هوش هیجانی

به مجموعه ای از توانایی های شناختی که به ما این امکان را می دهد تا نسبت به جهان اطراف آگاهی پیدا کرده و یاد بگیریم که مسائل را حل کنیم، هوش (Intelligence) گفته می شود. به عبارت روشن تر، «هوش یک ظرفیت شناختی
دوشنبه، 25 شهريور 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
هوش هیجانی
 هوش هیجانی

نویسنده: محمد کاوه




 

به مجموعه ای از توانایی های شناختی که به ما این امکان را می دهد تا نسبت به جهان اطراف آگاهی پیدا کرده و یاد بگیریم که مسائل را حل کنیم، هوش (Intelligence) گفته می شود. به عبارت روشن تر، «هوش یک ظرفیت شناختی است که امکان کسب دانش، یادگیری و چگونگی حل مشکلات را برای ما فراهم می سازد» (آقایار و شریفی درآمدی، 1386: 36). برای هیجان (Emotion) نیز تعاریف بسیار گوناگونی از سوی دانشمندان ارائه شده است. به طور مثال، لونسون (1994) هیجان را «پدیده فیزیولوژی روان شناختی با حیات کوتاه مدت که الگوهای کافی از سازگاری را برای تغییر تمناهای محیطی فراهم می کند» تعریف کرده است (حسن زاده و ساداتی کیادهی، 1388: 36). به اعتقاد روان شناسان، شخصیت افراد ترکیب درستی از عقل و هیجان است و معمولاً سمبل عقل را بهره هوشی (IQ) و سمبل دل را هوش هیجانی (EQ) می دانند (همان، 4). این مفهوم (هوش هیجانی) دریچه جدیدی در علم روان شناسی گشوده و تحقیقات وسیعی نیز در این زمینه انجام شده است. از نظر تاریخی، در سال 1980 محققی به نام بار - آن (Bar-On) برای اولین بار مخفف «بهره هیجان (Emotional Quotient)» را برای مجموعه ای از توانایی ها که شامل خودآگاهی هیجانی، مسئولیت پذیری، روابط بین فردی مناسب، خود شکوفایی، خوش بینی و نظایر این ها بود، به کاربرد و اولین آزمون در این مورد را ساخت. سپس اصطلاح هوش هیجانی در مجموعه مقالات دانشگاهی جان مایر (John Mayer) و پیتر سالووی (Pitter Salovey) بین سال های 1990 تا 1993 بیان شد و آنها نیز مفهوم اساسی خود را برای اولین بار با عنوان «هوش هیجانی» به چاپ رساندند. پس از آن دو نفر، دانیل گلمن (Daniel Golman-1995) این مفهوم را در پر فروش ترین کتابش با عنوان «هوش هیجانی (چرا هوش هیجانی مهم تر از هوش عمومی است؟)» مطرح ساخت و سرانجام واژه هوش هیجانی به عنوان اصطلاحی جدید در فرهنگ آکسفورد (2002) آورده شد (دانش و همکاران، 1387: 78).
هوش هیجانی، ریشه خود را از همان مفهوم «هوش اجتماعی» که اولین بار توسط ثراندایک (1920) مطرح شد (کاظمی، 1385) و به معنای «توانایی درک و فهم دیگران و ایجاد ارتباط با آنها» می باشد، گرفته است (جلالی، 1381). در خصوص هوش هیجانی نظرات گوناگونی از سوی متخصصان ارائه شده است. به طور مثال، بار - آن و پارکر (2007) هوش هیجانی را «یک رشته از توانمندی ها و مهارت های غیر شناختی که توانایی های فرد را در برخورد با فشارهای محیطی افزایش می دهند و در پنج مقوله کلی: بهره هیجانی، درون شخصی و بین شخصی، توانمندی های سازش یافتگی، مدیریت تنیدگی و خُلق عمومی شناخته می شوند» تعریف کرده اند. سالووی نیز هوش هیجانی را با سلامت روان مرتبط دانسته و اعلام کرد که افرادِ دارای هوش هیجانی بالا، توانایی بهتری برای مقابله با استرس دارند و افراد دارای هوش هیجانی پایین، پیوسته احساس پوچی و فروپاشی کرده و واکنش های عاطفی نامناسب از خود نشان می دهند (برکتین و همکاران، 1387: 170). همچنین گُلر (Goler-1997) هوش هیجانی را بخشی از هوش فردی، درون فردی و برون فردی (آقایار و شریفی درآمدی، 1386: 82) معرفی کرد و دانیل گلمن ادعا کرد هوش هیجانی شامل قابلیت های هیجانی است که توسط مدل های نقش، شبیه سازی و از طریق قهرمان ها و فیلم های سینمایی به افراد، قابل انتقال است (همان، 78). هوش هیجانی شامل خودآگاهی هیجانی فرد از خویشتن می باشد. در این زمینه گُلمن اعتقاد دارد که خودآگاهی به ویژه در هوش هیجانی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا باعث کنترل خویشتن می شود. یعنی موجب می شود تا افراد از احساسات خود، آگاه شده و خود را با آنها بیشتر منطبق کنند (سنتراک، 1385: 161). همچنین هوش هیجانی به مسئله توانایی پردازش صحیح و مؤثر اطلاعات هیجانی می پردازد. گاردنِر (Gardner)، هوش درون فردی و هوش بین فردی را گسترش داده و بر توانایی شناخت، درک و تنظیم و نظارت بر احساسات و هیجانات خود و دیگران و استفاده از آن در جهت هدایت افکار، اَعمال و ارتباطات خود و دیگران تأکید می کند (لطف آبادی، 1384: 222). بخشی از هوش هیجانی تشخیص دادن هیجانات دیگران و آگاه بودن از این موضوع است که چه حرف مناسبی باید زده شود تا موقعیت هیجانی کنترل شود. جنبه