مقدمتاً باید دانست که شورش های متوالی ساکنان ایالات و ولایت اسلامی و عدم رضایت اقوام و ملل مختلف و روی بر تافتن مسلمانان از امویان مخصوصاً ایرانیان و مردم خراسان و مسلمانان و اقوام غیر عرب و بی اعتنائی امویان به اقوام و ملل بالا و مستغرق بودن خلفای اموی در لهو و لعب و عیش و عشرت و مخالفت با خاندان های غیر اموی عرب و بسیاری علل دیگر دست به دست هم داده، باعث انقراض سلسله امویان و روی کار آمدن عباسیان گردید.
ایرانیان مسلمان آن طور که انتظار مساوات از حقوق اجتماعی و اقتصادی با اعراب مسلمان را داشتند انتظارشان برآورده نشد، به همین علت، مسلمان ایرانی عموماً، نا امید گردیدند و در همه موارد خود را پائین تر از اعراب می دیدند که پایه و اساس نهضت ضد امویان را ریختند و در ولایات و ایالات حوزه حکومت بنی امیه در ایران یکی پس از دیگری این نهضت صورت تحقق به خود گرفت و علم طغیان بر افراشته، که نتیجه آن به انقراض و زوال حکومت اموی منجر شد.
غیر از ایران سایر کشورهای گشوده شده نیز در انقراض خلافت امویان سهمی به سزا داشتند. در ایران اول دفعه «ابومسلم خراسانی» به سال 130 هجری قمری (مطابق با 747 میلادی) شورش خراسان را بر پا کرد. وی که عامل عباسیان بود با کمک ایرانیان مخصوصاً کشاورزان ایرانی توانست، داخل مرو گردیده و بر «نصر بن سیار» حاکم اموی خراسان غالب آید. ابومسلم پرچمی سیاه که پرچم اصلی پیغمبر اسلام (ص) و در آن دوران شعار عباسیان شده بود، به دست گرفت و فرماندهی انقلاب را عهده دار گردید.
پس از آن در سایر ولایات و ایالات ایران این شورش و انقلاب بر پا خاست و چون ایرانیان منتهای عدم رضایت را از امویان داشتند، ضمناً در دوران آخرین خلیفه اموی مروان دوم معروف به «مروان حمار» در سایر ولایات و ایالات حکومت اموی به مانند شام و عراق و فلسطین و اندلس و غیر آن ها نیز شورش برخاسته بود، مروان نتوانست کاری انجام دهد، نتیجتاً ستاره اقبال بنی امیه افول کرد.
اما سقوط مرو پایتخت خراسان در حقیقت ضربت نهائی بر علیه امویان به حساب می آید؛ چرا که پس از سقوط این شهر مردم سایر شهرها و ولایات جرأت کم نظیری پیدا کرده و یک یک نقاط ایران به این نهضت بزرگ کمک کرد و کار مروان دوم را تمام کردند.
آخرین مرحله ای که به شکست قطعی مروان منتهی گردید به سال 133 هجری قمری (مطابق 750 میلادی) است، که خلیفه آخر اموی دست از جان شسته و با سپاه فراوان از حران آمد و در طرف راست رودخانه زاب بزرگ (از شعبات دجله) با قوای دشمن که به سر کردگی «عبداله بن علی» بود مواجه و شکست خورد و ایالت بزرگ اموی یعنی شام و شهرهای دیگر پی در پی سقوط کردند. سپاهیان خراسان به سرکردگی عبداله دروازه های شهرها را گشودند، فقط دمشق مقاومت می کرد، که آن هم پس از محاصره در همان سال (133 هجری قمری) سقوط و خلیفه اموی فرار کرد. عبداله عده ای به تعقیب خلیفه فرستاد و آنان مروان دوم را در بیرون کلیسای ابوصیر(1) دستگیر کرده و به قتل رسانده و سرش را برای ابوالعباس فرستادند.
ابوالعباس در موقع سقوط مرو در کوفه پنهان شده بود. پس از آن که سر مروان دوم را سپاهیان عبداله با نشانه های خلافت نزد او فرستادند، بر او ثابت شد، که کارها به رونق مرام او گردیده است. بدین شکل خلافت از امویان به عباسیان انتقال یافت و قدرت حکومت و خلافت از دمشق به جانب شرق گروید و بدین ترتیب پایتخت جدید از دمشق به کوفه انتقال یافت که دوران جدیدی در حکومت عربی مشاهده می گردد. موجدین این انتقال حکومت بیشتر ایرانیان مخصوصاً خراسانی ها می باشند، که آنان نگهبانان خاص خلیفه شدند. از آن پس ایرانیان بر اثر همین خدمات توانستند، مناصب بزرگ و معتبر را در خلافت عباسیان داشته و صاحب مشاغل مهم و مناصب عالی گردند.
امر بیعت مردم با ابوالعباس (دوران خلافت 132-136 هجری قمری مطابق 750-754 میلادی) در مسجد جامع کوفه روز دوازدهم ربیع الثانی 132 هجری قمری (مطابق با 29 نوامبر 749 میلادی) صورت تحقق یافت. ابوالعباس تا توانست خاندان بنی امیه و کسان آنان را که زنده مانده بودند، کشت و علت آن که وی را سفاک (خونریزی و جلاد) لقب دادند، همین امر بود.(2)
تنها کسی که توانست جان سالم به در برد یکی از امویان بود و بس که بعداً شرح آن بیاید.
