رضا پهلوی
رضاشاه پهلوى در 24 اسفندماه 1256 ش مطابق ربیعالاول 1295 ه.ق و برابر 16 مارس 1878 م در قصبه آلاشت از توابع سوادكوه مازندران متولد شد. پدرش عباسعلى خان معروف به داداشبیك با درجهى یاورى، افسر فوج سوادكوه بود و پدربزرگش مرادعلى خان باوند از افراد همین فوج بود كه در جنگ هرات كشته شد. آخرین درجهى نظامى او نایباولى بود.
عباسعلى خان در 1254 در یك مأموریت موقت در تهران، با دخترى به نام زهرا كه پدرش در تهران خیاطخانه داشت و به تازگى فوت نموده بود و دختر در حضانت برادرش ابوالقاسم خان قرار داشت، ازدواج نمود. خانوادهى این دختر از مهاجرین گرجستان بودند كه بعد از قرارداد تركمانچاى به ایران آمده بودند.
عباسعلى خان با تازه عروس چندماهى در تهران به سر برد و چون مأموریتش در تهران به اتمام رسید، به الشت بازگشت و به علت نامساعد بودن وضع مالى، نتوانست مسكن مستقلى براى او تدارك ببیند و ناگزیر او را به خانهى همسر اولش برد. طبعاً خانوادهى اصلى او از این میهمان ناخوانده نه تنها خشنود نبودند بلكه به عناوین مختلف در مقام آزار و زجر وى برمىآمدند، مخصوصاً از زمانى كه مشخص شد زهرا باردار است، فشار بر او بیشتر شد. هنوز چند روزى از تولد نوزاد جدید سپرى نشده بود كه یاور عباسعلى خان به بیمارى فجأه درگذشت و همسرش الشت را ترك و با طفل چند روزهى خود عازم تهران گردید و با قافلهاى كه مركوب آنها قاطر بود، حركت كرد. در سرگدوك فیروزكوه، طفل چند روزه از سرما و برف سیاه شد و به حال اغما رفت و مادر پنداشت كه نوزاد مرده است. او را به چاروادار سپرد تا جسد را دفن كند. چاروادار طفل مرده را در آخور یكى از طویلهها با قنداق بر جاى گذاشت و خود و قافله به راه افتادند. ساعتى دیگر قافلهى تازهاى مىرسد و یكى از آنها آواز گریهى طفلى را مىشنود و مىرود كودكى را در آخور مىبیند. او را برده، گرم مىكند و شیر مىدهد و همراه خود مىآورند. در فیروزكوه به قافلهى قبلى مىرسند و ماجراى طفل را بیان مىكنند. در همین هنگام مادر طفل از ماجرا مطلع شده و كودك خود را بازمىستاند.
توقف این خانواده چند ماهى در تهران طول نكشید و مجدداً به الشت سوادكوه بازگشتند. حضانت و قیمومیت بچه به سرهنگ نصراللَّه خان عمویشان كه در همان فوج سوادكوه فرماندهى دستهى پیاده بود داده شد و مادرش نیز به تهران بازگشت و شوهر كرد.
رضا تا چهارده سالگى آموزشى ندید و حتى سواد خواندن و نوشتن را یاد نگرفت. از ده سالگى آثار گردنفرازى و سركشى در او پدید آمد. در چهارده سالگى نصراللَّه خان عمویش او را به عنوان قزاق پیاده به فوج سوادكوه سپرد و قرار بر این شد هر قزاقى كه بیمار یا غایب مىشود، به جاى او رضا وارد صف شود. رضا فقط دو جیره غذا دریافت مىكرد و حقوقى به وى پرداخت نمىشد. دو سال بدین منوال در فوج سوادكوه خدمت مىكرد. بیباكى و رشادتش مورد توجه واقع شد و به طور رسمى در فوج با ماهى سه تومان استخدام گردید و فوج، اسبى در اختیار او قرار داد. غالباً حفاظت راهسازى و فیروزكوه با او و سه قزاق دیگر بود.
در 1313 ه.ق كه ناصرالدین شاه در زاویهى مقدسهى حضرت عبدالعظیم به قتل رسید، میرزا علىاصغر خان امینالسلطان صدراعظم براى حفظ پایتخت تدابیرى اتخاذ نمود، از جمله فوج سوادكوه را كه ابوابجمعى او بود، به تهران فراخواند. فوج سوادكوه پس از سه روز وارد تهران شد و حفاظت سفارتخانهها و بانكهاى خارجى و مؤسسات دولتى به این فوج سپرده شد. رضاخان تابین سركش و تندرو هرچند مدتى محافظ یكى از سفارتخانهها بود. قریب سه سال در سفارت هلند و همین مدت در سفارت بلژیك نگهبانى مىداد.
رضاخان در 1319 ه.ق در اثر جدیت در كار و خدمات نظامى، وكیلباشى شد و به مشهد انتقال یافت و سرپرست محافظین بانك استقراضى روسیه شد. سختگیرىهاى او در مورد ارباب رجوع بانك موجب گردید تجار نزد والى شكایت برند. والى نیز دستور تنبیه و تعویض مستحفظین بانك را داد. رضاخان به تهران بازگشت و به آتریاد قزاق تهران معرفى شد و محل خدمت او، گروهان شصتتیر شد.
مظفرالدین شاه در سفر اول خود به اروپا چند عدد شصتتیر وارد كرده بود، از آن جمله یكى به قزاقخانه داد. ماژور سرهنگ عبداللَّه خان فرمانده گروهان شصتتیر شد و رضا قزاق پیاده وكیلباشى آن گروهان گردید. رضاخان وكیلباشى در تعلیم تابینهاى زیردست خود جدیت زیادى به خرج داد به طورى كه نفرات زیردست او بسیار ورزیده و تیرانداز ماهر بودند و از اینرو با وجودى كه درجهى گروهبانى داشت، اسمش در قزاقخانه سر زبانها افتاد سهل است، در محافل تهران مخصوصاً بین لوطىها و قمهكشها و ورزشكاران شهرت یافت. مرحوم ملكالشعراى بهار در جلد اول تاریخ احزاب سیاسى چنین نوشته است:
«طبق تحقیقى كه كردهایم در قزاقخانه مدرسهاى بود كه اتاقهاى بالا ویژه اولاد صاحبمنصبان قزاق و سایر محترمین و اتاقهاى پائین خاص اطفال افراد قزاق و اولاد فقراء بود. در آن اوقات از روسیه معلمى براى ورزش جدید به ایران آمد كه شاگردان قزاق را مشق ورزش بدهد و گروهانى كه رضاخان، وكیلباشى آنجا بود و شصتتیر داشتند و ریاست آن با عبداللَّه خان سرهنگ بود، از شاگردان پائین بودند و این شاگردان در ورزش بهتر از شاگردان مدرسه بالا از كار درآمدند و همهى آنها از بچههاى شیطان و ورزیده و تابینهاى رضاخان بودند. اول صاحبمنصبان مشق ورزش مىكردند و سپس به تابینهاى خود تعلیم مىدادند و رضاخان نیز از جمله آنها بود. بدین لحاظ كه از ورزش خوب از كار درآمد و به تابینهاى خود خوب تعلیم داد و در كار شصتتیر نیز امتحانهاى خوب داد.»
رضاخان وكیلباشى گروهان شصتتیر همه روزه پس از خدمت در سربازخانه، در قهوهخانه حاج صفر واقع در محلهى سنگلج حضور پیدا مىكرد و گاهى پاتوق او عكاسخانهى میرزا جعفر خادم بود و غالباً عدهاى از نظامیان و ورزشكاران نیز عصرها همین رویه را اتخاذ مىكردند و هنگام گفتگوهاى عادى، گاهى بین آنها اختلاف نظر حاصل مىشد كه منجر به شوشكهكشى مىگردید.
مرحوم عبداللَّه مستوفى در جلد سوم زندگانى من در صفحهى 234 دربارهى رضاخان و گردنكشى و شرارت او چنین نوشته است:
«در میان قزاقها دو نفر بودند كه از همه بیشتر در شوشكهكشى تظاهر داشته و افراد عادى قزاق از عهدهى آرام كردن آنها برنمىآمدند و هر وقت یكى از این دو نفر مشغول این بىمزگى مىشد، باید آن دیگرى را مأمور كنند كه بتواند آقاى وكیلباشى را مغلوب و شوشكهى او را غلاف كند.
این دو نفر یكى رضا و دیگرى علیشاه بودند. رضاشاه پهلوى اثر زخم یكى از این مبارزهها را بر صورت خود داشت. ولى من كه علیشاه را در مقام سرتیپى و رئیس تیپ مستقل كرمان دیدم، اثرى از مقابله به مثل از طرف رضا در صورت او به جا نیاوردم و این خود مدلل مىدارد كه رضا بیشتر از علیشاه، رعایت هم قطارى را مىنموده است والّا تلافى و معامله متقابله در نوبت دیگر كه گزك دست رضا مىافتاده، كار مشكلى نبوده است. ولى از وقتى كه رضا، رضاخان شد و به مقام افسرى ارتقاء یافت، دیگر از این قماش كارها نمىكرد».
رضاخان تا 1324 ه.ق در آتریاد تهران در گروهان شصتتیر مشغول كار بود. در این سال مردم ابتدا براى تأسیس عدالتخانه در اماكن متبركه متحصن شده و عزل عینالدوله صدراعظم را كه مردى مستبد و سختگیر بود، خواستار شدند و سرانجام به سفارت انگلیس رفته تقاضاى حكومت مشروطه نمودند. مظفرالدین شاه در مقابل خواستهى مردم تاب مقاومت نیاورد، عینالدوله را عزل و میرزا نصراللَّه خان مشیرالدوله را به جاى او نشانید و فرمان مشروطیت را صادر كرد. مظفرالدین شاه رشوهى دیگرى هم به مردم داد و آن تبعید عینالدوله به فریمان ملك شخصى او بود. عینالدوله از شاه تقاضا كرد براى حفظ جان او و همسرش (مهد علیا) كه دختر شاه بود، عدهاى قزاق همراه او روانهى فریمان نماید. شاه خواستهى عینالدوله را به قزاقخانه ابلاغ كرد و در نتیجه یك دسته قزاق به فرماندهى رضا وكیلباشى در معیت عینالدوله عازم فریمان شدند. در همان چند روز اول عینالدوله طرز كار و انضباط و دیسیپلین فرمانده قزاقان محافظ خود را پسندیده و با او گاهى به مذاكره مىنشست. والى خراسان وجود عینالدوله را در فریمان به مصلحت نمىدانست و از اینرو از شاه خواست تا محل او را تغییر دهد و سرانجام عینالدوله به مازندران رفت و رضاخان و قزاقان را همراه خود برد. در مازندران، به توصیه و صلاحدید عینالدوله، رضاخان ایام فراغت خود را به تحصیل اختصاص داد و ظرف چند ماه خواندن و نوشتن را فراگرفت و همین چند ماه تحصیل مایهى اولیهى سواد رضاخان شد و بعدها نزد دبیر اعظم بهرامىمنشى خود كار را ادامه داد.
توقف رضاخان نزد عینالدوله زیاد طولانى نشد. پس از مرگ مظفرالدین شاه به تهران احضار گردید و به همان گروهان شصتتیر معرفى شد. در همان موقع عبداللَّه خان فرمانده گروهان شصتتیر درگذشت و رضاخان با ارتقاء به درجهى افسرى، فرمانده گروهان شد و كریم آقاخان بوذرجمهرى وكیلباشى گروهان گردید.
در شهریور ماه 1288 ش در زنجان حاج ملا قربانعلى متنفذ و مستبد زنجان علیه حكومت مشروطه قیام نمود و در همان موقع رحیم خان چلبیانلو و شاهسونها شهر اردبیل را محاصره نمودند و پس از تصرف آن شهر، اموال مردم را غارت كردند. از تهران عدهاى از سواران بختیارى به ریاست جعفرقلى خان سردار بهادر (بعدها سردار اسعد) و عدهاى مجاهد ارمنى به فرماندهى یپرم خان و تعدادى قزاق به فرماندهى نایب رضاخان فرمانده گروهان شصتتیر عازم آذربایجان شدند. ابتدا غائلهى زنجان سپس مسئلهى شاهسونها با فتح نیروى دولتى خاتمه یافت. رضاخان و گروهانش در این دو جنگ از خود رشادتها به خرج دادند. در سفر اردبیل، رضاخان جان یپرمخان را نجات داد.
ملكالشعراى بهار در این مورد چنین مىنویسد:
«شبى در مدرسه ارامنه نمایش بود. سردارسپه وزیر جنگ و سردار بهادر كه آن وقت سردار اسعد لقب یافته بود و جمعى دیگر از رجال نیز دعوت داشتند من هم بودم.
... در یكى از فواصل پردههاى نمایش در اتاقى هدایت شدیم كه مخصوص مهمان محترم تهیه و چیده شده بود. سردارسپه مرا هم دعوت كرد و در آن اتاق سر میز نشسته بودیم و صحبتهاى متفرقه به میان آمد، منجمله سردار اسعد اشاره به سفر اردبیل كرد و گفت در سفرى كه ما در ركاب حضرت اشرف به اردبیل رفتیم. سردارسپه نگذاشت سخنش تمام شود و گفت خیر من در ركاب شما بودم... و بعد از آن گفت:
من در آن سفر (یپرم) را از مرگ نجات دادم زیرا اشرار درهاى را از دو طرف گرفته بودند و تا ته دره و كوهها را در دست داشتند و ما در جلگه مقابل آن دره اردو زده بودیم و تا میدان جنگ فاصلهى زیادى نداشت و به درهى مزبور نزدیك بود.
روزى از دشمن خبرى نشد. یفرم سوار شد براى تحقیق از مواضع مقدم دشمن تنها پیش رفت و من ملتفت خبط او شدم و نگران بودم. یفرم رفت و داخل دره شد و بلافاصله صداى شلیك تفنگ شنیده شد و یفرم برنگشت.
من به عجله سوار شده به سوى دره راندم. به دهنه دره كه رسیدم دیدم كه در دو طرف دره اشرار پشت سنگها موضع گرفتهاند. یفرم غفلت كرده مسافتى به داخل دره رانده است و از دو سو هدف قرار گرفته و اسبش را زدهاند و خود او به خاكریز سرقناتى پناه برده و تا فشنگ داشته از خود دفاع كرده و سپس با ماوزر به دفاع پرداخته و فشنگ در لوله ماوزر گیر كرده است و چند نفر پشتخم به طرف و كشاله كردهاند و او با لوله ماوزر مأیوسانه به آنها نهیب مىدهد.
من پیاده شدم و با تفنگ چند تیر به اطراف و جلو او تیراندازى كردم. یفرم را از آن مخصمه نجات دادم... و آن روز كارى مهم صورت دادیم».
پس از مراجعت به تهران، ضمن استقبال باشكوهى كه از هر سه واحد جنگى به عمل آمد، رضاخان فرمانده گروهان شصتتیر به درجهى سلطانى ارتقاء پیدا كرد.
در 1290 ش محمدعلى میرزا، شاه مخلوع ایران، به اتفاق ملك منصور میرزا شعاعالسلطنه و سالارالدوله دو برادرش وارد ایران شدند و هر كدام با گردآورى سپاهى عظیم به قصد تصاحب تهران به تلاش افتادند. طلایهدار این قوا به فرماندهى میرزا على خان ارشدالدوله پس از تصرف شاهرود به سمت تهران حركت كرد و در جعفرآباد ورامین آرایش جنگى گرفت. سردار بهادر و یپرمخان مأمور مدافعه از پایتخت شدند و گروهان رضاخان نیز با شصتتیرش در این جنگ شركت داشتند. رضاخان در این جنگ با شصتتیرش رشادت و جلادت زیادى به خرج داد. با وجودى كه قواى ارشدالدوله چندین برابر قواى دولتى بود، پس از یك روز زد و خورد مغلوب و به دست قواى دولتى اسیر گردید و سپس اعدام شد.
در همان موقع سالارالدوله با چهل هزار سوار از ایل كلهر به سمت تهران پیش آمد و پس از تصرف اراك و ملایر، در ساوه اردو زد و قوائى از تهران به سرپرستى یپرم و سردار بهادر عازم ساوه شد. رضاخان با گروهانش در آن جنگ شركت داشت.