دیگر هوش هیجانی، آگاه بودن از هیجانات خویشتن، کنترل کردن آنها و ابزار کردن یا جلوگیری کردن از آنها با توجه به موقعیت دارد (کالات، 1386: 180). یک نکته مهم در زمینه هوش هیجانی آن است که هوش هیجانی را نمی توان در مدرسه یا دانشکده آموخت؛ بلکه از طریق فرآیند یادگیری اجتماعی آموخته می شود. تحقیقات نشان می دهد موفقیت های زندگی حرفه ای 20 درصد به بهره هوشی (IQ) و 80 درصد به هوش هیجانی (EQ) بستگی دارد. به اعتقاد سالووی و مایر برای موفقیت و قبولی در دانشگاه نیازی به بهره هوشی نیست؛ ولی برای موفقیت در زندگی فردی و شغلی به هوش هیجانی نیاز وجود دارد (آقایار و شریفی درآمدی، 1386: 19 و 20). نکته مهم دیگر آنکه هوش هیجانی با هوش شناختی (بهره هوشی) از بعضی جهات با یکدیگر تفاوت دارند. به این معنا که برخلاف هوش شناختی که میزان سطح آن نسبتاً ثابت و ایستا می باشد و از سویی همبستگی کمی با موفقیت در زندگی دارد، سطح هوش هیجانی را می توان از طریق تعلیم و تربیت، مربی گری هدفمند، ابتکار عمل و توسعه و رشد یافتگی، ارتقاء داد. مطالعات نشان می دهد که با افزایش سن، سطح هوش هیجانی نیز بالا می رود و اوج هوش هیجانی در سنین بین 50 تا 59 سالگی جلوه گر می شود و هوش هیجانی که اغلب آن را «ضریب هیجانی» نیز می نامند، بیشتر از هوش شناختی می تواند موفقیت آینده زندگی فردی و شغلی را پیش بینی کند (همان، 87 و 85). در هر حال، مفهوم هوش هیجانی ژرفای تازه ای به هوش انسان بخشیده و آن را به توانایی ارزیابی هوش عمومی فرد از خود گسترش داده است. به طور کلی، هوش هیجانی با شناخت فرد از خودش و دیگران، ارتباط با دیگران و سازگاری و انطباق با محیط پیرامون که برای موفق شدن در برآوردن خواسته های اجتماعی لازم است، مرتبط می باشد و می توان گفت هوش هیجانی در دستیابی فرد به موفقیت در حوزه های مختلف تحصیلی و شغلی نقش به مراتب مهم تری از هوش عمومی دارد. شواهد زیادی ثابت می کنند افرادی که مهارت هیجانی دارند، یعنی احساسات خود را به خوبی می شناسند و هدایت می کنند و احساسات دیگران را نیز درک کرده و به طرز اثربخشی با آن برخورد می کنند، در هر حیطه ای از زندگی ممتازند؛ خواه در روابط عاطفی و صمیمانه باشد و خواه در فهم قواعد ناگفته ای که در خط مشی سازمانی، به پیشرفت می انجامند (دانش و همکاران، 1387: 79 و 78).
از نظر زمانی، شکل گیری اجزای هوش هیجانی از همان بدو تولد کودک آغاز می شود و به عنوان مبنای تمام یادگیری های بعدی او عمل می کند. عوامل متعددی مانند: مدرسه، محیط بیرونی و از همه مهم تر خانواده بر روند رشد یا کاهش هوش هیجانی تأثیرگذار هستند؛ که نقش تعیین کننده ای در این زمینه دارند. از میان این عوامل، خانواده به عنوان اولین مدرسه آموزش هیجان ها به کودک مطرح است. نحوه برخورد والدین با کودک در شکل گیری ویژگی های عاطفی او مؤثر است. نتایج مطالعات مختلف نشان می دهد والدینی که فاقد الگوی تربیتی صحیحی هستند، به احساسات و نیازهای کودک توجه نمی کنند، فرصت اکتشاف و کنجکاوی را از کودک سلب می کنند، در برابر اشتباه های کودک موضعی مستبدانه می گیرند و او را تنبیه می کنند، نحوه صحیح بیان احساسات و عواطف را به کودک آموزش نمی دهند، مجادله های کلامی و غیر کلامی با همدیگر و کودکانشان دارند، خواست های خود را به کودکان تحمیل می کنند و به برخوردهای افراطی یا ترحم آمیز متوسل می شوند، به طور ناخواسته کودکانی پرورش می دهند که فاقد کفایت عاطفی و هیجانی هستند. همان گونه که اشاره شد، مدرسه نیز از جایگاه ویژه ای در پرورش هوش هیجانی برخوردار است. این جایگاه، در پرورش ابعاد مختلف شخصیت کودکان از دیر باز مورد توجه متخصصان قرار گرفته است. پرورش ابعاد شناختی به همراه ابعاد غیر شناختی، تأثیرهای فراگیر و عمیق بر روند شکل گیری شخصیت دانش آموزان می گذارد و دانش آموزانی که دارای هوش هیجانی بالایی هستند، رفتارهای انحرافی نظیر گریز یا اخراج از مدرسه در آنها کمتر دیده می شود. بنابراین ضرورت دارد که در برنامه های درسی و غیر درسی مدارس جایگاه ویژه ای برای پرورش مهارت های هیجانی دانش آموزان در نظر گرفته شود. بر این اساس لازم است معلمان برای پرورش همه جانبه دانش آموزان، محیط یادگیری آنها را فعال، پویا و شاد کنند که برای این کار استفاده از تئوری هفت هوش گاردنر بسیار مؤثر است. گاردنر این هفت هوش را چنین عنوان می کند: 1) هوش لفظی - زبانی. 2) هوش منطقی - ریاضی. 3) هوش بصری - فضایی. 4) هوش موسیقایی - موزون. 5) هوش بدنی - حرکتی. 6) هوش درون فردی و 7) هوش برون فردی. او معتقد است چنانچه در هر فعالیت آموزشی بیشتر از سه هوش به کار گرفته شود، روش آموزش را توسعه پذیر و تعمیم یافته می نامند (کاظمی، 1385). پژوهش ها نشان می دهند مدارسی موفق هستند که به ایجاد رابطه مناسب بین دانش آموزان، دانش آموزان و معلمان و دانش آموزان و سایر اعضای مدرسه کمک می کنند. برنامه های آموزش مهارت های هیجانی این گونه مدارس نیز هم به آگاهی دانش آموزان از حالت های هیجانی خود کمک می کند و هم منجر به تقویت عزت نفس آنها می شود (جلالی، 1381).
