جلوه هایی از پشتکار و تلاش شهدا

سه بار خوابش برد تا...

آقا مهدی گفته بود. باید کانالی کنده می شد. بعد آب می انداختند توش که جلوی تانکها را بگیرند. سه روز از عملیات خیبر می گذشت. آقا مهدی یک لحظه آرام و قرار نداشت. شب و روز به خطوط مختلف سر می کشید و نیروها را هدایت می کرد.
شنبه، 10 اسفند 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
سه بار خوابش برد تا...
سه بار خوابش برد تا...

 






 

جلوه هایی از پشتکار و تلاش شهدا

بیل به دست گرفت!
شهید مهدی زین الدین

آقا مهدی گفته بود. باید کانالی کنده می شد. بعد آب می انداختند توش که جلوی تانکها را بگیرند. سه روز از عملیات خیبر می گذشت. آقا مهدی یک لحظه آرام و قرار نداشت. شب و روز به خطوط مختلف سر می کشید و نیروها را هدایت می کرد.
بولدوزر داشت کانال را حفر می کرد. آقا مهدی ایستاده بود به نظاره ی کار، بی هیچ واهمه ای. از همه طرف آتش می ریخت. هنوز کار ادامه داشت که بولدوزر را زدند. آقا مهدی تا وضع را این طور دید، بیل به دست گرفت، یک تنه رفت که کار کانال را به آخر برساند...(1)

سه بار خوابش برد تا...
شهید مهدی زین الدین

رفتیم اتاق فرماندهی تا آقا مهدی نقشه ی عملیاتی را برایمان توجیه کند. خستگی از سر و رویش می بارید. چشمانش از فرط بیداری به رنگ گلبرگهای گل سرخ می زد.
سه بار خوابش برد تا توانست توجیه نقشه را به پایان برساند.(2)

چهره ی شاداب
شهید محمد ابراهیم احمدپور

فرودگاه اهمیت نظامی خاصّی داشت. محمد ابراهیم اصرار داشت که بازسازی آن خیلی زود باید تمام شود. شبانه روزی کار می کردیم. هیچ وقت اجازه نمی داد کار تعطیل شود. این ایثار را ابتدا از خود شروع کرده بود.
در غیاب او هر وقت خسته می شدیم لب به شکوه می گشودیم، اما همین که می آمد، همه ی ناراحتیها از دلمان بیرون می رفت. اصلاً انگار چهره ی شادابش خستگی را شرمنده می کرد. از شب تا صبح دست کم سه بار به ما سرکشی می کرد. بیشتر وقتها که می آمد دستش پر بود. برایمان میوه می آورد.(3)

به پیشرفت مملکت فکر کن
شهید مهدی امینی

- برو کار کردن با ماشین آسفالت را یاد بگیر!
این خطاب را می کند به جوانی که تازه به شرکت آمده است. جوان دچار تردید می شود. شک دارد که مهدی او را می گوید یا دیگری را.
- من که نمی خواهم راننده ی غلتک شوم. من فوق دیپلم هستم!
حتم دارم که مهدی را نمی شناسد. حرفش را می زند و منتظر جواب مهدی می شود.
- اگر به پیشرفت مملکت فکر می کنیم، باید با غلتک آسفالت هم کار کنیم. من که مهندس راه و ساختمانم اگر بدانم که در جمع آوری آشغال به وجود من نیاز هست، با کمال میل این کار را انجام می دهم و در انجام این کار لحظه ای تردید نمی کنم! (4)

