فيلم نامه کامل تلما و لوييز
رنگي، 35 ميلي متري، 129 دقيقه.
محصول 1991 آمريکا.
به دليل رعايت مسائل اخلاقي، برخي از ديالوگ ها يا شرح صحنه ها کوتاه شده اند، که اين موارد با علامت[...] مشخص شده اند.
ويراستار متن: محمدرضا بابا گلي
تلما و لوييز
1.داخلي.رستوران - صبح
2. داخلي -آشپزخانه تلما- صبح
3. داخلي -رستوران- صبح
4. داخلي -آشپزخانه تلما- صبح
تلما: (با جيغ و داد) من برمي دارم! الو.
5. داخلي -رستوران- صبح
6. داخلي -آشپزخانه- صبح
لوييز: (صداي خارج از قاب او) مي خواي بگي که هنوز چيزي ازش نپرسيدي؟ يا حضرت مسيح! تلما اون شوهرته يا پدرت؟ فقط دو روز طول مي کشه. تلما تورو خدا، بچه نشو. فقط بهش بگو که داري با من مي آي. بهش بگو که من اعصاب ام خرده.
تلما گوشي تلفن را زير چانه اش گذاشته و در همان حال، چند کوپن از روزنامه اي مي کند و آن ها را به دفترچه اي که مملو از کوپن است، سنجاق مي کند. ما فيش هاي متعددي را که از مجلات زنانه کنده شده، مي بينيم. روي آن ها، اين جمله به چشم مي خورد: «صدويک روش براي پختن گوشت خوک.»
تلما: لوييز اين موضوع براش اهميتي نداره، چون اون هنوز هم فکر مي کنه که تو ديوونه اي. سر کاري؟
لوييز: (خارج از قاب) نه دارم از ساختمون [...] بهت زنگ مي زنم.
تلما: من بعداً با تو تماس مي گيرم.
تلما از درون اتاق نشيمن به طرف پله ها مي رود و به نرده تکيه مي دهد.
تلما: داريل! عزيزم، بهتره عجله کني.
داريل به سرعت از پله ها پايين مي آيد. لباس پلي استر تن اش طوري است که انگار پلي استر را براي او ساخته اند. از سروروي اش جواهرات مردانه نيز آويزان است. او مدير فروش يک فروشگاه فرش است.
داريل: تلما لعنت به تو! انقدر داد نزن. بهت نگفتم که سر صبحي تحمل داد و فريادهاي تورو ندارم؟
تلما: ببخشيد نازنازي! فقط مي خواستم دير نرسي.
داريل خود را در آيينه نگاه مي کند و پيداست که از ظاهر خود رضايت دارد؛ بي هيچ دليل مشخصي، اين آدم سرشار از احساس اعتماد به نفس است. او بسيار دوست دارد که خودش را مردي جذاب تصور کند که تمام زنان از ديدن او مي ميرند.
تلما: عزيزم؟
داريل: چيه؟
تلما: (تصميم مي گيرد که به او چيزي نگويد) روز خوبي داشته باشي.
داريل: اهه.
تلما: عزيزم؟
داريل: چيه؟
تلما: دوست داري براي شام، يه غذاي مخصوص بخوري؟
داريل: نه تلما، براي من فرقي نمي کنه شام چي داشته باشيم. اصلاً شايد براي شام خونه نيام. مي دوني که جمعه ها چه وضعي دارم.
تلما: بامزه است که همه مردم دوست دارن جمعه شب ها فرش بخرن. انگار که مي خوان براي تعطيلات آخر هفته خيال شون راحت باشه.
داريل: خيلي خوب شد که تو مدير بخش نيستي و من هستم.
بالاخره آماده رفتن مي شود. او به طرف در مي رود و با بي ميلي تمام گونه تلما را مي بوسد.
تلما: خداحافظ عزيزم. منتظرت نمي شم.
داريل: بعداً مي بينمت.
داريل خانه را ترک مي کند. ماشين کوروت او را مي بينيم که جلوي خانه پارک شده است. پس از اين که داريل از در خانه خارج مي شود، تلما به در تکيه مي دهد.
تلما: مرتيکه کثافت!
تلما مي خندد؛ به آشپزخانه برمي گردد، گوشي تلفن را برمي دارد و شماره مي گيرد.
7. داخلي -رستوران- صبح
آلبرت: صبح به خير، آره، هست. تويي تلما؟ اوه تلما، کي مي توني با من بيرون بياي؟
لوييز به طرف آلبرت مي رود و گوشي تلفن را از دست او مي گيرد.
لوييز: (به آلبرت) عزيزم اين هفته نه، چون ميخواد با من بيرون بياد. (با تلفن) سلام، چي بهش گفتي؟
تلما: (صداي خارج از قاب) کي مي آي که حرکت کنيم؟
لوييز: داري شوخي مي کني! باشه. شايد تا دو سه ساعت ديگه اون جا باشم.
تلما: (خارج از قاب) چي بايد بردارم؟
لوييز: نمي دونم. فکر کنم لباس گرم. اون جا منطقه کوهستانيه. فکر کنم شب ها هواي اون جا سرد مي شه. من همه چيز مي آرم.
تلما: (خارج از قاب) باشه. منم مي آرم.
لوييز: وسايل ماهي گيري داريل رو هم بردار.
تلما: (خارج از قاب) لوييز من از ماهي گيري چيزي سر در نمي آرم.
لوييز: تلما منم چيزي نمي دونم. ولي وقتي داريل مي تونه، پس نبايد خيلي سخت باشه! بعداً مي بينمت. آماده باش.
هر دو تلفن را قطع مي کنند.
8. خارجي -رستوران- روز
9. داخلي -اتاق خواب تلما- روز
چيزهايي که وارد چمدان مي شوند عبارت اند از: وسايل حمام، جوراب هاي پشمي، لباس خواب پشمي، شلوارهاي فاستوني، تعدادي پلوور، چند بلوز و چند دست لباس ديگر. و اين همه براي يک مسافرت دو روزه است. تلما مي رود و جلوي يک کمد ديواري مي ايستد. قصد دارد چيزهاي ديگري هم به وسايل خود اضافه کند؛ گويي که چيزهايي را فراموش کرده است. به نظر مي رسد که طراحي اتاق را از يک دفترچه راهنماي قديمي الگو گرفته اند؛ چرا که اتاق پر از وسايل زائد است.
10. داخلي -اتاق خواب لوييز- روز
نماي نزديک از چمدان روي تخت.
يک چمدان کاملاً مرتب روي تخت است و داخل آن لباس ها به شکلي تميز و مرتب تا شده اند. سه جفت لباس زير، يک جفت لباس زيربلند، دو جفت شلوار، دو عدد پلوور، يک دست لباس زنانه خزدار و يک دست لباس خواب؛ اين وسايل براي رفتن به يک کمپ هم مناسب بودند. اتاق لوييز به همان اندازه چمدان اش، مرتب است. همه چيز سرجاي خودش است. وسايل او از جنس وسايل تلماست، اما اين جا هيچ چيز اضافه اي به چشم نمي خورد. او با خودش کلنجار مي رود که آيا يک جفت جوراب اضافه نيز بردارد که عاقبت تصميم مي گيرد از اين کار صرف نظر کند. بنابراين چمدان را مي بندد. به طرف تلفن مي رود، گوشي را برمي دارد و شماره مي گيرد. صدايي را مي شنويم:
پيام گير: (صداي خارج از قاب) سلام. جيمي هستم. در حال حاضر نيستم، اما احتمالاً به زودي بر مي گردم؛ چون که همه وسايل ام اين جا هستند. پيغام بگذاريد.
لوييز: گوشي را مي گذارد. کنار تلفن، يک قاب عکس دونفره از لوييز و جيمي به چشم مي خورد. لوييز قاب عکس را برمي گرداند.
11. داخلي -اتاق خواب تلما- روز
تلما هنوز با وسايل سفر درگير است و هر کدام از آن ها در گوشه اي افتاده است. تمام وقت، تلما با خودش حرف مي زند. تلما کشوي ميز توالت را باز کرده و از درون آن يک ساعت کوچک و ناخن گير بيرون مي آورد. به نظر مي رسد که حرکات اش هدف مند است و دقيقاً مي داند که چه کار مي کند. اما حقيقت اين است که هيچ هدف به خصوصي ندارد و تمام تصميمات اش اتفاقي است. او از ميان آشفته بازار اتاق و وسايل درهم و برهم ريخته آن، هفت تيري را نيز برمي دارد. اين هفت تير را داريل به او داده تا از خود محافظت کند. هفت تير خالي است، اما در کنار آن يک جعبه قشنگ نيز ديده مي شود. او هفت تير را طوري در دست مي گيرد که انگار موشي را از دم گرفته است. تلما هفت تير را داخل کيف خود مي اندازد.
تلما: (زمزمه کنان به خود) قاتل هاي رواني...
او جعبه قشنگ را هم برمي دارد و محتويات آن را داخل کيف مي ريزد؛ سعي مي کند چمدان اش را ببندد، اما وسايل داخل چمدان مانع اين کار مي شوند. او وسايل بيرون افتاده از چمدان را به داخل آن فشار مي دهد و سپس تمام وزن خود را روي چمدان مي اندازد.
12. خارجي -خانه تلما- روز
لوييز: ما به فانوس احتياجي نداريم. اون جا برق داره.
تلما: در شرايطي مثل اين، برداشتن اون لازمه.
لوييز: در کدوم شرايط؟
تلما: در شرايطي که دورو اطراف مون پر از قاتلين رواني فراريه. اون ها برق ها رو قطع مي کنن و بعد براي کشتن ما به سراغ مون مي آن.
لوييز: اُه، درسته، حق با توئه تلما. اون فانوس حتماً به ما کمک مي کنه. در شرايطي که دزدها، شمع ماشين ها رو مي دزدن، بد نيست ماشين تورو هم يدک بکشيم.
تلما: شايد مجبور باشيم، اما اون که تا سرجاده هم مارو نمي رسونه.
آن ها تمام وسايل خود را داخل ماشين مي گذارند. تلما با انداختن خود روي چمدان، آن را داخل ماشين جاسازي مي کند. هر دو سوار ماشين مي شوند و ماشين حرکت مي کند. همان طور که به طرف پايين خيابان مي روند، تلما داد و فرياد مي کند. سپس قهقهه سر مي دهد و دستان خود را در برابر باد مي گيرد.
13. خارجي -ماشين- روز
تلما: لوييز مي خواي هفت تير پيش تو باشه؟
لوييز با صداي بلند، جيغ مي کشد.
لوييز: اين رو ديگه چرا با خودت آوردي؟
تلما از سادگي لوييز حيرت مي کند.
تلما: لوييز حواس ات کجاست؟ قاتلين رواني، خرس ها... مارها! من فقط نمي دونم چه طور بايد از اون استفاده کنم. بنابراين پيش تو باشه.
لوييز اسلحه بيرون آمده از کيف تلما را به دست مي گيرد، وزن اش را محک مي زند و آن را زير صندلي مي گذارد. تلما نيز فشنگ ها را زير صندلي مي گذارد. آن ها با سرعت زياد، جاده را پشت سر مي گذارند؛ در حالي که صداي بلند موسيقي از راديوي ماشين به گوش مي رسد.
تلما: جايي که داريم مي ريم مال کيه؟
لوييز: اون مال بابه؛ مدير روز رستوران. اون داره طلاق مي گيره و اون جا به زن اش مي رسه. بنابراين باب تا وقتي که مجبور نشده کليدهاي ساختمون رو به زن اش بده، به دوست هاش اجازه داده که از اون استفاده کنن.
تلما: تا حالا هيچ وقت بدون داريل از شهر بيرون نرفتم.
لوييز: چه طور بهت اجازه داد که بياي؟
تلما: اصلاً چيزي بهش نگفتم.
لوييز: تلما، اون حتماً تورو مي کشه.
تلما: خب اون به من اجازه نمي ده؛ اجازه نمي ده که من اصلاً تفريح کنم. فقط دوست داره که من هميشه تو خونه باشم؛ در حالي که فقط خدا مي دونه خودش بيرون از خونه چي کار مي کنه.
هر دو مدتي کوتاه سکوت مي کنند.
تلما: (مستقيم به جلو نگاه مي کند) براي اون يه پيغام گذاشتم. يه چيزهايي هم توي ماکروويو گذاشتم.
دوباره سکوت مي شود.
تلما: حدس مي زنم تو هنوز خبري از جيمي نداري... مگه نه؟
لوييز دندان هايش را روي هم فشار مي دهد. ماشين سرعت مي گيرد.
تلما:... مهم نيست.
يک تانکر بزرگ حامل گاز از کنار آن ها مي گذارد و بوقي ممتد مي زند. روي گل پخش کن ماشين، تصوير ضدنور زني برهنه نقاشي شده است. روي سپر عقب ماشين اين جمله به چشم مي خورد: «همه [...]»
لوييز: دوست ات بود؟!
تلما خودش را در آينه بغل ورانداز مي کند و وانمود مي کند که سيگار مي کشد.
از زاويه ديد تلما، تابلويي را در عرض جاده مي بينيم که روي آن نوشته شده است: «يکشنبه ها، شما را در کليسا ملاقات مي کنيم.»
تلما دکمه فندک ماشين را فشار مي دهد و منتظر مي شود تا فندک داغ شود. لوييز نگاهي کوتاه به او مي اندازد، اما چيزي نمي گويد.
14. داخلي - ماشين - کنار جاده - روز
لوييز: يه ساعت ديگه. ما که به اندازه يک ماه غذا داريم.
تلما: من چيزي درست نمي کنم... نمي شه چند دقيقه توقف کنيم؟
لوييز: بايد قبل از تاريکي هوا به اون جا برسيم.
تلما: مگه چه فرقي مي کنه يه کم صبر کنيم؟ بي خيال. من تا حالا از اين جور کارها نکردم.
لوييز متوجه مي شود که تلما رفتاري کودکانه را پيش گرفته و مدام نق و نق مي کند.
لوييز: باشه، اما فقط چند دقيقه.
15. خارجي -سيلوربولت- شب
16. داخلي -سيلوربولت- شب
لوييز: از وقتي که مکزيک رو ترک کردم، جايي مثل اين نديدم.
تلما: بامزه است نه؟
پيشخدمتي جلو مي آيد و دو منو روي ميز مي گذارد.
پيشخدمت: چيزي مي خوريد؟
لوييز: نه ممنون.
تلما: اول يه وايلد ترکي رو يه راست مي رم بالا، بعدش هم يه کوکا مي خورم.
پيشخدمت آن ها را ترک مي کند.
لوييز: تلما!
تلما: يه چيزي رو برام روشن کن. اين تفريح مال من هست يا نه؟ منظورم اينه که تو هم با داريل فرقي نمي کني.
لوييز: هيچ وقت تا حالا اين طوري نديده بودم ات. هميشه خيلي با وقارتر بودي.
تلما: خب، وقاررو بگذار در کوزه آب اش رو بخور! خودت گفتي مي خوام بريم بيرون و براي يک بار هم که شده آزاد باشيم! خب عزيزم، حالا ديگه من مي خوام واقعاً آزاد باشم.
پيشخدمت دوباره برمي گردد.
لوييز: (مي خندد) راست مي گي (به پيشخدمت) نظرم عوض شد. من يه مارگريتا مي خورم. يه ذره کوئروو هم کنارش باشه.
تلما: آها!
پيشخدمت، آن ها را ترک مي کند. مردي به آن دو نزديک مي شود، يک صندلي کنار ميزشان مي گذارد و بر عکس روي صندلي مي نشيند. به نظر مي رسد که پنجاه سال داشته باشد. سنگين و با وقار جلوه مي کند و صورت اش در نور نئون ها مي درخشد.