در اردیبهشت ماه 1291 ش بار دیگر ابوالفتح میرزا سالارالدوله به ایران حمله كرد و پس از تسخیر كردستان و كرمانشاه، آهنگ همدان نمود. از طرف دولت، عبدالحسین میرزا فرمانفرما مأمور دفع حملات شد و جنگ سختى بین دو گروه آغاز شد. در این جنگ یپرمخان و دكتر سهراب در شورجه به قتل رسیدند. در این نبرد رضاخان با شصتتیرش شركت داشت و از كسانى كه در آن جنگ بودند، شنیده شد كه مىگفتند رضاخان كمال شجاعت و رشادت را به خرج داده بود و یكى از عوامل عمده شكست اشرار توپخانه و مقاومت رضاخان بود.
سلطان رضاخان در 1292 ش مأمور سركوبى اشرار و راهزنان تربت جام و باخزر شد و این مأموریت جنگى را انجام داد و درجهى یاورى گرفت و به آتریاد آذربایجان انتقال یافت. در این مأموریت با چند نفر افسران روسى كه قصد ربودن زنى را در تبریز داشتند برخورد شدید پیدا كرد و گذشته از زخمى نمودن نظامیان روس، زن را از دست آنها نجات داد. امیر پنجه محمدخان (بعدها سردار عظیم) در حفظ یاور رضاخان جد و جهدى معمول داشت و محرمانه او را به تهران فرستاد و از طرف فرمانده دیویزیون قزاق به فرماندهى باطالیون تیراندازان آتریاد همدان منصوب شد و پس از چندى فرمانده گردان پیاده همدان شد و در همین سمت یك برخورد نظامى با سلطان محمدتقى خان پسیان فرمانده ژاندارمرى همدان پیدا كرد. در 1294 ش درجهى سرهنگى گرفت و در همان سال با گردانش به تهران احضار شد و در بیرون دروازهى قزوین اردو زد.
در همین سال، ژنرال مایدل از فرماندهى لشكر قزاق عزل شد و از طرف كرنسكى رئیس حكومت موقتى روسیه، سرهنگى به نام كلرژه به فرماندهى لشكر قزاق منصوب و به ایران آمد. از این تغییر، افسران روسى و افسران ایرانى ناراضى شدند و سرانجام سرهنگ رضاخان حاضر شد این مهمان ناخوانده را از ایران اخراج نماید. سرهنگ رضاخان ابتدا به وسیلهى گردان پیاده خود محل قزاقخانه را تصرف كرد، سپس وارد اتاق فرمانده دیویزیون شد و به وى اخطار كرد چون افسران ایرانى از شما راضى نیستند باید استعفا نموده از ایران خارج شوید. كلرژه چون راهى نداشت و استقامت را بىفایده دید، استعفاى خود را به سرهنگ رضاخان داده و كلنل استاروسلسكى را به قائممقامى خویش تعیین كرد و به این ترتیب كودتاى اول رضاخان در قزاقخانه انجام گرفت. اقدام رضاخان در اخراج فرماندهى روسى لشكر قزاق، موقعیت او را در بین قزاقان افزایش داد.
در اردیبهشت 1297 ش سرهنگ رضاخان به فرماندهى فوج تیراندازان همدان تعیین شد و در همان موقع حمایل و نشان سرتیپسومى گرفت. فرمان وى به شرح زیر از طرف سلطان احمد شاه صادر شد.
«نظر به پاس خدمت و مراتب لیاقت كه از رضاخان سرهنگ بریگاد قزاق معروض افتاده است به تصویب جناب اشرف امجد اكرم مهیندستور معظم وثوقالدوله رئیسالوزراء و استدعاى جناب مستطاب اجل اكرم افخم سپهدار اعظم وزیر جنگ معزىالیه را به اعطاء حمایل و نشان سرتیپسوم قرین افتخار فرمودیم.
امضاء»
سرتیپ رضاخان در آن مأموریت در چند جنگ داخلى شركت كرد از جمله در محاربات گیلان با میرزا كوچك خان مشاركت نمود ولى توفیقى نیافت. در 1299 فرمانده فوج پیاده آتریاد تهران شد و بعد به فرماندهى آتریاد همدان منصوب گردید و درجهى سرتیپدومى گرفت. متن فرمان به این شرح است:
«نظر به پاس خدمت و مراتب لیاقت كه از معتمدالسلطان رضاخان سرتیپسوم قزاق معروف افتاده است به تصویب جناب مستطاب اشرف امجد اكرم افخم مهیندستور معظم میرزا حسن خان مشیرالدوله رئیسالوزراء و استدعاء جناب مستطاب اجل اكرم افخم وثوقالسلطنه وزیر جنگ معزىالیه را به اعطاء منصب سرتیپدومى قرین افتخار فرمودیم».
سرتیپ رضاخان هنگامى كه فرمانده فوج پیاده تهران بود، مأمور سركوبى بلشویكها در بندر انزلى و غازیان شد. قبل از حركت عده قرار شد خانوادهى افراد هنگ براى دیدار و تودیع در محوطهى پادگان حضور یابند و این دستور بلافاصله اجرا شد. در موقع ملاقات نفرات هنگ با خانوادهى خودشان یك سرهنگ روسى به نام خایاروف براى بازدید وارد پادگان شد. سرتیپ رضاخان براى سرهنگ روسى فرمان خبردار داد ولى سرهنگ بدون اعتناء به احترامات نظامى نسبت به ملاقات افراد هنگ با خانوادهشان عصبانى شده، دستور اخراج آنها را داد. ولى سرتیپ رضاخان بشدت به عمل سرهنگ روسى اعتراض نموده، گفتگوى آنها به مناقشه تبدیل شد و رضاخان با شوشكه به صاحب منصب روسى حمله كرد و در نتیجه سرهنگ از معركه گریخت و رضاخان پاگونهاى خود را كنده، قصد ترك خدمت نمود. در همین موقع سرهنگ استاروسلسكى فرمانده قزاقخانه وارد پادگان شده، در مقام دلجویى از رضاخان برآمد و قضیه ظاهراً فیصله یافت. این فوج پس از چند روز راهپیمائى، به رشت و بندر انزلى رسید. در همان لحظات اولیه، قسمت اعظم افراد فوج كشته شدند و بقیهى افراد به زحمت جان خود را نجات دادند. پس از شكست واحد رضاخان، استاروسلسكى فرمانده قزاقخانه با دو گردان پیاده و تیرانداز عازم رشت شد و در نخستین روزهاى زد و خورد، جنگلیان را عقب راند و روسها نیز رشت را تخلیه كردند. در اول مهرماه به مناسبت پنجاهمین سال تأسیس قزاقخانه در ایران، استاروسلسكى به درجهى سردارى رسید و عدهاى از صاحبمنصبان نیز ترفیع درجه گرفتند و سرتیپ رضاخان نیز میرپنج شد.
اولین اقدامى كه از طرف سپهدار رشتى رئیسالوزراء جدید انجام گرفت، اخراج استاروسلسكى و كلیه صاحبمنصبان روسى بود. این اقدام مىبایستى در كابینهى قبلى صورت گیرد ولى مشیرالدوله به هیچ وجه زیر بار تحمیل انگلیس نرفت و علت اصلى استعفاى او همین موضوع بود. با اخراج افسران روسى كلیهى فرماندهان قزاق از میان افسران ایرانى انتخاب شدند. سردار قاسم والى از طرف سلطان احمد شاه به فرماندهى دیویزیون قزاق تعیین گردید و میرپنج رضاخان نیز فرمانده آتریاد همدان شد. آتریاد همدان پس از شكست از قواى جنگل، عقبنشینى كرد و به جاى استقرار در همدان، به قزوین آمد و در قریهاى به نام آقابابا در جادهى رشت اردو زد.
انتصاب سردار همایون والى در میان افسران ارشد قزاقخانه حسن اثر نبخشید. گرچه او از خانوادهاى اصیل و باسابقه بود و در سنسیر فرانسه تحصیل كرده بود، ولى غالباً در مشاغل ادارى خدمت كرده و در میدان جنگ هرگز حاضر نشده بود. یكى از كسانى كه با انتصاب سردار همایون علناً به مخالفت پرداخت، میرپنج رضاخان بود كه در گراند هتل قزوین طى نطقى این انتصاب را بدون جهت خواند و از همین جا بود كه فكر فرماندهى نیروى قزاق در مخیلهى او بوجود آمد. در میان افسرانى كه در آتریاد همدان با رضاخان همكارى داشتند، بیش از همه سرتیپ احمد آقاخان صاحب نفوذ بود. زیرا غیر از پدرش، بیشتر افسران ارشد قزاقخانه از اقرباء نزدیك او بودند. رضاخان از سرتیپ احمدى خواست تا سفرى به تهران كرده، با سرداران مذاكرده كند و از آنها اجازه بگیرد تا داوطلب فرماندهى دیویزیون قزاق گردد. احمد آقاخان این مأموریت خود را انجام داد و پس از بازگشت، میرپنج رضاخان ظاهراً براى دیدار خانوادهى خود و باطناً براى پىگیرى كارش به تهران رفت و توسط امیر تومان عبداللَّه خان (امیر طهماسبى) فرمانده گارد شاه، وقتى براى ملاقات با احمدشاه تعیین شد و بین میرپنج و احمد شاه مذاكرات انجام گرفت كه از كم و كیف آن كسى مطلع نیست و پس از این ملاقات و چند دیدار دوستانه با بعضى از سرداران، رضاخان به محل خدمت خود بازگشت.
در دى ماه 1299 ژنرال آیرونساید فرمانده كل قواى انگلیس در ایران و عراق، در معیت چند نفر از افسران ارشد براى بازدید اردوهاى متوقف در قزوین به آن شهر عزیمت نموده و در اجتماع افسران سخنرانى مىكند كه توسط سروان كاظم خان ترجمه مىگردد. پس از سخنان ژنرال انگلیسى، میرپنج رضاخان سخنان تندى ایراد مىكند و مىگوید ما سربازان پادشاه ایران هستیم و با شما كارى نداریم. شاید، همین ژست و رشادت رضاخان در آن روز باعث انتخاب وى به اهرم نظامى گردید و بعد از آن روز چند ملاقات بین ژنرال آیرونساید و رضاخان انجام یافت و گفته شد از طرف ژنرال انگلیسى به وى تأكید شده بود كه همهگونه كمك به شما خواهیم كرد.
در اوایل بهمن ماه 1299 واقعهاى در قزوین اتفاق افتاد كه نام میرپنج رضاخان ورد زبان مردم آن شهر شد و آن، كتك زدن یك افسر روسى بود.
توضیح آنكه كسارملسكوف افسر روسى قزاقخانهى قزوین كه مانند سایر افسران روسى از قزاقخانهى ایران اخراج شده بود، هنوز قزوین را ترك ننموده و با لباس افسرى روسى در خیابانها تردد مىكرد. روزى در نزدیكى عمارت عالىقاپوى قزوین، میرپنج رضاخان با وى مواجه مىشود. افسر روسى سعى مىكند خود را از دید میرپنج مخفى نماید ولى رضاخان با عجله به سمت وى رفت و با شلاقى كه در دست داشته، چند ضربه به سر و صورت او نواخته و فریاد مىزند شما دیگر رسمیت ندارید و یك فرد عادى هستید و در همان جا پاگونهاى او را مىكند و لباس نظامى را از تن افسر روسى خارج مىسازند. این اقدام رضاخان نزد مردم قزوین او را قهرمان ساخت.
احمدشاه كه در تابستان 1298 به اروپا سفر كرده بود، در اواخر بهار 1299 به تهران بازگشت و بلافاصله وثوقالدوله رئیسالوزراء از كار كنارهگیرى كرد و مشیرالدوله جانشین او شد. مشیرالدوله نیز در مقابل مداخلات دولت انگلیس تاب مقاومت نیاورده و پس از چهار ماه كنار رفت و در نتیجه احمدشاه به توصیهى سفارت انگلیس فتحاللَّه خان سپهدار رشتى را به رئیسالوزرائى برگزید.
انتخاب آن شخص به رئیسالوزرائى طلیعهى آن بود كه قرارداد 1919 قابل اجرا نبوده و فكر دیگرى جانشین آن شده است كه اولین قدم فكر و برنامهى جدیدى، اخراج افسران روسى از قزاقخانه بود. دولت سپهدار زمینه را براى یك كودتاى سیاسى و نظامى فراهم ساخت و آیرونساید براى فرماندهى نظامى این كار، میرپنج رضاخان را انتخاب كرد و عامل سیاسى و اصلى سید ضیاءالدین مدیر روزنامهى رعد بود كه براى اجراى قرارداد 1919 جانفشانى مىنمود.
مقدمات كودتا كه از هر جهت در ماههاى دى و بهمن فراهم شده بود از 25 بهمن در آتریاد همدان مقیم آقاباباى قزوین به مرحلهى اجرا درآمد. قواى تحت فرماندهى میرپنج رضاخان عبارت بود از فوج سوار به فرماندهى سرتیپ دوم احمد آقاخان، فوج پیاده به فرماندهى سرهنگ مرتضى خان و گردان پیاده سلطانآباد عراق به فرماندهى سرهنگ جانمحمد خان كه مجموع این قوا هزار و چهارصد نفر بودند. علاوه بر این قوا، چهار توپ صحرائى به فرماندهى یاور رستموند، نیرو را پشتیبانى مىكرد. طلایهدار اردو كه هنگ سوار بود، روز 25 بهمن ماه 1299 ش از قزوین به حركت درآمد و بالاخره با تمام قوا در دوم اسفندماه در شاهآباد نزدیك تهران اردو زدند. در این مدت چند بار از طرف احمد شاه به اردو پیغام داده شده به قزوین بازگردند ولى طبق دستورى كه قبلاً داده شده بود، فرامین صادره از تهران مورد اجرا قرار نگرفت.
بعدازظهر روز دوم حوت سید ضیاءالدین مدیر روزنامهى رعد در حالى كه عبا و عمامه را تبدیل به سردارى و كلاهپوستى نموده بود، به اتفاق ماژور مسعودخان در شاهآباد حضور یافتند و با میرپنج رضاخان و سایر افسران اردو آشنائى پیدا كردند. آنگاه سید ضیاءالدین، قرآنى از جیب خود بیرون آورده و روى میز مىگذارد و قسم نامهاى را كه قبلاً تنظیم كرده بود، به شرح زیر قرائت مىنماید:
«ما سید ضیاءالدین، میرپنج رضاخان، سرتیپ احمد آقاخان، ماژور مسعودخان و كاپیتان كاظمخان قسم یاد مىكنیم كه در راه مملكت وفادار بوده و در طریق سعادت و ترقى و تعالى كشور و ملت ایران گام برداریم و در انجام مقصود و آنچه لازمه فداكارى است فروگذار نكنیم.»
پس از امضاى قسمنامه، سید ضیاءالدین مقادیرى پول در اختیار میرپنج رضاخان قرار مىدهد تا كلیه حقوق معوقهى سربازان و درجهداران و افسران پرداخت شود. هنوز چند لحظه از تقسیم مواجب سپرى نشده بود كه یك اتومبیل از تهران به شاهآباد رسید و سرنشینان آن عبارت بودند از معینالملك رئیس دفتر شاه، ادیبالسلطنه معاون رئیسالوزراء و یك نفر انگلیسى. این هیئت تقاضاى ملاقات با میرپنج رضاخان را نمودند ولى بلافاصله به دستور سید ضیاءالدین هر سه توقیف و تحویل رئیس دژبان شدند.
در نخستین دقایق روز سوم حوت اردوى اعزامى بدون كوچكترین مقاومتى وارد تهران شد و یكسر به قزاقخانه رفت و براى ارعاب مردم چند تیر توپ شلیك شد. از طرف دو سه كمیسرى مقاومت كوچكى به عمل آمد كه به شدت سركوب شد. درب زندان براى زندانیان گشوده شد و زندانیان آزاد شدند. در آن شب مجموعاً پنج نفر به قتل رسیدند.
