قصه سيب و صبا
بعضى لحظهها در زندگى آدمها هست که تعريف کردنش خيلى سخت است. اينکه بخواهى دوباره يادآورىاش کنى قلبت را مىلرزاند، مويه تنت راست مىشود، اشکهايت ناخودآگاه مىريزد و چيزى ته دلت مىلرزد نمىدانى اسمش را چه بگذاري، يک حس روشني، يک تلاطم دروني، يک سکوت و صبوري، يک آزادى روحى ...
فکر مىکنى دارم با واژهها بازى مىکنم؟! نه ... باور کن، نه ...! اين بار هم دچار آن لحظههايى از زندگى شدهام که نمىتوانم تعريف کنم سخت است که بخواهم بغضهايى را که فرو خوردهام تعريف کنم، اشکهايى را که از چشمان يک مادر ريخت نمايش دهم و يا انتظارى را که يک مادر هنوز براى ديدن پسرش مىکشد ...
و اکنون لحظهاى است که زبان از گفتن آن قاصر مىماند پس پناه مىبرم به گفته دکتر شريعتي: اگر نمىتوانى بالا بروى سيب باش تا با افتادنت انديشهاى را بالا ببرى ...
... و اين يعنى باارزشتر از رسيدن، يعنى تو معبر شوى براى رسيدن ديگران، يعنى نهايت خضوع، يعنى اوج انسانيت، يعنى شهادت سيب ... و اين خون سيب است که در رگهاى واژه شهادت معنا و جريان پيدا مىکند.
ما فقط شاهد تصوير شهادت يک سيب هستيم و مادرى که از او مىگويد، از او که يک شهيد است، يک شهيد جوان، يک سيب سرخ ...
او در سال 62 در محل کوشک، عمليات خيبر بر اثر اصابت خمپاره به بدن و پارگى شکم تا صبا اوج گرفت.
ىگويم: از طاهر رضا بگوييد؟
و مادر سيب سرخ مىگويد: از همان بچگى انگار توى فال زندگىاش زدهباشند شهيد، رفتارش با بقيه متفاوت بود (با انگشتش اشاره مىکند به عکس روى ميز، دو تا پسر بچه در حالى که تفنگ در دست دارند، نشانه مىگيرند. يکى از آن دو، کلاه خود به سرش گذاشته و مىخندد) اين طاهر رضاست، همانى که کلاه سرش گذاشته، مىبينى توى عکس چه طور نشانه رفته؟! به خيال خودش، مىخواسته دشمن را بکشد.
مىپرسم: وقتى بزرگتر شد چه؟
مىگويد: “چشم که باز کردم، ديدم پسرم چقدر بزرگ شده، مردى شده بود براى خودش، چهارشانه، قد بلند، حتى محاسن هم درآورده بود. مادرها وقتى پسر جوانشان اين قدر خوشگل و خوشتيپ باشد به خودشان مىبالند. قند توى دلشان آب مىشود. توى ذهنشان براى پسرشان هزار و يک نقشه مىکشند، پسرم برود دانشگاه، دکتر شود، بعدش برايش زن بگيرم، نوهدار شوم، نوههايم را بغل بگيرم... آه ... اما طاهر رضاى 18 ساله من توى عالم ديگرى بود. اصلا مثل جوانهاى ديگر نبود. تمام زندگىاش شده بود غم و درد مردم، دوستانش، همکلاسىهايش، بچههاى محل ... باور کن زمانى که وقتش آزاد بود مىرفت سر کار، کارگرى مىکرد و پول در مىآورد و آن پولها را براى کمک به آنهايى که مى شناخت و نيازمند بودند، خرج مىکرد.
يکبار از سر کار که برگشته بود، آنقدر خسته بود که دراز به دراز توى خانه افتاد. پاهايش را دراز کرده بود. به کفشهايش نگاه کردم، هر پنج انگشتش از سر کفش بيرون زده بود. گفتم: مادرجان، تو جواني، اين چه وضع و حالى است؟! گفت: اشکالى نداره مامان، هنوز مىتونم باهاشون راه برم ... و خنديد.
طاهررضاى من توى 18 سالگى براى خودش مردى شده بود.