مرد: يه جفت عروسک خوشگل توي يه همچين جايي چه کار مي کنن؟
لوييز: به خودمون مربوط مي شه. به شما هم ربطي نداره.
تلما: (هم زمان با لوييز) خب ما به خاطر تعطيلات آخر هفته از شهر اومديم بيرون و مي خوايم خوش بگذرونيم. مي دوني دوست پسرِ لوييز رفته سفر و به اون چيزي نگفته. اين موضوع لوييزرو ديوونه کرده...
لوييز از زير ميز به تلما لگذي مي زند.
تلما: (آرام تر) حالا اومديم اين جا که يه چيزي بخوريم.
مرد: خب، جاي درستي اومديد. فلفل دوست داري؟ اين جا غذاهاي تند خوبي دارن.
پيشخدمت با نوشيدني لوييز برمي گردد.
پيشخدمت: هارلن داري مزاحم اين خانم ها مي شي؟
هارلن: (مردد) نه بابا، رفتار من خيلي دوستانه است.
پيشخدمت: (در حالي که مستقيم به لوييز نگاه مي کند) مسأله اينه رفتار اون ها به اندازه رفتار تو دوستانه نيست.
لوييز متوجه حرف او مي شود.
تلما: اسمِ تو هارلنه؟ منم يه عمو دارم که اسمش هارلنه.
هارلن: راست ميگي؟ عموي بامزه ايه مگه نه؟ اگه اين طور باشه، من و اون توي يه چيز با هم مشترکيم.
هارلن مي خندد. تلما هم مي خندد، اما واقعاً متوجه منظور او نشده است.
لوييز نمي خندد.
لوييز: (به هارلن) نمي خوام توهين کنم، اما بايد يه چيزرو به طور خصوصي به دوست ام بگم.
هارلن: بله، مي فهمم. قصد ندارم مزاحم تون بشم. اما خيلي سخته که شما دو تا رو تنها بگذارم. (مي ايستد؛ به تلما) قبل از اين که از اين جا بري، بد نيست که با من برقصي؛ و گرنه هيچ وقت نمي بخشم ات.
تلما: حتماً، خيلي خوبه.
هارلن از کنار آن ها مي رود.
تلما: خداي من، لوييز اون خيلي خوب بود.
لوييز: وقتي کسي اين طوري داره با تو حرف مي زنه، نبايد با اون حرف بزني.
تلما: مگه چي مي شه؟ اين همه سال که داري کار مي کني، بايد بي قيدتر مي شدي.
لوييز: شايد.
تلما: پس سعي کن آروم باشي. تو داري منو عصبي مي کني.
تلما ليوان اش را به ميز مي کوبد و بعد آن را در هوا مي گيرد و از پيشخدمت مي خواهد که يکي ديگر برايش بياورد. پيشخدمت او را مي بيند و سرتکان مي دهد. تلما به صورت دوست اش نگاه مي کند.
تلما: جيمي هنوز زنگ نزده؟
لوييز: همون بلايي رو سرش آوردم که سرم آورد. عوضي!
تلما: متأسف ام لوييز. مي دونم که افسرده شدي. اما من از اين که بيرون اومدم، خيلي هيجان زده ام. (کمي مکث) بعيد مي دونم که الان داريل خونه باشه.
لوييز: من ام بعيد مي دونم که جيمي برگشته باشد.
تلما: چرا بهش نمي گي ترک ات کنه و کار رو يک سره کنه؟
لوييز: تو چرا براي اون شوهر احمق ات تله نمي گذاري؟
هر دوي آن ها براي لحظاتي ساکت مي شوند و به مشکل شخصي خود فکر مي کنند، تا اين که پيشخدمت کنار آن ها مي آيد.
پيشخدمت: اين يکي به حساب هارلنه.
تلما سر بلند مي کند و به بار نگاهي مي اندازد. هارلن آن جا ايستاده و بدن اش را به حالت رقص تکان مي دهد. هارلن به تلما لبخند مي زند. تلما نيز مي خندد و برايش دست تکان مي دهد. اما وقتي که صورت خود را به سوي دوست اش مي چرخاند، جدي شود.
تلما: وقتي جيمي برگرده و ببينه تو نيستي، حسابي منگ مي شه. صدهزار بار بهت زنگ مي زنه. بعدش يک شنبه شب تو به اون زنگ مي زني. اون موقع است که اون خاک پاي تورو مي بوسه.
افکار تلما سريع تر از زبان اش پيش مي روند و سرعت حرف زدن او گيج کننده است. اما لوييز به اين موضوع عادت دارد. لوييز مشتاقانه به اين پيش بيني تلما لبخند مي زند.
تلما: در ضمن، تو گفتي که مي خوايم بريم خوش بگذرونيم. پس شروع کن. او دوباره نوشيدني خود را تمام مي کند و ليوان اش را بالا مي گيرد. اکنون از جايگاه رقص، صداي موسيقي زنده به گوش مي رسد. آن جا همهمه اي برپاست. لوييز محتواي ليوان خود را مي نوشد و آن را بالا مي گيرد. کمي بعدتر، تلما را مي بينيم که با هارلن مي رقصد. لوييز هم با مردي به نام دن مي رقصد. تلما نفس بريده و گيج به نظر مي رسد. در دستان او يک بطري آب جو قرار دارد. او بي هيچ دليلي مي خندد و هارلن نيز او را ورانداز مي کند. لوييز متوجه اين موضوع مي شود.
لوييز: (با صداي بلند) من مي رم يه سري به اون دست شويي زنانه مي زنم و بعد به راه مون ادامه مي ديم.
تلما: (با چشمان بسته و رقصان) هر وقت آماده شدي، من ام آماده ام. لوييز به طرف دست شويي مي رود.
تلما: (هنوز چشمان اش بسته است) لوييز من ام مي خوام با تو بيام. حال ام اصلاً خوب نيست.
تلما سکندري مي خورد و بطري از دست اش مي افتد.
لوييز در صف دست شويي ايستاده است. به نظر مي رسد که حدود پانزده زن ديگر هم در جلوي او ايستاده باشند.
هارلن: (تلما را مي گيرد) خانم کوچولو بايد بريم بيرون، يه هوايي تازه کنيم.
هارلن، تلما را به طرف در هدايت مي کند.
لوييز در صف ايستاده و به ديوار تکيه داده است.
قطع به:
17. خارجي -پارکينگ سيلوربولت- شب
تلما: آه کثافت.
هارلن: چي شده؟
تلما: صبر کن.
هارلن: براي چي؟
تلما: سرم گيج مي ره.
18. داخلي -سيلوربولت- شب
19. داخلي -دست شويي- شب
20. خارجي -پارکينگ- شب
هارلن: عزيزم، بهتر شدي؟
هارلن خودش را به تلما نزديک کرده و او را به طرف خود مي کشد.
تلما: فکر کنم کم کم دارم بهتر مي شم.
هارلن: من ام کم کم يه احساس خوبي پيدا مي کنم.
هارلن، تلما را به طرف خود مي کشد. تلما، او را از خود دور مي کند.
تلما: (ناراحت) فکر مي کنم بايد يه کم قدم بزنم.
21. داخلي -سيلوربولت- شب
22. خارجي -پارکينگ سيلوربولت- شب
تلما: نه اين کار رو نکن. من متأهل ام. حال ام خوبي نيست. دارم بالا مي آرم.
هارلن: اشکالي نداره. من ام متأهل ام.
[...] تلما به سختي تلاش مي کند که خودش را رها کند.
23. داخلي -سيلوربولت- شب
24. خارجي -پارکينگ سيلوربولت- شب
هارلن: (نفس زنان) من نمي خوام اذيت ات کنم.
تلما: (تقلا مي کند) کثافت بسه ديگه! لوييز نمي دونه من کجا هستم. بگذار برم.
هارلن: لوييز حال اش خوبه.
اکنون لوييز بيرون از سيلوربولت ايستاده و اطراف را نظاره مي کند. هارلن سعي دارد لباس هاي تلما را از تن اش بيرون بياورد. تلما يکي از دستان اش را آزاد مي کند و به صورت هارلن مي کوبد. هارلن او را هل مي دهد.
هارلن: حالا ديگه منو مي زني؟!
اکنون ديگر هيچ نشاني از محبت و دوستي در صورت او ديده نمي شود، بلکه کاملاً بي رحم و خطرناک به نظر مي رسد. هارلن صورت تلما را رها مي کند و دستان او را از پشت به هم قفل مي کند. هر دو دست تلما را با يکي از دستان اش مي گيرد.
هارلن: خفه شو.
[...] تلما تقلا مي کند. از چشمان اش اشک روان مي شود.
تلما: ول ام کن هارلن، خواهش مي کنم.
هارلن: خفه شو.
هارلن تلما را برمي گرداند و صورت او را روي کاپوت ماشين فشار مي دهد. [...] در همين حال صداي خش خش سنگ ريزه ها به گوش مي رسد.
لوييز: اون رو ول کن.
هارلن: برو گم شو.
تلما: لوييز.
نمايي بسته از لوله اسلحه تلما که اکنون بر پشت گردن هارلن فشار مي آورد. شست لوييز ماشه اسلحه را به عقب مي کشد.
لوييز: هي عوضي اگه اون رو ول نکني، صورت کثيف ات رو، روي همين ماشين خوشگل متلاشي مي کنم.
هارلن به آرامي دست هايش را بالا مي گيرد. تلما به سرعت برمي خيزد و لباس خود را مرتب مي کند.
هارلن: خب، آروم باش. فقط داشتيم تفريح مي کرديم.
لوييز نگاهي گذرا به تلما مي کند. تلما سرش را به علامت نفي حرف هاي هارلن تکان مي دهد.
لوييز: اگه يه نگاهي به خودت بکني، مي فهمي که شوخي ات خيلي خرکي بوده. حالا برگرد!
لوييز به عقب مي رود، اما هم چنان اسلحه را به طرف هارلن گرفته است. تلما نيز آرام آرام دور مي شود.
لوييز: اين رو براي بعدت مي گم! وقتي يه زن اين طوري فرياد مي زنه، معني اش اينه که تفريح نمي کنه!
لوييز اسلحه را پايين مي آورد و لحظاتي به او خيره مي شود. بعد برمي گردد و مي رود. تلما هم با او همراه مي شود.
هارلن: فاحشه [...]
لوييز مي ايستد.
لوييز: چي گفتي؟
هارلن: گفتم که يه فاحشه اي.
لوييز دو قدم بلد به سوي او برمي دارد، اسلحه را بالا مي گيرد و به طرف صورت او شليک مي کند. هارلن به روي زمين مي افتد.
از زاويه ديد لوييز مي بينيم که ماشين پشت هارلن، پوشيده از خون شده است.
تلما و لوييز، هر دو ساکت اند. از پس زمينه، صداي داخل کافي شاپ به گوش مي رسد. لوييز اسلحه را پايين مي آورد.
تلما: واي، خدايا!
لوييز: بپر توي ماشين.
تلما: يا حضرت مسيح! لوييز تو اونو زدي.
لوييز: بپر توي ماشين! (آرام به هارلن) رفيق بلند شو يه نگاهي به خودت بکن.
تلما با ماشين عقب مي رود. لوييز سوار مي شود و تلما با سرعت تمام ماشين را به حرکت در مي آورد. شن هاي زير چرخ ماشين به هوا مي روند. هم زمان با بيرون رفتن آن ها از پارکينگ، صداي موسيقي از کافي شاپ شنيده مي شود. در حالي که صداي کشيده شدن چرخ هاي ماشين به گوش مي رسد، آن ها وارد جاده مي شوند.
لوييز: بايد برگرديم.
لوييز دست خود را بالا مي آورد و متوجه مي شود که هنوز اسلحه را در دست دارد.
تلما: اَه لعنتي... از... از کدوم طرف؟
لوييز: به طرف غرب. از طرف چپ.
25. خارجي -ماشين- شب
آن ها به طرف غرب در حرکت هستند.
26. داخل -ماشين- شب
تلما به او نگاه مي کند.
تلما: لوييز.
لوييز جواب نمي دهد.
تلما: لوييز، ما داريم کجا مي ريم؟
لوييز: (لرزان) نمي دونم تلما! نمي دونم! فقط چند دقيقه اي خفه شو تا من فکر کنم.
تلما به آرامي گريه مي کند.
تلما: نبايد بريم پيش پليس؟ من فکر مي کنم که بايد به پليس موضوع رو بگيم.
لوييز: به اون ها چي بگيم؟ تلما، چي؟ فکر مي کني چي بايد بگيم؟
تلما: نمي دونم. خب بگيم که چه اتفاقي افتاده.
لوييز: کدوم قسمت رو؟
تلما: همه اش رو. اون داشت به من تجاوز مي کرد.
لوييز: حداقل صدنفر ديدن که امشب با اون مي رقصيدي. کي باورش مي شه؟ فکر کردي ما توي چه دنيايي زندگي مي کنيم؟ گاز بده!
27. خارجي -خارج از شهر- شب
تلما: لوييز تو حال ات خوبه؟
لوييز سرش را روي فرمان ماشين مي گذارد.
لوييز: يا مسيح (به تلما) تلما.
تلما نمي شنود.
لوييز: تلما.
تلما بدون اين که چيزي بگويد، به او نگاه مي کند.
لوييز: ما بايد يه جايي توقف کنيم؛ بايد با هم باشيم. من مي خوام يه جايي پيدا کنم و يه فنجون قهوه بخورم و کمي استراحت کنم. تو با من مي آي؟ تلما سرش را خيلي نامحسوس تکان مي دهد. لوييز به صورت او خيره مي شود.
لوييز: جواب ات آره است؟ با حرف من موافقي؟
تلما دوباره سرش را به آرامي و به علامت تأييد تکان مي دهد. لوييز ماشين را در دنده مي گذارد و حرکت مي کند.
28. خارجي -پارکينگ رستوران- شب
لوييز: ما نبايد خودمون رو نشون بديم. منظورم را مي فهمي؟
تلما: آره.
لوييز: منظورم اين که نبايد با کسي حرف بزني.نبايد جلب توجه کني. مي فهمي که چي مي گم؟
تلما دوباره سرش را به علامت تأييد تکان مي دهد.
لوييز: بگو که مي فهمي.
تلما سرش را آرام تکان مي دهد؛ يعني که فهميده است.
در سر راه آن دو به قسمت کافي شاپ رستوران، از زاويه ديد تلما و لوييز مي بينيم که رانندگان کاميون ها به آن ها خيره شده اند. دو زن با جثه هاي ظريف و کوچک خود، در بين رانندگان، ترکيب نامتجانسي را پديد آورده اند.
29. داخلي -پارکينگ- ساعت 4 صبح
صداي ريخته شدن ظرف هاي کثيف به درون يک سيني، از زير پيشخوان شنيده مي شود. مي بينيم که تلما و لوييز مقابل پيشخوان نشسته اند. لوييز به يک نقشه نگاه مي کند. ماشين، بيرون کنار در پارک شده است.
لوييز: بايد فکر کنيم؛ بايد عاقل باشيم. الان وقت ترسيدن نيست. اگه بترسيم کارمون ساخته است. هيچ کس چيزي نديده. هيچ کس نمي دونه که کار ما بوده. حق با ماست. حالا فقط بايد به اين فکر کنيم که حرکت بعدي مون چي بايد باشه.
تلما: حرکت بعدي؟ نظر من اينه که ما داريم تعطيلات مون رو مي گذرونيم. پس بايد واقعاً تفريح کنيم و خوش بگذرونيم.
لوييز: اگه نسبت به اين تعطيلات اهميت بيشتري مي دادي، حالا کارمون به اين جا نمي کشيد.