سفاح در ابتدای امر با گروهی از علماء دین و فقها مشورت می کرد و از دشمنی مردم با بنی امیه منتهای استفاده را کرد. وی ابتدا در «هاشمیه» در ناحیه انبار (3) که قبلاً آن را ساخته بود، نقل مکان کرد و دستورهایش بدون چون و چرا اجرا می شد، خاصه آن که تمام مأموران دستگاه حکومت از بستگانش بودند و تا آن جا که توانست به قتل عام های بی نظیر پرداخت.
سفاح برای کارهای خلافت دفتری تأسیس کرد و مقام های حکومتی و دولتی را به اشخاص دل خواه خود سپرد. برای این دفتر یا بهتر بیان داریم دیوان متصدی معین کرد، که همان وزراء عباسی می باشند، در حقیقت پس از خلیفه وزیر جانشین دوم وی بود.
وی در دوران حکومت یا خلافت پنج ساله خود پایه های حکومت بنی امیه را مستحکم، سپس در قصر خود به بیماری آبله فوت کرد.
پس از سفاح «ابوجعفر» (دوران خلافت 136-158 هجری قمری مطابق 754-775میلادی) برادر خوانده بزرگتر وی که از فرزند کنیزکی بود، در اقامتگاه خویش ادعای خلافت کرد و خود را به لقب «منصور» ملقب ساخت. وی در حقیقت بنیان گذار خلافت عباسیان است و پایه های حکومت آنان را محکم کرد.
متأسفانه منصور از ابتدای خلافت عده ای از سرداران و نام آوران ایرانی که خدمات گران بهائی در تأسیس حکومت عباسی داشتند، به مانند ابومسلم خراسانی و عبدالله که به همت و شمشیر آنان در رونق کار عباسیان سهمی به سزا داشتند، ناجوان مردانه کشت و با این عمل تخم کینه در دل ایرانیان کاشته شد.
از آن گذشته عده دیگر از مسلمانان و از افراد خاندان علی (ع) نیز به دست منصور کشته شدند.
منصور پس از فراغت از کار دشمنان و مدعیان خلافت زمان امور را به کف گرفت و به رتق و فتق امور داخلی و جنگ با رومیان که دشمن دائمی غربی امپراطوری اسلام بود پرداخت.
چنان که آمد مرکز خلافت در ابتدای کار عباسیان در هاشمیه بود، اما این محل به واسطه نزدیکی با حوزه متمردان کوفه و نزدیکی به بصره برای خلفاء چندان مناسب نبود، لذا منصور تصمیم به تغییر پایتخت و مقر اقامت کرد.
به علاوه خلفای عباسی اصولاً مایل نبودند، که دمشق مرکز خلافت باشد، بدین مناسبت منصور خلیفه دوم عباسی به جهات مذکور در بالا تصمیم گرفت، برای خود پایتختی بنا کند و پس از دیدن امکنه مختلفه بغداد (4) را انتخاب کرد.
منصور برای شهرت دادن به بغداد و آن که نام پایتخت در تمام جهان اسلام گسترش یابد، عده ای زیادی از علمای کوفه و بصره از قبیل واعظان و محدثان و نحویان را به شهر بغداد فرا خواند و اینان توانستند از نظراتی رونق علمی به شهر بغداد بدهند.
بعدها در حومه بغداد در دهکده ای به نام «کرخ»، شهر کوچکی بنا شد، که محله ای از محلات بغداد گردید. ایرانیان بیشتر در این محله سکونت داشتند. در این محله اولین بیمارستان بغداد یا اولین بیمارستان اسلامی بنا شد (اگر بیمارستان یا محل اجتماع بیماران جذامی و امثال آن ها که در دوران ولید خلیفه اموی را به حساب نیاوریم)، که شرح آن خواهد آمد. بعدها کرخ به طور قابل ملاحظه ای توسعه یافت و در مدت کوتاهی مرکز تجاری غرب بغداد شد.
در این بیمارستان که تقریباً اولین بیمارستان در تمدن اسلامی می باشد، در حقیقت گاهواره دانشکده پزشکی بغداد گردید، که اغلب پزشکان نامی بغداد، منجمله خاندان بختیشوع و دیگران در آن به پزشکی ابت و خدمت پرداخته اند، که مرکز تعلیم دانش پزشکی بود، تا آن که بعدها در دوران سلطنت عضدالدوله دیلمی پادشاه بزرگ آل بویه بیمارستان عضدی در آن جا احداث گردید.
شرح کامل مربوط به بیمارستان قدیمی بغداد و سایر بیمارستان ها در مقاله مربوط به بیمارستان های ایران و اسلام را به تفصیل خواهیم دید.
در دوره خلافت هارون الرشید کرخ به نحو قابل ملاحظه ای توسعه یافت و چنان که آمد، مرکز تجاری غرب بغداد گردید.
پیدایش حومه های جدید در ساحل شرقی رودخانه دجله و انتقال مقر خلافت به این قسمت، شهر قدیمی را که منصور ساخته بود از رونق انداخت. معهذا شهر بغداد و کرخ و حومه بغداد و سایر محلات جدید آن جمعاً مرکز بزرگی برای انتشار تمدن اسلامی و نتیجه علم پزشکی بود.
شهر بغداد غیر از ساختمان هائی که در زمان منصور خلیفه پیدا کرد، خصوصیات زیادی از آداب و رسوم ایرانیان را در بر داشت و ایرانیان با کلاههای دراز زرتشتی و جامه رسمی در دربار حضور می یافتند.
خلیفه علاوه بر استفاده از پزشکان ایرانی از سایر دانشمندان مسیحی و کلیمی و غیر عرب نیز استفاده کرده است. به علاوه مجوسان ایرانی فلسفه هندوستان و چین را به دربار خلیفه ارمغان آورده و در رخنه دادن سایر علوم نیز سهمی به سزا داشتند.