هنگامى كه اردوى قزاق با هزار و چهارصد سرباز وارد تهران شد، سه فوج كامل ژاندارم در باغشاه آمادهباش بودند. این افراد از این لحاظ در باغشاه آماده شده بودند كه چنانچه در مقابل نیروى قزاق مقاومتى انجام گرفت، ژاندارمها وارد كار شوند. نیروى ژاندارم كاملاً در اختیار سید ضیاءالدین بود. در همان ساعات اولیه تمام مراكز حساس به تصرف نیروى قزاق درآمد و اعلامیهاى كه تحت عنوان «حكم مىكنم» به امضاى رضا فرمانده دیویزیون قزاق كه قبلاً در چاپخانهى روزنامهى رعد چاپ و آماده شده بود، به در و دیوار چسباندند. عجیب آنكه وقتى رضاخان اعلامیه را دید، مدتى به آن نگریست. در همان اعلامیه آمده بود كه كاپیتان كاظمخان حاكم نظامى تهران است و اینكه جز نانوائى و قصابى، تا اطلاع ثانوى همه جا باید تعطیل باشد.
اقدام دوم كودتاچیان لیستى قریب 150 نفر بود كه سید ضیاءالدین به دست میرپنج رضاخان داد و قاطعانه گفت همهى آنها باید ظرف چند ساعت بازداشت شوند و رضاخان از خواندن نام بعضى از آنها وحشت كرد ولى چارهاى جز انجام برنامه نداشت.
احمدشاه و محمدحسین میرزا هنگام ورود نیرو به تهران، بنا به گفتهى امیرتومان عبداللَّه خان قصد فرار داشتند، ولى با نصایح امیرتومان از این فكر منصرف شدند و در اولین فرصت با نرمان وزیرمختار انگلیس تلفنى تماس گرفتند و نرمان به آنها از هر جهت اطمینان داد و توصیه نمود آنچه مىخواهند انجام دهید.
روز چهارم اسفند ماه 1299 سلطان احمدشاه دو فرمان صادر كرد: یكى فرمان ریاست وزرائى سید ضیاءالدین و دیگرى فرمان ریاست دیویزیون قزاق براى میرپنج رضاخان با لقب جدید سردارسپه بود.
سید ضیاءالدین روز هشتم اسفند دو اعلامیه صادر كرد، یكى با امضاى خود و دیگرى با امضاى سردارسپه رئیس دیویزیون قزاق. هر دو اعلامیه بشارت از اقدامات انقلابى و تند مىداد.
روز دهم اسفند، وزیران كابینه معرفى شدند و وزارت جنگ نصیب ماژور مسعودخان شد. ولى از همان روزهاى اول عرفى كابینه، آب ماژور مسعودخان و سردارسپه در یك جوى سرازیر نشد. براى سردارسپه فرمانبردارى از احكام یك جوان سىساله با درجهى سرگردى كه نه جنگى دیده بود و نه شغلى داشت، گران بود. از این رو شكاف بین آن دو آغاز و عمیق شد، به طورى كه سید ضیاء ناچار شد سمت وزارت جنگ را به سردارسپه تفویض كند و ماژور مسعودخان را وزیر مشاور نمود.
سردارسپه در اواخر فروردین ماه یك مانور نظامى در بیرون دروازه دولت انجام داد كه احمدشاه و محمدحسن میرزا و وزراء مختار و هیئت وزیران براى بازدید دعوت شده بودند. این مانور طلیعهى قدرتنمائى سردارسپه و معرفى قشون بود. در همان ایام بریگاد مركزى را كه واحدى مستقل بود، ضمیمهى دیویزیون قزاق نمود و حاكم نظامى تهران را كه از دوستان و نزدیكان سید ضیاء بود، تغییر داد. تمام این اقدامات نشانگر این بود كه سردارسپه دنبالهروى سید ضیاء نیست و خود خط مشى دارد و فعلاً كارهاى خود را با نظر و صلاحدید شاه انجام مىدهد.
سید ضیاءالدین پس از صد روز صدارت، بركنار و از ایران تبعید شد و قوامالسلطنه جاى او را گرفت و سردارسپه در سمت وزارت جنگ تثبیت شد. در تابستان 1300 دولت مخصوصاً وزیر جنگ، با چند مسئلهى مهم و بغرنج نظامى مواجه شد.
كلنل محمدتقى خان پسیان فرمانده ژاندارمرى و حاكم نظامى خراسان، سر از اطاعت حكومت مركزى پیچیده و آن منطقه را تحت قبضهى خود درآورد.
امیر مؤید سوادكوهى در مازندران علم طغیان برافراشت و قسمت اعظم مازندران را تصرف كرد. ساعدالدوله فرزند سپهسالار تنكابنى با حمایت عدهاى از متنفذین شهر تنكابن را تصرف نموده و سپاهى براى حمله به تهران تدارك دید.
حاج باباى اردبیلى كه از یاغیان و گردنكشان معروف بود، شهر زنجان و اطراف را متصرف و به قتل و غارت مردم پرداخت.
میرزا كوچك خان و جنگلیان، جانى تازه یافته مجدداً اوضاع گیلان را منقلب نمودند. سردارسپه نیروئى حدود هشتصد نفر مركب از قزاق، ژاندارم و امنیه تحت سرپرستى میرپنج حسین آقا خزاعى، كلنل گلروپ، سالار نظام و سرهنگ عزیزاللَّه ضرغامى براى مقابله با كلنل پسیان فرستاد و در خط سبزوار ماژور اسمعیل خان بهادر رئیس خط مشهد و سبزوار جلوى آنها را گرفت و فرماندهان را چند روزى بازداشت كرد و امر به بازگشت داد. پس از اینكه نیروى دولتى موفق به شكستن حصار كلنل نگردید، قوامالسلطنه شخصاً شكست قیام كلنل را بر عهده گرفته با همراهى امیر شوكتالملك علم و شجاعالملك هزاره و سایر عشایر خراسان، غائله را خاتمه داد.
براى سركوبى امیر مؤید سوادكوهى، سرتیپ احمد آقاجان با تیپ سوار انتخاب گردید و سریعاً به سوادكوه رفت و در یك حملهى گازانبرى، امیر مؤید فرار كرد و خانه و آشیانهى او به آتش كشیده شد. امیر مؤید پس از چندى مورد عفو واقع گردید.
براى خاموش ساختن غائلهى تنكابن و سركوبى ساعدالدوله، سرتیپ محمد زكریا با دو گردان سوار و پیاده، به محل قیام حركت كرد و با كمك ماژور فضلاللَّه خان حاكم نظامى تنكابن، قواى ساعدالدوله را درهم شكست. محمد زكریا پس از خلع سلاح قواى ساعدالدوله و به دست آوردن غنائم جنگى فراوان به تهران بازگشت و ساعدالدوله هم با شفاعت سردار كبیر عموى خود كه چندى وزیر جنگ بود، مورد بخشش سردارسپه قرار گرفت و او را با درجهى سرهنگى در ارتش استخدام نمود و در سفرهاى جنگى، وى را با خود همراه مىساخت. مسئلهى گیلان و میرزا كوچك خان و پاكسازى آن منطقه را سردارسپه شخصاً متقبل گردید و قوائى با خود به گیلان برد، ولى زد و خوردى به وقوع نپیوست و میرزا كوچك خان به كوههاى اطراف پناه برد. سرانجام از سرما خشك شد. خالوقربان هم تسلیم گردید.
حاج باباى اردبیلى هم با هنگ پیاده تهران به فرماندهى سرهنگ محمد محتشمى چون برف در تابستان آب شد.
تمام این اقدامات و پیروزىها براى سردارسپه موقعیت ممتازى فراهم ساخت، مخصوصاً حمایت قوامالسلطنه از او و تأمین اعتبارات لازم موجبات فتح و پیروزى او گردید. سردارسپه براى تثبیت خود به فكر ایجاد قشون متحدالشكل افتاد و سرانجام در نیمههاى دى ماه 1300 از ادغام قزاقخانه، ژاندارمرى و بریگاد مركزى قشون متحدالشكل را به وجود آورد و پنج لشكر براى حفظ امنیت سرتاسر كشور پیشبینى كرد كه عبارت بودند از لشكر مركز تحت فرماندهى مستقیم سردارسپه، لشكر غرب، لشكر شرق، لشكر شمال، لشكر جنوب.
در همین موقع قوامالسلطنه به حمایت از وزیر مالیهى خود از كار كنارهگیرى كرد و مجلس، مشیرالدوله را به ریاست وزرائى برگزید و مشیرالدوله در كابینهى خود، وزارت جنگ را كماكان به رضاخان سردارسپه سپرد. در این كابینه، سردارسپه براى مخارج وزارت جنگ، اداره كل غله و نان و خالصجات را كه درآمد مستقیم داشتند، تحت نظر گرفت. در همین هنگام یاور لاهوتى افسر ژاندارم مقیم شرفخانه با افراد تحت فرماندهى خود علیه حكومت مركزى قیام نمود. شهر تبریز را متصرف و مخبرالسلطنه والى آذربایجان را به زندان انداخت و مدت 48 ساعت شهر تبریز در تصرف لاهوتى بود كه در نتیجه حمله و جنگ لشكر تبریز غائله تمام شد و لاهوتى به شوروى فرار كرد و یازده تن از افسران وى در دادگاه نظامى محكوم به اعدام شدند كه بعدها با شفاعت سید حسن مدرس از زندان آزاد گردیدند.
روز دوم اسفندماه 1300 ش رضاخان سردارسپه طى اعلامیهاى، خود را مسبب كودتا معرفى كرد و افزود: آیا با حضور من، مسبب حقیقى كودتا را تجسس كردن مضحك نیست!؟
در خرداد ماه 1301 ش دولت مشیرالدوله سقوط كرد و مجلس مجدداً قوامالسلطنه را به ریاست وزرائى برگزید و قوامالسلطنه همچنان وزارت جنگ را به سردارسپه داد. در همین موقع اسمعیل آقا سمیتقو بار دیگر منطقهى آذربایجان را مورد تجاوز و كشت و كشتار قرار داد و قلعهى چهریق را مركز كار خود نمود. لشكر آذربایجان مأمور سركوبى او شد ولى توفیقى نیافت. سرانجام رتیپ امان میرزا رئیس اركان حرب، مأمور دفع سمیتقو شد و با قواى تازه نفسى كه در لشكر مركز تدارك شده بود، به سمت آذربایجان حركت كرد و از سه طرف سمیتقو را مورد حمله قرار داد و سرانجام سمیتقو شكست خورده و خاك ایران را ترك كرد و قلعهى چهریق به تصرف قواى دولتى درآمد. سردارسپه از نتیجهى این توفیق قشون بهرهبردارى كرد و تمام روزنامهها به مدح و ستایش او پرداختند و جشنها تشكیل شد و تهران چراغانى گردید و مؤتمنالملك رئیس مجلس، این موفقیت را به سردارسپه و قشون در جلسهى علنى مجلس تبریك گفت و احمد شاه نیز از اروپا از سردارسپه تمجید كرد. چند روز پس از تجلیل از سردارسپه، معتمدالتجار نمایندهى تبریز در مجلس طى ایراد نطقى، شدیداً سردارسپه را مورد حمله قرار داد و او را قانونشكن و قلدر خواند و از اعمال نظامیان انتقاد كرد. مدرس نیز در تأیید اظهارات معتمدالتجار، شرحى بیان نمود و افزود ما قدرت داریم كه شاه را برداریم، طبعاً سردارسپه را نیز مىتوانیم بركنار سازیم. حملهى معتمدالتجار و مدرس به رضاخان وزیر جنگ، مولود دخالتهاى او در امور مالیه و شهربانى و خالصجات بود. علاوه بر آن، با برپا ساختن حكومت نظامى در شهرها از جمله آذربایجان، موجبات آزار و اذیت مردم را فراهم مىساخت.
رضاخان براى اینكه خود را از بودجهى دولت نجات دهد، دو ادارهى مهم وزارت مالیه را كه عبارت بودند از اداره كل مالیات مستقیم و اداره كل خالصجات، ضمیمهى وزارت جنگ نموده بود و درآمد آن را اختصاص به قشون داده بود و در تهران و شهرستانها نظامیان را در رأس آن دو اداره قرار داد و با جبر و زور، از تجار و اصناف مالیات را وصول مىنمود و مخصوصاً حاكم نظامى تبریز در این مورد عدهاى از تجار تبریز را كتك زده و آنها را به زندان انداخته بود. دیگر كه جراید در تهران جرأت انتقاد از قشون و وزیر جنگ را نداشتند و با مختصر انتقادى كه از او مىشد، روزنامهنویس به شدت تنبیه مىشد.
در همان روزها حسین صبا مدیر روزنامهى ستاره ایران به اتهام انتقاد ملایمى كه از سردارسپه نموده بود، دستگیر و در میدان مشق او را به سه پایه بسته و كتك مفصلى زده بودند.
فلسفى مدیر روزنامهى حیات جاوید به اتهام نصیحت به سردارسپه به وزارت جنگ احضار و رضاخان با مشت، دندان او را شكسته بود و مدیر و سردبیر روزنامه را در دژبان حبس نموده بودند. نظیر اینگونه حوادث موجب نطق شدید معتمدالتجار شده بود. سردارسپه پس از حمله معتمدالتجار در جمع افسران نطقى ایراد نمود و خدمات خود را برشمرد و استعفاى خود را اعلام كرد و از حضور در وزارت جنگ خوددارى نمود. به تبعیت از سردارسپه، محمودخان امیر اقتدار حاكم نظامى تهران از كار كنارهگیرى نمود و امنیت شهر مختل شد و چند نفر به وضع مرموزى به قتل رسیدند. تظاهرات مردم در شهرها علیه معتمدالتجار كه به تحریك نظامیان صورت گرفت، دولت را موظف ساخت تا در برگرداندن سردارسپه اقدام كند. در جلسهاى كه در كاخ گلستان با حضور ولیعهد و قوامالسلطنه و سردارسپه تشكیل شد، سردارسپه آمادگى خود را براى بازگشت اعلام نمود و دو روز بعد در مجلس براى اولین بار نوشتهاى را قرائت نمود و اعلام كرد منبعد حكومت نظامى منحل خواهد شد و ادارههاى مالیات مستقیم و خالصجات از وزارت جنگ منتزع خواهند شد.
در بهمن ماه 1301 ش قوامالسلطنه از ریاست دولت كنارهگیرى كرد و مجلس، میرزا حسن مستوفىالممالك را به جاى او تعیین نمود. در این كابینه همچنان سردارسپه وزیر جنگ شد. كابینهى مستوفىالممالك بیش از چهار ماه دوام نكرد و ساقط شد. مشیرالدوله جانشین او شد و كماكان در آن كابینه هم رضاخان سردارسپه، وزارت جنگ را عهدهدار بود.
انتخابات دورهى پنجم مجلس شوراى ملى در تابستان 1302 ش انجام پذیرفت. بجز شهر تهران، انتخابات در تمام حوزهها زیر نظر نظامیان قرار داشت. هشتاد درصد از نمایندگان پس از بیعت با سردارسپه، با كمك نظامیان سر از صندوقها درآوردند.
مجلس چهارم در تابستان 1302 ش پایان یافت و شاه اعلامیهى سفر سوم خود را به اروپا انتشار داد و مشیرالدوله هم در اثر بىاعتنائىهاى سردارسپه و بعضاً اهانتهاى او نزد شاه رفت و استعفاى خود را تقدیم كرد و اصرار شاه در تثبیت وى ثمرى نداد. علت اصلى استعفاى مشیرالدوله، توقیف قوامالسلطنه بود كه یك هفته قبل سردارسپه، قوامالسلطنه را به وزارت جنگ احضار و به جرم سوء قصد نسبت به خودش، بازداشت نمود. این مسئله در روحیهى مشیرالدوله محافظهكار و حیثیتطلب اثر نامطلوبى گذاشت و به سرعت خود را از معركه بیرون كشید. سلطان احمدشاه سرانجام در اثر توصیهى سوسیالیستها، سردارسپه رضاخان را به رئیسالوزرائى برگزید و خود راهى اروپا شد. سردارسپه پس از احراز مقام ریاست دولت كه توأم با وزارت جنگ بود، اعلامیهاى انتشار داد و پروگرام خود را به دو جملهى زیر محدود نمود: 1) حفظ حقوق مملكت 2) اجراى قانون. هنوز چند روزى از مسافرت احمدشاه به اروپا نگذشته بود كه در كشور همسایهى ما عثمانى، رژیم حكومتى از سلطنتى به جمهورى تبدیل شد و ژنرال مصطفى كمال پاشا به ریاست جمهورى انتخاب گردید و این تخم لق در كشتزار مغز سردارسپه پرورش یافت.
