آتش، خون، لبخند

عراقى‏ها برآورد کرده بودند که ظرف یک روز به کنار خرمشهر خواهند رسید و در مدت دو یا سه روز، خرمشهر را اشغال خواهند کرد و پس از عبور از پل خرمشهر - آبادان، آبادان را ظرف چند روز، تصرف خواهند کرد و در کمتر از یک هفته، تمام کرانه شمالى اروند رود را به چنگ خواهند آورد.1
سه‌شنبه، 7 اسفند 1386
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آتش، خون، لبخند
 آتش، خون، لبخند
آتش، خون، لبخند
نویسنده:مهدى آقایى‏
عراقى‏ها برآورد کرده بودند که ظرف یک روز به کنار خرمشهر خواهند رسید و در مدت دو یا سه روز، خرمشهر را اشغال خواهند کرد و پس از عبور از پل خرمشهر - آبادان، آبادان را ظرف چند روز، تصرف خواهند کرد و در کمتر از یک هفته، تمام کرانه شمالى اروند رود را به چنگ خواهند آورد.1
**
روز 31 شهریور 1359، زوزه و صداى سوت فرود آمدن خمپاره در وسط بازار، همه را به خود آورد. پسرک روستایى خودش را لاى چادر مادرش پنهان کرد. خمپاره دوم، مغازه اسباب بازى فروشى را به همراه مرد مغازه‏دار زیر پوشال‏هاى آتش گرفته، پنهان کرد.2 نود قبضه خمپاره‏انداز و توپ ارتش عراق، بر روى خرمشهر، اجراى آتش مى‏کردند.3
گلوله توپى فرود آمد. مرد روستایى، دو نیم شد؛ در حالى که دو قسمت بدنش به پوستى بند بود. بدن تکه پاره پسرک، در سیاهى چادر مادر گم شد.4
روبه ‏روى سازمان آتش ‏نشانى، ترکش توپ، سر موتور سوارى را جدا کرد؛ بدنش در حال سوختن بود که ماشین آتش نشانى، جسد سوخته شده را خاموش کرد. پیرمردى گریان به مشتى مو و تکه‏هاى زغال اشاره مى‏کرد و مى‏گفت: از دختر چهار ساله‏ام فقط همین‏ها مانده است. در فلکه اردیبهشت (شهدا)، مردم بر گرد جسد دو تن از بچه‏هاى محله تجمع کرده، شیون مى‏کردند. زن باردارى بر اثر ترکش خمپاره، در حال جان دادن، بچه از شکمش بیرون افتاده، ولى هنوز به ناف مادر متصل بود. در و دیوارى که تا چند دقیقه قبل شاهد تجمع زنان محله بود، به گوشت و خون آنها آمیخته شده.
در خیابان مقبل، میان اعضاى خانواده‏اى که در حیاط غذا مى‏خوردند، خمپاره‏اى فرود آمد. مادر در حالى که پارچ آبى در دست داشت، سراسیمه از آشپزخانه بیرون دوید و به جاى شوهر و فرزندانش، تکه پاره‏اى از گوشت و استخوان را بر سر سفره دید و دچار جنون شد. عقربه‏هاى ساعت به کندى پیش مى‏رفت. بیمارستان‏ هاى شهر، آکنده از کشته و مجروح شده بود. هر کس به دنبال گم شده‏اى بود. جنت آباد (قبرستان شهر)، پر از شهید شد. عده‏اى مشغول کندن قبر بودند. تعداد کشته‏ها بسیار زیاد بود. از سازمان آب، لودر و بیل مکانیکى آوردند. بسیارى از شهیدان قابل شناسایى نبودند. یک کیسه نایلونى پر از گوشت و استخوان، باز مانده یک خانواده چند نفرى است.5
**
روز اول مهر، در قبرستان، یک گودال بزرگ کنده‏اند و اجساد تکه تکه شده را داخل گونى ریخته، داخل گودال گذاشته‏اند. با صداى هواپیماهاى عراقى، قبرکن‏ها و افراد سالم، به داخل قبرهاى کنده شده پناه بردند و گاهى همان قبر، خانه ابدى آنها مى‏شد و گاهى بر اثر اصابت گلوله، جنازه‏هاى دفن شده از قبر به بیرون پرتاب شد و صحنه دل خراشى به وجود مى‏آمد.
