کمين در کمين
نويسنده: اصغر فتاحي
ارديبهشت 63 يکي از موفقيت آميزترين عمليات هاي پاکسازي سپاه در منطقه ي غرب کشور رقم خورد. اين بار نگاه گروهک ها، آذربايجان غربي را نشانه رفته بود و چند روستا را در حوالي تکاب، عرصه ي قساوت خويش قرار داده بودند. گردان هاي بسياري براي مهار آنها وارد عمل شده بودند؛ اما هر بار در کمين گروهک ها گرفتار مي شدند. درخشش گردان ضربت حضرت رسول (ص) سپاه کامياران در جريان عمليات هاي پاکسازي، باعث شده بود آوازه دلاوري آنها تمامي مناطق غربي کشور را فرا گيرد. هر جا راهي به سوي موفقيت نبود، خبر از گردان ضربت مي گرفتند. اين بار هم بايد گردان ضربت علمداري مي کرد.
آن روز در سپاه کامياران با بچه هاي گردان بوديم و خاطرات دلاوري ها دوستان شهيدمان را مرور مي کرديم. بسياري از بچه هاي گردان، در جريان پاکسازي ها به شهادت رسيده بودند. خيلي شان جلو چشم مان پرپر زدند و ما نتوانستيم کاري بکنيم. ما هميشه در آماده باش کامل و منتظر بوديم تا براي پاکسازي مناطق آلوده به گروهک ها اعزام شويم. تجربه ي فراواني که در جريان پاکسازي ها به دست آورده بوديم، باعث شده بود حتي بيرون از کردستان، هر جا گروهک ها جولان مي دادند، ما را فرا بخوانند. آن روز هم خبر رسيد که گروهک ها در تکاب مستقر شده اند. تلاش بچه هاي تکاب براي مهار آنها، راه به جايي نبرده بود.
نزديکي هاي غروب به سپاه تکاب رسيديم و تا ساعت دو نصف شب، همان جا استراحت کرديم. فرمانده گردان، آقاي «ناصر فلاح» ساعت دو نيمه شب، بيدار باش داد و دستور حرکت به سمت روستاهاي آلوده به گروهک ها را صادر کرد. به سرعت وسايل و تجهيزاتمان را برداشتيم و سوار ماشين ها شديم. رسيديم به جايي که ماشين ها ديگر نمي توانستند جلوتر بروند. پياده به راهمان ادامه داديم. موقعيت خاص جغرافيايي منطقه، به ما اجازه نمي داد به راحتي پيشروي کنيم؛ کوه هاي به هم پيوسته پوشيده از سنگلاخ، حرکتمان را سخت کرده بود. ارديبهشت ماه بود، اما هنوز روي نوک قله ها برف نشسته بود. سرما آزارمان مي داد. بارش باران هم مسير عبور ما را پر گل و لاي کرده بود. دليل انتخاب اين موقع از شب اين بود که اگر ديرتر حرکت مي کرديم، گروهک ها زودتر از ما به قله مي رسيدند و ديگر دسترس به آن امکان پذير نبود؛ همان مصيبتي که گردان هاي ديگر بارها دچارش شده بودند و هر بار، پس از ساعت ها درگيري، مجبور به عقب نشيني مي شدند.
