1- زیبایی ها
روزی عیسی علیه السّلام با حواریون از راهی عبور میکردند که به مردار سگی رسیدند.
حواریون گفتند: «چقدر این سگ بدبو و متعفن است!»
حضرت عیسی علیه السّلام فرمود: «چه دندانهای سفید و خوشآیندی دارد.»
با این سخن، حضرت به حواریون آموختند که حتی در کنار بدی، میتوان زیبایی و خوبی را نیز دید.
2- مژده منجی به بنی اسرائیل
روزگاری که بنیاسرائیل که بر دین موسی بودند اما از شکوه گذشته عظمت دوره سلیمان دور شده بودند،
مردی مؤمن به نام عمران، خادم بیتالمقدس، خیلی فکر میکرد و از خدا میخواست فرزندی به او عطا کند تا راهنمای مردم و خدمتگزار دین باشد.
روزی الهامی به دلش افتاد که خدا فرزندی به او خواهد داد. که پیغمبر و راهنمای مردم باشد.
عمران و همسرش شاد شدند و نذر کردند کودکشان را از همان آغاز زندگی نذر خانه خدا کنند. تا در خانۀ مقدس تربیت شود و از کودکی در راه خدمت خدا زندگی کند.
اما پیش از تولد کودک، عمران از دنیا رفت و وقتی نوزاد به دنیا آمد، دختر بود. مادر اندوهگین شد و گمان کرد آرزویشان برآورده نشده است؛ غافل از آنکه تقدیر الهی شگفتتر بود و داستانی شد برای آموزش صبر به مومنان بنی اسرائیل که بشارت منجی را شنیده و متظر تولدش بودند.
دختر را مریم نامید و به نذرش وفا کرد و او را به بیتالمقدس سپرد.
اما خدا خواسته بود قدرتنمایی کند و عیسی را از این دختر به وجود آورد.
3- داستان ولادت عیسی (ع) همچون داستان آغاز آفرینش
ولادت عیسی علیه السّلام واقعهای شگفتانگیز و بینظیر در تاریخ بشر است، زیرا مادرش او را بدون ازدواج به دنیا آورد.
در حالی که سنت آفرینش انسان بر پایه پیوند مرد و زن بود، خداوند با تولد عیسی علیه السّلام نشان داد قدرتش محدود به قوانین و سنن رایج نیست.
این معجزه، نمادی آشکار از قدرت الهی است؛ همانطور که قرآن در سوره مریم میفرماید: «وَلِنَجْعَلَهُ آیَةً لِّلنَّاسِ» تا او را نشانهای برای مردم قرار دهیم.
غرابت ولادت عیسی علیه السّلام باعث شد برخی مردم او را به عنوان انسان عادی تصور نکنند و خرافه بسازند، اما حقیقت آن، اثبات قدرت و اراده خداست. این داستان، حتی در قالب صحنههای پر از هیجان و احساس، دل هر خوانندهای را به شدت تکان میدهد و عظمت معجزه را ملموس میسازد.
این داستان در حال بازنویسی است
4- سجده کردن یحیی در شکم مادر به مسیح
مادر حضرت یحیی علیه السّلام خاله مریم و همسر حضرت زکریا علیه السّلام بود به تصریح قرآن کریم، مولانا در مثنوی معنوی برداشتی زیبا از ایمان یحیی به عیسی علیه السّلام آورده:
هنگامی که مادر یحیی او را باردار بود، با حضرت مریم علیها السّلام که حضرت مسیح را حامله بود دیدار کرد.
به او گفت: «ای مریم، در رحم تو کسی را میبینم که یقیناً از پیامبران بزرگ خواهد شد،
زیرا وقتی روبهروی تو نشستم، جنین من به جنین تو سجده کرد!»