از آن جایی که هوش هیجانی را باید پرورش، رشد و تقویت کرد، بنابراین والدین، معلمان و مدیران نقش مهمی در شکل گیری هوش هیجانی، خوشنودی و موفقیت زندگی کودک و کارکنان خود ایفا می کنند. هوش هیجانی پایین می تواند مشکلات جدی به دنبال داشته باشد و بر روابط با دیگران و سلامت جسمی نیز اثر بگذارد (آقایار و شریفی درآمدی، 1386: 83 و 82). به این ترتیب که افراد دارای هوش هیجانی پایین، در برقراری ارتباط با دیگران مشکل داشته و عموماً با خود و اطرافیانشان سازگاری ندارند. آنها دقیقاً در لحظه عصبانیت دچار اشتباه می شوند و در برابر خشم و کنترل آن مشکل دارند. بنابراین وقتی دچار مشکل شده یا عصبانی می شوند، در مقابل مشکلات مزبور نمی توانند مقاومت کنند و کنترل خود را در مقابل دیگران از دست می دهند. همچنین افرادی که دارای هوش هیجانی پایین هستند، معمولاً سطح خود ارزشمندی پایینی دارند؛ از چالش ها بیزار بوده و نه تنها از ارتباطات گریزان هستند، بلکه از تغییرات هم واهمه دارند. آنها در مواجهه با مشکلات، موانع و حفظ انگیزش، مشکل داشته و قادر نیستند اهداف دست یافتنی برای خود برگزینند و اغلب در فرآیند انجام کارها کنار کشیده و نسبت به خودشان و آینده بدبین هستند. اما اگر فردی در رابطه با هیجانات خودش مشکل داشته باشد به آن معنا نیست که باید ناامید شود؛ زیرا همواره ایجاد تغییرات مثبت برای بهتر شدن از ارزش زیادی برخوردار است. افراد دارای هوش هیجانی پایین باید یاد بگیرند چطور هیجان های خود را شناخته و در قبال آن مسئولیت پذیر باشند. منابع زیادی برای این کار وجود دارد که از آنها می توان استفاده کرد. برای مثال افراد می توانند کتب مربوط به هوش هیجانی و مهارت های اجتماعی را مطالعه کنند، یا در دوره های آموزشی مدیریت خشم و مهارت های ارتباطی شرکت کنند. همچنین با گروه های حمایتی ارتباط برقرار کنند و یا حتی با یک مشاور مشورت کنند. آنها می توانند هیجان های روزانه خود را ثبت کرده و سپس از دوستانشان برای رفع این نارسایی ها کمک بخواهند. اگر این کار انجام شود بدون شک هوش هیجانی آنان ارتقاء یافته و زندگی توأم با سلامتی، تندرستی و شادمانی پیش رو خواهند داشت (همان، 249 و 248). مطالعات مختلف نشان می دهند که هوش هیجانی، بازگشت به سلامتی را سرعت می بخشد. کسانی که بیمارند ولی در طول مداوا روی مهارت های هوش هیجانی خود کار می کنند و آنها را رشد می دهند از بسیاری از بیماری ها همچون بیماری های قلبی و سرطان زودتر رها می شوند. هم چنین معلوم شده است که تدریس مهارت های هوش هیجانی به کسانی که به بیماری های کشنده مبتلا بودند ضمن آنکه نرخ بازگشت بیماری را پایین می آورد، از زمان بازگشت به سلامت می کاهد و نرخ مرگ و میر را کاهش می دهد (حسن زاده و ساداتی کیادهی، 1388: 87). تحقیقات متعددی نیز نشان می دهند که عوارض مربوط به اضطراب، حملات ناشی از ترس،‌ اعتیاد، روان رنجوری، وسواس فکری - عملی و خشم را می توان با استفاده صحیح از مهارت های هوش هیجانی و بدون توسل به سایر روشها مهار و کنترل کرد و زندگی با هوش هیجانی بالاتر لذت بخش تر هم خواهد شد (آقایار و شریفی درآمدی، 1386: 150). به طور مثال، هوش هیجانی بالاتر می تواند به کنترل وسوسه مصرف دوباره که نوعی کشمکش گرایش - پرهیز است، کمک کند. افزون بر این، هوش هیجانی بالاتر با توانایی ذهنی بیشتر برای پردازش اطلاعات همراه است. این توانمندی می تواند به افراد کمک کند تا درک بهتری از پی آمدهای منفی و زیان بار مصرف مواد داشته باشند و بنابراین در برابر فشارهای روانی و اجتماعی برای مصرف مواد موفق تر عمل کنند. بررسی ها نشان داده اند که بیشتر افراد سوء مصرف کننده مواد دچار برخی مشکلات روان شناختی مانند: استرس، اضطراب و افسردگی هستند. این افراد به این دلیل مواد مخدر مصرف می کنند تا بلکه از حالت های هیجانی آزار دهنده و توان فرسا آسوده شوند. مطالعات نشان می دهند که مؤلفه های هوش هیجانی می توانند توانایی مضاعفی برای از میان برداشتن کمبودها و خودداری از مصرف دوباره مواد در افراد پدید آورند (دلاورپور و همکاران، 1387: 312). مؤلفه های اصلی هوش هیجانی و عوامل تشکیل دهنده آن را می توان به شرح زیر دسته بندی کرد:

الف- مؤلفه های درون فردی (Intrapersonal Components):

این مؤلفه ها توانایی های شخص را در آگاهی از هیجان ها و کنترل آنها مشخص می کند و عوامل تشکیل دهنده آن عبارتند از:

1- خودآگاهی عاطفی و هیجانی (Emotional Self Awarcness):

میزان آگاهی فرد از احساسات خویش و درک و فهم این احساسات را بررسی می کند.

2- جرأت مندی (Assertiveness):

ابراز احساسات، باورها، افکار و دفاع منطقی و مطلوب از حق و حقوق خویشتن را مورد بررسی قرار می دهد.

3- حرمت نفس (Self Regard):

توان خودآگاهی و درک و پذیرش خویش و احترام به خود را بررسی می کند.

4- خودشکوفایی (Self Actualization):

توانایی تشخیص استعدادهای ذاتی و استعداد انجام دادن کارهایی را که شخص می تواند و می خواهد و از انجام دادن آنها لذت می برد را بررسی می کند.

استقلال عمل (Independence):

توانایی خود رهبری، خویشتن داری فکری و عملی و رهایی از وابستگی های هیجانی را بررسی می کند.

ب- مؤلفه های سازگاری (Adaptibility Components):

مؤلفه های سازگاری نیز انعطاف پذیری، توان حل مسئله و واقع گرایی شخص را مورد بررسی قرار می دهد و شامل موارد زیر است:

1. آزمون واقعیت (Reality Testing):

توانایی ارزیابی رابطه بین تجربه عاطفی و عینیت های موجود را بررسی می کند.

2. انعطاف پذیری (Flexiblity):

توانای کنار آمدن با هیجان ها، افکار و رفتارهای فرد را در شرایط و موقعیت متغیرهای مختلف بررسی می کند.

3. حل مسئله (Problem Solving):

توانایی تشخیص و تعریف مشکلات و خلق و به کار بردن راه حل های مؤثر را مورد مطالعه قرار می دهد.

پ- مؤلفه های خُلق و خوی عمومی (General Mood Components):

نشاط و خوش بینی فرد را مورد بررسی قرار داده و این عناصر را شامل می شود:

1- خوش بینی (Optimism):

توانایی توجه به جنبه های روشن تر زندگی و حفظ نگرش مثبت را حتی هنگام وجود احساسات منفی و ناخوشایند مورد بررسی قرار می دهد.

2- نشاط (Happiness):

توانایی احساس رضایت از زندگی، احساس رضایت از خود و دیگران، سرزندگی و ابراز احساسات مثبت را بررسی می کند.

ت- مؤلفه های میان فردی (Interpersonal Components):

توانایی های شخص را برای سازگاری با دیگران و مهارت های اجتماعی بررسی می کند و شامل این عوامل می باشد:

1- هم دلی یا هم حسی (Empathy):

توان آگاهی از احساسات دیگران و درک و تحسین آن احساسات را بررسی می کند.