تلما: منظورت چيه؟
لوييز: منظورم اينه که خفه شو.
تلما: يعني همه اش تقصير منه؟
لوييز مدتي طولاني به تلما نگاه مي کند.
لوييز: فقط خفه شو.
پيشخدمت مي آيد و فنجان هاي قهوه آن دو را پر مي کند. تلما برمي خيزد تا به دست شويي برود. او کيف اش را از روي پيشخوان برمي دارد، اما در همين هنگام، دست اش با فنجان قهوه برخورد مي کند، فنجان به زمين مي افتد و مي شکند. همه سرها به طرف او برمي گردند.
تلما: بايد برم دست شويي... متأسفم ام.
بر روي لوييز متمرکز مي شويم.
30. خارجي -پارکينگ سيلوربولت- ساعت چهار صبح
هال: اگه اون ها رو دوباره ببيني، مي توني شناسايي کني؟
لنا (پيشخدمت): هال تا حالا بيست بار بهت گفتم که آره مي تونم شناسايي شون کنم. ولي فکر نمي کنم هيچ کدوم اون ها بتونن همچنين کاري بکنن.
هال: تو که دقيقاً يه شاهد متخصص نيستي، اما چي باعث مي شه که اين قدر مطمئن باشي؟
لنا: اگه پيشخدمت بار بودن نتونه تو رو آدم شناس کنه، پس هيچ چيز ديگه اي نمي تونه. من مي تونستم بهت بگم که بالاخره يه روزي جنازه هارلن رو توي پارکينگ پيدا مي کني. فقط تعجب مي کنم. چرا اين موضوع زودتر اتفاق نيفتاده.
هال: فکر مي کني کي اين کاررو کرده؟
لنا: از زن اش چيزي پرسيدي؟ اميدوارم کار اون باشه.
هال: لنا خواهش مي کنم چرت و پرت نگو، باشه؟ بالاخره نظري داري يا نه؟ من تمام شب رو توي اين خراب شده گذروندم و قبل از رفتن به خونه بايد يه گزارش تنظيم کنم. شايد مجبور بشم دوباره به اين جا برگردم.
لنا: خوب، اگه مجبور باشم که چيزي بگم، حدس ام اينه که اين کار، کار يه زنه، يه زن شوهردار، اما کار اون دو تا نيست. اون قد بلنده که موهاي قرمز داشت، انعام خوبي به من داد.
هال: نفهميدي که چه نوع ماشيني داشتن؟
لنا: من توي کافي شاپ کار مي کنم نه توي گاراژ. مشتري هارو تا پارکينگ بدرقه نمي کنم.
هال: خوبه لنا، حالا برو خونه. شايد مجبور بشيم براي چند تا سؤال ديگه، بهت زنگ بزنيم.
لنا از ماشين بيرون مي آيد.
لنا: اون زن ها قاتل نيستن.
31. داخلي -باجه تلفن- شب
تلما: (با تلفن) از طرف تلما.
جوابي داده نمي شود.
32. داخلي -خانه تلما- شب
نماهاي مختلف از داخل خانه خالي ديکنسون.
بعد از بيرون آمدن تلما از خانه، اتاق خواب دست نخورده باقي مانده است. کشوي ميز توالت هنوز باز است. پيغامي که تلما براي داريل گذاشته، روي يخچال است. يک بسته غذاي بسته بندي شده آماده در داخل مايکروويو ديده مي شود.
33. داخلي -پارکينگ- شب
تلما گوشي را مي گذارد و به طرف دست شويي مي رود. با نزديک شدن تلما به در پشتي کافي شاپ، لوييز با مشتي پول خرد از در بيرون مي آيد، آن ها را داخل تلفن مي ريزد و شماره مي گيرد. براي مدتي طولاني تلفن زنگ مي خورد. لوييز گوشي را مي گذارد و به طرف دست شويي مي رود. او در آينه خودش را نظاره مي کند؛ متوجه مي شود که لکه اي کوچک روي گونه اش نقش بسته است. دستمالي برمي دارد، آن را مرطوب مي کند و لکه را پاک مي کند. بعد به دستمال نگاه مي کند و متوجه مي شود که يک رگه سرخ رنگ بر دستمالي باقي مانده است.
لوييز: تلما بريم.
در يکي از دست شويي ها باز مي شود، تلما از آن بيرون مي آيد و يک راست به طرف در خروجي مي رود. لوييز به دنبال او از دست شويي خارج مي شود. آن ها به طرف رستوران مي روند و ما از ميان پنجره مي بينيم که آن دو سوار ماشين مي شوند و مي روند.
34. داخلي -ماشين- سپيده دم
لوييز: ما بايد توي شهر بعدي توقف کنيم. بعد بايد توي يه هتل، اتاق بگيريم. اون جا بايد کمي استراحت کنيم و بعد من فکر کنم که چه طور مي شه يه کم پول پيدا کرد. ما به پول احتياج داريم. تو چه قدر با خودت پول داري؟
تلما: چي؟ آهان... نمي دونم. بگذار ببينيم.
تلما کيف دستي خود را مي گردد. کيف پول اش را مي بيند و آن را بيرون مي آورد. چند عدد چک اعتباري پيدا مي کند و آن ها را از درون کيف پول بيرون مي کشد. او چک ها را مرتب مي کند.
تلما: شصت و چهار دلار.
همان طور که دارد چک ها را مي شمرد، يکي از آن ها از دست اش به بيرون از ماشين مي افتد، اما او نمي تواند چک را بگيرد و باد آن را مي برد.
تلما: اَه... حالا چهل و چهار دلار.
لوييز به تلما توجهي ندارد. او کاملاً به رانندگي خود معطوف شده است.
تلما: پول نقد خيلي کم دارم.
لوييز: بايد يه کم پول پيدا کنيم.
35. خارجي -هتل- روز
هتل نزديک مناطق کشاورزي و چند مزرعه است. روي زمين ها، محصولات کشاورزي ديده مي شود.
36. داخلي -اتاق هتل- روز (ساعت شش صبح)
تلما: چرا وسايل رو باز مي کني؟ مگر قرار نبود فقط يه چرت بزنيم؟
لوييز نمي فهميد که او چه گفته است.
لوييز: اُه، نمي دونم. فقط يه کم عصبي ام. بايد فکر کنم چه کار بايد بکنيم.
تلما: خيلي خب، وقتي فکر کردي، من رو بيدار کن.
لوييز: معلومه تو چه مرگ ات شده؟
لوييز در کمد را مي بندد، تلما از جا مي پرد.
تلما: منظورت چيه؟
لوييز: اين چه رفتاريه؟
تلما: چه رفتاري؟ بايد چه غلطي مي کردم؟ ببخشيد که بعد از کشته شدن اون يارو به دست جناب عالي، من نمي دونم چه کار بايد بکنم.
هر دو لحظاتي سکوت مي کنند.
لوييز: مي تونستي لااقل به من در فکر کردن کمک کني! من دارم فکر مي کنم چه کار بايد بکنيم. بهتره توي اين کار، به من کمک کني.
تلما: بهت که گفتم بريم پيش پليس، اما تو نخواستي، من نظر ديگه اي ندارم.
لوييز: تلما اين مزخرفات ديگه چيه؟ اگه يه کم بهشون وقت بديم، خودشون به سراغ مون مي آن. خداي من! من الان براي زندان رفتن آماده نيستم. چرا نمي ري يه آبي به تن ات بزني تا بتوني فکرهاي بهتري بکني...؟
تلما: کليدهارو بده به من.
لوييز: بهتره به اون ماشين دست نزني!
تلما: وسايل ام توي صندوق عقبه! خداي من! تو براي اون بيش تر از آدم ها اهميت قائلي.
لوييز: براي اين که آدم ها من رو به دردسر مي اندازن، اما اين ماشين من رو از دردسر نجات مي ده.
37. داخلي -گاراژ پليس- روز
هال: اين چيه؟
مأمور تشخيص هويت نزديک مي شود و نگاه مي کند. سپس شانه هايش را بالا مي اندازد.
مأمور: خونه.
هال: مال کيه؟
مامور: حدس مي زنم مال مُرده باشه...
حالت صورت هال تغيير مي کند. درست مثل اين که دندان درد خفيفي داشته باشد. بعد به مأمور خيره مي شود.
هال: پس حدس مي زني؟!
هال ماژيکي سياه بيرون مي آورد و دور لکه هاي سياه و قطرات خون دايره اي مي کشد. او به آرامي سرش را تکان مي دهد.
38. خارجي -هتل- روز
و به طرف استخر هتل مي رود؛ مي ايستد، اما بعد تصميم مي گيرد که به درون استخر برود. او خودش را روي يک صندلي راحتي که روبه روي جاده است، ولو مي کند.
39. داخلي -اتاق هتل- روز
40. خارجي -استخر هتل- روز
41. داخلي -اتاق هتل (ادامه)
صدايي پيام را قطع مي کند.
جيمي: (خارج از قاب) سلام. خودم هستم. يه دقيقه گوشي رو نگه دار.
پيام گير خاموش مي شود.
42. داخلي -آپارتمان جيمي- روز
لوييز: (خارج از قاب) جيمي...
43. داخلي -اتاق هتل (ادامه)
جيمي: (خارج از قاب) لوييز! کجايي؟ عزيزم چه طوري؟
لوييز: سلام. من خوب ام. تو چه طوري؟ خيلي وقته نديدم ات.
جيمي: (خارج از قاب) لوييز، عزيزم، الان کجايي؟ سر حال به نظر مي رسي.
لوييز هم چنان به خودش در آينه خيره شده است؛ گويي که پيش از اين، هرگز خودش را نديده است.
جيمي: (خارج از قاب) داخل شهري؟ انگار از فاصله دور حرف مي زني.
لوييز: نه، من خارج از شهرم. يه جايي توي دل آرکانزاس.
جيمي: (خارج از قاب) لوييز بگو ببينم تو اون خراب شده چه کار مي کني؟
من برگشتم، ولي هيچ کس نمي دونه شما کجايين؟ تلما هم با توئه؟ داريل هم نيم ساعت با من تماس مي گيره. مي گه وقتي برگشتين هر دوتاتون رو مي کشه. اون ديوونه شده. به تلما حسودي نمي کنم که با تو اومده.
44. خارجي -استخر هتل- روز
45. داخلي -اتاق هتل (ادامه)
جيمي: (خارج از قاب) کجا دارين مي رين؟
لوييز: ماهي گيري. گوش کن جيمي، من به کمکت احتياج دارم. جدي مي گم. توي دردسر افتادم. بايد بهم کمک کني. اين کاررو مي کني؟
46. داخلي -آپارتمان جيمي (ادامه)
جيمي: آره عزيزم. بهت کمک مي کنم. بگو کجايي؟
47. داخلي -اتاق هتل (اداره)
لوييز: يه حساب پس انداز دارم که حدود شش هزار و هفت صد دلار موجودي داره. مي دونم که نمي توني اين پول رو از بانک بگيري، اما من به اين پول احتياج دارم. مي توني شش هزار و هفت صد دلار براي من حواله کني؟ خيلي زود بهت برمي گردونم. من خيلي گرفتارم.
جيمي: (خارج از قاب) کدوم جهنمي دارين مي رين؟
لوييز: اتفاق خيلي بدي افتاده. نمي تونم چيزي بهت بگم. فقط مي تونم بگم که باعث اين اتفاق بد من بودم و حالا هم نمي تونم کاري بکنم. تو بهم کمک مي کني؟
جيمي: حتماً، کجايي؟ مي خواي خودم پول رو بيارم؟ تورو خدا، عزيزم بگو که چه اتفاقي افتاده؟ چقدر بده؟
لوييز روي لبه تخت مي نشيند. او به دستان اش نگاه مي کند.
لوييز: جيمي؟
لوييز حلقه اي را که در دست چپ دارد، از انگشت خارج مي کند و دوباره به آرامي آن را در انگشت مي کند؛ درست مثل زمان ازدواج.
لوييز: دوست ام داري؟
جيمي: البته، مطمئن باش.
لوييز: اون رو به بانک وسترن يونيون در اوکلاهماسيتي حواله کن.
48. داخلي -آپارتمان جيمي (ادامه)
لوييز: هنوز نه!
جيمي: لوييز بعد از اين که پول رو حواله کردم، بايد بهت زنگ بزنم تا بدوني به کدوم بانک مراجعه کني.
لوييز: نمي شه اون رو به هر بانکي حواله کني؟
جيمي: نه نمي شه. چون مبلغ پول زياده، اسم بانک دقيقاً بايد مشخص باشه. بعد از حواله، من بايد رمز اون رو به تو بدم. بايد بهت رمزشون رو بگم.
49. داخلي -اتاق هتل (ادامه)
جيمي: دوباره با من تماس بگير.
لوييز: باشه. بهت زنگ مي زنم؛ يه ساعت ديگه. به داريل حرفي نزن.
جيمي: مي دونم. دوباره زنگ بزن. لوييز، دوست ات دارم. فهميدي؟
لوييز: آره.
50. خارجي -استخر هتل- روز
لوييز: بيا تلما، بپر توي ماشين!
تلما از جا مي جهد، لباس هايش را برمي دارد و به طرف ماشين مي رود. سپس به داخل ماشين مي پرد. کمي تعجب به نظر مي رسد.
تلما: فکر کردن ات تموم شد؟
لوييز: در حال رانندگي بهتر فکر مي کنم.
ماشين لوييز از پارکينگ خارج مي شود.
51. داخلي - اداره پليس - دفتر افسران - روز
هال: همه ديدن که دو تا زن با يک ماشين تي - برد سبز رنگ از داخل پارکينگ بيرون اومدن و به سرعت دور شدن. ما داريم سعي مي کنيم ردي از ماشين پيدا کنيم، اما هنوز موفق نشديم. در واقع هيچي نمي دونيم.
افسر: خب، بهتره که بدونين. حتي اگر کار اون ها نباشه، اين احتمال هست کا شاهد ماجرا بوده باشن. حداقل بايد کسي را پيدا کنين که بشه باهاش صحبت کرد. خبر رو مخابره کنين تا ببينيم چي پيدا مي کنيم.
هال: چشم.
افسر: آيا دليلي هست که فکر کنيم اون ها از اين ايالت خارج شدن؟
هال: امکان اش وجود داره.
افسر: چرا تحقيقات روادامه نمي دين و کارهاي اداري رو به جريان نمي اندازين؟
هال: من با اين موضوع مشکلي ندارم.
52. خارجي -ماشين- روز
53. داخلي -ماشين- روز
لوييز: اوکلاهماسيتي. قراره جيمي براي من يه مقدار پول حواله کنه.
تلما: با اون حرف زدي؟ مگه ديوونه شدي؟ بهش گفتي چي شده؟
لوييز: نه، بهش نگفتم. اما اين کار رو هر چه زودتر بايد بکنم. احتمالاً داريل، الان داره مثل يه زنبور ديوونه وز وز مي کنه و به اين ور و اون ور زنگ مي زنه. وقتي مي خواهي با اون حرف بزني، نبايد از اين موضوع چيزي بگي. بايد مطمئن بشه که اوضاع طبيعيه.
تلما: ساعت چهار امروز، به اون عوضي زنگ زدم، اما خونه نبود. نمي دونم چرا اون بايد ديوونه بشه. کسي که بايد ديوونه بشه، من ام.
لوييز: الان ده ساله که همين حرف هارو دارم بهت مي گم.
تلما: فکر مي کني داريل با کس ديگه اي رابطه داره؟
لوييز: به نظرم داريل براي اين کارها، هنوز بچه است.
تلما: تو فکر مي کني که اون آدم احمقيه.
