
حقیقتی دیگر
چگونه؟ آخر چطور؟ مگر میشود «غیرشهید» حقیقت پهناور و در عین حال پندارگونی را که «شهید» «شاهد» آن است دریابد؟ و یا چیزی از آن بفهمد؟ مگر این دو سنخیتی با هم دارند و یا یکی از قماش دیگری است؟وقتی فرهنگ جهانبینی دو انسان یگانه نبود، احساس و اراده و خون و حرکت و منطق و بالاخره عشق آن دو یگانه و همگون نخواهد بود، حتی اگر نسبت به هم بیگانه نباشند. به دیگر عبارت نزدیکترین کسان شهید هرگز مقام و زبان فرافهم وی را درک نکردهاند چرا که وقتی دو انسان در فلسفة پیچیدة «چگونه مردن» یگانه نبودند، طبیعی است که در مفاهیم و خصلتهای چگونه زیستن و برخوردها و حتی محاورات روزمره هم یک گونه نخواهند بود حتی با وجود پیوندهای خانوادگی و نبود هر گونه بیگانگی تا چه رسد به بیگانه و بیدرد!
اصولاً مگر غیر شهید میتواند افق و دورنمای آرمانی را دریابد که شهید دمادم شاهد آن است؟ و مگر در توان غیر شهید است که بینش ژرف کاو شهید را درک کند و هضم کند حتی در دوران حضور شهید در رباط پوسیده و سردابة متروک و نبود مرزهای وسوسهانگیز و پیوندهای مادی و نیز نبود بیگانگی.
نگرش عمیق شهید به معظلات و بینش شورانندة وی به نحوی به تحولات و خیزش موج اندیشههای نو جدا از باورها و بایدهای ذهنی و سطحی غیر شهید وابسته است. این است که شهید دوران ناچیز و زودگذر سالها و ماهها و روزهای قبل از «عروج» را به گونهای میگذراند که ما انسانهای ماندگار و گرقتار تارهای عنگبوتی ماده نه تنها از تصور آن عاجزیم که با مشاهدة سوزها و دردها و شکوههای آتشین شهید از تاب و تب «بودن» و «هستن» و فراق معشوق و رنج «بی اویی» تنها قیافة زشت حیرت به خود میگیریم. وقتی حارث بن مالک میبیند که معشوق در دادن جان و مال و ستاندن بهشت بر او پیشی گرفته و نخستین پیشنهاد را او داده است1، با چه برداشتی و با کدامین منطق، خود را به رسول خدا(ص) میرساند و ملتمسانه و دردمندانه میخواهد که: از خدا بخواه شهادت در رکاب شما را نصیبم گرداند2. آنگاه که علی (ع) در محراب با اندامی لرزان و لحنی شجاعانه از خداوند رتبه و درجة شهید میطلبد. 3 و «عهدنامةمالک اشتر » را با جملةخداوند فرجام عمر من و تو را با سعادت و شهادت قرین فرماید مهر میکند،4 و شهید بعد از شهادت و پس از عروج در اوج شادی و نشاط آرزوهای خود را در یک جمله خلاصه کرده و به پیشگاه خدا عرض میکند: تنها آرزوی من برگشت به دنیا و شهادت مجدد در راه حق است آن هم نه یک بار که بارها.5
وقتی رسول خدا از علی (ع) میپرسد: برعروج و کشته شدن چگونه صبر خواهی کرد جواب می شنود که یا رسول الله، پایگاه شهادت پایگاه صبر نیست که جایگاه شکر و بشارت است.6 وقتی غیر شهید اینها و صدها هزاران نظیر اینها را میبیند و میشنود آیا میتواند به ژرفای کلام «ثارالله» و فلسفة سهمگونهای که از سخن و شعر شهید میجوشد پی ببرد؟ بیتردید نه و اگر او خیلی روشمندانه بنگرد تنها افق دوردست و سرخ رنگی را به تصویر میکشد خونین و خونبار که از آن قطره قطره خون انسانی ریزش میکند تا اصیلترین صحنة تراژدی را بر پیشانی زمان نقش زند، و دیگر هیچ یعنی شهید از نگرشهای ژرف فراحسی و فرانگری برخورداربوده و نیز تجربهای از انجام «تعهد فکری و عملی» حتی پیش از انجام آن و مشاهدة پرده به پردة صحنههای شهادتش اندوخته است اینها چیزهایی نیستند که برای غیر شهید قابل درک باشند. پس به راستی غیر شهید زبان فرامنطقی شهید را نمیفهمد، و اصولاً نمیتواند به پشت دروازههای جهان پهناور عروج نزدیک شود و دقیقاً این تنها شهید است که نه تنها زبان شهید را میفهمد که پیش از لب گشودن او دریچههای جهان بینیش به گستردگی فلسفة شهادت، و جهانداریش به وسعت حاکمیت «حق» به رویش گشوده شده و همة راز و سرّ عروجش بر او عریان گردیده است.
شهید میثم تمار در کوفه و در سیاهچالهای زندان با مختار به بند کشیده شده بود. هنوز از حوادث عاشورا و بلای محشرگونه خبری نبود و کسی نمیدانست عراق آبستن چه حوادث خونبادی است. شهید میثم به زحمت سر خود را از میان حلقه و بند بطرف مختار گردانید و در گوش او چنین گفت: همبند! تو آزاد میشوی تا بعد از شهادت حسین ابن علی به خونخواهی امام قیام کنی. مختار پرسید مگر امام کشته میشود؟ گفت: آری... و سرگذشت او را به تمامی بیان کرد مختار چه میشنید؟ از چه کس میشنید؟ از شهیدی که صحنة فردا و فرداهای شهیدان را امروز در سیاهچال دیده، نه! این صحنهها را از دیروز و دیروزها دیده است. عاشورا، عاشوراها با اقیانوسی از خون در اقصای گذشتهها به او رخ نموده است. فردای آن روز مختار آزاد شد. شهید خرمافروش نیز درست ده روز پیش از ورود بزرگ قهرمان شهادت، حسین(ع) به سرزمین عراق و بعد از آنکه نزدیک به پنجاه سال چوبةدار خود را به دوش کشید، در کوفه در برابر خانةعمروبن حریث به دست مزدوری شهید گشت.7
آیا در فاصلة ژرفگوییهای میثم و حوادث عاشورا و ماجراهای پس از آن، چه کسی جز شهید میتوانست حوادث خون گرفتة آینده را از حرف حرف سخنان شهید میثم دریابد؟ و اصولاً کدام فقیه و کدام حکیمی جز شهید زبان او را میفهمید؟ مگر کسی میتواند از نیروی «فرانگری» شهید برخوردارباشد؟ شهید حسین سلمانی فشارکی در وصیتنامةخود مینویسد:«... شهادت فوزی است عطیم که نصیب همه کس نمیشود. شهادت درجهای است بزرگ که خداوند آن را فقط به بندگان شایستةخود عطا میفرماید.»
