ما _ مورد سنجش قرار داد، با این هدف که فلسفه های زندگی (فلسفه های اختصاصیتر، اقدامات اختصاصیتر درون زندگی مانند دولت، تعلیم و تربیت یا هنر) تکمیل و اصلاح شوند تا کمک بیشتری برای تحقق ارزش در زندگی ارائه دهند. در مجموع اگر انقلاب روشنگری به طور کامل تحقق یافته بود، اگر سه مرحله فوق الذکر به نحو صحیح اعمال شده بود، نتیجه نوعی تحقیق دانشگاهی کاملاً متفاوت از آنچه بود که در حال حاضر داریم. این تفاوت در طول زمان مسلماً باعث تأثیری عمده میشود. آنچه اکنون به عنوان تحقیق دانشگاهی در دست ماست، برنامه ای مصیبت بار است که اساساً وقف کسب دانش و مهارت تکنولوژیک شده است و از هر توجه عقلانی بنیادیتر برای کمک کردن به حل تعارضات و مشکلات زندگی به شیوه های در مجموع عقلانیتر و به عبارت دیگر از جست وجوی خرد و فرزانگی دور افتاده است.
دانش علمی و مهارت تکنولوژیک به شدت قدرت ما را برای عمل کردن افزایش میدهند. شیوه های بی پایان این افزایش شدید قدرت برای عمل کردن برای خیر عامه مورد استفاده قرار گرفتهاند: در بهداشت، کشاورزی، حمل و نقل، ارتباطات و موارد بی شمار دیگر، اما این قدرت تشدید یافته برای عمل کردن به همان اندازه میتواند برای آسیب رساندن به انسان نیز مورد استفاده قرار گیرد، و مورد استفاده هم قرار گرفته است، چنان که در تخریب محیط زیست (دست کم در آغاز) به طور عامدانه در جنگ مورد استفاده بوده است. اغراق آمیز نیست اگر بگوییم که همه مشکلات جاری جهانی ما به علت دنبال کردن موفقیت آمیز دانش و مهارت تکنولوژیک دور افتاده از فرزانگی است. امروز تخریب کنندگی مهیب سلاحهای جنگی مدرن، تروریسم، نابرابریهای گسترده در ثروت و معیارهای زندگی بین جهانهای اول و سوم، رشد سریع جمعیت، آسیبهای زیست محیطی _ تخریب جنگلهای بارانی حاره ای، انقراض سریع گونه های حیاتی، گرم شدن آب و هوای زمین، آلودگی دریا، زمین و هوا و تهی شدن منابع طبیعی پایان پذیر _ همگی به علت قدرت تشدید یافته برای عمل کردن به وجود میآیند که به وسیله علم و تکنولوژی مدرن ممکن شده است.
با این حال مشکل علم به خودی خود نیست، بلکه علم جدا افتاده از پیروی از خرد است که مشکل آفرین شده است و این امر نتیجه شکست ما در برطرف کردن نقایص ساختاری تحقیق دانشگاهی است که از خطاهای روشنگری به میراث رسیده است. بنابراین نتیجه گیری من این است: ما جداً نیاز داریم که انقلاب سومی را به انجام رسانیم، انقلابی که خطاهای انقلاب روشنگری را تصحیح کند، به طوری که هدف اساسی دانشگاه ارتقای فرزانگی باشد و نه صرفاً کسب دانش. لازم است که هر شاخه و جنبه پژوهشی دانشگاهی تغییر کند به طوری که ما گونه ای از تحقیق را داشته باشیم که عقلانیتر و حاوی ارزشهای انسانی بزرگتری باشد که واقعاً به آنها نیازمندیم.
در نهایت لازم به یادآوری است که این امر بالاتر از هر چیز یک خطای فلسفی _ شاید باید گفت یک مصیبت فلسفی _ است که بر دانشگاه تسلط یافته است. از آنجایی که این خطا در مورد چگونگی اهداف و روشهای کلی تحقیق دانشگاهی است. مسئولیت روشن کردن اشتباهات و آنچه لازم است برای اصلاح آنها انجام شود، بیش از هر گروه دیگری به عهده فیلسوفان است. درواقع به نظر من امروز وظیفه اصلی فلسفه همین است: بیان کردن واضح و رسای اینکه ما به نحوی فوری نیاز داریم که انقلابی عقلانی و نهادی در اهداف و روشها، کل ساختار و خصلت تحقیق دانشگاهی به وجود آوریم، به طوری که دانشگاه وظیفه شایستهاش را یعنی کمک کردن به انسانیت در آموختن آنچه که خردمندانه تر است انجام دهد. این همان کاری است که فیلسوفان اگر واقعاً در مورد کارشان جدی باشند و واقعاً فرزانگی را دوست بدارند، انجام میدهند.
* نیکولاس ماکسول استاد بازنشسته فلسفه در یونیورسیتی کالج لندن است. از جمله کتابهای او میتوان به «از دانش به سوی فرزانگی» (انتشارات به لک ول)، «درک پذیری جهان» (انتشارات دانشگاه آکسفورد) و «دنیای انسانی در جهان فیزیکی» (انتشارات رومن و لیتل فلد) اشاره کرد.
پی نوشت ها :
۱ـ فلیوزوف ها Philosophes گروهی از اندیشمندان فرانسوی میانه قرن هجدهم که تا حد زیادی باعث تکوین روشنگری اروپایی شدند. آنها گرچه علائق فکری متفاوتی داشتند اما عقاید مشترکی داشتند که شامل ایده پیشرفت، خداباوری طبیعی و رواداری بود. از چهر های شاخص آنها میتوان از ولتر تا روسو، مونتمی، دیدرو را نام برد.
منبع: روزنامه شرق ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۳منبع: سایت نصور