يکشنبه، 21 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

جواد حسینی

جواد حسینی
شهید سید جواد حسینی : معاون هماهنگ کننده ی حوزه ی نمایندگی ولی فقیه در لشگر 41 ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) پدر ما از عشایر بود و زندگی مان بیشتر در مهاجرت می گذشت. جمعا شش نفر بودیم، چهار برادر و دو خواهر. مهاجرت تحول مدام است در عرصه حیات و ما همیشه در حال کوچ از جایی به جای دیگر به سر می بردیم. دشت های سبز «ساردوئیه» با آن وسعت بی نظیر، منظری وسیع به آدم هدیه می کرد. روزهای کودکی ما با عدم وابستگی به مکانی مشخص می گذشت. زندگی ساده ای داشتیم. غذای ما معمولا نان جو و گندم و بعضی وقت ها اشکنه بود، ولی یاد گرفته بودیم با کمترین امکانات بیشترین استفاده را از زندگی خدادادی ببریم. از همان اوان کودکی افرادی مذهبی بار آمده بودیم. پدرم دوست داشت سید جواد روضه خوان باشد و انجام تکالیف مذهبی دغدغه ای بود که تقریبا همیشه با ما همراه بود. یادم هست در روستای فراش ساردوئیه بودیم. سید جواد کلاس اول دبستان بود. یک روز مادرمان سخت بیمار شد و ما همه نشسته بودیم به گریه و زاری. امید همه قطع شده بود. یک لحظه نگاه کردم دیدم سید جواد نیست؛ بلند شدم و راه افتادم دنبالش تا این که در گوشه ای از خانه پیدایش کردم. گوشه خلوتی گیر آورده بود، زانو زده بود و دست هایش به طرف آسمان بلند بود. زیر لب چیزی می گفت حالت خاصی داشت، بی تحرک دست هایش رو به آسمان بود. شگفت زده آمدم بالای سرش و به او گفتم: مادرمان دارد جان می دهد و تو اینجا بی خیال نشسته ای و هیچ ناراحت هم نیستی. آرام سرش را تکان داد و گفت: آنچه را من می دانم شما می دانید. و باز مشغول شد، دعایش که تمام شد، برگشتیم. چیزی نگذشت که حال مادر خوب شد؛ انگار نه انگار که بیمار بوده است. از آن روز به بعد سید جواد تسلط روحانی خاصی روی ما داشت. چیزی داشت. چیزی در او بود که آدم را بی اختیار به احترام وا می داشت. زندگی عشایری را کم کم کنار گذاشتیم و در روستای حسین آباد زیرکی کنار روستای چمن ساکن شدیم. کپری ساختیم و زندگی از سر گرفته شد. پدر بر رفتار ما کاملا نظارت داشت. فصل مدرسه، من و سید جواد در شهر اتاقی اجاره کردیم؛ ماهیانه 12 تومان. روز های پنجشنبه می آمدیم حسین آباد و مادرمان مقداری نان تیری (لواش)، روغن و کشک همرهمان می کرد. بعد برمی گشتیم البته پیاده و کوله بارمان تقریبا جیره یک هفته مان می شد. تا اینکه دوباره پنجشنبه هفته دیگر برمی گشتیم و این نحوه مدرسه رفتن ما بود. به هر صورت در شهر مشکلت زیادی را برای درس خواندن داشتیم. برای تهیه نفت با مشکل مواجه می شدیم. با قوطی چراغی درست کرده بودیم که روشنایی اندک داشت، اما دود می کرد. و آب و نفت قاطی کردیم و ریختیم توی قوطی حلبی برایش فیتیله گذاشتیم و با همین روشنایی مختصر می ساختیم. چاره ای نبود. خرج ما در هفته تقریبا 5 تومان بود. سالهای 41 – 42 بود کارها را با هم تقسیم کرده بودیم که اکثر اوقات کارهای من را هم سید جواد انجام می داد. دوران ابتدایی سید جواد در روستاهای اطراف جیرفت گذشت. 11- 10 ساله بود. روحیه عرفانی و مذهبی داشت و افراد را مجذوب می کرد. بیشتر دوران تحصیل او در روستای دریاچه و جیرفت سپری شده بود. دوران ابتدایی را با هم بودیم از صبر و حوصله خاصی بر خوردار بود. در مقابل برخورد های خشن و تندی که معمولا در مدرسه و بیرون ازمدرسه از جانب همکلاسی ها سر می زد، خونسرد بود که خیلی هم این رویه کار ساز بود. در اتاقی که گرفته بودیم هر وقت از بیرون می رسیدیم، می دیدم که غذا آماده شده، ظرف ها و لباس ها شسته و همه جا از تمیزی برق می زند و خوشحال بود. سید جواد آدم منحصر به فردی به شمار می رفت. از آینده نگری و تیز بینی خاصی بر خوردار بود. او با اینکه 4- 5 سال از من کوچکتر بود، الگوی ما بود. چه در خانواده و چه در بیرون. در روابط و برخوردهایش چند سال از من بزرگتر نشان می داد و ما هر چه داشتیم از تجربه، پختگی و اخلاق پسندیده سید جواد منشاء می گرفت. به طور مرتب جلسه روضه هفتگی در منزل ما بر پا می شد، پدر هر جا روضه خوانی داشت، ما را با خودش می برد. جبالبارز، ساردوئیه و... مرتب روضه می خواند. صدای گرمی داشت. روستای ما بسیار بد آب و هوا بود. پشه و حشرات موزی زیادی داشت. کوچکترین عمران و آبادی نداشت و به مکافات از گل زار و نیزارات وحشی عبور می کردی. حیوانات درنده وحشی مثل گراز هم زیاد بود. راه روستا از مسیر مرداب می گذشت که عبور و مرور واقعا مشکل می شد. ناچار می شدیم پا برهنه خیلی از مسیر ها را طی کنیم. گرمای خفه و آزار دهنده ی روستا را در خود پیچیده بود. دریغ از کمترین وسایل بهداشتی و درمانی. پدرم بیشتر اوقات برای تهیه خرجی به شهر می آمد؛ این رفت و آمد ها و سختی راه فشار زیادی به پدر وارد می کرد به طوری که یک بار سخت مریض شد. دو ماهی طول کشید تا اینکه بهبودی پیدا کرد. خلاصه شرایط سختی در روستای حسین آباد متحمل شدیم. تا سال دوم راهنمایی با سید جواد یک جا بودیم. با توجه به سن پایین سید جواد در حالی که هم سن و سالهایمان به دنبال بازی و سرگری های دوران نوجوانی بودند، او به معنویات بیشتر توجه می کرد. به نماز اول وقت بها می داد. هر کاری داشت هر چند مهم را وقت نماز کنار می گذاشت و به مسجد می رفت. به کوهنوردی خیلی علاقه داشت. همین طور به کشتی و فوتبال که در آن موقع می گفتند توپ بازی. بعضی وقت ها هم بچه ها جمع می شدند و سنگ هایی می گذاشتند روی هم و با سنگ کوچکی آنها را نشانه می گرفتند و هر کس نشانه گیری اش بهتر بود، برنده می شد. که البته آداب خاصی داشت و همیشه موفق تر از همه بود. در سال 1349 که با سید جواد در جیرفت درس می خواندیم، با شخصی به نام محمد عراقی اهل تهران آشنا شدیم که برای اولین بار در سپاه ترویج خضر آباد مشغول کار شده بود. اکثر اوقات که به جیروفت می آمد، به مسجد جامع می رفت و بچه های مذهبی و مسجدی را شناسایی می کرد. برای اولین بار در همان سالها از طریق آقای عراقی با مبارزات و تفکرات امام آشنا شدیم و متوجه شدیم که در سال 1342 در قم علیه شاه سخنرانی کرده اند، فاجعه ای رخ داده و ایشان را به جرم حمایت از اسلام و قرآن تبعید کرده اند! سید جواد، با هوشیاری خاصی که داشت این موضوع را گرفت و از همان سال در خط مبارزات سیاسی و ضد سلطنتی افتاد. با آقای عراقی روابط پنهانی و سری داشت. تیزبین بود و به همین خاطر همیشه موفق بود. رساله امام را به این طریق از قم دریافت می کرد و در جیرفت میان دوستان و آشنایانی که مورد اعتماد بودند، پخش می کرد. کتابهای دیگری هم بود که در آن شرایط ممنوع شده بودند و خواندن آنها جرم محسوب می شد؛ مثل کتاب حکومت اسلامی تالیف امام خمینی که آن را سال 1351 در کرمان پیدا کرده بودیم و ذهن ما را گستره عظیم اسلام آشنا کرده بود. توزیع اطلاعیه و نوارهای سخنرانی امام نیز به همین منوال صورت می گرفت. سید جواد کلاس دهم بود و در هنرستان آرشام سابق درس می خواند. آن روزها افتاده بود توی خط تبلیغ دین و مذهب و مسئولان هنرستان هم خیلی حساس شده بودند. بارها با سید جواد برخورد می کردند. یک بار از مدرسه اخراج شد، به خاطر اینکه روی بچه ها نفوذ داشت و طرفداران انقلاب روز به روز زیادتر می شدند. روزهای شکنجه و زندان خانه ما امکانات زیادی نداشت اما زندگی خوب و سالمی داشتیم. پدرم به سید جواد تاکید می کرد که باید روضه خوان شوی. پدرم قرآن را کاملا بلد بود. سید جواد هم قرآن را در مکتب پدر یاد گرفت. دوران ابتدایی را به مدرسه فردوسی می رفت ولی بعد ها به مدرسه امیر کبیر رفت. در مدرسه فردوسی معلم ایشان آقای شریفی پدر بزرگوار شهید احسان شریفی بود. رابطه سید جواد با من بیشتر و بهتر از دیگران بود. ما دو نفر کوچکتر از بقیه بودیم. مدرسه می رفتیم و من کلاس پنجم بودم. یک روز به من گفت تو دیگر نباید به مدرسه بروی. زمان مناسبی برای مدرسه رفتن نیست، خداوند راضی نمی شود که تو در این شرایط و با این وضع بد حجاب درس بخوانی. ناراحت شدم و اعتراض کردم. گفت: خواهرم انشاالله حکومت اسلامی روی کار می آید و برای درس خواندن فرصت هست. من هم قانع شدم. من و سید جواد بیش از اندازه صمیمی بودیم و نمی توانستم روی حرفش حرف بزنم. سه روز قبل از اینکه توسط ساواک دستگیر شود، پیش من که در روستا کار می کردم آمد و گفت: می خواهند مرا دستگیر کنند و اگر پیش شما آمدند و تهدید کردند که اعدامش می کنیم، ناخن هایش را می کشیم و یا قول آزادی مرا دادند و در قبال آن از تو خواستند که دوستان مرا معرفی کنی، باور نکن. من خودم از پس اینها بر می آیم، شما نگران نباشید. ما ناراحت بودیم اما او با خنده و شوخی دلداریمان داد و رفت تا دستگیرش کردند. سه ماه در زندان ساواک بود. شکنجه اش کرده بودند. هر روز برایمان خبرهای ناگواری می آوردند. هر کس چیزی می گفت: یکی می گفت اعدامش می کنند: خلاصه مردم یک کلاغ، چهل کلاغ می کردند و ما ذره ذره آب می شدیم. دق مرگ شده بودیم تا اینکه یک روز در خانه زده شد و سید جواد وارد حیاط شد. می خندید انگار نه انگار که در زندان بوده است! همیشه همین طور بود؛ یعنی با رفتار و برخوردش همه را شگفت زده می کرد. توی خانه که بود تا دیر وقت نوارهای امام خمینی را گوش می داد و بررسی می کرد. با دکتر آیین خیلی دوست بود و به او پیشنهاد ازدواج با خواهرشان را داده بود، با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده و خواستگاری رفتیم. سید جواد در شب عروسی اش نوار قرآن گذاشت. گفت: می خواهم اول زندگیمان با قرآن آغاز شود. ساواک خانه را محاصره کرده بود و ما همه منتظر بودیم که بریزند و همه را دستگیر کنند او زمان ازدواج 20 ساله بود. مراسم عقد و عروسی شان بسیار ساده بود. مهریه عروس خانم هم یک کلام الله مجید بود. در تامین هزینه ازدواجشان پدرم کمک موثری بودند. خانمش پا به ماه بود و بچه ای در راه داشت که ساواک سید جواد را دستگیر کرد. کلامهای قرآن هر ساله در ماه محرم، مراسم عزاداری سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام در روستای خاتون آباد برگزار می شد. پدران و بزرگان ما هر سال روحانیانی را از مشهد و قم برای سخنرانی و روضه خوانی دعوت می کردند. به نظرم سال 1350 یا 51 بود که سید کمال قریشی گفت: امسال سخنرانی داریم که چندان دور از دسترس هم نیست و سید جواد آمد و روضه و سخنرانی کرد و این جلسات باب آشنایی من با او بود. سید کمال یک شب آمده بود منزل ما. یک روحانی هم برای سخنرانی از مشهد آورده بودند. گفت: سخنران خودی هست. مسلط است و قبلا یکی، دو شب حرف زده بود. صدای پدرم را شنیدم: سید جواد علیه شاه علنا حرف می زند، تند روی هم می کند، ممکن است فردا مشکل ساز شود و همین مجلسی را که با همین روحانی با مکافات می توانیم اداره کنیم، از دست می دهیم. پدرم به سید جواد گفته بود بیایید، اما طوری سخنرانی نکنید که مشکل درست شود. اصلا سیاسی حرف نزنید، چون نیروهایی هستند که به ساواک و ژاندارمری گزارش می کنند و این رسالت من است. بعد از اتمام این ماجرا ها بود که رابطه ما نزدیک تر شد. در بحبوحه انقلاب دوران راهنمایی را می گذراندیم. روحانیونی بودند که می آمدند ساردوئیه و کلاس قرآن تشکیل می دادند و با حرارت تدریس می کردند ما هم که چشممان به دنیای تازه ای گشوده شده بود، عاشقانه شرکت می کردیم. این کلاس ها حال و هوایی داشتند که هیچ وقت فراموش شدنی نیست. روحانیون را سید جواد و سید ناصر حسینی می آوردند. به ما هم سرودهایی یاد داده بودند که رنگ و بوی سیاسی داشت و ورد زبان ما شده بود. از همین سال بود که تقریبا قرآن را یاد گرفتیم و اکثر بچه هایی که اکنون مشغول خدمت در سپاه هستند، در همان سالها پایه اعتقاد مذهبی شان بنا گذاشته شد. علاقه عجیبی به این کلاس ها نشان می دادیم. یکی از روحانیون به نام حجه الاسلام رنجبر که به ساردوئیه آمده بود، شعری سیاسی یادمان داده بود که ورد زبان همه شده بود. رئیس پاسگاه منطقه، آن روحانی را خواست و وادارش کرد ساردوئیه را ترک کند. فردا که سر کلاس آمدیم. او با گریه خدا حافظی کرد و رفت. ما خیلی ناراحت شده بودیم. سید ناصر و سید جواد آمدند و به ما گفتند: روحانی دیگر برای شما آوردیم. نگران نباشید. کلاس ها را جدی بگیرید که البته رئیس پاسگاه موافقت نکرد. تحت تاثیر سید جواد از کنار وقایع بی تفاوت رد نمی شدیم. درگیر می شدیم و واکنش نشان می دادیم. خود باور شده بودیم. چه در بیرون و چه در مدرسه هدفمند حرکت می کردیم. سال 56 دانش آموز دبیرستانی بودم. معلمی داشتیم که عربی درس می داد. یک روز موقع درس، تاریخ شاهنشاهی را که جایگزین تاریخ هجری شمسی شده بود، امضا کرد. من ناراحت شدم و اعتراض کردم که به جای 2535 بنویسد 1356. او عصبانی شد و ما به اعتراضمان ادامه دادیم، بدون اینکه بترسیم. از این موارد بسیار اتفاق می افتاد. این انگیزه قوی توسط سید جواد در ما ایجاد شده بود. ساواک سید جواد را تحت مراقبت شدید گرفته بود. او کتابهای مذهبی – سیاسی را از شهرستانهای انقلابی به ساددوئیه می آورد. مثلا رساله حضرت امام را از تهران و قم آورده و در حوالی بهشت زهرا زیر خاک پنهان کرد. بعد سر فرصت آنها را بیرون می آورد و بین مردم توزیع می کرد. شجاعت عجیبی داشت. سید جواد نترس بود؛ واقعا نترس! همیشه در سخنرانی هایش بیش از حد به مسائل عبادی و معنوی تاکید می ورزید و در خدمت دین سخنرانی می کرد. توصیه می کرد طرفدار روحانیت و پیرو ولایت فقیه باشید و هر جا که دیدید به ولایت توهین شده، بدون واهمه مبارزه کنید. پیمانکار ساواکی سید جوادی در همسایگی ما مستاجر بود. سال 1351 بود و من سیزده سال بیشتر نداشتم و ایشان از همان زمان در راه تبلیغ اسلام و مبارزه با رژیم پهلوی فعالیت می کرد. او در هنرستان صنعتی درس می خواند و من محصل هنرستان کشاورزی بودم. مجبور بودیم سخت کار کنیم. تابستانها در کرمان کار می کرد و آنچه عایدش می شد را خرج فعالیتهای سیاسی و مذهبی می کرد. تشکیلاتی راه انداخته بود و شاخه های زیادی در این رابطه تشکیل داده بود، دوستانی که هر کدام از این شاخه ها فعالیت می کردند، همدیگر را نمی شناختند و این محصول درایت و تدبیر بی نظیر سید جواد بود. بعضی از عملیات های شهر مثل آتش زدن مراکز فساد و... را دوستان توضیح دادند. البته من ماموریت های دیگری هم داشتم. در رابطه با دستگیری هر کدام از دوستان، برای پیدا کردن آنها و تهدید ساواک یک سری نامه از شهرستان های مختلف به جیرفت پست می کردم. به عنوان مثال سید جواد را که دستگیر کردند، من نامه ای را که خودش با امضای حزب الله تهران نوشته بود، از کرمان پست کردم و چون تاثیر آنچنان نداشت، رفتم تهران و نامه را به آدرس ساواک شهربانی فرستادم. ارتباطی با دوستان در کرمان و قم داشت که کتاب می فرستادند. تا سال 1355 من هم نمی دانستم فرستنده کتاب ها چه کسانی هستند. کتاب ها که می رسید دوستان توزیع آنها را در سطح شهر بر عهده داشتند و کتاب ها بین افرادی که از قبل شناسایی شده بودند، توزیع می شد. یادم هست که در توزیع کتاب ها حسین رکن آبادی، محمود محمودی نژاد، ناصر مقدس زاده و... حضوری پر رنگ داشتند. این ها پنهان کردن کتاب، رساله، نوار و... در خانه هایشان را به عهده داشتند. به سید جواد خبر داده بودند امشب احتمال محاصره و بازرسی منزل شما زیاد است. یکی از رساله ها یادم است که رساله ای درباره فحشا بود و چند تن از علمای مشهور فتوا داده بودند. باغی در حوالی بلوار هلیل بود به نام باغ قاسم بیگی، به اتفاق رفتیم آنجا و چاله ای کندیم و رساله ها را پنهان کردیم که بعد ها نتوانستیم جایشان را پیدا کنیم و هنوز هم که هنوز است پیدا نشده اند. بیشتر برای روضه خوانی و شناسایی نیروهایی که گرایش مذهبی و اسلامی داشتند، به روستاها رفت و آمد داشت. کلاس قرآن می گذاشت و معتقد بود در گروه بندی، گروهها نباید از چهار – پنج نفر بیشتر باشند، چرا که لو رفتن تشکیلات بالا می رود و با درایت خاصی که داشت این مورد هیچ وقت اتفاق نیافتاد. یک بار قرار شد به اتفاق شهید محمد مشایخی، عباسعلی رستمی و ابراهیم مشایخی برویم پشت دشت کوچ در حومه جیرفت برای تمرین تیراندازی؛ اسلحه کمری داشتیم و مربی هم شهید مشایخی بود. زمستان و سوز سردی می وزید. بارندگی شدیدی شده بود و رودخانه راه نمی داد. کارها باید طبق برنامه پیش می رفت و این عادت مخصوص سید جواد بود. به ناچار قرار شد دو نفر روی شانه های دو نفر دیگر سوار شدند تا سنگینی باعث شود بتوانیم از رودخانه بگذاریم. رود دیوانه شده بود و سرمای سیاه زمستانی هم از طرف دیگر. به همان شکل گذشتیم و برگشتن هم به همین منوال آمدیم. سیم کشی ساختمان اوقات، واقع در خیابان ابوالحامد کرمان را به عهده گرفته بود. یک روز پیمانکار ما روحانی ای را که خیلی جوان به نظر می رسید سر کار آورد. شگفت زده شد بودم و کنجکاوی مان گل کرده بود. او لباسش را در آورد و گذاشت کنار و شروع کرد به حفر یک کانال. ظهر که شد برای ناهار تعطیل کردیم. پیمانکار آن روحانی را در اتاقی بازداشت کرد و تا آنجا که می توانست کتک زد. سید جواد گفت: بچه ها مواظب باشید، پیمانکار ساواکی است. پرسیدم: از کجا معلوم!؟ گفت: این روحانی قطعا از دستگیر شده هایی است که برای شکنجه و کار تحویل پیکانکار شده است. بعد که فرصتی دست داد و با آن روحانی آشنا شدیم، متوجه شدیم تشخیص سید جواد درست بوده است؛ چرا که پیمانکار از مهره های اصلی ساواک بود و زندانی ها را هم برای کار و هم برای اینکه مرتب شکنجه کند، سر کار آورده. روزهای داغ مبارزه سال 1355 بود که توسط شهید تربیتی، با سید جواد آشنا شدم. شاگرد مغازه حاج محمد رضا کلانتری که در حال حاضر پدر همسرم می باشند، بودم. جمعه ها معمولا دعای ندبه برگزار می کرد و تقریبا همه جا می توانستی حضور پر جنب و جوش سید را ببینی. خوش رو و مهربان. هر وقت که ملاقاتی دست می داد، نمی توانستی از او دل بکنی و بعضی وقت ها دعا را در مناطق دور افتاده بر پا می کرد. همه جا بود و با انرژی عجیبی راه مبارزه را در پیش گرفته بود پشتوانه و دلگرمی جیرفتی ها شده بود. رفته رفته بر محبوبیتش در بین بچه های حزب اللهی افزوده می شد. روضه خوانی اش می چسبید، داغ بود و تا مغز استخوان نفوذ می کرد. گیرا می خواند و حرفهایش هم گیرا بود. اسلام را خوب می شناخت. سید جواد یک پدیده بود. روز به روز رابطه ما صمیمی تر می شد؛ خیلی ها از حضورش استفاده می کردند. سید را خوب فهمیده و درک کرده بودیم. او چشمه ای بود که تشنگی ما را رفع می کرد. در بازار اگر اتفاقی می افتاد و خط و خبر گیر می آوردم با ایشان در جریان می گذاشتم و اطلاعات هم می گرفتم. بعد با افرادی که هم فکر ایشان بودند، مثل آقای روز پیکر، باغبانی، محمود مشایخی و... آشنا شدم. در شهر مرکز فساد دایر بود که تعدادی مشتری هم داشت و عده ای از جوانان به این مراکز رفت و آمد می کردند و سینما، مشروب فروشی، کندو و...، وجود این مراکز دوزخی بود که عذابمان می داد. از اینکه دست روی دست بگذاریم و شاهد دایر بودن این مراکز باشیم؛ زجر می کشیدیم. جایگاهمان را شناخته بودیم و اسلام خورشیدی بود که در ظلمات بچه مسجدی ها تابیدن گرفته بود. یک روز رفتم پیش سید و گفتم می خواهم سینما و مشروب فروشی ها را آتش بزنم نظر شما چیست؟ آرام سر تکان داد و گفت: فعلا صبر کنید تا شرایط مهیا شود؛ خبرتان می کنم. دلگرم شدیم. معلوم بود که از قبل نقشه ای کشیده و منتظر فرصت است. چند ماهی گذشت تا اینکه یک روز گفت: زمینه لازم برای کاری که می خواستید انجام بدهید، فراهم است. کتابی به من داد و گفت: سر نوشت یک زن الجزایری است. محمد مشایخی و آقای محمود نژاد را به من معرفی کرد و گفت: شما با هم کار کنید. این کار هم به پول و هم به وقت احتیاج داشت. پول را همه با هم تهیه کردیم و دادیم دست محمود نژاد و مشایخی که وسایل مورد نیاز را از کرمان تهیه کنند. این آقایان رفتند کرمان و با دو اسلحه اسباب بازی شبیه لودر های شهربانی – که فشنگ مشقی می خورد و بعد از شلیک دود می کرد – و چند جفت کفش رول برگشتند. مقداری طناب و چند دست لباس نظامی که به لباس های فرم شهربانی شباهت داشت نیز تهیه کرده بودند تا در رویارویی با مامورین شهربانی بتوانیم از خودمان دفاع کنیم. درست یادم هست که در تمرین ها به سید جواد حمله می کردیم و سعی می کردیم تا چند نفر را دستگیر کنیم. ما فقط شاخه نظامی و عمل کننده بودیم و تقریبا هیچ اطلاعی از شورای تصمیم گیرنده و عملکرد شاخه های دیگر که مشغول فعالیت در حوزه خاص خود بودند، نداشتیم. چند بار از سید جواد خواسته بودیم که ما را با بچه های دیگر شاخه ها آشنا کند اما زیر بار نمی رفت. وقتی اصرار زیاد ما را دید گفت: هدف ما متعالی است