سجده کردن یحیى در شکم مادر، مسیح را
| مادرِ یحیی به مریم در نهفت | پیشتر ار وضعِ حملِ خویش گفت |
| که یقین دیدم که درونِ تو شهی است | که اُولُوالعزم و ، رسولِ آگهی است |
| چون برابر اوفتادم با تو من | کرد سجده حملِ من اندر زَمَن |
| این جَنین، مر آن جَنین را سجده کرد | کز سجودش در تَنَم افتاد درد |
| گفت مریم: من درونِ خویش هم | سجده یی دیدم از این طفلِ شکم |
از آنجا که حضرت مریم معتکف در معبد و کسی را جز حضرت زکریا نمی دیده، پس طبیعتا خاله خود را هم نمی دیده، گو اینکه برخی مفسرین کل دوره حمل مریم را 9ساعت به جای 9ماه ذکر کرده اند، مولوی گوید: صورتِ حکایت چندان مهم نیست. اینکه پیش مریم همه غایبین حاضرند، سِرّ حکایت زیبای اوست.
| مادرِ یحیی کجا دیدش که تا | گوید او را این سخن در ماجرا ؟ |
| این بداند کآنکه اهلِ خاطرست | غایبِ آفاق ، او را حاضرست |
| پیشِ مریم ، حاضر آید در نظر | مادرِ یحیی که دُورست از بَصر |
امام عسکری علیه السّلام فرمودند:
زکریّا، نزد مریم میوهی زمستانی را در تابستان و میوهی تابستانی را در زمستان می دید و اینکه میوه ها از کجاست از او سئوال کرد و مریم جواب داد از نزد خدا «کُلَّمادَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنّى لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ37، آل عمران» و زکریّا یقین پیدا کرد، چون غیر از او هیچکس پیش مریم نمیآمد.
5- صحبت با مردگان
عیسی علیه السّلام از کنار دهکدهای گذشت که مردمش به غضب الهی گرفتار شده و نابود شده بودند.
او یکی از آنها را زنده کرد و پرسید: «اعمال شما چه بود که این بلا بر سر شما آمد؟»
مرد گفت: «پرستش بتها، عشق به دنیا، ترس اندک، آرزوهای طولانی و غفلت همراه با لهو و لعب.»
6- عیسی و حریصان به دنیا
حضرت عیسی علیه السّلام با مردی همراه سفر شد. وقتی گرسنه شدند، به دهکدهای رسیدند.
عیسی به رفیقش را مامور تهیه نان کرد. مرد رفت و با سه نان برگشت، عیسی را مشغول نماز دید، یک نان را خورد
نماز که تمام شد عیسی پرسید: «نان ها سه تا نبود؟» مرد گفت: «نه، دو تا بود.»
به راه افتادند و به آهوانی رسیدند. عیسی یکی را ذبح کرد و خوردند، سپس به اذن خداوند، آهو زنده شد و رفت.
مرد شگفتزده شد و گفت: سبحان الله! عیسی فرمود: «حالا بگو، نان سوم چه شد؟» مرد دوباره گفت: «دو عدد بود!»
کمی بعد، به سه خشت طلا برخوردند. عیسی فرمود: «یکی برای تو، یکی برای من، سومی برای کسی که نان سوم را برداشته» مرد گفت: «من نان سوم را خوردم»
عیسی فرمود: «پس هر سه مال تو» و رفت
مرد به فکر فرو رفت که سه نفر او را دیدند، او را کشتند و طلاها را برداشتند!
چون گرسنه بودند قرار گذاشتند یکى به دهکده مجاور رفته نانى تهیه کند.
شخصى که براى تهیه نان رفت با خود گفت: نان ها را مسموم کنم، تا دو رفیقش بمیرند و طلاها را تصاحب کند. آن دو نیز تصمیم گرفتند رفیقشان چون برگشت او را بکشند و خشت طلا را بین خود تقسیم کنند.
هنگامى که نان را آورد آن دو او را کشته و با خاطرى آسوده به خوردن نانها مشغول.
بعد از خوردن، هر سه نفر مرده بودند. که عیسی علیهالسلام باز می گشت، چهار نفر را کنار سه خشت طلا مرده دید
و فرمود: «اینگونه دنیا با اهلش رفتار میکند.»
7- عیسی و گناهکار
عیسی علیه السّلام با جمعی از حواریون در راه بود که ناگهان مردی گنهکار و مشهور به فسق و فجور آنان را دید.
دلش از حسرت آتش گرفت، چشمش پر از اشک شد و آهی سوزناک کشید: «یا رب، من دست تهی و چشم پرآبم…»
با خود اندیشید که عمرش را به بیراهه گذرانده و شایستگی همراهی پاکان را ندارد، اما تصمیم گرفت چند گام با این دوستان خدا بردارد و به پیرویشان بپیوندد. پس پی انان روانه شد!
یکی از حواریون او را دید و گفت: «ای روحالله! این مرد دل ناپاک در پی ماست گناهانش دامن ما را نگیرد!»
عیسی اندیشید که چه بگوید، که ناگاه وحی الهی رسید:
«ای روحالله! بگذار این دوست گناهکار بیاید. هر عمل خیری که تاکنون انجام داده محو شده بود، اما اکنون به حسرت و ندامت او در پیشگاه ما، مسیر توفیق و هدایت بر او گشوده شد. او را بشارت ده!»
8- فرزند صالح
پیامبر اسلام صل الله علیه و آله فرمود: روزی حضرت عیسی علیه السّلام از کنار قبری گذشت و دید صاحب آن در عذاب است.
سال بعد گذرش دوباره به همان قبر افتاد، اما این بار صاحب قبر در شکنجه نبود.
پرسید: «خدایا! سال گذشته عذاب داشت، امسال ندارد، علتش چیست؟»
خداوند وحی فرستاد: «ای روحالله! این شخص فرزند صالحی داشت که بزرگ شد، یتیمی را پناه داد و راه صلاح پیش گرفت. من او را به خاطر نیکوکاری فرزندش او را آمرزیدم.»
9- هم رتبه حضرت عیسی در بهشت
روزی حضرت عیسی علیه السّلام به حضرت حق عرض کرد:
«پروردگارا! از امت من کسی هست که در قیامت، درجه هم رتبه من باشد؟» خطاب آمد: «بله». پرسید: «چه کسی؟» جواب: «فلان زن».
به نشانی ای که از آن زن داشت رفت. دید خرابه ای است و گوشه خرابه، زنی نشسته است. از چشم نابینا است و یک پارچه پاره و خیلی مندرس هم اطراف خودش گرفته و بدنش را پوشانده است. بدن او هم مثل اینکه امراض مختلفی دارد و فلج هم هست. دست و صورت او هم به خاطر بیماری خراب شده است. اما مشغول ذکر است.
عیسی وارد شد و گفت: «السلام علیک یا امة الله». آن زن جواب داد: «علیک السلام یا روح الله».
عیسی گفت: « کجا فهمیدی که من روح الله هستم؟»
گفت: «آن کسی که من را به تو معرفی کرد، تو را هم به من معرفی کرد».
زن دائماً حمد و ثنای الهی می گفت و شکر نعمت های خدا را به جا می آورد.
حضرت عیسی گفت: چرا اینهمه شکر خدا می کنی؟ گفت: «یا عیسی! هیچ کس مثل من، نعمت به او تمام نشده است».
گفت: «خدا چه نعمتی به تو داده است؟» گفت: قلبی به من داده شاکر، زبانی داده ذاکر، بدنی بر بلا صابر، کیست که غنی تر از من باشد. بدنم مال او است، هر بلایی می خواهد بدهد، تشکر می کنم از عنایاتی که به من کرده است.».
10- شفا با خداست
روزی حضرت عیسی علیه السّلام در راه خانه یکی از یارانش بود که به گیاهی رسید. گیاه گفت: «من درمان درد دختر حاکم این شهرم.»
عیسی مقداری از آن را برداشت.
وقتی رسید شنید دختر حاکم بیمار است و هیچ پزشکی نتوانسته درمانش کند. صحابی گفتن اگر دخترش شفا بگیرد بدین حق وارد خواهد شد،
عیسی گفت به حاکم بگویید برای درمان دخترش می آید، گیاه را جوشاند و به دختر داد، اما اثری نکرد. عیسی اندوهگین از شهر رفت.
سال بعد دوباره از همان راه گذشت. همان گیاه را دید که باز میگوید: «من درمان آن دردم.»
عیسی گفت: «سال گذشته همین را گفتی، اما اثری نداشت!»
گیاه گفت: «سالهاست برای این درد آفریده شدهام، اما پارسال مأمور نبودم اثر کنم؛ امسال مأمورم.»
آنجا عیسی فهمید که اثر هر دارو به اذن خداست؛ نه گیاه، نه پزشک، هیچکدام بدون اجازه او کاری نمیکنند.
از آن پس میگفتند:
در بیماری، در درمان، و در هر حال، اول نام خدا را بر زبان بیاور؛ که اوست شفادهنده واقعی.
11- علاقه به خدا
روزی حضرت عیسی علیه السّلام از کنار سه مرد لاغر گذشت و پرسید: «چرا اینقدر نحیف شدهاید؟»
گفتند: «ترس از خدا ما را چنین کرده است.» فرمود: «بر خداست که اهل خوف را نجات دهد.»
کمی جلوتر، سه نفر دیگر را دید که زرد و ضعیف بودند. پرسید: «شما چرا چنیناید؟»
گفتند: «شوق به بهشت ما را لاغر کرده است.» فرمود: «بر خداست که امید امیدواران را برآورده کند.»
باز جلوتر رفت و به سه نفر رسید که از همه نحیفتر بودند. پرسید: «شما را چه شده؟»
گفتند: «محبت خدا ما را چنین کرده است.»
عیسی با نگاهی عمیق فرمود: «شما مقربان درگاه خدایید.»
12- پادشاهی معنوی
روزی حضرت عیسی علیه السّلام همراه حواریون به سوی شهری میرفت که گنجی در راه نمایان شد.
حواریون به طمع افتادند و از ادامه راه بازماندند. عیسی گفت: «این گنج جز رنج ندارد؛ من در شهر، گنجی بیرنج سراغ دارم.»
در شهر، پسر یتیمی را که خارکشی میکرد مورد لطف قرار داد و در سه روز او را به پادشاهی رساند. روز خداحافظی، پادشاه جوان گفت: «تو که میتوانی چنین کنی، چرا خود ساده زندگی میکنی؟»
عیسی فرمود: «پادشاهی دنیا برای کسی است که طعم پادشاهی معنوی را نچشیده»
جوان اندیشید و دست به دامان عیسی شد و گفت: «شما را خیرخواهی دیدم که اهل خیانت نیستی، وقتی مقام جاودان هست چرا مرا به این مقام فانی رساندی؟»
فرمود: «میخواستم بیازمایمت؛ آیا برای رسیدن به حقیقت، از لذتهای فانی میگذری؟»
پادشاه جوان تاج و زیورش را کنار گذاشت، از تخت پایین آمد و راه معنویت را برگزید. عیسی او را نزد حواریون آورد و گفت:
«گنج واقعی این است؛ کسی که دنیا را رها کند تا به حقیقت برسد.»
گفتهاند آن جوان بعدها از بزرگان دین شد و بسیاری به برکت او هدایت یافتند.
13- راز زیبایی و شادابی چهره
پیامبر اسلام صل الله علیه و آله فرمود: برادرم حضرت عیسی علیه السّلام وارد شهری شد و دید مرد و زنی با هم نزاع میکنند. پرسید: «چرا دعوا میکنید؟»
مرد گفت: «این همسر من است؛ زن خوبی است، اما دوستش ندارم و میخواهم جدا شوم.»
عیسی پرسید: «چرا؟» گفت: «چهرهاش طراوت ندارد.»
عیسی به زن فرمود: «دوست داری شادابی چهرهات برگردد؟»
گفت: «بله.»
فرمود: «وقتی غذا میخوری، پیش از سیر شدن دست بکش؛ پرخوری طراوت را از بین میبرد.»
زن به این سفارش عمل کرد و مدتی بعد، شادابی چهرهاش بازگشت و محبت میان آن دو زنده شد.
14- با که همنشین شویم | مَن نُجالِسُ؟
پیامبر اسلام صل الله علیه و آله فرمود: حوارییون به عیسی علیه السّلام گفتند:
ای روح الله با چه کسی هم نشینی کنیم؟
فرمود؛ با کسی که دیدار او شما را به یاد خدا اندازد و گفتار او بر آگاهی شما بیافزاید و عمل او شما را به آخرت علاقه مند کند.
[تحف العقول 44]
15- عجز عیسی در مقابل احمق
از امام صادق علیه السّلام روایت شده که حضرت عیسی علیه السّلام فرمود:
«بیماران را درمان و به اذن خدا شفا دادم؛ نابینای مادرزاد و مبتلایان به برص را بهبود بخشیدم،
و حتی مردگان را زنده کردم؛
اما نتوانستم احمق را درمان کنم.»
پرسیدند: «احمق کیست؟»
فرمود: «کسی که خودپسند و خودرأی است؛
همه فضیلتها را برای خود میبیند و حق را همیشه به خود میدهد، نه دیگران.
این همان کسی است که درمانش ممکن نیست.»
{اختصاص؛ شیخ مفید}
16- حال دنیا پرستان
امام رضا علیه السّلام فرمود عیسی بن مریم علیه السّلام به حواریون گفت:
ای بنی اسرائیل هنگامی که دین شما سالم بود بر دنیای از دست رفته خود تاسف نخورید،
دنیا پرستان هنگامی که دنیایشان سالم است برای آن چه از دینشان رفته است تاسف نمی خورند.
17- شیخ انصاری زنده کننده یاد عیسی
خبر رسید که شیخ مرتضی انصاری ره قرار است به بغداد بیاید. مردم بغداد به استقبال او شتافتند. سفیر ایران هم قصد داشت به دیدار شیخ برود، اما ناگاه یکی از سفرای خارجی وارد شد و سفیر ایران از رفتن منصرف شد. آن مرد فهمید که سفیر ایران قصد رفتن به جایی داشته پرسید: «جایی میخواستید بروید؟»
سفیر پاسخ داد: «به استقبال شیخ مرتضی انصاری، مرجع بزرگ شیعیان» آن فرد هم خواست همراه سفیر به استقبال برود. بر مرکبهایشان سوار شدند و خود را به محل استقبال رساندند.
لحظاتی بعد، شیخی بر الاغی برهنه و ساده، بدون هیچ تجملی، به همراه یک نفر دیگر به بغداد میآمد. ابتدا فکر کردند مسافری غریب است و بدون توجه از کنار او گذشتند. اما وقتی جمعیت به سوی او هجوم آورد و صلوات و سلام برپا شد، فهمیدند همان مرجع بزرگوار شیعیان است که مردم برای دیدنش سر از پا نمیشناسند.
سفیر خارجی مبهوت به همراه سفیر ایران بازگشت و گفت: «شنیده بودم حضرت عیسی علیه السّلام با عظمت و پیروان فراوان، گاهی پیاده یا بر الاغ برهنه حرکت میکرد، اما باور نمیکردم. حالا با دیدن این شیخ بزرگ، یاد مسیح علیه السّلام برایم زنده شد و یقین کردم آنچه درباره انبیاء شنیدهام، صحیح است.»
18- تغییر مسیر
حضرت عیسی علیه السّلام از خانه زنی فاجر بیرون آمد. مردم گفتند: «ای روحالله! این خانه جای تو نیست! چطور واردش شدی؟»
عیسی فرمود: «شب بیرون آمدم تا به کوه روم و مناجات کنم، اما راه بسته شد و به خانه این زن افتادیم.»
زن، که در بنیاسرائیل به ناپاکی مشهور بود، حضرت را دید، برخاست، به خاک افتاد، بسیار تضرع و زاری کرد و از مسیر باطل بازگشت و به راه راست و صلاح روی آورد.
به عیسی وحی شد: «ما خواستیم تو این زن را در جمع دوستان خود بیاوری؛ به همین سبب راهت را در آن شب تغییر دادیم.»
19- زنده کردن مرده برای تجسم برزخ
صوتی در راسخون دنبال کنید
20- خودبینی!
یکی از یاران عیسی علیه السّلام همراه او به دریا رسید. حضرت با ایمان خالص «بسم الله» گفت و روی آب قدم گذاشت. یار حضرت نیز با یقین گفت: «بسم الله» و به حضرت رسید.
اما غرور به سراغش آمد: «وقتی روی آب راه می روی، چه تفاوتی با عیسی داری؟»
همان دم در آب فرو رفت و فریاد زد: «ای روحالله! مرا نجات ده!»
دستش را گرفت و بیرون آورد و فرمود: «غرور تو باعث شد در جایگاهی قرار بگیری که شایسته آن نبودی؛ اکنون توبه کن.»
یار توبه کرد و به مقام واقعی خود بازگشت.
امام صادق علیه السّلام بعد بیان این داستان فرمود: «از خدا بترسید و به یکدیگر حسد نورزید.»
مرتبط:
داستانک های زیبا از امام زمان (عج)، مهدویت و ظهور
داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر
داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام
داستانک های ابوذر غفاری
داستانک های نژادپرستی و برده داری
داستانک هایی با موضوع حضرت معصومه