سردارسپه در روزهاى نخستین صدارت خود، نظمیه را به تصرف درآورده و ژنرال وستداهل سوئدى را از ایران اخراج نمود و سرهنگ محمدخان درگاهى را به جاى او نشانید و سرهنگ بوذرجمهرى را نیز به ریاست بلدیه منصوب كرد و حكومت تمام شهرهاى بزرگ را به نظامیان داد.
مجلس پنجم روز 22 بهمن ماه 1302 افتتاح شد و چند روزى سرگرم مسائل داخلى بود تا رسمیت یافت. در همان هنگام در تهران و تمام شهرهاى ایران نغمهى جمهوریت بلند شد. سپس طومار و تلگراف به سوى مجلس سرازیر شد. نظامیان در حالى كه لباس قرمز پوشیده بودند، ضمن دفیله در خیابانهاى تهران خواستار جمهورى شدند. ادارات و مؤسسات دولتى تعطیل عمومى نموده، در نهضت جمهورى شركت كردند. تدین و قائممقام عدل در مجلس علیه قاجاریه سخنها گفتند و سرانجام طرح قانونى مبنى بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوریت را تقدیم مجلس كردند. وكلاى موافق داد سخن دادند. مدرس و اقلیت شجاعانه در مقام رد جمهوریت برآمدند و سرانجام مدرس از احیاءالسلطنه بهرامى سیلى خورد ولى در حقیقت این سیلى به صورت جمهوریت نواخته شد و عدهاى به طرفدارى مدرس و عقیم كردن جمهوریت در تهران و شهرستانها دست به تظاهرات زدند. رهبرى مخالفت با اعلام جمهوریت با روحانیون بود. سردارسپه چون برنامهى خود را نقش برآب دید، به خواستهى روحانیون تمكین كرد و روز یازدهم فروردین ماه 1303 ش عازم قم شد و با علماء ملاقات نموده، به پاس مخالفت علماء، انصراف خود را از جمهوریت اعلام نمود و در این زمینه اعلامیهاى داد.
وقتى خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین خود، رضاخان سردارسپه را تلگرافى از رئیسالوزرائى خلع نمود و به جاى وى مستوفىالممالك را پیشنهاد كرد و وزارت جنگ را نیز توصیه كرد به محمودخان امیراقتدار بسپارند. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردارسپه از سمت رئیسالوزرائى و وزیر جنگى استعفا داده قصد خروج از ایران نمود كه به توصیهى دوستان قرار شد موقتاً به بومهن ملك شخصى خود برود و او نیز چنین كرد.
پس از استعفاى رضاشاه، یكباره تمام مطبوعات طرفدار او به صدا درآمدند و ضمن حملهى شدید به احمدشاه، خواستار ترضیه خاطر او شدند. تندترین مقالات سرمقالهى روزنامهى شفق سرخ به مدیریت شیخ على دشتى بود كه تحت عنوان «پدر وطن رفت» علیه احمدشاه و مدرس انتشار داد. همزمان با سر و صداى روزنامهها، نظامیان در تهران و شهرستانها به رژه پرداخته، تظاهرات نمایشى كردند و تمام فرماندهان لشكرها تلگرافات تندى به مجلس مخابره و تهدید كردند كه اگر رضایت سردارسپه حاصل نشود، به تهران حمله خواهیم كرد و اثرى از مجلس و وكلاء باقى نخواهیم گذارد. احمد آقا امیرلشكر غرب و حسین آقا امیرلشكر شرق در تلگرافات تند خود به مجلس براى اخذ تصمیم فقط دو روز مهلت دادند.
روز 21 فروردین ماه 1303 جلسهى فوقالعاده و سرى مجلس تشكیل شد و رضاخان سردارسپه با 92 رأى موافق مجدداً به رئیسالوزرائى تعیین گردید. مجلس تلگرافى نظریه و رأى تمایل خود را به احمدشاه در پاریس اعلام كرد و احمدشاه در پاسخ تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره نمود:
«مجلس شوراى ملى- با اینكه قانون اساسى به ما حق مىداد كه سلب اعتماد خودمان را از رئیسالوزراء وقت بنمائیم، معذلك صلاحاندیشى مجلس شوراى ملى را رد نكرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد كابینه را تشكیل و معرفى نماید. (شاه)»
سردارسپه پس از استقرار در سمت نخستوزیرى و وزارت جنگ، به امیرلشكر طهماسبى فرمان داد تا اقبالالسلطنه ماكوئى را كه سالها سرحددار قسمتى از آذربایجان بود، دستگیر و به زندان بیندازد و گنجینه و خزائن گرانبهاى او را به تهران نزد او ارسال دارد. طهماسبى این مأموریت را با ظرافت انجام داد. با اینكه اقبالالسلطنه در زندان به بیمارى فجأه درگذشت، ولى خزائن گرانبهاى او بدون تصرف، تحویل سردارسپه شد.
در تیر ماه 1303 ش براى ارعاب مطبوعات و مخالفین، دستور قتل میرزاده عشقى شاعر انقلابى و مدیر روزنامهى تندروى قرن بیستم صادر شد و او در منزل خود توسط چند ناشناس ترور شد. به دنبال قتل عشقى، مدیران جرائد مخالف دولت، در مجلس متحصن شدند. هنوز دو هفته از قتل عشقى نگذشته بود كه ماژور ایمیرى ویس كنسول آمریكا در تهران، هنگام عكسبردارى از سقاخانهى آشیخهادى كه در آن روزها معجزاتى به آن نسبت داده مىشد، به دست عدهاى ابتدا مضروب و سپس در بیمارستان شهربانى با داس و چكش و آب گرم به قتل رسید و سردارسپه به محض اطلاع از این واقعه، حكومت نظامى اعلام كرد و عدهاى از مخالفین خود را بازداشت كرده، شدت عمل نشان داد. در مقابل عمل سردارسپه و تندروىهاى او، مدرس و اقلیت مجلس سردارسپه را در مجلس استیضاح كردند و در روز استیضاح، مدرس و اقلیت از دست طرفداران سردارسپه كتك خوردند و نتوانستند در مجلس حضور یابند و استیضاح خود را بیان كنند. فقط ملكالشعراء علت عدم حضور یاران خود را توضیح داد و مجلس به اتفاق آراء به سردارسپه رأى موافق داد.
سردارسپه رضاخان در آبان ماه 1303 بدون اطلاع مجلس، از طریق قم و اصفهان و شیراز عازم خوزستان شد تا كار شیخ خزعل را یكسره نماید. قبل از حركت سردارسپه 5 تیپ اطراف خوزستان را محاصره نموده بودند. شیخ خزعل طى تلگرافى از سردارسپه اظهار ندامت نموده و تقاضاى عفو كرد و سردارسپه به شرط تسلیم قطعى ندامت او را پذیرفت و وارد خوزستان شد. سرتیپ زاهدى را به حكومت نظامى اهواز و چند تن دیگر از افسران خود را حاكم نظامى شهرهاى خوزستان تعیین كرد. سردارسپه پس از تسلیم خزعل و گذاردن چند تیپ نظامى در آنجا، اهواز را ترك نموده عازم عتبات شد و پس از زیارت اعتبات مقدسه و ملاقات با روحانیون، به تهران بازگشت.
سردارسپه پس از ورود به تهران، به تكاپو افتاد تا امتیازى براى خود بگیرد و سرانجام به این اندیشه رسید كه فرماندهى كل قوا را كه در قانون اساسى به شاه اختصاص دارد، به خود انتقال دهد و از این رو به فعالیت پرداخت و مدرس را با خود همراه ساخت و سرانجام با كمك مدرس، طرح قانونى زیر به تصویب مجلس شوراى ملى رسید:
«ریاست عالیه كل قواى دفاعیه و تأمینیه مملكتى را مخصوص آقاى رضاخان سردارسپه دانسته كه با اختیارات تامه در حدود قانون اساسى و قوانین مملكتى انجام وظیفه نماید و سمت مزبور بدون تصویب مجلس شوراى ملى از ایشان سلب نخواهد شد.»
در حقیقت باید از این تاریخ سلطان احمدشاه را پادشاه مخلوع ایران دانست و رضاخان پهلوى را پادشاه جدید ایران خواند.
در اوایل 1304 ش سردارسپه با مساعدت مدرس، قانون نظام اجبارى را به تصویب رسانید ولى اجراى آن را به بعد موكول كرد. در همین اوان، با مدرس نزدیكتر شد و یاران او را به كابینه خواند و قرار شد دو تن از وزیران كابینه توسط مدرس تعیین شوند. مدرس، شكراللَّه خان قوامالدوله را براى وزارت داخله و نصرتالدوله فیروز را براى وزارت مالیه معرفى كرد. سردارسپه هر دو را وارد كابینه كرد. در همین ایام، احمدشاه طى تلگرافى اعلام نمود قصد ورود به كشور را دارد و سردارسپه جوابى شایسته و مطیعانه داد، ولى فرداى آن روز، نان در تهران كمیاب شد و دستجات ناراضى در خیابانها راه افتاد و تظاهرات و كمبود نان ابعاد گسترده گرفت. در این تظاهرات زنان نیز فعالانه شركت داشتند. خبر شلوغى شهرها و اجتماع مردم به اطلاع احمدشاه رسید و طى تلگرافى انصراف خود را از بازگشت به ایران به علل ادامهى معالجات اعلام نمود و سردارسپه نیز تمامى دوستان خود را به كار گرفت تا كار قاجاریه را یكسره سازند. ابتدا امیرلشكر طهماسبى فرماندار نظامى تهران به دنبال رسیدگى به كار بلواى نان، عدهاى از درباریان را توقیف نموده و آنان را محرك واقعه معرفى كرد ولى یكمرتبه در همه جا صحبت از خلع قاجاریه و پادشاهى رضاخان به میان آمد. در انتخابات هیئت رئیسهى مجلس، مؤتمنالملك ریاست را نپذیرفت و با انتخاب مجدد حاضر به قبول ریاست مجلس نشد تا حداقل دست دوستان سردارسپه در حركت بعدى در مجلس باز باشد. مجلس پس از یأس از مؤتمنالملك، به مستوفىالممالك رأى داد. او نیز زیر بار مسئولیت نرفت و شفاهاً و كتباً از قبول ریاست اعراض نمود. از اواخر مهرماه، تظاهرات علیه قاجاریه شكل گرفت. همه جا چادر زدند و خواستار خلع قاجاریه شدند. تلگراف و طومار از هر طرف سرازیر شد و مردم شهرها وكلاى مجلس را دعوت به مخابره حضورى نمودند و در میان مخابرات خواستند تا هرچه زودتر تكلیف قاجار روشن شود. كارگردانى این تظاهرات در همه جا با نظامیان بود و به قصد ارعاب اقلیت، تصمیم به قتل ملكالشعراى بهار گرفته شد ولى اشتباهاً واعظ قزوینى شهید شد. سرانجام روز نهم آبان ماه 1304 ش جلسهى علنى مجلس شوراى ملى به ریاست سید محمد تدین نایبرئیس مجلس تشكیل شد و طرحى را كه از دو روز قبل تهیه و توسط نمایندگان در منزل سردارسپه به امضاء رسیده بود، به قید سه فوریت به مجلس دادند. به ترتیب مدرس، تقىزاده، علاء، مصدق و دولتآبادى به عنوان مخالف صحبت كردند. از طرف اكثریت علىاكبر داور و یاسائى پاسخ دادند و سرانجام مادهى واحده به شرح زیر با 80 رأى موافق از 85 نفر به تصویب رسید:
«مجلس شوراى ملى به نام سعادت ملت ایران، انقراض سلسلهى قاجاریه را اعلام نموده و حكومت موقتى را در حدود قانون اساسى و قوانین موضوعه مملكتى به شخص رضاخان پهلوى واگذار مىنماید. تعیین حكومت قطعى موكول به نظر مجلس مؤسسان است كه براى تغییر مواد 36 و 37 و 38 و 40 متمم قانون اساسى تشكیل مىشود».
مقارن ظهر روز 9 آبان ماه 1304، پس از تصویب مادهى واحده خلع قاجاریه، مردم تهران با شنیدن شلیك دوازده توپ از آن مستحضر شدند. بلافاصله هیئتى مأمور تحویل گرفتن كاخهاى سلطنتى و اخراج محمدحسن میرزا ولیعهد و حرمسراى احمدشاه شدند. عصر همان روز محمدحسن میرزا به مرز عراق حركت داده شد و درباریان نیز كاخهاى سلطنتى را تخلیه كردند و برخى از آنان به زندان رفتند و تمام كاخها و اثاثیهى سلطنتى مهر و موم شد. وزیر خارجه و وزیر داخله، خلع قاجاریه را به نمایندگان سیاسى كشورها در تهران و ولات و حكام ابلاغ كردند و فروغى وزیر مالیه، به كفالت نخستوزیرى برگزیده شد و زندانیان سیاسى آزاد شدند و مقدمات تشكیل مجلس مؤسسان فراهم گردید. در مقابل تصمیم مجلس شوراى ملى مبنى بر خلع قاجاریه، سلطان احمدشاه در پاریس عكسالعمل نشان داد و خلع خود را غیرقانونى دانست و حكومت رضاخان را متكى به اسلحه اعلام كرد.
مجلس مؤسسان در 15 آذرماه تشكیل شد و سرانجام در روز 23 آذرماه اصول 36 و 37 و 38 و 40 متمم قانون اساسى را تغییر داد و به موجب این اصلاح، سلطنت دائمى ایران به رضاخان پهلوى و اعقاب ذكور وى تفویض گردید.
مجلس مؤسسان در قانون اساسى و متمم قانون اساسى و سایر قوانین موضوع مملكتى پیشبینى نشده بود و معلوم نشد چگونه و بر اساس چه قانونى در طرح نمایندگان آن را مطرح نمودند. اساساً واضعین قانون اساسى و متمم آن پیشبینى لازمه را براى تجدید نظر در قانون اساسى و متمم آن ننموده بودند. هر دو قانون در مجلس اول به تصویب رسید و سلب فرماندهى كل قوا از سلطان احمدشاه و تفویض آن به رضاخان پهلوى نیز در مجلس پنجم تصویب گردید. ولى معلوم نشد بر مبناى چه اصلى، مجلس مؤسسان كه در قوانین ما پیشبینى نشده بود، به میان آمد و هنوز غیرقانونى بودن آن مورد بحث و گفتگوى حقوقدانان مىباشد.
رضاخان پهلوى در روز 22 آذر ماه، رضاشاه پهلوى شد و سلطنت دائمى نصیب او گردید و كارگردانان خلع قاجاریه پاداش گرفتند. محمدعلى فروغى (ذكاءالملك) رئیسالوزراء و سردار معظم خراسانى (تیمورتاش) وزیر دربار شد و دیگران نیز به فراخور فعالیت خود دستمزد خود را دریافت داشتند. محمدرضا فرزند شش سالهى رضاخان نیز به ولیعهدى تعیین و معرفى گردید.
روز 4 اردیبهشت ماه 1305 ش رضاخان پهلوى مراسم تاجگذارى را انجام داد و در سرتاسر مملكت جشن و چراغانى برپا گردید و بلافاصله محمدعلى فروغى كه براى انجام كارهاى خاصى به رئیسالوزرائى انتخاب شده بود، از كار كنارهگیرى نمود و رئیسالوزرائى ایران به عهدهى حسن مستوفى قرار گرفت و فروغى در كابینهى او وزیر جنگ شد. تیمورتاش وزیر دربار، براى رفع اختلافات اقتصادى و مرزى به شوروى اعزام شد و در همین مأموریت مقدمات حل اختلافات با تركیه را فراهم ساخت. انتخابات دورهى ششم مجلس شوراى ملى پایان گرفت. مدرس و یاران او و دكتر مصدق از تهران به وكالت رسیدند و سید محمد تدین ریاست مجلس را عهدهدار شد.
