لی ماروین
Marvin, Lee
بازیگر (1924، نیویورک - امریکا؛ 1987)
پدرش مدیر تبلیغات و مادرش، نویسنده ی مُد بود. تحصیلات نامرتبی را در دبیرستان های مختلف گذراند. دبیرستان را به خاطر پیوستن به نیروی دریایی رها کرد. طی جنگ جهانی دوم زخمی شد و سیزده ماه را در بیمارستان ارتش گذراند. پس از ترک خدمت، حرفه های مختلفی را تجربه کرد (از جمله مدت کوتاهی شاگرد لوله کش بود). روی آوردن او به بازیگری کاملاً اتفاقی بود: به دلیل بیماری یکی از بازیگران نقش های کوتاه «نمایش های تابستانی» توانست جای او را بگیرد. نخستین حضور جدی او در صحنه ی نمایش کنار جاده (1947) در تآتر ماوریک بود. سپس به فراگیری بازیگری و تمرین در «تیه تر وینگ امریکا» در نیویورک پرداخت. پس از حضور در تعدادی از نمایش های «دور از برودوی» در سال 1951بخت آن را یافت تا در یک اجرای برودوی از بیلی باد حضور یابد. نخستین ایفای نقش سینمایی او نیز در همان سال بود. در اواسط دهه ی 1950، خیلی زود با قامت بلند (یک متر و نود سانتی متر) و چهره ی خاصش به صورت نمونه ی تیپیک چهره های خشن، بی رحم و افسرده ی فیلم های وسترن و جنایی درآمد. اما در دهه ی 1960، به دنبال حضورش در مجموعه ی تلویزیونی بسیار موفق گروه - م (1957-1960) و هم چنین بازی اش در چند فیلم کنار جان وین (که طیف متنوعی از نقش های منفی مثل کومانچیروها و مردی که لیبرتی والانس را کشت گرفته تا نقش مثبت داناوانز ریف را شامل می شد)، پرسونای سینمایی او را از شخصیتی خبیث به قالب یک قهرمان (یا ضد قهرمان) تغییر شکل داد. موقعیتش به عنوان یک ستاره پس از این که جایزه ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را به خاطر نقش دوگانه اش در کت بالو به دست آورد، تثبیت شد. این نقش هم چنین ثابت
کننده ی قابلیتش در ایفای نقش های کمدی بود.
در واقع ماروین در دهه ی 1950 به شهرت رسید. در این دوره حضوری خاطره انگیز در شاهکار فریتس لانگ، تعقیب بزرگ در نقش گنگستری دیگرآزار داشت که با پاشیدن قهوه ی داغ به چهره ی گلوریا گراهام صورت او را از ریخت می اندازد. این صحنه بیش از هر چیز یادآور صحنه ای از دشمن مردم (مروین لروی، 1931) است که در آن جیمز کاگنی گریپ فروتی را روی صورت محبوبه اش می فشارد. ماروین بیش تر به جهت نقش های پُرتحرک و خشنی شناخته می شود که در آثار بعضی از بزرگ ترین کارگردانان سینمای امریکا مثل جان فورد، دان سیگل، رابرت آلدریچ و ساموئل فولر ایفا کرد. شخصیت سینمایی او را می توان چنین توصیف کرد: مردی غیر قابل پیش بینی، ظاهراً خون سرد و آرام که توانایی بروز دادن ناگهانی خشونتی درونی و دست زدن به اقداماتی غیرمنتظره را داراست. خصایص فیزیکی اش: موهای رنگ باخته، چشم های آبی - خاکستری، یخ زده، صدای بم و نافذ و چهره ی سنگی او، سیمایی مردانه و خشن، زشت ولی جذاب به او بخشیدند که در فیلم های بعدی اش به صورت عامل ماندگاری پرسونای سینمایی او درآمد. نظیر سایر بازیگران هم رده اش (چارلز برانسن و کلینت ایست وود)، ماروین در نقش هایی که ایفاگرشان بود، خشونت درونی را با گونه ای انگیزه ی عاطفی / احساسی پیوند می داد و از این طریق رفتار خشن شخصیت را برای تماشاگران، پذیرفتنی و حتی قابل هم راهی می ساخت. نقش های او اغلب مظهر یک ایده آل غلو شده ی مردانه هستند: مردان خشن ظاهراً فاقد احساسات و آسیب ناپذیری که تصویرشان روی پرده اغلب تصور نوعی مقاومت و انزوای خودخواسته ی شخصیت را به تماشاگران القاء می کند. او در فیلم های جنگی (حمله!، جهنم در اقیانوس آرام، یک سرخ بزرگ)، وسترن ها (هفت مرد از حالا، مردی که لیبرتی والانس را کشت، حرفه ای ها) و فیلم های گنگستری (هزار با مُردم، قاتلان، درست به هدف، بهترین قسمت)، نقش افراد خبیث را با همان توانی ایفا کرد که نقش قهرمانان را در این فیلم ها ماروین تصویر مردی کامل و بی نقص را به نمایش می گذاشت که به نگرش فیلم سازان در مورد مضامینی مثل خشونت، انتقام جویی، اقتدار و قهرمان سازی، تجسم می بخشید. در درست به هدف او نقش گنگستر تلخ کامی را داشت ک از سوی دوست هم راهش مورد خیانت قرار گرفته است؛ در مرکز این فیلم گنگستری سرد، تصویر ضد قهرمانی با احساسات مرده را به نمایش می گذاشت که حتی انتقام جویی های خونین و جنایت بارش توان بازگرداندن او به روال عادی زندگی را نداشتند. اغلب منتقدان بازی او را در دوازده مرد کثیف در نقش یک سرگرد خشن ارتش که شهامت اخلاقی ذاتی اش با مأموریت غیرانسانی او در تضاد قرار می گیرد، ستودند. در همین زمان حضور او در فیلم های کمدی (کت بالو، الیوت سیلوراستاین، 1965) و موزیکال (گاری خودت را رنگ بزن، جاشوآ لوگان، 1969)، نشان دهنده ی انعطاف پذیری فراوانش بود. در سال های بعد حضور کوتاه ولی مؤثرش در نقش تاجر پوست امریکایی شیطان صفت پارک گورکی بیش تر در خاطر می ماند. بر اثر سکته ی قلبی درگذشت.
در یک جمع بندی کلی، دهه ی 1960، می توان دوران اوج کارنامه ی بازیگری او دانست. او بهترین نقش هایش را در همین دوره ارائه داد. کارنامه ی او در دهه ی 1970 به رغم ایفای نقش در فیلم هایی مثل بهترین قسمت و مانتی والش، سیر نزولی داشت. در این دوره تماشاگران خواهان دیدن نسل جدید بازیگران هالیوود بودند، آنان می رفتند تا «فیلم جدید کلینت ایست وود» را ببینند. در واقع کارنامه ی سینمایی ماروین را می توان به یک پل تشبیه کرد. پلی که چهره های خشن دهه های 1930 و 1940 (جیمز کاگنی و هامفری بوگارت) را به اخلاف شان، ضد قهرمانان دهه های 1970 و 1980 پیوند می دهد. جای تأسف است که کارنامهی درخشان او با فیلم مهمل و بی ارزش نیروی دلتا بسته شد.
از فیلم ها: 1951 - حالا در نیروی دریایی هستی (هاتاوی)، هنگ کنگ (ل. ر. فاستر)، دوئل در سیلور کریک (سیگل)؛ 1952 - ما ازدواج نکرده ایم (گُلدینگ)، پیک دیپلماتیک (هاتاوی)، هشت مرد آهنین (دمیتریک)؛ 1953 - جنون اسلحه (والش)، تعقیب بزرگ (ف. لانگ)، سمینول (باتیکر)؛ 1954 - یورش (فرگونز)، روز بد در بلک راک (ج. استرجس)، وحشی (بندیک)، شورش در ناوشکن کین (دمیتریک)؛ 1955 - نغمه های پیت کلی (ج. وب)، هزار بار مُردم (هایسلر)، نه به عنوان یک بیگانه (کریمر)، شنبه ی خشونت بار (ر. فلایشر)، هفت مرد از حالا (باتیکر)؛ 1956 - حمله! (آلدریچ)، ستون های آسمان (ج. مارشال)؛ 1957 - رینتری کانتی (دمیتریک)؛ 1958 - مسافر میزوری (ج. هاپر)؛ 1962 - کومانچیروها (کورتیز)، مردی که لیبرتی والانس را کشت (ج. فورد)؛ 1963 - داناوانز ریف (ج. فورد)؛ 1964 - قاتلان (سیگل)؛ 1965 - کشتی احمق ها (کریمر)، کت بالو (سیلوراستاین)؛ 1966 - حرفه ای ها (ر. بروکس)؛ 1967 - درست به هدف (بورمن)، دوازده مرد کثیف (آلدریچ)؛ 1968 - جهنم در اقیانوس آرام (بورمن)؛ 1969 - گاری خودت را رنگ بزن (لوگان)، مانتی والش (فریکر)؛ 1972 - بهترین قسمت (ریچی)، پول توجیبی (رُزنبرگ)، امپراتور قطب شمال (آلدریچ)؛ 1973 - دار و دسته ی اسپایکس (ر. فلایشر)؛ 1974 - اعضای سازمان کوکلوکس کلان (ت. یانگ)؛ 1976 - فریاد بر سر شیطان (هانت)؛ 1979 - آوالانچ اکسپرس (رابسن)؛ 1980 - یک سرخ بزرگ (فولر)، شکار مرگ (هانت)؛ 1983 - پارک گورکی (آپتد)؛ 1984 - روزهای داغ
تابستان (بوآسه)؛ 1985 - دوازده مرد کثیف: مأموریت بعدی (مک لاگلن)؛ 1986 - نیروی دلتا (گولان).