2. مسئولیت اجتماعی (Social Responsibility):

توانایی فرد را در معرفی خود به عنوان عضوی مفید و سازنده و دارای حس همکاری در گروه اجتماعی مورد بررسی قرار می دهد.

3- روابط بین فردی (Interpersonal Relationship):

توانایی ایجاد و حفظ روابط رضایت بخش متقابل که نزدیکی عاطفی، صمیمیت و داد و ستد مهرآمیز از ویژگی های آن است را بررسی می کند.

ث- مؤلفه های کنترل تنش ها (Stress Management Components):

این مؤلفه ها توانایی تحمل تنش و کنترل تکانه ها را بررسی می کنند و موارد زیر را در برمی گیرند:

1- تحمل تنش ها (Stress Tolerance):

توان تحمل فرد را در برابر رویدادهای ناخوشایند و شرایط تنش زا و هیجان های شدید بررسی می کند.

2- کنترل تکانه ها (Impulse Control):

توانایی مقاومت فرد را در برابر تنش ها یا وسوسه و کنترل هیجان های خویش بررسی می کند (حسن زاده و ساداتی کیادهی، 1388: 9).
در خصوص هوش هیجانی و نقش آن در کیفیت زندگی تحقیقات متعددی صورت گرفته است. به طور مثال: بار-آن و پارلیر (Bar-On & Parleer-2000) کنترل استرس و توانایی انطباق را دو عنصر اصلی هوش هیجانی معرفی کرده (محمدی و همکاران، 1387: 182) و گنون، رنزین، براکت، مایر و وارنر (Gannon, Ranzin, Brackett, Mayer & Warner-2004) بین هوش هیجانی و رضایت از زندگی رابطه مثبت مشاهده کردند (دانش و همکاران، 1387: 80 و 79). همچنین اوستین، سالکلوفسک و ایگان (Austin, Saklofske & Egan-2005) و زارعان، اسداله پور و بخشی پور و رودسری (1386) نشان دادند که هوش هیجانی با سلامت عمومی ارتباط معناداری دارد. مطالعات تیرگری، اصغرنژاد فرید، بیان زاده و عابدین (1385). مهانیان خامنه، برجعلی و سلیمی زاده (1385) و ریی (Rey-2007) نیز ثابت کرد که هوش هیجانی با خوش بینی، کاهش استرس و رضایت از زندگی زناشویی ارتباط دارد. علاوه بر این ها، انگلبرگ و اسجوبرگ (Engelberg & Sjoberg-2004) سازگاری اجتماعی را و رمضانی و عبدالهی (1385) کنترل خشم و خودمهاری را با هوش هیجانی مرتبط اعلام کردند. یافته های اکستریما و بروکال (Extremera & Berrocal-2005) هم نشان داد که هوش هیجانی می تواند یکی از جنبه های مهم «بِه کامی» در رویارویی با رخدادهای مهم زندگی باشد. از طرفی، سلامت روان نیازمند مهارت هایی است که تأیید کننده توانمندی فرد در عملکردهای اجتماعی است و این همان ضرورتی است که نظریه پردازان هوش هیجانی پیوسته آن را یادآور شده اند. توانمندی در زمینه عملکرد اجتماعی به ویژه در برقراری روابط با دیگران و تعامل سازنده با اطرافیان می تواند به شیوه های گوناگون به ارتقای سلامت روانی افراد کمک کند (دلاورپور، سلطانی و حسین چاری، 1387: 309). نتایج یک مطالعه (1382) نشان داد که آموزش مؤلفه های هوش هیجانی سبب ارتقای سلامت روانی می شود (اسمعیلی و همکاران، 1386: 158).
همچین مایر (Mayer-2001) دریافت که نوجوانان دارای هوش هیجانی بالاتر توانایی بیشتری برای تعیین هیجان های خود و دیگران دارند. آنها از اطلاعات برای هدایت رفتار بهره می برند و در برابر فشار هم سالان بیشتر ایستادگی می کنند. ترینداد و جانسون (Trinidad & Johenson-2002) نیز بین نمره های بالاتر هوش هیجانی و مصرف کمتر سیگار و الکل، یعنی یکی از روش های مقابله ای فرد با مسائل و مشکلات، در یک گروه از دانش آموزان رابطه معناداری به دست آوردند. همچنین باستین، بُرنز و نِتِلبک (Bastian, Burns & Nettelbeck-2005) نشان دادند که هوش هیجانی بالاتر، با راهبرد مسئله مدار کارآمدتر، رضایت زندگی بالاتر و اضطراب کمتر ارتباط دارد (محمدی و همکاران، 1387: 177). از نظر سازمانی، هوش هیجانی به تنهایی بزرگ ترین عامل برای پیش بینی عملکرد فرد در محیط کار و قوی ترین نیرو برای رهبری و موفقیت است و مدیران برخوردار از هوش هیجانی رهبران کارآمدی هستند که اهداف را با حداکثر بهره وری، رضایتمندی و تعهد کارکنان محقق می سازند. در مطالعه ای که ادیب راد و کاظمی (1384) با عنوان «هوش هیجانی و مدیریت مؤثر در نیروهای انتظامی» انجام دادند چنین نتیجه گیری شد که ارتقای هوش هیجانی در پرسنل ناجا مدیریت کارآمد به دنبال خواهد داشت. گزارش محققان دیگر نیز حاکی از آن است که افراد دارای هوش هیجانی، تولید، خلاقیت، اعتماد به نفس و عزت نفس بیشتری دارند و رهبران تجاری بهتری می باشند. این رهبران نسبت به رهبرانی که فقط هوش شناختی بالایی دارند در رسیدن به