مىگويم: از حال و هواى درس خواندش براى کنکور بگوييد، بخصوص که با حال و هواى جنگ هم همراه بود؟
مادر طاهر رضا مىگويد: درسهايش خوب بود و معدل بالايى هم داشت کنکورش را داد اما انگار دلش جاى ديگرى بود. هى بىتابى مىکرد. بى قرار بود مىگفت: مىخواهم بروم جبهه گفتم: برادر بزرگت رفته، تو بايد بمانى گفت: نمىشه، من هم بايد برم .. و سرانجام رفت. مىگفت: اگه نرم خاکسترم رو بايد جمع کنى ... با اشکهايم بدرقهاش کردم. خيلى خوشگل شده بود اصلاح کرده بود. موهايش را شانه زده بود. لباس نو تنش کرده بود. عطر به خودش زده بود. گفتم: طاهررضا جان ... گفت: مادر از چى مىترسي؟ من بر ميگردم ... گفتم: نرو طاهررضا جان ... و او رفت ...
مىپرسم: و بعدش چه شد؟
مىگويد: دو ماه ازش خبرى نداشتم. انتظار خيلى سخت است آن هم براى يک مادر که براى ديدن پسرت لحظهشمارى مىکني، آن وقت بعد از دو ماه انتظارکشيدن، خبر شهادتش را به تو بدهند و بعد حتى طاقت نداشته باشى صورت خونين او را ببينى و دلت بخواهد تصوير طاهررضاى خوشگل قبل از رفتن، توى ذهنت باشد و بعد آنقدر خدا به تو قدرت بدهد که با دستان خودت او را درون قبر بگذارى و بعد، از سعادت تو و لياقت او با خاطراتش،با حرفهايش، با نامههايش، با تکههاى پاره شده کاغذ قبولى کنکورش (آن هم دو روز بعد از شهادتش) زندگى کنى ...
مىگويم: چطور خبر شهادتش را به شما دادند؟
مىگويد: چند تا آقا آمدند و گفتند به شما تبريک و تسليت مىگوييم، پسرتان...
اين را که شنيدم انگار تمام دو ماه انتظار کشيدنم به پايان رسيده بود. تمام وجودم مىلرزيد دست و پاهايم کرخت شد و افتادم زمين. دوست داشتم انتظار بکشم اما جز شهادتش را نه، آخر در انتظار، اميدى به وصال هست ...
خواستند پيکرخونين پسرم را نشانم بدهند،اما دلم طاقت نياورد. آخر من هم يک مادرم، نمىخواهم تن زيبا و نازنين پسرم را تکه تکه شده توى تابوت ببينم، براى همين خدا آن لحظه به من صبر و قدرت داد تا صورتم را برگردانم و تصوير طاهررضاى خوشگل را توى ذهنم بياورم ...
بعد از شهادت، حضورش را حس مىکرديد؟
جواب مىدهد: “خيلي، اين را جدى مىگويم. بعد از شهادتش او را خيلى زياد در کنار خودم احساس مىکردم. سايه به سايه همراهم بود. حتى يکبار توى خانه ديدمش، حضور جسمى وجودش را ديدم. فراموشم شده بود که او شهيد شده! خيلى عادى با او برخورد کردم. انگار که بود و هست ...
ولى وقتى که رفت تازه به خودم آمدم که دير شده بود ... و حالا خيلى وقت است که ديگر پيشم نيامده، نمىدانم چه کردهام که او ديگر نمىآيد ...
از خاطره ديدار رهبرى بگوييد؟
گمان مىکنم سال 69 يا 70 بود که زنگ خانه را زدند. در را باز کردم و از چيزى که مى ديدم حيرت زده سرجايم ميخکوب شدم، رهبر آمده بود خانه من، آمده بودند ديدن من. آمده بودند تا از طاهررضا برايشان بگويم، از دردهايم، از غمهايم، از بىتابىها و بىقرارىهايم ... و من گفتم که چقدر جوان از دست دادن دشوار است. گفتم که چقدر انتظار کشيدن براى ديدن فرزند کمرشکن است. گفتم که چقدر خواب پسرم را ديدهام، حضورش را فهميدهام گفتم که افتخار مىکنم جوانم براى اين آب و خاک جان داده، افتخار مىکنم که مادر يک شهيدم، آن هم يک شهيد جوان ...