منصور بر اثر بیماری سختی که مبتلی شده بود، احتیاج کامل به طبیب یافت که تمام اطباء بغداد را معالجت وی عاجز ماندند. بر حسب مشورت با مشاوران خود جورجیس (جرجیس) فرزند بختیشوع را از جندی شاپور خواست. وی (جورجیس) منصور را درمان کرد، که شرح آن قبلاً ضمن مقاله مربوط به دانشگاه جندی شاپور آمد و همین امر اولین رابطه پزشکی بین بغداد و جندی شاپور شد.
پس از منصور سایر خلفا به مانند هرون و مأمون و سایرین از اطباء جندی شاپور استفاده کرده و اطباء دانشمند این مکتب را برای درمان خود به بغداد می خواندند.
وضع بیمارستان اولی بغداد که احتیاج به شرح بیشتری دارد، در مقاله مربوط به بیمارستان های اسلامی و ایرانی بعداً خواهد آمد.
به هر حال از اواسط قرن هشتم میلادی (مطابق قرن دوم هجری قمری) دانش یونانی و علوم دیگر به بغداد رخنه یافت و شعب علوم و پزشکی و فرهنگ اسلامی رونق پیدا کرد و همان طور که قبلاً آمد، خلفای عباسی به نحوی از انحاء چه برای درمان خود و چه از نظرات دیگر دانشمندان جندی شاپور و سایر مراکز را به این شهر خوانده و توانستند، مرکزیت علمی برای بغداد قائل گردند.
اما بهره کاملی که بغداد در مورد علوم پزشکی یافته، در ابتدا بیشتر، از جندی شاپور بود و این دانشگاه نقش بسیار مهمی در انتقال علوم پزشکی به بغداد داشت.
به طور اجمال و اختصار مکتب بغداد شاگرد مکتب جندی شاپور و نتیجه باید گفت که قسمت عمده پزشکی اسلامی در حقیقت نتیجه خدمات جندی شاپوریان و مدیون دانشگاهیان جندی شاپور بوده است.
در این مبحث لازم به تذکر است که محبت های پادشاهان ساسانی به مانند شاپور اول و شاپور دوم و خسرو انوشیروان که در نضج و رونق دانشگاه جندی شاپور منتهای کوشش و جد را کرده اند، نقش بسیار مهمی را در زیر بنای دارالعلم بغداد ایفاء کرده است، که مطالب مهم و معتبر این مقوله را در قسمت اول متذکر گردیدیم و دیگر احتیاج به تجدید و تکرار مطالب نمی باشیم.
به هر حال بغداد میراث خوار علم پزشکی جندی شاپور است. خلفای عباسی عده ای از اطباء دانشمند جندی شاپور را به بغداد دعوت کردند و عده دیگری اصولاً در بغداد ماندگار شدند. منصور جورجیس فرزند بختیشوع را که رئیس بیمارستان جندی شاپور بود، مدت چهار سال در بغداد نگاه داشت و چنان که در قسمت اول آمد، وی به علت علاقه زیادی که به جندی شاپور (که در حقیقت وطن دوم وی بود) داشت، از خلیفه خواست به این شهر بیاید تا در کنار پدران و نیاکان خود به خاک سپرده شود. خلیفه اجازه داد. وی (جورجیس) شاگردش «عیسی فرزند شهلافا» را برای درمان خلیفه به بغداد فرستاد، اما از فرستادن بختیشوع دوم فرزند خود به بهانه آن که، وجود در بیمارستان جندی شاپور ضروری بود، امتناع کرد.
خاندان بختیشوع قریب شش نسل و بیش از 350 سال در امر پزشکی خدمات کم نظیری به عالم پزشکی اسلامی کرده و تقریباً بلامنازع دوران بودند. شرح نسب نامه این خاندان در قسمت اول آمد و خدمات آنان نیز بعداً خواهد آمد.
بعد از آن که منصور بغداد را پس از «هاشمیه» که میان کوفه و حیره قرار داشت، پایتخت خود قرار داد، از نظر آن که محل بغداد برای اردوگاه جنگی بسیار مناسب بود و به علاوه به علت نزدیکی به رودخانه های دجله و فرات که اولی با مشرق تا سر حد چین مربوط و راه تجاری از عراق به ارمنستان و نواحی مجاور بود و برای حمل خواربار و آذوقه بسیار مناسب و به شرح ایضاً رودخانه فرات به واسطه نزدیکی با سوریه و شهرهای غربی خیلی معتبر بود، بدین لحاظ مرکزیت یافتن بغداد صورت تحقق به خود گرفت. مضافاً بدان که منصور برای این شهر قریب چهار سال کوشش و مبلغ معتنابهی برای ساختن آن خرج کرد و برای این منظور قریب یک صد هزار صنعتگر و مهندس و کارگر عادی به کار گماشت، که همه آن ها را از عراق و شام و سایر نقاط کشور اسلامی بدان جا کشانده بود.
منصور پس از آن که شهر را بر ساحل غربی دجله در دره ای که در آن پایتخت های قبل از اسلام بودند، بنا نمود، بنام «دارالسلام» نامید، که با روئی دوگانه و خندق دور آن به اضافه با روی سومی که قریب نود پا بلندی داشت، برای شهر ساخت.
شهر چهار دروازه داشت و خیابان های آن که به قصر خلیفه امتداد می یافت، به مانند شعاع های چرخ بود. قصر خلیفه بسیار مجلل بود، که شرح آن از حوصله این کتاب خارج است.