**
فرمانده عراقى مستقر در خرمشهر مى‏گوید: در ساعت شانزده و پانزده دقیقه با چشمان خودم مشاهده کردم نیروهایى که به وسیله تانک و خودرو در محور اصلى شهر پیش‏روى کرده بودند، با وضعى تأسف‏بار و حزن‏انگیز با روحیه بسیار متزلزل که به هیچ وجه قابل کنترل نبود، شکست خورده، در حال عقب نشینى بودند. تلفات و خسارات سنگین بود؛ به طورى که گردان تانک الحسین بیش از 23 تانک خود را از دست داده بود. 17 دستگاه خودرو از نوع اسکات ساخت چک و اسلواکى متعلق به گردان مکانیزه نیز منهدم شدند و ده‏ها نفر کشته و اسیر شده، بقیه شکست خورده بودند.7
**
با بحرانى شدن اوضاع در خرمشهر، بنى صدر از خط مقدم جبهه دیدن کرد. بچه‏ها به او گفتند: ما نیرو لازم داریم؛ تانک مى‏خواهیم؛ اسلحه و مهمات به ما بدهید و بنى صدر در جواب گفت: مگر توپ و تانک نقل و نبات است که ما بریزیم سر دشمن.8
**
«... رادیو عراق ما را به مسخره گرفته بود و مى‏گفت: پس این توپخانه شما چى شد؟ چرا نیامد؟ حتماً سوار مورچه شده ‏اند! اگر با مورچه هم مى‏ آمدند، تا حالا رسیده بودند...».9
**
«بچه ‏ها خسته بودند. اطراف بندر خرمشهر از نیرو خالى شده بود و راه براى نفوذ بعثى‏ها هموار؛ اما من خجالت کشیدم به آنها بگویم بروند و نگهبانى بدهند. دیگر توانى برایشان نمانده بود... به آتش نشانى رفتم؛ به محض پیاده شدن، شهردار شهر، برادرم و سید را دیدم که نشسته بودند. جریان را برایشان گفتم. گفتند: نیرو نداریم. با التهاب و نگرانى به مدرسه برگشتم تا شاید نیرویى جمع کنم؛ اما اى کاش به مدرسه نرفته بودم! مدرسه، صحراى کربلا شده بود. بچه ‏ها در خون مى‏ غلتیدند؛ نمى ‏توانستم باور کنم؛ باز هم ستون پنجم، مقر بچه ‏ها را به دشمن گزارش داده بود... حتى یک نفر هم سالم نمانده بود... با برخورد پایم به جسد یکى از بچه‏ها، دچار شوک شدیدى شدم. چشمم به جنازه تقى محسنى‏فر افتاد که حالا نیمى از بدنش را مى‏دیدم که از نیمه دیگر جدا شده بود.
ستون پنجم، مقر استراحت نیروهاى مدافع شهر را به توپخانه عراق گزارش داده بود و نیروهایى که بعد از مدت‏ها نبرد و خستگى در حال استراحت بودند، این چنین به شهادت رسیدند».10
**
شیخ شریف قنوتى در گرماگرم جنگ، روز بیست و چهارم مهر، به همراه یک راننده، ظرف آب را برداشت و براى کمک و آب‏رسانى به سوى بچه ‏ها مى‏رفت که روبه ‏روى فلکه، تانکر آب به وسیله تکاوران گارد ریاست جمهورى عراق به رگبار بسته شد. شش گلوله به راننده و 11 گلوله به شیخ شریف اصابت کرد. در همین حال، یکى از تکاوران گارد جلو آمد و آن قدر با سرنیزه به پیشانى شیخ زد که سر آن روحانى مبارز از قسمت پیشانى جدا شد؛ سپس عمامه شیخ را سر دست گرفت و فریاد زد: من یک خمینى را کشتم. من یک خمینى را کشتم.11
**
یکى از نظامیان عراقى که خود در اشغال خرمشهر حضور داشت، مى‏گوید: من و دو سه نفر دیگر، کار گشت زنى را شروع کردیم. همه (مردم) یا رفته بودند و یا کشته شده بودند. یکى از جنازه‏هایى که توجه مرا به خود جلب کرد، زن جوانى بود که به نظر حدود 20 ساله مى‏آمد؛ احتمالاً تازه کشته شده بود؛ چون خون تازه‏اى در کنارش جریان داشت. لباس‏هاى این زن سیاه بود؛ از همین لباس‏هایى که زنان عرب مى‏پوشند. ما به دلیل در امان بودن از گلوله و براى یافتن غذا، وارد خانه‏ها مى‏شدیم. در یکى از خانه‏ها، قابلمه گرم هنوز روى چراغ بود. صاحب‏خانه براى ناهار کله‏پاچه داشت؛ ولى فرصت نشده بود تا آن را مصرف کند... البته قبل از این که به قابلمه دست پیدا کنیم، من متوجه غیبت نفر سوم شده بودم. نگرانى بیش از حد من و همراه دیگرم، فاضل عباس، مرا بر آن داشت تا راه آمده را برگردیم. وقتى به نزدیکى کوچه‏اى که جنازه آن دختر جوان را دیده بودیم، رسیدیم، من صحنه وحشتناکى دیدم؛ فاضل عباس هم دید. منظره چندش آورى بود. نفر سوم که به دنبالش مى‏گشتیم، در حال زنا کردن با جسد آن دختر بود. من از فرط ناراحتى به او حمله کردم. فاضل عباس مى‏خواست او را بکشد؛ من اجازه ندادم. گریه و التماس، تنها کارى بود که از او بر مى‏آمد. او به ما گفت: اینها آتش پرست هستند و این کار با آنها اشکالى ندارد.12
**
یکى از زن‏هاى اسیر ایرانى حامله بود و دیگرى هم قلم هر دو پایش شکسته بود که از پشت نفربر آویزان بود. در مقر ما یک پزشک بود که درجه ستوان دومى داشت. این دکتر، وقتى اسرا را دید، دستور داد تا زن‏ها و بچه‏ها را براى مداوا پایین بیاورند. اولین زنى که پیاده شد، همان زن حامله بود. او را داخل خودرویى که چهار تخت و برانکارد داخل آن بود، بردند. وقتى سرگرد زید متوجه شد که مى‏خواهند اسرا را مداوا کنند، به طرف دکتر رفت و فریاد کشید: زید! چه کسى دستور این کار را به تو داده است؟
دکتر: من مى‏خواستم آنها را پیاده کنند.