اولين باري بود که به اين منطقه مي آمديم و با منطقه آشنا نبوديم. سرانجام با سرسختي نزديک روستاها رسيديم. گروهک ها آنجا بودند. آنها که اغلب کومله بودند، شب را در روستاها استراحت مي کردند و نزديکي هاي صبح به محل استقرار خود که بالاي قله ها بود، راه مي افتادند. اطلاعات دقيق از نحوه ي جابه جايي و عمليات گروهک ها و زمان دقيق پيشروي آنها به ما کمک بسياري کرد. سه گروهان بوديم. نيروهاي ساير گردان ها و سپاه تکاب هم حاضر بودند که وظيفه ي پشتيباني از ما بر عهده ي آنان بود. عمل کننده ي اصلي ما بوديم. جانشين فرمانده گردان، «علي سليمي» همراه ما بود. قرار شد دو گروهان در اطراف روستاها کمين کنند و يک گروهان به سمت قله پيشروي کند. دو گروهان به سمت موقعيت شان رفتند و گروهان ما مأمور حرکت به سمت قله شد. صعب العبور بودن کوه جلو حرکتمان را مي گرفت. بايد خودمان را بالاي قله مي رسانديم. به هر زحمتي بود مسير را طي کرديم و حدود ساعت چهار صبح به قله رسيديم. هوا تاريک بود. سريع در اطراف قله موضع گرفتيم. من با شهيد «علي اميري» بودم. در پناه سنگي، سنگر گرفته بوديم و چشممان دل تاريکي را جستجو مي کرد، ديديم يک سياهي از ميان تاريکي به سمت ما مي آيد، علي جلوتر از من بود. سياهي به ما نزديک تر مي شد. علي جلورفت و اسلحه اش را روي سينه او قرار داد. لباس کردي مخصوص پوشيده بود. پارچه ي سفيد بلندي دور آستين لباس بود که معمولا دور مچ مي پيچيدند.
يک برنو کوتاه هم روي شانه اش حمايل کرده بود. از نيروهاي کومله بود. همين که نوک اسلحه را روي سينه اش حس کر، بلافاصله دست هايشان را بالا برد. پارچه ها باز شد. او دستانش را در آسمان چرخاند. پارچه ها مثل پرچم سفيد در آسمان چرخيد. کومله ها متوجه کمين شدند؛ علامتشان همين بود. او را سريع تحويل يکي از بچه ها داديم و در پشت سنگ ها سنگر گرفتيم.
کومله ها که پانزده نفر مي شدند، قله را به رگبار بستند. بچه هايي که اطراف قله سنگر گرفته بودند به کمک ما آمدند و کومله ها را زير آتش سنگين خودمان گرفتيم. ما بر آنها مسلط بوديم و به راحتي مي توانستيم آنها را بزنيم. فرياد «الله اکبر» بچه ها همه جا را پر کرد. ما فقط به طرفي که تير شليک مي شد تيراندازي مي کرديم. نمي دانستيم به هدف مي زنيم يا نه. پس از ساعتي، تيراندازي از طرف کومله ها قطع شد. ما هم تيراندازي را قطع کرديم. هنوز هوا تاريک بود. نمي توانستيم جلوتر برويم. ممکن بود کومله ها کمين کرده باشند. آفتاب، آرام آرام از سپيده دم مي گذشت. با احتياط کامل به طرفي که کومله ها تيراندازي مي کردند رفتيم. جلوتر که رسيديم، غريو «الله اکبر» بچه ها دل کوه را شکافت و در همه جا منعکس شد. بدن بي جان تعداد زيادي از کومله ها به روي سنگ ها افتاده بود؛ تعداد کشته ها يازده نفر بود؛ در حالي که هيچ يک از بچه هاي ما زخمي هم نشده بودند. باور نمي کرديم. چرا که در جريان عمليات هاي پاکسازي اي که قبلا داشتيم حداقل چند نفر زخمي و شهيد مي داديم. اسيري که گرفته بوديم. گفته بود آنها پانزده نفر بودند. معلوم شد تنها سه نفرشان توانسته بودند فرار کنند. صبح با اسيري که گرفته بوديم صحبت کرديم. معمولا در جنگ هاي چريکي اگر اسيري را شبانه بگيرند، او را مي کشند.اما ما او را زنده گذاشته بوديم. گروهک ها اگر بچه هاي بسيجي و سپاهي را به اسارت مي گرفتند، پوست سرشان را مي کندند؛ چشم هايشان را از حدقه درمي آوردند؛ گوششان را مي بريدند و گاهي سرشان را از تن جدا مي کردند، اما در مقابل، ما وقتي اسير مي گرفتيم در نهايت احترام با او برخورد مي کرديم، حتي کنسرو سهميه ي خودمان را براي اسير باز کرديم؛ جيره ي خشک خودمان را هم به او داديم. مي گفت باور نمي کند ما پاسدار باشيم. از محبت و انسانيت ما متعجب بود. مي گفت: «به ما گفته بودند اگر پاسدارها شما را بگيرند، قطعه قطعه مي کنند.»