ناگفته نماند که منصور برای ساختن بغداد از ستاره شناسان کمک خواست و چون اینان محلی را برای ایجاد بغداد از شهرهای مهم دنیا گشت و خلیفه توانست، در کاخ خود به مانند شاهان ساسانی با منتهای عظمت و اقتدار روزگار گذراند.
منصور با کمک ایرانیان توانست به شهر بغداد عظمت فوق العاده دهد و به تبعیت از معلمان و دستور دهندگان ایرانی، القاب و آداب و رسوم ایرانی را در بغداد متداول کرد. معروف است شخصاً منصور اولین کسی است که کلاه دراز ایرانی بر سر نهاد. بدیهی است رعایا نیز از وی تبعیت کردند و همین امر یعنی تبعیت از آداب و رسوم ایرانی، از خشونت اخلاقی و زندگی عربان کاست، که نتیجه آن طلیعه بزرگ عصر طلائی تمدن اسلامی گردید.
منصور مردی دور اندیش و با اراده بود. وی به سال 159 هجری قمری (مطابق با 6و775 میلادی) در نزدیکی مکه در موقع ادای حج مرد و چون دشمن بسیار داشت، در موقع دفن قریب یکصد گور در مکه کندند، ولی وی را محرمانه در قبری دیگر به خاک سپردند، تا دشمنان نتوانند قبرش را بشکافند.
پس از منصور مهدی جانشین وی شد و به ترتیب هادی و هرون و امین و مأمون و معتصم و واثق و متوکل به خلافت رسیدند که در عهد خلافت این خلفاء دوران طلائی خلافت عباسیان می باشد.
شهر بغداد از زمان منصور بانی آن و پس از وی توسط سایر خلفاء عباسی چنان که آمد، وسعت کامل یافت و ابنیه و عمارات و قصور عالیه و بیمارستان ها و مستحدثات دیگر در این شهر ایجاد شد. وسعت شهر چندین برابر گردید. حفر بسیاری از ترعه ها (کانال) و ایجاد مساجد و ساختمان ها که عموماً از برکت وجود برمکیان انجام گرفت، همه به عظمت و رونق بغداد کمک شایانی کرد. می گویند اول کسی که در اسلام در ماه رمضان چراغ به مسجد روشن کرد، جعفر فرزند یحیی برمکی بود.
در خاتمه این مبحث متذکر می گردیم که هارون الرشید و پس از وی مأمون فرزندش و به شرح ایضاً سایر خلفاء بغداد را به صورت دارالعلم بزرگی کردند، که علاوه بر ابنیه و عمارات و کاخ های رفیع و بیمارستان ها و بناهای عظیم دیگر و وسعت دادن به این شهر و نقل و ترجمه کتب یونانی به سریانی و از سریانی به عربی و یا مستقیماً از یونانی به عربی و هم چنین ترجمه کتب هندی و تأسیس دارالترجمه و امثال آن بسیار جد و کوشش کردند، که همه آن ها را در مقاله های مربوطه خواهیم دید.
حال شمه ای از خدمات ایرانیان، مخصوصاً برمکیان (برامکه، آل برمک) در دربار خلفای عباسی و نتیجه مرکزیت دادن به شهر بغداد و انتقال علوم می پردازیم، لذا متذکر می گردیم: در دوران منصور برای اولین مرتبه در تاریخ اسلام موضوع وزارت پیش آمد، که ریشه آن در ایران است. وی اول کسی است که منصب وزارت را به «خالد» فرزند «برمک» داد. مادر خالد زنی بود، که «قتیبه بن مسلم» وی را در بلخ به اسیری گرفته بود. (سال 87 هجری قمری = 705 میلادی). پدرش برمک رئیس کاهنان یک معبد بودائی در بلخ بود.
اما خالد علاوه بر آن که دوست سفاح بود، قرابت رضاعی نیز با او داشت، بدین معنی که زن خلیفه دختر او را شیر داده (مادر رضاعی) و دختر خلیفه از زن خالد شیر خورده بود.
خالد در ابتدای کار بنی عباس مقام و کارش بالا گرفت و رئیس دیوان خراج و سپس به سال 148 هجری قمری (مطابق با 765 میلادی) والی بین النهرین و طبرستان شد. وی شورش این سرزمین را فرو نشاند و خلاصه آن که وی از مشاوران خاص خلیفه بود و در تأسیس و بنیاد سلسله عباسیان سهمی بی نظیر داشت.
پس از خالد «یحیی» فرزندش والی ارمنستان شد و سپس مربی فرزند مهدی هارون شد. یحیی در دوران خلافت هارون وزیر بزرگ دستگاه خلافت هارونی شد و منتهای خدمت را به هارون کرد.
یحیی را چهار پسر بود به نام های «فضل» (والی خراسان) و «جعفر» (که جانشین پدر شد) و «محمد» و «موسی». همه خاندان برمکی در دستگاه هارون قرب و منزلتی به سزا داشتند، که افسانه های زیادی از این نزدیکی در تواریخ آمده و احتیاج به نگارش ندارد.
مهدی که جانشین منصور بود، یحیی برمکی را چنان که آمد، به تربیت فرزندش هارون گمارد. یحیی در تربیت هارون جد فوق العاده کرد. هارون وی را پدر می خواند و اختیارات زیادی به وی داد.
یحیی با دو فرزندش فضل و جعفر قریب هجده سال (از سال 170-188 هجری قمری مطابق 786-803 میلادی) تقریباً تمام قدرت را در قلمرو حکومت و خلافت عباسی در دست داشتند.