زید: من مى‏خواهم که با نمایش این افراد، عاطفه سربازانم را نسبت به ایرانیان از بین ببرم؛ ولى این عمل تو نتیجه کارم را پایمال خواهد کرد.
سرگرد زید یونس، بلافاصله به طرف یکى از سربازان رفت و سرنیزه او را گرفت و به طرف آن زن حامله هجوم برد. وقتى به او نزدیک شد، سرنیزه را داخل شکم آن زن فرو برد؛ صحنه‏اى عجیب و باورنکردنى بود.13
**
فرمانده سپاه خوزستان (شمخانى)، براى چندمین بار این گونه درخواست کمک کرد: «... چه بگویم که شما را به تحرک وا بدارم؟ این را بگویم که از صد و پنجاه نفر پاسدار خرمشهر، تنها سى نفر باقى مانده. بگویم که ما مى‏توانیم با سى خمپاره، خونین شهر را سى ماه نگه داریم و امروز سى تفنگ نداریم و حال آن که سازمان‏هاى رسمى با امکانات فراوان، بر ما آن مى‏رانند که باید برانند...».
**
ارتش بعث، هر یک از محلات و خیابان‏هاى شهر را به عنوان پاداش به یکى از فرماندهان خود بخشید تا با غارت اموال به جا مانده در خانه‏ها، ادارات دولتى و مغازه‏ها، در شیرینى اشغال خرمشهر با صدام شریک شوند.15
**
صدام: «جوخه ‏هاى اعدام صحرایى تشکیل دهید؛ هر افسر یا سربازى که فرار کند، بدون کوچک‏ترین سؤال تیرباران‏شان کنید.
آه... محمره (خرمشهر) از دست رفت. واى از دست این افسران بزدل؛ آنها مرا فریب دادند. اى محمره (خرمشهر) به خدا سوگند! تمام این فرماندهان ترسو را خواهم کشت».16
**
سرهنگ صیاد شیرازى: طرح عملیاتى که [براى آزاد سازى خرمشهر] به فرماندهان ابلاغ شده بود، این بود که نیروهاى مرکب ارتش، سپاه و بسیج، از سه محور موازى و متصل به هم در محدوده شلمچه - پل نو وارد عمل بشوند و با رسیدن به اروند، خرمشهر را محاصره کنند.
ساعت هفت بامداد، حاج حسین خرازى به وسیله بى‏سیم، از قرارگاه، مجوز حمله به خاک‏ریز دشمن را گرفت. او مى‏خواست با هفت‏صد نفر به قلب دشمن بزند؛ ولى چون ما از وضعیت پرسنلى و تجهیزات خبر نداشتیم، مخالفت کردیم. دقایقى بعد، شهید خرازى بار دیگر درخواست کرد و ما پس از مشورتى کوتاه و با توجه به اصرار وى و با محاسبه این که نیروهاى ما در موقعیت تک قرار داشتند و دشمن در حال فرار بود، با درخواست وى موافقت کردیم.
هنوز نیم ساعت از صدور این دستور نگذشته بود که شهید خرازى با قرارگاه تماس گرفت و با هیجان خاصى گفت که تإ؛ّّ چشم کار مى‏کند، عراقى‏ها را مى‏بینم که دست‏ها را بالا برده‏اند و مى‏خواهند تسلیم شوند.
وقتى این خبر تأیید شد، در مشورتى فورى به این نتیجه رسیدیم که با 700 نفر، نمى‏توان این همه اسیر را جمع آورى کرد. ناگهان به لطف خدا جرقه‏اى در ذهنم روشن شد و دستور قرارگاه را به این صورت به یگان‏هاى درگیر اعلام کردم: همه رزمندگان مستقر در غرب خرمشهر، به صورت دشتبان، از طرف اروند و در امتداد جاده خرمشهر، به طرف اهواز صف بکشند و با علامت دست، عراقى‏ها را به سمت اهواز هدایت کنند.
رزمندگان ما با اشاره دست چنین کردند و عراقیان سمعاً و طاعتاً به درخواست نیروهاى ما عمل کردند.17
**
صدام پس از شنیدن خبر سقوط خرمشهر، دستور داد چند تن از فرماندهان را اعدام کنند و تعدادى از فرماندهانى را که 19414 نفر از سربازانشان اسیر، 16 هزار نفر از نیروهاى تحت امرشان کشته و 63 فروند هواپیما و هلى‏کوپتر و بیش از 500 دستگاه تانک و نفربرشان در خرمشهر نابود شده بود و 170 دستگاه تانک و نفربر و خودرو نظامى سالم هم براى سپاه اسلام به غنیمت گذاشته بودند، براى اعطاى مدال به بغداد فرا خواند. صدام از خشم، لیوانى را که جلوى دستش بود، با شدت به میز کوبید که تکه‏هاى آن در کف سالن پخش شد. سرتیپ ستاد، ساجت الدیلمى: قربان! ببخشید.
صدام: ساکت شو بى‏شعور... همه شما مستحق اعدامید؛ چرا علیه ایرانیان از سلاح شیمیایى استفاده نکردید؟
یکى از افسران: قربان! در این صورت، سلاح شیمیایى بر سربازان ما هم تأثیر داشت؛ زیرا نیروهاى ایرانى به ما خیلى نزدیک بودند.
صدام: سربازان تو بمیرند، مهم نیست؛ مهم این بود که خرمشهر در دست ما باقى بماند، اى حقیر... اى پست!
وقتى سرتیپ ستاد، نبیل الربیعى، شروع به صحبت کرد، صدام کفش خود را از پاى درآورد و به طرف سرتیپ پرتاب کرد و با خشم فریاد زد: «من در مقابل خود چهره مرد نمى‏بینم؛ همه شما زن هستید. غیرت زنان عراقى از شما بیشتر است. به هنگام خروج، گروهى از فرماندهان گریه مى‏کردند؛ چون صدام براى سومین بار در جلسه، به صورت آنها تف کرده بود.18

پى‏ نوشتها:

1. ارتش جمهورى اسلامى ایران در هشت سال دفاع مقدس، ج 3، ص 56.
2. مهدى قیصرى، خرم، ولى خونین، مرکز اسناد انقلاب اسلامى، ص 53.
3. مهدى انصارى و...، خرمشهر در جنگ طولانى، انتشارات سوره مهر، ص 165.
4. خرم ولى خونین، ص 53.
5. خرمشهر در جنگ طولانى، ص 169-167.
6. همان، ص 172.
7. مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، از خونین شهر تا خرم شهر، ص 36.
8. سید حسین میرپور، مردان جنگ، خاطرات سید صالح موسوى، انتشارات حوزه هنرى، ص 262.
9. مردان جنگ، خاطرات صاحب عبورزاده، ص 296.
10. مریم شانکى، در کوچه‏ هاى خرمشهر، انتشارات دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنرى، خاطرات محمد نورانى، ص 78.
11. مردان جنگ، ص 280 و 334 ؛ هجوم سراسرى، ص 341.
12. مرتضى سرهنگى، اسرار جنگ تحمیلى به روایت اسراى عراقى، حوزه هنرى، ج 2، ص 10.
13. همان، ص 139.
14. خرمشهر در جنگ طولانى، ص 371 ؛ ماهنامه پاسدار اسلام، ش 270، خرداد 83، ص 27.
15. على سمیعى، کارنامه توصیفى عملیات‏هاى هشت سال دفاع مقدس، بنیاد حفظ آثار و ارزش‏هاى دفاع مقدس، ص 34-33.
16. حسین بهزاد، گل على بابایى، هم پاى صاعقه، دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنرى، ص 719.
17. علیرضا پور بزرگ، پل شناور، مرکز اسناد انقلاب اسلامى، صص 28-21.
18. هم پاى صاعقه، به نقل از یادداشت‏هاى خصوصى سرگرد عراقى، کامل جابر، ص 730.

مرتبط:

داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
play_arrow
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
play_arrow
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
play_arrow
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
play_arrow
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
play_arrow
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
play_arrow
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
play_arrow
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
play_arrow
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