در تیرماه 1305 ش آشوب و ناامنى و طغیان، قسمت اعظم كشور را فراگرفت. سربازان و درجهداران فوج سلماس به علت نرسیدن حقوق شورش كردند و سرهنگ یوسف ارفعى فرمانده خود را قطعه قطعه نموده، پس از غارت پادگان و اسلحهخانه، به سوى خوى حركت كردند. نفرات پادگان مراوه تپه به فرماندهى لهاك باوند (سالار جنگ) به علت سختگیرىهاى سرتیپ جانمحمد خان فرمانده لشكر شرق و ندادن حقوق و جیره به افراد پادگان، شورش و طغیان كرده، مسلحانه وارد بجنورد شدند و پس از تصرف آن شهر، به افسران ساخلوى آنجا تكلیف همكارى كردند و چون از طرف آنها جواب مساعد داده نشد، عدهاى از صاحبمنصبان و درجهداران را اعدام نموده، با گرفتن غنیمت به سمت قوچان و مشهد حركت كردند و در مشهد و شهرهاى دیگر خراسان به علت سوء رفتار فرمانده لشكر و كشتارهاى بىجهت و غارت اموال مردم و تصرف گنجینه و مخازن سردار معزز بجنوردى، مردم به ستوه آمده و هر آن بیم انفجار در پیش بود. در بلوچستان، دوست محمدخان بلوچ سر به طغیان برداشت و از اطاعت حكومت مركزى سرپیچى نموده، ادارات و مؤسسات را در دست گرفت. سختگیریهاى امیرلشكر امیراحمدى در لرستان، جبههى ضد مخالفت دولت بوجود آورد.
رضاخان پهلوى، سرلشكر حسین خزاعى را مأمور رسیدگى به وضع فوج سلماس نمود. خزاعى پس از ورود به سلماس با همكارى لشكر آذربایجان كلیه افراد پادگان را دستگیر و محاكمه و محكوم به اعدام نمود ولى به توصیهى رضاشاه، عدهاى مورد عفو قرار گرفته و 56 نفر از آنها اعدام شدند و سرتیپ محمدحسین آیرم فرمانده لشكر آذربایجان از كار بركنار و بلاشغل ماند. رضاشاه براى خاموش ساختن خراسان، شخصاً اقدام نمود و لدىالورود در جمع افسران، سرتیپ جانمحمد خان امیرعلائى را خلع درجه نموده به زندان انداخت و از موجودى حساب او حقوق معوقهى افسران و درجهداران را پرداخت و عدهاى از افسران لشكر را مضروب و به زندان انداخت و سرتیپ اماناللَّه میرزا جهانبانى را به سمت فرمانده لشكر شرق تعیین نمود. آنگاه با واحدهایى كه همراه او به خراسان آمده بودند، به سمت قوچان و بجنورد حركت كرد. سلطان لهاك خان باوند فرمانده پادگان مراوه تپه، چون خود را از هر طرف در محاصره دید، از مرز باجگیران وارد خاك شوروى شد و عدهاى از نفرات هم به او تأسى كرده وارد خاك شوروى شدند. رضاشاه به محض ورود به بجنورد، دستور تشكیل دادگاه نظامى داد و عدهى زیادى از همكاران لهاك خان محاكمه و 12 نفر از آنها اعدام گردیدند.
آنگاه قصد بلوچستان كرد و طى تلگرافى، دوست محمدخان را از این طغیان برحذر داشت. دوست محمدخان تسلیم شد و به تهران انتقال یافت. سرتیپ شاهبختى نیز به جاى امیراحمدى به لرستان اعزام گردید و تدابیرى براى ترضیه خاطر الوار به عمل آمد.
در آبان ماه همین سال، سید حسن مدرس نمایندهى روحانى مجلس و مخالف سلطنت پهلوى، در بامداد روز هفتم آبان مورد سوء قصد قرار گرفته و از چند ناحیه به شدت مجروح شد و در مجلس غوغایى برخاست و مدرس نیز پس از دو ماه سلامت خود را بازیافت.
در بهمن ماه 1305 ش دولت مستوفى استیضاح شد و مستوفى پاسخ استیضاح را كتباً به مجلس فرستاد و رأى اعتماد گرفت و رئیس مجلس و سه نفر از وكلاى متنفذ را وارد كابینه كرد. سید محمد تدین به وزارت فرهنگ، عمادالسلطنه فاطمى به وزارت داخله و علىاكبر داور به وزارت عدلیه و نصرتالدوله فیروز به وزارت مالیه تعیین شدند. داور بلافاصله عدلیهى تهران و شهرستانها را منحل نمود و از مجلس تقاضاى اختیارات تشكیلاتى و وضع قوانین گرفت. دو ماه بعد عدلیهى جدید شروع به كار نمود و از طرف پهلوى فرمان لغو كاپیتولاسیون صادر شد.
اولین عكسالعمل روحانیت نسبت به رضاشاه، در فروردین ماه 1306 نشان داده شد. براى تحویل سال نو عدهاى از درباریان از جمله همسر شاه به قم رفته و در بالاى غرفههاى رواق جا گرفتند. ابتدا یكى از روحانیون به بانوان دربارى تذكر داد كه حجاب خود را مطابق شئون اسلامى نمایند و چون از طرف زنان دربارى، توصیهى او پذیرفته نشد، شیخ محمدتقى بافقى كه از روحانیون متنفذ و رشید قم بود، به بانوان اخطار كرد كه یا به اصلاح حجاب خود بپردازند و یا از رواق خارج شوند و در نتیجه بانوان دربارى از رواق خارج شده و در منزل تولیت سكنى گزیدند و تلفنى ماجرا را به رضاشاه اطلاع دادند. فرداى آن روز رضاشاه با تجهیزات كامل نظامى و زرهپوش وارد قم شد و یكسره به سمت حرم رفته و دستور ضرب و شتم روحانیون را داد و خود شخصا در ایراد ضرب مشاركت نمود. در این جریان رئیس شهربانى قم به شدت مضروب گردید و عدهاى از روحانیون دستگیر و به زندان افتادند. یكى از كسانى كه مضروب گردید، شیخ محمدتقى بافقى بود كه پس از ایراد ضرب به زندان افتاد و مدتها نیز در تبعید به سر مىبرد.
نخستوزیرى حسن مستوفى بیش از یك سال به طول نینجامید و آن هم همیشه با تحریك و سر و صدا مواجه بود. در خرداد ماه 1306 رضاشاه استعفاى مستوفى را پذیرفت و اختیار تعیین رئیسالوزراى جدید را به تیمورتاش وزیر دربار داد و او نیز مخبرالسلطنه هدایت را براى این منظور معرفى كرد. مخبرالسلطنه ظاهراً رئیسالوزراء شد ولى در باطن تمام كارها با صلاحدید و موافقت تیمورتاش انجام مىگرفت. اولین اقدام در این كابینه، سلب اختیارات از دكتر میلیسپو مستشار مالى و بعد لغو كنترات او بود. زیرا میلیسپو با سمتى كه داشت، به آسانى با اعتبارات وزارت جنگ موافقت نمىكرد و پهلوى از او ناراضى بود، به طورى كه وقتى شاه براى عزیمت به خراسان و رسیدگى به وقایع آنجا یكصد هزار تومان از میلیسپو پول خواست، نداد.
در همین سال، دومین برخورد روحانیت با شاه، سنگینتر از برخورد اولیه بود. در آذرماه 1306 به علت اجراى قانون نظام اجبارى، علماء و روحانیون به آن اعتراض كردند و در شهرها سر و صدا بلند شد. علماء و مردم اصفهان پیشقراول این مخالفت شدند و حاج آقا نوراللَّه، رهبرى مخالفت با دولت را در دست گرفت و بازار اصفهان تعطیل شد. تدریجاً شهرهاى ایران به اصفهان تأسى نموده به حال تعطیل درآمدند و سرانجام حاج آقا نوراللَّه نجفى و آقا جمال و سیدالعراقین با عدهى زیادى از روحانیون به قم مهاجرت كردند. از سایر شهرها نیز دستجات روحانى و بازارى به آنها پیوستند و بازار شهرها تعطیل شد و اعتصابات ابعاد گستردهترى پیدا كرد. از تهران مخبرالسلطنه رئیسالوزراء و تیمورتاش وزیر دربار، به اتفاق سید محمد امامى امام جمعه تهران و سید جواد ظهیرالاسلام به قم رفته، با علماء به مذاكره و گفتگو نشستند. علماى مقیم قم خواستههاى خود را در چهار ماده بیان نمودند، از جمله تجدید نظر در قانون نظام اجبارى بود. تقاضاى آنها كلاً پذیرفته شد و علماء متفرق شدند ولى چند روز بعد حاج آقا نوراللَّه نجفى كه از اجله علماء و محل توجه توده مسلمین بود، درگذشت. در تمام شهرهاى ایران مراسم سوگوارى عظیم برگزار گردید و چند روز ادارات دولتى تعطیل گردید ولى مرگ این روحانى عالیقدر، بطور طبیعى تلقى نگردید و سخنها در این مورد به میان آمد.
در 1306 ش رضاشاه پهلوى اولین شدت عمل را نسبت به كسانى كه قصد برهم زدن تاج و تخت و وراثت او را داشتند، اجرا نمود و سرهنگ محمود پولادین را اعدام و یاران او را حبسهاى طولانى داد.
از قوانین مهم و قابل ذكرى كه در اوایل سلطنت پهلوى به تصویب رسید، مىتوان قوانین زیر را نام برد: قانون تأسیس راهآهن سراسرى، قانون تشكیل بانك ملى ایران، قانون ورزش اجبارى، قانون محاكمات مختلسین دولتى، جلد اول قانون مدنى، قانون اعزام محصل به خارج، قانون محاكمهى وزراء، قانون انحصار تریاك، قانون توحید لباس، قانون منع فروش برده، قانون سلب اجازهى نشر اسكناس از بانك شاهى، قانون تأسیس بانك رهنى، قانون تشكیل دیوان انتظامى قضات، قانون جزا، قانون تجارت، قانون ثبت اسناد و املاك، قانون توسعه معابر، قانون مبارزه با قاچاق، قانون تابعیت، قانون نظارت در امر اسعار، و قانون وكالت دادگسترى.
در مرداد ماه 1307 ش دورهى ششم مجلس پایان پذیرفت و دورهى هفتم آغاز به كار كرد. سه تن از وكلاى تهران، مشیرالدوله پیرنیا، مؤتمنالملك پیرنیا و حسن مستوفى وكالت را نپذیرفتند (و شیخ على مدرس نورى نیز از حضور در مجلس خوددارى نمود). یكى از شرایط عضویت در این مجلس، خارج شدن از كسوت روحانیت بود.
هنوز چند روزى از اختتام دورهى ششم مجلس سپرى نشده بود و مدرس همچنان در مدرسه عالى سپهسالار به تدریس معارف اسلامى و الهیات اشتغال داشت كه دستگیر شد.
در اوایل شب 16 مهرماه ناگهان سرتیپ محمد درگاهى رئیس شهربانى، به اتفاق عدهاى صاحبمنصب و آژان و مأمور وارد منزل سید حسن مدرس شدند تا وى را دستگیر نمایند. بین مدرس و درگاهى ابتدا مشاجرهى لفظى پیش آمد و كار به زد و خورد كشید و مدرس چند سیلى به صورت درگاهى نواخت. مأمورین به كمك درگاهى آمده، با ضرب و شتم، سید عالیقدر را دستگیر و از خانه بیرون برده، سوار یك اتومبیل نمودند و پارچهاى نیز به سر او كشیده تا كسى او را نبیند. چند مأمور با اتومبیل او را از تهران خارج و به سمت خراسان عزیمت كردند و سرانجام در شهر سرحدى خواف كه بدهواترین شهرهاى شرق ایران بود، تحویل شهربانى دادند. مدرس قریب 9 سال در زندان خواف در نهایت سختى به عبادت مشغول بود ولى باز هم رضاشاه از این پیرمرد نحیف كه فقط پوست و استخوانى از او باقى مانده بود، صرفنظر نكرد. او را به زندان كاشمر انتقال دادند و سرانجام او را از بین بردند (1316 ش).
همزمان با دستگیرى سید حسن مدرس، قانون توحید لباس به مرحلهى اجرا درآمد و پوشیدن لباس روحانیت، مخصوص طبقات خاصى گردید و از طرف دولت قرار شد كسانى كه مجاز به پوشیدن لباس روحانیت مىباشند، باید جواز دولتى داشته باشند و از طرفى قانون ثبت املاك و اسناد در بین روحانیت با حسن قبول تلقى نشد و تدریجاً نارضائى عمومى بین مردم حكمفرما گردید. خلع سلاح عشایر نیز مزید بر علت گردید و سرانجام جنبش علیه حكومت پهلوى از فارس آغاز شد.
در اسفند ماه 1307 ش كلیه افراد ایل قشقائى كه در تمام نقاط باختر فارس پراكنده بودند، اجتماع نموده و تحت ریاست سالار حشمت تمام راههاى ارتباطى را مسدود نموده و علیه تصمیمات دولت و مصوبات مجلس بناى مخالفت را گذاردند. قشون سالار حشمت اغلب قراء و قصبات را غارت نموده و غالب آنها را به تصرف خود درآوردند. ظرف چند روز شورش عشایر ابعاد گستردهترى پیدا كرد و ایلات بهارلو، اینانلو، بویراحمدى، دره شورى، عرب و نفر از هر گوشه فارس سر به طغیان و شورش برداشتند و قلمرو خمسه فارس در حیطه تاخت و تاز قرار دادند و نیروى نظامى مقیم فارس با زد و خورد موضعى عقبنشینى كردند. تقاضاى عشایر فارس عبارت بود از: عدم خلع سلاح، عدم اعزام جوانان به نظام وظیفه، مخالفت با قانون توحید لباس، مخالفت با سجل احوال و چند مورد دیگر. ظرف یك هفته، تمام فارس به تصرف ایلات درآمد و شهر شیراز محاصره گردید و از ورود خوار و بار به آن جلوگیرى شد. رضا پهلوى، اكبر میرزا صارمالدوله را به استاندارى فارس برگزید؛ سرتیپ زاهدى رئیس ژاندارمرى و سرتیپ نخجوان فرمانده نیروئى هوائى را به شیراز فرستاد؛ ولى نه تنها اوضاع بهبودى نیافت بلكه شورش عشایر به منطقهى بختیارى هم سرایت كرد و خوانین بختیارى به سمت دهكرد روان شدند؛ دره شورىها به ارتفاعات مشرف بر پل خان حمله كرده، عدهى زیادى از نظامیان را به قتل رسانیدند؛ شیخ ابوالحسن سركوهى، نیریز را تصرف كرد؛ شهر لار به تصرف شورشیان درآمد؛ شهر دهكرد هم به دست شورشیان بختیارى سقوط نمود؛ شهر فسا زیر سلطهى بهارلو قرار گرفت و به طور كلى منطقهى فارس و جنوب ایران از تصرف حكومت مركزى خارج گردید. رضا پهلوى، استاندار و فرماندهان نظامى مقیم فارس را به تهران احضار و همه را به زندان افكند و سرتیپ حبیباللَّه شیبانى را با ارتقاء به درجهى سرلشكرى، فرمانده قواى جنوب و والى نمود و از تهران نیز چند هنگ براى تقویت نیروى نظامى فارس به آن منطقه عزیمت كرد. امیر لشكر حبیباللَّه شیبانى با تعدادى زرهپوش و دو گردان سوار و موتوریزه به سمت فارس حركت كرد و در نزدیكىهاى شیراز، قواى او مورد حمله قرار گرفته و تماماً تار و مار شدند. ولى چند زرهپوش توانستند وارد شیراز شوند. شیبانى نیز توسط همین زرهپوشها خود را به شیراز رسانید. اولین كار وى، عفو عمومى بود و بعد صولتالدوله قشقائى را كه در تهران و در زندان بسر مىبرد، به شیراز احضار و آزاد نمود. دومین كار وى، نجات شهر شیراز از محاصره بود كه عشایر از تصرف شیراز منصرف و قواى خود را عقب كشیدند. از تهران نیروى هوائى به كمك رسید و عشایر را به گلوله بست ولى ثمرى نداد و تهاجم عشایر بیشتر شد. افواج نادرى، پهلوى و رضاپور از تهران به سمت فارس حركت كردند و مأمور سركوبى عشایر بویراحمدى و ممسنى شدند ولى در یك حمله، بویراحمدىها به فرماندهى لهراسب، عدهى زیادى از قواى دولت مقتول شدند. شورش عشایر فارس قریب دو سال طول كشید و سرانجام در تنگ تامرادى عدهى زیادى از قواى دولتى كشته شدند. رضاشاه ناچار متوسل به سردار اسعد بختیارى شد و وى با عدهاى سوار و پیاده وارد فارس شد و در اثر تلاش او و صولتالدوله قشقائى، عشایر دست از جنگ كشیدند، به مناطق خود بازگشتند و روى همرفته این شورش دو سال طول كشید. پس از ایجاد آرامش در منطقهى فارس، شیبانى كه طغیان و شورش را خوابانده بود، به تهران احضار گردید و به علت خبط نظامى در محاصرهى تنگ تامرادى تحویل دادگاه نظامى شد و دو سال محكومیت یافت و پس از ختم محكومیت به اروپا رفت.