برمیکان در قصور عالیه در شرق بغداد زندگی می کردند و قصر جعفر که به نام «جعفری» موسوم بود، از قصور در ممتاز بغداد به شمار می رفت، که بعدها مأمون آن را برای اقامتگاه خود انتخاب کرد. میزان مال و ثروت و تمول برمکیان بر اثر توجه هارون بدان ها بسیار زیاد و از اندازه خارج بود و تا آن جا که ممکن است برمکیان برای خویشان و بستگان و مداحان خود بذل و بخششی فراوان می کردند، به طریقی که بخشش آن ها زبان زد خاص و عام گردید.
در زمان وزارت برمکیان کانال های (ترعه ها) بسیار در بغداد ساخته شد. اینان تا توانستند به تشویق علماء و دانشمندان و انتقال علوم از کشورها و ملل و اقوام مجاور و دور دست به بغداد وافی کردند و تمام افراد خاندان برمکی در این امر مهم سهمی به سزا دارند.
به علاوه جعفر شخصاً در سخن قدرتی عظیم و خط نیکو و انشاء بلیغ و فصیحی داشت، که در بغداد شهرت فراوان یافته بود. اغلب مورخان عرب در این مورد در تواریخ خود آورده اند، که به واسطه وجود جعفر طبقه ای به نام «اهل قلم» پایه گذاری گردیده است. گذشته از جمیع موضوعات بالا برمکیان خدمات ذیقیمتی دیگر به شهر بغداد و امپراطوری اسلام کردند.
متأسفانه بر اثر دسائس و توطئه ها و حسادت های افراد و اطرافیان خلیفه و ترس وی (خلیفه) از قدرت برمکیان، ستاره اقبال آنان افول یافت و خاندانشان منقرض گردید.
توضیح آن که یحیی پدر جعفر از معاشرت و انس بی اندازه ای که پسرش و هارون با یک دیگر داشتند، چندان خوشحال نبود و وقایع ناگواری را پیش بینی می کرد و چون به علل مذکور در سطور بالا نفوذ برمکیان و بالنتیجه ایرانیان در دربار خلافت زیاد شده بود، ترس و واهمه شدیدی هارون را گرفت، مضافاً بدان که دائماً اطرافیان وی را به وسوسه وا می داشتند. نتیجه آن شد، که خلیفه به خشم آمد و به سال 187 هجری قمری (مطابق با 802 میلادی) جعفر را که سی و هفت ساله بود، کشت و سرش بریکی از پلهای بغداد و آویزان کرد و دستور داد تا جسدش را دو نیمه کنند و هر قسمت را بر یکی از پلهای دیگر بیاویزند.
بعضی گویند، بر اثر علاقه فراوانی که خلیفه به جعفر داشت و نمی توانست دوری و جدائی او را ببیند، ظاهراً اجازه داد تا با عباسه خواهر محبوبش ازدواج کند. اما در اثنای حج بر وی معلوم شد، که خواهرش طفلی آورده که در مکه پنهان کرد، بدین جهت امر به کشتن و به زندان انداختن برمکیان کرد.
خلاصه آن که جعفر به نحو بالا کشته شد و یحیی پدر پیر هفتاد ساله و فضل چهل و چهار ساله و دو فرزند دیگرش را گرفته به زندان انداخت. نتیجه آن شد که یحیی و فضل در زندان مردند (سال 193 هجری قمری مطابق 808 میلادی) و تمام دارائی خاندان برمکی را که بالغ بر 30/676/000 دینار نقد بود (غیر از املاک و کاخ ها و اثاث) مصادره کرد و به دین نحو خاندانی که کوشش فوق العاده در قوام و نضج و استحکام خلافت عباسیان داشتند سقوط کرده، منقرض گردیدند.
پس از آن که خلافت به مأمون رسید آن عده از برمکیان که در حبس یا آزاد بودند، مورد توجه قرار گرفتند و مال و ثروت و افتخاراتشان به آنان مسترد گردید.
برمکیان را حقی عظیم به خلفاء عباسی و نتیجتاً به خلافت آنان و تمرکز بغداد به صورت شهر بزرگ علمی است. اینان به علوم یونانی توجه زیاد داشته و چون در مرو این علوم مورد توجه خاص بود، توانستند خدمات شایانی به بنی عباس کنند.
ایضاً برامکه در نهضت علوم و انتقال و ترجمه آن ها به بغداد، خدمات شایسته ای انجام داده اند. منجمله کتاب هائی که به دستور برمکیان به عربی ترجمه گردید، کتاب «المجسطی» است.
توضیح آن که یحیی فرزند برمک چون به این کتاب علاقه زیاد داشت، عده ای را به ترجمه آن گمارد، پس از آن که این ترجمه ها تهیه شد، از آن ها ناراضی بود، لذا دو نفر به نام های «ابوحسان» و «سلم» (رئیس بیت الحکمه) را برای این امر انتخاب کرد و این دو ترجمه خوبتر و فصیح تر را انجام دادند.
از خاندان های دیگر ایرانی باید نام «بنی موسی یا بنی منجم یا بنی شاکر» را نام برد. موسی را سه فرزند بود به نام های محمد و احمد و حسن. موسی در علم هندسه بسیار وارد و محیط بود. چون موسی فوت کرد سه فرزندش صغیر بودند. مأمون آنان را در دارالحکمه به دست استادان و متصدیان آن سپرد و نتیجه آن شد، که فرزند ارشد موسی به نام محمد و مکنی به ابوجعفر در علوم هندسه و نجوم و منطق مقام ارجمندی یافت. وی توانست بسیاری از کتب در علوم بالا را به عربی برگرداند. دو برادر دیگر یعنی احمد و حسن نیز با جد فوق العاده درباره علوم هندسی وحیل (مکانیک) خدمات شایسته ای انجام دادند و تا آن جا که ممکن بود، به ترجمه و نقل علوم به عربی همت گماشتند و چون مال فوق العاده و دارائی زیاد داشتند، از بذل مال هیچ فرو گذار نکردند.