و راه پر مشقت. اگر شما خدای ناکرده دستگیر شوید و نتوانستید زیر شکنجه های آنان دوام بیاورید؛ هیچ اطلاعی از کسی نداشته باشید، بهتر است تا آنها نتوانند با ترفندهایی به درون بچه ها نفوذ کنند و تشکیلات لو برود. برای ساعت سه نیمه شب قرار انجام عملیات را گذاشتیم و شب طبق قرار و نقشه رفتیم سینما. برای آتش زدن سینما حدود 50 لیتر بنزین و گازوئیل همراه داشتیم. ترس آتش گرفتن نگهبان که داخل سینما کشیک می داد، برنامه هایمان را عوض کرد و نتوانستیم موفق شویم. شب عجیبی بود. اضطراب، اندوه و هر چه بود، شیرین بود. دلشوره ای شیرین داشت. باوری که به ما انرژی می داد. آدم برای انجام عملی که انگیزه آسمانی و خدایی دارد، انرژی عجیبی می گیرد، احساس می کند که می تواند کوه ها را هم از سر راه بردارد. ترس که نه، چیزی شبیه احتیاط بر قلمرو وجودمان حاکم شده بود. گفتیم نمی شود و برگشتیم. به آتش کشیدن مشروب فروشی به عهده مشایخی بود که با دلایلی موفق نشده بود فقط کار آتش زدن کندو باقی مانده بود و بعد که تاسوعا بود، عملیات با موفقیت انجام شد. قرار بود در صورت موفق بودن عملیات؛ سید جواد از جیرفت خارج شود. طوری که ساعت هفت صبح حرکت کند و چهار عصر به کرمان برسد. و فردای روز بعد بلیط جیرفت و قبض مسافر خانه را داشته باشد. سید در شهر شناخته شده و زیر نظر بود. همه نگاهها به طرف او می رفت. بعد از عدم موفقیت در آتش زدن سینما؛ من و محمود نژاد مامور آتش زدن مشروب فروشی های واقع در خیابان شهربانی شدیم. محل برنامه ریزی منزل آقای پوریان، دبیر دبیرستان ثریا (فاطمیه کنونی) بود. توسط شهید مشایخی با پوریان آشنا شده بودیم و یاد آور شوم که سید مامور تمام مناسبات بود. پوریان مستاجر مشایخی بود و اکثر مشورتها و برنامه ها در منزل او صورت می گرفت. بعد از برنامه ریزی های دقیق، آن شب قرار شد مشایخی پوریان را بردارد و کار را تمام کند. قرار شد ماشین را ببرد و در محل مورد نظر پارک کند. کوچه که کاملا خلوت شد، داخل صندوق عقب بخوابد و ساعت سه بعد از نیمه شب از صندوق عقب بیرون بیاید. پس از انجام ماموریت دوباره برمی گشت داخل صندوق پیکان می خوابید تا اینکه صبح پوریان می رفت و ماشین را به بیرون از شهر منتقل می کرد. مشایخی نیز از صندوق بیرون آمده و با هم برمی گشتند. به هر حال مشایخی نتوانسته بود به علت تنهایی کار را تمام کند. من هم سخت دچار زکام شده بودم و پیاپی عطسه می کردم و این وضعیت کار را مشکل می کرد، برای انجام چنین عملی سکوت محض لازم بود اما با وضعیت من احتمال لو رفتن عملیات زیاد می شد. کار باید تمام می شد و اگر سید جواد از کرمان برمی گشت و کار را ناقص می دید، اساس برنامه ریزی ها به هم می خورد و شاید از آن همه انرژی و دلگرمی تشکیلات می کاست. خلاصه، شب خوابیدیم و ساعت سه نصف شب گذشته بود که بیدار شدیم. فکر می کنم اذان گفته شده بود. زمان سریع می گذشت. دیر شده بود. به سرعت وسایلمان را برداشتیم داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. کوچه خلوت بود و کارگرهای شهرداری تازه شروع به کار کرده بودند. به محل مورد نظر رسیدیم. همه جا خلوت بود و پرنده ای پر نمی زد. سحرگاه پر تشویشی به خیابان چنگ انداخته بود. اطراف را بررسی کردیم. در یک آن ظرف نفت را بیرون آوردیم و از در کوچک مشروب خوری که به داخل باز می شد، ریختیم داخل مغازه. مشایخی کبریت کشید و انفجار سنگینی سکوت سحرگاه را شکست. با آخرین سرعت دویدیم. کوچه ها را گذشتیم و خودمان را رساندیم به کرانه هلیل و حاشیه رود را تا منزل مشایخی که در محله صاحب آباد بود، یک نفس دویدیم. آن روز چه طلوع دلچسبی بود. سبک شده بودم. سرشار از رضایت. به باور تازه ای در خودمان رسیدیم؛ یک نوع کشف عمیق درونی، یک نوع شوق داپذیر و لذتبخش. نماز خواندیم؛ چه نمازی. وسایلی را که از کرمان تهیه کرده بود، ریختیم داخل چاه فاضلاب و تقریبا 8 صبح متوجه شدیم که مشایخی در کارش نتوانسته موفقیتی کسب کند. از شهر خارج شدیم و رفتیم ده برای مراسم عزاداری که هر ساله بر گزار می کردیم. شب بعد محمودی نژاد و محمد مشایخی تصمیم به ادامه این روند می گیرند. مشایخی تعریف می کرد: به محمودی نژاد گفتم بیا برویم ببینیم صاحب مشروب فروشی چه حالی دارد ؟ همین طور که از توی کوچه می آمدیم، ماشین شهربانی کنارمان ایستاد و رئیس شهربانی وقت دستور بازرسی داد. آقای پور هنری راننده شهربانی پیاده شد و رفت سراغ صندوق عقب و همه جا را خوب زیر و رو کرد. بعد نوبت خودمان که رسید، من فکر کردم که کار تمام است. اطلاعیه هایی را که در جیب من و محمودی نژاد بود، بیرون کشید و بدون اینکه نگاهشان کند، به همان شکل تا شده گذاشت سر جایشان !اطلاعیه ها مربوط به آتش زدن مشروب فروشی و بستن سینما بود که خدا را شکر لو نرفت. راه افتادیم قرار شد کندو را به آتش بکشیم. برنامه ریزی ها قبلا در منزل پوریان انجام شده بود. آن شب خیابان کاملا کنترل شده بود. قرار بود موقع اذان صبح دست به کار شویم. پوریان گفت: شما ماشین را در را کوچه کندو پارک کنید. من از سمت خیابان لر می آیم. اگر ماموری پیدایش شود، به بهانه حمام کشیده می شوم سمت حمام شهرداری و در غیر این صورت می آیم و می نشینم پشت رل و شما دست به کار شوید. پوریان سر کوچه مکث کوتاهی کرد و کشیده شد سمت ماشین و علامت داد. وسایل مورد نیاز را قبلا کنج خرابه ای پشت مغازه گذاشته بودیم. نفت، بنزین و صابون قاطی هم بود. پریدیم پشت بام و از کانال کولر مواد را که حدودا بیست لیتر می شد، ریختیم داخل. فورا پایین پریدیم. دیوار درز کوچکی داشت. روی شانه های محمودی نژاد ایستادم. کبریت که کشیده شد، انفجار عجیبی صورت گرفت. کولری که روی سقف مغازه بود به هوا رفت و سقف مغازه پایین ریخت. فردا صبح که برای سر کشی آمدیم، درب مغازه توی خیابان پرت شده بود. بدین ترتیب مراکز فساد در شهر تخریب شد. بعد از این ماجرا اطلاعیه های چاپ و منتشر شد از ناشرش خبر نداشتیم. بعدها فهمیدم مشایخی که دانشجوی زبان دانشگاه کرمان بود، همان جا این اطلاعیه ها را چاپ کرده است. سید جواد اصلا در این باره حرفی نزد. بعدها معلوم شد که توسط شهید مشایخی، همسر ایشان و باغبانی پور پخش شده است. بعد از ماجرای آتش زدن مشروب فروشی ها و سینما، به خدمت سربازی رفتیم. برادر نوزایی هم خدمت ما بود. او اخبار اتفاقاتی را که در سطح کشور می افتاد برایمان می آورد که مثلا در تبریز چهلم شهدای قم گرفته شده است و یا تبریزی ها مراسم اربعین شهدای قم را بر گزار کرده اند و عده ای شهید شده اند. سه، چهار ماه آموزش تمام شد و به اصفهان رفتیم. یک سال شد که نتوانستیم سید جواد را ببینیم. پس از اینکه ساواکی ها نتوانسته بودند علیه اش مدرکی درست کنند، آزاد شده بود. بعد از اتمام آن ماجرا ها تعریف می کرد که شکنجه های سختی را تحمل کرده است. دست بند قپانی به دستهایش زده اند و اکثر اوقات از فرط شکنجه بیهوش می شده، بدون اینکه کوچکترین چیزی را لو داده باشند و در نهایت بعد از آن همه شکنجه طاقت فرسا رئیس ساواک گفته بود: می دانم که کار شماهاست، ولی بروید. امام دستور داده بود که سربازان از سرباز خانه ها فرار کنند. به محض شنیدن این فتوا از پادگان فرار کردیم. به جیرفت که رسیدیم، بی درنگ رفتیم سراغ سید جواد سید جواد که تازه فرار کرده بود. شهید قریشی هم با وجود اینکه یک ماه بیشتر به پایان خدمتش باقی نمانده بود فرار کرده بود. به سید گفتم: ما در خدمت شما هستیم. هر تصمیمی که شما اتخاذ کنید ما حاضریم. هر چند رژیم روی پرونده های ما حکم اعدام زده است. جواب داد: من آماده ام اما جیرفت جای فعالیت نیست؛ شهر کوچک است و همه زیر نظریم. باید کوچ کنیم. گفتیم کجا ؟ گفت: کرمان. دستمان در کرمان بازتر است و از همان جا می توانیم فعالیتهای بچه ها را ساماندهی کنیم. حرکت کردیم. دوستی داشت در کرمان به نام محمد نژاد ملایری که به منزل وی می رفتیم. دوست دیگری به نام شعاع هم داشت که بساز بفروش بود. روبه روی سیلو خانه ای نو ساز داشت. خانه نمور بود و فصل زمستان. کرمان هم که زمستان خشکی دارد و سوز عجیبی می آمد. به سختی نفت تهیه کردیم. قشنگ یادم هست، خدا شاهد است موکتی داشت و چراغ والورو مختصری وسایل ساده. بیشتر با مشقت سر می کردند که مادرش همراهش کرده بود. خانواده آقای ملایری هر چه طلا داشتند داده بودند دست سید جواد که بفروشند و خرج انقلاب کنند. جواهرات را برد و داد به دست کسی به نام شمسی و مقداری پول گرفت که خرج کارهای انقلاب شد و یک ریال از این پول را برای خانواده اش در آن شرایط سخت و طاقا فرسا خرج نکرد. ظهر ها که گرسنه و خسته از تظاهرات یا جلسات می آمدیم، می دیدیم باز همان نان ها را آب زده و در سفره می گذاشتیم. من که ناراحتی معده داشتم، برایم بد بود و مریض می شدم. یک روز گفتم: بابا آخه چه خبره، مردیم حداقل نان و پنیری بدهید که به درد جایی بخورد و گرنه از پا می افتم. من ناراحتی معده دارم. گفت: باید به شکمت سنگ ببندی. این پولها، پول هایی نیست که صرف چلو کباب شود، باید صرف پیروزی انقلاب شود و این قدر هم نق نزن. مانده بودم چکار کنم ؟! خانواده ام حدود 4400 تومان پول برایم فرستاده بودند. سید جواد به من ماموریت داد تا بروم قم پیش آقای محمد حسین قاسمی. او طلبه ای بود که در سالهای 56- 55 تشکیلات فعالی داشت و باید یک سری تصمیم گیری و برنامه ریزی می شد. در رابطه با سفری به پاکستان برای تهیه اسلحه، قبل از سفر گفت: جیبهایت را خالی کن ! بست غذایی محلی است که از گندم درست می شود. گفتم: چشم. می دانستم که چنین اتفاقی می افتد برای همین 500 تومان پنهانی در جیب بغلم گذاشته بودم. باقی را دادم به سید جواد صد تومان پس داد و گفت: خرج سفر. گفتم سید آخه. گفت: آخه ندارد !کرایه به قم 24 تومان که بیشتر نیست. با هزینه بر گشت می شود 48 تومان. باقی هم خرج چند روزی که می مانی. غذا هم فقط نان و ماست. خلاصه پانصد تومانی به ما رسید و گر نه هلاک می شدم. بر گشتم کرمان. دوباره برای شام از همان بست ها آوردند سر سفره و باز همان درد معده لعنتی عود کرد. مرا به بیمارستان کرمان برد. برای درمان من 70 تومان خرج کرد و در راه بر گشت مرا به کافه برد و گفت امشب اسثنائا خوش بگذران و خندید. گفتم: شما ! گفت: من نمی خورم. اصرار کردم نپذیرفت. بر گشتم. غذایی هم گیر ما نیاد و سر کار من افتاد به همان پست های همیشگی. مدتی در نایین و اصفهان آموزش نظامی دیده و با ساختن کوکتل مولوتف. و تیر کمان آتش زا آشنا شده بودم. مرا بسیار تشویق کرد تا با کمک سید توانستیم مین بسازیم. یک روز به جایی خلوت و پرت و دور از آبادی رفتیم و در دره ای کار گذاشتیم وامتحانش کردیم. زحمت های اصلی را همیشه سید جواد به عهده داشت. یک روز دو، سه کارتن وسیله برای ما آوردند که شامل شیشه آزمایشگاهی، الکین و کرومات بود. وسایل مورد نیاز به اندازه کافی بود که هم قبل از انقلاب و هم در اوج انقلاب استفاده می کردیم و واقعا به دردمان خورد. بعد از پیروزی انقلاب یک روز آمد و گفت: باقیمانده وسایل هر چه هست جمع کنید و برگردانید به همان مدرسه ای که قبلا از آنجا آورده شده، مال بیت المال است که ما هم بردیم و گذاشتیم مدرسه. ایشان مسئول اطلاعات عملیات سپاه جیرفت بودند. منافقین و کمونیست ها و گروهک های دیگر به شدت مشغول فعالیت بودند. و شهر در تب هیجان عجیبی می سوخت. هر کدام از این گروهک ها در تیمچه کتابفروشی داشتند. سپاه نمی خواست مستقیما وارد عمل شود و می خواست مبارزه با آنها انگیزه کامل مردمی داشته باشد. اوایل انقلاب گروهک ها و همه بچه ها آزادانه تبلیغ می کردند. سید جواد برای براندازی گروهک ها، بچه ها را منسجم کرد، به من گفت: از همان اسلحه هایی که قبلا تهیه می کردید؛ تهیه کنید. اسلحه ها را با همیاری سید جواد از بافت وارد می کردیم. این بار با برادران روز پیکر برای تهیه اسلحه به اصفهان رفتیم و به جیرفت اسلحه آوردیم. بچه ها را جمع کرد و تحت عنوان حرکت مردمی مسلح کرد. یادم هست آقای صیفی که الان روحانی است و جواد انصاری از بچه هایی بودند که کتاب می فروختند. حاج آقا طارم امام جمعه فعلی شهرمان را به اتفاق شهید سید جواد دیدم. پرسیدم: ایشان کی باشن؟ گفت: طارم اهل الله آباد است و از مخلصین خیلی خوب. ذهن آماده و عالی دارد. او مأموریتی داشت برای شناسایی منافقین که شب می رفت و روی درختی در حیاط خانه تیمی منافقین تا صبح می نشست و همه چیز را زیر نظر می گرفت و شناسایی می کرد. در جهاد سازندگی، کمیته ای تشکیل داده بودند و تعدادی از بچه ها برای جاده سازی به اسلام آباد می رفتند. وسایل مدرن جاده سازی نبود. بیل برمی داشتند و راه می افتادند. جاده می ساختند. حمام می ساختند و مردم رابه تلاش تشویق می کردند. از خواهران فکر می کنم آن روزها خانم زیدآبادی هم بودند. انقلاب هنوز برای بسیاری از مردم محروم جا نیفتاده بود. سید جواد چون کمیته ای بود، همیشه اسلحه ای حمل می کرد. خوانین مخالف انقلاب و تشکیلات تهدیدی جدی و خطر آفرین به شمار می آمدند. سید جواد تعریف می کرد: با موتور سیکلت از روستایی عازم روستای دیگر بودم. چند نفر اشرار راه را بسته بودند. از ترک موتور افتادم توی شنزار. چهار، پنج موتور سوار تعقیبم کردند. پیراهنم سفید بود و برق می زد و شب دید داشت. آن را در آوردم و اسله را چال کردم. تا سپیده صبح در بیابان های اطراف سرگردان بودم. از اسلام آباد تا بهادر آباد پیاده آمدم و بعد ماشین گرفتم و خودم را به نیرو ها رساندم. برای کمک به مردم اگر لازم بود حتی جانش را به خطر می انداخت. زحمت می کشید بی آنکه به منافع خود بیندیشد. شب ملکوتی سال 1352 با سید جواد آشنا شدم. آن روزها از افراد سرشناس مذهبی بود و من مثل خیلی از کسانی که آن روزها از تشنه این گونه مسائل بودند دنبال کسی می گشتم. تحقیق کردم تا توانستم گم شده ام را پیدا کنم. بعد ها هم قسمت شد که نزدیک تر شویم و با خواهرش ازدواج کنم. او اولین کسی بود که در جیرفت جریانات سیاسی و مذهبی را رهبری می کرد. امام را خوب می شناخت و با نمایندگان امام ارتباط داشت. آن روزها حضرت آیت الله خامنه ای، زبانی شیرازی و یکی دو تن از بزرگان دیگر در جیرفت تبعید بودند که سید با ایشان ارتباط عمیق برقرار کرده بود و از روحانیت خط مشی می گرفت. علی رغم اینکه ارتباط با این بزرگان ممنوع بود اما نترسی و هوشمندی سید جواد همیشه مانع از دستگیری اش می شد. سال 1356 در منوجان معلم بودم. آمده بود سری به من بزند. یکی از بومی های منطقه روضه خوانی داشت و به واسطه دوستی که با من داشت، از بانی خواستم که سید جواد روضه بخواند. روضه امام حسین (ع) را خواند و درباره حادثه کربلا سخنرانی کرد. سخنرانی اش گیرا بود و آتشین. با زبانی ساده که همه فهم بود و هر چند نمادین، اما همه منظورش را فهمیدند. شب دوم بانی روضه که خیلی از روضه سید جواد و جسارت او خوشش آمده بود، به اصرار خواست که شب دوم هم روضه خوانی را سید برگزار کند. آشوبی شده بود. مردم بسیار گریه کردند و آن شب اصلا یک شب ملکوتی بود. سید جواد رفت اما مردم تا مدت ها از این جریان حرف می زدند و هر وقت مرا می دیدند، به اصرار می خواستند که سید جواد را دوباره دعوت کنم. سید جواد می رفت و محبوب مردم می شد. سید بیشتر اوقات خود را به مطالعه کتب مذهبی می گذراند؛ نقاشی هم می کرد و قبل از انقلاب با اینکه دیپلم برق داشت، استخدام نشد. برق کشی ساختمان انجام می داد. یادم هست که از صبح تا شب زحمت می کشید او از راحتی فراری بود و به همین خاطر می توانست با هر شرایطی سازگار باشد. در جنگ بارها شیمیایی شد. ترکش داخل پایش بود. هر وقت می خواست نماز بخواند، پایش را دراز می کرد و به هیچ کس هم نمی گفت. شوخی در دوره راهنمایی با سید جواد آشنا شدم. سال 1356 برای اولین بار نوار سخنرانی امام را در منزل سید جواد که در کوچه دامپزشکی واقع بود، شنیدیم، بعد اطلاعیه هایی را که آورده می شد، سید تحویل من می داد و با ماشین تکثیر که شهید مشایخی از شیراز آورده بود، در روستای تمگاوان در حومه جیرفت تکثیر می کردیم. ما مسئول چاپ بودیم و آقای باغبانی پور مسئولیت پخش را به عهده داشت. در آن سالها سعادت نصیب من شده بود که مقام معظم رهبری و آیت الله شیرازی در همسایگی ما مستاجر بودند و ما به راحتی خدمتشان می رسیدیم. سید جواد سرباز بود و برای مرخصی به جیرفت آمده بود با هم رفتیم خدمت این بزرگان و سید را معرفی کردیم که اگر حرکتی و جنبشی در جیرفت مشاهده می فرمایید، از برکت وجود سید است و از همان روز قرار شد که با هم هماهنگ کنیم و از روحانیت مشی بگیریم. سید، محور دو مرکز ارتباط بچه ها در شهر بود. خیلی از بچه ها که در این تشکیلات فعالیت می کردند، همدیگر را نمی شناختند و این تدبیر سید جواد بود و نشان می داد به فنون مبارزه مسلط است. او خیلی خودمانی و صمیمی برخورد می کرد و مورد اعتماد همه بود. مناسبات، رسمی و خشک نبود. یادم هست که ما در خانه ابراهیم مشایخی مستاجر بودیم. یک روز سید جواد آمد و مرغی زیر دستش گرفته بود. گفت: تا برگردم؛ مرغ همین جا باشد شما نان و ماست بخورید. بیرون که رفت، شیطنت بچه ها گل کرد. مرغ را پختیم و با بچه ها خوردیم. ساعت نه و نیم با بچه هایش آمد که مرغ را ببرد. هر چه گشت، پیدا نکرد. خندیدم و گفتم: مرغ خورده شد، شما نان و ماست بخورید. خندید و گفت: فعلا اشکالی ندارد؛ خوب کاری کردید ولی انقلاب که پیروز شد از دلتان در می آورم. بچه ها با سید جواد راحت بودند. دلخوری پیش نمی آمد و صمیمیت سید جواد خیلی به محبوبیتش افزوده شد. کتابفروشی تیمچه اوایل انقلاب به همت شهید حسینی برای جذب جوانان مذهبی دو مکتب راه اندازی شده بود. مکتب علی (ع) و مکتب زهرا (س) و همین نقطه عطفی برای آشنایی من و سید جواد بود. در همین روزها هم او با یکی از اقوام نزدیک ما ازدواج کرد. این مساله ما را به هم نزدیک تر کرد. همیشه به خانواده های بی سرپرست و نیازمند کمک می کرد. ما در آن موقع پدرمان را از دست داده بودیم و علی رغم مشکلات مالی که خودش داشت، از کمک های ایشان بی نصیب نبودیم. برای مثال در سطح شهر یک کتابفروشی راه اندازی کرد و مرا برد که آنجا کار کنم. خیلی به آنجا سر می زدند. من پول کتابهایی را که فروخته بودم به سید جواد می دادم که نمی پذیرفت. کتابها، کتابهای شهید مطهری و دکتر شریعتی و روزنامه جمهوری اسلامی بود. گروهک ها هم یک کتابفروشی در تیمچه راه اندازی کرده بودند. سید جواد به کوری چشم دشمنان، کتابفروشی را از خیابان شهربانی به تیمچه انتقال داد. گروهی می آمدند و مدام از من سوال می کردند و مسخره می کردند. وقتی به سید جواد می گفتم، می گفت: به این مسائل توجه نکن، باید تحمل کنی اینها مثل کف روی آب می مانند. همیشه برای ازدواج دیگران پیشقدم بود و هیچ وقت برای خودش تصمیم نمی گرفت. یک روز دکتر آیین به سید می گوید: شما که این قدر دنبال ازدواج من هستی، چرا برای خود فکری نمی کنی؟ سید جواد پاسخ می دهد: اگر زیاد مایلی، پیش خانواده ات از من خواستگاری کن! دکتر آیین با خوشرویی پذیرفته بود و مراسم عروسی خیلی ساده ای برگزار شد. بعد از شهادت برادر کوچکم شهید محمد آرزمان، پشتوانه ما سید جواد بود. حکم برادر بزرگم را داشت و شهادت سید جواد واقعا غیر قابل باور و سنگین بود. به موقع اذان می گفت. حتی در همان اردوهایی که اوایل انقلاب با هم می رفتیم، سردار سلیمانی به او لقب سجاد را داد. حمله چماق به دست ها حوالی سال 1354 در ارتباط با مسائل سیاسی و فعالیتهای مذهبی علیه رژیم طاغوت، با سید جواد آشنا شدم. مشغول تحصیل در دانشگاه شیراز بودم و در رفت و آمد به جیرفت که سید را با جنب و جوش می دیدم. روابط ما صمیمی شده بود. جزیی از هم بودیم تا جایی که بعد ها سید با خواهرم ازدواج کرد. برادران دیگری هم مثل سردار محمد مشایخی، اکبر افشاری، سردار شهید صفر عناصری بودند که جدی فعالیت می کردند و سید تقریبا تنها کسی بود که آشنایی کامل با قرآن، کتب مذهبی، روایات و احادیث داشت و معلم و محرک، باقی برادران جیرفتی بود. کلاس هایی هم در سطح شهر مخفیانه برای کسانی که تشنه مسائل مذهبی بودند، برگزار می شد. اداره این کلاس ها به عهده خود سید بود. ما کسی را جز او نداشتیم که به مسائل مذهبی کاملا مسلط باشد. آشنایی ایشان با خواهر بنده که منجر به ازدواج شان گردید، در یکی از همین کلاس های قرآنی بود که برای برادران و خواهران جداگانه تشکیل می داد. او هسته اصلی بچه های مذهبی و سیاسی شهر جیرفت از سال 54 تا 57 بود. با تلاش خستگی ناپذیر زحمت می کشید. سالی دو، سه بار برای تهیه کتب سیاسی مذهبی که ممنوع بودند، می آمد شیراز. بعضی از این کتاب ها را هم از یزد و اصفهان و قم تهیه می کرد و با برنامه ریزی ماهرانه و مخفیانه به جیرفت انتقال می داد. سردار شهید محمد مشایخی هم در این جریان نقشی اساسی و موثر داشت. او رانده کامیون بود و گواهینامه پایه یک داشت. کتاب ها و اعلامیه ها را معمولا شهید مشایخی به جیرفت می رساند و فوق العاده در کارش مهارت داشت. آبان ماه 1357 بود. من در شیراز بودم. اطلاع دادند عده ای چماق به دست با هدایت و برنامه ریزی ساواک که از کانال ژاندارمری وقت از روستاهای اطراف جیرفت به خصوص از دهات حاشیه بلوک که توسط کدخداهای آن مناطق جمع آوری و هماهنگ شده بودند، به عنوان طرفداری از رژیم به شهر حمله ور شده و موقعیت شهر را به خطر انداخته اند تا زهرچشمی از افرادی که فعالیتهای سیاسی و مذهبی داشتند، بگیرند. بیش از صد نفر را با پول راضی می کردند و برای تظاهرات به شهر می آورند، به خانه امام جمع شهر حمله می کنند و او را مورد اهانت و کتک کاری قرار می دهند و زخمی می کنند. به خانه چند نفر افراد شناخته شده مذهبی از جمله حاج نجف افشاری نیز هجوم می برند، شیشه های خانه اش را می شکنند و فحاشی می کنند. تمام این کارها تحت فرماندهی ژاندارمری وقت صورت می گیرد. خودم را به جیرفت رساندم. به برادران پیوستم و در جلسه ای که با هم داشتیم به این جمع بندی رسیدیم که برای حفاظت از شهر، یک انتظامات مردمی و اسلامی تشکیل دهیم. علیرغم اینکه ژاندارمری بیکار نمی نشست و اسلحه هم داشت، سید جواد نقش برجسته ای در این قضیه ایفا کرد. بخصوص در برنامه ریزی حدود 100 الی 200 نفر سازماندهی شدند و ساختمانی که فکر می کنم هنرستان بود، در حاشیه شهر برای این کار در نظر گرفته شد. در آن شرایط هر کسی که می توانست اسلحه تهیه کند، حالا چه شکاری و چه کمری مسلح می شد. از اوایل آذر ماه 1357 تا پیروزی انقلاب به مدت سه ماه، شهر و جاده های اطراف شهر تحت کنترل بچه ها بود. شهر آبستن حادثه بود و همه چیز رنگ و بوی خاصی گرفته بود. زندگی به طرز نشاط آوری در خیابان شهربانی جریان داشت. مردم منتظر اتفاقی خوشایند بودند. روزها روزهای عشق و حماسه بود. اضطراب و حادثه انقلاب از بیرون می تپید و آن همه انرژی عصیانگرانه فراموش شدنی نبود. نقش سید جواد که تازه از زندان فرار کرده بود و به مسائل نظامی هم اطلاع کافی داشت، نقش تعیین کننده بود. به هر حال در طول سه ماه، اتفاقات زیادی افتاده که به پاره ای از آنها اشاره خواهم کرد. به سران و رهبران چماق به دست پیغام دادیم، اگر وارد شهر شوید و قصد تظاهرات داشته باشید، در مسیرتان تله های انفجاری می گذاریم و ماشین هایتان را منفجر می کنیم و درگیری می شود و هر چه دیدید از چشم خودتان دیدید و در این راستا تبلیغات وسیعی انجام شد. که در این تبلیغات مثل همیشه سید جواد نقش زیر بنایی داشت. نهایتا ترسیدند و به این اکتفا کردند که از حاشیه شهر عبور کنند و به عنبر آباد بروند و وارد شهر نشوند. تنها اتفاقی که روی داد، انفجار سه راهی برای ایجاد رعب و وحشت در نزدیکی کاروان چماق به دستها بود که صدای مهیبی داشت و بیشتر صوتی بود و تاثیر خودش را هم گذاشت. حادثه بعدی جریان خوانین بود که امنیت منطقه کهنوج را بر عهده داشتند. کهنوج شهرستان نبود و خوانین مسلح تا بعد از پیروزی انقلای یعنی در این دوره سه ماهه از طرفداران نیروهای اسلامی بودند و اعلام کردند که می خواهیم با یک کاروان هزار نفری از افراد مسلح به شهر بیاییم و از نیروهای مسلمان و انقلابی جیرفت و از رهبر انقلاب اعلام پشتیبانی کنیم. سید در اجرای هماهنگی و نظارت انتظامی زحمت کشید. در نهایت بعد از پیش بینی یک مسیر خاکی که دو خیابان را شامل می شد، کاروان خوانین پشتیبانی و آمادگی خود را از انقلاب اسلامی نشان دادند. شلیک های هوایی هم به جهت حمایت از ما توسط آنها صورت گرفت که البته کاملا کنترل شده بود. با برنامه ریزی و پیشنهادات دقیق سید جواد، برنامه به خوبی به اتمام رسید و مردم کوچکترین صدمه ای ندیدند و درگیری با مقر شهربانی و ژاندارمری پیش نیامد. اسلح هایی که نیروهای خوانین با آن طرف استانداری برای حمایت از نظام مسلح شده بودند، بعدها علیه خود نظام بکار بردند. تشکل مسلحانه خوانین منطقه کهنوج، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی انگیزه های کاملا مذهبی نداشت. در دوران طاغوت با اجرای اصلاحات ارضی سالهای 40- 39 مقداری از زمین های مالکین و خوانین بزرگ منطقه کهنوج بین کشاورزان تقسیم شده بود. با شکل گیری انقلاب بخصوص در ماه های آخر عمر رژیم طاغوت، باز پس گرفتن زمین های تقسیم شده آغاز شد. آنها تمرد کردند و درگیری هایی بین برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و خوانین مسلح افتاد که بعضی از آنها کشته شدند. هر چند ما هم تعدادی شهید داشتیم اما در نهایت، پیروزی با ما بود، بعضی از آنها خلع سلاح شدند و یا از منطقه بیرون رانده شدند. از اوایل آذر ماه 57 انتظامات و امنیت شهرستان جیرفت دست برادران انقلابی و مذهبی بود. حوالی روز نوزدهم و بیستم بهمن ماه از طرف امام دستور شکستن حکومت نظامی و عدم رعایت حکومت نظامی توسط مردم تهران صادر شد. درگیری های مردم با نیروهای مسلح شروع شد. اکثر پادگان های نظامی و بعضی از استان ها و شهرستان های دیگر توسط مردم خلع سلاح شدند. سلاح ها به دست مردم افتاد و بعد مشکلاتی در رابطه با جمع آوری اسلحه ها به وجود آمد. با صدور جمع آوری اسلحه ها از طرف امام این اسلحه ها با مشکلات زیادی از بین مردم جمع گردید. خیلی از این اسلحه ها هم در اختیار ضد انقلاب بود که تحویل ندادند و بعدها متاسفانه علیه انقلاب بکار بردند اما در جیرفت چون سازماندهی انتظامی و امنیتی قوی با زحمت زیاد بچه های حزب اللهی در طی این سه ماه به وجود آمده و همه چیز کنترل شده بود، اتفاق خاصی نیفتاد. یک روز با سید جواد و چند نفر از برادرانی که رهبری جریانات امنیتی را در شهر بر عهده داشتند، صحبت شد و در نهایت تصمیم گرفته شد که برای اسلحه های موجود در شهربانی و ژاندارمری چاره ای اندیشیده شود تا به دست مردم و نیروهای مخالف انقلاب نیفتد. در جلسه ای که با حضور شهید سید جواد حسینی و سردار شهید محمد مشایخی و تنی چند از برادران که رهبری این طرح را به عهد داشتند، برگزار شده بود، قرار شد با فرمانده وقت شهربانی و ژاندارمری برای تحویل سلاح ها مذاکره کنیم که البته قدری مقاومت کردند و در نهایت کار به جایی کشید که شهربانی و ژاندارمری توسط برادران مسلح محاصره شد و بعد که متوجه محاصره شدند، قبول کردند طی صورت جلسه ای اسلحه ها را تحویل ما بدهند. با هماهنگی و کمک سید جواد این طرح به انجام رسید و اسلحه و مهمات تحویل انبار نیروی انتظامی شد. حتی یک فشنگ هم از سلاح های بیت المال به هدر نرفت و به دست کسی نیفتاد. این هسته انتظامی که قبل از پیروزی انقلاب به وجود آمده بود، با در اختیار گرفتن تمام سلاح های ژاندارمری و شهربانی، به شکل نیروی انتظامی و امنیتی بسیار قوی در شهرستان جیرفت در آمد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تغییر پیدا کرد و کمیته انقلاب اسلامی نام گرفت. گوشتان را می برم از سالهای 53- 54 با سید آشنا شدم. آشنایی ما از طریق کلاس های قرآن که در مسجد جامع برگزار می شد، صورت گرفت. تقریبا از سال دوم راهنمایی سید نقش اساسی در رهبری فعالیتهای مذهبی و سیاسی آن دوران داشت. در شهریور 57 که رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای و آیت الله ربانی در جیرفت تبعید بودند، سعادتی نصیب ما شده بود که اکثر اوقات خدمتشان برسیم و جلساتی داشته باشیم و رابطه با برگزاری مراسم راهپیمایی در تظاهرات و جلساتی داشته باشیم. در رابطه با برگزاری مراسم راهپیمایی در تظاهرات نقش اصلی را سید جواد بر عهده داشت. آشنایی ما هنگام رفتن به جبهه بیشتر و عمیق تر شد. برای آمادگی در عملیات رمضان که به اتفاق آقای رئیسی به اهواز رفتیم و در آن جا حاج قاسم سلیمانی برای ما برنامه بازدید گذاشت. معمولا ماه ها با سید جواد در کلاس های نقشه خوانی شرکت می کردیم تا اینکه سید جواد فرمانده عملیات رمضان و آقای کهن هم معاون وی شد. روزهایی زیبایی بود. زندگی واقعا طعمی لذت بخش داشت. جنگ شور داشت. شوخی و خنده ها زیر بارش یکریز تیر و اندوهی نرم که پنهانی قلب آدم را می گرفت. یادم هست سید جواد مخالف سیگار کشیدن شهید خانعلی و شهید سیر فر بود. سر کلاس های آموزشی اگر بچه ها سیگار می کشیدند، آب می پاشید روی سر و صورتشان و شهید سیر فر می رفت دور تر می نشست و کنار ما نمی آمد. تکیه کلامی داشت. همیشه هم چاقوی کوچکی داشت و می دوید دنبال بچه ها و صدا می زد، وایستا می خواهم گوشت راببرم. طعم این شوخی ها هنوز با آدم هست، هیچ وقت هم جدا نمی شود. در سخت ترین شرایط زیر رگبار گلوله سر خوش و بی محبا. در جمع ما تنها سید متاهل بود. دیگران مجرد بودند. حتی حاج قاسم سه روز قبل از اینکه به اهواز بیاید، ازدواج کرده بود و برای ما قابل قبول نبود که بعد از ازدواج مستقیما به جبهه بیایند. روزها، روزهای به یاد ماندنی بود. شهدایی که از جمع ما رفتند، پاره ای از تن ما بودند که همیشه حسرت دیدنشان آدم را عذاب می دهد و چقدر دل آدم برای آن روز تنگ می شود! شهادت همسایه بودیم و آشنایی ما تقریبا از همان جا شروع شد. در مراودتی که بعضی وقت ها پیش می آمد، از اسلام حرف می زد و ما تا می آمدیم به خود بجنبیم، دیدم تحت تفکر و گرایش متعالی سید جواد یک شخصیت سیاسی و مذهبی پیدا کرده ام. فعالیت ما داشت دامنه می گسترد. برقراری کلاس های دینی، مذهبی. سید همچنان پر جوش و خروش بود؛ همیشه در حال تردد بین روستاهای اطراف؛ دریاچه و... بود. سخنرانی علیه نظام ملعون شاهنشاهی و ترویج احکام اسلام سرش را شلوغ کرده بود. الگوی مناسب معنوی برای دیگران شده بود. سید جواد جریانات را رهبری می کرد و تقریبا کسی روی حرفش حرف نمی زد. سید واقعا اهل مشورت بود ولی جایی که مساله کاملا سری بود، تنها عمل می کرد و با دیگران در میان نمی گذاشت. در سال 55- 54 دستگاه تکثیری به طور قسطی به هزار زحمت خریده بود. این دستگاه چقدر خیر و برکت داشت. سید خیلی صبور بود و همیشه آرزوی حکومت اسلامی داشت که بعد ها بحمد الله اسلام پیروز شد و سید در پیروزی انقلاب واقعا نقش موثری داشت. چند ماهی می شد که به ما سر نزده بود و تقریبا همدیگر را ندیده بودیم. آن روز ساعت دوازده از پله ها بالا آمدم، زنگ خانه به صدا در آمد. گفتم: کیه؟ گفت: حسینی هستم. به سرعت پایین آمدم؛ همدیگر را ندیده بودیم. خوش و بش کردیم و آمد بالا. گفتم: پدر جان دلمان برایت تنگ شده کجایی؟! خندید. همیشه همین طور بود. خلاصه ناهار ماند و بعد از نماز گفت: باید بروم کرمان، کلاس دارم. رفتنم قطعی است. یکی، دو تلفن به آشنایان زد. آقایی به نام مولوی از پشت خط اصرار داشت شما که می خواهید بروید کرمان؛ بیایید پرتقال ببرید. سید به ما گفت: شما حمام را گرم کنید، باید دوش بگیرم و ساعت چهار راه می افتم، چون ساعت شش کلاس دارم. رفتند ولی بعد از مدتی برگشتند. گفتم: شما که نرفتید! گفت: میسر نشد، یک جلسه روضه خوانی توی ده بود و من به ناچار ماندم. هر چه برای شام اصرار کردم، گفت: باید صبح زود حرکت کنم، طوری که نماز را در مسجد ابارق بخوانم. به آقای زاد سر تلفن زد و رفت پیش زاد سر. صبح زود ساعت چهار راه افتاد و نرسیده به ابارق حادثه تصادف به وقوق می پیوندد. پرسیده بودم از کجا می آیی؟! گفته بود: دو سه روز قبل برای مشکلات بسیجی ها رفتم کهنوج. دو روز هم کهنوج بودم. یک روز هم مشکلات بسیجی ها را برسی کرده ام و عازم کرمان هستم. بعد خبر ناگوار تصادف را آوردند. سرداری از این شهر رفته بود. سرداری که وجب به وجب کوچه های خاکی جیرفت می شناختندش. تشییع جنازه با شکوهی بود. به قول سردار سلیمانی: سردار سجاد لشگر ثار الله رفت.
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
اهتزاز پرچم فلسطین در زمین فوتبال جاکاراتا
play_arrow
اهتزاز پرچم فلسطین در زمین فوتبال جاکاراتا
پرتاب گاز اشک آور توسط پلیس هند به سمت دانشجویان معترض
play_arrow
پرتاب گاز اشک آور توسط پلیس هند به سمت دانشجویان معترض
سیمیاری: هیچ ارتشی نمی‌تواند باب‌المندب را باز کند
play_arrow
سیمیاری: هیچ ارتشی نمی‌تواند باب‌المندب را باز کند
نماهنگ/ "روضه دخترانه" با اجرای گروه سرود نجم‌الثاقب
play_arrow
نماهنگ/ "روضه دخترانه" با اجرای گروه سرود نجم‌الثاقب
دستگیری عامل تشویش اذهان عمومی در تهران
play_arrow
دستگیری عامل تشویش اذهان عمومی در تهران
وقوع حادثه امنیتی در نزدیکی یک ساختمان در نیویورک
play_arrow
وقوع حادثه امنیتی در نزدیکی یک ساختمان در نیویورک
آخر و عاقبت اعتماد به آمریکا در تنگه هرمز
play_arrow
آخر و عاقبت اعتماد به آمریکا در تنگه هرمز
حملات پهپادی نیروی دریایی سپاه به دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
حملات پهپادی نیروی دریایی سپاه به دشمن آمریکایی در منطقه
نوحه مداح عراقی برای حضرت رقیه(س) و به یاد شهدای میناب
play_arrow
نوحه مداح عراقی برای حضرت رقیه(س) و به یاد شهدای میناب
شلیک موشک‌های ایرانی به سمت مواضع دشمن در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های ایرانی به سمت مواضع دشمن در منطقه
تروریست‌های تجزیه طلب این هشدار را جدی بگیرید!
play_arrow
تروریست‌های تجزیه طلب این هشدار را جدی بگیرید!
کشف بقایای پهپاد انتحاری حامل مواد منفجره در سواحل استانبول
play_arrow
کشف بقایای پهپاد انتحاری حامل مواد منفجره در سواحل استانبول
پاره شدن تسمه تایم علائم، خسارت موتور و کارهایی که باید انجام دهید
پاره شدن تسمه تایم علائم، خسارت موتور و کارهایی که باید انجام دهید
اشتباهات رایج در خرید اورینگ لاستیکی
اشتباهات رایج در خرید اورینگ لاستیکی
ماجرای پرواز هواپیمای ایرانی به یمن چه بود؟
play_arrow
ماجرای پرواز هواپیمای ایرانی به یمن چه بود؟