رضاشاه پهلوى از روزى كه به سلطنت رسید، درصدد بود كه سهم ایران را از نفت جنوب افزایش دهد. ولى در سالهاى اول سلطنت، مذاكرات او به نتیجهاى نرسید. چندین بار تیمورتاش وزیر دربار، به اروپا عزیمت نمود. با مقامات شركت نفت به مذاكره پرداخت ولى نتیجهاى حاصل نشد و چندین بار نیز مدیران شركت نفت ایران و انگلیس به ریاست سرجان كدمن مدیرعامل شركت، به تهران آمدند و هیچگونه نتیجهى مثبتى حاصل نشد. آخرین سفر تیمورتاش به لندن در نیمهى دوم سال 1310 ش بود. در 1311 ش به طور ناگهانى سهم ایران كاهش یافت و مجموعاً مبلغ پرداختى به ایران سیصد هزار پوند بود كه نسبت به سنوات قبل، كمتر از نصف شده بود. چون انگلیسها به هیچ وجه زیر بار افزایش نمىرفتند، به دستور رضاشاه، دولت اقداماتى را آغاز نمود. از جمله در روز 4 دى ماه 1311 ش على دشتى نمایندهى مجلس، در جلسهى علنى نطقى ایراد كرد و بر شركت نفت سخت اعتراض نمود و عمل آنها را مضحك خواند. تقىزاده وزیر مالیه وقت، در همین جلسه توضیحاتى داد و انعقاد قرارداد دارسى را ناشى از عدم اطلاع و به صورت مصادره اموال دانست و افزود اگر مذاكرات به نتیجهى مطلوب نرسید، براى احقاق حق خود به وسایل دیگرى توسل مىجوئیم. به دنبال این گفتگو در مجلس، جراید محدود كشور به بحث و انتقاد پرداخته و عمل شركت نفت را به شدت مورد انتقاد قرار دادند. باز هم هیچگونه اقدامى از طرف كمپانى به عمل نیامد تا اینكه در جلسهى هیئت وزیران كه در 6 آذر ماه 1311 تشكیل گردید، رضاشاه وارد هیئت دولت شد و پروندهى نفت را خواست و آن را در بخارى انداخته و سوزاند و به هیئت دولت اخطار كرد كه از اینجا نمىروید تا قرارداد نفت را لغو نمائید.
هیئت وزیران در همان جلسه امتیاز نفت و قرارداد دارسى را لغو كرد. فرداى آن روز جراید فوقالعاده انتشار داده و در تهران و سایر شهرها چراغانى شد و مردم جشن گرفتند. در جلسهى 10 آذر مجلس شوراى ملى، تقىزاده وزیر مالیه، لغو امتیاز دارسى را اعلام كرد و پس از نطقهاى تملقآمیز نمایندگان به اتفاق آراء اقدام هیئت وزیران را تأیید كردند. شركت نفت ایران و انگلیس بلافاصله اقدام دولت ایران را در لغو قرارداد دارسى غیرقانونى خواند و پیشنهاد كرد بهتر است دولت ایران از تصمیم خود عدول كند. در تاریخ 23 آذر ماه، دولت انگلستان یادداشت شدیداللحنى براى محمدعلى فروغى وزیر خارجهى ایران فرستاد و ایران را تهدید كرد كه از طریق سازمانهاى بینالمللى، اقدام به ابطال تصمیم دولت ایران خواهند نمود.
فرداى آن روز دولت انگلستان به استناد مادهى 15 اساسنامهى جامعهى ملل، شكایت خود را از دولت ایران به علت فسخ قرارداد دارسى، تسلیم دبیرخانهى جامعهى ملل نمود و در نهم دى ماه 1311 ش دولت ایران هیئتى به ریاست علىاكبر داور وزیر دادگسترى و عضویت حسین علاء، انوشیروان سپهبدى و نصراللَّه انتظام، براى پاسخگوئى به شكایت دولت انگلستان به جامعهى ملل فرستاد.
در جلسات جامعهى ملل، به مسئلهى شكایت انگلیس از ایران رسیدگى شد. سرجان سیمون وزیر امور خارجهى انگلستان، در چندین جلسه به ایراد سخن پرداخت و اقدام ایران را خلاف مقررات بینالمللى و مواد قرارداد دانست. داور رئیس هیئت نمایندگى ایران، طى نطقهاى مفصلى از اقدام دولت ایران دفاع نموده و متذكر شد اختلاف بین دولت ایران و یك كمپانى انگلیسى است. اگر كمپانى شكایتى دارد، باید شكایت خود را در محاكم ایران مطرح سازد و اصولاً دخالت دولت انگلستان در این موضوع صحیح و درست نیست. و بالاخره در روز 14 بهمن ماه 1311 ش جامعهى ملل به پیشنهاد دكتر بنش نمایندهى دولت چكسلواكى، قرار موقت صادر كرد كه به موجب آن، شركت نفت وارد مذاكرهى مستقیم به دولت ایران گردد و اگر چنانچه مذاكرات مستقیم به نتیجه نرسید، موضوع مجدداً در جلسهى جامعهى ملل مطرح و اتخاذ تصمیم گردد. بر اساس این تصمیم، هیئت نمایندگى ایران به تهران بازگشتند ولى داور سه كارشناس نفت درجه اول از فرانسه و آمریكا و انگلستان استخدام كرد و با خود به ایران آورد.
در نیمهى اول فروردین ماه 1312 سرجان كدمن مدیرعامل شركت نفت، در رأس هیئتى وارد تهران شد تا در اجراى نظر جامعهى ملل، مستقیماً با دولت ایران مذاكره كند. از فرداى آن روز مذاكرات آغاز شد. نمایندگان ایران عبارت بودند از: داور وزیر عدلیه، فروغى وزیر امور خارجه، و تقىزاده وزیر مالیه. مذاكرات قریب به بیست روز ادامه یافت. طرفین در اصول و فروع به نتیجه رسیدند ولى هنگام تنظیم قرارداد، سرجان كدمن اظهار كرد در مقابل امتیازات زیادى كه كمپانى به دولت ایران داده است، باید در مقابل آن امتیازى هم بگیرد و آن امتیاز این است كه قرارداد جدید براى مدت 60 سال دیگر باید باشد. این تقاضا مورد موافقت نمایندگان ایران واقع نشد و نمایندگان كمپانى نفت آماده براى ترك ایران شدند و براى خداحافظى نزد رضاشاه رفتند و رضاشاه به آنها تكلیف كرد چند روز دیگر باقى بمانند تا با دخالت او در این قرارداد، مسئله فیصله یابد. فرداى آن روز رضاشاه به نمایندگان ایران تكلیف كرد كه تقاضاى كمپانى انگلستان را بپذیرند و قرارداد را بر مبناى 60 سال تهیه كنند. سرانجام قرارداد مطابق میل كمپانى نفت تنظیم گردید و مدت آن 60 سال تعیین شد. مجلس شوراى ملى در روز 5 خرداد 1312 قرارداد را كه مشتمل بر یك مقدمه و 37 ماده بود، با 105 رأى موافق از 113 نماینده به تصویب رسانید و این مسئله گفتگوهائى در بین مردم ایجاد كرد كه حاصل آن عدم رضایت بود.
سید حسن تقىزاده وزیر مالیهى وقت كه گردانندهى مذاكرات و امضاءكنندهى قرارداد بود، براى دفاع از امضاء خود در مجلس پانزدهم، در پاسخ یكى از نمایندگان نطقى ایراد كرده و توضیحاتى داد از جمله گفت: «من شخصاً هیچ وقت راضى به تمدید مدت نبودم و دیگران هم نبودند و اگر قصورى در این كار یا اشتباهى بود، تقصیر آلت فعل نبوده بلكه تقصیر فاعل بود (یعنى رضاشاه) كه بدبختانه اشتباهى كرد و نتوانست برگردد. او خود هم راضى به تمدید مدت نبود و در بدو اظهار این مطلب از طرف حضرات روبروى آنها به تحاشى و وحشت گفت "عجب این كار به هیچ وجه شدنى نیست، مىخواهید كه ما كه سى سال بر گذشتگان براى این كار لعنت كردهایم، پنجاه سال دیگر مورد لعن مردم و آیندگان بشویم"، ولى عاقبت در مقابل اصرار تسلیم شد».
به هر كیفیتى، قرارداد نفت با امتیازات تازهاى براى مدت 60 سال تمدید شد و نقطهى سیاهى در تاریخ سیاسى ایران ثبت گردید.
پس از امضاء قرارداد نفت، مهدیقلى هدایت (مخبرالسلطنه) پس از شش سال و چند ماه از رئیسالوزرائى بركنار شد و محمدعلى فروغى به ریاست دولت برگزیده شد.
آغاز نخستوزیرى دوم محمدعلى فروغى مقارن است با آغاز دیكتاتورى مطلق رضاشاه پهلوى و هجوم به دین و مذهب و روحانیت و انجام یك سلسله اقدامات برخلاف موازین مذهبى و گستردهتر شدن سایهى پلیس سیاسى بر سر مردم.
هنوز چند روزى از رئیسالوزرائى فروغى نگذشته بود كه عبدالحسین تیمورتاش وزیر مقتدر دربار، در زندان قصر به طرز دلخراشى به قتل رسید و متعاقب آن جعفرقلى اسعد وزیر جنگ و ارشد وزیران كابینه كه در معیت شاه به شمال رفته بود، توسط پلیس سیاسى دستگیر و زندانى شد. همزمان با دستگیرى اسعد، از قوامالملك شیرازى، محمدتقى اسعد و امیرحسین ایلخان نمایندگان مجلس سلب مصونیت شد و به زندان افتادند. عدهى زیادى از سران بختیارى و قشقائى نیز دستگیر و زندانى شدند.
در دهم فروردین 1313 سردار اسعد در زندان قصر به قتل رسید و بامداد همان روز عدهى زیادى از سران بختیارى و بویراحمدى در زندان قصر به دار آویخته شدند و عدهى زیادى نیز به حبسهاى طویلالمدت محكومتى یافتند كه برخى از آنها در زندان جان سپردند.
در اوایل 1313 ش رضاشاه بنا به توصیهى فروغى و دعوت كمال آتاتورك، براى بازدید مظاهر تمدن اروپائى و ارمغان گرفتن آنها براى ایران به تركیه رفت. این مسافرت قریب یك ماه طول كشید و عواقب خونبارى براى كشور داشت كه بدان اشاره خواهد شد. اولین سوغات تركیه استعمال كلاه فرنگى (شاپو) و دیگرى كشف حجاب بود.
در اوایل 1314 ش به دستور رضاشاه پهلوى، كلاه مردم ایران تغییر و استعمال كلاه پهلوى ممنوع گردید و دولت طى اعلامیهاى متذكر شد تمام افراد كشور مقیدند كلاه بینالمللى استعمال نمایند و وزیر كشور نیز به كارمندان دولت دستور داد چنانچه از كلاه شاپو استفاده نشود مأمورین دولت منتظر خدمت مىشوند.
در همین موقع به دستور رضاشاه، مقرراتى براى انعقاد مجالس ختم سوگوارى و روضهخوانى وضع گردید و مجالس ختم موظفاً بایستى در مساجدى كه دولت تعیین مىكند، منعقد شود و حداكثر مدت آن هم از دو ساعت تجاوز نكند و براى برپا ساختن مجالس روضهخوانى و سوگوارى نیز مردم موظف شدند از پلیس قبلاً كسب اجازه نمایند و وعاظ و منبریها نیز هنگام وعظ در چارچوب معینى كه پلیس معین خواهد كرد بایستى صحبت نمایند و از طرفى، پلیس به آسانى اجازهى برپا ساختن مجالس سوگوارى و روضهخوانى را نمىداد و عملاً مجالس ذكر مصیبت ممنوع شد.
محمدولى اسدى نایبالتولیه آستان قدس كه از مقربین درگاه و كاملاً مورد اعتماد رضاشاه بود، طى گزارش محرمانهاى به دربار یادآورى كرد كه مسئلهى تغییر كلاه و كشف حجاب و محدود ساختن مجالس روضهخوانى در شهر مذهبى مشهد كه دارالعلم بزرگ اسلامى است، مصلحت نیست و بهتر آن است كه تدریجاً و با تدابیرى خاص این مسائل در این استان پیاده شود و ممكن است در اثر اجراى این برنامه در خراسان مخصوصاً مشهد، قیامى از طرف مردم مسلمان به وقوع بپیوندند. دفتر مخصوص رضاشاه نظریهى نایبالتولیهى آستان قدس رضوى را با چهار مقام مؤثر خراسان در میان مىگذارد و نظریهى آنها را خواستار مىگردد. فتحاللَّه پاكروان استاندار، سرتیپ ایرج مطبوعى فرمانده لشكر، و سرهنگ بیات رئیس شهربانى گزارش مىدهند كه اجراى برنامه با مشكل و كوچكترین مقاومتى مواجه نخواهد شد. تنها عبدالعلى لطفى رئیس استیناف خراسان نظریهى اسدى را تأیید مىنماید و بر همین اساس از دفتر مخصوص شاه ابلاغ مىشود كه تمام دستورات قبلى باید به عمل آید. پس از انتشار اعلامیههاى دولت در مورد كلاه و مجالس ختم و روضهخوانى، در شهر مشهد با عكسالعمل جامعهى روحانیت و بازاریان مواجه شد و تدریجاً دكانها تعطیل گردید و از طرف روحانیون و وعاظ سخنانى در این زمینه ایراد گردید و شهر مشهد آماده براى یك قیام عمومى شد. روز 21 تیرماه 1314 ش تظاهرات مردم علیه تصمیمات دولت شكل گرفت و مردم در مسجد گوهرشاد اجتماع نموده، به عمل دولت اعتراض كردند. شیخ بهلول واعظ در اجتماع چند هزار نفرى مسجد گوهرشاد، بىپروا سخن گفت و آنها را به پایدارى و استقامت در مقابل دولت تشویق كرد. ابتدا مأمورین انتظامى به تیراندازى هوائى پرداختند ولى ثمرى نداد و مردم متفرق نشدند. سرانجام لشكر شرق وارد میدان شد. مسجد گوهرشاد و اطراف صحن مطهر از طرف سربازان هنگ پیاده مشهد محاصره گردید و یكباره صداى صفیر گلوله و خمپاره و توپ، شهر مشهد را به لرزه درآورد. عدهاى از مسجد گوهرشاد به صحن مطهر آمدند كه شاید از خطر مصون باشند ولى ناگهان گلولهها به سمت آنها به غرش درآمد و ظرف مدت كوتاهى چندین هزار نفر كشته و زخمى باقى ماند و نظامیان به جمعآورى اجساد مقتولین و مجروحین پرداختند و همهى آنها را در گودالى ریخته زیر خاك پنهان نمودند. به دنبال واقعهى اسفناك گوهرشاد، عدهى زیادى از علماء و فقهاء شهر مشهد دستگیر و بازداشت شدند. آیات عظام سید یونس اردبیلى، آقازاده، شیخ آقا بزرگ شاهرودى، سید عبداللَّه شیرازى، شیخهاشم قزوینى و دستغیب توقیف و به زندان رفتند. علاوه بر روحانیون، قریب دویست نفر از اصناف و طلاب علوم دینى دستگیر و در زندانها جاى گرفتند.