خدمت بزرگ بنی موسی که ذکر آن در این مختصر بسیار واجب است، آن که اینان باعث شدند، که عده ای از مترجمان به مانند حنین اسحق را به شهرهای روم فرستاد، تا کتب مربوط به علوم هندسه و حساب و پزشکی را به بغداد بیاورند. غیر از «حنین فرزند اسحق» مترجمان و ناقلان دیگر علوم «جیس فرزند حسن» و «ثابت فرزند قره» را مال فراوان می دادند، که جمیع معلومات و اطلاعات یونانیان را به عربی انتقال دهند.
از افراد خاندان نوبختی که حقی عظیم به تمدن اسلامی و پیشرفت علم در دارالسلام بغداد دارد، باید «عبدالله بن ابوسهل بن نوبخت» منجم معروف دوران قبل از مأمون و زمان این خلیفه را نام برد. (رجوع شود به شجره نسب نوبختیان).
از افراد دیگری که در باب پزشکی در دوران خلفای عباسی سهمی به سزا داشتند «سهل فرزند شاپور فرزند سهل» (سهل بن سابوربن سهل) که از مردم اهواز و معروف به «کوسج» که در دوران مأمون می زیسته است. ایضاً «شاپور فرزند سهل ایرانی» (سابوربن سهل) متوفی در دوران مهدی خلیفه نیز از کسانی است، که در باب پزشکی خدماتی انجام داده است.
از آن گذشته عده ای از ایرانیان در باب انتقال علوم و ترجمه های کتب علمی و پزشکی ی سهمی شایسته دارند.
غیر از ایرانیان دانشمندان دیگر در دوران خلفای عباسی خدماتی معتبر در ترجمه و انتقال علوم و تمدن اسلامی دارند، که عموماً غیر عرب بودند.
غیر از عوامل مذکوره در بالا که عدم اعتماد خلفای عباسی به دستگاه دمشق و پزشکان بنی امیه و غلبه قوم غالب بر کشورهای گشوده شده، یعنی ایران و روم و مصر و سایر کشورها و رواج زبان عربی و اقدام به ترجمه کتب یونانی به عربی و یا به سریانی و سپس به عربی (مخصوصاً کتاب های بقراط و جالینوس) و توجه علماء و دانشمندان، یا بهتر بیان داریم علماء ملل مغلوبه به مرکزی که قدرت در آن متجمع شده و نیروی قوی دستگاه خلافت بنی عباس، همه دست به دست هم داده، تا بغداد از هر حیث مرکز علمی گردد و بسط امپراطوری اسلام و اسلام آوردن ملل و اقوام مختلفه که نتیجه آن گسترش زبان عربی گردید، که تمام بر مرکزیت یافتن علمی بغداد کمک شایان کرده، که بعدها این گسترش به شمال افریقا و اسپانیا کشانده شد.
با ذکر مطالب بالا موضوع تمرکز علمی بغداد تا اندازه ای روشن گردید، چنان که صیت شهرت بغداد باعث شد از اطراف و اکناف برای طلب دانش و استفاده از مرکز خلافت (چه از نظر مادی و چه معنوی) عده زیادی در صدد استفادات برآیند، که نتیجه آن انقراض علمی دانشگاه جندی شاپور و درخشیدن ستاره اقبال بغداد گردید، با توجه به آن که دو خلیفه عباسی هارون مأمون در کار ترجمه کتب پزشکی یونانی و استفاده از علماء غیر عرب منتهای مجاهدت و کوشش را کردند. از آن گذشته در دوران این دو خلیفه تشویق زیادی از هر حیث از دانشمندان به عمل آمد و تا آن جا که ممکن بود، استفادات علمی به عمل آمد. منتهی باید دانست که در دوران این دو خلیفه عباسی عامل بزرگ وزیران ایرانی بودند.
نکته دیگری که ذکرآن در این قسمت بسیار لازم است، آن که اصولاً بغداد در نزدیکی شهرهای تیسفون و سلوکیه و مراکز دیگری که سهم به سزایی در تمدن قبل از اسلام داشتند، قرار داشت و وجود این مراکز کمک بزرگی در امر تمرکز علمی بغداد داشتند، چرا که چنین به نظر می رسد، بقایای دانشمندان مراکز بالا که در دوران شاهنشاهی ساسانی نقشی نسبهً معتبر در علوم داشتند، برای بغداد مایه علمی تهیه کردند.
لازم به تذکر است که در دوران خلافت بین مهدی و واثق (مخصوصاً در زمان خلافت هارون و پسرش مأمون) دوران طلائی عهد عباسیان است، و در عهد این دو خلیفه دوران طلائی از سایر خلفای اسلامی معروف تر و معتبرتر گردید. اما به حق باید گفت، منصور بنیان گزار نهضت علمی در عهد عباسیان است، منتهی جنبش بی نظیری که در زمان مأمون درباره علوم (مخصوصاً علم پزشکی) به عمل آمد، بسیار چشم گیر می باشد.