واکنش آقاچه بود؟
مىگويد: “من هرچه مىگفتم ايشان با صبر و تحمل گوش مىدادند به ايشان گفتم آقا من باور نمىکنم که شما آمدهايد، فکر مىکنم رويا مىبينم. ايشان سه عدد سکه طلا به من هديه دادند و گفتند: اينها را به يادگار داشته باش تا باور کنى که بيداري. برايشان از خوابم گفتم: از اينکه در کويرى بزرگ ايستاده بودم و کبوترانى که اطرافم بودند همه به پرواز درآمدند و ايشان برايم قرآن باز کردند و خواندند: ولاتحسبنالذين قتلو فى سبيلالله امواتا بل احياء عندربهم يرزقون ... با شنيدن اين آيه وجودم آرامش يافت و ديگر بىتابى نمىکردم آرام شده بودم و سبک ...
اشکهايش را با گوشه روسرى پاک مىکند نامه طاهررضا را باز مىکنم و بعد از نام خدا مىخوانم؛ ربنا افرغ علينا و ثبت اقدامنا و انصر نا على القوم الکافرين.
... و اکنون در يکى از سنگرها به اتفاق سه نفر از دوستانم هستم. اينجا ديگر شوخى نيست، واقعا جنگ به معناى واقعى است نه آن معنايى که ديگران در پشت جبههها احساس مىکنند و از آن دوردست خود را مىخواهند به آتش نزديک کنند.
جايى ديگر از مرخصىها هم گفته: از مرخصى اينجا برايتان بگويم، احتمالا پنجاه روز ديگر به ما مرخصى مىدهند ... و پنجاه روز نشده بود که او به ملاقات خدا رفت.
و اما آخر نامهاش نوشته بود: مبادا شما که در پشت جبههها هستيد، برادران رزمنده خود را در جبهه فراموش کنيد.
... و اما آخر اين روايت: شهدا قصه سيب هستند که با افتادنشان انديشهها را تا اوج صبا بالا بردند ....
فکر مىکنى دارم با واژهها بازى مىکنم؟! نه ... باور کن، نه ...! اين بار هم دچار آن لحظههايى از زندگى شدهام که نمىتوانم تعريف کنم سخت است که بخواهم بغضهايى را که فرو خوردهام تعريف کنم، اشکهايى را که از چشمان يک مادر ريخت نمايش دهم و يا انتظارى را که يک مادر هنوز براى ديدن پسرش مىکشد ...
و اکنون لحظهاى است که زبان از گفتن آن قاصر مىماند پس پناه مىبرم به گفته دکتر شريعتي: اگر نمىتوانى بالا بروى سيب باش تا با افتادنت انديشهاى را بالا ببرى ...
... و اين يعنى باارزشتر از رسيدن، يعنى تو معبر شوى براى رسيدن ديگران، يعنى نهايت خضوع، يعنى اوج انسانيت، يعنى شهادت سيب ... و اين خون سيب است که در رگهاى واژه شهادت معنا و جريان پيدا مىکند.
ما فقط شاهد تصوير شهادت يک سيب هستيم و مادرى که از او مىگويد، از او که يک شهيد است، يک شهيد جوان، يک سيب سرخ ...
معرفى يک سيب سرخ که خونش تا صبا رد انداخته؛
“طاهر رضا بقايى مقدم” متولد اول خرداد ماه سال 43 در مشهد فرزند، “حيات” و “احمد”.او در سال 62 در محل کوشک، عمليات خيبر بر اثر اصابت خمپاره به بدن و پارگى شکم تا صبا اوج گرفت.
ىگويم: از طاهر رضا بگوييد؟
و مادر سيب سرخ مىگويد: از همان بچگى انگار توى فال زندگىاش زدهباشند شهيد، رفتارش با بقيه متفاوت بود (با انگشتش اشاره مىکند به عکس روى ميز، دو تا پسر بچه در حالى که تفنگ در دست دارند، نشانه مىگيرند. يکى از آن دو، کلاه خود به سرش گذاشته و مىخندد) اين طاهر رضاست، همانى که کلاه سرش گذاشته، مىبينى توى عکس چه طور نشانه رفته؟! به خيال خودش، مىخواسته دشمن را بکشد.