سطوح بالای سازمان و کسب استقلال مالی موفقیت بیشتری دارند (حسن زاده و ساداتی کیادهی، 1388: 65 و 54). تحقیق پارکر و همکاران (Parker et Al-2004) و زدنر و همکاران (Zedner et Al-2005) هم حاکی از آن بود که موفقیت تحصیلی به شدت با ابعاد هوش هیجانی در ارتباط است و در واقع هرچه سطح هوش هیجانی بالاتر باشد، عملکرد تحصیلی هم بیشتر است. این امر در پژوهش منصوری نصرآبادی (1382)، شامرادلو (1383) و گنجعلی بنجار (1383) نیز مشاهده شده است (دانش و همکاران، 1387: 80 و 79). همچنین پور شهباز (1383) نشان داد که هر چه سطح هوش هیجانی بالاتر باشد، میزان اختلالات رفتاری کاهش خواهد یافت (ناطق و میناکاری، 1387: 125) و سیاروچی، چان و بجگار (Ciarrochi, Chan & Bajgar-2001) پی بردند که برخی اشکال هوش هیجانی افراد را از استرس در امان نگه داشته و به سازگاری بهتر می انجامد (اسمعیلی و همکاران، 1386: 159). همچنین سیاروچی و همکاران (2002) دریافتند که هوش هیجانی سهم منحصر به فردی در درک رابطه میان استرس ها و سه مؤلفه سلامت روان یعنی: افسردگی، ناکامی و افکار خودکشی دارد و افرادی که در تنظیم عواطف مهارت دارند، از حمایت اجتماعی بالاتری برخوردارند و همین حمایت اجتماعی، شخص را از افسردگی و اندیشه خودکشی دور می کند. کلینیکا (Klinika-2004) نیز نقش مؤثر هوش هیجانی در اقدام کنندگان به خودکشی را به عنوان عامل مؤثر در توانمندی افراد در زمینه شناخت هیجان های خود و دیگران و مدیریت افکار و عمل نشان داد. بسیاری از بررسی های دیگر هم نشان می دهند که هوش هیجانی زنان اقدام کننده به خودکشی پایین تر از زنان سالم است. بنابراین، از آن جایی که هوش هیجانی، توانایی فرد در شناسایی و کنترل هیجان ها، برقراری تعادل میان عقل و احساس در برابر خود انگیزشی و توانایی حل مسئله است، از این رو افراد دارای هوش هیجانی پایین تر با توجه به وجود راه کارهای مقابله ای ضعیف تر، در رویارویی با کشمکش های زندگی بیشتر دست به خودکشی می زنند. این یافته با یافته های کاویانی و همکاران (1378) که در خودکشی کنندگان، راه حل های کمتر و بی ربط تری نسبت به افراد عادی گزارش کردند، هماهنگ است. از طرفی، تیلُر، پارکر و بَگبی (Taylor, Parker & Bagby-1999) اعلام کردند که هوش هیجانی پایین می تواند از عوامل خطر ساز در ابتلاء به اختلالات روانی و ایجاد مشکلات در سازگاری افراد با محیط به شمار آید. بار-آن و پارکر (2000) نیز نشان دادند در افرادی که دارای هوش هیجانی پایین هستند، توانایی حل مسئله به میزان چشم گیری پایین تر است و این افراد در بهره گیری از مهارت های مقابله ای در رویارویی با فشارهای روانی زندگی، توانایی زیادی ندارند (برکتین و همکاران، 1387: 173-170). افزون بر این، مطالعه داعی پور (1378) نشان داد که راهبردهایی که فرد برای مقابله برمی گزیند، بخشی از نیم رخ آسیب پذیری وی به شمار می رود و به کار بردن راهبردهای نامناسب در رویارویی با عوامل فشارزا می تواند موجب افزایش مشکلات شود؛ در حالی که به کارگیری راهبرد درست مقابله ای می تواند پی آمدهای سودمندی در پی داشته باشد. در زمینه ارتباط میان راهبردهای مقابله ای و هوش هیجانی، ماتیوس و زیندر (Mathews & Zeinder-2000) هوش هیجانی را در انتخاب راهبرد مقایسه ای سازگارانه مؤثر دانسته و مدعی شدند این احتمال وجود دارد که مصرف مواد که خود می تواند یک راهبرد مقابله ای به شمار رود، پی آمد هوش هیجانی پایین باشد (محمدی و همکاران، 1387: 177). در همین راستا، هانسن و بناچی (Hansenne & Bianchi-2008) پی بردند که افرادی که دارای هوش هیجانی بالاتری هستند، میزان انحرافات اجتماعی مانند پرخاشگری و اعتیاد در آنها کمتر است (ناطق و میناکاری، 1387: 122). یک مطالعه (1387) دیگر نیز نشان داد که هوش هیجانی مردان معتاد از افراد غیر معتاد همتای خود پایین تر است (همان، 131). از طرفی، نتایج یک بررسی (1387) بیانگر این نکته بود که با کنترل اثر هوش هیجانی و مؤلفه های آن، بین مکانیسم های دفاعی رشد یافته و رشد نایافته و پذیرش اعتیاد به ترتیب رابطه منفی و مثبت معنادار وجود دارد. اما با کنترل اثر مکانیسم های دفاعی، هوش هیجانی، مؤلفه ادراک هیجانی و پذیرش اعتیاد، رابطه ای منفی برقرار است. بنابراین، هوش هیجانی می تواند نقش متغیر میانجی نیرومندی بین ویژگی های هیجانی با پذیرش اعتیاد داشته باشد (اکبری زرادخانه و همکاران، 1387: 293).