با آن وضعیت، به طرف منطقه رفت!
شهید محمدابراهیم همت

به سپاه پاوه رفته بودم تا سراغی از همت بگیرم. وقتی به جایگاه استراحت بچه ها سر زدم، دیدم هیچ کس آن جا نیست. هنوز داخل اتاق را می گشتم تا بلکه یک نفر را ببینم و از او سراغ همت را بگیرم.
در همین موقع، صدای ناله ای به گوشم رسید. صدا را دنبال کردم تا به یکی از اتاقهای ساختمان رسیدم. جلو رفتم، دیدم که شخصی گوشه ی اتاق افتاده و ناله می کند. خوب که دقت کردم، دیدم همت است.
از شدت سرماخوردگی، عفونت ریه ها و شدت درد دندان نمی توانست صحبت کند. گویا آمده بود برای معالجه و استراحت، ولی چون نزدیک غروب آفتاب رسیده بود، دکتر و دارویی نبود که بتواند دردش را تسکین دهد. سه، چهار تا قرص مسکن همراهم بود. آنها را به او دادم و او همه را با هم خورد.
شب، غذا تخم مرغ آب پز بود. ولی او نمی توانست آن را بخورد. ناچار مقداری آب و آرد و شکر مخلوط کردیم و بعد از جوشاندن، به صورت روان درآوردیم که به عنوان سوپ بخورد.
موقع خواب، دیدم که از شدت تب دارد می سوزد. رنگ و رویش تغییر کرده بود و حال خوبی نداشت. چاره ای نبود، شب بود و کاری از دستمان برنمی آمد. تصمیم گرفتم صبح هر طور که شده او را به دکتر برسانم.
صبح، وقتی برای نماز از خواب بیدار شدم، دیدم که همت سر جایش نیست. همه جا را گشتم ولی اثری از او ندیدم. وقتی رفتم و از نگهبانی سراغش را گرفتم، گفت: « حدود ساعت سه بعد از نیمه شب، حرکت کرد به طرف منطقه».
برای لحظاتی سرجایم میخکوب شدم. باورم نمی شد که با آن حال، راه بیفتد و به منطقه برود. ولی حاج همت بود و این کارها از او بعید نبود.(5)

تا دیروقت کار می کرد
شهید محمدابراهیم همت

اولین بار او را در کردستان دیدم؛ در کانون مشترک فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود؛ با حیاطی خاکی که دور تا دور آن اتاقهایی با در و پنجره ی چوبی قرار داشت. محل استقرار من و خواهران در اتاق طبقه ی پایین بود.
همان روز اول، جلسه ای تشکیل شد که من هم در آن شرکت داشتم. در این جلسه بود که برای اولین بار با نام و چهره ی ابراهیم آشنا شدم. البته در آن زمان به« برادر همت» معروف بود. جوانی با قدّی متوسط، محاسنی سیاه و بلند، چهره ای کشیده و بسیار جدی.
با پیراهن و شلوار کردی آمد و در جلسه نشست. موهای سرش خیلی بلند بود. چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود، در نگاه اول فکر کردم که یکی از نیروهای بومی منطقه است. ولی وقتی شروع به صحبت کرد، از لهجه اش فهمیدم که بایستی از اطراف اصفهان باشد.
محل کار و استراحت او اتاق کوچکی بود که تمام امکانات مربوط به ماشین نویسی و تکثیر اوراق در آن قرار داشت. گاهی اوقات که نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و نگاه به حیاط می انداختم، تنها اتاقی بود که چراغش تا نیمه های شب روشن بود. شبها تا دیروقت کار می کرد و هر روز صبح دهم پیش از بیدار شدن بقیه، ایوان و راهروها را آب و جارو می کرد.
روزهای اول نمی دانستم که قضیه از چه قرار است؛ فقط وقتی بیدار می شدیم، می دیدیم که همه جا تمیز و مرتب است. بعدها فهمیدیم که این کار هر روز اوست(6).

هیچ گاه بیکار نبودند
شهید طباطبایی

یکی از خاطرات خوبی که من دارم، مربوط است به برادر طباطبایی. او دانشجوی سال چهارم پزشکی و از بچه های انجمن اسلامی دانشگاه اصفهان بود. اینها سه نفر بودند که به پیشنهاد من از دانشگاه اصفهان به منطقه آمدند و در بیمارستان پاوه مشغول کار شدند.
آنها شبانه روز رنج می بردند و زحمت می کشیدند. هر موقع احساس می کردند که آن روز کمتر کار کرده اند، شب می رفتند داخل سنگرها و نگهبانی می دادند؟ در موقع عملیات هم، اسلحه برمی داشتند و کوله پشتی به دوش می گرفتند و با خود کمکهای اولیه می آوردند.
برادر طباطبایی در جنگ با عوامل دموکرات به شهادت رسید. جسد این برادر چهل و هشت ساعت زیر آفتاب تیرماه مانده بود. روز دوم، با بدبختی و زحمت موفق شدیم جنازه ها را از دست دموکراتها بیرون بیاوریم. پس از اینکه پتو را از روی جنازه کنار زدم، شاید از عجایب باشد، جنازه بوی عطر می داد.(7)