یك هیئت نظامى از تهران براى رسیدگى به قیام گوهرشاد به مشهد رفت و بازجویى از اسدى آغاز شد و سرانجام او را مقصر تشخیص دادند. دیوان حرب فوقالعاده به ریاست سرتیپ البرز در مشهد تشكیل شد و سرانجام اسدى محكوم به اعدام گردید و حكم در روز 29 آذر ماه 1314 ش در خارج شهر مشهد به اجرا درآمد. همان روز فرزندان اسدى توقیف و به زندان افتادند و كلیه اموال منقول و غیرمنقول آنها غارت شد و سالها فرزندان او در زندان و یا تبعید به سر بردند.
در سال دوم نخستوزیرى فروغى، به دستور رضاشاه یك سلسله اقدامات فرهنگى انجام گرفت كه اهم آنها عبارتست از تأسیس دانشگاه تهران و تصویب قانون اجازه تأسیس دانشسراهاى مقدماتى و دانشسراى عالى به منظور تربیت دبیر و آموزگار. همچنین در این سال جشن هزارمین سال تولد فردوسى با شركت عدهى زیادى از مستشرقین در تهران و مشهد تشكیل شد و آرامگاه باشكوهى براى فردوسى در طوس بنا گردید و افتتاح شد. در همین سال آرامگاه خیام نیز به صورت آبرومندى درآمد. قبر حافظ و سعدى در شیراز به صورت زیبا و باارزش بنیاد گرفت.
در اوایل 1314 ش براى توسعه و تكمیل زبان فارسى و وضع واژههاى جدید فارسى و جایگزین نمودن آنها به جاى لغات بیگانه، سازمانى به نام فرهنگستان تأسیس یافت و نخبهى دانشمندان در رشتههاى مختلف عضویت آن را پذیرفتند. این سازمان تحولى در زبان فارسى ایجاد كرد ولى بعداً به علت تندروىهاى بیجا و عجله در وضع لغات غیرمأنوس، براى معلم و متعلم زحماتى ایجاد نمود.
رضاشاه پهلوى براى تحكیم رژیم استبدادى خود در 1310 ش سرتیپ محمدحسین آیرم را كه مردى سفاك و حیلهگر و از دستپروردگان افسران روسى قزاقخانه بود، در رأس شهربانى قرار داد و از وى خواست تا همهكس و همه چیز را تحت مراقبت قرار دهد. آیرم، شهربانى را توسعه داد و ادارهاى به نام ادارهى سیاسى كه بعد كارآگاهى نام گرفت، تأسیس كرد و جمع كثیرى از مأمورین شهربانى را در آن اداره جاى داد و تمام مقامات و دولتمردان و نمایندگان مجلس تحت نظر قرار گرفتند. همه روزه گزارشهاى زیادى دربارهى افراد به دربار مىفرستاد و به اشخاص اتهاماتى راست یا دروغ وارد مىكرد و نامههاى بىامضائى جعل و به دربار ارسال مىنمود و خود مأمور تحقیق آنها مىشد. خشونت رضاشاه نسبت به تیمورتاش، مولود همین گزارشهاى خلاف واقع آیرم بود.
قبل از آیرم، سرتیپ محمد درگاهى نیز نظیر اینگونه اعمال را انجام مىداد و علیه افراد مؤثر توطئههائى را افشاء مىنمود. پس از محاكمه و محكومیت فیروز فیروز (نصرتالدوله) نوبت به تیمورتاش وزیر دربار رسید. پس از عزل و تحت نظر بودن، دستگیر و در دادگسترى به اتهام سوء استفاده محاكمه و به زندان و غرامت سنگین محكوم شد و پس از چهار ماه تحمل زندان، از بین برده شد. متعاقب او صولتالدوله قشقائى و سردار اسعد بختیارى و جمع زیادى از سران عشایر در زندان معدوم شدند. در دوران رئیسالوزرائى فروغى، شاه نسبت به عدهاى از رجال و مقامات ظنین شد. حسین دادگر رئیس مجلس شوراى ملى مورد خشم قرار گرفت و به وى ابلاغ شد ایران را ترك گوید والّا به سرنوشت فیروز اسعد و تیمورتاش دچار خواهد شد. او نیز به فوریت تهران را ترك نمود. در همان ایام زینالعابدین رهنما مدیر روزنامهى دولتى ایران و برادرش به زندان افتادند و پس از مدتى به عراق تبعید شدند. على دشتى نمایندهى مجلس و مدیر روزنامهى دولتى شفق سرخ و بازیگر عصر طلائى نیز دستگیر و زندانى و تبعید شد. فرجاللَّه بهرامى رئیس دفتر مخصوص شاه كه از افراد مؤثر و نزدیكان پهلوى بود، به زندان افتاد. عمادالسلطنه فاطمى وزیر كابینههاى قبل و بعد از قاجاریه، تا شهریور 1320 در زندان به وضع نامطلوبى به انتظار اعدام روزشمارى مىكرد. آیرم در كنار جنایاتى كه مرتكب مىشد، به جمعآورى مال و منال پرداخت و از هر طرف براى خویش عوایدى تازه تدارك مىدید و در حساب محرمانهى خود در بانك شاهى آنها را اندوخته مىكرد و خوب مىدانست به زودى پرده از روى اعمال خلاف او برداشته خواهد شد و به كیفر اعمالش خواهد رسید. لذا تدابیرى براى نجات خود اندیشید و خود را سخت بیمار نشان داد به طورى كه اطباء ایران از علاجش عاجز ماندند. به هر ترفندى بود، اجازهى خروج براى معالجه گرفت و به اروپا رفت و دیگر به ایران بازنگشت. سرپاس ركنالدین مختارى جانشین او، همان صفات آیرم را داشت، نهایت دامن خود را آلوده به مسائل مالى نكرد ولى در شدت عمل و پروندهسازى و به دام انداختن مردم ید طولائى داشت. نفوذ شهربانى در دورهى او به حد اعلا رسید تا جائى كه در مقابل هر صندوق پست، یك مأمور شهربانى كشیك مىداد و نامهها را كنترل مىكرد. مسافرت از شهرى به شهرى اجازهى خروج داشت و در دوران او جمع كثیرى از مردم عادى و بىگناه در زندانها به سر مىبردند و گناه آنها این بود كه همسر یا دخترشان حاضر به كشف حجاب نبود و در مقابل سؤال پاسبان كه چرا چادر دارى، اظهار مىكردند كه پدر یا شوهرمان اجازهى برداشتن حجاب را نمىدهد. همان كافى بود كه آن افراد بىگناه را به جرم اقدام علیه امنیت كشور، بازداشت كنند.
فروغى در آذرماه 1314 ش به اتهام پشتیبانى از محمدولى اسدى نایبالتولیه آستان قدس رضوى، از كار بركنار شد و تحت مراقبت مأموران شهربانى قرار گرفت. ریاست فرهنگستان را نیز از او گرفته به وثوق دادند. فروغى مجاز به معاشرت و ظاهر شدن در مجامع عمومى نبود و كوچكترین حركتى از او از دیدگاه پلیس مخفى دور نمىماند. یك روز پس از بركنارى فروغى، محمود جم وزیر داخله به نخستوزیرى منصوب شد و همان وزیران كابینهى قبلى را در دولت خود تثبیت نمود و مجرى اوامر شد. جم بهترین و مطلوبترین نخستوزیر دوران دیكتاتورى بود و جز اصغاء اوامر! و اجراى آن از جانب خود، كارى را انجام نمىدادند. در سال اول نخستوزیرى او، یكى از پایهگذاران سلطنت پهلوى از وحشت و ترس رضاشاه خودكشى كرد. داور وزیر مالیهى كابینهى فروغى و جم كه مورد بىمهرى رضاشاه واقع شده بود، مىدانست به زودى مانند تیمورتاش و اسعد و فیروز در كنج زندان با خفت و خوارى از بین خواهد رفت. لذا خود با مصرف مقدارى تریاك به حیات خود خاتمه داد. داور چون در وزارت دادگسترى خود مرد موفقى بود، رضاشاه او را به وزارت دارائى فرستاد تا در آن وزارتخانه نیز تحولى به وجود آورد در حالى كه آن كار مورد میل و رغبت او نبود.
رضاشاه پهلوى پس از بازگشت از سفر تركیه، تصمیم به كشف حجاب در ایران گرفت و همیشه این مطلب را در هیئت دولت مطرح و مورد مذاكره قرار مىداد و فروغى به او قول داده بود كه این خواستهى شاه را به مرحلهى اجرا درخواهد آورد. ولى وقایع اسفبار مشهد و قیام گوهرشاد كه منجر به بركنارى او شد، فرصت انجام این كار را نیافت و محمود جم در نخستین روزهاى نخستوزیرى خود، پرچم آن را در دست گرفت. علىاصغر حكمت وزیر معارف وقت، در یادداشتهاى خود در این باره چنین مىنویسد:
«جلسهى تاریخى رفع حجاب از زنان ایران روز چهارشنبه 17 دى ماه 1314 ش منعقد شد، بعد از ظهر كه آسمان صاف و آفتاب درخشان و هوا در كمال اعتدال بود در دو تالار فوقانى عمارت دانشسراى تهران (خیابان روزولت) مراسم پذیرائى به عمل مىآید و رؤساى مدارس عالیه، خانمهاى مدیر دبستانها و دبیرستانها و دختران فارغالتحصیل در سالن شرقى حاضر بودند. در سالن غربى جمعى از رجال و محترمین هیئت وزراء و مدیرهاى دبیرستانها و صاحبمنصبان وزارت معارف قرار گرفتند. درست در ساعت سه و نیم بعد از ظهر، اتومبیل شاهنشاه به صحن باغ دانشسرا وارد شد. وزیر معارف خیرمقدم عرض كرد. شاهنشاه به اتفاق نخستوزیر و هیئت دولت به سمت سالن غربى راهنمائى شدند و در آنجا برابر میزى بزرگ كه دیپلمها و جوایز حاضر شده بود، قرار گرفتند. وزیر معارف لایحهى مختصرى در گزارش و عرض سپاس قرائت كرد و بعد از آن، شاهنشاه دیپلمها را به دست خود به یكایك مدیران آموزشگاهها اعطاء كردند و جوایز شاگردان برجسته را مرحمت فرمودند. آنگاه وزیر معارف استدعا كرد كه اكنون به تالار دیگر تشریففرما شوند. در آنجا تمام خانمها لباسهاى متحدالشكل كه عبارت از جامه بلند سورمهاى رنگ بود بر تن داشتند و همه نشان ششگوش معارف را بر سینهى خود نصب نموده و در صف منظمى ایستاده بودند. شاهنشاه پس از توزیع دیپلمها و جوایز، به طرف خانمها آمدند. خانم هاجر تربیت كه مدیره دانشسراى دختران بود، لایحهاى عرض كرد و اعلیحضرت در جواب، سخنانى دائر بر اهمیت مقام زن در اجتماع و عقبافتادگى زنان ایران و تشویق آنان به برابرى و همشأنى با مردان بیان فرمودند.»
كشف حجاب در روز 17 دى ماه 1314 ش به مرحلهى اجرا درآمد. در آن روز غیر از فرهنگیان، تمام مدعوین با همسران خود بدون حجاب شركت كرده بودند. رضاشاه پهلوى نیز با همسر و دو دخترش بدون حجاب در مراسم شركت كردند. از فرداى آن روز وزارتخانهها و سازمانهاى دولتى موظف شدند براى این اقدام مجلس، جشن و سرور برپا سازند و در هر وزارتخانه و سازمان دولتى كارمندان بالاجبار با همسران خود بدون حجاب شركت كنند. حاج محتشمالسلطنه اسفندیارى رئیس مجلس شوراى ملى، مقدم بر این كار شد. در كافهها و كابارههاى تهران عدهاى رقاصه كه از چندى پیش آماده شده بودند، نه تنها بدون حجاب بلكه عریان و لخت به پایكوبى و شادمانى پرداختند و آهنگهایى را كه قبلاً براى رفع حجاب ساخته شده بود، با صداى خوش و ناخوش مىخواندند. پلیس با خشونت مأمور برگرفتن چادر از سر بانوان بود. در اجراى این دستور، مذهب و عاطفه نبایستى مدخلیت داشته باشند. ضرب و شتم و پاره كردن چادر و روسرى و اهانت به آنان، از وظایف عادى پلیس شده بود. تنها به این هم اكتفا نمىشد، شوهران و پدران زنان غیرمكشوفه را به كلانترى جلب نموده، به زندان مىبردند و براى آنها پرونده اقدام علیه امنیت كشور مىساختند. ولى با تمام این سختگیرىها، عدهى زیادى از زنان، چادر از سر نكشیدند و خود را داخل منزل زندانى ساختند.
پلیس سیاسى در 1316 ش یك شبكهى كمونیستى را در ایران كشف كرد كه در رأس آن دكتر تقى ارانى قرار داشت. در این رابطه 53 نفر بازداشت شدند. تحقیقات اولیه و اخذ اقرار توأم با شكنجههاى شدید توسط پلیس انجام گرفت و پرونده ساخته و پرداخته پلیس به دادگاه جنائى تهران ارجاع شد. براى تمام دستگیرشدگان، وكیل تسخیرى تعیین گردید و غالباً دفاع آنها از متهم نبود بلكه از ادعانامه دادستان بود. یكى دو نفر از وكلاء كه وظیفهى وكالت خود را انجام داده بودند، حتى مورد ملامت قرار گرفته و مدتى از وكالت محروم شدند. سرانجام دادگاه جنائى دستگیرشدگان را از سه تا ده سال محكوم به زندان نمود ولى تا زمانى كه رضاشاه در ایران بود، حتى آن افرادى كه مدت زندانى آنها پایان گرفته بود، آزاد نشدند و تا استعفاى رضاشاه و عفو عمومى كه به تصویب رسید، از زندان رهائى یافتند. دكتر تقى ارانى در 1318 ش در زندان به بیمارى تیفوس درگذشت. در همان سال محمد فرخى یزدى مدیر روزنامهى طوفان و منوچهر اسعد و عبدالحسین دیبا در زندان به قتل رسیدند.