از جنبه ای دیگر، لوپز، براکت و نزلک (Lopes, Bracket & Nezlek-2004) و راجرز، کوالتر، فِلپس و گاردنر (Rogers, Qualter, Phelps & Gardener-2006) میان ادراک کمتر هیجان های دیگران و سازگاری اجتماعی ضعیف تر، ارتباط گزارش کردند و نشان دادند افرادی که در مدیریت کردن حالت های هیجانی خود و دیگران ناتوان هستند، مهارت های اجتماعی و حمایتی کمتری دارند (محمدی و همکاران، 1387: 177). در پژوهشی (1384) دیگر که بر روی 500 نفر از دانش آموزان دختر مقطع متوسطه و پیش دانشگاهی شهر مشهد انجام شد نیز این نتیجه به دست آمد که بین هوش هیجانی کلی و برخی از مؤلفه های آن شامل: احترام به خود، شادکامی، واقعیت سنجی، خودآگاهی هیجانی، تحمل استرس، انعطاف پذیری، مهارت تکانه، مسئولیت پذیری اجتماعی و حل مسئله از یک سو و ریسک فرار دختران از سوی دیگر همبستگی منفی و معناداری وجود دارد (شاره و همکاران، 1385: 225). همچنین نتایج برخی از پژوهش ها (1386) نشان می دهد که بین ساختار قدرت در خانواده و هوش هیجانی ارتباط وجود دارد و نوع الگوی قدرت در خانواده و هوش هیجانی با رضایتمندی مرتبط می باشد. به این شکل که نوع حاکمیت و اینکه چه قدر زنان در تصمیم گیری ها و ایفای نقش در خور جنسیت خود سهیم باشند، موجب تغییر وضعیت هوش هیجانی و در نهایت میزان رضایتمندی آنها می شود (یزدی و حسینی حسین آباد، 1387: 169) و سرانجام اینکه مطالعات آنتوناکیس، اشکانسی و دسبروگ (Antonakis, Ashkanasy & Dasborough-2008) ثابت کرد که با ارائه تدابیر و راه کارهایی در زمینه افزایش هوش هیجانی می توان از بسیاری از آسیب های اجتماعی جلوگیری کرد (ناطق و میناکاری، 1387: 124). بنابراین، با توجه به مطالعات و یافته های گوناگون که ذکر شد، متخصصان باور دارند که آموزش طبیعی هیجانی که با هنرهای آزاد و نظام های ارزشی همراه است اهمیت ویژه ای در تقویت هوش هیجانی دارد. به طور مثال، در درس هایی که شامل داستان های مهیج است کودکان در مورد احساس شخصیت ها به صورت شادمانی، خشم و ترس شده و چگونه اینها با احساسات خود کنار آمده یا مقابله می کنند. آموزش مهارت های اجتماعی نیز یکی دیگر از راه های افزایش هوش هیجانی است. این آموزش ها شامل برنامه های کنترل خشم و عصبانیت، هم دلی، تشخیص و به رسمیت شناختن تشابهات و تفاوت های مردم، اظهار ادب و صمیمیت و تعارف، کنترل خود، برقراری ارتباط، ارزیابی خطرات، خودگفتاری مثبت، حل مسئله، تصمیم گیری، ایجاد هدف و مقاومت در مقابل گروه هم سالان است. همچنین یکی دیگر از راه های پیشنهادی برای تقویت هوش هیجانی، ایجاد یک محیط امن عاطفی است؛ به گونه ای که کودکان بتوانند با آزادی و امنیت خاطر درباره احساسات خود با والدینشان گفت و گو کنند. لذا باید به آنها نشان داد که به احساساتشان توجه شده و نظرات آنها با صبر و حوصله شنیده می شود. حتی اگر نظرات کودکان مورد قبول والدین نیست بهتر است والدین با استدلال آنها را توجیه کنند و در مواردی که آسیب، کودک را تهدید می کند، بهتر است به جای اینکه مثلاً بگویند: «بالاخره خودت را به کشتن می دهی» این عبارت را بگویند که: «من می ترسم به خودت آسیب بزنی». در عین حال اگر اشتباهی از سوی والدین سر زد باید از کودکان عذرخواهی کنند تا در عمل کودک بیاموزد که پذیرش اشتباه ها و ابراز تأسف امری طبیعی است (عظیمی، 1388: 36).
موارد دیگری که برای بهبود هوش هیجانی افراد مؤثر شناخته شده اند عبارتند از:
1. پذیرفتن مسئولیت عواطف و کامیابی ها؛
2. بازنگری احساسات خود به جای برچسب زدن به رفتار و انگیزه های دیگران؛
3. توسعه مهارت های مؤثر سازش جویانه برای حالت خاص روانی؛
4. حفظ آرامش هنگام هیجان زدگی و پر تلاش و پر تحرک بودن به وقت احساس خمودگی و ضعف؛
5. تلاش برای کسب پیروزی؛
6. آموختن درس زندگی از شرایط منفی؛
7- تلاش برای رسیدن به یک زندگی شاد؛
8- صادق بودن با خود؛
9. پذیرفتن احساسات منفی خود و تلاش برای یافتن منشأ آن؛
10. به دست آوردن راه حل هایی برای حل جدی مشکلات؛
11. احترام به احساسات دیگران؛
12. دوری از کسانی که به احساسات فرد احترام نمی گذارند؛
13. گوش دادن بیشتر به جای حرف زدن بیشتر؛
14. اهمیت دادن به ارتباطات غیر کلامی؛
15. نگاه کردن به چهره طرف مقابل هنگام برقراری ارتباط با او و توجه به لحن صدا، علائم تن گفتاری و حرکات بدن؛
16. صبر و حوصله و شکیبایی (آقایار و شریفی درآمدی، 1385: 53 و 52).

