چهارم آبان ماه 1359 در تقویم دفاع مقدس، روزی تلخ و فراموش نشدنی است اما پشت این تلخی جانگذاز، مقاومتی 45 روزه است که با شنیدن لحظه لحظه آن غروری بزرگ در دل و جان آدم می نشیند.
در چهارم آبان 1359 دشمن بعثی خرمشهر را به تصرف در آورد غافل از آن که رزمندگان ایرانی از پای نخواهند نشست و 18 ماه بعد با خفت وخواری متجاوزان را از این شهر خرم که نخلهایش به خون نشسته بود ، بیرون خواهند راند.
یاد و نام همه آنانی که جان پاکشان را در مقاومت حماسی خرمشهر از دست دادند ، هیچگاه فراموش نخواهد شد.
آنچه می خوانید ، برش کوتاهی است از آخرین روزهای مقاومت مظلومانه رزمندگان در خرمشهر تا روز چهارم که بالاخره دشمن توانست شهر را به طور کامل تصرف کند.
عراقی ها تا 19 مهرماه همچنان در دروازه های شهر و حوالی آن درگیر بودند. در این شرایط جبهه ای در برابر دشمن به امتداد بندر، میدان راه آهن تا کشتارگاه و پلیس راه و کمی بالاتر از آن به وجود آمده بود.عقبه نیروهای خودی نیز با استفاده از پل خرمشهر همچنان باز بود و کماکان تردد از آن انجام می گرفت. نیروهای دشمن بتدریج پیشروی می کردند.
آنها با ایجاد درگیری در ساختمان های پیش ساخته ، در واقع جناح راست نیروهای خودشان را تامین می کردند تا پس از قطع جاده اهواز خرمشهر به سمت کارون پیشروی و با قطع جاده اهواز آبادان محاصره خرمشهر را از شمال کامل کنند.گرچه مقاومت در داخل خرمشهر نیروهای عراقی را با تلفات زیادی روبه رو کرد و آنها به کندی پیشروی کردند ولی در عین حال عدم تقویت نیروهای خودی و نبودن آتش پشتیبانی موجب شد که دشمن از کارون عبور کند و هیچ تهدیدی را در مقابل خود نبیند.
در 21 مهرماه توان اصلی دشمن معطوف به تصرف ساختمان های کوی طالقانی شد؛ چرا که در صورت تصرف آنها این امکان برایشان فراهم می شد که در ابتدای شهر با برخورداری از یک موقعیت مناسب ، جاده کمربندی و منطقه پلیس راه را کنترل کنند. آنها با تصرف این ساختمان ها می توانستند در ورودی شهر برای خود جای پایی باز کرده و موقعیت خود را تثبیت کنند. روز 22 مهرماه برای خرمشهر روز سرنوشت سازی بود. خبرهایی که از پیشروی دشمن می رسید، نشان از قریب الوقوع بودن سقوط شهر می داد.
دشمن با تسلط بر ساختمان های کوی طالقانی و استقرار در ابتدای 40متری ، مسافت زیادی از خیابانی که به مرکز شهر ختم می شد را در تیررس خود گرفت.
محمد نورانی که مسوولیت یک گروه 12نفری را به عهده داشت ، همراه نیروهایش راه افتادند تا از سمت راه آهن جلو بروند و دشمن را درکوی طالقانی محاصره کنند.هیچ نیرویی در منطقه وجود نداشت. سکوت مرموزی بر خیابان های شهر حاکم بود. نورانی جدا از بقیه بچه ها پیش می رفت و پس از بررسی اوضاع با اشاره دست ، بچه ها هم به دنبالش می رفتند. نزدیک جاده رسیده بود که به طرفش تیراندازی شد. اهمیتی نداد و نیم خیز جلو رفت.گلوله ها از بالای سرش می گذشتند و به دیوار اصابت می کردند. حدود 100متر جلوتر روی زمین دراز کشید و به بچه ها علامت داد. بعد دوباره بلند شد و با سرعت خود را به نقطه ای که درآن باید مستقر می شدند، رساند اما وقتی رویش را برگرداند، بچه ها را دید که بر زمین افتاده اند و به خود می پیچیند.
آنها که سالم مانده بودند با کشیدن زخمی ها، عقب نشینی می کردند. انگار دنیا بر سرش خراب شد. به تنهایی از همان مسیری که آمده بود بازگشت ، سلاحهای آغشته به خون بچه ها روی زمین افتاده بود. از ناراحتی و اندوه نمی دانست چکار باید کند.در 23مهرماه مقاومت مدافعین در بندر و پلیس راه کاسته شد و پادگان دژ به طور کامل سقوط کرد. در واقع کنترل کامل دشمن بر منطقه شمال پلیس راه و جاده کمربندی کامل شده بود. تعدادی از نیروهای مدافع شهر وقتی به پادگان دژ رسیدند ، آن را در دست دشمن دیدند. در حوالی پادگان صحنه عجیبی در مقابل دیدگانشان قرار گرفت.عراقی ها سر چند افسر ایرانی را بریده بودند. بغض راه گلویشان را بسته بود. ارتشی های مستقر در پادگان دژ، مظلومانه به شهادت رسیده بودند. نیروهای دشمن با پیشروی در عمق شهر و در خیابان فردوسی به مسجد جامع نزدیک شدند حالا دیگر قلب شهر در آستانه یورش دشمن قرار گرفته بود.