این کارگر شهید درست نوشته است، زیرا قرار نیست که به همه کس همه چیز داده شود. او میخواهد به یک خصیصة اساسی شهیدان اشاره کند و بگوید «همه چیز» به کسی داده میشود که معشوق را ولو یک بار در لابلای ابرهای حریری ایمان و اخلاصش زیارت کند و شبحی از وجود مطلق، قدرت مطلق، عشق مطلق و جان مطلق رحمت مطلق و بالاخره «شاهد شهید» مطلق را با چشم خاکی بلی خاکی ببیند و شایستةدرگاه گردد، و آنگاه مانند شهید پیر «دیباج اصفر» یعنی حریر زرد، خندان و شادمانه در میان انگشتان جلاد منصور دوانیقی پاره پاره و قطعه قطعه شود و با لختههای خونش انگشتان آلودة جلاد و همة جلادها را نشاندارسازد، چرا که لذت و حلاوت آن پیامد قطعی و اجتناب ناپذیر زیارت معشوق است، و کدام باخردی آن را نادیده میگیرد؟
شهیدی فرزانه از قول شاندل، شاعر فرانسوی چنین آورده است: «کسی میتواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشمهای وی مرده باشد.» شهدای تاریخ بویژه شهیدان اسلام، خاصه شهیدان جنگ ایران و عراق عمیقاً این فلسفه را زنده و راز آن را برملا ساختند، یعنی آنان پیش از آنکه در خون خود بغلتند «شهید» و شاهد بودهاند و فبل از آنکه کشته شوند زندگی در پیش چشم آنان جان باخته است. چرا که راهی جز این برایشان نبوده است زیرا وقتی انسان بال در بال اخلاص اوج گرفت و در آن سوی ابرها و حتی فراتر از سقفهای سرخ بامدادی و شامگاهی که دو نشان از خون دو شهیدند9، معشوق را زیارت کرد و از لذت عشق برخوردار شد، وقتی خود را به نامتناهی رساند و آن بالاها شهد عشق را چشید و برگشت،ت دنیای سراسر رنگ و نیرنگ در دیدة وب چنان حقیر و ناچیز میشود که گویی در برابر لاشةبز جزامی10 ایستاده و از فرودش در حضیض خاک سخت پشیمان است اینجاست که زندگی در پیش چشمهایش مرده است زیرا شهید شهدی را چشیده است که نه تنها با لاشةبز جذامی فرق دارد که به دلهای بزرگ و آرمانهای استوار کام میبخشد، و گرفتار عشقی شده است که معشوف در لحظه لحظهاش مشتعل است و فریاد میزند که: ارجعی (برگرد!).
روی اسن اصل اگر او شاهد شهادت نشود باز هم زندگیش جلو چشمهایش مرده است و هیچ گاه زیستن به درد او نخواهد خورد زیرا تحمل درد خود سنگینترین و مشکلترین دردهای دنیای خاکی ماست. که واقعیت آن را جانبازان و شهیدان همیشه زنده جامعة ما لمس میکنند و با چه توفانی دست و پنجه نرم میکنند و چه آتشی بر سینه دارند چرا که دمادم از جانب شهیدان پیام دریافت میدارندکه: «مژده که در اینجا چه برجسته مقامی دارید.» قرآن کریم نیز چنین میگوید: «شهیدان به خاطر کسانی که بعد از شهیدان به آنان ملحق نشدند خوشوقتند، زیرا مقامات برجستة آنان را در آن جهان میبینند و میدانند که نه ترسی بر جانبازان است و نه غم و اندوهی با آنان.»11
زندگی غیر شهید در پیش چشمهایش نمرده است و لذا جهان بینی او نمیتواند با جهانبینی شهید یکی باشد و به طور یقین او از درک زیباییهای اندیشه و فلسفة خیزش و حرکت و بالاخزه دریافت عمق تأملات و تفکرات و فهم شعارها و یافتههای شهید عاجز است و ای بسا از او و منطق استوارش بیزار و متنفر! نبود راه نجاتی میان این دو انسان هر چند تأثیری در جهان بینی و اصولاً روش شهید نداشته است لکن برای غیر شهید مخصوصاً آنکه از مایههای اخلاص و ایمان کم نصیب بوده است عواقب و مصایب دردناک و جبران ناپذیری به بار آورده و او را تا مرز تباهی و سقوط پیش برده است. ابن مسعود از رسول خدا (ص) نقل میکند که: خداوند از ارواح شهیدان احد پرسیت چه آرزویی دارید. گفتند: پروردگارا ما بالاتر از این چه آرزویی میتوانیم داشته باشیم که غرق نعمتهای جاویدان توایم و در سایة عرش تو مسکن داریم؟ تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به دنیا برگردیم و باز در راه تو شهید شویم. خداوند فرمود: این ممکن نیست عرض کردند: حالا که چنین است تقاضای ما این است که سلام ما را به پیامبر برسانی و به بازماندگانمان حال ما را بگویی و از وضع ما به بازماندگانمان بشارت دهی تا هیچ نگران نباشند.»
مفسران مینویسند: چنین به نظر میرسد که جمعی از افراد سست ایمان بعد از حادثة احد مینشستند و بر دوستان و بستگان خود که در احد شهید شده بودند تأسف میخوردند که چرا آنان کشته شدند و از بین رفتند مخصوصاً هنگامی که به نعمت میرسیدند و جای آنان را خالی میدیدند بیشتر ناراحت میشدند و با خود میگفتند: ما این تچنین در ناز و نعمتیم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابیدهاند و دستشان از همه جا کوتاه است. این گونه افکار و این گونه سخنان، علاوه بر اینکه ناردست بود و با واقعیت تطبیق نمیکرد در بازماندگان اثر نامطلوبی میگذاشت و لذا آیات 171-169 از سورةآل عمران نازل شد و قلم بطلان بر این گونه افکار کشید و مقام شامخ و برجستة شهیدان را یادآور شد.12
برمیگردیم به نخستین سخن که گفتیم غیر شهید از درک دورنمای حقیقتی که شهید جای آن را قبضه کرده است عاجز است و او نه تنها از مقام برجستةشهید بیخبر است که وجود او باورهای او را در این «رباط متروک» باژگونه میبیند و میخواهد تنفس او را از فضای نوین با یافتههای علمی و تجربی خود ارزیابی کند، و از همه حتی از شهید نیز میخواهد که به بایدهای او گردن نهند ولی صالحان زمین و در رأس همه شهیدان اسلام پیراسته از هر بایدی دل به باید معشوق بسته و بیاعتنا از کنار هر ناهمگونی میگذرند و در گنار همسوی خود قرار میگیرند که زبانش را بفهمد و جهانش را درمییابد.
راز و بینش
پیش از آنکه به مکالمات مضبوط و به دور از زنجمورههای13 ایذائی سه شهید حماسه آفرین صدر تاریخ اسلام بپردازیم ویژگیها و نشانههای جسمی این سه در خون غلتیده را بیان میکنیم.شهید حبیب بن مظاهر قامتی داشت کشیده و بلند و پوست صورتش چونان شفق شامگاهی سرخ و بیره مینمود، و دو گیسو از دو طرف پشت سر روی شانههای پهنش ریخته بود. او در عاشورای 61 در حالی که از خوشحالی در پوست نمیگنجید در رکاب سرور شهیدان به فیض شهادت نایل آمد و بعد از پاره پاره شدن اندام، سرش از تن جدا شد و به کاخ عافیتآفرینان کوفه به هدیه برده شد و مزدوری که سر او را بر نی زده بود صد درهم بیش از دیگران جایزه دریافت کرد شهید میثم، شکمی داشت قدری برآمده و سری که قسمت جلو آن خالی او مو بود زمستان خرما میفروخت و تابستان خربزه. شهید رشید هجری قهرمان داستان ماست. او به دست زیاد ابن ابیه جلاد کوفه به دار آویخته شد و به طرز دلخداشی شهید گردید. حال پای محاوره و برخورد آنان در مدینه و سالیان متمادی قبل از شهادتشان مینشینیم و به سخنان هوشربای هر سه گوش میدهیم:
روزی شهید میثم تمار، یکی از بزرگان اصحاب علی(علیه السلام) و محرم راز آن امام پرسوز و آتش بر سینه، سوار بر مرکبی از میان قبیلة بنی اسد میگذشت. به پیر شهادت حبیب ابن مظاهر برخورد این دو شهید وقتی رویاروی هم قرار گرفتند ایستادند. برق از چشمان هر یک بر چهره و پیشانی دیگری دویده و پردة راز را درید. شروع کردند به نقل باورهای خود و گفتههای گونهگون. این دو که سالها پیش جرعةشهامت را از سینة شهادت مکیده بودند، دریاوش خروشیدند و مردان بنی اسد را غرق حیرت کردند. حبیب بن مظاهر بیاعتنا به چگونگیها و چراییها گفت: من میبینم شهیدی را که جلو سر او مو ندارد و با شکمی برآمده زمستانها طبق بر سر گرفته و خرما میفروشد و تابستانهای داغ و آتشین خربزه... من میبینم که او را گرفتهاند و بعد از مدتها شکنجه در سیاهچالها به خاطر حق و آزادی و عشقی پایدار به اهل بیت رسول به دار آویخته و شکمش را دریدهاند.