زمان هارون الرشید خلیفه بزرگ عباسی مصادف با حکومت و فرمان روائی شارلمانی (5) (شارل بزرگ) بود، که با یکدیگر روابط دوستانه و فرهنگی داشتند، منتهی هارون از شارلمانی بالاتر و قویتر و مخصوصاً از جهت فرهنگی مرکز خلافت یعنی بغداد بر قلمرو حکومت شارلمانی برتری داشت.
موضوع ارتباط بین شارلمانی و هارون از نظر سیاسی بود و آن این که چون شارلمانی دریافت، برای مقابله با دشمنان رومی همکار با همدست بهتر از هارون نیست، بدین جهت برای تفوق یافتن بر رقباء خود با هارون رابطه برقرار کرد. می گویند این رابطه به صورت مبادله سفیرانی و هدایائی چند صورت تحقق به خود گرفت.
از جمله هدایائی که شارلمانی برای هارون فرستاد، پارچه های ظریف و یک ساعت دقیق و یک فیل و لوازم عطری بود. در برابر هارون یک ارغن (آلت و دستگاه موسیقی) برای شارلمانی ارسال داشته است.
از آن گذشته ارتباط و مبادله نوشته ها و مکاتبات سیاسی نیز در میان بود، که بین هارون و شارلمانی برقرار بوده است. به علاوه هارون رابطه با پادشاه هند داشته و از طرف پادشاه هند نیز هدایای گرانبهائی جهت هارون فرستاده شده است. به شرح ایضاً می گویند مأمون از امپراطور روم هدیه یا هدایائی دریافت داشته است.
اما ریشه رابطه ای که بین امپراطوری اسلام و روم شرقی بود، به واسطه مرزهای نزدیک آن ها از دوران ساسانیان می باشد. توضیح آن که کشمکش و نزاع بین شاهنشاهان ساسانی و امپراطوران روم شرقی از قبل اسلام به علل مختلفه پیوسته دوام داشته و چنان که شرح مختصری از آن در قسمت اول آمد، این کشمکش ها گاهی به غلبه ایران و زمانی به غلبه روم منتهی می گردید.
در ابتدای خلافت عباسیان و ایجاد شهر بغداد از طرفی و از طرف دیگر اشتغال خلفا به امور داخلی باعث گردید، که رومیان مرزهای خود را به داخل خاک اسلام پیشرفت داده و نتیجتاً از سرحدهای روسی جلوتر آمده تا آن جا که قسطنطین پنجم (124-159 هجری قمری مطابق با 741-775 میلادی) حدود شرقی امپراطوری روم شرقی را به ارمنستان و آسیای صغیر نزدیک تر کرد، سهل است، این حدود را جلوتر برد.
نتیجه ای که از این پیش روی حاصل شد، آن که مهدی جنگ با رومیان را از نو آغاز کرد و هارون فرزند مهدی به سر کردگی قشون گماشته شد و پیش روی قابل ملاحظه ای کرد. گرچه وی نتوانست تا قسطنطنیه پنجم که قسطنطین ششم و به نام ملکه ایران بود، به ناچار از در صلح آمد و طبق عهدنامه ای اجباراً غرامت زیادی پرداخت. همین امر باعث شد که هارون معروف و از طرف پدر به لقب «رشید» ملقب گردید و بعداً خلیفه بزرگ عباسی شد.
متأسفانه صلح با امپراطوری روم شرقی دوامی نیافت و پس از ملکه ایرن شخصی دیگری به امپراطوری روم رسید که نیقفور اول (6) نام داشت (186-196 هجری قمری مطابق با 802-811 میلادی). نیقفور عهدنامه ایرن را نقض نمود. در آن هنگام هارون خلیفه عباسی بود. نیقفور نامه ای به هارون نوشت و غرامت و باجی که هرون در جنگ با ایرن از روم شرقی گرفته بود، درخواست کرد. هارون در ظهر نامه نیقفور جوابی بسیار توهین آمیز نوشت که «ای کافرزاده جواب آن است که خواهی دید، نه آن چه که خواهی شنید».
آن گاه هارون حمله به امپراطوری روم شرقی را آغاز و آسیای صغیر را تصرف کرد و علاوه بر جزیه به ساکنان قسمت ها و شهرهای متصرفی باج و هن آوری برای امپراطوری معین کرد. بدین وضع هارون توانست قدرتی بس عجیب در برابر امپراطوران روم شرقی نشان دهد، که در حقیقت در زمان این خلیفه دولت عباسی در منتهای اقتدار و عظمت قرار گرفت.
پس از هارون معتصم خلیفه نیز با سپاهی عظیم که نظیر آن هیچ یک از خلفا نتوانسته بودند تهیه و تدارک کنند، به امپراطوری روم شرقی حمله کرد و با آن که اراضی و سرزمین های زیادی از روم را گرفت، با این حال نتوانست به هدف اصلی که تصرف قسطنطنیه بود، برسد.
امر مربوط به رسیدن قسطنطنیه در زمان مأمون نیز شروع گردید، ولی به واسطه مرگ وی صورت تحقق نیافت.
به هر حال شهر بغداد دوران عظمت و جلالی در عهد هارون و مأمون یافت و از نظر ثروت و بنا و عظمت ساختمان ها با امپراطوری روم رقابت می کرد و حکایات زیادی در تواریخ از این عظمت و جلال آمده است.
قصر یا قصور خلفاء عباسی و حرم سراها و خواجگان و تزئینات کاخ ها و زینت آلات و جواهرهای ذی قیمت برای زن های خلیفه و اطرافیان چنان بود، که بسیاری از این روایات بیشتر به افسانه شبیه می باشد.
