يکشنبه، 21 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

حسن مدرس

حسن مدرس
در 1287 ه.ق در قریه سرابه كچو از توابع اردستان تولد یافت. پدرش اسماعیل و جدش میرعبدالباقى از طایفه میرعابدین بود. پدر و اجدادش متدین و مبلغ احكام الهى بودند. در شش سالگى به قمشه هجرت داده شد و تا 14 سالگى در آنجا به تحصیل علوم مختلف اشتغال داشت. در 16 سالگى براى ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه اصفهان شد قریب سیزده سال در اصفهان در محضر سى استاد تملذ نمود. استادان برجسته وى میرزا عبدالعلى هرندى و میرزا جهانگیرخان قشقائى و آخوند ملا محمد كاشانى بودند. مدرس سپس براى ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و مدت هفت سال نیز در آنجا تحصیل نمود. محاضر آخوند ملامحمد كاظم خراسانى و آیت‏الله سید كاظم یزدى را طى كرد و از چند مرجع تقلید درجه اجتهاد گرفت. سپس به اصفهان بازگشت و در مدرسه جده به تدریس فقه و اصول مشغول گردید. یكبار در آن مدرسه به وى سوءقصد شد و چهارگلوله به سمت او شلیك شد ولى آسیب به مدرس نرسید و موضوع را نیز تعقیب نكرد. مدرس در دوره دوم مجلس شوراى ملى كه انتخابات آن بعد از استبداد صغیر به صورت دو درجه‏اى انجام گرفت از طرف علماى اعلام نجف به عنوان هیئت روحانیه نظار در اجراى اصل دوم قانون اساسى انتخاب گردید. مجموعا منتخبین علماء نجف پنج نفر بودند، یكى مدرس و چهار نفر دیگر عبارت بودند از: حاج سید زین‏العابدین قمى، حاج میرزا یحیى امام جمعه خوئى، حاج سید ابوالحسن اصفهانى و حاج شیخ باقر همدانى. ناگفته نماند كه دو نفر اخیر به مجلس وارد نشدند. مدرس پس از ورود به تهران و مشاركت در جلسات شوراى ملى خیلى زود جاى خود را باز كرد. وى در آن مجلس مسلك اعتدالى را انتخاب نمود ولى رسما داخل تشكیلات آنها نشد. مرحوم ملك الشعراى بهار در جلد اول تاریخ احزاب سیاسى مى‏نویسد: «دموكراتها كه 28 نفر بودند مخالفان خود یعنى اعتدالوین را كه 36 تن مى‏شدند ارتجاعى مى‏نامیدند؛ زیرا آن حزب هوادار روش ملایمتر و رعایت سیر تكامل بود و اعتقاد به كشتن و از میان بردن مستبدان و ارتجاعیوان نداشت از این رو بیشتر اعیان بدان حزب پناه مى‏بردند. سپهدار اعظم تنكابنى، سردار محیى، دولت‏آبادیها، سید عبدالله بزرگ بهبهانى، سید محمد بزرگ طباطبائى دو پیشواى مشروطه و غالب متنفذین و ناصرالملك نایب‏السلطنه و فرمانفرما و غالب اعیان و روحانیون و اكثریت مجلس دوم طرفدار یا عضو این حزب شدند...» مجلس دوم در طول دو سال عمر حوادث مهمى را پشت سر گذاشت و به ترتیب سپهدار تنكابنى، مستوفى‏الممالك، سپهدار تنكابنى و صمصام‏السلطنه را به روى كار آورد. دو نایب‏السلطنه در آن دوران معرفى و انتخاب شدند. محمد على شاه و دو برادرش به خاك ایران تجاوز نمودند و سرانجام اولتیماتوم روسیه براى اخراج شوستر عمر آن مجلس را پایان بخشید. سید حسن مدرس در تمام مسائل مهم مطروحه در مجلس دوم دست اندركار بود و با نطقهاى طولانى و بحثهاى مختلف در حل مشكلات دولت را یارى مى‏داد و در مقابل خواستهاى غیرقانونى امناى دولت سرسختانه مبارزه و از انجام آن جلوگیرى مى‏كرد. وقتى مرحوم مشیرالدوله وزیر عدلیه وقت قانون اصول محاكمات را تهیه و به مجلس تقدیم كرد در كمیسیون عدلیه كه ریاست آن با مدرس بود قانون را رد كردند و موجب قهر مشیرالدوله شد و در وزارتخانه حضور نیافت. عده‏اى از وكلاى متنفذ مجلس بارى اصلاح ذات‏البین به تلاش افتادند و از دیوانعالى كشور هم عده‏اى دست به كار شدند. سرانجام مدرس تصویب قانون اصول محاكمات را موكول بر آن نمود كه هشت ماده‏اى كه او پیشنهاد مى‏كند در ابتداى قانون آورده شود. مشیرالدوله سرسختانه در مقابل هشت ماده پیشنهادى مدرس ایستادگى كرد ولى بالاخره چاره و پیشرفت قانون را منحصرا در قبول كلیه مواد دید و ناچار تسلیم مدرس شد. در اواخر دوره دوم مجلس كه قسمتى از كشور تحت سلطه سربازان روسى بود بطور ناگهانى اولتیماتومى در سه اصل به دولت ایران داده شد كه اصل اول آن اخراج موردگان شوشتر امریكایى بود. دولت صمصام‏السلطنه اولتیماتوم را به مجلس برد و در اثر نطق تند و احساساتى شیخ محمد خیابانى مجلس به اتفاق آرا اولتیماتوم را رد كرد و روسها قواى نظامى خود را به سمت تهران حركت دادند. جلسات مجلس شب و روز تشكیل مى‏شد، در این جلسات مدرس نقش بسیار سازنده‏اى پیش گرفت تا موضوع به نفع ایران خاتمه یابد، چند نطقى كه مدرس در این زمینه ایراد كرد بسیار سنجیده و پخته بود و راه‏حلهایى ارائه نمود. پس از تعطیل قهرى مجلس دوم به شغل اصلى خود كه تدریس فقه و اصول بود پرداخت و همه روز در مدرسه عالى سپهسالار حضور یافته براى شاگردان خود درس مى‏گفت. ضمنا با محافل سیاسى تهران نیز در رفت و آمد بود و در حقیقت از شخصیتهاى برجسته سیاسى و روحانى تهران محسوب مى‏شد. ناصرالملك نایب‏السلطنه وقت براى ادامه دیكتاتوریهاى خود هرگز به فكر انتخابات دوره سوم نیفتاد تا بالاخره پس از سه سال فترت در دوره رئیس‏الوزرایى علاءالسلطنه فرمان انتخابات دوره سوم صادر شد و عین‏الدوله وزیر داخله وقت دستور اجراى آن را به حكام صادر نمود. در این دوره سید حسن مدرس به علت حسن شهرت از تهران كاندیداى نمایندگى مجلس شد و پس از اخذ آراء و شمارش آن وكیل دوم تهران گردید. مجلس سوم مجموعا قریب یكسال دوام كرد و در همان یكسال با مشكلات عظیمى مواجه بود. مدرس در رأس هیئت علمیه قرار داشت كه تعداد نمایندگان آن در مجلس متجاوز از پانزده نفر بودند. در این دوره از مجلس وزیران مختار روس و انگلیس به زور فرمان رئیس‏الوزرائى سعدالدوله را از احمد شاه گرفتند ولى در اثر تلاش سفیر عثمانى و وزیر مختار آلمان فرمان باطل شد و آزادیخواهان مجلس عین‏الدوله را به ریاست وزرائى منصوب كردند. مدرس در این انتصاب نقشى مهم و عمده داشت. در كابینه عین‏الدوله كه به اتفاق مورد تأیید مجلس قرار گرفته بود پس از دو ماه فرمانفرما وزیر داخله راجع به جریانات كرمانشاه مورد استیضاح دموكراتها قرار گرفت و عین‏الدوله نخست‏وزیر به موجب مسؤولیت مشترك وزیران استیضاح را متوجه هیئت وزیران كرد و در روز موعود به اتفاق وزیران به استیضاح پاسخ داد و در اثر گفتگوهاى تندى كه بین سلیمان محسن لیدر دموكراتها و عین‏الدوله رد و بدل شد تعرضا مجلس را ترك و استعفا داد. مدرس به حمایت عین‏الدوله نطق مهم و مستدلى ایراد كرد و سخنان عین‏الدوله را تأیید نمود. در اثر سخنان مؤثر مدرس مجلس مجددا به عین‏الدوله ابراز اعتماد كرد ولى عین‏الدوله زیر بار نرفت و نخست‏وزیرى را نپذیرفت. در نیمه‏هاى آبان ماه 1294 ش به دنبال حركت قواى قزاق روس به سمت تهران احمد شاه تصمیم به ترك تهران و تغییر پایتخت گرفت و نیت و قصد خود را به كاخ‏نشینان لندن و پطرود گراد تلگرافى اطلاع داد. در آن موقع رجال ایران به دو دسته تقسیم مى‏شدند: عده‏اى با تغییر پایتخت موافق بودند و عده‏اى مخالف این تصمیم بوده و پافشارى مى‏نمودند كه شاه تهران را ترك نكند. قبل از حركت شاه از تهران عده زیادى از رجال و روحانیون و نمایندگان مجلس به سمت قم حركت كردند، مدرس جزو لیدران مهاجرین بود. چندى در قم و كاشان و اصفهان توقف نمودند ولى چون قواى روس در تعقیب آنها بود به سمت كرمانشاه حركت كردند. وزیران مختار روس و انگلیس احمدشاه را در تغییر پایتخت منصرف ساختند و به دستور احمدشاه مهاجرین تلگرافى به تهران احضار گردیدند ولى هیچكدام آنها دعوت شاه را نپذیرفته و درصدد دفاع از حیثیت كشور شدند. كمیسیونهاى متعددى براى جمع‏آورى اعانه و خرید اسلحه تشكیل شد تا سرانجام رضا قلى‏خان نظام‏السلطنه حكمران بروجرد و لرستان و خوزستان با یك عده قوا وارد صحنه كرمانشاه شد. وى ریاست كل قواى ایران را برعهده گرفت و وزیرانى براى خود تعیین كرد كه عبارت بودند از: سید حسن مدرس وزیر عدلیه و اوقاف، رضا قلى سالار نظام وزیر امور خارجه، میرزا حسین خان ادیب‏السلطنه وزیر داخله، میرزا قاسم خان صور اسرافیل وزیر پست و تلگراف، محمد على خان كلوپ وزیر مالیه و حاج عزالممالك وزى فوائد عامه. مدرس ظاهرا وزارت عدلیه و اوقاف را توامان عهده‏دار بود، ولى عملا نظام‏السلطنه در تمام تصمیمات او را مشاركت مى‏داد. این هیئت به روس و انگلیس اعلان جنگ داد. در چند منطقه بین قواى ژاندارم و نیروى ملى با قواى روسیه زد و خورد شدید شد و روسها قصد تسخیر كرمانشاه را نمودند. دولت موقتى و قواى او به سمت كرند و قصر شیرین رفتند و از آنجا به بصره و بغداد رفته سرانجام وارد استانبول شدند. در تمام مدت جنگ مدرس در استانبول بسر مى‏برد و چندین بار با سلطان عثمانى و رئیس‏الوزراء و مقامات درجه اول آن كشور ملاقات و مذاكره كرد. در سال 1295 كه میرزا حسن‏خان وثوق‏الدوله به رئیس‏الوزرایى انتخاب شد فرمان انتخابات دوره چهارم مجلس شوراى ملى را صادر كرد و انتخابات بعضى از نقاط در همان موقع انجام گرفت. انتخابات تهران در مهرماه 1296 پایان گرفت و مدرس وكیل تهران شد در حالى كه در آن ایام مدرس در استانبول اقامت داشت ولى وجهه و شخصیت وى موجب گردید مردم تهران او را به وكالت خود انتخاب نمایند. پس از پایان جنگ جهانگیر اول، مدرس و عده‏اى از مهاجرین از استانبول به تهران بازگشتند. بعد از وثوق‏الدوله به ترتیب علاءالسلطنه، عین‏الدوله، مستوفى‏الممالك و صمصام‏السلطنه هریك مدت كوتاهى به زمامدارى رسیدند ولى دردى دوا نشد. در اوایل 1297 كه صمصام‏السلطنه زمام امور را در دست گرفت، دولت ایران با مشكلاتى بزرگ مواجه بود از جمله تخلیه ایران از قواى خارجى، تعیین و اخذ خسارات ناشى از جنگ كه به ایران وارد شده بود، روابط جدید و عقد قرارداد با همسایه شمالى كه در اثر انقلاب و سقوط حكومت تزار و تشكیل شوراهاى دولتى لازم بود كه شخصى اداره امور را در دست بگیرد كه توانایى انجام مشكلات كشور را داشته باشد. مدرس در این