از این پس مدافعین شهر برای مقاومت با دشواری های بسیار زیادی مواجه بودند. به نیروهای داخل شهر نه تنها افزوده نمی شد بلکه بتدریج با شهادت و مجروح شدن نیروهای موجود، از تعدادشان نیز کاسته می شد. با این همه هر چند ادامه مقاومت دشوار بود اما ترک شهر برای مدافعانش از آن دشوارتر بود. فرماندهان دشمن طی جلسه ای که در 27 مهرماه برگزار کردند، تصرف هر چه سریع تر خرمشهر را ضروری دانستند. آنها در گزارشی به مقر لشکر 3 اعلام کردند: «با توجه به سقوط پادگان دژ به دست یگانهای ما و با توجه به این که تدارکات نیروهای ایرانی از طریق پلی که خرمشهر را به آبادان متصل می کند به شهر می رسد، تسلط بر پل مذکور و محاصره نیروهای داخل شهر باید از مهمترین اهداف ما باشد.»
34 روز مقاومت با دلی خونین و تنی خسته ساعت 10 صبح چهارم آبان ماه، شهر کاملا سقوط کرد و آخرین مدافعان آن پس از 34روز مقاومت با دلی خونین و تنی خسته ، عقب نشستند و با قایق خود را به شرق کارون رساندند.
در آن سوی کارون ناگهان بغض یکی از بچه ها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد و رو به شهرش، شهری که حالا زیر چکمه های دشمن بود، فریاد کشید: «خرمشهر، صدای من را می شنوی؟ خرمشهر به بعثی ها بگو ما برمی گردیم ! آزادت خواهیم کرد!».
همگی گریه می کردند و بعضی ها سر را به نخلها می کوبیدند اما در دل همه با خرمشهر وعده می کردند که بازگردند و از چنگ دشمن عراقی رهایش کنند. آن روز که تقویم ها چهارم آبان ماه سال 1359 ه.ش را نشان می دادند ، بچه های خرمشهر و نیروهای مدافع شهر به ظاهر شکست خوردند و شهر سقوط کرد و دشمن عراقی پیروز شد اما قضاوت با تاریخ است.
آن که با تفنگ برنو و M1 ، با کوکتل مولوتف و ژ.سه و آخر سر با دست خالی در مقابل تانکها و زره پوش های دشمن 34 روز مقاومت کرد پیروز است؟ یا مردان سراپا مجهز و مسلحی که روی زنان و کودکان آتش گشودند و خانه و کاشانه شان را ویرانه کردند؟ کدام یک پیروز و کدام یک شکست خورده اند؟ قضاوت با تاریخ است. از این پس پیشروی دشمن در مرکز شهر به سمت مسجد جامع و روی جاده کمربندی به سمت پل خرمشهر متمرکز شده بود. دشمن 29 مهرماه را به عنوان زمان اجرای این طرح تعیین کرد و برای رعایت اصل غافلگیری به یگانهای خود دستور داد که بی سیم هایشان را خاموش کنند.
با آغاز تهاجم و پیشروی آنها به سمت پل خرمشهر، درگیری به حوالی فرمانداری ، روبه روی پل کشیده شد. از این پس پل خرمشهر که عقبه تدارکاتی نیروهای خودی بود بتدریج مورد تهدید قرار گرفت.مدافعان شهر مقاومت سختی در این منطقه از خود نشان دادند. می دانستند که رگ حیاتی شهر همین پل است. تحمل هرگونه مقاومتی اما برای دشمن که حالا یک ماه بود در خرمشهر معطل شده بود. بسیار دشوار به نظر می آمد. لشکر 3 به نیروهای تحت امر خود، ضرب الاجل 48 ساعته تعیین کرد تا هر چه زودتر شهر را به اشغال کامل دربیاورند.در اولین دقایق بامداد دوم آبان ماه ، طرح هجوم نهایی قوای عراقی به اجرا درآمد. دشمن از جاده کمربندی قصد نفوذ داشت و می خواست از دو خیابان آرش و عشایر خود را به فلکه فرمانداری برساند. 30 الی 40 نفر از مدافعان شهر در مقابل انبوه سربازان دشمن مقاومت می کردند. لحظه به لحظه از تعدادشان کاسته می شد. مهماتشان نیز اندک بود و می دانستند ساعتی دیگر حتی یک گلوله برای شلیک نخواهند داشت.
یکی از نیروها با مقداری مهمات رسید و مقاومت رزمندگان جان تازه ای گرفت.