شهر بغداد برای جشن های رسمی و عروسی و حج و یا استقبال سفیران آزین بندی می گردید و خلفا تا آن جا که ممکن بود، به این قبیل امور به جلال شهر و اهمیت آن اقدام می کردند و برای جشن ها و امثال آن چنان مخارجی می کردند، که باور نکردنی است.
تمام این مطالب از خلال ادب عرب در آن دوران که توسط شعراء و بلغاء آمده است، به خوبی مستفاد می گردد، که دستگاه خلافت کمتر از دستگاه سلطنت نبوده. تنها کشور و پایتختی که از این جهات بر ممالک اسلامی و بغداد برتری داشت، کشور روم و قسطنطنیه بود.
از جشن های عروسی معروف که در بغداد اتفاق افتاد جشن ازدواج مأمون با پوران دختر هیجده ساله وزیرش حسن فرزند سهل است که در سال 210 هجری قمری (مطابق 825 میلادی) می باشد. در این جشن آن طور که معروف است عروس و داماد بر بوریائی از طلا که با یاقوت و مروارید مرصع شده بود، نشسته بودند و مرواریدها بر سر داماد بر بوریائی از طلا که با یاقوت و مروارید مرصع شده بود، نشسته بودند و مرواریدها بر سر داماد و عروس شاباش شد و شب با شمع ها به مانند روز روشن بود و چنان اسراف در خرج درم و دینار کردند، که وصف آن غیر قابل تصور است. به شرح ایضاً برای استقبال و پذیرایی سفیران روم چنان پذیرائی در شهر و کوچه و کاخ ها به عمل می آمد، که آنان در حیرت می ماندند و رامش گران و خنیاگران و رقاصان آنان را مشغول می داشتند و با غذاهای مطبوع پذیرائی به عمل می آمد. چنان سالن ها و اطاق ها و هوای باغ را معطر می ساختند، که بسیار دل انگیز می گردید.
این قبیل تفننها نه فقط برای پذیرائی خارجیان بود، بلکه برای شب های خلفاء نیز برقرار می گردید و چنان از لذائذ مادی برخوردار می شدند، که در عالم مستی و خوشی اسراف زیاد و بخشش های فراوان می کردند.
خلاصه آن که خلفاء و وزیران و افسران خلیفه و خواجگان همه در منتهای خوشی و شادکامی به سر می بردند و خدمت گزاران خلیفه چنان سرشار از بذل و بخشش خلیفه می شدند، که حدی بر آن متصور نبود.
بنای کاخ های متغدد در بغداد در ساحل دجله و ساختن بازارهای زیبا و خیابان ها و کوچه ها و نهرها (کانال) و بیمارستان ها همه به جلال و عظمت و رونق بغداد افزود.
در ابتدا مأمون قصر جعفر برمکی که بر ساحل شرقی دجله بود مقر خلافت خود کرده بود. به طور خلاصه بغداد جانشین و میراث خوار اغلب شهرهای تمدن قبل از اسلام به مانند جندی شاپور و بابل و تیسفون و اورو امثال آن ها شد و به صورت یک مرکز تجاری بزرگ در آمد، که با چین و هند و آسیای صغیر و روم شرقی و یونان و آفریقا و مصر و سوریه و عربستان و اروپا داد و ستد داشتند.
پی نوشت ها :
1. Busiris
2. در تاریخ طبری ج3 و ابن اثیر ج 5 آمده است، که ابوالعباس در خطبه اول خود در مسجد جامع کوفه خود را سفاح نامید، که بعداً همین کلمه لقب او شد.
3. انبار بر ساحل چپ فرات و اولین منزل تجاری بین صحرا و سوریه قرار داشت و چون در چهار راه مهمی واقع شده، بسیار پر اهمیت بود. انبار را شاپور اول به نام «پیروز شاپور» یا «بزرگ شاپور» نام نهاد. بعدها این شهر مرکز روحانیان و زاهدان شد و ماریونان زاهد در این شهر بود و در همانجا وفات یافت. پس از مرگ وی بر گورش کلیسائی ساختند. در خارج این شهر صومعه معروف ماریونان (یا دیرالغراب) واقع است که زیارتگاه مسیحیان نسطوری بود.
4. بغداد شهری قدیمی بود که در زمان بابلی ها به نام «بگ - دا - دو» نامیده شد که بعداً ایرانیان آن را به معنای باغ خدا گرفته اند.
باید دانست به توصیه خالد بن برمک ایرانی، منصور بغداد را پایتخت قرار داد و چون خواست آن را بنا نماید، از منجم معروف ایرانی «نوبخت» (متوفی به سال 161 هجری قمری مطابق با 8 و 777 میلادی) که زرتشتی و به دین اسلام ایمان آورده بود و ایضاً «ماشاء اله بن اثردی = میشابن اثری» که ایرانی یهودی بود، نظر خواست و به توصیه آنان شالوده شهر بغداد ریخته شد و پس از سه سال شهر به صورتی در آمد، که امکان زیستن در آن میسر شد. معروف است که منصور اول دفعه قصر اختصاصی خود را در مرکز شهر قرار داد و مسافت اقامتگاه درباریان با کاخ خلیفه یکسان بود. شهر نیز به وسیله چهار دروازه به ترتیب به خراسان و ایران، کوفه و عربستان، سوریه و شام، بصره و جنوب راه داشت. ادارات و دیوان و قصر اختصاصی در داخل حصار بود. کم کم بازار شهر و سایر ابنیه مورد احتیاج در شهر ساخته شد.
5. Charlemagne
6. نیسفورس