كار پیشقدم بود و با تشكیل جلسات متعدد و بیان مشكلات كشور و عدم توانایى صمصام‏السلطنه خواستار یك دولت قوى از احمدشاه شدند. احمدشاه كه مردى ضعیف و كم اراده بود خواسته مردم را جدى نگرفت تا اینكه عده زیادى از روحانیون به ریاست سید حسن مدرس و حاج آقا جمال و سید محمد امام جمعه در حضرت عبدالعظیم تحصن اختیار كردند و با تشكیل جلسات و ایراد سخنرانى خواستار عزل صمصام‏السلطنه و رئیس‏الوزرایى وثوق‏الدوله شدند. دامنه مخالت با زمامدارى صمصام‏السلطنه ابعاد گسترده‏ترى پیدا كرد، بازار تهران تعطیل شد و اصناف ضمن تظاهراتى عزل او را خواستند. احمدشاه سرانجام تسلیم روحانیون شد و از آنها خواست كه به شهر بازگردند و خواسته آنها را اجابت خواهد نمود. بالاخره تحصن شكسته شد و مدرس و همكاران او پس از ملاقات با احمدشاه خواستار تعیین رئیس‏الوزراى پرقدرتى شدند و قرعه فال به نام میرزا حسن خان وثوق‏الدوله افتاد. صمصام‏السلطنه عزل و وثوق‏الدوله روى كار آمد. مدرس در سال اول زمامدارى وثوق‏الدوله او را تقویت مى‏كرد و در تمام كارها به او مشورت مى‏داد ولى پس از اعلام انعقاد قرارداد 1919، مدرس در رأس مخالفین قرارداد و وثوق‏الدوله قرار گرفت و تمام تلاش خود را براى عدم اجراى قرارداد به كار برد. وثوق‏الدوله بعد از یأس از اجراى قرارداد از كار كناره‏گیرى كرد و راه اروپا پیش گرفت. مشیرالدوله و سپهدار اعظم رشتى جانشینان بعدى نیز كارى از پیش نبردند تا كودتاى سوم حوت 1299 انجام گرفت و سید حسن مدرس توسط كودتاچیان بازداشت و به زندان افتاد. فكر كودتا از چندى پیش در تهران در مغز عدهاى فرو رفته بود، از جمله گفته مى‏شد كه سید حسن مدرس نیز قصد كودتا داشته است. ملك‏الشعراى بهار در كتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسى اشاراتى در این مورد دارد، از جمله مى‏نویسد: روز پنجشنبه مطابق 7 حوت از دفتر رئیس‏الوزارء به من تلفن شد و مرا به عمارت گالارى احضار كردند. رئیس‏الوزراء با كلاه پوست تركى مانند و سردارى در آخرین اتاق جنوبى مرا پذیرفت، هنوز دولتى انتخاب نكرده بود. در ملاقات با ایشان دست خوش! گفته شد. رئیس دولت اظهار داشت اگر من كودتا نكرده بودم، مطمئن باشید كه (مدرس) كودتا كرده همه ما را به دار مى‏آویخت! مدرس در تمام مدت زمامدارى سید ضیاءالدین در زندان بسر برد تا اینكه میرزا احمد خان قوام‏السلطنه از زندان آزاد و به صدارت انتخاب گردید و روز نهم خرداد تمام زندانیان از جمله مدرس آزاد شده با شاه ملاقات كردند. قوام‏السلطنه روز اول تیر ماه مجلس چهارم را كه انتخابات آن در دوره وثوق‏الدوله آغاز شده بود افتتاح كرد. مدرس در مجلس چهارم به اطراف خود نگریست تا عده‏اى را با خود همراه و همدل كند. چند نفرى را براى خود انتخاب كرد مانند میرزا هاشم آشتیانى، سردار معظم خراسانى (تیمورتاش)، نصرت‏الدوله فیروز و نصیرالسلطنه اسفندیارى و نام اصلاح طلب براى خودشان انتخاب كردند. اولین كار مدرس در مجلس چهارم و همكاران نزدیك وى رد اعتبارنامه‏هاى طرفداران سید ضیاءالدین بود. نقش اول این بازى بر عهده عبدالحسین تیمورتاش قرار گرفت و در نتیجه اعتبارنامه‏هاى عدل‏الملك دادگر، سلطان محمد عامرى و مهدى خان معتصم‏السلطنه رد شد. كم‏كم این چند نفر نبض مجلس چهارم را در دست گرفتند و در انتخابات اولین هیئت رئیسه سردار معظم تیمورتاش و سید حسن مدرس به نیابت ریاست انتخاب شدند. مدرس در مجلس چهارم در حقیقت لیدر اكثریت بود و هیچكارى در دولت بدون نظر وى به انجام نمى‏رسید. اولین حمله سید حسن مدرس به رضاخان سردار سپه وزیر جنگ در همین مجلس آغاز شد. در روز 12 مهرماه سال 1301 معتمدالتجار نماینده مردم تبریز نطقى در پارلمان ایراد كرد و از ظهور ارتجاع در تبریز و رشت و خرابى اوضاع و نقض شدید قوانین شكایت نموده از جمله از كارهاى حكومتهاى نظامى هم شكوه كرده و بالاخره متذكر شد كه باید حكومتهاى نظامى ملغى شود. بر اثر این خطابه سید حسن مدرس نطقى در چگونگى مجلس چهارم و خدمات آن بیان نموده و قدرت مجلس را گوشزد كرد، قضایاى تاریخى مجلس دوم را برشمرد و گفت اگر وزیر بد است باید او را تغییر داد و ضمنا اسمى از وزیر جنگ برده و گفت منافع و مضارى دارد كه منافع او اساسى و مضار او فرعى است. نطق مدرس در وزیر جنگ مطلب نیفتاد، لذا در مقام استعفا برآمد و ضمن ملاقات با محمد حسن میرزا ولیعهد استعفاى خود را از وزارت جنگ و فرماندهى قوا اعلام نمود. قواى نظامى پس از رنجش سردار سپه كه منجر به استعفاى او شده بود به تكاپو افتاده با ایراد نطق و میتینگ و رژه در خیابانها در مقام تهدید مجلس برآمدند. به دنبال استعفاى سردار سپه، حاكم نظامى هم كناره‏گیرى نمود و امنیت تهران مختل شد و بالاخره با وساطت موتمن‏الملك، سردار سپه استعفاى خود را پس گرفت و مشغول كار گردید و در مجلس وعده داد حكومت نظامى را ملغى كند و ادارات خالصجات و مالیات مستقیم را به مالیه واگذار كند. مدرس لیدر اكثریت مجلس چهارم بود و قوام‏السلطنه را مرد میدان سیاست مى‏دانست. وقتى دموكراتهاى مجلس به لیدرى سلیمان محسن بر روى مخالفت با اختیارات وزیر دارایى كابینه در مقام مخالفت با قوم برآمدند- كه منجر به كناره‏گیرى رئیس دولت شد- مدرس رئیس‏الوزرایى مشیرالدوله را پیش كشید. علت اساسى این تصمیم این بود كه مشیرالدوله در سمت رئیس‏الوزرایى ماندگار نبود چون به حیثیت خود و وجیه‏المله بودن اهمیت زیادى مى‏داد، لذا در اولین برخورد با نمایندگان صندلى صدارت را خالى مى‏كرد، از این رو، مدرس مشیرالدوله را به جاى قوام نشانید و پیش‏بینى او درست درآمد. بعد از چهار ماه مشیرالدوله از كار كنار رفت و با اصرارى كه احمدشاه از اروپا به وى نمود نپذیرفت. مدرس قوام‏السلطنه را كاندیداى نخست‏وزیرى كرد و سرانجام اكثریت مجلس به او رأى اعتماد دادند و احمدشاه نیز تلگرافى او را تأیید كرد. قوام در دوره دوم نخست‏وزیر خود دست به یك سلسله اقدامات اصلاحى زد. مهمترین كارش جلوگیرى از تندرویهاى سردار سپه وزیر جنگ بود. قانون استخدام كشورى و قانون محاكمه وزراء و قانون استخدام مستشاران امریكایى در این دوره از رئیس‏الوزرایى قوام‏السلطنه به تصویب رسید، ولى باز هم سوسیالیستها به زعامت سلیمان محسن قوام را مورد حمله قرار دادند و به جاى وى مستوفى‏الممالك را كاندیدا نمودند. مجلس با این تغییر موافقت نمود ولى مدرس با این انتخاب مخالف بود. مستوفى پس از 15 روز كابینه نیم‏بندى به مجلس معرفى كرد و پروگرام خود را در مجلس خواند. روز سیزدهم اسفند سید حسن مدرس به عنوان مخالف پشت تربیون مجلس قرار گرفته نطق تاریخى خود را ایراد كرد. مدرس گفت: البته همه آقایان مى‏دانند كه از بدو تأسیس دولت حاضره بنده و یك جماعتى از آقایان اظهار موافقت نكردیم و شاید بعضى از این مسأله ملول باشند ولى ما تا این ساعت به وظیفه وكالتى خود عمل كرده‏ایم و علت عدم موافقت این بوده است كه موافقت با شخص رئیس دولت به ملاحظه سائس بودن شخص رئیس دولت است و الا هیچ شبهه نیست كه آقاى رئیس‏الوزراى حالیه آقاى مستوفى‏الممالك از اشخاص خوب و صالح و خدمتگذار این مملكت هستند. خوبى شخص غیر از تصدیق به سائس بودن آنست، هر شخصى هر وكیلى نسبت به دولت، پارلمان نسبت به دولت، نه نسبت به دولت باید یك ماده اجتماعى داشته باشیم. در سیاست وقتى كه با یك دولتى ماده اجتماع سیاسى عملى داریم تكلیف ما است كه با او موافقت كرده و از او نگهدارى كنیم، موافقتى كه تعبیر مى‏شود به ورقه سفید و مكرر عرض كرده‏ام و از این عقیده هم منصرف نمى‏شوم كه هر دولتى كه بخواهد در مملكت كار بكند بایستى با ورقه سفید بیاید و با ورقه آبى برود. اگر كسى واقعا شخصى شد عادى در سیاست یا جاهل در سیاست یا غیرملتفت در سیاست یا شكاك در سیاست ممكن است ممتنع باشد، مثل ما كه نسبت به دولت جدید از اول ممتنع بوده‏ایم. علت هم این بوده كه بنده و عده‏اى از آقایان قبل از معرفى آقاى رئیس‏الوزراء اساس سیاستى نگذارده بودیم، به خلاف دولتهایى كه قبل از اینكه داخل این عنوان بشوند اساس سیاستى گذارده بودیم. پس قصورى متوجه ما نیست و بایستى همین قسم كرده باشیم. البته همه وكلا همین قسمند، همه خوب، همه چیز فهم هستند و على‏الخصوص اشخاصى كه تشریف دارند ولى بنده در این شهر شما و مملكت شما معتقد به سیاست هیچیك از رجال شما نیستم و هیچ رجلى را سراغ ندارم كه از خودم بالاتر باشد. مى‏شود جهل مركب باشم، مى‏شود مطابق با واقع باشد (یكى از نمایندگان: تصور مى‏رود كه قسمت اول باشد) و مقلد سیاست هیچیك از رجال نیستم و هیچ رجلى از رجال مملكت چه اروپا رفته چه نرفته را ندیده‏ام كه دماغش از دماغ خودم باشد. مى‏شود جهل مركب باشم اما انشاءالله نیستم و چون بنده در فضاى خودم جنبه موافقتى نداشتیم لذا به امتناع خود باقى ماندیم تا امروز كه پروگرام دولت مطرح است و از آقایان كه رئیس‏الوزراى حالیه با سوابقى كه دارند و با سوابق اینكه رشته سیاست در دستشان بوده است، بایستى شما را هدایت كرده باشند به اینكه موافقت ساكت و ممتنع نباشید. همان عرضى را مى‏كنم كه در اتاق تنفس كردم. در اول دوره‏اى كه ما رجالى داریم همه‏شان خوب هستند براى موقعى مناسب هستند. بعضى شمشیر برنده هستند براى موقعى، بعضى هم شمشیر مرصع هستند براى موقعى. كلام بر سر توافق سیاست است... مدرس پس از ایراد سخن مقدماتى به بحث و تشریح برنامه دولت پرداخته و ماده به ماده پروگرام دولت را مورد نقد قرار داده و نتیجه‏گیرى كرد كه تمام آنها خواب و خیالى بیش نیست. رروز بعد جلسه خصوصى مجلس براى ادامه بحث پیرامون پروگرام دولت تشكیل شد. بین مدرس و موافقین دولت مذاكرات تندى صورت گرفت كه منجر به منازعه بین عده‏اى از وكلاء شد و سرانجام دولت مستوفى‏الممالك با اكثریت ضعیفى رأى اعتقاد گرفت اما مدرس در كمین نشسته بود تا تیر خلاص را به مغز دولت بزند. روز نوزدهم خرداد 