اوج آسمانها
نويسنده:مصطفى غلامى
در عمليات كربلاى ۵ روى دژ درياچه ماهى مستقر بوديم. از سه طرف به محاصره عراقيها درآمديم و از لحاظ تداركات در مضيقه بوديم.
يكى از بچه ها به نام محمد عسكرى تيربارچى ما بود كه براى اولين بار به جبهه آمده بود و خيلى شجاع بود. به او گفتم كه بر روى عراقيها آتش بريزد تا بچه ها فرصت عقب نشينى پيدا كنند. عسكرى اين مأموريت را به نحو احسن انجام داد. هنگامى كه به او گفتم برگرد عقب نپذيرفت. عاقبت گلوله كلاش به استخوان دستش اصابت كرد. عسكرى به عقب منتقل شد. اما بعد از يك هفته دوباره برگشت و سرانجام در عمليات كربلاى۸ تا اوج آسمانها رفت. هنگامى كه از پدرش در مورد مجروح شدن سؤال كرديم پدرش اظهار داشت بى اطلاعم و ادامه داد: محمد به من گفته است: دستم در جبهه به سيم خاردار گير كرده است و مهم نيست.
يكى از بچه ها به نام محمد عسكرى تيربارچى ما بود كه براى اولين بار به جبهه آمده بود و خيلى شجاع بود. به او گفتم كه بر روى عراقيها آتش بريزد تا بچه ها فرصت عقب نشينى پيدا كنند. عسكرى اين مأموريت را به نحو احسن انجام داد. هنگامى كه به او گفتم برگرد عقب نپذيرفت. عاقبت گلوله كلاش به استخوان دستش اصابت كرد. عسكرى به عقب منتقل شد. اما بعد از يك هفته دوباره برگشت و سرانجام در عمليات كربلاى۸ تا اوج آسمانها رفت. هنگامى كه از پدرش در مورد مجروح شدن سؤال كرديم پدرش اظهار داشت بى اطلاعم و ادامه داد: محمد به من گفته است: دستم در جبهه به سيم خاردار گير كرده است و مهم نيست.