میثم تمار حرف تازهای نمیشنید لذا عالمانه و روشمندانه گفت: آری من نیز مردی را میشناسم که قامت کشیده دارد و رنگ چهرهاش به سرخی میزند و دو گیسو از دو طرف پشت سرش آویزان میبینم که او را به خاطر یاری حق و دوستی فرزند رسول در کربلا کشتهاند بدنش را قطعه قطعه کردهاند. این گفتگوی هوشربا خیلی ساده و آرام میان این دو آراستة شهادت رد و بدل شد و سپس صحبت را به حرمت بریدند و از هم جدا شدند. مردان ناهمگون بنی اسد به گفتگوی فرادرکی این دو پیراسته گوش میدادند. وقتی آن دو همرزم از یکدیگر جدا شدند عافیتطلبان بیسوز و بیدرد بنی اسد پرخاشگر گفتند: ما از این دو نفر دروغگوتر ندیده بودیم هنوز جلسة«بیگانه» ها به هم نخورده بود که پیر شهید، رشید هجری از محرمان راز علی(ع) در رسید و کاوشگرانه پرسید: آیا میثم و حبیب را ندیدید؟ گفتند: چرا پرسید حالشان چگونه بود؟ گفتند: ساعتی در اینجا ایستادند و رفتند و با یکدیگر چنین گفتند و چنان. رشید که خود از تبار شهیدان بود و میبایست روزی بهنگام دار زدنش دست و پایش نیز قطع شود آه دردمندانهای کشید و مطلب را برای بیگانه دشواریاب شمرد و افزود: خدا رحمت کند برادرم میثم را که از فردای حبیب نیکو سخن گفته است ولی این را فراموش کرده که بگوید مزدوری که سربریدة حبیب را بر بالای نی میزند و آن را به کوفه میبرد صد درهم اضافه بر دیگران جایزه میگیرد. رشید سخن خود را متهورانه و به دور از هرگونه تردید گفت و به راهش ادامه داد. بنی اسدیان گفتند: این مرد از آن دو نفرهم دروغگوتر است. و باید هم چنین میگفتند، چرا که در یک کلمه «بیگانهاند».
مدت زیادی نگذشت که بیگانهها میثم را در کوفه بر در خانه عمربی حریث بر سر دار دیدند و دیدند که جلاد، گرگ گونه شکمش را دریده است، و تنها چند روز بعد از این حادثه عاشورا پیش آمد و حبیب در صحنةآن به شهادت رسید و سر او را بر دور کوفه گردانیدند و به نیزهدار سرش صد درهم بیشتر از دیگران جایزه دادند.14
رابطة بین شهید و غیرشهید همیشه فرامنطقی بوده است و دو ناهمرنگ هیچ گاه نخواستهاند و نمیتوانند همرنگ و همسو شوند. این است که جهانبینی هر یک برای دیگران نامأنوس و پندارهوار مطرح شده است. شهید حسین اسلامیت در فراز کوتاهی از وصیتنامهاش دریچة کوچکی را به روی ماندگاران باز میکند و مینویسد: «شهادت نهاییترین درجةکمال است، چرا که ما روزی وجود نداشتیم و با اراده و خواست خدا به وجود آمدیم، و یک روز هم با خواست او باید برویم. چه خوب است که این تحول از ماده به معنا انتخابی و با میل خود بشر و در راستای رضای او باشد.» شهید محصل، محمدتقی اصلانی، در قسمتی از وصیتنامهاش می نویسد: نمیشود منطق شهید را با منطق غیرشهید سنجید. نگرش و بینش شهید را نمیتوان در منطق دیگران گنجانید. شهید منطق ویژهای دارد، منطق شهید سوختن و روشن کردن است منطق حل شدن جذب شدن و تأمین نیرو جهت احیای جامعه است منطق دمیدن روح به اندام بیجان ارزشهاست. منطق حماسهآفرین است ... و هیچ کلمهای جای لفظ را نمیگیرد... هیچ وقت خون شهید هدر نمیرود؛ هر قطرهاش تبدیل به صدها و هزارها قطره و بلکه تبدیل به دریای خون میشود... آیا زبانم را فهمیدید؟
ملاحظه میکنید که شهید اسلام چگونه در فهم و درک بیانش دچار تردید و حیرت شده و چهسان حیرتزده قلم خود را روی وصیتنامهاش میگرداند؟ بیشک او در تردید خود نیز صادق است، دردش را تنها شهید لمس میکند و سوزش را تنها به سینة شهید انتقال میدهد و حیرت و تردیدش را تنها شهید درمییابد و آن که چنین حیرت و عشقی را به دیدة حقارت مینگرد بیتردید خود حقیر است و ماندگار، چه دلهای بزرگو احساسهای والا و بلند به عشقهای زیبا حیرت انگیز و در عین حال پرصلابت میرسند. بعد از ماجرای بهت انگیز جنگ احد عالم بزرگواری به نام خبیب عدی در گروه تبلیغ اسیر گردید و بعد از حوادثی غمبار به فرعون مکه ابوسفیان فروخته شد و سپس او را در تنعیم15 به دار آویختند. او پیش از اعدام دو رکعت نماز خواند و بعد شعری سرود و آن را بر چوبه دار نوشت: «به خدا سوگند اگر مسلمان بمیرم، غصهای ندارم که در کدامین منطقه به خاک سپرده میشوم. مرگ من ذوب شدن در ذات خداست و اگر او بخواهد این شهادت را بر اعضای قطعه قطعة من مبارک میسازد.»16 چه کسی و کدامین حکیمی مانده و وامانده از قافلة عشق و عروج مفهوم ذوب شدن در ذات خدا را درمییابد؟ و کدام پهلوان گود کلام و فلسفه و بلاغت زبان خبیب را میفهمد؟ جز شهدای کربلاها و پاوهها و پنجوینها و خونین شهرها و شلمچهها و ... که سخاوتمندانه به ایثار خون خود نشستند و خورشید گونه خوش درخشیدند و درمحراب عشق ایستادند و به امامت نور نماز گزاردند و در تعقیبات همآواز شدند که: همسرم ، فرزندم، پدرم، مادرم! بر سجادهای به وسعت زمین نشسته و میخواهم از سفری برایتان بگویم که دیدهها و خاطرات آن در مقولةلفظ و کلام جای نمیگیرند. میخواهم و میگویم، نه چنانکه شما بفهمید و ژرفای آن را دریابید. تک تک خاطراتم حالتی است شگرف و عمیق به بلندای «لاهوت» و ملکوت. نه، هرگز مافوق آنها جایگاهی که باید خود در آن سیر و سلوک کنید و با چشمی خون گرفته و تخلیه شده به نظارة آن نشینید تا دعای هر شبتان شهادت مجدد گردد. و دوباره و دهباره و صد باره.