بقيه بچه هاي گردان اطراف روستاها کمين کرده بودند. صبح که شد، دموکرات ها مثل هميشه تجهيزات خود را برداشتند تا به سمت موضع اصلي خود در بالاي کوه حرکت کنند. به فکرشان خطور نمي کرد که بچه هاي سپاه براي آنها کمين گذاشته باشند. کومله ها خانه ها را ترک کردند و به راه افتادند. هنوز چند قدمي از خانه ها دور نشده بودند که از پشت تپه ها، جايي که بچه هاي گردان کمين کرده بودند، غريو تکبير، لرزه بر اندامشان انداخت. صدايي مي گفت: «تکان نخوريد! شما در محاصره ايد.» کومله ها هاج و واج همديگر را نگاه مي کردند. برايشان باور کردني نبود که از بچه هاي سپاهي و بسيجي رودست بخورند. معمولا آنها کمين مي زدند، اما اين بار، بچه ها با اسلحه هايي که سينه ي کومله ها را نشانه رفته بود، قدرت خود را به آنها نشان دادند. کومله ها ابتدا سعي کردند با تيراندازي بتوانند راهي براي فرار پيدا کنند، اما بچه ها به آنها امان ندادند. چند نفرشان به زمين افتادند. بقيه هم اسلحه ها را زمين گذاشتند و تسليم شدند. ايرج همداني يکي از کساني بود که در اين درگيري کشته شد. او قبل از انقلاب ساواکي بود و بعد از انقلاب به کومله ها پيوست. وظيفه اي اصلي او تهيه و کار گذاشتن مواد منفجره در مسير کاروان هاي سپاه بود. تخريبچي ماهري بود. چند نفر ديگر از سرکردگان کومله ها نيز در جريان اين درگيري کشته شدند. ايرج کرمي، فرمانده گروهان دموکرات ها بود. آن روز صبح مثل هميشه از کمينگاه خود بيرون زد و به طرف کوه راه افتاد. بچه هاي کمين به او ايست دادند. فکر کرده بود بچه هاي خودشانند که با او شوخي مي کند. گفته بود: «بابا، شما هم اين سر صبحي شوخي تان گرفته برويد پي کارتان.» و همين که اين حرف را زد متوجه بچه ها شد، بچه ها هم قبل از هر تحرکي از سوي او به طرفش تيراندازي کردند و او را به هلاکت رساندند.
ما بر فراز قله مأمور شديم اطراف کوه را پاکسازي کنيم. به دسته هاي کوچک تقسيم شدند و اطراف را جستجو کرديم، اما اثري از گروهک ها نبود. آنها فرار کرده بودند. تا عصر بر فراز قله بوديم. وقتي مطمئن شديم کسي از کومله ها باقي نمانده، پايين آمديم و براي استراحت، وارد روستا شديم. بقيه ي بچه هاي گردان هم داخل روستا شده بودند. خسته شده بوديم. فکر مي کرديم گروهک ها فرار کرده اند و ديگر حتي خيال نزديکي به روستا را در سر نمي پرورانند، چه رسد به اينکه براي انتقام بيايند. گروهک ها هم با همين تصور که ما ديگر از يافتن آنها نااميد شده ايم و با خيال راحت در روستا استراحت مي کنيم، آمده بودند تا از فرصت استفاده کرده، ضربه ي مهلکي بر ما وارد آوردند. باقي مانده ي گروهک ها که فرار کرده بودند به نزديکي روستا آمده بودند تا در آن اطراف کمين کنند و صبح، وقتي ما از روستا خارج مي شويم، از ما انتقام بگيرند. ما اما مي خواستيم شب را استراحت کنيم و روز بعد، منطقه را به طور کامل پاکسازي کنيم و برگرديم.