1302 مدرس تیر خلاص خود را رها كرد و دولت را درباره سیاست خارجى استیضاح كرد. فروغى وزیر امور خارجه درباره سیاست خارجى توضیحاتى داد و مستوفى هم نطق تندى ایراد نموده، در پایان سخنان خود گفت: «وضعیات این مملكت یك اشخاصى را مى‏خواهد كه وقتى داخل در كار مى‏شوند یك آجیلهایى بگیرند و یك آجیلهایى پخش كنند، بنده نه اهل گرفتن هستم و نه اهل دادن نه مى‏گیرم و نه مى‏توانم بدهم و اصرارى هم به ماندن ندارم و این ایام غیبت مجلس را هم كه شاید در پیش بعضى یكى از ایام بره‏كشى فرض شود براى اشخاصى كه اشتها دارند مى‏گذارم من كه اشتها ندارم معده من خراب است از اینجا مرخص مى‏شوم.» مستوفى پس از ایراد نطق تند خود از ریاست دولت كناره‏گیرى نمود و مجلس میرزا حسن خان مشیرالدوله را بر صندلى صدارت نشانید. انتخابات دوره پنجم مجلس شوراى ملى در دوره مشیرالدوله آغاز و در ریاست دولت سردار سپه پایان پذیرفت. نظامیان در این انتخابات دست‏اندر كار بودند. در تهران انتخابات به صورت آزاد انجام گرفت و در نتیجه مصدق‏السلطنه، سید حسن مدرس، سید حسن تقى‏زاده، مستوفى‏الممالك، مشیرالدوله، مؤتمن‏الملك، میرزا هاشم آشتیانى، میرزا حسین علاء، سلیمان محسن، سید احمد بهبهانى، قوام‏السلطنه و شیخ على مدرس به نمایندگى دوره پنجم انتخاب گردیدند. این مجلس در روز 22 بهمن ماه 1302 با نطق افتتاحیه محمد حسن میرزا ولیعهد كار خود را آغاز كرد. ولى در پشت قیافه ظاهرى مجلس صدها مطلب مكتوم وجود داشت. این مجلس مى‏بایستى در اولین جلسه رسمى خود طرح اكثریت مجلس را به تصویب برساند. طرح مزبور كه به همت حزب تجدد به لیدرى سید محمد تدین و سوسیالیستها به زعامت سلیمان محسن اسكندرى تنظیم شده بود، حاكى از تغییر رژیم بود، یعنى رژیم ایران مى‏بایستى از مشروطه سلطنتى به جمهورى تبدیل شود البته به تقلید دولت همسایه ما یعنى تركیه. مدرس با این طرح مخالفت جدى داشت و یك تنه مى‏خواست در مقابل آن ایستادگى كند و كرد. از این رو مدرس درصدد برآمد رسمیت مجلس را به عقب بیندازد و این عمل جز مخالفت با اعتبارنامه‏ها هیچ راهى نداشت. هر اعتبارنامه‏اى كه مطرح مى‏شد مدرس با مخالفت آن را به شعبه مربوطه باز مى‏گردانید حتى با اعتبارنامه مؤتمن‏الملك هم به مخالفت برخاست. غیر از هیاهو و سروصدا در پارلمان تب جمهوریت سرتاسر كشور را فرا گرفته بود. دستجات مختلف با ارسال طومار تلگرام و میتینگ خواستار حكومت جمهورى براى سردار سپه بودند. روز بیست و هفتم اسفند ماه در جلسه علنى بین طرفداران سردار سپه و مدرس مناقشات سختى درگرفت و هنگامیكه مدرس در پشت تربیون مشغول صحبت بود تدین و یاران وى به عنوان تعرض جلسه را ترك گفتند و چون مجلس از اكثریت افتاد نطق مدرس نیمه كار ماند. وى از جلسه خارج شد و در سرسرا كه نمایندگان جمع بودند، به ایراد سخن پرداخت. در این هنگام دكتر حسین احیاءالسلطنه كه از طرفداران سردار سپه بود جلو رفته سلیى محكمى‏به گوش مدرس نواخت به طورى كه عمامه از سر وى به زمین افتاد. ملك‏الشعراء بهار كه خود ناظر صحنه بوده است در این باره مى‏نویسد: اما این سیلى به قدرى پر سر و صدا بود كه به ناگاه در تمام شهر مثل زنگ ناقوس درپیچید و احساسات خفته را بیدار كرد. دكانها بسته شد، انقلاب بزرگى نمودار گردید. جمعیتى كه انبوه جمعیت جمهوریخواه نامبرده در برابر آن مثل قطره در برابر سیل خروشانى مى‏نمود، گرد آمد. این سیلى موجب شد كه فرداى آن روز جمعیتى در مسجد شاه اجتماع نموده علیه جمهورى دست به تظاهرات بزنند. روز 30 اسفند طرح قانونى تغییر رژیم مشروطه به جمهورى تقدیم مجلس شد و روز دوم فروردین جلسه علنى تشكیل گردید تا طرح مورد تصویب قرار بگیرد. در همان موقع كه جلسه تشكیل شده بود جمعیت زیادى در میدان بهارستان اجتماع نموده تظاهرات شدید خود را نسبت به مخالفت با جمهورى ابراز مى‏نمودند. به دستور سردار سپه نظامیان براى تفرقه مردم ابتدا شلیك هوایى نموده و سپس به ضرب و شتم مردم پرداختند. مؤتمن‏الملك پس از اطلاع از موضوع سردار سپه را احضار و شدیدا به وى اعتراض كرد كه چرا دستور كتك زدن مردم را داده‏اى. مؤتمن‏الملك مجلس را مى‏خواست تشكیل بدهد تا تكلیف سردار سپه را روشن كند كه با وساطت مشیرالدوله بین آن دو تفاهم ایجاد شد. سرانجام تلاش سید حسن مدرس براى برهم زدن جمهوریت به ثمر نشست و مخالفت تمام دستجات علنى و عریان شد. سردار سپه ناچار به قم عزیمت نمود و از آنها كسب تكلیف كرد و چون آنها هم مخالف بودند پس از مراجعت به تهران اعلامیه‏اى صادر كرده و متذكر شد براى احترام مقام روحانیت از فكر جمهوریت انصراف حاصل گردید. مدرس بر خلاف دوره چهارم مجلس كه لیدر اكثریت بود در این دوره لیدر اقلیت شد كه تنها وظیفه این اقلیت مبارزه با سردار سپه و جلوگیرى از اعمال خلاف قانون وى و نظامیان بود. به دنبال قتل میرزاده عشقى شاعر و مدیر روزنامه قرن بیستم و ماژور ایمیرى ویس كنسول امریكا دولت سردار سپه اعلام حكومت نظامى نمود و عده‏اى از مخالفین خود را بازداشت كرد. تنها نماینده‏اى كه با اعلام حكومت نظامى مخالفت كرد سید حسن مدرس بود در حالى كه طرفداران سردار سپه در میان نطق مدرس (پارازیت) رها مى‏كردند معذلك مدرس سخنان دلنشین و كوبنده خود را ایراد نمود ولى چون نتیجه‏اى از آن حاصل نشد دولت سردار سپه را استیضاح كرد. متن استیضاح به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم اینجانبان راجع به مواد ذیل از آقاى رئیس‏الوزراء استیضاح مى‏نماییم: 1- سوء سیاست نسبت به داخله و خارجه. 2- قیام و اقدام بر ضد قانون اساسى و حكومت مشروطه و توهین به مجلس شوراى ملى. 3- تحویل ندادن اموال مقصرین و غیره به خزانه دولت. حائرى زاده- عراقى- كازرونى- مدرس- اخگر- ملك‏الشعراء- سید حسن زعیم. شوق سوم استیضاح مربوط به تصرف و غارت جواهرات و خزانه پربار اقبال‏السلطنه ماكوئى بود. به دستور سردار سپه امیرلشكر عبدالله خان طهماسبى فرمانده لشكر آذربایجان و حاكم نظامى آن منطقه كه با اقبال‏السلطنه ماكوئى دوستى و نزدیكى داشت به ماكو رفته و پس از بازگشت اقبال‏السلطنه را با خود به تبریز آورده زندانى مى‏نماید. اقبال‏السلطنه پس از ده روز تحمل زندان فوت مى‏كند. در غیاب خان ماكو امیر طهماسبى كلیه جواهرات و خزائن گران قیمت او را كه قریب شش قرن جمع‏آورى شده بود به وسیله ایادى مطمئن خود جمع‏آورى نموده بدون كوچكترین تصرفى آنها را نزد سردار سپه مى‏فرستد و سردار نیز آنها را در خزانه شخصى خود ذخیره مى‏نماید بدون اینكه چیزى از آن را به خزانه دولت واگذار كند. منظور و مقصود مدرس بیان قتل اقبال‏السلطنه و تصرف و حیف و میل اموال او توسط سردار سپه بود. طبعا سردار سپه از عنوان ساختن چنین مطالبى وحشت داشت. سردار سپه با تمام قدرت توسط طرفداران خود از استیضاح جلوگیرى كرد گذشته از حملات شدید مطبوعات به اقلیت مخصوصا مدرس معلوم شد كه حوادث در شرف تكوین است. بامداد روز هفدهم مرداد كه دولت براى استماع استیضاح در مجلس حاضر شده بود بین سردار سپه و مدرس گفتگوى لفظى تندى بوجود آمد ولى اكثریت حاضر به تشكیل جلسه نشدند، و قرار شد استیضاح بعدازظهر صورت گیرد. هنگام مراجعت اقلیت به منازل خود، مدرس و كازرونى و حائرى زاده به شدت مضروب شدند و لذا بعدازظهر در مجلس حضور نیافتند. تنها ملك‏الشعراء از اقلیت در جلسه حضور یافته نطق كوتاهى ایراد كرد و سرانجام دول رأى اعتماد گرفت. سردار سپه در پائیز 1303 به خوزستان رفت و پس از اتمام كار شیخ خزعل به تهران بازگشت و درصدد تحكیم وضع خود برآمد. عده‏اى از یاران نزدیك سردار سپه درصدد برآمدند كه بین او و مدرس دوستى برقرار شود، سردار معظم تیمورتاش و نصرت‏الدوله فیروز و على‏اكبر داور در پیاده كردن این فكر بیش از دیگران تلاش و دوندگى كردند. سرانجام در چندین جلسه بین سردار سپه و مدرس سخنهاى رد و بدل شد و مدرس نصایحى كد و ظاهرا تمام نصایح مورد قبول واقع شد. پس از مذاكرات زیاد سردار سپه به مدرس گفت كه من از این دو برادر (احمدشاه و محمد حسن میرزا) اطمینان ندارم ممكن است خدمات مرا ضایع سازند من میل دارم مجلس به من مقام و شغل بدهد تا من بتوانم با خیال راحت اصلاحات خود را ادامه دهم و از اینجا بود كه فكر واگذارى فرماندهى كل قوا بوجود آمد و مدرس در این واگذارى نقشى سازنده و اساسى داشت و به اقلیت توصیه كرد كه به آن رأى بدهند. تصویب قانون نظام اجبارى كه ابتدا با مخالفت مدرس در كمیسیون مدفون شده بود پس از توسل سردار سپه به او و حضور در منزل مدرس سرانجام با حمایت لیدر اقلیت به تصویب رسید. در اواسط مرداد ماه 1304 سردار سپه دو پست كابینه را در اختیار مدرس قرار داد تا هركسى را كه مى‏خواهد به عنوان وزیر معرفى كند. در این توافق دو وزارتخانه داخله و مالیه در اختیار مدرس قرار گرفت و او نیز دو تن از دوستان خود را معرفى كرد. در اثر این معرفى شكرالله خان قوام‏الدوله به وزارت داخله و فیروز میرزا نصرت‏الدوله به وزارت مالیه تعیین شدند. بالاخره در روز نهم آبان ماه 1304 طرح نمایندگان مجلس مبنى بر خلع قاجاریه و واگذارى حكومت موقتى به رضاخان سردار سپه و تشكیل مجلس مؤسسان براى اصلاح بعضى از اصول متمم قانون اساسى مطرح شد. مخالفین كه در رأس آنها سید حسن مدرس بود نتوانستند كارى از پیش ببرند و بالاخره سردار سپه به پادشاهى رسید. پس از تاجگذارى رضاشاه انتخابات دوره ششم آغاز شد و مدرس وكیل چهارم تهران شد. مدرس در این مجلس با چندین اعتبارنامه به مخالفت برخاست و حرفهایى در مورد دخالت در انتخابات از طرف نظامیان ایراد كرد. روز هفتم آبان ماه 1305 در تهران واقعه‏اى بوقوع پیوست كه تمام مسائل سیاسى روز را تحت‏الشعاع قرار داد و براى عده‏اى كه در گود سیاست بودند اولین زنگ خطر شد. در آن ایام رضاشاه در املاك اختصاصى مازندران گردش مى‏كرد. بامداد آن روز هنگامى كه مدرس طبق معمول