ژرف نگری پیر شهید، رشید هجری
زیادبن نصر حارثی میگوید: در کوفه بودم و پیش زیاد بن ابیه که رشید هجری را بسته به زنجیر وارد کردند. جلاد مزدور تکانی خورد و در حالی که رگهای گردنش متورم شده بود، خندهای سرداد و گفت: میدانی تو را چگونه خواهم کشت؟ رشید با لحنی آرام گفت:بلی! تو دست و پای مرا از تنم جدا خواهی کرد و به دارم خواهی کشید جلاد گفت آماده شوید که چگونه دروغ او را ثابت خواهم کرد و نعره زد: آزادش کنید رشید لبخندی تمسخر آنیز زد و صحنه را ترک گفت هنوز از قصر بیرون نرفته بود که زیاد بن ابیه دوباره نعره کشید به خدا سوگند چیزی دردآلودتر از آنچه که علی(ع) به او گفته است، به نظرم نرسید. او را بیاورید و دست و پایش را قطع کنید و آنگاه به دارش بزنید رشید متبسمانه گفت دریغا هنوز یک چیز از آنچه که میدانم باقی است. جلاد فریاد زد: زبانش را ببرید که حرف نزند. رشید گفت: به خدا اکنون کلام علی (ع) به تمامی راست درآمد چرا که فرموده بود: زبانت را نیز پیش از دار زدن میبرند.17نقل کردهاند، وقتی رشید را به دار میآویختند فریاد میکشید:«حق با علی است و علی با حق است»18 و هنگامی که زبانش را بریدند و دهانش پر از خون شد، انگشت خود را به جای قلم به کار برد و از لختةخونهای دهانش برداشت و جمله فوق را بر چوبه دار نوشت. و مدتها نام علی زیوری بر چوبةدار بود. وقتی میگویم زبان شهید زبان فرافهمی و فرادرکی و بل فرامنطقی است19 چیزی جز حقیقت نگفتهایم. عافیت طلبان محفل زیاد بن ابیه برخورد و باورهای رشید هجری را به چه گوشی شنیدند و آنها را چگونه تفسیر کردند؟ و اصولاً این گونه محاورات و این چنین باورهایی در روی خطی به طول اعصار و قرون برای ماندگان وامانده چه مفهومی داشتهاند؟ آیا این گونه جهان بینیهای شهید برای غیر شهید ولو از خانوادة شهید قابل فهم بوده است؟ عبدالله بن جحش از خدا میخواست طوری شهید گردد که گوشهایش بریده شده و بینیاش پاره پاره شود تا به هنگام لقاء الله بگوید: پروردگارا در راه تو و رسول عزیزت با این وضع کشته شدم، و او درست به همین کیفیت کشته شد، یعنی در واپسین لحظات زندگی خالیش نه گوش داشت و نه بینی و نه لب.20
و شهید حجت الله گلمحمدی که در قصر شیرین پرپر شد، در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: خدایا، بارالها معشوقا من دوست دارم دشمن چشمهایم را در اوج درد از حدقه در بستان درآورد و دستهایم را در تنگهچزابه قطع کند، پاهایم را در خونین شهر از بدنم جدا سازد تا دشمنان مکتبم ببینند که چشمها و دستها و پاها و قلب و سینه و سرم را از من گرفتند اما یک چیز را با هر فشاری که وارد ساختند نتوانستند از من بگیرند و آن ایمان به هدف و عشق به الله و مطلق جهان هستی و نیز عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است. برخورد عبدالله بن حجش و حجت الله گل محمدی و صدها هزار نظیر اینان با انگیزةشهادت در راه خدا، خیل کروبیان را دچار حیرت کرده است تا چه رسد به عافیت طلب و ناآگاه و ما آمارچنین بهت زدگی را در واکنش دلسوزانة کاروانیان تاریخ مشاهده میکنیم و میبینیم که بیخبران از خدا و راه خدا حتی باخبران غیر شهید بیتوجه به ریزهکاریهای محتوای شهادت چهها میگویند و مینویسند و چهها گفتهاند و نوشتهاند بیآنکه زبان شهید را بفهمند و از جهان بینی او چیزی دریابند آنها حتی در شهادت و خطبههای پرسوز و گداز سالار شهیدان در کربلا گمراه گشتهاند و حوادث تاریخ ساز عاشورا را زیر سئوال بردهاند بیتوجه به ارزش و پیام خونی که بهایی برای آن نمیتوان یافت. آیت الله شهید مطهری آگاهانه میگوید:« شهید شمع تاریخ است؛ میسوزد و روشنایی میبخشد و با سوزش خویش جهان را به خیزش وامیدارد.» انقلاب شکوهمند اسلامی ایران نیز با سلاح خون و شهادت پیروز شد. سلاحی که تداومبخش حماسة تشیع سرخ است.
شهید نردبان ترقی است و تکامل جامعه را فراهم میسازد و انقلاب را به قلة پیروزی محتوم میرساند. محصل پرپر شده سقز شهید عبدالحمید حیدری نیز میگوید: شهادت مرگی است آگاهانه عروجی است به سوی نور خونی است بر پیکر اجتماع تیری است بر سینة ظلمت بانگی است بر ناآگاهان آبی است به نهال آزادی گواهی است بر یگانگی آفریدگار شهامتی است بر انسان وازده و بالاخره راهی است به رستگاری. اینان جگر گوشههای سخاوتمندترین نادران تاریخند که کامشان با تربت تافته و خون جوشان کربلا برداشته شده است این است که از میان تمام رنگها سرخ برگزیدهاند، و از میان تمام باغها گورستان را و از میان همةگلها لاله را و از میان همةمرگها شهادت را. و امید خیلشان دعای هر شبان جان پیکرشان فتح خیبرشان جهاداکبرشان آداب عزایشان، سرود مرامشان انجیل معبدشان یکی است:شهادت.
و مگر «حسین(ع)» در هنگامة عاشورا این پیام رسا را از گلوی سوزانش به ژرفای تاریخ نرسانده بود که: ای فرزندان مادران و پدران کریم بردبار باشید و صبر پیشه کنید مرگ و شهادت برای شما پلی است که شما را از رنجها و سوزها به بهشت گسترده میرساند و نعمتهای ابدی را نصیبشان میکند. کدام یک از شما غمگین میشود که از سیه چال زندان به قصری با شکوه انتقال یابد؟ و مگر نمیدانید که دشمنان شما با همین مرگ از قصرها به قعر زندان و آتشگاه رنج و عذاب فرو میغلتند؟
و این گونه بشادتها و نهیبها در گوش غیر شهید طنین انداز چیزی جز مفهوم تافتةجدابافته نیست، و درون آدمکهای عافیت جو و مصلحت پیشه را نمیشوراند چرا که دنیا و دین آنان رنگ و خصلتی دارد متمایز از رشد تکاملی و کمال رشدو پرهخت22 حسین (علیه السلام) حال و حالت آنان را هرگز دگرگون نمیسازد مگر نه این است که صحبت از دوتایی و ناهمگونی فهم و زبان این دو است؟ شهید پنجوین کورش محمد مهاجر در فرازی از وصیتنامهاش مینویسد: پدر و مادرم جان دادنم آن قدر آگاهانه بوده است که تا به حال چنین آگاهی را نسبت به هیچ امری نداشتم. مبادا شیاطین شما را وسوسه کنند که خون فرزندتان هدر رفته است.
شهید حمید سماعی یکتا مینویسد: « و خاستگاه شهادت ایثار است، یعنی آدمی خورشیدوش همةعالم را از پرتو خود روشن سازد... شهادت پرواز تکامل معنوی انسان است.» و شهید علیرضا بهرامی بالایی میگوید: خدایا میدانی چه میکشیم. میدانی چون شمع ذوب میشویم و از مرگ این شمع نمیهراسیم خدایا به حسین (علیه السلام) بگو خونت همچنان در رگها می جوشد بگو که از خونت سروها روییدند ظالمان سروها را بریدند باز هم سروها رویدند ... اما میترسم بعد از ما ایمان را سر ببرند. شمع را بکشند و روشنی جای خود را دوباره به سیاهی شب سپارد از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دگر سو باید به شهادت برسیم تا آینده بماند... هرگز ما نمیخواهیم نظاره گر شهادت فردا و فرداها شویم یاران رفتند در حالی که نگران فردا بودند آه که میترسم از قافله باز بمانم! آری آه که میترسم شهید نشوم این جمله در اکثر وصیتنامهها دیده میشود و اکثر شهیدان انقلاب اسلامی ایران از تصور اینکه عروج نکنند سخت نالیدهاند و شدیداً اشک ریختهاند ما نیز به چشم خود دیدیم جوانانی را که وقتی از آرامیدن در بستر شهادت محروم شدند زار زار گریه کردند و به کلام خدا در سورة توبه جان تازهای بخشیدند که تکلیف نیست بر آن کسان که وقتی به حضور تو آمدند تا آنان را بر مرکبی سوار کنی و روانة جنگ تبوک سازی تو ای رسول به آنان گفتی مرکبی در اختیار ندارم تا شما را بر آن سوار کنم و به جبهه فرستم. آنان با دلی مملو از غم و چشمی اشکبار باز گشتند چرا که از ایثار و انفاق محروم شدند. 23 ما بعد از چهارده قرن و در آستانة قرن بیست و یکم با کدامین عنصر روبرو هستیم؟ با عنصری که شهادت را طبیعیترین مرگ خود میشمارد و تمام نیروی خویش را در پاسداری از ارزشهای آن به کار میگیرد و در وصیت خود هنچ نمودی از غیر از باورهایش مطرح نمیکند و میکوشد گوشهای از آرمانها و باورهایش را به سینة غیر شهید انتقال دهد.