چند نفر از بچه ها در اطراف روستا نگهباني مي دادند. اطراف روستا با درخت هاي بلند پوشيده شده بود. يکي از بچه ها از ميان درختان صدايي را مي شنود. خوب که دقيق مي شود، مي بيند عده اي با لباس هاي کردي در حال نزديک شدن به روستا هستند. خبر سريع به فرمانده گردان مي رسد. آقاي فلاح دستور داد بچه ها جمع شوند. بيرون روستا سنگر گرفتيم. «محمد عبدلي» تيربارچي بود. او جلو روستا رفت و نزديک درخت ها کمين کرد. گروهک ها هر لحظه نزديک تر مي شدند؛ بي خبر از اينکه چند لحظه بعد در کمين بچه ها گرفتار مي شوند. همين که در تيررس قرار گرفتند، عبدلي آنها را به رگبار گرفت و توانست شش نفرشان را در ميان درختان از پاي درآورد. بقيه ي گروهک ها پا به فرار گذاشتند. بچه ها با فريادهاي «الله اکبر» شادي خودشان را ابراز مي کردند. به اين ترتيب، توانسته بوديم در جريان يک روز درگيري، هفده نفر کشته، دوازده اسير و چهارده نفر زخمي از گروهک ها بگيريم؛ چيزي که باورش برايمان خيلي سخت بود. چرا که آن حجم بالاي تلفات از يک گروه چريکي کار تقريبا غير ممکني بود، اما به لطف پروردگار، بچه ها توانسته بودند چنين تلفات سنگيني از آنها بگيرند. شايد بتوان گفت که علت اصلي پيروزي در اين عمليات، در وهله ي نخست توکل به خدا، داشتن اطلاعات دقيق، تاکتيک دقيق و ورود به موقع در محل درگيري بود. پس از پايان عمليات، وقتي وارد شهر تکاب شديم، مردم جشن گرفته بودند. مردم با چراغاني کردن و پخش شيريني استقبال گرمي از ما کردند. آن روز در تکاب، خورد و خوراک و پوشيدني براي ما رايگان شده بود. مردم سنگ تمام گذاشتند. در مسير حرکت به سمت کامياران هم در روستاهاي مجاور جاده، مردم با کشتن گاو و گوسفند، شادي شان را ابراز مي کردند. مردم در کامياران هم به گرمي از ما استقبال کردند و با قرباني کردن گاو و گوسفند از ما پذيرايي کردند.
منبع: مجله ي امتداد
آن روز در سپاه کامياران با بچه هاي گردان بوديم و خاطرات دلاوري ها دوستان شهيدمان را مرور مي کرديم. بسياري از بچه هاي گردان، در جريان پاکسازي ها به شهادت رسيده بودند. خيلي شان جلو چشم مان پرپر زدند و ما نتوانستيم کاري بکنيم. ما هميشه در آماده باش کامل و منتظر بوديم تا براي پاکسازي مناطق آلوده به گروهک ها اعزام شويم. تجربه ي فراواني که در جريان پاکسازي ها به دست آورده بوديم، باعث شده بود حتي بيرون از کردستان، هر جا گروهک ها جولان مي دادند، ما را فرا بخوانند. آن روز هم خبر رسيد که گروهک ها در تکاب مستقر شده اند. تلاش بچه هاي تکاب براي مهار آنها، راه به جايي نبرده بود.
نزديکي هاي غروب به سپاه تکاب رسيديم و تا ساعت دو نصف شب، همان جا استراحت کرديم. فرمانده گردان، آقاي «ناصر فلاح» ساعت دو نيمه شب، بيدار باش داد و دستور حرکت به سمت روستاهاي آلوده به گروهک ها را صادر کرد. به سرعت وسايل و تجهيزاتمان را برداشتيم و سوار ماشين ها شديم. رسيديم به جايي که ماشين ها ديگر نمي توانستند جلوتر بروند. پياده به راهمان ادامه داديم. موقعيت خاص جغرافيايي منطقه، به ما اجازه نمي داد به راحتي پيشروي کنيم؛ کوه هاي به هم پيوسته پوشيده از سنگلاخ، حرکتمان را سخت کرده بود. ارديبهشت ماه بود، اما هنوز روي نوک قله ها برف نشسته بود. سرما آزارمان مي داد. بارش باران هم مسير عبور ما را پر گل و لاي کرده بود. دليل انتخاب اين موقع از شب اين بود که اگر ديرتر حرکت مي کرديم، گروهک ها زودتر از ما به قله مي رسيدند و ديگر دسترس به آن امکان پذير نبود؛ همان مصيبتي که گردان هاي ديگر بارها دچارش شده بودند و هر بار، پس از ساعت ها درگيري، مجبور به عقب نشيني مي شدند.
اولين باري بود که به اين منطقه مي آمديم و با منطقه آشنا نبوديم. سرانجام با سرسختي نزديک روستاها رسيديم. گروهک ها آنجا بودند. آنها که اغلب کومله بودند، شب را در روستاها استراحت مي کردند و نزديکي هاي صبح به محل استقرار خود که بالاي قله ها بود، راه مي افتادند. اطلاعات دقيق از نحوه ي جابه جايي و عمليات گروهک ها و زمان دقيق پيشروي آنها به ما کمک بسياري کرد. سه گروهان بوديم. نيروهاي ساير گردان ها و سپاه تکاب هم حاضر بودند که وظيفه ي پشتيباني از ما بر عهده ي آنان بود. عمل کننده ي اصلي ما بوديم. جانشين فرمانده گردان، «علي سليمي» همراه ما بود. قرار شد دو گروهان در اطراف روستاها کمين کنند و يک گروهان به سمت قله پيشروي کند. دو گروهان به سمت موقعيت شان رفتند و گروهان ما مأمور حرکت به سمت قله شد. صعب العبور بودن کوه جلو حرکتمان را مي گرفت. بايد خودمان را بالاي قله مي رسانديم. به هر زحمتي بود مسير را طي کرديم و حدود ساعت چهار صبح به قله رسيديم. هوا تاريک بود. سريع در اطراف قله موضع گرفتيم. من با شهيد «علي اميري» بودم. در پناه سنگي، سنگر گرفته بوديم و چشممان دل تاريکي را جستجو مي کرد، ديديم يک سياهي از ميان تاريکي به سمت ما مي آيد، علي جلوتر از من بود. سياهي به ما نزديک تر مي شد. علي جلورفت و اسلحه اش را روي سينه او قرار داد. لباس کردي مخصوص پوشيده بود. پارچه ي سفيد بلندي دور آستين لباس بود که معمولا دور مچ مي پيچيدند.
يک برنو کوتاه هم روي شانه اش حمايل کرده بود. از نيروهاي کومله بود. همين که نوک اسلحه را روي سينه اش حس کر، بلافاصله دست هايشان را بالا برد. پارچه ها باز شد. او دستانش را در آسمان چرخاند. پارچه ها مثل پرچم سفيد در آسمان چرخيد. کومله ها متوجه کمين شدند؛ علامتشان همين بود. او را سريع تحويل يکي از بچه ها داديم و در پشت سنگ ها سنگر گرفتيم.
