تا مرز جنون

نقد فیلم "سن پطرزتورگ"/سن پطرزبورگ فيلم سرحال و شادوشنگولي است که در اين وانفساي افسردگي، لبخندي بر لب مي‌نشاند
چهارشنبه، 12 آبان 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
 تا مرز جنون

راسخون: به هر روي، سن پطرزبورگ با همه‌ي جذابيت‌هايش ظاهرا فيلم مورد تأييد سازنده‌اش بهروز افخمي که اينک در کانادا است، نيست اما چه او اين نسخه را که توسط کساني ديگر جمع‌وجور شده قبول داشته باشد چه نه، سن پطرزبورگ فيلم سرحال و شادوشنگولي است که در اين وانفساي افسردگي، لبخندي بر لب مي‌نشاند

 

 تا مرز جنون

 

هر چند موضوع و مضمون فيلمنامه‌ي سن‌پطرزبورگ اصيل نيست و از درهم‌آميزي چند فيلم قديمي شکل گرفته اما پيمان قاسم‌خاني اين‌بار برخلاف گذشته موفق شده از مرز کمدي کلام بگذرد و به تلفيق انواع کمدي از جمله کمدي کلام و موقعيت برسد. شاهد مثالم آثار پيشين او از جمله سريال‌‌هاي طنز شبانه و به‌طور اخص فيلمنامه‌ي مارمولک است که با تأکيد فراوان بر کلام، موقعيت‌هاي خنده‌آفرين ايجاد مي‌کردند و نه موقعيت‌هايي خنده‌آور. اما اين‌بار او موفق شده اسکلت اصلي فيلمنامه را بر موقعيت بنا کند.

اين‌که دو تا آدم جلنبر ناخواسته به هدفي مشترک برسند و آن هدف هم چيزي نيست جز دستيابي به يک گنج پنهان، موضوع تازه‌اي نيست. پيش از اين دست‌کم سه فيلم با همين موضوع ديده‌ايم: دنياي ديوانه‌ي ديوانه‌ي ديوانه‌ي ديوانه  ساخته‌ي استنلي کريمر با حضور کهکشاني از بازيگران کميک سينما، بلوف/ هنرمندان دغل‌باز به کارگرداني سرجو کوربوچي و با حضور دو بازيگر غيرکميک يعني آنتوني کوئين و اليوت گلد و بالاخره دوازده صندلي ساخته‌ي مل بروکس که البته نسخه‌اي کوبايي هم از آن ساخته شده و مي‌دانيم که داستاني است درباره‌ي يک گنج پنهان از خانواده‌ي آخرين تزار روسيه که در يک دست صندلي پنهان شده و اين صندلي‌ها، پس از انقلاب اکتبر جزو اموال عمومي درآمده و حالا عده‌اي فرصت‌طلب درصدد به‌دست‌آوردنش هستند.

اما فراموش نکنيم که طرح و توطئه‌ي اين فيلمنامه هم بر مبناي يک شوخي زباني شکل گرفته. پيرمردي هنگام مرگ از گنجي «در روس» سخن مي‌گويد و مي‌دانيم که «دروس» نام منطقه‌اي در شمال تهران است و البته منظور پيرمرد «در روسيه» است. اتفاقا سن پطرزبورگ به اين فيلم آخري به لحاظ موضوعي، نزديکي بيشتري دارد. اما زرنگي يا بهتر بگويم هوشمندي پيمان قاسم‌خاني و البته خود بهروز افخمي اين است که اين داستان نه‌چندان تازه را با مايه‌هايي از تاريخ اجتماعي، سياسي و حتي مسائل روز جامعه درهم آميخته‌اند و نسخه‌اي کاملا ايراني از اين ماجرا ارائه داده‌اند که بيانگر حال‌وهواي روزگار ما نيز هست: جواناني بي‌آينده، اندکي زياده‌خواه، ناخواسته اهل دوز و کلک و کلا جامعه‌اي که هيچ‌چيزش سر جاي خودش نيست.

 

 تا مرز جنون

 

 

آدم‌ها اغلب جعلي و بدلي‌اند؛ از اهالي محل زندگي کريم (نيکيتا) گرفته که درواقع بازماندگان يا هواداران حکومت تزاري هستند و براي رد گم‌کردن، در کسوت کشيش و کاسب محل ظاهر شده‌اند تا امانتي را به اهلش که کسي نيست جز همين کريم‌آقايي که يک پايش توي زندان است و يک پايش بيرون، برسانند، تا دو شخصيت اصلي يعني کريم که در اصل يک تزارزاده‌ است و آن ديگري که بالاخره معلوم نمي‌شود دانشجوي دانشگاه‌ آزاد واحد جنوب هست يا نيست و چه بهتر که معلوم نمي‌شود چون اگر واقعا دانشجو باشد، آن وقت اين حق براي دانشجويان واحد جنوب محفوظ خواهد بود که عليه اين فيلم اقامه‌ي دعوا کنند! حتي نمي‌دانيم نامزد او هم که خود را شيفته‌ي هنر نشان مي‌دهد و اغلب او را در گالري‌ها و سالن‌هاي نمايش مي‌بينيم، واقعا هنردوست است يا اداي هنردوستان را درمي‌آورد؟

هر چه هست، ما در اين کمدي سياه، با مجموعه‌اي از شرايط جعلي روبه‌روييم که مي‌تواند تصويري نزديک به واقع از جامعه‌اي باشد که در آن به سر مي‌بريم. همه در کار نمايش‌اند. نمايش معصوميت، نمايش عشق و نمايش همدردي و همراهي. هيچ‌کس آن چيزي نيست که مي‌نمايد و همين است که مي‌توان سن پطرزبورگ را به‌رغم همه‌ي کاستي‌هايش فيلمي مهم و يک کمدي جدي دست‌کم پس از اجاره‌نشين‌هاي مهرجويي قلمداد کرد و ساخته‌شدنش را يک اتفاق مهم دانست. فيلمي که با جرئت مي‌توان آن را بهترين ساخته‌ي بهروز افخمي دانست.
 
فيلمسازي که قواعد فيلمسازي حرفه‌اي را خوب مي‌داند اما در ميان ساخته‌هايش، هويت مشخصي از او به چشم نمي‌آيد. از سريال کوچک جنگلي که حال‌وهواي تاريخي دارد تا عروس به عنوان يک ملودرام اجتماعي و ديگر ساخته‌هايش که هرکدام به لحاظ موضوعي، براي خودشان ساز جداگانه‌اي مي‌زنند. اما از هر جهت، چه به لحاظ ميزانسن و موقعيت و چه از نظر ضرباهنگ، اين فيلم بهترين و کامل‌ترين ساخته‌ي افخمي است که البته نبايد سهم بازي خوب و درخشان دو بازيگر اصلي – محسن تنابنده و پيمان قاسم‌خاني- را ناديده گرفت؛ تنابنده که نخستين‌بار در فيلم جدي و عبوس چند کيلو خرما براي مراسم تدفين او را ديده‌ايم، طي همين چند سالي که از حضورش مي‌گذرد، توانايي‌هاي قابل ملاحظه‌اي از خود نشان داده و مي‌رود تا جايگزين بازيگران برجسته‌اي شود که پا به سن گذاشته‌اند و ديگر نمي‌توانند «جوان اول» باشند، و پيمان قاسم‌خاني که پس از تجربه‌ي ناموفق بازيگري‌اش در فيلم عاشقانه‌ي داوودنژاد، به نظر مي‌رسيد ديگر مايل به تکرار اين تجربه نباشد، در حدي عالي در اين فيلم ظاهر شده و حتي فيلمنامه‌اش را هم تحت‌‌الشعاع قرار داده است.

به ياد داشته باشيم که معمولا در کمدي بازيگران ناگزيرند «تيپ» بازي کنند تا بيانگر اغراق ذاتي کمدي باشند. تنابنده کم‌وبيش چنين کرده، اما قاسم‌خاني که خود نويسنده‌ي فيلمنامه هم هست، به نظر مي‌رسد اين شخصيت را متناسب با روحيات خودش نوشته است؛ جواني هفت‌خط اما در ظاهر آرام و نرم‌خو که درعين‌حال باکلاس هم جلوه مي‌کند. در حالي که اين‌همه، بلوف است. بنابراين او با زرنگي توانسته است اين نقش قاعدتا تيپيکال را به شخصيتي چندوجهي تبديل کند. اما در کنار او بهاره رهنما همسرش به‌رغم تلاشي که به کار برده، موفق نشده است تيپ يک تازه‌به‌دوران‌رسيده، فريب‌خورده و رهاشده را از کار درآورد و نقش او، يادآور همه‌ي نقش‌هاي کميکي است که تاکنون از او ديده‌ايم.

 

 تا مرز جنون

 

گفتيم که فيلم خوشبختانه تلفيقي است از همه‌ي انواع کمدي، به‌ويژه کمدي کلام و کمدي موقعيت. درخشان‌ترين وجه فيلم شوخي با زبان و گويش غلطي است که حالا ديگر در انحصار لمپن‌ها هم نيست. اغلب غلط حرف مي‌زنيم و مي‌نويسيم. وقتي يک تحصيل‌کرده «راجع به» را «راجب» مي‌نويسد، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. وقتي جوان مثلا دانشجو در اين فيلم، توي زندان، واژه‌ها را درست به کار مي‌برد، توسط هم‌سلولي‌هايش به باد تمسخر گرفته مي‌شود که چرا به‌جاي «سوکس» گفته است «سوسک». اصلا فصل شوخي با زندان فيلم که به عنوان موتيف دست‌کم چهار بار تکرار مي‌شود، از نظر کلامي و موقعيت، درجه‌يک است. جوان قسم و آيه مي‌خورد که در زندگي پايش به زندان نرسيده و فلاش‌بک‌هاي ذهني‌اش خلاف اين را نشان مي‌دهد. اين شوخي از فلاش بک تصويري شروع  و پس از چند بار تکرار تبديل به فلاش‌بک صوتي‌ تصوير مي‌شود که تمهيد خوبي است براي حفظ تازگي آن.

فصل پاياني فيلم يعني سکانس هواپيماي عازم سن‌پطرزبورگ، اگرچه يادآور سکانس مشابهي در فيلم بلوف است، جايي که يکي از دو رفيق چمدان پر از پول‌هاي دزدي را از پنجره‌ي هواپيما پرتاب مي‌کند و آه از نهاد دوستش برمي‌آورد، اما اين هم يک بلوف تازه است: اسکناس‌ها با نخ نامرئي به هم وصل شده‌اند و دوباره به هواپيما برمي‌گردند. اينجا هم با بلوف و غافلگيري پي‌درپي روبه‌روييم.

 

 تا مرز جنون

 

ميزانسن ظريف و نماهاي بسته‌ي کريم در ابتداي سکانس، درعين‌حال نوعي بلوف به تماشاگر هم هست که ابتدا فکر مي‌کند کريم بالاخره به جست‌وجوي گنج تنها راهي سن پطرزبورگ شده. از اين نوع شيرين‌کاري‌ها در فيلم فراوان است، مثل صحنه‌ي دعا در کليسا که کشيش قلابي دستور مي‌دهد تا مأموران نيامده‌اند بساط را برچينند. افسوس که کليدي‌ترين شوخي فيلم يعني جمله‌ي ناتمام پيرمرد که «در روس» را چند بار تکرار مي‌کند، تنها يک شوخي کلامي است که نه‌تنها براي خارجي‌ها بلکه براي بسياري از شهرستاني‌ها هم قابل درک نيست.

به هر روي، سن پطرزبورگ با همه‌ي جذابيت‌هايش ظاهرا فيلم مورد تأييد سازنده‌اش بهروز افخمي که اينک در کانادا است، نيست اما چه او اين نسخه را که توسط کساني ديگر جمع‌وجور شده قبول داشته باشد چه نه، سن پطرزبورگ فيلم سرحال و شادوشنگولي است که در اين وانفساي افسردگي، لبخندي بر لب مي‌نشاند و درعين‌حال بيانگر روحيه‌ي کاملا مادي حاکم بر جامعه نيز هست؛ جامعه‌اي که حرص مال‌اندوزي در آن، به مسابقه‌اي جنون‌آميز تبديل شده است.

 

* يادداشت احمد طالبي نژاد/ نشريه سينمايي «24» گروه مجلات همشهري

999
منتظر اخبار ، انتقاد وپیشنهاد شما هستیم:
news@rasekhoon.net

 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.