| چو دزدي کز ايواني آويختست |
|
دل من به جاناني آويختست |
| بهر تار مو جاني آويختست |
|
فدا باد جانها بدان زلف کش |
| که در هر يک ايماني آويختست |
|
چه زنار کفر است هر موي او |
| به هر بت مسلماني آويختست |
|
بتان رامزن سنگ اي پارسا |
| که سر بي در دوست درد سر است |
|
سر اندازيم به که راني ز در |
| که گويند معشوق نيلوفر است |
|
زهي طعن جاويد خورشيد را |
| هوس ديگر و عاشقي ديگر است |
|
مگس قند و پروانه آتش گزيد |
| کز خاک راست راست برايد گياه کج |
|
در نيک کوش کت بد و نيک اربه طينتست |
| بدو گفتم چه خواهي کرد گفتا کار مي آيد |
|
به سازي سوي من به شوخي دل زمن بستد |
| گرفتار است گويي کاينطرف بسيار مي آيد |
|
چو رفتم بردرش بسيار دربان گفت کاين مسکين |
| کسي خون خوردنم داند که بيند گريهي فرهاد |
|
کسي تلخي من داند که بيند خندهي شيرين |
| بخواهم داد جان بر باد ازين غم هر چه باداباد |
|
مرا تا کي غم هجر تو پامال جفا دارد |