لوييز: ببين تلما، من دارم مي رم مکزيک و فکر مي کنم که تا اون جا، دو روزو نصفي راه باشه. من مجبورم که برم. تو هم هستي؟ بايد بدونم که مي خواي چه کار کني. اين يه بازي نيست. من واقعاً گرفتار شدم.
تلما: من... نمي دونم. نمي دونم چي داري مي گي.
لوييز: پاي تو هم اين وسط گيره. لعنت به تو تلما. هر وقت که ما توي دردسر افتاديم تو يا پس کشيدي يا دعوا راه انداختي. اما اين بار نه، اين بار ديگه نه. اين بار اوضاع فرق مي کنه. حالا هر کاري بخواي مي توني بکني، اما من دارم مي رم مکزيک. دارم مي رم. تو با من مي آي؟
تلما به جاده خيره شده است. او جوابي نمي دهد. پس از مدتي مکث:
تلما: فکر کنم اون مي دونه. احمق.
54. خارجي -ماشين- روز
55. داخلي - اداره پليس - اتاق بازجويي - روز
56. خارجي -حومه شهر- روز
57. خارجي -فروشگاهي در شهر- روز
لوييز: شما تلفن عمومي داريد؟
پيرمرد: اون طرف فروشگاه، کنار دست شويي.
لوييز مقداري پول خرد از پيرمرد مي گيرد. تلما در فروشگاه چرخي مي زند و کرم هاي قلاب ماهي گيري را تماشا مي کند. لوييز بيرون مي رود و به طرف کيوسک تلفن حرکت مي کند.
58. خارجي -باجه تلفن- روز
59. داخلي -آپارتمان جيمي- روز
60. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
جيمي: (خارج از قاب) خب ديگه، خيلي دل ام برات تنگ شده. من خودم نتونستم چک رو نقد کنم. شنبه مي رسه.
لوييز: پس کي نقدش کرد؟
جيمي: يکي از دوستام که توي کلوب کار مي کنه؛ ديکي رندال. اگه ببيني اش حتماً مي شناسي اش. برادرش تري با تو هم کلاس بوده.
لوييز: بهش که نگفتي موضوع چيه؟
جيمي: نه عزيزم. بهش گفتم دارم يه ماشين مي خرم. خب حالا اين پول رو براي چي مي خواي؟
لوييز: (بي توجه به پرسش جيمي) خوبه. خيلي خوبه. کجا بايد برم؟
جيمي: بايد به دفتر هتل شاوزسيئستا مراجعه کني. آدرس اش اينه: 1921 شمالي، 23 شرقي. در وجه خودت نوشته شده.
لوييز: کلمه رمزش چيه؟
جيمي: دو تا هلو.
لوييز: چي؟
جيمي: کلمه رمزش اينه: دو تا هلو. خيلي دل ام برات تنگ شده.
لوييز سعي مي کند حرف هاي او را نشنيده بگيرد.
لوييز: باشه جيمي. ممنون ام.
لوييز انگشت خود را روي گوشي تلفن قرار مي دهد.
61. داخلي -آپارتمان جيمي (ادامه)
جيمي: لوييز؟
62. داخلي -فروشگاه- روز
پيرمرد: خانم مطمئني که بيش تر نمي خواي؟
63. خارجي -باجه تلفن- روز
64. خارجي -فروشگاه- روز
لوييز: برو به داريل زنگ بزن.
تلما به طرف ماشين حرکت مي کند. او کيف خود را روي صندلي جلو مي اندازد و بعد به لوييز نگاه مي کند.
تلما: به اون زنگ بزنم؟
لوييز: آره. بهش زنگ بزن، اما چيزي نگو. بگو که خيلي داره بهت خوش مي گذره و فرداشب هم برمي گردي خونه.
تلما: برمي گردم؟
لوييز: نمي دونم، من که برنمي گردم.
تلما و لوييز به يکديگر خيره مي شوند. سپس تلما به طرف باجه تلفن مي رود. او گوشي را برمي دارد و شماره مي گيرد.
تلما: از طرف تلما.
65. خارجي -جلوي فروشگاه- روز
66. خارجي -باجه تلفن- روز
67.داخلي -خانه تلما- روز
68. داخلي -خانه تلما (ادامه)
داريل: يه دقيقه گوشي رو نگه دار. لعنتي.
او دست خود را روي دهني تلفن مي گذارد و به قسمتي از بازي خيره مي شود که تيم محبوب اش، توپ را از دست مي دهد. اين موضوع او را ديوانه تر مي کند. او دوباره گوشي تلفن را به گوش خود نزديک مي کند تا حرف هاي تلما را بشنود.
تلما:... فقط يه روز ديگه مي مونيم و فردا شب برمي گرديم خونه.
داريل: تو اين کاررو نمي کني. همين امروز برمي گردي. همين حالا! لعنت به تو تلما! بايد زود برگردي. تلما فهميدي چي گفتم؟
69. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
تلما: داريل، لطفاً... تو شوهر مني. پدرم نيستي.
70. داخلي -خانه تلما (ادامه)
چند لحظه، هر دو هيچ نمي گويند.
داريل: تلما؟
71. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
داريل: چيه؟
تلما: برو گم شو.
تلما گوشي را مي گذارد.
72. خارجي -فروشگاه- روز
عابره: اه، ببخشين! خانم حال تون خوبه؟
تلما سرش را به علامت مثبت تکان مي دهد. اما هم چنان گريه مي کند. از گريه او صدايي شنيده نمي شود.
عابر: کاري هست که بتونم براتون انجام بدم؟
تلما سرش را به علامت منفي تکان مي دهد. او سعي مي کند بر گريه خود فائق آيد. در همين حال متوجه چشمان آبي عابر مي شود.
تلما: نه، ممنون. متأسف ام.
تلما در حالي که به طرف ماشين مي رود، خودش را جمع و جور مي کند. او وارد ماشين مي شود، به آينه نگاه مي کند و اشک هايش را پاک مي کند، تلما در آينه مي بيند که عابر فروشگاه را دور مي زند و برمي گردد. حالا عابر، در چند قدمي ماشين ايستاده است. عابر پيراهن آستين بلند خود را در مي آورد و آن را به درون ساک خود مي اندازد. حالا او را مي بينيم که بلوز آستين کوتاه و شلوار به تن دارد. عابر خودش قيافه به نظر مي آيد. او واقعاً خوش قيافه است. تلما در آينه مي بيند که عابر وسايل اش را برداشته و به طرف جاده مي رود. اما عابر مدتي بعد مي ايستد و با خود فکر مي کند، سپس به طرف ماشين راه مي افتد.
عابر: اشکالي نداره بپرسم مسير شما و دوست تون کجاست؟ داشتم سعي مي کردم به مدرسه برگردم که گذرم به اين طرف ها افتاد. يه جورايي گرفتار شدم. شما هم راه تون از اين طرفه؟
تلما نمي داند چه بايد بگويد.
تلما: هوم. فکر مي کنم داريم مي ريم اوکلاهماسيتي. ولي مطمئن نيستم.
عابر: تو فکر مي کني که بتوني... يعني منظورم اينه که پول بنزين اش با من.
تلما مي داند که لوييز از اين کارها خوش اش نمي آيد.
تلما: هوم. خب، گوش کن. اين موضوع به من مربوط نمي شه. اين ماشين مال من نيست. من بايد از دوست ام بپرسم. احتمالاً اون مي گه نه. آخه يه کم آدم سختيه.
عابر: خب. شايد بهتر باشه چيزي ازش نپرسي. به هر حال، ممنون ام.
حالا تلما مي خواهد که عابر همراه آن ها باشد. عابر از ماشين فاصله مي گيرد.
تلما: من مي تونم ازش بپرسم. اشکالي نداره.
در همين لحظه، لوييز از فروشگاه بيرون مي آيد. او تلما را مي بيند که با مردي جوان مشغول گفت و گوست. او لحظه اي از حرکت باز مي ايستد و بعد به طرف ماشين مي رود. هر چند که به نظر مي رسد در پس ذهن خود به چيزي فکر نمي کند، با اين وجود ممکن است تلما را بکشد.
تلما: لوييز اين جوونک، مي خواد از اين راه به مدرسه برگرده. براي اين کار بايد سوار ماشين بشه، من فکر کردم شايد...
لوييز: فکر خوبي نيست.
تلما: لوييز!
عابر فقط سري تکان مي دهد و به طرف جاده رهسپار مي شود.
عابر: روز خوبي داشته باشين. سفر به خير.
عابر، واقعاً جوان خوبي به نظر مي رسد. تلما از اين که لوييز او را سوار ماشين نکرده است ناراحت مي شود. اما او تصميم ندارد که سر اين موضوع با لوييز جروبحث کند.
تلما: مي بيني چه قدر مؤدبه. اون واقعاً پسر خوبيه.
لوييز سوار ماشين مي شود. آن دو به جوان نگاه مي کنند. جوان در کنار جاده قدم مي زند. لوييز ماشين را از پارکينگ بيرون مي آورد و به طرف جاده هدايت مي کند. آن دو از کنار جوان مي گذرد. تلما براي او دست تکان ميدهد.
عابر: (به تلما) خوش بگذره.
تلما روي صندلي برمي گردد و براي او دست تکان مي دهد. جوان لبخند مي زند و دست تکان مي دهد. آن ها وارد جاده مي شوند.
نمايي بسته از صورت عابر؛ لبخند او به تدريج محو مي شود.
قطع به:
73: داخلي -ماشين- روز
تلما: کاش مي شد اون رو با خودمون مي آورديم.
لوييز: داريل چي گفت؟
تلما: (تقليد کنان) گفت: «باشه تلما، فقط مي خواستم بدونم حال ات خوبه يا نه. اميدوارم بهت خوش بگذره. دوست ات دارم عزيزم.»
لوييز چيزي نمي گويد.
تلما: چه قدر طول مي کشه تا به اين مکزيک خراب شده برسيم؟
74. داخلي -اداره پليس- روز
ميان نما از مونيتور کامپيوتر.
هال به تصوير مونيتور خيره شده است. اسامي صاحبان ماشين ها حرکت مي کنند. اسم لوييز اليزابت ساوير مي گذرد. هال واکنشي نشان نمي دهد.
75. داخلي -ماشين – روز
تلما: من نمي فهمم اگه اون رو سوار مي کرديم، چه اتفاقي مي افتاد. تو اصلاً هيکل اش رو ديدي؟ هيکل داريل انقدر بده که مي شه توي سايه باسن اش يه ماشين پارک کرد.
لوييز: ببخشين. الان حوصله کسي رو ندارم. اين نقشه رو بگير. تو بايد تمام راه هاي فرعي از او کلاهماستي به مکزيک رو پيدا کني. فکر کنم بايد از اين ايالت خارج بشيم. اين طوري خيلي تابلوييم.
تلما: (نقشه را مي گيرد) خب، به نظر مي آد ميتونيم از اين جاده 81 بريم که يه راست مي ره دالاس. بعدش بريم...
لوييز: من نمي خوام از اون راه برم. يه راهي رو پيدا کن که مجبور نباشيم از وسط تگزاس رد بشيم.
تلما: (به نقشه نگاه مي کند) صبر کن. چي؟ تو ميخواي از اوکلاهماسيتي به مکزيک بري و اون وقت نمي خواي از وسط تگزاس رد بشي؟
لوييز: تو مي دوني که من نسبت به تگزاس چه احساسي دارم... ما از اون راه نمي ريم.
تلما: مي دونم لوييز! اما ما براي زندگي مون بايد اين کاررو بکنيم. فکر نمي کني اين باررو بايد بي خيال بشي؟ ببين، يه نگاهي به نقشه بکن. تنها شهر بين اوکلاهماسيتي و مکزيک، تگزاسه.
لوييز: تلما! نمي خوام راجع به اين موضوع حرفي بزنم! پس حالا يه راه ديگه پيدا مي کني يا اين که اون نقشه لعنتي رو مي دي به من تا خودم اين کاررو بکنم! فهميدي؟
تلما: نه لوييز. چرا تو هيچ وقت به من نمي گي که اون جا چه اتفاقي افتاده؟
لوييز راجع به اين مسأله، کاملاً بي منطق است. تلما از واکنش لوييز گيج شده است، اما دوست ندارد که بيش از اين به لوييز فشار بياورد.
لوييز: من... من اصلاً... من اصلاً فکر نمي کنم دل ام بخواد برم اون جا. تو هم اگه يه گلوله زده بودي تو کله يه مرد نيمه برهنه، مطمئناً تگزاس آخرين جايي بود که مي رفتي! باورکن، از من گفتن. ديگه نمي خوام حرفشو بزنم!!
لوييز کاملاً متشنج شده است. او چشمان اش را به جاده دوخته و فرمان ماشين را کاملاً محکم نگه داشته است؛ طوري که انگشتان اش سفيد شده اند. او به تلما نگاه نمي کند. ناگهان متوجه مي شود و در کنار خود را قفل مي کند. تلما شانه هايش را بالا مي اندازد.
تلما: باشه. ما تگزاس رو دور مي زنيم تا به مکزيک برسيم. اما اين ديوونگي ايه.
76. خارجي - جاده - مزارع کشاورزي - روز
تلما: بهت نگفتم؟! ببين چه قدر خوشگله!
لوييز به سرعت نواري در ضبط مي گذارد.
77. خارجي -مجتمع آپارتمان لوييز- روز
داخلي -آپارتمان لوييز- روز
نماهايي مختلف از آپارتمان خالي لوييز.
در آپارتمان چندين عکس از دوران دبيرستان تلما و لوييز به چشم مي خورد. آشپزخانه مرتب است و همه چيز سرجاي خودش قرار دارد. اتاق خواب تميز و مرتب است. کنار تخت و روي ميز توالت، قاب عکسي از لوييز و تلما وجود دارد که به شکل يک قلب کوچک است.
78.خارجي - مجتمع آپارتمان لوييز - روز
صداي موسيقي بر روي اين تصاوير شنيده مي شود.
79. داخلي -ماشين- روز
80.خارجي -تقاطع جاده- روز
81. داخلي/خارجي -کافي شاپ- روز
هال وارد کافي شاپ مي شود که لوييز در آن کار مي کند. نماهايي مختلف از گفت و گوي او با ديگر کارمندان کافي شاپ؛ آلبرت، پيشخدمت ها و بقيه.برخي از آن ها حرفي نمي زنند؛ گويي که فهميده اند هال پليس است و دنبال تلما و لوييز مي گردد. مدير روز کافي شاپ وارد مي شود، به تصاوير نگاه مي کند و با هال حرف مي زند.
82. داخلي -ماشين- روز
تلما از گوشت و نوشيدني که خريده به لوييز و مرد جوان تعارف مي کند.
83.خارجي -خانه تلما- روز
ماشين گشت مخفي هال، کنار خانه تلما پارک کرده است. ماشين کوروت داريل نيز که حسابي تزيين شده، در خيابان به چشم مي خورد.
84. داخلي -ماشين- روز
مرد جوان براي اين که بهتر استراحت کند، چانه خود را به پشت صندلي جلوي ماشين تکيه مي دهد.
تلما: خب دکتر، توي دانشگاه چه رشته اي مي خوني؟
مرد جوان: طبيعت انساني. گرايش ام علوم رفتاريه.
لوييز: وقتي بزرگ شدي مي خواي چه کاره بشي؟
مرد جوان: پيشخدمت.
لوييز مي خندد. مرد جوان لوييز را نيز جذب خود کرده است.
85.خارجي -خانه تلما- روز
86. داخلي -خانه تلما- روز
نمايي بسته از صورت داريل.
داريل: چي؟!
قطع به:
87. داخلي - خانه تلما - اتاق پذيرايي - روز
نماي بسيار درشت از صورت داريل.