مىپرسم: وقتى بزرگتر شد چه؟
مىگويد: “چشم که باز کردم، ديدم پسرم چقدر بزرگ شده، مردى شده بود براى خودش، چهارشانه، قد بلند، حتى محاسن هم درآورده بود. مادرها وقتى پسر جوانشان اين قدر خوشگل و خوشتيپ باشد به خودشان مىبالند. قند توى دلشان آب مىشود. توى ذهنشان براى پسرشان هزار و يک نقشه مىکشند، پسرم برود دانشگاه، دکتر شود، بعدش برايش زن بگيرم، نوهدار شوم، نوههايم را بغل بگيرم... آه ... اما طاهر رضاى 18 ساله من توى عالم ديگرى بود. اصلا مثل جوانهاى ديگر نبود. تمام زندگىاش شده بود غم و درد مردم، دوستانش، همکلاسىهايش، بچههاى محل ... باور کن زمانى که وقتش آزاد بود مىرفت سر کار، کارگرى مىکرد و پول در مىآورد و آن پولها را براى کمک به آنهايى که مى شناخت و نيازمند بودند، خرج مىکرد.
يکبار از سر کار که برگشته بود، آنقدر خسته بود که دراز به دراز توى خانه افتاد. پاهايش را دراز کرده بود. به کفشهايش نگاه کردم، هر پنج انگشتش از سر کفش بيرون زده بود. گفتم: مادرجان، تو جواني، اين چه وضع و حالى است؟! گفت: اشکالى نداره مامان، هنوز مىتونم باهاشون راه برم ... و خنديد.
طاهررضاى من توى 18 سالگى براى خودش مردى شده بود.
مىگويم: از حال و هواى درس خواندش براى کنکور بگوييد، بخصوص که با حال و هواى جنگ هم همراه بود؟
مادر طاهر رضا مىگويد: درسهايش خوب بود و معدل بالايى هم داشت کنکورش را داد اما انگار دلش جاى ديگرى بود. هى بىتابى مىکرد. بى قرار بود مىگفت: مىخواهم بروم جبهه گفتم: برادر بزرگت رفته، تو بايد بمانى گفت: نمىشه، من هم بايد برم .. و سرانجام رفت. مىگفت: اگه نرم خاکسترم رو بايد جمع کنى ... با اشکهايم بدرقهاش کردم. خيلى خوشگل شده بود اصلاح کرده بود. موهايش را شانه زده بود. لباس نو تنش کرده بود. عطر به خودش زده بود. گفتم: طاهررضا جان ... گفت: مادر از چى مىترسي؟ من بر ميگردم ... گفتم: نرو طاهررضا جان ... و او رفت ...
مىپرسم: و بعدش چه شد؟
مىگويد: دو ماه ازش خبرى نداشتم. انتظار خيلى سخت است آن هم براى يک مادر که براى ديدن پسرت لحظهشمارى مىکني، آن وقت بعد از دو ماه انتظارکشيدن، خبر شهادتش را به تو بدهند و بعد حتى طاقت نداشته باشى صورت خونين او را ببينى و دلت بخواهد تصوير طاهررضاى خوشگل قبل از رفتن، توى ذهنت باشد و بعد آنقدر خدا به تو قدرت بدهد که با دستان خودت او را درون قبر بگذارى و بعد، از سعادت تو و لياقت او با خاطراتش،با حرفهايش، با نامههايش، با تکههاى پاره شده کاغذ قبولى کنکورش (آن هم دو روز بعد از شهادتش) زندگى کنى ...
مىگويم: چطور خبر شهادتش را به شما دادند؟
مىگويد: چند تا آقا آمدند و گفتند به شما تبريک و تسليت مىگوييم، پسرتان...