شهید سعید قربانی نژاد در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد ... شهادت خلوت و معشوق است شهادت برای غیر شهید تفسیر ناپذیر است... آنان که در زندان تن اسیرند اگر به تفسیر شهادت نشینند از درک قصة آن عاجز خواهند بود. شهید میتواند شهادت را درک کند شهید کسی نیست که در خون بغلتد... شهید در این دنیا قبل از اینکه به خون بتپد شهید است.
گفتیم شهید تمام نیروی خود را در جهت پاسداری از ارزشهای شهادت به کار میگیرد و با نامحرم و بیگانهای که به حریم ارزشهای شهادت قصد تجاوز داشته باشد مهرآمیز اما بظاهر پرخاشگرانه برخورد میکند. بدین گونه، شهید قاسمعلی حسامی در جبهة دار خوین و زیر آتشی که از هر سو او را میگداخت با سرفهای بیرمق لختة خون را از گلوگاه و سر راه پیامش کنار زد و آخرین پیامش را بر پیشانی تاریخ این چنین نقش زد: «ملعون است کسی که بخواهد از خون ما شهیدان به نفع غیر اسلام استفاده کند و یا اهداف شهادتمان را تحریف کند.» چرا او اولین کسی نباشد که داخل بهشت میشود24 تیز بینی و دقت او در دوران قبل از شهادتش خلاصه نشده است او جامعةفردا و فردای جامعه را نیز مینگرد و در لحظة عروج فاشیزم مشربانی را میبیند که بر سر خونش و قطعه قطعة وجودش به معامله نشستهاند و میخواهند آرمانها و اهداف شهیدان را تحریف کنند و اسلامی بسازند بیخاصیت و بیجان و صد در صد امریکایی که از هر کفر و شرکی زیان بارتر است.
جنباز کیوانلو میگوید: «شبی در یکی از سنگرهای کوشک مشغول دعای کمیل بودیم وقتی دعا و نیایش تمام شد شهید سید سعید حسینی گفت: کیوانلو نورانی شدهای گفتم: میخواهم شهید شوم و افزودم سعید تو هم خیلی نورانی شدهای سعید گفت انشاءالله حملهای در پیش است و من در این حمله شهید میشوم ولی تو شهید نخواهی شد. کیوانلو میگوید: در عملیات فردای آن شب من از ناحیةگردن مجروح شدم ولی سعید شهید شد. به هنگام شهادتش بر بالینش نشستم او چند بار تکبیر گفت و با این جمله خداحافظی کرد: پاسدار خون و ارزشهای شهادتم باشید. سعید این را گفت و عروج کرد و ما هفت روز بعد از شهادتش او را دفن کردیم فکر میکردیم چون جسدش در سردخانه نبوده است در این مدت باید فاسد شده باشد ولی زمانی که در تابوتش را گشودند آنچنان عطر خوشی به مشامم رسید که مدهوش آن شدم به طوری که نمیتوانم آن را توصیف کنم باور کنید از بهترین عطرهای موجود دردنیا خوش بوتر بود... گفتم: راحت بخواب که پاسدار خونت خواهیم بود. این است معنای ژرف نگری و این است میدان دید او.
امام چهارم فرمود: وقتی یاران حسین آمادگی خود را اعلام کردند حسین (ع) فرمود: همةشما فردا کشته میشوید همگی و یک مرد از شماباقی نمیماند حتی قاسم و عبدالله شیرخوار مگر فرزندم علیزین العابدین زیرا خدا خواسته است نسل من به توسط او باقی بماند، و او پدر هشت امام است. 25 آنگاه پرده را از چشم یارانش برداشت وآنان دیدند نعمتهای الهی را و درجات و منازل خود را شناختند.26 این است که بریر با عبدالرحمن اننصاری به مزاح و شوخی پرداخت. عبدالرحمن گفت: «اکنون هنگام شوخی نیست و این چه مزاح و بزله گویی است؟» شهید بریر گفت: همةافراد خانوادهام میدانند که من نه به پیری شوخ بودهام و نه به جوانی ولی امشب به دلیل آنچه در پیش داریم دلم مالامال از نشاط و سرور است. به خدا قسم میان ما و آرمانهایمان هیچ فاصلهای نمانده است جز اینکه این مردم با شمشیرهای برهنه بر ما حمله کنند. و چه دوئست داریم که همین الان حملهور شوند27 حبیب بن مظاهر نیز با چهرة خندان و شادان از خیمه بیرون آمد. یزید ابن حصین از او پرسید این چه وقت خندیدن است؟ حبیب گفت چه زمانی برای شادمانی و نشاط از این وقت سزاوارتر است، وقتی که اینان با شمشیرهای خود بر ما حمله کنند.28 شهید ابوالفضل صدیقی میگوید: و از شما تقاضا میکنم که پس از شهادتم قطره اشکی نریزید شاد باشید تا در شادی من سهیم شوید.
و شهید احمد غلامی نیز در فرازی از وصیت خود مینویسد: و من شهادت را با آغوش باز استقبال میکنم شهادت برایم از عسل شیرینتر است.» و نیز شهید مصطفی کاظم زاده وصیتنامة خود را با این جملهها پایان میدهد: و شهید عزادار نمیخواهد پیرو میخواهد آخر شهادت مرگ عادی نیست بلکه آغاز زندگی جاوید است.
کلام این سه شهید با سخن بریر و حبیب دقیقاً همگون است: همگی از درد و رنج غربت مینالند و به عروج از این کویر عشق میورزند و به نوعی حرف میزنند که گویی قبلاً تفاهم کردهاند زبان یکی از سوز دیگری طوری سرود میخواند که گویی سیزده قرن از هم فاصله نداشتهاند و در یک روز به دنیا آمدهاند و در شرایطی برابر زیسته و رنج بردهاند و در یک روز هم از قفس کویر رها شدهاند. و ذکر بامدادی و شامگاهیشان در دنیای ناسوتی ماندگان وامانده این بوده است:
حجاب چهرة جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنینقفسنهسزایچومنخوشالحانیاست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
قرعةشهادت
یک روز قبل از حادثةغمبار اُحد پیرمردی به نام خثیمه ضمن بحث مفصلی به رسول خدا گفت: « من از این بابت تأسف میخورم که در جنگ بدر توفیق شرکت پیدا نکردم. من و فرزندم از صمیم قلب مایل بودیم در نبرد بدر شرکت کنیم و هر دو میخواستیم بر یکدیگر پیشی جوییم. من به او گفتم: تو جوانی آرزوهای زیادی داری میتوانی نیروی جوانی را در طریقی مصرف کنی که رضایت خداوند را به دست آوری ولی عمر من سپری شده است آیندةمن روشن نیست لازم است من در این جهاد مقدس شرکت کنم و تو به جای من بار زندگی بازماندگانم را به دوش کشی. قرعه به نام وی درآمد و او در نبرد بدر به شهادت رسید دیشب در تمام نقاط این قلعه سخن از محاصرة قریش بود، و من با همین افکار به خواب رفتم و فرزند شهیدم را در خواب دیدم که در باغهای بهشت قدم میزد او با ندایی محبت آمیز رو به من کرد و گفت: پدر جان در انتظار تو هستم. ای پیامبر خدا محاسن من سفید گشته استخوانم لاغر شده است. التماس میکنم که از خداوند برای من شهادت در راه حق بخواهید.»29شما تنها در صفحات تاریخ اسلام از این مردان فداکار و جانباز مشاهده میکنید، و در نظامهای که متکی به ایمان و عقیده نیستند و نسبت به منطق و زبان شهید و شاهد بیگانهاند کمتر سربازی همانند خثیمه مییابید که با اشک و گریه داوطلب عروج باشد. و کار پدر و پسر در راستای شهادت و در آغوش کشیدن شاهد آن به قرعه انجامد.
در کشورهای صنعتی جهان امروز، که به وضع زندگی افسران و سربازان و اصولاً نیروهای دفاعی فوقالعاده اهمیت قائلند. از آنجا که هدف رفاه بهتر و بیشتر است، و از درک و شعور شهید و مفهوم شهادت محرومند، حفظ جان و فرار از مرگ برای آنان بالاترین و والاترین هدف است. اما در مکتب اسلام و جنگهای بدر و احد و عاشورا و بالأخره جنگهای هشت سالة ایران علیه کفر جهانی هدف در گرو شهدت و عروج از کویر غربت است. از این روست که سراسر وجود و آرمان سرباز الهی میشود عشق میشود، ملکوت میشود، لاهوت میشود و همه در یک کلمه به صورت شهید تجلی میکنند.
برای شرکت در جنگهای نابرابر ایران علیه دنیای کفر تک تک افراد خانوادهها بر یکدیگر سبقت میگرفتند. کودکان و زنان از اینکه نمیتوانستند به عروجگاه بروند اشک میریختند و دم به دم به صاحبنظران مراجعه میکردند، و در جشتجوی روزنةامید به هر دری میزدند. بعداد این خانوادهها به قدری زیاد بود که نقل اسامی و حزئیات برخوردها و ترسیم واقعیت تاریخی این خانوادههای بیحد و حصر، تنها در دل دایرة المعارفهای ویژه و بزرگ جای خواهد گرفت.
فرزند و پدر و برادر و حتی و زن و شوهر در راستای شهادت و دفاع از کیان اسلام و ارزشهای انسانی با یکدیگر برخوردهای جدی داشتند و زنان و کودکان دلاوریهای امعمارهها و فرزندان خردسال آنان را در احد دلیل میآوردند که چگونه زنان در این فاجعه خروشیدند و به همراه فرزندانشان در قلب سپاه کفر حماسههای تاریخی آفریدند.30
نوهمسران از جمیله دختر عبدالله و حنظله پسر ابی عامر غسیل سخن میگفتند از عروس و داماد یکشبة شب فاجعه احد که فریاد جارچی و همهمةجنگ را شنیدند. جمیله آنچنان نهیب بر حنظله زد که او تنها توانست شمشیر خود را بردارد و به سپاه اسلام بپیوندد. رسول خدا در احد به دوستان حنظله فرمود بزودی حنظله را فرشتگان غسل خواهند داد. بدین سان وی به کوی حق شتافت.31
وقتی میگوییم منطق اینان فراتر از فهم عامه است، جز حقیقت نگفتهایم و درک و فهم غیر شهید و پندار و برداشت او درست به مقدار یافتههایش ارزش دارد. در اینجا سخن از یافته است نه یافتههای علمی بل چیزی که در سر گداخته و لبة تیز برّان شمشیرها یافت میشود و آدمی را بر میآشوبد تا از برآسودن در کاخهای عافیت فرار کند و خود را از تنفس در فضای غبار گرفته رها کند و با نسیمهای عطرآگین درآمیزد. این گونه مفاهیم برای غیر شهید سخت فهم و دشوار یاب است، حتی برای من که میکوشم و میخواهم از روزنة باریک تاریخ و تفسیر و حدیث ژرفنگریهای شهید را تماشا کنم و از آنجا چیزی برای شما تعریف کنم. زیرا کسانی میتوانند دربارهشهید بهترین سخن را بگویند که خود نیز سرانجام شهید میشوند، و ما هنوز زندهایم.
شهید پیچک
شهید آرمیده از شهدای گرانقدر در نهایت زیبایی و نورانیت به خواب یکی از خویشان خود آمده و میگوید: «امام عکسی برایم بفرستید و آن را به پیچک بدهید تا برایم بیاورد، و این رویا به گوش پیچک میرسد، و او را حنظله وار بیقرار میکند. یکی از همرزمان شهید غلامعلی پیچک فرمانده سپاه پاسداران در بازی دراز، دشت ذهاب گیلانغرب و سومار میگوید: و آن شب پیچک حالت غیر عادی داشت. او ضمن یک سخنرانی گفت: ما امشب به جنگ صدام میرویم تا بر جهان ثابت کنیم که ایران نه ایران قجرهاست و نه ایران پهلویها. ایران ایران اسلام است و بس ما برای اثبات این حقیقت راهی تنگة قاسمآباد میشویم. وی میافزاید آن شب از لحاظ روحی دقیقاً میشد حالت شهادت را در چهرة پیچک خواند. من میخواستم جهت مأموریتی از او خداحافظی کنم. عکس کوچکی از امام داشتم به او دادم او آن را بوسید و چند دقیقه در آن خیره شد. وقتی میخواستم انگشترم را به انگشت او بیندازم با تعجب و حیرت پرسید: خواب فامیل آرمیده را از کجا و از چه کسی شنیدهای؟ متحیّرانه گفتم:کدام خواب؟ کدام فامیل، لبخندی زد و گفت: هیچ خداحافظ او تمام آن شب بیدار بود. بعد از خواندن نماز شب و خوردن چند لقمه غذا به راه افتاد و به سوی تنگة قاسم آباد رفت. در ماشین حالت عجیبی داشت، و دائماً سرود شاد میخواند و دعاهای مختلف. ساعت 3 بامداد عملیات شروع شد و او بعد از5/9 ساعت دلاوری کمنظیر در خون غلتید.اینها هستند مردانی که هم نسج میثم و حبیب و حنظلهاند و زندگی و حیات بشری خلأهای خویش را با آنان پر میکند. اینان در فضای پهناور دورانها پخش میشوند و بر تارک تمدنهای زنده و همیشه جاوید اسلامی میدرخشند همچون شمعهایی که آخرین بقایای رمق خود را میمکند و آن را در تالارهای زمان میسوزانند تالارهایی که تاق سنگین قصر پرشکوهی را به دوش میکشند تا تاج مشعلها از فراز آنها بدرخشد و نور ببارد. شهید آیت الله مطهری مدتها قبل از شهادتش میگوید: شهادت تزریق خون است بر پیکر اجتماع بنا بر این چه خوب است که عدهای با شهادت خود و با ایثار خون خویش باعث حیات دیگران شوند، من هم همین راه را ادامه میدهم به امید اینکه به فیض شهادت نایل شوم.
این بود که حوادث دست هم دادند و در شب تیرهای که ظلمتش سراسر عصر ما را فرا گرفته بود و نعرههای پرشورندةظلم و جهالت گوشها را میخراشید مطهری را از بشریت گرفتند،چنانکه از پیشتر هم علی مرتضی را حجر بن عدی را شیخ فضل الله نوری را مدرس را و نواب صفوی را و آنگاه بهشتیها و با هنرها و رجائیها را. گو اینکه بشریت آنان را باز خواهد یافت چنانکه علی مرتضی را باز یافت. علی (علیه السلام) نخستین شهید محراب را نه تنها جوامع اسلامی که حق شناسان هوشمندان، درد شناسان و دردمندان فرهنگهای بیگانه از جبران خلیل جبران و جرج جرداق تا سلیمان کتانی نیز دریافتهاند و به رازها مخصوصاً راز شهادتش پی بردهاند و در پس دروازة جهان بینیاش به اعتکاف نشستهاند و به راز و نیاز پرداخته اند. کتانی ادیب و نویسندةمعاصر مسیحی، در واگویههای خود با علی و دریافت شبحی از او این چنین مویه میکند: فکر کجا میتواند در اطراف کانون وجود تو طواف کند... مگر نه قیودی که قطبی را در نقطة مخصوصی به زنجیر میکشند و محور آن را به صورت طوافگاهی درمیآورند درهم شکسته و فرو ریختهاند؟ د این ضربات دو کشت سنگین توست که باید از تو طوافگاه و نقطهای ثابت در کانون آن بسازد، در هر کجا که تو بخواهی.
و این دنیا چگونه تو را مینگرد وقتی میبیند تمام مزایایی را که او به تو داده بود همه را به خودش پس دادی مانند شبانگاه که در آستانة فجر آخرین پردههای ظلمت را از خود دور میسازد؟ میدانهای جهاد چگونه تو را نگریستند وقتی شمشیر تیز و نیزة برّانت را در میان آنها انداختی و با دستی خالی میدان را ترک کردی؟ سوگند به حیات و زندگیم که نوزدهم رمضان تنها روزی نبود که بار سفر بسته و آمادهسفری دراز شدی... نه از روز اول که غباری در غار حراء پیچید گرد طلا سراسر وجودت را فراگرفت و تو فیض آن را توتیای چشم زیبای خود ساختی همچنان آماده بودی تا شتر بیزرو حیات خود را در جادههای آن سفر طولانی پیش برانی ....
از آن روز و یا از روزی که دنیا سرخود را برای تعظیم در برابر تو فرود آورد و تمام جبروتش را زیر کفش وصلهدار تو ریخت؟ و از آن لحظه قدمهای استوار تو به سوی دورترین افقها پیش رفت نه توفانهای سهمگین آنها را متوقف کرد و نه لقمههای لذیذو سرشیرهای خوشطعم آنها را به بازی گرفت. و این دنیا که با مشتهای گره کرده و دستی سخت و خشن با آن روبرو شدی، و در ارزیابی آن تنها از شامةخود استفاده کردی و کندترین شمشیرها را به سویش حواله دادی امروز در سکوتی مرموزخیره به تو مینگرد گویی دیگر ارزش تو را یافته است و به این حقیقت رسیده است که تو زیباترین تصویری بودی که بر جامههایش نقاشی شدهای و شادابتری ابری که از فضایش گذشتهای و جو سوزانش را سیراب کردهای و شبنمهای با طراوتی را در افقهایش به یادگار نهادهای.
و تو در میان این همه جنجالهای افراطی و نامنظم که فضای دنیا را پر کردهاند اصولیترین نوای ملکوتی و منظمترین قاعدهای بودی که بانگ عدالت را برفراز بام دنیا طنین افکندی چه در روز قحط چه در روز وفور. و تو دلاورترین موجود و جسورترین انسانی بودی که دست به سوی چهرة آراستة دنیا بردی و نقاب از آن برافکندی و در پس پردههای نقاشی شدة آن وارد شدی و آنها را از هم گسستی ... ناگاه با چهرة نمایانی روبرو شدی که اشعة زرین آفتاب رنگهای زینت آن را مفتضح ساخته بود... و آنگاه همةپردههای حریر و لطیف را درهم دریدی تا همه چیز را عریان و دور از عشوههای جادویی تماشا کنی.
آیا این چنین بت بزرگ را به زانو درآورده و آن را از پردههای اوهام عریان ساختی تا لباسی متین و ساده بر اندامش بپوشانی؟ و آیا این چنین دردهای میل سرمه را از مژههای او گرفتی و چشمان دردآلودش را در معرض نوری قرار دادی که همة سوزشها و دردها را به بازی میگیرد؟ و این دنیا که شکوه زرق و برقش زیر نگاههای نافذ تو درهم میشکند فقط در میان دو کف دست تو فروغ خود را باز میابد... و آن وقت دنیایی میشود که راههای ظلمانی و تاریک را از هر خطری درامان میدارد تا کاروانیان با خاطری آسوده و صفهای منظم از آنها بگذرند. در حالی که شوقی پاک آنان را پیش میبرد آرزویی ثمر بخش آن را همراهی میکند و تلاشهای پیگیر و بیشائبه فردای آنان را تأمین میکند... برای رسیدن به آرامش خوابی خوش و گوارا که نه شب رویهای حرص و آز اساس آن را به هم میزند و نه خواب و خماریهای طمع نه جنجال و همهمة مجالس عیش و مراکز فساد لذت خوابشان را میگیرد و نه عربدههای مستانه و پوشالی غرور و یا تازیانههای ظالمانی و فشارهای جابرانه ... نه فقر و تنگدستی ارزش فضیلتها را از یاد آنان میبرد و نه ثروتها از فضایل انسانی بینیازشان میکند. بدین ترتیب هر قدر در مرزبندی دنیا و تعیین حدود آن کوشیدی به همان مقدار در پاسداری و حراست از مرزهایش نیز تلاش کردی و تمام گنجینههای دنیا را درهم ریختی و از فیض گنجینههای گرانقدر سینة خود در مرزهایش افشاندی. و لذا هر وقت مشکلی راه را به روی دنیا بست دنیا با همة شئونش به افکار تو روی آورد، مگر نه افکار تو تنها پناهگاهی است که قاطعانهترین راه حلها و جامعترین دستورات در لابلای آن موج میزند؟ و مگر نه اندیشههای تو حامل کلیة اصول حیاتی و نویدبخش حل همةمشکلات و معماهاست؟ و تو هیچ گاه دست به اصلاح امری از مشکلات دنیا نزدی جز اینکه بدقّت اساس و ریشههای آن را شناختی و از اشعة زرین افکارت زوایا و پیچ و خم راههای آن را فرش کردی.
رسالت را، که پرتوی از خدای بزرگ تو بود، به عنوان مشعل هدایت به دست گرفتی، و آن مشعلی بود که همة انوارش را بر وادی افکار و اندیشههایت گسیل کرد. امیدهای خود را بر روی خط رسالت ردیف کردی و آن وقت مشکل نور افشانی را بر خود هموار کردی که رسالت نور امید را از تو میگرفت و برپهنة هستی گسیل میداشت...
کانون نور با نیروهای تو گره خورد... و آن وقت سینةتو به پشت نیرومندترین قهرمانان عالم تبدیل شد. که تودههای نور را از رسالت میگرفت و آنها را به سوی افقها میکشید و به همه جا میافشانید بیآنکه از کشیدن این بار سنگینت خسته شود و یا از افشانیدن آن در سینةتاریخ ناله کند... گویی اقیانوس بیساحل است که هرگز از جزر و مد خسته نمیشود. گره هر کار بزرگی را با فکری بزرگتر گشودی و هیچ حادثة کوچکی برای تو پیش نیامد مگ اینکه تمام افکارت را به سوی آن روانه کنی... گویی وجود تو نوری است که زمینةنگاه را برای هر دور و نزریک فراهم میآورد.
فضیلت ها در کرانههای شخصیت تو دوش به دوش هم صف کشیدهاند و رابطة آنها با همدیگر چنان است که گویی قافلهها در طول خط منظمی دریف شده و آرام آرام سینةجادهها را میشکافند و به سیر خود ادامه میدهند. منظم و حساب شده با وضعی موزون و هماهنگ. پس باید تو را بخشایشگری نامید که از بالای قلههای زهد و پارسایی همچنان میجوشی و میخروشی تا جویبارهای سخاوت وجود از اطرافت به هر سو ریزش کند... دنیا را با آب زهد درهم آمیختی و از خمیرش نانی پختی سخت و خشن و آن وقت خان کرم با وضعی گسترده شد که نمایانگر سخاوتها بود... و وقتی پاره نانهای سخت و خشک با حبهای نمک از گلویت پایین میرفت، با تمام گوارایی و کمال عافیت پایین میرفت.