داريل: چي؟
88. خارجي -بزرگراه- روز
تلما: به خاطر شوهرم، اون مي گه که هنوز آمادگي اش رو نداره. اون خودش هنوز بچه ست و به بچگي خودش افتخار مي کنه.
لوييز: اون خيلي خودخواهه.
تلما: لوييز و داريل نمي تونن با هم کنار بيان.
لوييز: اين کم ترين چيزيه که مي شه گفت.
تلما: لوييز فکر مي کنه اون مثل يه خوک مي مونه.
لوييز: واقعاً شاهکاره، کاش تو هم مي ديدي اش.
مرد جوان: وقتي ازدواج کردي خيلي جوون بودي؟
تلما: آدم بيست و چهار ساله که ديگه جوون نيست. از ده سال قبل از ازدواج مون، با داريل دوست بودم. تا حالا با هيچ کس ديگه اي به جز داريل ارتباط نداشتم.
مرد جوان: اگه ناراحت نمي شي از حرف هاتون به نظر مي رسه که اون آدم عوضيه.
تلما: درسته. اون واقعا عوضيه. بيش تر وقتا اهميتي بهش نمي دم.
مرد جوان به جاده خيره مي شود و به جايي در دور دست نگاه مي کند.
مرد جوان: بهتره آهسته بري. اون پليسه.
لوييز به جاده نگاه مي کند و مي بيند که يک ماشين گشت پليس به آن ها نزديک مي شود. لوييز بدون توجه به آژير ماشين پليس، از جاده منحرف مي شود و از قسمتي حرکت مي کند که پر از درختچه و بوته است. اين موضوع باعث استتار آن ها مي شود. از طرف ديگر جاده، ماشين پليس مي گذرد و آن ها را نمي بيند. آن ها به حرکت خود ادامه مي دهند. لوييز دوباره به جاده برمي گردد؛ گويي که هيچ اتفاق غيرعادي اي نيفتاده است. آن ها مي فهمند که پليس متوجه شان نشده است. مرد جوان و لوييز به يکديگر نگاه مي کنند.
مرد جوان: فکر کنم تا حالا کلي جريمه شده باشي؟
لوييز: ما تورو تا اوکلاهماسيتي مي رسونيم. بقيه راه هم با خودت.
89.داخلي -خانه تلما- روز
هال: اثر انگشت هاي روي صندوق عقب ماشين، با اثر انگشت تلما ديکنسون مطابقت داره.
90. داخلي -اداره اف بي آي- روز
مکس: کم کم عصباني مي شم. مسأله عجيبي به نظر مي رسه.
91. داخلي -خانه تلما- روز
92. داخلي -اداره اف بي آي- روز
هال: (خارج از قاب) 38 آ.
مکس: خوبه. حالا کجا هستن؟
93. داخلي -خانه تلما (ادامه)
94. خارجي - زمين هاي مسطح - جاده - عصر
95. خارجي -متل سيئستا- عصر
لوييز: فقط چند دقيقه مي رم و زود مي آم.
لوييز به مرد جوان که در صندلي عقب نشسته، نگاهي مي اندازد و سوئيچ ماشين را بيرون مي کشد. ماشين خاموش مي شود.
لوييز: خب ديگه، بهتره شما دو تا هم با هم خداحافظي کنين.
لوييز از ماشين پياده و وارد هتل مي شود.
96. داخلي -دفتر متل- شب
لوييز: لوييز اليزابت ساوير. تو مطمئني؟
زن: هيچ چي، تا امروز، برات هيچ پولي نيومده.
لوييز برمي گردد و مي بيند که تلما به صندلي عقب ماشين رفته و کنار مرد جوان نشسته است.
لوييز: با رمز هلوها، هيچ چي نيومده؟ مي شه يه بار ديگه با اين رمز نگاه کنين.
زن: نه، با اين رمز چيزي نيومده.
مردي به لوييز نزديک شده و درست پشت او مي ايستد.
مرد (جيمي): گفتي هلو؟ اين ديگه چه رمزيه؟ آقا بهش نشون بده که چي برده.
مرد پاکتي جلوي لوييز مي اندازد. لوييز از جا مي پرد و سريع مي چرخد.
جيمي: چه طوري هلو!
لوييز: خدايا! جيمي! تو... خداي من! تو اين جا چي کار مي کني؟
جيمي: (به زن) لطفاً يه اتاق ديگه. با کارت اعتباري من حساب کنيد.
زن، کليدي به آن ها مي دهد.
زن: اتاق هاي عقب.
97. خارجي -پارکينگ متل- شب
تلما: جيمي! سلام غريبه! دنياي کوچيکي يه! تو اين جا چي کار مي کني؟
جيمي: ازم نپرس تا بهت دروغ نگم.
تلما: جواب خوبيه. اين موضوع درباره من هم صدق مي کنه.
جيمي: اون دوستته؟
مرد جوان به تقلا مي افتد. او کاملاً ناراحت به نظر مي رسد.
تلما: او دانشجوئه. فقط مي خواستيم تا اين شهر برسونيم اش. لوييز گفت که تا اين جا مي آريم اش و بعدش بايد خودش بره. حالا هم داره همين کاررو مي کنه، مگه نه دکتر؟
مرد جوان: درسته. خيلي ممنون. مواظب خودتون باشين.
او سريع ازماشين پياده مي شود و به طرف جاده مي رود.
تلما: (به جوان نگاه مي کند) اون داره مي ره و من ام دوست دارم رفتن اش رو ببينم.
لوييز: (به جيمي) تلما خيلي با اون مهربون بود.
جيمي مي خندد.
جيمي: (به تلما) خب، بي خيال رفيق! من برات يه اتاق گرفتم. مي توني بري اون جا و يه حموم آب سرد بگيري.
تلما: اهميتي نداره جيمي. من يه زن وحشي ام.
جيمي: اين رو مي دونستم.
تلما: يک ياغي با کلاس.
لوييز نگاهي تند به تلما مي اندازد. ماشين از پشت متل حرکت مي کند. تلما مي چرخد و به مرد جوان که در کنار جاده ايستاده، نگاه مي کند.
98. خارجي -اتاق متل- شب
لوييز: بايد برم يه کم به خودم برسم. بايد صورت ام رو بشورم.
تلما وسايل خود را از صندوق عقب ماشين بيرون مي آورد.
جيمي: باشه عزيزم، اما من نمي خوام اذيتت بکنم؛ فقط مي خوام با تو حرف بزنم. (پچ پچ کنان) البته تنهايي. حالا مي رم تو اتاق خودم؛ اتاق 115. تو هم وقتي حاضر شدي مي آي پايين.
جيمي به تلما در حمل وسايل اش به اتاق کمک مي کند. جيمي جلوي در اتاق مي ايستد.
جيمي: من منتظرم.
لوييز مات و مبهوت به او مي خندد، گويي که انجام چنين کاري را از او انتظار ندارد. جيمي روي پاشنه خود مي چرخد و آرام آرام مي رود.
تلما: برام مهم نيست درباره اش چي مي گي. پسره بدش اومد.
لوييز: از وقتي من مسيرم رو عوض کردم اون بدش اومده. احمق نشو.
اون هيچ فرقي با مردهاي ديگه نداره. فقط فرق اش اينه که مي دونه چطوري دنبال ات راه بيفته. وقتي به دست ات آورد، ديگه نمي دونه چي کار کنه. اون وقته که فلنگ رو مي بنده.
تلما: قبلاً هم از اين حرف ها شنيدم.
99. داخلي -اتاق متل- شب
لوييز: (با اشاره به پاکت) آينده مون.
لوييز کيف خود را برمي دارد و وسايل آرايش را از داخل آن بيرون مي آورد. او نزديک آينه مي ايستد، و لب هاي خود را آرايش مي کند. تلما به او نگاه مي کند.
تلما: مي خواي به اون چي بگي؟
لوييز: هيچ چي. من نمي خوام به اون چيزي بگم. حداقل کاري که مي تونم بکنم اينه که شريک جرم اش نکنم.
تلما: فکر مي کنم تو واقعاً اون رو دوست داري. تصورش رو بکن، تو نمي خواي اون رو وارد اين ماجرا کني واقعاً مرد خوشبختيه.
لوييز هم چنان خود را آرايش مي کند؛ مي خواهد مطمئن شود که آرايش اش کامل است.
لوييز: من از اون نخواستم که بياد اين جا. بهت که گفتم، اون عاشق اين جور کارهاست.
تلما: چه پسر خوبي، اون کارش رو ول کرده و دنبال تو اومده، مگه نه؟
لوييز: تلما تمام اش کن. به اندازه کافي سختي کشيديم. ديگه به اين کارها، کاري نداشته باش. همين جا بمون و مواظب پول ها باش. اگه اشکالي نداره، من مي رم اتاق 115.
تلما: منتظرت نمي مونم.
لوييز به صورت تلما خيره مي شود.
لوييز: چرا اين جوري نگاه مي کني؟
تلما: تو هميشه مثل يه رؤيا مي موني؛ يه رؤياي دوست داشتني.
لوييز: تلما، يک کم ديگه نوشيدني بخور.
لوييز از در بيرون مي رود.
تلما: فکر خوبيه.
100. خارجي -اتاق متل- شب
لوييز: سلام.
جيمي: (با يک صداي غيرطبيعي) کيه؟
لوييز: من ام.
بعد از صداي لوييز، يازده شاخه گل رز از در بيرون مي آيد و سپس لوييز به سرعت به داخل اتاق کشيده مي شود. ما از داخل اتاق، صداي جيغ و خنده او را توأمان مي شنويم.
101. داخلي -اتاق تلما در متل- شب
تلما: لوييز؟
دوباره صداي در شنيده مي شود.
تلما: لوييز، خودتي؟
مرد جوان: تلما؟ من ام!
تلما در را باز مي کند و مي بيند که مرد جوان در آستانه در ايستاده است.
مرد جوان به خاطر باراني که مي آيد، هم چون موش آب کشيده شده است.
مرد جوان: من فقط فکر کردم که ... مي دونم که نبايد اين جا باشم... ولي... مرد جوان مهربان تر از قبل به نظر مي آيد. در صورت او، کمي شرم به چشم مي خورد.
مرد جوان: شانس نياوردم و ماشين گير نيومد.
مرد جوان به داخل اتاق نگاه مي کند و متوجه مي شود که لوييز در اتاق حضور ندارد. تلما مي ايستد و به او نگاه مي کند.
مرد جوان: خب، شايد بهتر باشه...
تلما: صبر کن! کجا داري مي ري؟
مرد جوان: نمي دونم. هيچ جا. تو داري چي کار مي کني؟
تلما: نمي دونم. هيچ چي. دوش گرفته بودم.
مرد جوان: چقدر عالي.
تلما: مي خواي تو هم حموم کني؟
مي توان فهميد که او دوست دارد از اين پيشنهاد استقبال کند، اما قصد ندارد که اين موضوع را به طور مستقيم بگويد. بنابراين در حالي که ايستاده، نيش خند ملايمي روي صورت اش شکل مي گيرد.
مرد جوان: خب، من... لوييز کجاست؟
تلما: رفته پيش جيمي؛ جيمي دوستشه.
مرد جوان: حدس مي زنم احساس تنهايي مي کني. من هميشه فکر مي کنم اتاق متل ها باعث مي شن آدم احساس تنهايي بکنه.
تلما نشان مي دهد که پيش تر بارها مشابه چنين احساسي را تجربه کرده است.
تلما: (به او اجازه مي دهد که وارد اتاق شود) آره، همين طوره که مي گي.
102. داخلي -اتاق جيمي- شب
جيمي: خب، نارگيل کوچولوي من، بگو توي چه دردسري افتادي؟
همه چي رو به بابا بگو.
لوييز: (با حالت چندش) جيمي، پدر من هنوز زنده اس. وقتي اين طوري حرف مي زني، مور مورم مي شه...
جيمي: خب باشه، حالا بگو موضوع چيه.
لوييز چند لحظه به او نگاه مي کند.
لوييز: جيمي من نمي خوام به تو بگم که چه اتفاقي افتاده؛ خيلي زود مي فهمي که چرا نمي تونم حرفي بزنم. من چيزي به تو نمي گم، بنابراين تو هم سؤالي نکن.
جيمي از جديت لوييز جا مي خورد.
جيمي: باشه هلو. خب، مي شه يه چيز ديگه بپرسم؟
لوييز: شايد.
جيمي: موضوع به يه مرد ديگه مربوط مي شه؟ عاشق کسي شدي؟
لوييز: اصلاً صحبت اين حرف ها نيست.
جيمي: پس چي؟ لعنتي چي شده؟ شما کدوم خراب شده اي دارين مي رين؟ چرا دارين از اين جا فرار مي کنين؟ مگه کسي رو کُشتي؟
لوييز ليوان شامپاين خود را واژگون مي کند.
لوييز: بسه ديگه جيمي. و گرنه همين حالا مي رم. شوخي هم ندارم.
جيمي: (آرام تر) باشه، حق با توئه.
هر دو سعي مي کنند که دوباره آرامش خود را به دست آورند.
جيمي: مي تونم فقط يک چيز ديگه بپرسم؟
لوييز: شايد.
جيمي يک جعبه سياه کوچک از جيب خود بيرون مي آورد.
جيمي: اين رو دست ات مي کني؟
جيمي، جعبه را به لوييز مي دهد. لوييز آن را باز مي کند. حلقه الماس نشاني درون جعبه قرار دارد. لوييز گيج و مبهوت است.
جيمي: حداقل ببين اندازه ات مي شه؟
لوييز: جيمي، خيلي قشنگه!
جيمي: فکر اين يکي رو ديگه نکرده بودي، مگه نه؟
103. داخلي -اتاق تلما در متل- شب
تلما: چيزي مي خوري؟
104. داخلي -اتاق جيمي در متل- شب
جيمي: داري به چي فکر مي کني؟ من مي تونم براي خودمون، يه کاري دست و پا کنم. چندين ساله که اين موضوع رو از من مي خواي، مگه نه؟
لوييز: چرا حالا جيمي؟
جيمي: لوييز من نمي خوام تورو از دست بدم. اما با اين اوضاع، احساس مي کنم که تو داري از من دور مي شي.
لوييز نمي داند چه جوابي بايد بدهد. سعي دارد چيزي بگويد.
لوييز: ببين جيمي، تمام اين سال ها ما هيچ کاري نکرديم. الان هم نمي تونيم، يعني... چه جور کاري؟ عزيزم؟ تو مي دوني؟ من نمي تونم. جيمي جوابي براي گفتن ندارد. او سعي دارد حرف هاي لوييز را درک کند.
جيمي: اوني که کاري نکرده، من ام. ولي معني اش اين نيست که دوست ات نداشتم. من الان سي و شش سالمه و هيچ وقت به اين موضوع فکر نکردم. نمي دونم به چي بايد فکر کنم. عزيزم تو چي مي خواي؛ تو از من مي خواي که چي کار کنم؟
لوييز: نمي دونم. اين چيزها ديگه براي من اهميتي نداره. من فقط مي خوام تو خوش بخت باشي. معني اين حرف اين نيست که دوست ات ندارم. اما جيمي، من نمي خوام که وقت تو بيش تر از اين ضايع بشه.
جيمي واقعاً نمي فهمد چرا چنين اتفاقي افتاده است.
جيمي: تو داري با اين کار، من رو مجازات مي کني؟
لوييز: باور کن، تنبيه تو آخرين چيزيه که ممکنه توي زندگي آرزو کنم.
105. داخلي -اتاق تلما در متل- شب
جيمي و لوييز روي لبه تخت نشسته اند. جيمي، حلقه نامزدي را به انگشت لوييز مي کند و هر دو به هم نگاه مي کنند. جيمي دست لوييز را در دست مي گيرد. هر دو به فکر فرو مي روند.
جيمي: ظاهراً همه چي رو به راهه.
107. داخلي -اتاق تلما- شب
مرد جوان، با مزه ترين مردي است که او تا به حال ديده.
تلما: (با خنده) بسه، بسه ديگه!
تلما نفس خود را حس مي کند.
تلما: تو واقعاً چه کاره اي؟
مرد جوان: من اوزيريس کبيرم...
تلما: دکتر، راست اش رو بگو. من مي دونم که تو دانشجو نيستي. زودباش، تا حالا هيچ کس به من دروغ نگفته.
مرد جوان: من يه آدم ام. آدمي که احتمالاً تا حالا زندان بان اش حسابي شوکه شده.
تلما خميازه مي کشد.
تلما: چي؟ زندان بان اش؟ منظورت اينه که تو يه مجرمي؟
مرد جوان: خب. حالا ديگه نه. فکرشو بکن که زندان بان ام داره منفجر مي شه. من تا حالا يه کار خلاف هم نکردم.
تلما: تو چي کار کردي؟
مرد جوان: من دزدم.
تلما: يعني بانک زدي؟
مرد جوان: نُچ، من تا حالا بانک نزدم.
تلما: پس چي؟
مرد جوان: تا حالا يک بار به يه پمپ بنزين دستبرد زدم. از دو تا مشروب فروشي هم دزدي کردم. به چند تا فروشگاه لوازم خانگي هم دستبرد زدم. همه اش همين هاست.
تلما: چه طوري؟
مرد جوان: فکر کنم شانس آوردم که بدون دردسر اون کارها رو کردم، من...
تلما: (حرف او را قطع مي کند) نه، منظورم اينه که چه طوري دزدي کردي؟
رفتي و خيلي سريع دزدي کردي يا اول کمين کردي تا فروشگاه ها بسته بشن؟
مرد جوان: نه عزيزم، اون ها دزدي هاي ساده اي بودن. من تا حالا به خاطر دزدي دستگير نشدم؛ اون هم دزدي به خاطر آت و آشغال. براي سرقت بايد يه راست بري سر وقت شون و کارت رو بکني. فقط پول ها رو بردار. به اين مي گن سرقت. اين ام خودش يه کاره.
تلما: بگو چه طوري؟
مرد جوان: اول محله ات را معلوم مي کني. بعد مي شيني و يه مدتي مراقب مي شي. بايد منتظر وقت مناسب بموني. اين رو به طور غريزي مي شه فهميد نه با فکر کردن. بعدش با طمأنينه وارد مي شي و ...
مرد جوان جستي مي زند و يک سشوار برمي دارد. آن را مثل اسلحه به دست مي گيرد و سعي مي کند با آن شليک کند.
مرد جوان: اون وقت مي گي «خب خانم ها و آقايون. ببينيم کي جايزه حفظ خون سردي رو مي بره، سايمون مي گه همه بايد روي زمين دراز بکشن. اگه کسي نخواد سرش رو از دست بده، خب کسي سرش رو از دست نمي ده. هي تو... اين قدر تکون نخور. فقط پول هاتون رو توي اين کيف خالي کنين و بعدش برين براي دوستان تون يه قصه سرگرم کننده تعريف کنين. و گرنه، کارتون ساخته است. تصميم اش با خودتونه.» بعد هم از اون جا دور مي شي، به همين سادگي.
تلما: خداي من، مطمئني همه چيز به همين آرومي پيش مي ره؟
مرد جوان: به نظرمن، اگه کار رو درست انجام بدي، دزدي مسلحانه تجربه ناراحت کننده اي نمي شه.
تلما: خدايا، تو واقعاً دزد سرکشي هستي!
مرد جوان: شايد من دزد باشم. ولي تو هم قلب من رو دزديدي!
تلما: مهربون هم هستي. [...]
مرد جوان: تو هم يه فرشته کوچيکي.
مرد جوان، چراغ ها را خاموش مي کند.
108. داخلي -اتاق جيمي- شب
جيمي: لوييز؟ من فکر مي کنم تو واقعاً قشنگي. هميشه همين طور فکر مي کردم.
لوييز مي خندد.
لوييز: (نجوا کنان) من ام فکر مي کنم تو واقعاً قشنگي.
109. خارجي -هتل سيئستا- سپيده دم
110. داخلي -کافي شاپ سيئستا- سپيده دم
نمايي بسته از ريختن قهوه به درون يک قوري خالي.
جيمي: عزيزم نگران نباش. بهشون مي گم که اصلاً پيدات نکردم. هر چي تو بخواي بهشون مي گم. هر جور باشه يه راهي پيدا مي کنم که از اين مخمصه خلاص بشي.
لوييز: جيمي لعنتي، باز هم قرص خوش بيني خوردي که همه اش از چيزاي خوب حرف مي زني؟
جيمي: من سعي خودم رو مي کنم.
آن ها لحظه اي سکوت مي کنند.
جيمي: عزيزم، دوست داري من با تو بيام؟
هر دو به هم نگاه مي کنند. جيمي متوجه مي شود که لوييز تصميم خود را گرفته است. لوييز هم در مي يابد که جيمي آرزو دارد با او باشد، اما او خوب مي داند اين کار غيرممکن است. لوييز با مهرباني به او نگاه مي کند.
لوييز: اُه... الان... الان که نمي شه اين کاررو کرد. اين کاررو بگذار براي يه وقت ديگه.
لوييز انگشتر خود را درون جعبه سياه مي گذارد، جعبه را روي ميز قرار مي دهد و بعد آن را به طرف جيمي سر مي دهد. جيمي جلوي او را مي گيرد و با دستان خود، دستان لوييز را مي پوشاند.
جيمي: تو بايد اون رو نگه داري!
جيمي سعي مي کند خودش را ناراحت نشان ندهد، در حالي که واقعاً ناراحت است. يک تاکسي جلوي در مي ايستد.
لوييز: ماشين اومد.
[...] همه کارمندان کافي شاپ به آن دو نگاه مي کنند. آشپز با کفگير، خودش را باد مي زند. راننده تاکسي به ساعت خود نگاه مي کند.
جيمي: لوييز خوش حالي؟ فقط مي خوام که تو خوش حال باشي.
لوييز به دست خود و دست جيمي نگاه مي کند.
لوييز: عزيزم، من خوش حال ام. هيچ وقت اين قدر خوش حال نبودم.
جيمي برمي خيزد و کافي شاپ را ترک مي کند. لوييز، رفتن او را دنبال مي کند. پيشخدمتي به سر ميز مي آيد و فنجان قهوه او را پر مي کند.
پيشخدمت: عجب کاري کرد. فکر کرديم بعدش بايد بياييم و آتيش تورو خاموش کنيم.
پيشخدمت نيش خند مي زند و بقيه نيز همين کار را مي کنند. لوييز براي جيمي که در صندلي عقب تاکسي نشسته، دست تکان مي دهد. راننده تاکسي به لوييز چشمک مي زند. لوييز با خود مي خندد.
111. داخلي -اتاق تلما در متل- صبح
112.داخلي -اتاق خواب هال- صبح
هال: عزيزم؟
سارا: بله؟
هال: فکر مي کني بتوني به يه نفر شليک کني؟
سارا: چي؟
هال: فکر مي کني بتوني شرايطي رو تصور کني که مجبور باشي به روي کسي اسلحه بکشي و به اون شليک کني؟
سارا: به پسرعموت، ادي مي تونم شليک کنم.
هال: چرا؟
سارا: براي اين که اون عوضي و بي ملاحظه ست.
هال: سارا، دارم جدي مي گم، منظورم به يه غريبه ست.
سارا: نمي دونم عزيزم. فکر مي کنم بستگي داره.
هال: به چي؟
سارا: (سعي دارد تصور کند) خب، شايد با کسي که بخواد به تو يا يکي از بچه ها صدمه اي بزنه، اين کار رو بکنم. مطمئن ام مي تونم به کسي که بخواد به يکي از بچه ها صدمه اي بزند، شليک کنم.
هال: آره، من ام مي تونم. اما... نمي دونم چرا دارم اين هارو از تو مي پرسم. خب، شايد... به جز اين دو تا زن که همه دارن سرشون قسم مي خورن، کس ديگه اي توي صحنه جرم نبوده. نمي دونم. همه يه چيز مي گن: «غيرممکنه»، « غيرقابل باوره». اگه فقط يه نفر مي گفت...
سارا: عزيزم، هيچ چيز غيرممکن نيست. به هر حال تو بي دليل به يه همچو آدمي شليک نمي کني. شايد تقاضاي بدن از اون ها کرده بوده. شايد هم شوهر يه زني حساب هارلن رو رسيده.
هال: همه همين رو مي گن. اما موضوع اينه که شوهر هيچ زني راجع به اون شب، توضيحي نداره... اگه قرار به انتخاب باشه، مي توني به صورت ادي شليک کني؟
سارا: (فکر مي کند) به پاي اون مي زدم.
هال: من بايد برم ليتل راک.
113. داخلي -کافي شاپ- صبح
تلما: سلام.
لوييز از ديدن ظاهر تلما شوکه شده است.
لوييز: چه بلايي سر موهات آوردي؟
تلما: هيچ چي. تو خواب شکستن.
تلما روي صندلي پيچ و تاب مي خورد تا جاي اش را مرتب کند. لوييز به دقت رفتار او را زير نظر گرفته است.
لوييز: مشکلي داري؟
تلما: نه، چرا مي پرسي؟ اين طور نشون مي دم؟
لوييز: آره، حالا خودت بگو چي شده. مثل ديوونه ها شدي. مثل کسي مي موني که موادمخدر کشيده.
تلما: موادمخدر که نکشيدم، ولي شايد ديوونه شده باشم.
لوييز: (سرتکان مي دهد) فکر کنم دل ام نمي خواد چيزي رو که مي خواي بگي بشنوم.
پيشخدمت به کنار ميز آن ها مي آيد و يک فنجان قهوه روي ميز مي گذارد.
بعد مقداري قهوه داخل آن مي ريزد. تلما در آستانه جيغ زدن قرار دارد، اما او لحظه اي جلوي خود را مي گيرد و به محض رفتن پيشخدمت، خودش را رها مي کند.
تلما: اُه خداي من! لوييز! نمي تونم باور کنم! واقعاً نمي تونم باورش کنم! منظورم اينه که...
تلما به شکلي هيستريک مي خندد. لوييز ناگهان متوجه موضوع مي شود.
لوييز: اُه تلما، اُه، نه.
تلما: بالاخره من هم فهميدم که اين همه جاروجنجال براي چيه. درست مثل يه توپ بازي حسابي مي مونه!
لوييز: تلما خواهش مي کنم جلوي خودتو بگير. همه دارن نگاه ات مي کنن.
تلما: مي دوني لوييز، من خيال مي کردم که تو بهترين دوست مني. لااقل مي تونستي يه ذره به خاطر من خوش حال باشي. [...]
لوييز: متأسف ام. من خوش حال ام. به خاطر تو، خيلي خوش حال ام.[...] ديگه وقتشه. حالا اون کجاست؟
تلما: داره دوش مي گيره.
لوييز: تو اون پسره رو، تنها توي اتاق ول کردي؟
لوييز نگران مي شود. او مي ايستد و مقداري پول روي ميز مي گذارد.
لوييز: تلما پول ها کجاست؟
تلما کاملاً موضوع پول ها را فراموش کرده است.
تلما: هوم... روي ميزه. همه چي رو به راهه.
هر دو از رستوران خارج مي شوند. همين که در را مي بندند، به سرعت باد شروع به دويدن مي کنند.
تلما: يادم نمي آد.
114. خارجي -پارکينگ متل- روز
تلما: لعنت به من! هيچ وقت شانس نداشتم! حتي يک بار!
لوييز بيرون مي آيد. او چيزي نمي گويد. عصباني است. اما جلوي خودش را مي گيرد تا گريه نکند.
تلما: اُه، اون کثافت از من ام سرقت کرد! باورم نمي شه.
لوييز جلوي اتاق و روي زمين مي نشيند. تلما مي رود و کنار او مي نشيند. براي يک لحظه، هر دو سکوت مي کنند.
تلما: لوييز؟ حالت خوبه؟
لوييز سرش را به علامت نفي تکان مي دهد.
تلما: لوييز... همه چي درست مي شه. لوييز؟ متأسف ام، تقصير من بود. لوييز خيال مي کند که در انتهاي غاري گرفتار شده و هيچ نوري پيش روي اش نيست.
لوييز: حال ام خوب نيست، تلما، واقعاً خوب نيستم. هيچ چيزي درست نمي شه. حالا از کجا پول بياوريم؟ چه طوري مي تونيم بنزين بخريم؟ چي درست مي شه؟ لعنتي...
لوييز کاملاً مأيوس به نظر مي رسد. اين مسأله باعث مي شود که تلما از خود واکنشي نشان دهد.
تلما: بي خيال! بلند شو! نگران نباش. خودم درست اش مي کنم. تو فقط نگران چيزي نباش. برو وسايل ات رو بردار.
لوييز هم چنان روي زمين نشسته است.
تلما: بلند شو! برو وسايل ات رو بردار تا از اين جا بزنيم بيرون.
لوييز آرام آرام از جا برمي خيزد.
تلما: تکون بخور! (به خودش) نبايد وقت رو از دست بدي.
تلما وسايل سفر خود را به طرف ماشين حمل مي کند.
115. خارجي -پارکينگ متل- صبح
تلما و لوييز خيلي خشن تر از چيزي هستند که تا به حال ديده ايم. ماشين به سرعت در حال حرکت است.
116. خارجي -خانه تلما- روز
117. خارجي -خيابان- روز
118.داخلي -خانه تلما- روز
هال: (به داريل) همون طور که مي بيني ما توي گوشي تلفن، ميکروفن کار گذاشتيم؛ شايد اون بهت زنگ بزنه.
مکس به آن دو مي پيوندد. آن ها برمي خيزند و در طول اتاق نشيمن قدم مي زنند.
مکس: شايد اون بهت زنگ بزنه، به همين خاطر ما يه نفر رو اين جا ميگذاريم. يه نفر اين جا مي مونه تا ما اون ها رو پيدا کنيم.
هال: نبايد بگذاري اون ها بفهمن که تو چيزي مي دوني؛ اين خيلي مهمه. ازت مي خواهيم سعي کني که بفهمي اون ها کجا هستن. قصد ندارم توي زندگي شخصي تو دخالت کنم، اما مجبورم بپرسم که تو و همسرت رابطه خوبي با هم دارين؟ به هم ديگه نزديک هستين؟
داريل: به نظرم، آره. يعني تا جايي که بتونم سعي مي کنم به اين ديوونه نزديک بشم.
مکس: اگه زنگ زد، بايد آروم باشي. بايد نشون بدي که از شنيدن صداي اون خيلي خوش حالي. بايد نشون بدي که دل ات براي اون تنگ شده. زن ها از اين موضوع خوش شون مي آد.
119. خارجي -فروشگاه- روز
لوييز: عزيزم، با هشتادو هشت دلار نمي شه هيچ کاري کرد.
تلما: (از ماشين خارج مي شود) نگران اون نباش. تو چيزي مي خواي؟
لوييز: نه.
تلما به طرف فروشگاه مي رود. لوييز نواري داخل ضبط مي گذارد و به صداي موسيقي «آر اند بي» گوش مي دهد. او خودش را در آينه جلوي ماشين ورانداز مي کند. رژلب خود را بيرون مي آورد و مي خواهد از آن استفاده کند که بي اختيار به خود در آينه خيره مي شود. بعد رژلب را از پنجره ماشين بيرون مي اندازد. چشمان اش را مي بندد و به صندلي تکيه مي دهد. حالا همه چيز براي اون بي ارزش است.
تلما به سرعت از فروشگاه بيرون مي آيد و به داخل ماشين مي پرد.
تلما: (نفس زنان) برو!
لوييز: به او نگاه مي کند.
تلما: زود باش، برو!
لوييز: چي شده؟
تلما کيف خود را باز مي کند و کيسه پر از اسکناس را نشان مي دهد.
لوييز: چي؟ تو از اون فروشگاه دزدي کردي؟ تو از اون فروشگاه لعنتي دزدي کردي؟
تلما: هيجان زده است، اما لوييز کاملاً گيج شده.
تلما: خب، ما به پول احتياج داشتيم. يه جوري حرف مي زني که انگار من آدم کشتم.
لوييز به او نگاهي کوتاه مي اندازد. ماشين را در دنده مي گذارد و اتومبيل از پارکينگ کنده مي شود. لوييز هم چنان به تلما نگاه مي کند، گويي که او کاملاً عقل اش را از دست داده است.
تلما: متأسف ام. خب ما به پول احتياج داشتيم. الان پول داريم.
لوييز: تلما، اَه، اَه!
تلما: (دل خور) لوييز داري حال گيري مي کني! حالا فقط بايد ما رو به مکزيک برسوني، باشه؟
لوييز: خيلي خب. تلما، چي کار کردي؟ منظورم اينه که چي گفتي؟
تلما: من فقط...
120. داخلي - اداره پليس - اتاق بازجويي - روز
هال، مکس، داريل و بقيه پليس ها، از طريق ويدئو به تلويزيون نگاه مي کنند که تلما را در فروشگاه نشان مي دهد. تلما در تصوير، به روي صندوق دار فروشگاه اسلحه کشيده است. صداي تلما شنيده مي شود.
تلما: (خارج از قاب) خب، خانم ها و آقايون. ببينيم کي مي تونه جايزه خون سردي رو ببره. همه روي زمين دراز بکشن. اگه کسي نخواد سرش رو از دست بده. خب کسي سرش رو از دست نمي ده...
نمايي بسته از صورت داريل که لحظه به لحظه، عصباني تر مي شود. نماهايي بسته از هال، مکس و بقيه که همگي کاملاً محو تصاوير شده اند. در تصاوير ويديوئي مي بينيم که تلما با جسارت تمام به صندوق دار دستور مي دهد تا پول ها را به درون کيف اش بريزد. هم چنان که صندوق دار کيف را پر از اسکناس مي کند، تلما مقداري گوشت نمک سود شده را از روي پيشخوان برمي دارد و آن را داخل کيف مي گذارد. او هنوز اسلحه را به طرف صندوق دار گرفته است.
تلما: (خارج از قاب) (نوار را به عقب برگردانده اند) آقا، شما... يه لطفي بکنيد. لطفاً اون پول هارو بريزيد توي اين کيف. بعدش هم مي تونيد يه قصه سرگرم کننده براي دوست هاتون تعريف کنيد...
قطع به:
121. داخلي -ماشين- روز
لوييز: (ناباورانه) عجب!
قطع به:
داخلي - اداره پليس - اتاق بازجويي - روز
نمايي بسته:
داريل: يا مسيح!
نمايي بسته:
مکس: خداي بزرگ!
نمايي بسته:
هال: (با تعجب) خدايا!
122. خارجي -ماشين- روز
لوييز: خدايا!
تلما: بده نقشه رو ببينم.
لوييز نقشه را به تلما مي دهد و سرعت ماشين را زياد مي کند.
غروب تصوير.
طلوع تصوير:
123. داخلي -آپارتمان جيمي- روز
124. خارجي -جاده- روز
با کيف پولي که در جيب سمت راست مرد جوان قرار گرفته، پشت او کمي برجسته تر شده است. مرد جوان در طول جاده قدم مي زند و هنگامي که ماشين پليس گشت اوکلاهما در کنار او حرکت مي کند. او هم چنان به راه خود ادامه مي دهد. مرد جوان به پليس ها لبخندي مي زند و براي آن ها دست تکان مي دهد. ماشين پليس به آرامي کنار او حرکت مي کند. اکنون پليسي را در نزديکي او مي بينيم که با مرد جوان حرف مي زند. سپس مرد جوان مي ايستد و کيسه لوازم شخصي خود را روي زمين مي گذارد. او به کيف پول خود دست مي زند. آشکار است که پليس ها راجع به کيف از او سؤال کرده اند.
125. خارجي -جاده اي روستايي- روز
لوييز در حال رانندگي است. ماشين آن ها از روي چاله اي که در سطح جاده ايجاد شده، پرواز مي کند. در همين حين، آن ها از کنار پسرکي که دوچرخه سوار است، مي گذرند. پسرک به آن ها نگاه مي کند. با گذشتن ماشين از کنار پسرک، گرد و خاک زيادي به پا مي شود. پسرک دور مي زند و راه خانه شان را پي مي گيرد.
126. داخلي -ماشين- روز
لوييز: توي زندگي ام اين اولين باره که دل ام مي خواد رنگ اين ماشين سبز نباشه.
تلما: مطمئني بايد اين طوري سفر کنيم؟ توي روز روشن و در معرض چشم همه؟
لوييز: نه نبايد اين کار رو بکنيم. اما ما بايد هرچه زودتر از آخرين صحنه جنايت مون فاصله بگيريم.
تلما: اووووه! بايد مي اومدي و من رو مي ديدي. انگار که هميشه از اين کارها مي کنم. هيچ کس باورش نمي شه.
لوييز: فکر مي کني شغل مورد نظرت رو پيدا کردي؟
تلما: شايد. شايد؛ شغل وحشي گري!
تلما مثل سگ زوزه مي کشد و از بطري کوچک وايلد ترکي مي نوشد.
لوييز: خيلي قاطي کردي!
تلما: آره، فکر کنم همين طوره.
127. داخلي -اداره پليس- روز
جيمي: قسم مي خورم که اون حتي يک کلمه هم به من نگفت! خداي من! شما بايد اون جووني رو که با اون ها بود، پيدا کنيد.
هال: راجع به اون چي مي دوني؟
جيمي: فقط اين که جوون بود. حدود بيست ساله اش بود. موهاش تيره بود.
جيمي کاملاً پريشان و آشفته است و سعي مي کند بر خودش مسلط شود.
جيمي: (سعي مي کند جوان را به خاطر بياورد) اون ها گفتن که اون جوون رو از وسط جاده سوار کردن. اون دانشجو بود، اما آدم درستي به نظر نمي رسيد. وقتي اون ها به متل رسيدن، جوون از پيش شون رفت.
مکس: متوجه هستي که ممکنه تو هم شريک جرم محسوب بشي؟
هال: پسر، اين موضوع جديه. يه آدم مرده.
جيمي: مي فهمم! اگه چيزي مي دونستم بهتون مي گفتم! لعنت به تو! مي دونستم يه چيزي شده، وگر نه اون نمي رفت! دارم سعي مي کنم همه چي رو به خاطر بياورم! شما بايد اون بچه را پيدا کنين. احتمالاً اون يه چيزهايي مي دونه.
128.خارجي -نماي متحرک- روز
لوييز: برنامه ات چيه؟ مي خواي همين طوري مست بموني؟
تلما: سعي مي کنم.
لوييز: آشغال.
يک تانکر حمل گاز، غرش کنان آن ها مي گذرد. تصوير بازتابيده آن ها را روي سطح صيقل خورده تانکر مشاهده مي کنيم؛ تصوير، هم چون تصوير اعوجاج يافته عدسي «فيش آي» است.
روي گل پخش کن هاي ماشين، تصوير ضدنور زني عريان به چشم مي خورد. تلما و لوييز، پيش تر اين تصوير را ديده اند. تانکر، آهسته تر از آن ها حرکت مي کند.
لوييز: اَه، گندت بزن ان. هر وقت عجله داري، همين طوري مي شه.
لوييز سرش را تکان مي دهد تا ببيند آيا مي تواند از کنار تانکر رد شود. در همين حين ماشين رد مي شود. تانکر سوتي ممتد مي کشد. راننده تانکر، دست هايش را بيرون آورده و براي آن ها دست تکان مي دهد.
تلما: مرد خوبيه، مگه نه؟ راننده کاميون ها هميشه خوب ان. اون ها بهترين راننده هاي جاده ان.
در حالي که آن ها از کنار تانکر رد مي شوند، راننده تانکر مي خندد و براي آن ها دست تکان مي دهد. آن دو نيز مي خندند و براي او دست تکان مي دهند. راننده زبان اش را براي آن ها بيرون مي آورد. لوييز جيغ مي کشد.
تلما/لوييز: اَه، کثافت! خداي من!
لوييز به سرعت از کنار تانکر رد مي شود.
تلما: اَه! چرا اون بايد اين کار رو بکنه؟
لوييز: فکر مي کنه ما از اين کار خوش مون مي آد. شايد فکر مي کنه مي تونه ما رو به طرف خودشون بکشونه.
لوييز از شدت انزجار، مي لرزد.
129. داخلي - اداره پليس - اتاق بازجويي - روز
هال: اين همون جووني نيست که با اون ها بوده؟
جيمي: (با دقت نگاه مي کند) خودشه.
مکس: (دست هايش را به هم مي کوبد) روز خوبيه.
جيمي: داري با من شوخي مي کني. يعني اون ها يه قاتل رو سوار کرده بودن؟
هال: يه سارق مسلح.
جيمي: عجب!
مکس: (به هال) پليس داره اون رو به اين جا مي فرسته. امروز صبح به خاطر نقض قرار کفالت دستگير شده؛ شش هزار دلار پول داشته که احتمالاً از اون ها دزديده. پليس براي بازجويي، اون رو به اين جا مي فرسته. خيلي خوش حالم.
جيمي: چه قدر پول باهاش بوده؟!
130. خارجي -اداره پليس- روز
131. خارجي -جاده خاکي- روز
132. داخلي -ماشين- روز
تلما: ها؟
لوييز: ازت مي خوام به داريل زنگ بزني.
تلما: براي چي؟
لوييز: بايد بفهميم که اون چيزي مي دونه يا نه. اگه فکر کردي که مي دونه بايد قطع کني. چون به اين معني يه که پليس موضوع رو به اون گفته و احتمالاً توي گوشي، ميکروفن کار گذاشتن.
تلما: عجب، ميکروفن کار گذاشتن؟ اين طوري فکر مي کني؟
لوييز: (لرزان) حواس ات کجاست؟ يک قتل و يک سرقت مسلحانه!
تلما: يک قتل! مي تونيم بگيم که داشتيم از خودمون دفاع مي کرديم.
لوييز: آخه اين طوري که نبوده! ما فرار کرديم! ما صحنه جنايت رو ترک کرديم!
تلما: اون ها که نمي دون! فقط من و تو اون جا بوديم. مي گم که داشت به من تجاوز مي کرد و تو مجبور شدي بهش شليک کني. اين تقريباً حقيقت ماجراست!
لوييز: کسي گوش نمي کنه.
تلما: چرا نه؟
لوييز: هيچ شاهدي وجود نداره. ما نمي تونيم ثابت کنيم که اون داشته به تو تجاوز مي کرده. حتي نمي تونيم ثابت کنيم که اون به تو دست زده. هر دو براي لحظاتي سکوت مي کنند.
تلما: خدايا، قانون چيز کثيفيه، مگه نه؟
مدتي بعد:
تلما: تو اين همه چيز رو از کجا ياد گرفتي؟
لوييز به سؤال او جوابي نمي دهد.
لوييز: به جز اون موضوع، راجع به سرقت چي داريم بگيم؟ هيچ توجيهي نداريم. درباره دزدي، هيچ عذري نداريم.
تلما: درسته!
133. خارجي -جاده خاکي- عصر
هم چنان که خورشيد غروب مي کند، ماشين تي - برد به عمق صحرايي بزرگ فرو مي رود.
134. داخلي -اداره پليس- شب
داريل در سالن اداره نشسته است. دوافسر، مرد جوان را به انتهاي سالن هدايت مي کنند. هال، مکس و بقيه پليس ها او را دنبال مي کنند. داريل، پرسش گرانه به هال نگاه مي کند. هال جوابي نمي دهد و به سرعت وارد اتاقي مي شود. داريل برمي خيزد و به طرف اتاق مي رود، اما در به روي او بسته مي شود.
داريل: (در آستانه در فرياد مي زند) هي! هي!
135. داخلي - اداره پليس - اتاق بازجويي - شب
هال: شوهر تلما ديکنسون.
مرد جوان: خدايا!
136. داخلي - اداره پليس - سالن اداره - شب
137. داخلي - اداره پليس - اتاق بازجويي - شب
مرد جوان: خوبه! کارش رو خوب انجام داده، مگه نه؟
هال: خب بچه. کار اون از تو هم بهتر بوده.
مکس: اون 6600 دلار پول نقدرو از کجا آوردي؟
مرد جوان: از يه دوست.
هال: ما امروز با مرد محترمي صحبت مي کرديم و اون مي گفت که دقيقاً همين مقدار پول رو، شخصاً به خانم لوييز ساوير داده. تو اون خانم رو مي شناسي؟
مرد جوان: آره، اون راننده ماشين بود.
هال: اون مرد مي گفت که پول رو به متلي در اوکلاهماسيتي تحويل داده و مي گفت که همون موقع، تورو اون جا ديده. اون تورو از طريق چند تا عکس شناسايي کرد. بعد به ما گفت که تو و خانم ديکنسون خيلي با هم صميمي بودين. اين حرف ها حقيقت داره؟
مرد جوان: بيش تر يه جور هم فکري و مصاحبت بود، بله.
مکس: تو مي دوني که خانم ديکنسون و خانم ساوير به خاطر يک قتل، تحت تعقيب هستن؟
مرد جوان: چي؟!
هال: هيچ کدوم اون ها به اين موضوع اشاره نکردن که دارن از دست قانون فرار مي کنن؟
مرد جوان: (از شنيدن اين حرف ها شگفت زده است) الان که دارين اين حرف رو مي زنين، اون ها بايد حسابي از دست شما در رفته باشن.
هال: تو چي مي دوني؟ ديگه داري عصباني ام مي کني.
مکس: آره. من ام دارم عصباني مي شم.
هال چند دقيقه اي فکر مي کند و بعد نگاه اش را به مکس مي دوزد.
هال: اگه ممکنه من چند دقيقه اي رو با اون تنها باشم.
مکس موافقت مي کند و در اتاق را براي خروج بقيه باز مي کند. قبل از اين که مکس به در نزديک شود، او و هال چند لحظه مستقيم به هم خيره مي شوند.
مرد جوان: من چي کار بايد بکنم؟
هال پشت ميزي مي نشيند و به مرد جوان نگاه مي کند.
هال: پسر، من يه چيزهايي احساس مي کنم. اما حالا مي خوام نظر تورو بدونم. فکر مي کني اگه تو همه پول هاي اون هارو برداشته باشي، تلما ديکنسون مي تونه مرتکب سرقت مسلحانه بشه؟
مرد جوان چيزي نمي گويد. هر دو براي لحظاتي ساکت مي شوند.
هال: موش زبونت رو خورده؟
مرد جوان در صندلي خود جابه جا مي شود.
