استرلينگ هيدن
Hayden, Sterling
بازيگر (1916، مانتکلر نيوجرزي - امريکا؛ 1986)
با نام استرلينگ رليي والتر به دنيا آمد. از همان نوجواني مجذوب دريا بود. در شانزده سالگي مدرسه را ترک کرد تا روي عرشه ي کشتي ها کار کند و در بيست و دو سالگي ناخدا شد. براي تأمين هزينه ي خريد يک کشتي، از ظاهر مقبول خود بهره جست و به عنوان مدل کار کرد. در سال 1940 قراردادي با پارامونت امضا کرد و سال بعد در نخستين فيلمش، ويرجينيا، جلوي دوربين رفت. تبليغات کمپاني او را «زيباترين مرد سينما» معرفي مي کردند. در 1942 به دنبال ازدواج با مادلين کارول بازيگر، شهرت بيش تري به دست آورد (ازدواجي که چهار سال دوام آورد). پس از تنها دو فيلم، هاليوود را ترک گفت تا به نيروي دريايي ملحق شود. طي جنگ جهاني دوم پشت خطوط دشمن در يونان و يوگوسلاوي با نام مستعار جان هاميلتن فعاليت مي کرد. تحت تأثير ارتباط هايي که با گروه هاي زيرزميني در اروپا داشت، در 1946 عضو حزب کمونيست شد ولي پس از شش ماه به عضويتش خاتمه داد. در 1947 دوباره به پارامونت بازگشت ولي پس از حضور در چندين نقش بي اهميت، کارش را به طور آزاد دنبال کرد و در ميان شگفتي همگان در نقش يک تبه کار گردن کلفت در جنگل آسفالت خود را به عنوان بازيگري برجسته تثبيت کرد. به رغم تحسين منتقدان، استعداد هيدن در طول کارنامه ي سينمايي طولاني ولي منقطعش به ندرت مورد استفاده ي مناسب قرار گرفت. در 1951 مقابل کميته ي بررسي فعاليت هاي ضد امريکايي به علايق کمونيستي سابقش اعتراف کرد و نام چندين نفر از هم مرام هاي سابقش را ذکر کرد. به همين خاطر کميته او را تحسين و از حضور در فهرست سياه معاف کرد. خاطره ي اين حادثه، زخمي ماندگار بر روح و روان او بر جا گذاشت. بقيه ي نقش هايي که بازي کرد به جز استثناهايي مثل قتل و دکتر استرنج لاو، اغلب متوسط و کم مايه بودند. او هرگز واقعاً علاقه مند بازيگري به نظر نمي رسيد و مدام سينما را رها مي کرد تا عازم سفرهاي دريايي شود. علاقه ي شديد او به دريا و سفرهاي ماجراجويانه اش موضوع خودسرگذشت نامه اش با نام آواره (1963) است (که ضمناً نام کشتي خودش هم بود). در 1976 نيز رماني با نام سفر منتشر کرد. براثر ابتلا به سرطان پروستات درگذشت.
هيدن در شما آن دسته بازيگران «طبيعي» بود که به راحتي همان چيزي را که بودند نمايش مي دادند. آدمي سرسخت و پايدار در راه علايق خود (دريانوردي) که نقش قهرمان يک دنده و خشني را بازي مي کرد که در زندگي و مرگ تابع اصول شخصي عجيب و غريب خودش بود. همين شخصيت وقتي تکميل شد به صورت يک «ناخدا ايهب» رعب آور درآمد که فقط به جست و جويش ادامه مي داد بدون آن که هدف جست و جو برايش مهم باشد. اين سرگرداني اگزيستانسياليست وار او را ايده آل فيلم هاي نوآر و وسترن هاي غيرمتعارف مي کرد (جنگل آسفالت، قتل، خداحافظي طولاني، جاني گيتار و...). در دهه ي 1950 نقش قهرمانان عصبي و روان پريش را مکرر بازي کرد. کساني که در پس ظاهر آرام، سخت و انعطاف ناپذيرشان، معماي شخصيتي لاينحلي نهفته است. اوج اين نوع شخصيت، ژنرال ديوانه ي دکتر استرنج لاو بود. يکي از آخرين نقش هاي درخشانش را در پدرخوانده بازي کرد: يک پليس فاسد سرد و بي رحم، که سرانجام هدف گلوله ي «مايکل کورلئونه» قرار مي گيرد. کمال گراي اسب دوست جنگل آسفالت، غريبه ي خوش سيما و گيتارزن جاني گيتار و رهبر نيرومند گروه سارقان در قتل بود و هميشه آدم کارکشته و دانايي به نظر مي رسيد که منتظر بدترين چيزهاست و با آغوش باز به پيشواز سرنوشت مي رود. او هميشه به ظاهر از ستاره شدن ابا داشت ولي اين احساس که «آقاي خودش» است، باعث مي شد ستارگان هم حضور مسلط او را بپذيرند.
از فيلم ها: 1941 - ويرجينيا (ا. گريفيث)؛ 1947 - دختر واريته (ج. مارشال)، آفتاب داغ ظهر (فارو)؛ 1949 - رفتار خشن (ل. فاستر)؛ 1950 - جنگل آسفالت (هيوستن)؛ 1951 - سفر به ميان روشنايي (هايسلر)، دنور و ريو گرانده (هاسکين)؛ 1952 - راه آهن کانزاس پاسيفيک (نازارو)؛ 1953 - ستاره (هايسلر)، مرابه شهر ببر (سيرک)، چنين بزرگ (وايز)؛ 1954 - شاهزداه واليانت (هاتاوي)، جاني گيتار (ن. ري)، موج جنايت (د. تات)، تير در خاک (سلاندر)، تاکسي نبرد (استراک)؛ 1955 - آخرين فرمان (لويد)، تفنگ (سلاندر)؛ 1956 - قتل (کوبريک)؛ 1957 - زمان اقدام! (بارتلت)، جنايت عشقي (آزوالد)، والري (آزوالد)؛ 1958 - ده روز به تولارا (ج. شرمن)؛ 1964 - دکتر استرنج لاو (کوبريک)؛ 1969 - شکارچيان ماهر (گوئرا)؛ 1970 - عشق ورزي (کرشنر)؛ 1971 - سقوط فرشته (بوآسه)؛ 1972 - پدرخوانده (کوپولا)؛ 1973 - خداحافظي طولاني (آلتمن)؛ 1974 - بيگانگان مرگبار (هايرز)؛ 1975 - برداشت پياز (کاستلاري)؛ 1976 - 1900 (ب. برتولوچي)؛ 1978 - سلطان کولي ها (پي يرسن)؛ 1979 - زمستان مي کشد (ريچرت)؛ 1980 - نُه تا پنج (هيگينز)؛ 1981 - سم مار (هاگارد)، بنزين (رُز).