جهان آرا تعدادی از بچه هایی را که در نقطه دیگری جنگیده بودند و برای استراحت به مقر بازگشته بودند، به خیابان آرش فراخواند. او با بی سیم به آنها گفت : «بچه ها بیایید! شهر دارد سقوط می کند».
دیگر در شهر نیروی چشمگیری باقی نمانده بود
.jpg)
با رسیدن این نیروها تعدادی از نفرات دشمن کشته شدند و بقیه نیز پا به فرار گذاشتند. بچه ها از فرط خستگی توان ادامه کار را نداشتند.
حدود 4 صبح به ساختمان فرمانداری رفتند تا استراحت کنند. هنوز چشمشان گرم نشده بود که با صدای تیراندازی به خود آمدند. دشمن نزدیک ساختمان فرمانداری رسیده بود. خود را به خیابان رساندند و در نقاط مناسبی کمین کردند و دشمن را زیر آتش سلاحهای خود گرفتند اما تعداد نیروهای مهاجم بیش از آن بود که توان مقاومت داشته باشند. دشمن از خیابان عشایر نیز قصد حمله داشت.25سرباز و افسر پادگان دژ تا پای جان در این خیابان ایستادگی کردند اما تمام آنها یا به شهادت رسیدند یا به اسارت دشمن درآمدند.دشمن با به کارگیری حداقل 5 گردان از نیروهای مخصوص و پیاده و یک گروهان تانک و آتشبارهای متعدد، توپخانه خود را به ساختمان فرمانداری رساند و بر پل خرمشهر مسلط شد. نیروهای ایرانی تمام تلاش خود را برای بازپس گیری ساختمان فرمانداری به کار گرفتند.
«ابوشهید» فرمانده نیروهای عراقی در خرمشهر تلگرافی را برای صدام حسین فرستاد و در آن اعلام کرد:
- نیروهای پیاده با پشتیبانی تانکها بر خرمشهر کنترل کامل دارند.
- ساختمان فرمانداری را تسخیر کرده، پرچم ایران را پایین آورده، پرچم عراق را بالای ساختمان برافراشته ایم.
- تمام مقاومت های دشمن را از بین برده و خسارات دشمن در محلها و ساختمان ها و خیابان ها از صدها تن تجاوز کرده است.
- پل خرمشهر را کاملا در دست داریم و اینک شهر آبادان را نیز از همه راهها محاصره کرده ایم.
اما اوایل شب ساختمان فرمانداری به محاصره نیروهای ایرانی درآمد و برای چند ساعتی عراقی ها آن را خالی کردند و تسلط دشمن روی پل نیز از بین رفت.
اواخر شب دشمن یورش سنگینی را دوباره آغاز کرد و ساختمان فرمانداری را بازپس گرفت. حالا دیگر دشمن قصد تصرف آخرین نقطه امید شهر را داشت. عراقی ها خود را به «مسجد جامع» نزدیک تر کردند. دو، سه گروه از بچه های خرمشهر و تعدادی نیروهای اعزامی مقاومت کردند. عده دیگری نیز از راههای مختلف شهر را ترک کردند. روز سوم آبان ماه ، دشمن به نزدیکی های مسجد جامع رسید. شهر در آستانه سقوط کامل بود. فرماندهان ارتشی دستور عقب نشینی دادند. تاکید می کردند که هواپیماهای خودی قصد بمباران شهر را دارند بنابراین هر چه زودتر نیروها باید عقب نشینی کنند.بچه های خرمشهری اما حاضر به تخلیه شهر نبودند. حرفشان این بود که ما مقاومت می کنیم تا نیروی تازه نفس از راه برسد. فرمانده نیروهای ارتش در پاسخشان گفت : «ششصد نفر نیرو آمده اما آن سوی پل گیر کرده اند. دشمن اجازه ورود به آنها نمی دهد». پل در تسلط کامل نیروهای عراقی بود. بچه های خرمشهری در خیابان 45 متری که به فلکه فرمانداری می رسید، سنگر گرفته بودند و آخرین گلوله های خود را به سوی دشمن شلیک می کردند. شب ، سفره سیاه خود را بر سر شهر گسترانده بود. - مقاومت ها فروکش کرد و دشمن با سربازان مسلح و بی رحمش بر شهر مسلط شده بود. چند نفری به گشت و گذار در شهر پرداختند تا کسی در شهر باقی نماند. آنها برای آخرین بار سراغ مسجد جامع می روند، در و دیوار آن را می بوسند و با مسجد وداع می کنند.تنها راه خروج از شهر، راه باریکی بود از زیر پل که دشمن آن را زیر آتش گرفته بود. یکی از بچه های خرمشهری با تیربار خود مواضع دشمن را هدف قرار داد تا شاید از حجم آتش آنها بکاهد و بچه ها از زیر پل بگذرند و شهر را ترک کنند. او آنقدر مقاومت کرد تا همه از زیر پل عبور کردند و دست آخر خود به شهادت رسید.
نویسنده: محمود جوانبخت
منبع: روزنامه جام جم
مرتبط:
داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله