تو یکی از بدترین شرایط زندگیم بودم که مشهد جور شد. آزمایشات مامانم رو به چند تا دکتر نشون دادیم، همه شون متفق القول بودن که زیاد دوام نمیاره. یکیشون گفت نهایت یکسال. یادمه به زمین و زمان فحش میدادم و فکر میکردم همه آدمهای روی کره زمین و حتی کائنات توی طبیعت مسبب این مصیبت من هستن. همه جوره بهم ریخته بودم. خواهرم گفت تو داری دیوانه میشی. گفت هروقت حالش بده تنهایی سوار مترو میشه میره شاه عبدالعظیم و گفت منم همینکارو بکنم. اونجا دور بود. اون روز از شانس من ماشین هم کلاجش در رفته بود. به جاش رفتم امام زاده صالح. اونقدر حالم بد بود که حتی یادم نمیاد چیا گفتم. از ساعت ۱۱ تا بعد از نماز مغرب اونجا نشسته بودم. تقریبا همون فرداش مشهد رفتن به دلم افتاد و رفتیم.
* من قبلا چندین بار تو عمرم مشهد رفته بودم، اینم بگم که من آدمیم که هیچوقت دلم برای یه مکان زیارتی تنگ نمیشد. یعنی هیچوقت آرزوی مشهد یا کربلا رفتن و امثالهم رو نداشتم و هروقت کسی راجع به اینا فید میزد، هیچ رابطه احساسی باهاش برقرار نمیکردم، اما اونروز به طرز عجیبی به دلم افتاد که باید همچین سفری رو برم. پدر و برادرام هیچکدوم کارشون جور نشد که بیان تصمیم گرفتیم با مادر و خواهرم بریم و هنوزم راضیم از سفری که رفتم. چون باعث شد به میزان زیادی استرس ازم دور بشه و دلم کمی آروم بگیره. این مدتی که مشهد بودیم نه خرید رفتیم نه بیرون. فقط همین حرم رفتن و نشستن و درددل کردن برام خوب بود.
* یکی از درهای ورودی حرم اسمش باب الجواده. یادمه شبها با خواهرم بلند میشدیم میرفتیم حرم روی فرشهای ورودی باب الجواد می نشستیم. بعضی وقتا قرآن میخوندیم بعضی وقتا مفاتیح. ولی بیشتر وقتها زل زدن به حرم و درددل کردن بود. هنوزم برای من عجیبه که چه اراده ای به انسان این دستور رو میده که اینکارو بکنه و چه نیرویی بعدش بهش پشتوانه میده که درست میشه. اینقدر گفتن مشهد رفتن طلبیدن میخواد که من باورم شده. حالا که تهران اومدیم واقعا دلتنگ اون مکان و اون شبها شدم. تازه معنی اون فیدها رو میفهمم و به خودم اینطوری دلداری میدم که شاید هنوز اینقدر خودم رو نشناخته بودم. شما نمیدونین لحظه آخر که قطار داشت از بالای اون خیابون رد میشد و برای آخرین بار حرم رو میدیدم چه حالی شدم.
* راست و دروغش نمیدونم ازین به بعد زندگیمون چطور میشه ولی انشاءالله که خیره. علیرغم همه استرسها، شمارش شبها و روزها و ترس از گذران ساعت ها و علیرغم همه طپش قلب اول صبحها، یه چیزی تو اون ته مه های دلم روشنه./7432/