اين را که شنيدم انگار تمام دو ماه انتظار کشيدنم به پايان رسيده بود. تمام وجودم مىلرزيد دست و پاهايم کرخت شد و افتادم زمين. دوست داشتم انتظار بکشم اما جز شهادتش را نه، آخر در انتظار، اميدى به وصال هست ...
خواستند پيکرخونين پسرم را نشانم بدهند،اما دلم طاقت نياورد. آخر من هم يک مادرم، نمىخواهم تن زيبا و نازنين پسرم را تکه تکه شده توى تابوت ببينم، براى همين خدا آن لحظه به من صبر و قدرت داد تا صورتم را برگردانم و تصوير طاهررضاى خوشگل را توى ذهنم بياورم ...
بعد از شهادت، حضورش را حس مىکرديد؟
جواب مىدهد: “خيلي، اين را جدى مىگويم. بعد از شهادتش او را خيلى زياد در کنار خودم احساس مىکردم. سايه به سايه همراهم بود. حتى يکبار توى خانه ديدمش، حضور جسمى وجودش را ديدم. فراموشم شده بود که او شهيد شده! خيلى عادى با او برخورد کردم. انگار که بود و هست ...
ولى وقتى که رفت تازه به خودم آمدم که دير شده بود ... و حالا خيلى وقت است که ديگر پيشم نيامده، نمىدانم چه کردهام که او ديگر نمىآيد ...
از خاطره ديدار رهبرى بگوييد؟
گمان مىکنم سال 69 يا 70 بود که زنگ خانه را زدند. در را باز کردم و از چيزى که مى ديدم حيرت زده سرجايم ميخکوب شدم، رهبر آمده بود خانه من، آمده بودند ديدن من. آمده بودند تا از طاهررضا برايشان بگويم، از دردهايم، از غمهايم، از بىتابىها و بىقرارىهايم ... و من گفتم که چقدر جوان از دست دادن دشوار است. گفتم که چقدر انتظار کشيدن براى ديدن فرزند کمرشکن است. گفتم که چقدر خواب پسرم را ديدهام، حضورش را فهميدهام گفتم که افتخار مىکنم جوانم براى اين آب و خاک جان داده، افتخار مىکنم که مادر يک شهيدم، آن هم يک شهيد جوان ...
واکنش آقاچه بود؟
مىگويد: “من هرچه مىگفتم ايشان با صبر و تحمل گوش مىدادند به ايشان گفتم آقا من باور نمىکنم که شما آمدهايد، فکر مىکنم رويا مىبينم. ايشان سه عدد سکه طلا به من هديه دادند و گفتند: اينها را به يادگار داشته باش تا باور کنى که بيداري. برايشان از خوابم گفتم: از اينکه در کويرى بزرگ ايستاده بودم و کبوترانى که اطرافم بودند همه به پرواز درآمدند و ايشان برايم قرآن باز کردند و خواندند: ولاتحسبنالذين قتلو فى سبيلالله امواتا بل احياء عندربهم يرزقون ... با شنيدن اين آيه وجودم آرامش يافت و ديگر بىتابى نمىکردم آرام شده بودم و سبک ...
اشکهايش را با گوشه روسرى پاک مىکند نامه طاهررضا را باز مىکنم و بعد از نام خدا مىخوانم؛ ربنا افرغ علينا و ثبت اقدامنا و انصر نا على القوم الکافرين.
... و اکنون در يکى از سنگرها به اتفاق سه نفر از دوستانم هستم. اينجا ديگر شوخى نيست، واقعا جنگ به معناى واقعى است نه آن معنايى که ديگران در پشت جبههها احساس مىکنند و از آن دوردست خود را مىخواهند به آتش نزديک کنند.
جايى ديگر از مرخصىها هم گفته: از مرخصى اينجا برايتان بگويم، احتمالا پنجاه روز ديگر به ما مرخصى مىدهند ... و پنجاه روز نشده بود که او به ملاقات خدا رفت.
و اما آخر نامهاش نوشته بود: مبادا شما که در پشت جبههها هستيد، برادران رزمنده خود را در جبهه فراموش کنيد.
... و اما آخر اين روايت: شهدا قصه سيب هستند که با افتادنشان انديشهها را تا اوج صبا بالا بردند ....