پی نوشت ها :

1. افلاکی خاکی، ص 64.
2. افلاکی خاکی، ص 65.
3. شهرداران آسمانی، ص 65.
4. بر ستیغ صبح، ص 112.
5. سردار خیبر، صص 61-62.
6. سردار خیبر، صص 69-70
7. سردار خیبر، صص 112-113.

منبع مقاله :
(1390)، سیره شهدای دفاع مقدس ( پشتکار و تلاش) ، تهران: موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول.



 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
play_arrow
ثبت یک لحظه ترسناک؛ سیلاب ناگهانی گردشگران سلفی‌باز را با خود برد
خاطره‌ احساسی دختر بچه معروف از رهبر شهید
play_arrow
خاطره‌ احساسی دختر بچه معروف از رهبر شهید
تاکید ونس بر ادامه فشار اقتصادی به ایران برای تحقق هدف نهایی
play_arrow
تاکید ونس بر ادامه فشار اقتصادی به ایران برای تحقق هدف نهایی
واکنش وزیر خزانه داری آمریکا به نفت ۹۴ دلاری
play_arrow
واکنش وزیر خزانه داری آمریکا به نفت ۹۴ دلاری
راه رفتن دوباره پس از ۱۰ سال به کمک رباتیک
play_arrow
راه رفتن دوباره پس از ۱۰ سال به کمک رباتیک
پاسخ قالیباف به اقدام مشکوک حلبوسی
play_arrow
پاسخ قالیباف به اقدام مشکوک حلبوسی
ادعای تکراری وزیر خزانه‌داری آمریکا درباره ایران: ما سخت‌ترین تحریم‌های تاریخ را اعمال خواهیم کرد
play_arrow
ادعای تکراری وزیر خزانه‌داری آمریکا درباره ایران: ما سخت‌ترین تحریم‌های تاریخ را اعمال خواهیم کرد
افزایش تنش در روابط ترکیه و اسرائیل
play_arrow
افزایش تنش در روابط ترکیه و اسرائیل
حضور حجت‌الاسلام محمدی گلپایگانی داماد رهبر شهید و پدر زهرای شهید ۱۴ ماهه در رواق دارالذکر
play_arrow
حضور حجت‌الاسلام محمدی گلپایگانی داماد رهبر شهید و پدر زهرای شهید ۱۴ ماهه در رواق دارالذکر
هانتر بایدن پسر رئیس جمهوری سابق آمریکا: ترامپ اصلا نمی‌داند تنگه هرمز کجاست!
play_arrow
هانتر بایدن پسر رئیس جمهوری سابق آمریکا: ترامپ اصلا نمی‌داند تنگه هرمز کجاست!
استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو: آمریکا ابزار جدیدی برای تهدید ایران ندارد؛ ابتکار عمل دست تهران است
play_arrow
استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو: آمریکا ابزار جدیدی برای تهدید ایران ندارد؛ ابتکار عمل دست تهران است
دوچرخه‌سواری با هندوانه‌ای ۴۰ کیلویی روی سر!
play_arrow
دوچرخه‌سواری با هندوانه‌ای ۴۰ کیلویی روی سر!
ترامپ در تلاش برای پاسخ به منتقدان: چاره‌ای جز حمله به ایران نداشتیم
play_arrow
ترامپ در تلاش برای پاسخ به منتقدان: چاره‌ای جز حمله به ایران نداشتیم
اسب رباتیک چینی با سرعت ۴۰ کیلومتر بر ساعت
play_arrow
اسب رباتیک چینی با سرعت ۴۰ کیلومتر بر ساعت