در نهم شهریور ماه 1318 آدولف هیتلر در پارلمان آن كشور نطقى ایراد كرد و به بهانهى اینكه لهستان در مرزهاى آلمان دست به تجاوز زده است، به لهستان حمله كرد و با اعتراض شدید دولتهاى فرانسه و انگلیس مواجه شد و آن دو دولت نیز علیه آلمان اعلان جنگ دادند و بدین ترتیب جنگ بینالمللى دوم آغاز شد. دولت ایران در نخستین روزهاى جنگ طى اعلامیهاى اعلام بىطرفى كرد و دو ماه بعد به هنگام افتتاح مجلس دوازدهم، رضاشاه محمود جم نخستوزیر را از خدمت معاف نمود و دكتر احمد متین دفترى را به ریاست دولت برگزید. انتخاب متین دفترى به ریاست دولت كه تحصیلكردهى مدرسهى آیران و آلمان معروف به ژرمانوفیلى بود، به خوبى روشن مىساخت كه رضاشاه در جنگ جهانى، دولت آلمان را برندهى جنگ تشخیص داده بود. در آن ایام، گذشته از آنكه عدهى زیادى از مهندسین آلمانى در خدمت دولت ایران بودند، بیشتر كارخانجات و صنایعى كه در ایران بنیاد گرفته بود از آلمانها خریدارى و توسط آنها مونتاژ مىشد. از همه بالاتر، بین ایران و آلمان قرارداد پایاپاى به امضاء رسیده بود و طرفین به كشور یكدیگر كالا صادر مىكردند. در آن ایام، ایران بازار بسیار خوبى براى دولت آلمان بود. به علت شروع جنگ، بیشتر كارخانجات آلمان به جاى تولیدات صنعتى، به ساختن ابزارهاى جنگى پرداخته و از اجراى تعهدات خود نسبت به دولت ایران خوددارى نمودند و از طرفى در اوایل جز شوروى راهى براى ارسال صنایع و كالاهاى تولیدى آلمان به ایران وجود نداشت كه آن هم با حملهى آلمان به شوروى مسدود گردید. دولت آلمان غیر از تعهداتى كه به دولت ایران داشت، تعهدات سنگینى نسبت به تجار ایران داشت و قبل از جنگ عدهاى از بازرگانان ایرانى با افتتاح اعتبارات اسنادى براى كالاهاى سفارشى خود مبلغ چهل میلیون مارك در آلمان ذخیره داشتند كه بایستى یا كالا تحویل بگیرند و یا اعتبارات آنها عودت داده شود. انتخاب متین دفترى كه معروف به داشتن حسن روابط با آلمانها بود، از این انگیزه سرچشمه مىگرفت. جنگ خیلى زود در ایران اثر بخشید. تمام صنایع به علت نرسیدن قطعات یدكى متوقف شدند و عدهاى تجار ورشكسته شده، مرتباً از دولت كمك مىخواستند. تلاش متین دفترى براى رفع مشكلات موجود به جائى نرسید و آشفتگى وضع اقتصادى ایران، به انفجار نزدیك شد و شاه ناگزیر پس از 8 ماه، متین دفترى را عزل و تحت تعقیب قرار داد و مجدداً یكى از مهرههاى قدیمى دولت انگلستان را به نخستوزیرى برگزید. على منصور در تیرماه 1319 ش از طرف رضاشاه نخستوزیر شد، بدون آنكه در كادر وزیران تغییرى بدهد. در 1319 ش جنگ اروپا شدت بیشترى یافت و سرانجام آلمان به شوروى حمله كرد و تمام راههاى ارتباطى ایران قطع شد. تدریجاً رادیوهاى خارجى مسائلى را دربارهى نقش ایران در جنگ عنوان نمودند و سرانجام دولت انگلستان از دولت ایران تقاضا كرد كه براى حمل سلاح به شوروى راهى جز ایران وجود ندارد و چون ایران این تقاضا را نپذیرفت، متفقین وجود عدهاى از اتباع آلمان و ایتالیائى را بهانه قرار داده و از دولت ایران خواستند تا نسبت به اخراج آنها اقدام شود و دولت ایران پاسخ داد كه رفتار اتباع بیگانه در این كشور تحت كنترل است و طبعاً هیچ خطرى براى متفقین ایجاد نخواهد نمود.
ایدن وزیر خارجهى انگلستان در اواخر مرداد در مجلس مبعوثان نطقى ایراد كرده و متذكر شد عدهى زیادى متخصص آلمانى در ایران خطر بزرگى براى آن كشور ایجاد كرده است و رضاشاه هم روز 28 مرداد ماه در جشن دانشكدهى افسرى در نطق كوتاه خود اشاره به وقایع قریبالوقوع نموده و افسران را هشدار داد.
سپیدهدم روز سوم شهریور ماه 1320 ش قواى نظامى شوروى از شمال و مشرق و قواى نظامى انگلستان از جنوب، مرزهاى كشور ایران را مورد حمله شدید زمینى، هوائى و دریائى قرار دادند و در همان هنگام سفراى آن دو كشور، على منصور نخستوزیر ایران را از جریان امر آگاه ساختند و على منصور هم بلافاصله شاه را در جریان قرار داد. جلسهى هیئت وزیران در همان موقع تشكیل شد و به دستور شاه، یك ستاد جنگى بوجود آمد. در همان روز رضاشاه سفراى دو دولت شوروى و انگلستان را احضار و علت حمله به خاك ایران را جویا شد. سفراء پاسخ دادند كه علت، وجود همان اتباع آلمانى در ایران است.
در نخستین حملهى قواى انگلیس به ایران، نیروى دریائى ایران مضمحل گردید و فرماندهان آن به شهادت رسیدند و چند كشتى غرق شد و شهر اهواز هم به شدت بمباران گردید. قواى شوروى شهرهاى تبریز، اردبیل، رضائیه، خوى، اهر، رشت و قزوین را مورد حملهى هوائى و زمینى قرار داد و لشكرهاى شمالى و شرقى ایران در همان روزهاى اول متلاشى شدند. سرانجام روز پنجم شهریور ماه، منصور از ریاست دولت كنارهگیرى كرد و پس از صلاحاندیشى شاه، فروغى را كه مدت شش سال خانهنشین و تحت نظر بود، به نخستوزیرى برگزید و اولین تصمیم فروغى، اعلام ترك مخاصمه بود. پس از اعلام ترك مخاصمه، دولتین شرایط سنگین خود را بیان نموده و دولت ایران آن را پذیرفت. در نتیجه، جنگ متوقف گردید و طرح مرخص نمودن سربازان به تصویب شوراى عالى جنگ رسیده، به مرحلهى اجرا درآمد و كلیهى سربازان در 18 لشكر مرخص شدند. سربازخانهها مورد غارت قرار گرفتند و آنچه در آنجا وجود داشت به یغما رفت. در شهر تهران حكومت نظامى اعلام شد و مردم از ترس جان خود، تهران و سایر شهرها را ترك نمودند. مذاكرات فروغى با سفراى دو كشور ادامه یافت و صحبت از پیمان سهجانبه بود ولى دولتین رژیم آن روز را قبول نداشتند. شوروى تمایل زیادى به برقرارى رژیم جمهورى داشت و انگلستان نظر به قاجاریه دوخته بود و حمید میرزا فرزند محمدحسن میرزا ولیعهد سابق را كاندیداى پادشاهى ایران ساخت. ولى سرانجام تصمیم بر این گرفته شد كه رضاشاه پهلوى از سلطنت كنارهگیرى نماید و سلطنت ایران به جانشین قانونى تحویل گردد.
روز 25 شهریور ماه 1320 ش رضاشاه از سلطنت كنارهگیرى و عازم اصفهان گردید و به دنبال كنارهگیرى او، محمدرضا پهلوى به سلطنت نشست. رضاشاه در اصفهان طبق اسناد رسمى، كلیه اموال خود را اعم از منقول و غیرمنقول و نقدینه به محمدرضا پهلوى در مقابل یك سیر نبات هبه كرد و از طریق یزد و كرمان، وارد بندرعباس شد و روز پنجم مهرماه به وسیلهى یك كشتى بارى به اتفاق خانوادهى خود، آبهاى ایران را ترك كرد و بعد از مدتى در جزیرهى موریس او را پیاده كردند. چندى در آن جزیره بود كه در اثر اقدامات فرزندانش به شهر ژوهانسبورگ كه آب و هواى بهترى داشت، انتقال داده شد و بالاخره در روز 4 مرداد ماه 1323 ش درگذشت و جنازهى وى را به مصر انتقال داده و به صورت امانت در آنجا نگهدارى كردند و بالاخره در اردیبهشت ماه 1329 ش جنازه را به تهران انتقال داده و در مقبرهاى كه در حضرت عبدالعظیم شهر رى احداث شده بود، دفن كردند.
رضاشاه پهلوى مردى طماع و آزمند و مالاندوز بود و در طول سلطنت نسبتاً كوتاه خود، از جمعآورى مال و منال كوتاهى نكرد و املاك و كارخانجات زیادى براى خود تدارك دید. به طورى كه براى ادارهى املاك، سازمان بزرگى به نام «املاك اختصاصى» تشكیل داد. به دست آوردن این املاك به طرق مختلف انجام گرفت. بعضى از آنها به صورت پیشكشى تقدیم شد، قسمتى به زور و جبر از مالكین آنها سلب مالكیت گردید و قسمت اعظم آن به ثمن بخس خریدارى شد. آز و طمع شاه از نیمهى دوم سلطنتش افزایش یافت و تقریباً قسمت اعظم مازندران متعلق به او بود. در خراسان و سیستان و خوزستان و فارس و اصفهان هم املاكى تدارك دید به طورى كه تعداد املاك او به ادعاى دكتر مصدق در دادگاه بدوى نظامى به 5200 رقبه رسید. كارخانجات و هتلها نیز تعداد قابل ملاحظهاى بودند. به طورى كه در حساب جارى او مبلغ 680000000 ریال موجودى نقدى بود و همه را به جانشین خود هبه كرد كه صرف امور خیریه و بهداشتى و عامالنفعه شود ولى عملاً این كار در سطح بسیار كوچكى انجام گرفت.
دیگر از صفات زشت رضاشاه، شقاوت و بىرحمى او بود. تمام كسانى كه در دوران او به قتل رسیدند، از دوستان و نزدیكان و پایهگذاران حكومت او بودند ولى به محض آنكه از آنها رفع نیاز نمود، همه را از دم تیغ گذرانید و یا به حبس و تبعید فرستاد.
رضاخان پهلوى از نخستین روزهائى كه به قدرت رسید و مقام وزارت جنگ را احراز كرد، براى آنكه هرچه زودتر به مقصود خود نائل شود، با روحانیون نزدیك شد و با آنها حشر و نشر پیدا كرد و در مراسم سوگوارى و عزادارى شركت مىنمود و در صف مقدم عزاداران قرار مىگرفت و حتى در قزاقخانه مجالس مفصل روضهخوانى دائر نموده خود جزء صاحبان عزا از مردم پذیرائى مىكرد و در جریان جمهوریت به خواستهى روحانیون، از آن صرفنظر كرد ولى تدریجاً كه به قدرت رسید، براى تضعیف آن از هیچ اقدامى كوتاهى نكرد.
رضاشاه مردى بلندبالا، رشید، درشتاستخوان و باجبروت و هیبت بود. چشمان نافذى داشت به طورى كه هیچكس نمىتوانست دیده به چهرهى او بدوزد. آثار دو ضربه شمشیر در صورتش به چشم مىخورد كه نشانگر سركشىها و گردنفرازیهاى او بود. بسیار بددهن و هتاك بود و در دشنام دادن به اشخاص از الفاظ بسیار ركیك استفاده مىكرد. بسیار بىعاطفه بود و حس جبران در او وجود نداشت. وقتى به سلطنت رسید، كوچكترین كمكى به منسوبان خود نكرد. در زندگى نظم و ترتیب خاصى داشت و فوقالعاده دقیق و وقتشناس بود. همهى كارهاى خود را در ساعات معینى انجام مىداد. خسّت او به اندازهاى بود كه براى كم و كاست یك نخ سیگار یا یك استكان چاى، نوكران خود را بازخواست و یا كتك مىزد. از زندگى خصوصى گرفته تا سطوح مختلف مملكت، خسّت خود را اعمال مىنمود به طورى كه از ابتدا تا انتهاى سلطنت خود، دینارى به حقوقهاى ادارى و نظامى و مقامات كشور اضافه نكرد.
ساده لباس مىپوشید و ساده زندگى مىكرد و از زن و شبنشینى و خوشگذرانى پرهیز مىنمود. ظاهراً چهار زن به حبالهى نكاح خود درآورد و از آن چهار زن صاحب یازده فرزند شد.
اولین فرزند وى كه ابتدا فاطمه و بعد همدمالسلطنه نام گرفت، در 1289 متولد شد و طبعاً ازدواج رضاخان با اولین همسر خود در سنین جوانى بوده است. از خانوادهى این زن اطلاعى به دست نیامده و مسلماً یك شخص عادى و معمولى بوده است. زمانى كه به درجهى سرهنگى رسید و در قزاقخانه اسم رسمى پیدا كرد، با تاجالملوك دختر زشت میرپنج تیمورخان آیرملو ازدواج كرد. تیمورخان شش دختر و سه پسر داشت و نام خانوادگى تیمورى را براى خود انتخاب نمود. فرزندان ذكور او رشدى نكرده و كوچكترین پسر او كه هنوز حیات دارد، چندى معاون شهردارى اصفهان بود.
دختر اول تیمورخان به زوجیت اجلالالدوله داستان درآمد و یك پسر و چهار دختر آورد.
دامادهاى او به ترتیب عبارت بودند از سرلشكر فرهاد دادستان، سپهبد ایرج محوى، سپهبد سیفاللَّه ضرغامى و سرتیپ زینالعابدین بوذرجمهرى. پسرش به نام اكبر دادستان در ارتش درجهى سرتیپى داشت.
دختر دوم تیمورخان به همسرى رضاخان درآمد و مجموعاً چهار فرزند آورد به نامهاى شمس، اشرف، محمدرضا و علیرضا.
دختر سوم تیمورخان، زن نصراللَّه خان مینباشیان شد كه رئیس موزیك ارتش بود و چهار پسر و دو دختر داشت. مهرداد پهلبد، ارتشبد مینباشیان و نصرتاللَّه عضو شركت نفت و مهندس عزتاللَّه فرزندان ذكور او بودند.
دختر چهارم تیمورخان همسر پسر سرلشكر آیرم گردید.
دختر پنجم به همسرى دكتر محسن حجازى درآمد و دكتر حجازى از بركت این ازدواج چند دوره از خراسان سناتور شد.
دختر ششم تیمورخان را حاج محتشمالسلطنهى اسفندیارى براى یكى از پسران خود به نام دكتر حسینعلى اسفندیارى عقد نمود. این داماد نیز از بركت این ازدواج ، مدتها وابستهى فرهنگى ایران در آمریكا بود و چند دوره نیز سناتور شد و بعد از انقلاب توسط خدمتگزارش به قتل رسید.
سومین همسر رضاشاه، ملكه توران امیر سلیمانى دختر مصطفى مجدالسلطنه بود كه در 1300 این ازدواج صورت گرفت و یك فرزند به نام غلامرضا آورد. پس از چند ماه بین آنها جدائى افتاد.
همسر چهارم رضاشاه، عصمتالملوك دولتشاهى بود. پدرش مجللالدوله دولتشاهى از نوادههاى دولتشاه فرزند فتحعلىشاه قاجار بود و پنج فرزند آورد به نامهاى عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، حمیدرضا و فاطمه پهلوى.
رضاشاه اعتیاد به تریاك داشت و روزى دو نوبت آن را استعمال مىكرد. ظاهراً هنگام مرگ، سن او 67 سال طبق شناسنامه اعلام گردید ولى بدون تردید حداقل ده سال سن خود را كمتر از واقعیت ثبت كرده بود. در اواخر سلطنت، كهولت او كاملاً مشهود بود. روز تولد او هم (24 اسفند) صحیح نبود و خود آن روز را تعیین نموده بود.
پهلوى، نخستین پادشاه سلسسله (1320 -1304 ه.ش.) (پهلوى 1) وى در قشون ایران درجات نظامى را یكى پس از دیگرى احراز كرد، و پس از كودتاى سوم اسفند 1299 ه ش. سردار سپه و فرمانده كل قوى گردید. و سپس در آذرماه 1304 بر تخت سلطنت ایران جلوس كرد و پس از 16 سال- در روز 25 شهریور 1320- هنگامى كه كشور ایران از طرف متفقین (آمریكا، انگلیس و روسیه شوروى) اشغال شده بود- از سلطنت مستعفى شد و تخت شاهى به فرزند ارشد او محمدرضا پهلوى سپرده شد، وى بلافاصله از تهران به سوى اصفهان و یزد و كرمان و بندرعباس حركت كرد، و با كشتى به جریزه موریس واقع در شرق جزیره ماداگاسكار در اقیانوس هند رهسپار گردید. و در روز چهارشنبه 4 مرداد 1323 ه.ش. / 5 شعبان 1362 ه.ق./ 26 ژویه 1944 م. در شهر بوهانسبورگ در افریقاى جنوبى بدرود زندگانى گفت. در 6 آبان 1332 ه.ش./ ذىالقعده 1363 ه.ق. كالبد شاه را از یوناهانسبورگ به بندر سوئز و از آنجا به قاهره حمل كردند و در 17 اردیبهشت 1329 ه.ش. به تهران آوردند و در مقبره اختصاصى جنب زاویه حضرت عبدالعظیم به خاك سپردند آرامگاه پهلوى.
(دوم) پهلوى فرزند ارشد محمدرضا شاه پهلوى (و. 9 آبان 1339 ه.ش.)
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.