و این لقمة خشن چیزی بود که همة قوت زندگی تو را تشکیل میداد مگر نه خمیر آن با آب زهد گرفته شدهبود؟ و تو هرگز این پاره نانها را از دیگران مضایقه نخواهی کرد زیرا منبع آرد آنها کرم زهدی است که در سینة تو جا گرفته است.
ارزیابی تو در حق دنیا از حدود زهد تجاوز نکرد زیرا برای دنیا سایهای ثابت و عزتی مدام نمیدیدی. تو میدیدی که راههای آراستة دنیا جز گذرگاههای تنگ و تاریک نیست که کاروان انسانها آرام آرام از آنها میگذرند و رهسپار دیار مرگ میشوند ... و سپس به سوی پروردگاری بزرگ. میدیدی که فضیلتها بهترین و زیباترین وسیلة آرایشی هستند که انسان میتواند در دنیای خود آنها را جمع آوری کند و به روی نخ تقوا بچنید و باطن خود را با آنها آرایش دهد... تا مایهای برای آرامش حیات و حجتی برای روز رستاخیز باشد. میدیدی که عیوب نفسانی انسان بنای رنجها را پی میریزد و هدف را تباه میکند؛ کینهها را در آغوش خود میپروراند و آرامش را از بسترها میگیرد... و انسان هرگز در قلمرو و نیازهای واقعی خود چشم امیدی به آنها نخواهدداشت.
آنها را باید پناهگاه افکار سست و اندیشههای واهی وگذرگاه آزمند مغرور نامید و راه لقمهای برای گرسنةشکم پرست و معایب انسان یعنی هدفی حقیر و کوچک که هرگز از عهدة ساختن انسانی که بتواند حقیقت وجود را در خود جمع کند بر نخواهد آمد. هدفی پست و انگیزهای برای دلهدهها و اضطرابها که در مسابقة دردناکی انسانها را نابود میکند و جنجال میدان چنین مسابقهای آدمی را به ستوه میآورد و مکرها و خدعههایش او را به هر سو میکشاند و به هر زاویهای پرت میکند. بازوی نیرومند و دست رحمت بار خود را پیش بردی تا راه و روشها را با عزت و پاکیها گره بزنی و منطقها را با راستی و دوستی و به تصمیم انسان رنگ صراحت بزنی و به داوریها گرد حقیقت بپاشی و بر حکومتها لباس عدالت بپوشانی ناگاه این سفرةرنگین به یمن وجودت گسترده میشود و عطر تقوا در سینهاش میپیچد و فضیلتها سراسر آن را احاطه میکند و به ایمان بر حق اشتها بر می انگیزد. و خمیر تو از نوع آن عجین پاکی است که حتی بند انگشتی از دست فساد به آن نخواهد رسید که طعم خوداکش چه لذت بخش است و گوارا غذا در آن است و آرامش و غزا در آن اذعان به حقیقت در آن است و رضا در برابر حق در آن عشق در آن است و بزرگواری و کرامت در آن بیداری وجدان در آن است و جلوة انسانیت در آن.
اینهاست ارمغانی که برای دنیا باقی گذاشتی آری اینهاست آنچه که برای دنیا از حقیقت خود دنیا باقی نهادی... پس چه تعجبی دارد که دنیا هر وقت با نعمتهای خود گلوگیر شد به زاویهای از سفرة رحمت بار تو روی میآورد و هر وقت در آبشخورهای جاری خود فرو رفت لب به سوی مشکهای تو باز میکند. مگر نه دنیا با همة پرخوریها همیشه گرسنه است، و با همةاین چشمهها ی زلال که بر سینهاش جاری میشود همیشه تشنه و سوخته جگر؟ اما اینکه طبقهای طعام تو چگونه گلو را نمیگیرد و چگونه آدمی را دچار پرخوری نمیکنند و یا چشمههای زلال و گوارایت چگونه سوخته دلان وادی معنا و روح را در خود غرق نمیکنند به سبب این است که تو پیش از گستردن سفرهها و باز کردن سر مشکها به پیروان خود درس اندازه گیری دادهای و آنان را با فن خوردن و نوشیدن و اصولاً باهنر چشیدن کاملاً آشنا کردهای. بدین ترتیب دنیا به همة نسلهایش مشتهای خود را از چاشنیهای معطر سفرة تو پرخواهد کرد ای سیمای بزرگوار که فروغ شوکتهای خدایت برتو میتابد. 32
چهارده ستون از قرنها پشت سر هم شکستهاند و همگی با ساعات و روزها و سالهایشان مانند تکهای نمک در اقیانوس زمان ذوب شدهاند. هنوز غیر شهید حتی با داشتن مایههای علمی و قلمی شیوا نتوانستهاند به حریم جهان بینی و درک شهدای اسلام همانند سعید ابن جبیر شهید، شیخ فضل الله نوری و اندیشههای روشنمندانة شهید بهشتی و افکار مضبوط شهید با هنر و سوزهای گدازندة شهید مدنی نزدیک شود. و این واقعیت را دریابد که همةشهیدانمان در سیاهیها و تیرگیهای یلدا و بیداد و جهل، امیدی از سپیده دمان بودهاند و بر روی خاک پوسیدة گورستانها شمعی سوزان برای محفلی از تسلیت.
و چگونه میشود با زبان و قلم شخصیت شهید را در میان دو قلمرو سرآغاز و سرانجام فرود آورد، و آنگاه دید که قنداقة آرمانهایش پیراهنی است بر اندام وارثان نابحق خون و بیگانگان و غیر شهیدان؟ و رنگ سرخ فام کفنش نقشی فریبا بر روی است و خنجر جلاد؟ چگونه میشود با این گونه رازگوییها و مناجاتها به پیشگاه شهیدان بار یافت؟ مگر نه سخن گفتن از شهید از لحاظ قرب معنوی کمتر از ایستادن در محراب عبادت نیست؟ عبادتی که در مقایسه با زمان و میزان قهرمانیهای شهید زیاد طول نخواهد کشید و رنج زیادی نخواهد داشت ولی دورنمای فیض و نیز تأثیر آن بسیار پهناورتر از مرزهای کویری است که عافیت طلب بساط عیش در آن گسترده است. چگونگی شهادت شهدای ما حدیثی است که دهان به دهان و کتاب به کتاب خواهد گشت. همچنانکه در صدر اسلام مؤلفان و قلم به دستان به عشق و رغبت تاریخ پاسخ دادند، و هیچ گاه از این محراب و از این عبادت محروم نگشتند. ابومخنف در سال 171 ماجرای شهادت علی 33 و حسین34 را تألیف کرد؛ نصربن مزاحم منقری، مقتل الحسین35 را هیثم بن عدی 36 و ابن النطاح38 و صدها اندیشمند به فیض این عبادت نایل شدند پس بگذارید پیش از ورود در پالیز رویش شهیدان و یاری جستن از جوشش خونشان، بحث خود را به ساحت لاهوتی «الله» شهید و اولیای شهیدش بکشانم تا در راستای پاسخ به تمنای دل و فرو نشانیدن عطش جان، از آیه و حدیث وضویی سازم و آنگاه در حد توان، قلم خود را با رسالت بازماندگان شهید بیارایم، این گنجینههای سنگین بار عطر که بجای «انجامی ناگوار» شاهد «آغازی گوارا» بودهاند، و سپس در حد نیرو و به قدر توان به شرح حال و فرازهایی از پیام شهیدان انقلاب اسلامی ایران خواهیم پرداخت.
منبع: http://www.navideshahed.com
/س