کومله ها که پانزده نفر مي شدند، قله را به رگبار بستند. بچه هايي که اطراف قله سنگر گرفته بودند به کمک ما آمدند و کومله ها را زير آتش سنگين خودمان گرفتيم. ما بر آنها مسلط بوديم و به راحتي مي توانستيم آنها را بزنيم. فرياد «الله اکبر» بچه ها همه جا را پر کرد. ما فقط به طرفي که تير شليک مي شد تيراندازي مي کرديم. نمي دانستيم به هدف مي زنيم يا نه. پس از ساعتي، تيراندازي از طرف کومله ها قطع شد. ما هم تيراندازي را قطع کرديم. هنوز هوا تاريک بود. نمي توانستيم جلوتر برويم. ممکن بود کومله ها کمين کرده باشند. آفتاب، آرام آرام از سپيده دم مي گذشت. با احتياط کامل به طرفي که کومله ها تيراندازي مي کردند رفتيم. جلوتر که رسيديم، غريو «الله اکبر» بچه ها دل کوه را شکافت و در همه جا منعکس شد. بدن بي جان تعداد زيادي از کومله ها به روي سنگ ها افتاده بود؛ تعداد کشته ها يازده نفر بود؛ در حالي که هيچ يک از بچه هاي ما زخمي هم نشده بودند. باور نمي کرديم. چرا که در جريان عمليات هاي پاکسازي اي که قبلا داشتيم حداقل چند نفر زخمي و شهيد مي داديم. اسيري که گرفته بوديم. گفته بود آنها پانزده نفر بودند. معلوم شد تنها سه نفرشان توانسته بودند فرار کنند. صبح با اسيري که گرفته بوديم صحبت کرديم. معمولا در جنگ هاي چريکي اگر اسيري را شبانه بگيرند، او را مي کشند.اما ما او را زنده گذاشته بوديم. گروهک ها اگر بچه هاي بسيجي و سپاهي را به اسارت مي گرفتند، پوست سرشان را مي کندند؛ چشم هايشان را از حدقه درمي آوردند؛ گوششان را مي بريدند و گاهي سرشان را از تن جدا مي کردند، اما در مقابل، ما وقتي اسير مي گرفتيم در نهايت احترام با او برخورد مي کرديم، حتي کنسرو سهميه ي خودمان را براي اسير باز کرديم؛ جيره ي خشک خودمان را هم به او داديم. مي گفت باور نمي کند ما پاسدار باشيم. از محبت و انسانيت ما متعجب بود. مي گفت: «به ما گفته بودند اگر پاسدارها شما را بگيرند، قطعه قطعه مي کنند.»
بقيه بچه هاي گردان اطراف روستاها کمين کرده بودند. صبح که شد، دموکرات ها مثل هميشه تجهيزات خود را برداشتند تا به سمت موضع اصلي خود در بالاي کوه حرکت کنند. به فکرشان خطور نمي کرد که بچه هاي سپاه براي آنها کمين گذاشته باشند. کومله ها خانه ها را ترک کردند و به راه افتادند. هنوز چند قدمي از خانه ها دور نشده بودند که از پشت تپه ها، جايي که بچه هاي گردان کمين کرده بودند، غريو تکبير، لرزه بر اندامشان انداخت. صدايي مي گفت: «تکان نخوريد! شما در محاصره ايد.» کومله ها هاج و واج همديگر را نگاه مي کردند. برايشان باور کردني نبود که از بچه هاي سپاهي و بسيجي رودست بخورند. معمولا آنها کمين مي زدند، اما اين بار، بچه ها با اسلحه هايي که سينه ي کومله ها را نشانه رفته بود، قدرت خود را به آنها نشان دادند. کومله ها ابتدا سعي کردند با تيراندازي بتوانند راهي براي فرار پيدا کنند، اما بچه ها به آنها امان ندادند. چند نفرشان به زمين افتادند. بقيه هم اسلحه ها را زمين گذاشتند و تسليم شدند. ايرج همداني يکي از کساني بود که در اين درگيري کشته شد. او قبل از انقلاب ساواکي بود و بعد از انقلاب به کومله ها پيوست. وظيفه اي اصلي او تهيه و کار گذاشتن مواد منفجره در مسير کاروان هاي سپاه بود. تخريبچي ماهري بود. چند نفر ديگر از سرکردگان کومله ها نيز در جريان اين درگيري کشته شدند. ايرج کرمي، فرمانده گروهان دموکرات ها بود. آن روز صبح مثل هميشه از کمينگاه خود بيرون زد و به طرف کوه راه افتاد. بچه هاي کمين به او ايست دادند. فکر کرده بود بچه هاي خودشانند که با او شوخي مي کند. گفته بود: «بابا، شما هم اين سر صبحي شوخي تان گرفته برويد پي کارتان.» و همين که اين حرف را زد متوجه بچه ها شد، بچه ها هم قبل از هر تحرکي از سوي او به طرفش تيراندازي کردند و او را به هلاکت رساندند.
ما بر فراز قله مأمور شديم اطراف کوه را پاکسازي کنيم. به دسته هاي کوچک تقسيم شدند و اطراف را جستجو کرديم، اما اثري از گروهک ها نبود. آنها فرار کرده بودند. تا عصر بر فراز قله بوديم. وقتي مطمئن شديم کسي از کومله ها باقي نمانده، پايين آمديم و براي استراحت، وارد روستا شديم. بقيه ي بچه هاي گردان هم داخل روستا شده بودند. خسته شده بوديم. فکر مي کرديم گروهک ها فرار کرده اند و ديگر حتي خيال نزديکي به روستا را در سر نمي پرورانند، چه رسد به اينکه براي انتقام بيايند. گروهک ها هم با همين تصور که ما ديگر از يافتن آنها نااميد شده ايم و با خيال راحت در روستا استراحت مي کنيم، آمده بودند تا از فرصت استفاده کرده، ضربه ي مهلکي بر ما وارد آوردند. باقي مانده ي گروهک ها که فرار کرده بودند به نزديکي روستا آمده بودند تا در آن اطراف کمين کنند و صبح، وقتي ما از روستا خارج مي شويم، از ما انتقام بگيرند. ما اما مي خواستيم شب را استراحت کنيم و روز بعد، منطقه را به طور کامل پاکسازي کنيم و برگرديم.
چند نفر از بچه ها در اطراف روستا نگهباني مي دادند. اطراف روستا با درخت هاي بلند پوشيده شده بود. يکي از بچه ها از ميان درختان صدايي را مي شنود. خوب که دقيق مي شود، مي بيند عده اي با لباس هاي کردي در حال نزديک شدن به روستا هستند. خبر سريع به فرمانده گردان مي رسد. آقاي فلاح دستور داد بچه ها جمع شوند. بيرون روستا سنگر گرفتيم. «محمد عبدلي» تيربارچي بود. او جلو روستا رفت و نزديک درخت ها کمين کرد. گروهک ها هر لحظه نزديک تر مي شدند؛ بي خبر از اينکه چند لحظه بعد در کمين بچه ها گرفتار مي شوند. همين که در تيررس قرار گرفتند، عبدلي آنها را به رگبار گرفت و توانست شش نفرشان را در ميان درختان از پاي درآورد. بقيه ي گروهک ها پا به فرار گذاشتند. بچه ها با فريادهاي «الله اکبر» شادي خودشان را ابراز مي کردند. به اين ترتيب، توانسته بوديم در جريان يک روز درگيري، هفده نفر کشته، دوازده اسير و چهارده نفر زخمي از گروهک ها بگيريم؛ چيزي که باورش برايمان خيلي سخت بود. چرا که آن حجم بالاي تلفات از يک گروه چريکي کار تقريبا غير ممکني بود، اما به لطف پروردگار، بچه ها توانسته بودند چنين تلفات سنگيني از آنها بگيرند. شايد بتوان گفت که علت اصلي پيروزي در اين عمليات، در وهله ي نخست توکل به خدا، داشتن اطلاعات دقيق، تاکتيک دقيق و ورود به موقع در محل درگيري بود. پس از پايان عمليات، وقتي وارد شهر تکاب شديم، مردم جشن گرفته بودند. مردم با چراغاني کردن و پخش شيريني استقبال گرمي از ما کردند. آن روز در تکاب، خورد و خوراک و پوشيدني براي ما رايگان شده بود. مردم سنگ تمام گذاشتند. در مسير حرکت به سمت کامياران هم در روستاهاي مجاور جاده، مردم با کشتن گاو و گوسفند، شادي شان را ابراز مي کردند. مردم در کامياران هم به گرمي از ما استقبال کردند و با قرباني کردن گاو و گوسفند از ما پذيرايي کردند.
منبع: مجله ي امتداد