براى درس گفتن به مسجد سپهسالار مى‏رود در كوچه سردارى غفلتا مورد حمله چند نفر قرار مى‏گیرد و چندین تیر به سوى او شلیك مى‏شود. در اثر شلیك گلوله بازوى چپ وى به شدت مجروح و یك گلوله هم به دست راست اصابت مى‏كند. صاربین پس از اجراى مأموریت فرار مى‏كنند. مدرس ابتدا به مریضخانه نظمیه انتقال مى‏یابد، ولى پس از اطلاع جامعه روحانیت عده‏اى به زعامت حاج امام جمعه خویى در بیمارستان حضور یافته او را به بیمارستان احمدى انتقال دادند. سوءقصد به مدرس در تمام ایران منتشر شده و رضاشاه تلگرافى از او احوالپرسى كرد؛ ولى مدرس پاسخ داده بود (به كورى چشم دشمنان هنوز مدرس زنده است). مجلس شوراى ملى براى رسیدگى به حادثه ابتدا جلسه خصوصى تشكیل داد. بیش از هر كسى سید احمد بهبهانى داد سخن داد و دولت را مورد مؤاخذه قرار داد. وثوق‏الدوله وزیر عدلیه وعده تعقیب به مجلس داد، و على‏اكبر داور نطق مهمى ایراد كرد، ولى تمام این سروصداها بى‏نتیجه ماند و همه مى‏دانستند این سوءقصد توسط عوامل و مأمورین نظمیه انجام گرفته است. مدرس پس از چند ماه بهبودى حاصل كرده در مجلس حضور یافت و مانند گذشته نظریات خود را در تمام موارد ابراز مى‏كرد. دوره ششم مجلس پایان یافت و در دوره هفتم مدرسه به مجلس راه نیافت. در آن ایام سمت وى نیابت تولیت مدرسه سپهسالار بود و همه روزه براى تدریس و اداره امور مدرسه حضور مى‏یافت. روز 16 مهر ماه 1307 سرشب سرتیپ محمد درگاهى رئیس نظمیه به اتفاق سرهنگ رادسر رئیس پلیس و سرهنگ راسخ رئیس زندان و عده كثیر مأمور به خانه وى رفته او را دستگیر نمایند. ابتدا درگاهى در مقام توهین به وى برآمده ولى مدرس جوابهاى دندان‏شكنى به او مى‏دهد و سرانجام زد و خوردى بین آن دو به وقوع مى‏پیوندد. درگاهى به كمك همراهان خود مدرس را دستگیر نموده كشاكشان به خارج خانه برده سوار اتومبیلى نموده از تهران خارج مى‏سازند و پس از چند روز طى طریق در شهر خواف واقع در سر حد ایران و افغان او را در شرایط بسیار نامساعدى زندانى مى‏نمایند. مدرس قریب 9 سال در زندان خواف به سر برد تا اینكه در 1316 دستور قتل وى صادر شد. در 22 آبان ماه او را از زندان خواف به زندان كاشمر انتقال دادند و در روز 10 آبان ماه در زندان شهربانى كاشمر او را به وضع دلخراشى به قتل رسانیدند. ابتدا به او سم داده مى‏شود و چون اثر سم سریع نبود مأمورین او را خفه مى‏نمایند. چگونگى قتل سید حسن مدرس بعد از شهریور 1320 در دادگسترى مطرح گردید و كیفر خواست مشروح دادستان براى آگاهى خوانندگان در ذیل درج مى‏گردد. رحمت‏الله علیه. متن ادعانامه دادستان دیوان كیفر ریاست دادگاههاى دیوان كیفر: كاركنان دولت رسدبان 3 محمود مستوفیان پسر مصطفى چهل و هفت ساله داراى عیال و اولاد مسلمان تبعه ایران، رئیس پیشین شهربانى كاشمر اهل و ساكن مشهد و حبیب‏الله خلجى پسر عزیزالله شصت و پنج ساله داراى زن و فرزند مسلمان تبعه ایران اهل تهران، ساكن ملایر سرپاسپان یك مأمور پیشین شهربانى كاشمر به معاونت یاور محمد كاظم جهانسوزى پسر محمد حسین پنجاه و نه ساله، داراى عیال و اولاد مسلمان تبعه ایران اهل و ساكن تهران بخش 9 عودلاجان كوچه آبشار رئیس پیشین پلیس شهربانى مشهد و پاسیار منصور وقار پسر مصطفى چهل و پنج ساله، داراى عیال و اولاد مسلمان تبعه ایران اهل و ساكن تهران ولى‏آباد و ركن‏الدین مختار فرزند كریم داراى زن و فرزند، تبعه ایران ساكن تهران خیابان بوعلى پنجاه ساله رئیس پیشین اداره كل شهربانى كه همگى به دستور دادستان دیوان كیفر زندانى هستند در شب دهم آذر ماه 1316 در كاشمر مرتكب قتل مرحوم سید حسن مدرس شده‏اند. شرح قضیه و دلایل آن طبق رسیدگى‏هائیكه به عمل آمده این است كه مرحوم سید حسن مدرس را كه از 1307 تحت نظر شهربانى و لشكر شرق در شهر «خواف» تبعید بوده در آبان ماه 1316 شهربانى از لشكر تحویل و به كاشمر انتقال مى‏دهد. بدین ترتیب كه در 4 آبان ماه 1316 پاسیار نوائى رئیس شهربانى خراسان طى شماره 8034 به اداره كل شهربانى تلگراف مى‏كند. «از ستاد لشكر شرق طى 2559 مى‏نویسد: حسب‏الامر جهان مطاع اعلیحضرت همایون شاهنشاهى مقرر گردید سید حسن مدرس به كلى تحویل مأمورین شهربانى شود و مأمورین لشكر مراجعت نمایند. لذا به شهربانى زود دستور داده شد دقیقا در مراقبت مشارالیه دقت نمایند. اداره كل شهربانى در جواب تلگراف نامبرده، دستور داده كه كاملا مدرس مراقبت شود كه با خارج مكاتبه ننموده و هیچكس هم او را ملاقات نكند. پاسیار نوائى در پاسخ این دستور گزارش تلگرافى زیر را داده است. چون خواف منطقه سرحد افغانستان و محل ساكنى نیست غالبا مورد تاخت و تاز اشرار مى‏باشد با برداشتن ساخلو كه بیست سرباز یكنفر گروهبان و استوار یك نفر مسؤول مراقبت زندان بوده‏اند و قلت مأمورین شهربانى كه كلیه سیزده نفر و انتظامات شهر را هم عهده‏دار مى‏باشند در عین حال كه زندانى مزبور پیرمرد فرسوده و قابل فرار كردن نیست نگاهدارى او را در آنجا مقتضى نمى‏دانم؛ زیرا ممكن است اشرار افغانى روى سیاست عقیده مذهبى وى را بربایند چنانچه اجازه فرمایند به طبس یا كاشمر اعزام در آنجا نگاهدارى شود و یا اینكه اقلا ده نفر پاسبان و یك نفر سرپاسبان به مأمورین خواف اضافه گردد. اداره كل شهربانى به شهربانى مشهد این طور جواب داده وقتى شهربانى آنجا نتواند یك نفر پیرمرد فرسوده را مراقبت كند كار دیگرى از او ساخته نیست مشارالیه را تحت مراقبت یك نفر پایور لایق و دو سرپاسبان با اتومبیل دربست فعلا به كاشمر انتقال داده و در شهربانى آنجا منفردا تحت مواظبت كامل زندانى شود و به هیچ وجه نباید او را كسى ملاقات یا مكاتبه بنماید، رئیس شهربانى آنجا مسؤول نگاهدارى او خواهد بود. به موجب دستور بالا مرحوم مدرس به كاشمر منتقل شده و گزارش آن را نوائى طى 16/8/29 -9124 اینطور داده: «به وسیله ریئس شهربانى كاشمر رسدبان 2 اقتدارى كه به مشهد احضار و معاونت مى‏نمود به كاشمر انتقال و طبق دستورات زندانى». به طورى كه نوائى در بازجویى اظهار داشته چون قبلا دو مرتبه راجع به كشتن مدرس به او دستور داده‏اند و مشارالیه حاضر به انجام این قتل نبوده، وى را به تهران احضار و در 30 آبان به تهران حركت نموده و پاسیار منصور وقار به جاى وى به ریاست شهربانى خراسان منصوب و در اوایل آذر به مشهد وارد مى‏شود. مطابق حكایت پرونده سرپاس مختار دستور قتل مدرس را به وقار داده، ولى وقار در بازجویى اظهار مى‏داد كه موقع حركت به خراسان سرپاس مختار پاكت سربسته و لاك شده به او داده و اظهار داشته آن پاكت را در مشهد به یاور جهانسوزى بدهد كه مأموریتى دارد باید انجام دهد و به او بگوید یا به این مأموریت و یا به تهران حركت كند. مشارالیه نیز در مشهد آن پاكت را به یاور جهانسوزى داده و امر رئیس كل شهربانى را به او ابلاغ كرده و نامبرده پاكت را در اطاق وى باز كرده و خوانده و آن را پاره كرده و در بخارى ریخته و گفت باید به اتفاق حبیب خلج به مأموریت جنوب خراسان براى بازرسى برود او هم براى وى حاكم صادر نموده و عزیمت كرده است. خلاصه وقار پس از ورود به مشهد جهانسوزى و حبیب‏الله خلج معروف به شمر و میرغضب را ظاهرا به عنوان مأموریت بازرسى جنوب خراسان و باطنا براى قتل مدرس به كاشمر مى‏فرستند و مشارالیه عصر ششم آذر وارد كاشمر مى‏شوند و چون اقتدارى رئیس شهربانى كاشمر حاضر به انجام قتل مدرس را از كاشمر خارج و تحویل محمود مستوفیان داده و مشارالیه به كفالت شهربانى كاشمر در ازاء انجام این مأموریت ابقاء مى‏شود. مستوفیان در هفتم آذر شرح پائین را به سرپاسبان یكم شجاعى نوشته: «در این موقع جناب آقاى یاور تشریف فرماى كاشمر گردیده‏اند دستور فرموده‏اند كه شما به اضافه كارهاى ادارى كه دارید بایستى لازمه مراقبت را در حفاظت از شخصى كه آقاى غلامرضا نخعى بازرس به شما معرفى نماید، بنمایید از اینكه احدى را و خودتان حق مراوده و ملاقات و مكاتبه با او ندارد و همچنین شخص مزبور با اشخاص حتى پاسبانهایى كه براى مراقبت او گماشته مى‏شود به هیچگونه حق مذاكره و ملاقات با او و پیغام او را با كسى ندارد به این معنى احدى نبایستى مستحضر شود، كه چه شخصى در آن منزل و پاسبانها و شما با من براى چه امرى در این جا هستید و همین طور بایستى فوق‏العاده دقت شود از ابنیه آنجا كه كسى از روى بام و دیوار بالا نیابد كه مستحضر شود چه كسى در اینجا است باز هم تأكید مى‏شود كه از هر جهت مراقبت را مرئى و اقلا تا صبح مدت 24 ساعت چندین مرتبه به طوریكه از ایاب و ذهاب شما مستحضر نشود محل و شخص مزبور را وارسى و عملیات پاسبانان هم بایستى تحت نظر كه مخالف دستور فوق نباشد تذكر داده مى‏شود كه كوچكترین غفلتى با مسامحه در انجام دستور فوق بشود شخص شما مسؤول و به طورى كه فرموده‏اند مجازات اعدام است فى‏الحال كاملا شخص و محل مزبور را وارسى كه مخالف مقررات زندانیان نباشد. مستوفیان پس از قبول این مأموریت شروع به تهیه مقدمات نموده كه وانمود كند مرحوم مدرس مریض است و طى (16/9/511)6 بر خلاف واقع به شهربانى مشهد تلگراف نموده (سید حسن مدرس از موقع ورود مختصر كسالت، دو روز است مرض او شدت) در صورتیكه مدرس طبق گزارش شماره 16/8/23 -474 اقتدارى در 22 آبان وارد كاشمر شده، كسالت نداشته و گزارش تحویل اقتدارى بوده و چنانچه كسالتى داشته و كسالت او تشدید یافته بود، بایستى اقتدارى چنین تلگرافى كرده باشد نه مستوفیان. جهانسوزى پس از خارج نمودن اقتدارى و غلامرضا نخعى از كاشمر در 16/9/7 به ترتیب حركت كرده و در ساعت یازده و نیم روز 16/9/9 به كاشمر مراجعت نموده و ترتیب قتل مدرس را مى‏دهد. بدین شرح كه على ذوالفقارى پاسبان را كه یكى از مأمورین مراقبت مرحوم مدرس بوده از منزل مسكونى مدرس به وسیله مستوفیان احضار و دستور مى‏دهد كه از آن منزل خارج شود و شب دهم آذر كه موعد قتل مدرس بود، ابراهیم ابراهیمى پاسبان را نیز كه مراقب دیگر مرحوم مدرس بود مستوفیان خواستند به عنوان اینكه جهانسوزى او را مى‏خواهد مشارالیه مى‏فرستد، در صورتى كه طبق اظهارات ابراهیم جهانسوزى به او كارى نداشتند و مى‏خواستند مشارالیه در منزل مسكونى مرحوم مدرس نباشد. ابراهیم ابراهیمى جریان مذاكرات خود را با جهانسوزى و وضعیت منزل مرحوم مدرس را در صفحات 66 به بعد چنین گفته: یك شب موقع اذان مغرب من در خانه بودم و آقا هم بود محمد فراموش‏كار گفت مى‏روم شام مى‏خورم و برمى‏گردم او كه رفت دیدم در مى‏زنند رفتم در را باز كردم... محمود خان پابرهنه... آمد تو و گفت امروز كسى اینجا آمده و كاغذى چیزى آورده، گفتم: خیر. گفت: بیا برو به شهربانى یاور با تو كار دارد. خودش آنجا ماند من آمدم اداره شهربانى یاور توى اطاق صاحب منصب كشیك بود به ایشان پیغام دادم كه ابراهیم را كه خواسته بودید حاضر است. گفته بودند باشد، بنده نشستم تقریبا دو ساعتى طول كشید من را خواست توى اطاق به من نگاه كرد و گفت اسمت چیست، اهل كجاى و كجا مى‏نشینى و چند سال است باغبان هستى به ایشان جواب دادم. فرمود برو بیرون باش آمدم. باز مدتى نشستم پیغام دادم كه اگر كارى چیزى ندارید من بروم، جواب داده بوده كه بگویید برو و بنده آمدم بیرون و رفتم منزل وقتى رفتم دیدم لاى در باز است و رئیس شهربانى پشت در ایستاده و منتظر من است، من كه وارد شدم آمد بیرون و گفت بروید توى اطاق خودتان و بسراغ آقا هم نروید. محمد فراموش كار آمد، تفصیل را به او هم گفته بودم تا تقریبا نصف شب بود دیدم در مى‏زنند در را باز كردم دیدم سید موسى خان شجاعى سرپاسبان شهربانى است آمد پرسید كه آقا كجاست؟ گفتم توى اطاق خودش است... گفت بیایید برویم جاى آقا... بنده و فراموش كار به اتفاق شجاعى رفتیم اطاق آقا صدا زدم، آقا را دیدم جواب نمى‏دهد، شجاعى به من گفت برو بیدارش كن رفتم و صدا زدم، دیدم جواب نمى‏دهد شجاعى گفت تكانش بده، تكانش دادم دیدم جواب نمى‏دهد، عبا روى صورتش بود، عبا را بلند كردم و دست گذاشتم به صورتش دیدم مرده است و شال و عمامه‏اش هم كه همیشه سرش بود باز شده و پهلوى سرش افتاده بود، شجاعى رفت و 20 دقیقه طول كشید دیدم رئیس شهربانى آمد و رفت توى اطاق آقا و نگاه كرد و گفت برو تابوت بیاور. خلاصه از اظهارت ابراهیم و سایر محتویات پرونده معلوم مى‏شود كه مستوفیان ابراهیم را به بهانه اینكه یاور جهانسوزى با او كار دارد از خانه مرحوم مدرس خارج كرده و حبیب‏الله خلج نیز بعد به منزل مرحوم مدرس رفته و با مستوفیان مرحوم مدرس را كشته‏اند كه اظهارات ذبیح‏الله مهاجرانى در صفحات 10 و 20 جهت توضیح و تكمیل جریان قتل عیان نقل مى‏شود. آقاى یاور جهانسوزى كه در زندان مركزى با من در یك اطاق سكوت داشت... راجع به كشتن مرحوم مدرس كه تفصیل را از او پرسیدم اظهار كرد كه: سرهنگ وقار رئیس شهربانى مشهد... او را مأمور كشتن مرحوم مدرس كرده‏اند، زیربار نرفته و گفته‏اند به كاشمر برود و در آنجا باشد ولى شخص دیگرى را براى این كار خواهند فرستاد و حبیب‏الله خلج را با او فرستاند و شخص نامبرده با یكنفر دیگر (طبق اظهارات جهانسوزى در نزد پاسیار نوائى منظور مستوفیان بوده) سید را خفه كرده‏اند. به دلایل پایین قتل مرحوم سید حسن به وسیله اشخاص نامبرده فوق ثابت و مسلم است: 1- اظهارات عشرت خاتم اقتدارى در صفحات 33 به بعد كه گفته است: در سال 1316 مرحوم اقتدارى شوهرم كه رئیس شهربانى كاشمر بود به مشهد حركت كرد بنده هم با او به مشهد رفتم: سرهنگ نوائى ایشان را مأمور كرده كه برود به خواف و مرحوم مدرس را از خواف به كاشمر بیاورد. بنده از آنجا رفتم به كاشمر و مرحوم اقتدارى... به خواف رفت. تقریبا ساعت ده و یازده بود كه مرحوم اقتدارى آمدند، مرحوم مدرس هم با ایشان با یك نفر مأمور... وارد شد به منزل مرحوم مدرس... در منزل ما بود... مرحوم اقتدارى نزدیك شهربانى یك خانه اجاره كرده و مرحوم مدرس را بردند در آن خانه... دو روز بعد... مرحوم اقتدارى آمد منزل دیدم اوقاتش خیلى تلخ است و گرفته است گفتم چه خبرى است. ابتدا چیزى نگفت چون خیلى اصرار كردم اظهار كرد كه یك دستوراتى راجع به این سید بیچاره و از بین بردن او رسیده است كه نمى‏دانم چه كنم من گفتم ممكن است استعفا بدهید و مى‏گفت اگر من این كار را بكنم جواب خدا را چه بدهم و اگر نكنم از دست این شیرهاى درنده چه كنم؟ كه خودم را ممكن است از بین ببرند، من گفتم ممكن است استعفا بدهید گفت همین خیال را دارم و استعفا داد این استعفا در زمان سرهنگ وقار رئیس شهربانى خراسان بود استعفاى او قبول شد و دستور دادند كه شهربانى تحویل محمود مستوفیان بدهد ایشان شهربانى را تحویل داد به مستوفیان و لى چون دستورى راجع به تحویل مدرس نرسیده بود از تحویل دادن او خوددارى كرد و مستوفیان همه همیشه اصرار مى‏كرد كه مدرس را تحویل بگیرد. در این بین یاور جهانسوزى آمد به كاشمر به اتفاق حبیب‏الله خلج پاسبان كه مأمور مشهد بود و جهانسوزى آمد به منزل مرحوم اقتدارى گفت كه اقتدارى چرا معطلى و چرا حركت نمى‏كنى، مرحوم اقتدارى گفت: معطلى من راجع به این حبسى است كه او را چه كنم، گفت او را هم باید تحویل محمودخان مستوفیان بدهید و ایشان هم مدرس را تحویل مستوفیان داد و فرداى آن روز حركت كردیم مشهد و همان روزى كه جهانسوزى آمد و این صحبت‏ها را با اقتدارى كرد، گفت كه من مى‏روم یك روز مأموریتى دارم انجام مى‏دهم و برمى‏گردم شما نباید اینجا باشید بعد از دو روز گویا روز سوم بود، یك روز اقتدارى به من گفت دیدى خدا با ما بود كه این كار را نكردیم، گفتم چه شده است، گفت: همان شب كه ما حركت كردیم جهانسوزى از مأموریت به كاشمر برمى‏گردد و با حبیب‏الله خلج و محمود مستوفیان مشروب زیادى مى‏خورند و مى‏روند با مدرس، سماورى آتش مى‏كنند و چاى مى‏خورند و در اول چاى را مرحوم مدرس مى‏ریزد براى آنها دفعه دوم محمود مستوفیان مى‏گوید اجازه بدهید من چاى بریزم اجازه مى‏دهند چاى مى‏ریزد و دواى سمى را... در استكان مدرس مى‏ریزد و چاى را مى‏خورند چون مدتى مى‏گذرد و مى‏بینند اثرى نبخشید جهانسوزى برمى‏خیزد و اشاره به مستوفیان مى‏كند و از اطاق بیرون مى‏رود، مستوفیان هم عمامه سید را كه سرش بوده برداشته و مى‏كند توى دهانش تا خفه مى‏شود و همان شبانه هم مى‏برند دفن مى‏كنند. دستورى كه براى از بین بردن مدرس از تهران آمده بود تلگراف رمز بوده... به امضاى سرهنگ وقار... مرحوم اقتدارى آن تلگراف را كه رمز بود با كشف آن كه در خارج كشف كرده بود به من نشان داد، نوشته بود باید به طورى كه هیچكس حتى قراول درب اطاق مدرس هم نفهمد، با استر كنى او را از بین ببرید. در جواب بازپرس كه سئوال كرده است «مدرس را كه از خواف آوردند حالش چه طور بود» گفته است «سالم بود... مریض نبود» مرحوم اقتدارى از مشهد به شهربانى همدان منتقل شدند و پس از بیست روز از ورود به همدان مریض شد... بر اثر دواى عوضى كه داده بودند مرحوم شد. 2- اظهارات على ذوالفقارى پاسبان در صفحات 50 به بعد كه گفته: همان روزى كه شب آن، مدرس فوت كرد ابراهیم پاسبان... آمد آنجا من را صدا كرد، گفت رختخواب مرا بردار برو رئیس تو را مى‏خواهد، گفتم چشم بنده هم رختخواب را برداشتم بردم. رفتم پیش رئیس... محمودخان معروف به پابرهنه رئیس فرمود برو منزل راحت كن، من هم رفتم تا شب فرستادند عقب من و شب آن روز آقا شام را كه درست كرد من را صدا، گفت: بیا بنشین شام بخور من رفتم نشستم شام خوردم آقا فرمود كربلایى على فردا صبح ترا عوض مى‏كنند ولى شب باز ترا مى‏آورند، گفتم: آقا براى چه لابد بد آدمى هستم، فرمودند خوب آدمى هستى ولى عوضت مى‏كند... شب تقریبا ساعت 9 بود در منزل نشسته و شام مى‏خوردیم، دیدم در زدند، گفتم كیست، دیدم ابراهیم است، مى‏گوید بیا ریئس ترا مى‏خواهد من رفتم اداره شهربانى دیدم محمود مستوفیان رئیس شهربانى دارد قدم مى‏زنند، گفت بیا برو منزل كربلایى اسمعیل (مقصود همان منزل مدرس بود.) بنده رفتم آنجا دیدم ابراهیم و محمود فراموش كار آنجا هستند رئیس هم آمد آنجا وقتى من وارد شدم دیدم آقا مرده است و رو به قبله است به محمد گفتم چه شده گفت سكته كرده است. گفتم: صبح كه من رفتم حالش خوب بود و با من صحبت مى‏كرد، گفت دیگر مى‏گویند سكته كرده است... فقط دیدم كه لب زیرش را با دندان گرفته بود... در جواب بازپرس كه سؤال كرده (تا آنروزى كه شما نزد مدرس بودید كسالت و مرضى نداشت) خیر ابدا مرضى نداشت، سلامت بود ماه رمضان بود روزه مى‏گرفت و حالش خوب بود. اظهارات محمود فراموشكار در صفحات 76 به بعد كه قسمت‏هاى موثر آن عینا نقل مى‏شود. نزدیك افطار بود چون به رئیس گفته بودم كه موقع افطار و سحر باید بروم و اجازه داده بود، رفتم منزل تقریبا ساعت چهار از شب گذشته بود، برگشتم آمدم آنجا از ابراهیم یا كربلائى على پرسیدم كه كسى اینجا نیامد گفت رئیس با حبیب‏الله خان شمر با سید موسى خان شجاعى آمدند اینجا و رفته‏اند توى اطاق آقاى مدرس و من را هم گفته‏اند در خانه باش، رفته‏اند نیم ساعت هم معطل شده و برگشته و رفته‏اند... تقریبا دو ساعت گذشت در زدند رفتیم در را باز كردیم دیدیم رئیس شهربانى تنها بود، آمد تو و گفت بیاید برویم اطاق آقا با آقا كار دارم بنده و رفیقم و رئیس رفتیم اطاق آقا، دیدیم آقا خوابیده روى تختخواب و لحاف رویش هست نمى‏دانم عبا هم روى خودش بود یا نه. محمود خان مستوفیان گفت آقا را صدا بزنید هر چه صدا كردیم جواب نداد، بعد گفتم آقا كه جواب نمى‏دهد مستوفیان گفت آقا سكته كرده است و نباید هیچكس بفهمد و اگر به كسى بگویید كه آقاى مدرس مرده، زبانتان را مى‏برم. بعد به بنده گفت برو به جناب یاور رئیس پلیس كه منزل من هستند بگو آقاى مدرس سكته كرده است، چه دستورى مى‏فرمایید، بنده هم آمدم خانه رئیس به جناب یاور كه اسمش یادم نیست گفتم، رئیس شهربانى عرض كردند كه آقاى مدرس فوت كرده‏اند، چه دستور مى‏فرمایید، فرمودند به مستوفیان بگو كه شبانه به طورى كه كسى نفهمد غسل بدهید و دفن بكنید، بنده برگشتم دیدم ابراهیم تابوت آورده كربلایى على هم آنجا است... محمود خان خودش چراغ انگلیسى را برداشت دست گرفت، حركت كردیم، رفتم به غسالخانه... به بنده گفت شما آقا را كشتید من عرض كردم شما كه مى‏دانید من آدم‏كش نیستم و من رفته بودم شام خوردن سفارش مى‏كرد كه به كسى نگویید كه آقا مرده و نگویید كه رئیس آمده آنجا نیم ساعت مانده و رفته است كه اگر بگویید زبانتان را مى‏برم... اقتدار نظام را مجبورا فورى حركت دادند از كاشمر وقتى كه یاور آمد و یك نفر از پاسبانها را هم مأمور كرده بود كه اقتدار نظام را فورا حركت بدهید... آن روز مرحوم مدرس... روزه داشت فرمودند مى‏خواهم كته درست كنم. 4- اظهارات ابراهیم ابراهیمى پاسبان در صفحات 66 به بعد كه قسمتى از آن قبلا ضمن توضیح جریان قتل مذكور افتاد و قسمت‏هاى مؤثر دیگر آن هم ذیلا نقل مى‏شود. در خانه دومى غیر از من و كربلایى على و محمد فراموشكار و آقا دیگر كسى نبود... رئیس شهربانى محمود خان پابرهنه بود. در آن موقع یك یاورى از مشهد آمده بود با یك آجودان.. اسم آن آجودان حبیب‏الله بود آمدند كاشمر یك مأمور تامینات با آقاى مدرس از خواف آمده و در كاشمر بود... یاور كه آمده غلامرضا مأمور تامینات را خواسته و گفته بود باید بروى به كناپاد یا به خواف و او را حركت داد از كاشمر رفت... یك شب موقع اذان مغرب من در خانه بودم و آقا هم بود، محمد فراموشكار گفت من مى‏روم شام مى‏خورم و برمى‏گردم او كه رفت دیدم در مى‏زنند. (جریان آمدن مستوفیان تا فوت مرحوم مدرس در صفحه‏ى 5 ادعانامه قبلا مذكور افتاد.) رئیس شهربانى آمد و رفت توى اطاق آقا و نگاه كرد و گفت برو تابوت بیاور... وقتى رفتیم غسال‏خانه میرزا كریم آقا را شست و ما سه نفر هم ایستاده بودیم. محمود خان قدم مى‏زد و رو كرد به ما و خندید و گفت پدر سوخته‏ها آقا را كشتند... موقع اذان پیش از این كه رئیس شهربانى بیاید من پیش آقا بودم و موقع افطار بود كه چاى مى‏خورد شامش هم سربار بود. بعد از اینكه رئیس آمد دیگر من آقا را ندیدم حالش خوب بود چاى مى‏خورد... چاى را خودش درست كرده بود... در آن روز روزه بود... كسالت نداشت بعد از این كه غلامرضاخان از آنجا رفت غصه مى‏خورد كه غلامرضا خان خوب آدمى بود كه از اینجا رفت. ... همان موقعى كه یاور آمد اقتدار نظام آنجا بود... بعد فورى محمود خان آمد به اقتدار نظام گفت یاور گفته الان باید حركت كنى هر چه خودش و خانمش گفتند كه فردا حركت كنیم گفت نمى‏شود باید الان حركت كنید همان روز اسبابش را بستند... 5- اظهارات محمد رفیع نوائى رئیس اسبق شهربانى مشهد در صفحات 3 به بعد كه قسمت‏هاى مؤثر آن عینا نقل مى‏شود: درست در خاطر ندارم كه در 1306 بوده است یا 1307 مأمورى از تهران آمد به مشهد، ابلاغ كرد كه بایستى مأمور بفرستید به خواف محرمانه مدرس را مسموم نماید به مأمور گفته شد مراجعت كن اقدام مى‏كنم و نتیجه را به عرض مى‏رسانم مأمور مراجعت كرد به مركز جواب دادم چون بیست و پنج نفر نظامى هم در نگاهدارى مشارالیه شركت دارند این عمل به طوریكه كسى نفهمد غیرمقدور است. مأمور محمد حسن خان سردارى... رئیس شهربانى هم سرتیپ محمد خان درگاهى بود. در زمستان 1315 آمدم به مركز پس از خاتمه مرخصى موقعى كه مى‏خواستم بروم مشهد رئیس شهربانى وقت را كه مختار باشد ملاقات، اجازه حركت خواستن فرمودند شاه مایل است كه مدرس از بین برود. این مأموریت را به طور یكسره شما انجام بدهید، جواب دادم چون این امر بر خلاف قانون است بهتر این است محرمانه كتبا مرقوم بفرمایید، جواب فرمودند: این نوع مسائل كتبى نمى‏شود شفاهى است، من هم از روى ادب عرض كردم من حرفى ندارم كه فرمایشات تیمسار را اطاعت كنم ولى آن مأمورى كه بایستى این عمل را انجام بدهد قطعا از من نوشته كتبى مى‏خواهد دیگر ساكت شد چیزى نگفت و من هم خداحافظى كرده و رفتم خراسان. در این بین شنیده شد كه آن بیست و پنج نفر نظامى را از آنجا برداشته بنده از وحشت اینكه مبادا مجددا امرى برسد و من عذرى نداشته باشم پیشنهاد كردم كه مدرس را به كاشمر انتقال بدهند اول نسبت به بنده متغیر شدند كه یك پیرمرد ضعیفى را چطور نمى‏توانید نگاهدارید و بعد اجازه دادند منتقل به كاشمر شود. وقتى كه حسن رادسر (سردارى) آمد به مشهد با همان ترتیبى كه عرض كردم او را مراجعت دادم براى اینكه فورمالیته به عمل آمده باشد كه بعدا خودم گیر نباشم اسدالله خان رئیس تامینات خودم را كه آن روز مورد اطمینان من بود با دستور اینكه برود به خواف و مراجعت كند و گزارش بدهد كه با بودن نظامیها غیرمقدور است روانه كردم در مراجعت هم همانطور گزارش داد كه به مركز عرض شد اسدالله خان نام فامیلش سردارى است. در صفحات 122 جریان ملاقات خود را در بهدارى شهربانى و در زندان با جهانسوزى اینطور بیان نموده. رفتم بهدارى جهانسوزى آمد پس از سلام و تعارف، اظهار كرد كه من خواستم از شما مشورت كنم كه تكلیف من چیست من جواب گفتم نمى‏دانم موضوع چیست و تو تا چه حدى مداخله داشتى تا به تو كمك فكرى بكنم بنا كرد قسم خوردن كه من نه مدرس را دیده‏ام و نه با او كارى كردم، فقط یك امرى را از طرف رئیس شهربانى خراسان به رئیس شهربانى كاشمر ابلاغ كردم حرف ما كه به اینجا رسید یك نفر صاحب منصب وارد اطاق شد و حرف ما قطع شد. موقع خارج شدن جهانسوزى اظهار كرد كه سرهنگ وقار (در آن موقع پاسیار وقار رئیس زندان مركزى بوده) آمده بود اینجا من از او خواهش كردم كه مرا به كریدور یك منتقل كند امروز به آنجا خواهم آمد و خدمت شما خواهم رسید... گویا همان روز او را به كریدور یك منتقل نمودند دو روز بعد از ورودش آمد به اطاق من گفتم حالا خوب است تفصیل را بگویید... تفصیل را این طور بیان كرد. پس از اینكه شما از مشهد به تهران رفتید و سرهنگ وقار آمد به مشهد به من امر كرد بایستى بروى و این عمل را خاتمه بدهى من جواب گفتم كه قلب من ضعیف است، من نمى‏توانم این كار را بكنم سرهنگ وقار گفت تو كار نداشته باش حبیب با تو مى‏آید تو امر مرا به رئیس شهربانى ابلاغ كن او خودش انجام خواهد داد من هم بنام تفتیش شهرهاى جنوبى خراسان رفتم امر سرهنگ رئیس شهربانى را ابلاغ كردم خودم هم منزل رئیس شهربانى منزل كردم شب به من راپورت دادند كه مدرس را دفن كردیم. اظهارات اسدالله سردارى مؤید قسمتى از اظهارات نوائى است؛ زیرا در صفحات 19 مكرر به بعد گفته قضیه مربوط به دوازده سال قبل است جزئیات موضوع را در نظر ندارم ولى یك مذاكراتى آنچه به خاطرم مى‏آید بین بنده و سرهنگ محمد رفیع شده كه ایشان از بنده قول شرف گرفته‏اند كه مادام‏العمر اظهارى نشود. روزى طرف عصر در ایام پاییز بود ایشان یعنى آقاى سرهنگ رفیع نوائى، بنده را احضار فرمودند كه به اتفاق برویم گردش چون چنین مطالبى و یا چنین اظهارى از آقایان سرهنگ‏ها نشنیده بودم. به طور شوخى گفتم چه شده است كه جناب سرهنگ به این خیال افتاده‏اید، فرمود: برویم حالا بعد مطلع مى‏شوید، مقدارى راه رفتیم تا رسیدیم به یك باغى ایشان اظهار كردند با یك حال گرفته و چهره سیا من یك مطلبى دارم خیلى محرمانه مى‏خواهم به شما بگویم و دچار یك محظور فوق‏العاده خطرناكى شده‏ام... پرسیدم چه پیش آمدى شده، فرمودند به من یك مأموریت بدى داده شده است و من مى‏خواهم آن مأموریت را به شما بدهم چون هر چه فكر مى‏كنم از شما نزدیك‏تر و محرم‏تر در اداره شهربانى خراسان كسى را ندارم. پرسیدم بفرمایید چیست، فرمودند این مهمانى كه براى ما فرستاده شده است باید كلكش كنده شود، بنده سؤال كردم مهمان كیست و كلكش كنده شود چیست با صداى گرفته كه خوب به خاطرم مى‏آید اظهار داشت، همین كسى كه در خواف است بنده خندیدم گفتم چطور باید كلكش كنده شود، گفت، باید كشته شود بر من خنده افزوده شد گفتم: مگر شما این كاره هستید، گفت، من این كاره نیستم ولى چون این به من تكلیف شده است من هم ناگزیرم این تكلیف را به شما بكنم. گفتم یعنى چه به من تكلیف بكنید كه مرتكب جرمى بشوم، فرمودند: بلى. گفتم: كه من كى و شغل من چیست. گفت: شما رئیس تامینات من هستى. گفتم حالا من براى شما توضیح مى‏دهم كه رئیس تامینات یعنى چه رئیس تامینات یعنى كاشف جرایم نه اینكه خود مرتكب جرم شود حتى این است كه اگر حقیقتا شما این كاره بودید و هستید به نحو دیگرى اقدام و به من كه رئیس تامینات هستم امر مى‏كردید كه مرتكب را به دست بیاورم. بنده چنین محرمیتى در این قبیل قضایا با شما نداشته و ندارم. گفت مى‏دانید تمرد براى شما چه عواقبى دارد گفتم بالاتر از این نیست كه مرا اعدام خواهند كرد. گفت: تكلیف من چیست. گفت: من و شما را قانون معین كرده است اگر شما اینكاره هستید قانون به شما مى‏گوید كتبا نوشته بگیرید. اگر این كاره نیستید جواب مى‏دهید بر فرض كه عواقب بدى داشته باشد اعدام خواهید شد و اگر حقیقتا تصور مى‏كنید كه من اینكاره هستم قدم اول من به شما مى‏گویم كه بنویسید آیا مى‏نویسید به من بدهید ایشان اظهار داشتند تو چرا اینطور عصبانى شدى و چرا این قدر بچه‏اى در این مورد یكى نوشته مى‏دهند چون دیدند من خیلى عصبانى شدم فرمودند نه تو آدم‏كش هستى و نه من، شوخى كردم با شما این اظهارات را كردم و حقیقت این است كه شما فورى فردا صبح قبل از آفتاب حركت كن برو به خواف وضعیت منزل این شخص را ببینید چون تهران از وضعیت محلى این آدم نگران است و براى من راپورت بیاور. فرداى آن روز با اتومبیل ایشان رفتم به خواف وضعیت منزل مدرس را دیدم و خود مدرس را هم ملاقات كردم و ایشان از من خواهش كردند كه به رئیس نظمیه محمد رفیع خان بگویید اگر ممكن است شما بیایید من را ملاقات كنید بنده هم در مراجعت به ایشان عرض كردم كه مدرس چنین تقاضایى دارد و وضعیت منزل را هم كه چه جور است به ایشان گزارش دادم. یك روز بعد از آن روز كه گزارش دادم به من فرمودند فلانى تصور مى‏كنم شما پاى مسافرتى هم در پیش داشته باشید من گفتم دیگر به جایى مسافرت نمى‏كنم فرمودند دست پاچه نشو تهران باید بروید، گفتم براى چه. گفتند: اگر اجازه آمد به تو خواهم گفت من مراجعت شما را به تهران تلگراف كرده‏ام كه اگر اجازه بدیهد براى عرض مطالبى شخصا به تهران آمده و یا اینكه رئیس تأمینات را بفرستم. به ایشان گفتم حقیقت درجه دوستى را به طورى كه خودتان اظهار مى‏فرمایید تمام كرده‏اید... به چه مناسبت مرا به تهران بفرستید فرمودند شما مى‏دانید كسى كه همواره صحبت كند و هم از قوانین مطلع باشد در اداره نداریم. اگر خودم را اجازه دادند كه خودم مى‏روم به تهران و هر كارى باید بكنم مى‏كنم یا برمى‏گردم یا برنخواهم گشت و اگر مرا اجازه ندادند شما چون مى‏توانید حرف بزنید دستوراتى به شما مى‏دهم كه آنجا بگویید. اظهارات محمد على وقار در صحفه 89 به بعد كه قسمتهاى مؤثر آن عینا نقل مى‏شود... بنده با اقتدار رئیس شهربانى كاشمر كه چند سال پیش در اینجا رئیس شهربانى بود سابقه دوستى و آشنایى داشتم چون كه قبل از آن یك سفر دیگر هم به كاشمر آمده و رئیس شهربانى بوده ایشان در سفر آخر كه كاشمر بودند به مرخصى مشهد رفتند... مستوفیات از مشهد به جاى او آمد پس از چندى مراجعت كردند. روز سوم ورودشان بود... رفتیم منزل خدمتشان... بعد یكى دو روز توى خیابان ایشان را دیدم فرمودند از تو خداحافظى مى‏كنم. و باید بروم مشهد گفتم علت تغییر شما چیست. گفت حقیقت این است كه این مهمانى كه گفتم آورده‏اند به كاشمر آقاى مدرس است به من امر شده است او را بكشم حاضر نشده‏ام و حالا یاور جهانسوزى آمده است و امر كرده كه باید فورى حركت كنم. 7- اظهارات حاجى على اكبر عظیمان در صفحه 92 به بعد كه قسمتهاى موثر آن عینا نقل مى‏شود. بنده با اقتدار نظام از سابق دوستى و آشنایى داشتم او رفت به مرخصى مشهد... اقتدار نظام از مشهد آمد شنیدم یك آقایى را از خواف آورده و در منزل خودش نگهداشته چون با اقتدار نظام خیلى دوست بودم فرداى آن روزى كه وارد شده بودم رفتم منزل رفتم تو دیدم یك آقایى با لباس سفید و ریش سفید نشسته و یك شال سفید هم به سرش پیچیده است در این بین آقا آب خوردن خواست، كلفت اقتدار نظام كاسه آب را خواست ببرد تو بنده دیدم كه خود اقتدار نظام كاسه را گرفت و دو دستى برد جلوى آقا آب خورد و اقتدار نظام كاسه را گرفت و عقب عقب آمد از اطاق بیرون و به من اشاره كرد كه حالا برو بنده هم رفتم. روز بعد شنیدم كه از مشهد مأمور آمده كه یكى از آنها حبیب‏الله معروف به میرغضب بود كه من خودم او را دیدم بعد فورى اقتدار نظام را حركت دادند به مشهد موقع حركت رفتم اقتدار نظام اظهار كرد كه من مى‏روم من را حلال كنید شاید دیگر من را نبینید. گفتم چرا مى‏روى. گفت: این آقاى مدرس را كه به من داده‏اند اینجا آوردم، مجبورم كرده‏اند كه از بین ببرم من حاضر نشدم حالا من را مجبورا مى‏فرستند به مشهد... بین مردم مى‏گفتند مستوفیان و حبیب‏الله شهر رفته‏اند نزدیك افطار منزل مرحوم درس و به ایشان گفته‏اند براى ما چاى بریزید فرمودند خودتان بریزید گفتند شما هم باید بخورید فرمودند كه حالا وقت افطار نیست و من نمى‏خورم بعد گفتند كه خیر موقع افطار است. فرمودند پس بروم ببینم، آمده‏اند بیرون نگاه كردند و فرمودند: پس نماز مغرب را بخوانم. آن وقت بعد از نماز چاى را مى‏ریزند در قورى و توى آن زهر مى‏ریزند و بخورد آقا مى‏دهند و بعد از مدتى كه مى‏بینند زهر اثر نكرده است شال خود آقا را مى‏اندازند به گردنش و خفه مى‏كنند... مشهدى اسمعیل مفتش كه مدرس در خانه او بود... این اظهار را نمود... 8- اظهارات اسمعیل را در صفحات 99 به بعد كه قسمت‏هاى مؤثر آن عینا نقل مى‏شود. نمى‏دانم بیست و ششم ماه رمضان یا بیست و هفتم ماه رمضان بود ظهرى بود شنیدم كه آقا را در منزل كربلایى اسمعیل كشته‏اند. كربلایى اسمعیل... براى من قضیه كشتن مدرس را نقل كرد و گفت... مستوفیان با یك نفر دیگر كه نشاخته بوده آمده‏اند و آقا را زهر داده‏اند و همچنین دیده‏اند شال آقا را كه دور سرش مى‏پیچیده باز كرده به دور گردنش انداخته و كارشان را خاتمه مى‏دهند... شیخ هادى كه حالا مرده است و متصدى دفن اموات بود... مى‏گفت كه آثار طناب یا شال در گردن آقا دیده است. 9- اظهارات حسین مغانى در صفحات 101 به بعد گفته: یك روز در ماه رمضان بود... كربلایى اسمعیل مفتش كه حالا مرحوم شده به من رسید و سر به گوش من گذاشت و گفت: فلانى خبردارى چه شده. گفتم: خیر. گفت: دیشب آقاى مدرس را در باغچه من زهر داده و كشتند. مستوفیان و یك نفر دیگر آمدند او را زهر دادند نمرد بعد شال به گردنش انداختند و خفه كردند و جنازه‏اش را توى تابوتى كه پاسبانها محرمانه آورده بودند گذارده و بردند مخفیانه ذفن كردند. 10- اظهارات سید حسین ابراهیم زاده در صفحات 104 به بعد كه گفته: بنده با اقتدار نظام رئیس شهربانى كاشمر كه یك سفر دیگر هم آنجا رئیس شهربانى بود آشنایى و دوستى داشتم اقتدار نظام به مرخصى مشهد رفته بود. اقتدار نظام برگشت كاشمر، شب دوم ورودش بنده رفتم منزل ایشان به عنوان دیدن خودش آمد دم در و گفت: حالا نمى‏توانم از كسى پذیرایى كنم دو شب دیگر... بیایید، شب سوم یا چهارم بود كه رفتم به منزل ایشان پس از صحبت اظهار كرد این آقایى كه من آورده‏ام آقاى سید حسن مدرس و چون به من امرى كرده‏اند و من زیر بار نرفته‏ام، امر كرده‏اند كه به مشهد بروم و فورا حركت خواهم كرد. فرداى آن روز ایشان رفتند تا شب بیست و ششم ماه رمضان كه آقا را به قتل رسانیده‏اند و بنده شنیده‏ام كه محمود خان مستوفیان رئیس شهربانى این كار را كرده و شبانه برده‏اند دفن كرده‏اند. من از شیخ غسال شنیدم كه گفت در موقع غسل دادن دیده بود كه گردن آقا سیاه بوده و بدن هم نزدیك به تلاشى شدن بوده است. بنده از امیرخان پاسبان شنیدم كه آقا را كشته‏اند و علت این اظهار هم این بوده است كه همان شبى كه آقا را شهید كرده‏اند فرداى آن روز زن امیرخان پاسبان تعزیه زنانه براى آقا در خانه خود گرفته بود. بنده از امیرخان پرسیدم تعزیه براى چه بود اظهار كرد كه آقا سید حسن مدرس را كشته‏اند. در آن روز یاور جهانسوزى با یك نیفر پاسبان قد بلند كه اسمش را نمى‏دانم فقط معروف به میرغضب بود آمده بودند كاشمر. 11- اظهارات حاجى سید عبدالمجید آله طه در صفحات 111 به بعد گفته: شب بیست و چهارم یا بیست و پنجم ماه رمضان بود كه من رفتم خانه اقتدار نظام به من اظهار كرد كه رئیس پلیس مشهد آمده و كار را بر من سخت گرفته‏اند كه این سید بزرگوار را بكشم ولى من اقتدار نمى‏كنم و هر كارى ایشان مى‏خواهند با من بكنند و فردا هم باید از این شهر بروم. زن امیرخان پاسبان... به آقا اخلاص تامى داشت و براى او روضه مى‏خواندم. گفت آقا را زهر داده‏اند و همان زن امیرخان بعد از كشتن آقا سه شب براى آقا تعزیه گرفت محرمانه. 12- محتویات پرونده‏هاى شهربانى مربوطه به مرحوم سید حسن مدرس و مندرجات دفاتر نگهبانى شهربانى كاشمر به شرح پایین: الف- تلگراف شماره 16/8/16 -8661 پاسیار نوائى به اداره كل شهربانى بدین عبارت «اینكه امر فرمودند زندانى شود مدرس در خواف زندانى نبوده در حیاط جداگانه نگاهدارى مى‏شد حال در كاشمر زندانى شود یا منزل جداگانه. اداره كل شهربانى طى 16/8/18 -29767 -28107 جواب داده شهربانى مشهد 8661 به طوریكه دستور داده شده مشارالیه باید در شهربانى در محل مناسبى منفردا به طور زندانى دقیقا مراقبت شود.» از این دستور معلوم مى‏شود كه وضعیت مرحوم مدرس بعد از انتقال به كاشمر سخت‏تر شده و در آنجا به زندان مجرد منتقل گردیده و وضعیت خاصى براى او در نظر گرفته شده كه منظور از آن نمى‏تواند فقط تحت نظر گرفتن مرحوم مدرس دانست. ب- گزارش شماره 474 مورخ 16/7/23 اقتدارى به شهربانى مشهد بدین مضمون «ساعت 17 یوم 22 ماه جارى سید حسن مدرس را به اتفاق غلامرضا نخعى بازرس و پاسبان شماره 5 زور وارد كاشمر گردیده. گزارش شماره 9124 مورخ 16/8/29 نوائى به اداره كل شهربانى به این عبارت «به وسیله رئیس شهربانى كاشمر رسدبان 2 اقتدارى كه به مشهد احضار و معاودت مى‏نمود به كاشمر انتقال و طبق مقررات زندانى و دستور شماره 102 مورخ 16/9/1 یاور جهانسوزى كفیل شهربانى شرق به شهربانى كاشمر بدین مضمون: «پاسخ گزارش شماره 474 به طوریكه دستور داده شده است، سید حسن مدرس باید در محل مناسبى منفردا زندانى و دقیقا مراقبت شود كه با احدى ملاقات و مكاتبه ننماید و نیز تا موقعیكه اقتدارى شهربانى را تحویل نگرفته حفاظت و مسؤولیت زندانى مزبور به عهده او خواهد بود و بعدا با شخص رئیس شهربانى است از این تلگراف‏ها و نامه‏ها استنباط مى‏شود كه اقتدارى به عنوان ریاست شهربانى كاشمر مدرس را از خواف به كاشمر منتقل و مأموریت محافظت او را داشته و قرار بوده كه شهربانى را هم از مستوفیان تحویل بگیرد و بعدا هم مسؤولیت حفاظت مدرس باز با شخص خود او باشد ولى بعد از ورود، جهانسوزى بطوریكه بعدا ذكر خواهد شد اقتدارى را كه حاضر به ارتكاب قتل نبوده از كاشمر اخراج و مستوفیان را به كفالت شهربانى كاشمر ابقاء نموده‏اند. ج- در دفتر نگهبانى سال 1316 در صفحه 158 به تاریخ 6 آذرماه 1316(23 رمضان) در وقعه 3 نوشته شده است: ساعت 15 بعدازظهر جناب ریاست سر كلانترى مركز ناحیه شرق به شهربانى وارد شدند مراتب استحضارا معروض داشت. در همان صفحه در وقعه 5 همان روز نوشته شده «حسب‏الامر جناب ریاست سركلانترى رسدبان 2 اقتدارى را احضار و ابلاغ شده كه فورا حركت و خود را به شهربانى مشهد معرفى نمایند و نیز از گاراژ ماشین تهیه كه فردا اول صبح حركت نماید مراتب را استحضارا معروض داشت. در صفحه 160 دفتر نامبرده به تاریخ 16/9/7 در وقعه 5 نوشته شده ساعت 10 صبح تعقیب وقعه 5 صفحه 158 رسدبان 1 اقتدارى رئیس شهربانى سابق كاشمر به طرف مشهد حركت نموده.» از مندرجات دفتر نگهبانى كه فوقا بدآن اشاره شد واضح است كه مأموریت جهانسوزى مستلزم اخراج اقتدارى از كاشمر بوده كه به مجرد ورود با فشار و سخت‏گیرى زیاد مشارالیه را كه حاضر به ارتكاب قتل مدرس نبوده از كاشمر به مشهد اعزام كرده. د- تلگراف رمز شماره 511 مورخ 19/6/6 به امضاى مستوفیان بدین عبارت: «مشهد شهربانى سید حسن مدرس از موقع ورود مختصر كسالت، دو روز است مرض او شدت.» این تلگراف بر خلاف واقع و براى ظاهرسازى بوده و مستوفیان مى‏خواسته وانمود كند كه مدرس مریض است؛ زیرا اگر مدرس در موقع ورود به كاشمر مریض بود بایستى اقتدارى گزارش كسالت او را بدهد نه مستوفیان و به علاوه مستوفیان در همان روز تحویل گرفتن مدرس گزارش داده كه دو روز است مرض مدرس شدت یافته در صورتى كه دو روز قبل از آن هم مدرس تحویل اقتدارى بوده و چنانچه كسالت وى تشدید یافته بود بایستى اقتدارى گزارش آن را بدهد. نامه مورخ شنبه هفتم آذرماه 1316 مستوفیان نیز به عنوان «آقاى سرپاسبان یكم شجاعى» كه قبلا در صفحه 3 ادعانامه عین آن نقل شد. مؤید این است كه مستوفیان تنها مأمور مراقب مدرس نبوده بلكه مأموریت دیگرى داشته است كه حتى مى‏خواسته مردم مطلع نشوند كه مدرس در آنجا است. در صفحه 161 بتاریخ 16/9/7 در ورقه 5 نوشته شده: «تعقیب وقعه 4 صفحه 160 جناب ریاست سركلانترى ناحیه شرق ساعت 14 عصر حركت نموده با اتومبیل طرف تربت مراتب معروض» و در صفحه 67 به تاریخ 16/9/9 در وقعه 5 نوشته شده است: ساعت 11/ 30 صبح جناب ریاست سركلانترى ناحیه شرق به كاشمر وارد به شهربانى تشریف آورده، پس از نیم ساعت توقف تشریف بردند. صورت مجلس مورخ شب 16/9/10 بدین مضمون: «خدمت جناب یاور ریاست اداره سركلانترى مشهد محترما به عرض مى‏رساند ساعت 22/ 30 عصر به معیت سرپاسبان 1 شجاعى به محل زندانى به جهت وارسى آمده مشاهده شده زندانى مزبور فوت نموده، در صورتیكه سرپاسبان مزبور اظهار مى‏دارد ساعت قبل كه من آمده بودم مشارالیه حیات داشتند و پاسبانان 6 و 7 قراولان هم به همین نحو اظهار داشتند كه ساعت قبل یعنى یك ساعت قبل از این ساعت، گزارش قبل از آمدن بنده و مراجعتم مومى‏الیه حیات داشته. مراتب گزارش معروض تا به آنچه امر فرمایند اطاعت شود به امضاى مستوفیان و سرپاسبان 1 شجاعى و پاسبان شماره 7 محمد فراموشكار و مهر ابراهیم پاسبان شماره 6 از مراتب مذكور معلوم مى‏شود كه جهانسوزى پس از ورود به كاشمر دستور داده كه تلگراف بر خلاف واقع راجع به كسالت مرحوم مدرس مخابره شد و ترتیب نگاهدارى مدرس را هم مشارالیه به مستوفیان داده؛ زیرا مستوفیان در دستورى كه راجع به این موضع به سرپاسبان شجاعى داده اشعار داشته كه حسب‏الامر جناب یاور گزارش فوت مرحوم مدرس را هم به عنوان جهانسوزى داده كه این گزارش نیز طبق اظهارات محمد فراموشكار و ابراهیم ابراهیمى برخلاف واقع است. از مراتب فوق‏الذكر واضح است كه مأموریت جهانسوزى بازرسى جنوب خراسان نبوده بلكه ارتباط با قتل مدرس داشته و حتى موقعى كه از جهاسنوزى سؤال شده چرا دكتر و پزشك براى معالجه مدرس و بعد از فوت او بارى معاینه و دادن جواز دفن نبوده. اظهار داشته كه جهانسوزى و شهربانى مشهد چنین اجازه به او نداده‏اند مضافا بر اینكه اگر یاور جهانسوزى مأموریت بازرسى داشته لامحال باید حكمى حاكى از نوع مأموریت وى صادر شده باشد و گزارش نیز راجع به مأموریت خود پس از مراجعه به مشهد بدهد، در صورتیكه جهانسوزى گزارشى از نتیجه مأموریت خود نداده و وقار نیز در بازجویى اظهار داشته چون سرپاس مختار دستور داده بود كه جهانسوزى باید به جنوب خراسان مسافرت كند، مشارالیه نتیجه بازرسى را از او نخواسته است. مستوفیان پس از قتل مدرس و تنظیم گزارش بر خلاف واقع كه راجع به ثبوت او به جهانسوزى داده براى اینكه وانمود كند مرحوم مدرس بر اثر كسالت فوت نموده، صورت مجلس دیگرى به تاریخ لیله 16/9/10 در دو صفحه بدین عبارت تنظیم نموده «ساعت 22/ 30 یوم جارى اینجانب رسدبان 3 مستوفیان كفیل شهربانى كاشمر به معیت سرپاسبان یكم سید موسى شجاعى به منزل واقعه در محله نو كه شخص سید حسن مدرس زندانى در آنجا بوده رفتیم مشاهده شد زندانى مزبور فوت در صورتى كه سرپاسبان مزبور اظهار مى‏دارد، یك ساعت قبل از من جهت بازدید او رفتم زندانى مزبور حیات داشته و پاسبان شماره 6 ابراهیم ابراهیمى ترشیزى و شماره 7 محمد فراموشكار پاسداران زندانى مزبور اظهار مى‏دارند كه متوفى فوق به مرض تنگ نفس سینه مبتلا بوده و تا یك ساعت قبل حیات داشته كه بعدا فوت نموده است». و بعدا باز احتیاط نموده گزارش شماره 530 مورخ 16/9/13 را به عنوان ریاست شهربانى ناحیه شرق بدین عبارت: «پیرو گزارشهاى رمز 16/9/6 -511 و 16/9/10 -515 مربوط به مریضى و فوت سید حسین مدرس زندانى محترما به عرض مى‏رساند ساعت 22/ 30 شب 10 ماه جارى اینجانب به معیت سرپاسبان یكم شماره 41 شجاعى كه مسئول قراولان و حفاظت مشارالیه بوده به جهت سركشى رفته، مشاهده گردیده سید حسن مزبور فوت و هیچگونه آثارى هم در بدن او نبود و سرپاسبان و قراولان او هم گزارش داده‏اند كه تا یك ساعت قبل حیات داشته ولیكن فوق‏العاده مریض و تنگ نفس داشته است.» كه این مطلب به شرحى كه قبلا ضمن دلایل مذكور افتاد برخلاف واقع بوده است. 13- مبلغ یكهزار و پانصد ریال به موجب چك شماره 8298 در 23 آذرماه 1316 از محل اعتبار مخفى به شهربانى مشهد برات شده است كه مختار و وقار نتوانسته‏اند محل مصرف آن را تعیین نمایند. حسابدار مخارج مخفى نیز راجع به مصرف این مبلغ گزارش داده كه مشارالیه اطلاعى ندارد كه وجه مزبور براى چه مصرفى به شهربانى مشهد داده شده تا به حال هم اسناد هزینه آن نرسیده كه محل مصرف آن معلوم شود كه با ترتیب پرداخت انعام در مورد قتل نصرت‏الدوله و شیخ خزعل و توضیحاتى كه حسابدار مخارج مخفى در آن پرونده‏ها داده و سایر قرائن و نشانیهاى موجود حكایت دارند كه مبلغ مزبور، به عنوان انعام به مأمورین قتل مدرس پرداخته شده است. بنا به مراتب فوق‏الذكر به نظر دادستان دیوان كیفر محمود مستوفیان و حبیب‏الله خلجى مدرس را به شركت یكدیگر خفه كرده و جهانسوزى و وقار و ركن‏الدین مختار در این قتل معاونت نموده‏اند و رسیدگى و صدور حكم مجازات مستوفیان و حبیب‏الله خلجى طبق ماده 170 قانون مجازات عمومى و جزء ماده 27 همان قانون و نسبت به جهانسوزى و وقار و مختار در حدود مواد 170 و ماده 28 همان قانون مورد تقاضا است. درباره سید حسن مدرس اعلى‏الله مقامه كتاب و رساله زیاد نوشته شده است. وى بدن شك یكى از روحانیون و سیاستمداران برجسته ایران در چند قرن اخیر است. عالمى روشنفكر و ناطقى برجسته و سیاستمدارى باهوش و باذكاوت بود. در شجاعت نظیر نداشت، استغناى طبع داشت. به مال دنیا اعتنایى نداشت و در كمال سادگى زندگى مى‏كرد. تلاش وى براى جلوگیرى از خلع قاجاریه و زمامدارى سردار سپه به همان روز نهم آبان ماه 1304 اختصاص نداشت بلكه از آغاز سفر سوم احمدشاه به اروپا و رئیس‏الوزرایى سردار سپه آغاز شد. مدرس وقتى از آمدن احمدشاه به ایران مأیوس گردید درصدد برآمد محمد حسن میرزا را به پادشاهى برگزیند ولى در ضمن عمل متوجه شد كه هیچكارى از وى ساخته نیست. به فكر یكى از افراد برجسته خاندان قاجار افتاد گویا این شخص ناصرالدین میرزا ناصرى كوچكترین فرزند مظفرالدینشاه بود كه هوش و درایتى خاص داشت چندى نیز با خزعل در این مورد مذاكره داشت ولى دست آشكار و پنهان دولت انگلیس براى آینده ایران طرحى نو ریخته بود كه بالاخره آنهم به مرحله اجرا درآمد. سید حسن بن اسماعیل بن میر عبدالباقى قمشه‏اى از طایفه‏ى میر عابدین از سادات طباطبایى و از رجال روحانى و سیاسى دوره‏ى مشروطیت و پهلوى (و. قریه‏ى سرابه كچو در اردستان به سال 1287 ه.ق ف. كاشمر 26 رمضان 1357 ه.ق مطابق با 23 آذرماه 1316 خورشیدى.) در سن 16 سالگى به جهت تحصیل به اصفهان رفت، سیزده سال در اصفهان مشغول تحصیل بود، سپس به عتبات رفت و محضر علماى بزرگ نجف را درك نمود. آنگاه به اصفهان بازگشت و به تدریس پرداخت. در دوره‏ى دوم مجلس و ادوار بعد نماینده بود. با سلیمان میرزا و یاران وى از تهران مهاجرت كرد و سپس به تهران بازگشت. در 1305 ه.ش در كوچه‏ى پشت مسجد سپهسالار به او سوءقصد شد ولى به سلامت رست. (ح 1287- شهادت 1357 ق)، عالم دینى، فقیه و مدرس، متكلم، مجتهد سیاسى و نماینده‏ى مجلس. معروف به مدرس. جامع معقول و منقول بود. در روستاى سرایه كچو از توابع اردستان به دنیا آمد. پدرش از خطیبان و واعظان بود. شش ساله بود كه به همراه جد و خانواده‏اش به قمشه مهاجرت كرد. او مقدمات را از محضر پدر و جدش آموخت. براى تكمیل تحصیلات به اصفهان رفت و سیزده سال در فقه و اصول و علوم عربى و فلسفه از محضر میرزا عبدالعلى هرندى نحوى و جهانگیرخان قشقایى و آخوند كاشى و آقا سید محمد مغنى و دیگران استفاده نمود. سپس به نجف رفت و هفت سال در محضر آقا سید محمدكاظم یزدى و شیخ محمدكاظم آخوند خراسانى و ملا على نهاوندى تلمذ نمود. سپس به اصفهان بازگشت و در مدرسه جده سكونت كرد و به تدریس فقه و اصول پرداخت. مدتى بعد به تهران آمد و در مدرسه‏ى سپهسالار (شهید مطهرى فعلى) به تدریس فقه و اصول مشغول شد و مدتى تولیت آنجا را عهده‏دار بود. وى در دوره‏ى دوم انتخابات مجلس شوراى ملى با سمت مجتهد طراز اول، به عنوان ناظر بر جریان قانونگذارى، از جانب علماى نجف انتخاب شد و در دوره‏ى بعد از جانب مردم تهران منتخب گردید و جمعا پنج دوره در مجلس شركت نمود و همزمان به تدریس در مدرسه‏ى سپهسالار مى‏پرداخت. در جریان كشمكش‏هاى سیاسى بعد از كودتاى 1299 ش و به قدرت رسیدن رضاخان نهایتا در 1307 ش دستگیر و به خراسان تبعید شد و سرانجام در زندان كاشمر توسط مأمورین شهربانى به شهادت رسید و در امامزاده‏ى آنجا دفن شد.[1]
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.