* یادگیری مبتنی بر خود:

در شیوه «یادگیری مبتنی بر خود» ارتباط بین احساس، شناخت، رفتار و تعامل درونی بین آنها آموزش داده می شود. یادگیری مبتنی بر خود موجب می شود تا به طور مثال، دانش آموز خودش را مسئول یادگیری بداند و برخلاف مدارس سنتی، احساس نمی کند که تحت نظارت دیگران است و احساس فردی او را نیروها و تجارب بیرونی هدایت نمی کنند؛ بلکه تشخیص می دهند که خود آنها حق انتخاب دارند و مسئول زندگی خودشان هستند. بررسی ها نشان می دهد که شیوه یادگیری مبتنی بر خود، موجب افزایش عامل اول هوش هیجانی یعنی مهارت های بین فردی نظیر: هم دلی، انعطاف پذیری و قدرت فردی و افزایش مهارت های درون فردی هوش عاطفی شامل: آگاهی از عاطفه خود، ابراز عاطفی و هدفمندی می شود که این یافته ها با نتایج مطالعات آرگلید و همکارانش (1996) نیز مطابقت دارد. یعنی دانش آموزان از طریق این برنامه یاد می گیرند که مسئول رفتار خودشان باشند و سعی کنند به احساسات و عواطف دیگران حتی اگر مخالف عقایدشان است، احترام بگذارند. همچنین آنها با استفاده از این شیوه به این نگرش دست پیدا می کنند که: «من افکار و احساساتم را مهار می کنم. احساسات من از افکارم نشأت می گیرد. بنابراین من به خودم یاد می دهم که افکار و احساسات و بالاخره عملکردم را مهار کنم». در حقیقت آنها خود مسئول رفتارشان هستند و می توانند به ارزیابی و بازسازی خلاق و ایده های نو بپردازند. در شیوه یادگیری مبتنی بر خود، رعایت چند اقدام بسیار مؤثر و ضروری است:
• با توجه به اینکه مهارت های بین فردی و درون فردی از عوامل مؤثر بر موفقیت شغلی، تحصیلی و خانوادگی است، بنابراین اهداف اولیه و مهم مدارس نیز باید مبتنی بر ایجاد و افزایش این مهارت ها باشد.
• از آن جایی که برنامه یادگیری مبتنی بر خود، در افزایش هوش هیجانی مؤثر است، بنابراین می توان کاربرد این برنامه را از مهد کودک تا دانشگاه پیشنهاد کرد.
• در مدارس باید برنامه های آموزشی، شامل مهارت های زندگی به خصوص مهارت های عاطفی باشد و در این صورت می توان به داشتن شهروند سالم و مؤثر در آینده امیدوار بود.
• هیجان، رفتار و شناخت سه عنصر اساسی شخصیت است. بنابراین برنامه ریزی برای طرح ریزی شخصیت سالم، خلاق و اجتماعی در کودکان باید به تعامل درونی این عوامل و تأثیر آن بر شخصیت متمرکز شود. آموزش این اصول، میزان آگاهی آنها را بر رفتار و احساس و شناخت خود افزایش می دهد و در نتیجه کودکان را بر شخصیت خود حاکم می سازد و این همان هدفی است که شیوه یادگیری مبتنی بر خود دنبال می کند.
• برای افزایش مسئولیت پذیری در دانش آموزان نیز باید به آنها اصول حاکم بر رفتارشان را آموزش داد تا تسلط بیشتری بر رفتار خود داشته باشند (بهرامی و عابدی، 1382: 11-3).
منبع :کاوه، محمد، (1391)، آسیب شناسی بیماری های اجتماعی (جلد اول)، تهران: نشر جامعه شناسان، چاپ اول 1391.

 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط