روح سرگردان
* محمد صادقي سراياني
بالاخره با حركت اين آقا آخ و واخ بود كه به هوا مي رفت، بعضي مي گفتند برادر خوب تو كه مي خواهي براي عبادت و شب زنده داري برخيزي، همين اول چادر بخواب تا سبب بيداري و آزار و اذيت ديگران نشوي، اما آن بنده خدا نمي توانست ترس از مار و عقرب را از ذهنش دور كند. بعضي از بچه ها هم به كنايه مي گفتند «رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند» و ديگري مي گفت بله كسي كه پا به عرش خدا مي گذارد، از فرش خبر ندارد... و همين مطالب كم كم به جايي رسيد كه بچه ها برايش نقشه بريزند و سر به سرش بگذارند تا شايد اين مشكل حل شود. يك شب كه خوابيده بودم، ديدم ماشاءا... آمد و بيدارم كرد، خيال كردم موضوع مهمي پيش آمده، گفتم چي شده خبري شده گفت: بله! بيا و ببين. از چادر كه آمدم بيرون، ديدم يك موجود عجيبي پيش رويم قرار دارد و بچه ها دورش را گرفته اند. گفتم اين كيه چرا اين شكل و شمايل را براي خودش درست كرده، يكي گفت: عجله نكن مي فهمي. حسين شهرياري يك قابلمه بزرگ روي سر گذاشته بود و يك زيرپوش سفيد هم روي آن كشيده بود، پاچه هاي شلوارش را هم بالا داده بود و يك زيرپوش سفيد شبيه دامن به كمرش بسته بود و كمرش را هم كمي قوز كرده و يك حالت خاصي پيدا كرده بود و من هم نمي دانستم كه اين كارها براي چيست. آنها راه افتادند ومن هم پشت سر آنها، كمي آن طرف تر تپه اي بود و پشت تپه يك سنگري كه شبيه قبر بود و آن طلبه نوجوان مي رفت داخل آن سنگر و عبادت مي كرد. حسين شهرياري روبروي آن سنگر و درست مقابل آن بنده خدا قرار گرفت و در حالي كه او دستانش را بالا برده بود و بلند بلند براي خودش دعا و نيايش مي كرد با ديدن اين موجود عجيب صدايش ارتعاش پيدا كرده و ترس، از لرزش صدايش مشهود بود. يكي از پشت به حسين اشاره كرد كه چيزي بگو، بيچاره دق مي كند.
حسين هم چون سرش داخل قابلمه بود و صدايش حالت خاصي پيدا مي كرد، با لحني ملايم گفت: بخوان بنده من، بخوان و.. او هم كه كمي ترسيده بود پاسخ داد، چي چي چي بخوانم و حسين دوباره حرف اولش را تكرار كرد «بخوان بنده من بخوان» و او كه زبانش لكنت پيدا كرده بود با حالت خاصي مي گفت، چي بگم- چي بخوانم. حسين گفت: بگو- من روم - تو مي روي، او مي رود، ما مي رويم آن بيچاره هم همين حرفها را تكرار مي كرد و بعد هم بيهوش بر زمين افتاد، يكي از بچه ها از قبل اين قضيه را حدس زده بود، آب قندي با خودش آورده بود ريختند توي دهنش و او را به حال آوردند. او رفت داخل چادر، اما فردا صبح كه پا شديم ديديم از آن برادر خبري نيست. ساكش را برداشته و رفته بود. شهيد حسين شهرياري راه افتاد كه او را پيدا كند و از او حلاليت بطلبد و او را از خود راضي كند و پس از كلي جستجو او را در منطقه اي ديگر يافته و خود را روي پاهاي او انداخته بود و گفته بود كه برادر از من و بچه ها راضي باش و آن طلبه هم به او گفته بود، من از شما راضي ام، زيرا با آن كار شما ترس من ريخت و حالا نه تنها از مار و رتيل و عقرب نمي ترسم كه از ارواح سرگردان هم نمي ترسم و شجاعتي در من ايجاد شده كه حاضرم توي دهن شير هم بروم. حسين شهرياري هم كه دل او را به دست آورده بود، با شنيدن اين حرفش كه حاضرم تو دهن شير هم بروم، با شوخي گفت ولي مواظب باش برادر، شيرها دندان هم دارند! ياد شهيد حسين شهرياري بخير. او از استان سمنان بود و تمام آرزويش شهادت؛ كه خداوند خواست و او به آن قافله پيوست.