مرد جوان: چرا فکر مي کني من اون پول هارو برداشتم؟ چرا فکر نمي کني که اون ها خودشون اون پول هارو به من داده باشن؟
هال: اون دو تا زن، يه فرصت داشتن، يه فرصت داشتن! اما تو اين فرصت رو از اون ها گرفتي. حالا اون ها تو يه دردسر افتادن. در واقع تو يه دردسر واقعي که يه قسمت هايي از اون، خيلي جديه. تورو به اين خاطر دستگير کردم که شخصاً فکر مي کنم تو مسؤول مشکلاتي هستي که براي اون ها پيش اومده. اما شايد من تنها آدم توي اين دنيا باشم که تو رو مسؤل اين حوادث مي دونه. بنابراين بايد هر چي رو که مي دوني به من بگي. اين طوري يه فرصتي به من مي دي تا براي اون ها يه کاري بکنم. وگرنه براي هميشه موي دماغ ات مي شم. دردسري که تو درست کردي، باعث شده که اين بدترين مأموريت زندگي من باشه. باور کن راست مي گم.
هال در اتاق قدم مي زند و در را باز مي کند. مکس و بقيه پليس ها مي خواهند به اتاق برگردند.
هال: حالا يه چيز ديگه، تو دو روز بعد از آزادي ات، به تعهدت عمل نکردي. تو حتماً قاضي هيني رو مي شناسي. اون از اين جور چيزها متنفره. مي دوني که تو اين جور موارد، زمين و زمان رو به هم مي ريزه. اون وقت متوجه مي شه که تو شريک جرم يه قتل و يه سرقت مسلحانه بودي. خب، من فکر مي کنم ما راحت مي تونيم تو رو هشت سال توي هلفدوني نگه داريم. درسته؟
مکس: دقيقاً
مرد جوان: (قانع شده) باشه. کسي هست حرف هاي منو بنويسه؟
138. داخلي -اداره پليس- شب
هال: آقاي ديکنسون، من با شما يه کلمه حرف مي زنم و بعد خلاص. اون وقت ما شمارو به خونه تون مي رسونيم.
افسران پليس، مرد جوان را از اتاق بازجويي به بيرون هدايت مي کنند. آن ها وارد راهروي اداره مي شوند. داريل با دقت مرد جوان را تماشا مي کند. جوان به او پوزخند مي زند.
مرد جوان: (با پوزخند به داريل) [...]
داريل: (به دنبال او مي رود) هي بچه پررو، برگرد ببينم.
هال و بقيه پليس ها، جلوي داريل را مي گيرند و جوان را به طرف انتهاي راهرو هدايت مي کنند.
139. خارجي -پمپ بنزين- شب
140. خارجي -پمپ بنزين- شب
لوييز: (به کارمند) پرش کن. (به تلما) اون جا يه تلفن هست.
تلما: بيا با هم بريم.
تلما و لوييز به طرف تلفن مي روند.
لوييز: تلما، من شوخي نمي کنم. اگه فکر کردي که اون مي دونه، حتي اگه مطمئن هم نبودي، بايد تلفن رو قطع کني.
141. داخلي -خانه تلما- شب
داريل: الو.
142. خارجي -باجه تلفن- شب
143. داخلي -خانه تلما (ادامه)
داريل: (با لحني کاملاً دوستانه) سلام، تلما!
144. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
تلما: (با اطمينان) اون مي دونه.
145. داخلي -خانه تلما (ادامه)
هال: لعنتي!
داريل هم چنان گوشي تلفن را در دست دارد.
داريل: چيه؟! من فقط بهش يه سلام کردم.
146. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
لوييز: پول خرد داري؟
تلما داخل کيف اش را وارسي مي کند و يک سکه 25 سنتي به لوييز مي دهد. لوييز از ماشين پياده مي شود و به طرف باجه تلفن مي رود. تلما به دنبال او مي رود. پول را داخل تلفن مي اندازد و شماره مي گيرد. تلفن زنگ مي زند.
لوييز: داريل، من ام . پليس ها اون جا هستن؟
147. داخلي -خانه تلما (ادامه)
داريل: اوه، نه! چرا پليس ها بايد اين جا باشن؟ ول اش کن، هي، شما دخترها کجا هستين؟
داريل چشمکي به هال و مکس مي زند، به اين معني که همه چيز را تحت کنترل دارد.
واقعاً چه مرد باهوشي!
148.خارجي -باجه تلفن (ادامه)
هال بلند مي شود و گوشي را از داريل مي گيرد. او نگاهي به مکس مي اندازد. مکس با اشاره سر، کار او را تأييد مي کند.
هال: سلام، خانم ساوير. من هال اسلاکومب، سربازپرس جنايي، از پليس ايالت آرکانزاس هستم. حال تون چطوره؟
150. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
هال: (خارج از قاب) جايي که شما هستيد بايد هوا خيلي گرم باشه.
لوييز: بله همين طوره.
151. داخلي -خانه تلما (ادامه)
152. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
هال: (خارج از قاب) خوبه. نمي خواي به من بگي چه اتفاقي افتاده؟
لوييز: چرا، البته بعد از اين که يه قهوه با هم خورديم؛ مهمون من.
153. داخلي -خانه تلما (ادامه)
154. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
لوييز به ساعت اش نگاه مي کند.
هال: (خارج از قاب) خانم ساوير، فکر نمي کنم شما بخواهيد که قرارمون توي مکزيک باشه؟ ما بايد با هم حرف بزنيم. خواهش مي کنم. من مي خوام به شما کمک کنم.
لوييز با شنيدن اين کلمات، با عصبانيت و زيرلبي کلمه «کثافت» را با خود زمزمه مي کند و بعد از او تلفن را قطع مي کند.
155. داخلي -خانه تلما (ادامه)
156. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
لوييز: اون بچه دانشجوي کثافت کوچولو.
تلما: کي؟
وقتي تلما نزديک مي شود و طرف ديگر ماشين قرار مي گيرد، لوييز مي ايستد و به او خيره مي شود.
لوييز: اون ها از کجا فهميدن که ما مي خوايم به مکزيک بريم؟ از کجا فهميدن تلما؟
تلما: من... من...
لوييز: تو به اون کثافت گفتي که ما کجا مي خوايم بريم؟ نه؟!
لوييز با عصبانيت سوار مي شود، در ماشين را به هم مي کوبد و آن را روشن مي کند. تلما به سرعت داخل ماشين مي پرد.
تلما: من فقط بهش گفتم هر وقت اومد مکزيک، باز هم همديگر رو ببينيم. بهش هم گفتم به کسي چيزي نگه. فکر نمي کردم به کسي بگه.
لوييز: چرا نگه؟! اون به جز اون پول ها که تازه پس انداز يه عمر من بوده. چيزي رو از دست نمي ده. اون کثافت!
لوييز ماشين را به طرف جاده هدايت مي کند.
تلما: من متأسف ام. مي خوام بگم من...
لوييز محکم روي ترمز مي کوبد.
لوييز: لعنت به اون، تلما! بذار يه چيزي رو برات توضيح بدم. تا الان فقط دو تا چيز برامون مونده بود. يکي اين که کسي نمي دونه ما کجاييم و دوم اين که کسي نمي دونه ما کجا داريم مي ريم. اما حالا يکي از اين دو چيزرو هم از دست داديم.
لوييز دست از فرياد زدن برمي دارد و چند لحظه تلاش مي کند تا بر خودش مسلط شود. تلما کاملاً درمانده به نظر مي رسد.
لوييز: تلما، ديگه با مردم حرف نزن! آنقدر با همه راحت نباش! ما الان در حال فراريم، بيا مثل فراري ها رفتار کنيم!
تلما: حق با توئه.
157. خارجي -جاده اي تک افتاده- شب
تلما: (خارج از قاب) لوييز، ما الان کجا هستيم؟
لوييز: (خارج از قاب) تازه از بويزسيتي رد شديم.
تلما: (خارج از قاب) آيداهو؟
لوييز: (خارج از قاب) اوکلاهما، تلما. داريم به نيومکزيکو نزديک مي شيم.
تلما: (خارج از قاب) هميشه دل ام مي خواست نيومکزيکورو ببينم.
158. خارجي - زاويه ديد تلما - بيرون پنجره کنار راننده - کاملاً تاريک و ظلماني
159. خارجي -جاده- شب
160. داخلي -خانه تلما- شب
161. داخلي -آپارتمان جيمي- شب
162. داخلي -ماشين- شب
تلما: خب حالا چي؟
لوييز: خب حالا چي، يعني چه؟
تلما: حالا چي کار مي کنيم؟
لوييز: اوه. نمي دونم تلما. به نظر من مي تونستيم خودمون رو تسليم کنيم. بعدش هم همه زندگي مون اين مي شد که سيگارهامون رو با ريمل طاق بزنيم تا وقتي شنبه ها خونواده هامون به ديدن مون مي آن، خوشگل تر به نظر برسيم. شايد هم مي تونستيم از نگهبان زندان صاحب بچه بشيم.
تلما: پيشنهاد من اين نيست! من نمي خوام برگردم. برام هم مهم نيست که چه اتفاقي مي افته. پس براي من نگران نباش.
لوييز سرعت ماشين را بيش تر مي کند.
تلما شيشه کوچک وايلد ترکي را به لوييز مي دهد و لوييز آن را سر مي کشد. شيشه ديگري هم در دست تلماست.
تلما: مي تونم يه سوال عجيب ازت بپرسم؟
لوييز: آره.
تلما: چه چيزي توي دنيا تورو بيش تر از هر چيز ديگه اي مي ترسونه؟
لوييز: منظورت حالاست يا قبل از اين؟
تلما: قبلاً.
لوييز: به نظرم ترسناک ترين چيزي که مي تونست اتفاق بيفته، اين بود که پير بشم و تنهايي توي يه آپارتمان نکبتي با يک دونه از اون سنگ هاي فسقلي زندگي کنم.
تلما: کدوم سگ هاي فسقلي؟
لوييز: از همون هايي که همه دارن. مي دوني که کدوم هارو مي گم؟
تلما: مثلاً مثل «چي هواهوا»؟
لوييز: اون هم مي شه. اما سگ هاي پشمالورو نديدي؟ با اون صورت هاي پخمه و دندون هاي زشت شون؟
تلما: چرا، منظورت «پيکاپوسه».
لوييز: آره، همون ها. اون هارو مي بينم ياد عذاب الهي مي افتم. تو چي؟
تلما: خب، راست اش براي من، براي من ترسناک ترين چيز، فکر پير شدن با داريل بود.
لوييز: مي تونم بفهمم.
تلما: ببين چقدر داريل از موقع دبيرستان تا حالا تغيير کرده. پير شدن به اندازه کافي بد هست، چه برسه که قرار باشه با داريل هم باشم؛ ديگه افتضاح مي شه. (مکث مي کند) فکر مي کنم داريل وقتي که پير هم بشه، موجود بهتري نشه.
لوييز: خب، امکان اين هم هست که تو مجبور نباشي با اون زندگي کني.
تلما: مثل هميشه طرف خوب قضيه رو مي بيني، مگه نه؟
163. خارجي -بزرگراه در صحرايي مهتابي- شب
اين نما به نماهايي ضد نور از کاکتوس ها، صخره هاي بزرگ و نماهايي از زيبايي هاي صحرا به طور موازي تدوين مي شود.
164. داخلي -ماشين- شب
آسمان صاف و وسيع است و جاده تا بي نهايت ادامه دارد.
تلما: چقدر قشنگه.
لوييز: خدايا، واقعاً قشنگه.
تلما: هميشه دل ام مي خواست سفر کنم. ولي هيچ وقت فرصت اش رو پيدا نکردم.
لوييز: خب، حالا اين فرصت رو به دست آوردي.
هر دو مدتي ديگر به منظره روبه رو نگاه مي کنند. و بعد درست در يک لحظه نگاه شان متوجه يکديگر مي شود و هر دو احساس مي کنند از اين که با يکديگر همراه هستند، خوشحال اند. در اين لحظه آن ها بدون اين که کلامي به زبان بياورند، حرف هاي زيادي با يکديگر رد و بدل مي کنند. از راديو صداي موسيقي شنيده مي شود.
165. خارجي -بزرگراه صحرايي- شب
166. داخلي -ماشين- شب
تلما: بهش توجهي نکن.
لوييز از کنار تانکر عبور مي کند. در همين حال راننده تانکر بوق بلندي مي زند. وقتي آن ها سربلند مي کنند، مي بينند که راننده با حالت وحشيانه اي به خودش اشاره مي کند و آن ها را تهديد مي کند.
لوييز: خدايا، من از اين مرد متنفرم.
تلما: نبايد بهش محل بگذاريم.
167. خارجي -بزرگراه صحرايي- صبح
168.داخلي - ماشين - بزرگراه صحرايي - صبح
لوييز: چي شده؟
تلما: (در حالي که از خنده تکان مي خورد) هيچي، خنده دار نيست.
لوييز: چي؟ تلما، چي خنده دار نيست؟
تلما: باشه مي گم (به سختي مي تواند حرف بزند)، آخه نمي تونم بگم. صداي تلما در نمي آيد. او از شدت خنده دچار تشنج شده است.
لوييز: چي؟!
تلما: (سعي مي کند نفس عميقي بکشد) هارلن.
لوييز: چي؟ اون چي؟
تلما: فقط ياد قيافه اش افتادم وقتي... (دوباره صحبت اش قطع مي شود) ... ول اش کن، خنده دار نيست.
لوييز: (متعجب است) تلما، اون اصلاً...
تلما هنوز تلاش مي کند که بر خودش مسلط شود.
تلما: پسر! اصلاً انتظارش رو نداشت!
لوييز: (با لحني سرزنش آميز) تلما!
تلما: مي گفت که ما فاحشه ايم!
تلما با حالت وحشيانه اي مي خندد.
تلما: (به آرامي) تلما، اين موضوع اصلاً خنده دار نيست.
در همين لحظه خنده هاي تلما به حالتي از گريه تبديل مي شود.
تلما: (سعي مي کند نفس تازه کند) مي دونم!
هر دو سکوت مي کنند. تلما به صندلي تکيه مي دهد و به لوييز نگاه مي کند. طوري او را ورانداز مي کند که انگار تا به حال او را نديده است. يک باره حالتي از يک کشف ناگهاني در صورت تلما پديدار مي شود. او از جا مي پرد و لوييز را تکان مي دهد.
تلما: (با احتياط) اين موضوع براي تو هم اتفاق افتاده... مگه نه؟
لوييز مي داند که تلما از چه حرف مي زند. حال او به سرعت آشفته مي شود.
لوييز: نمي خوام درباره اش حرف بزنم. تلما، شوخي نمي کنم! ديگه هيچ وقت...
تلما: توي تگزاس بود... آره؟ پس موضوع اينه... اوه خدايا. به نظر مي رسد که لوييز به دنبال راهي براي گريز مي گردد.
لوييز: (با حالتي مبارزه جويانه و عصبي) تلما، دارم بهت اخطار مي دم، بهتره همين حالا تموم اش کني! نمي خوام درباره اش حرف بزنم!
تلما: (به آرامي) باشه لوييز... خيلي خب.
چشمان لوييز حالتي وحشي پيدا کرده و به نظر مي رسد که جايي را نمي بيند، در حالي که تلما اکنون کاملاً آرام است.
169. خارجي -بزرگراه صحرايي- صبح
170. داخلي -ماشين- روز
لوييز: لعنتي! تلما، بلند شو! دارن تعقيب مون مي کنن!
تلما از خواب مي پرد.
تلما: چي شده؟ چيه؟ واي نه! لعنتي!
آن ها سعي مي کنند به اعصاب شان مسلط شوند. سرعت شان را کم مي کنند، اما هنوز هم 70 کيلومتر سرعت دارند. ماشين گشت درست پشت سر آن هاست.
تلما: چي کار کنيم؟ تو مي خواي چي کار کني؟!
لوييز: نمي دونم! لعنتي! بذار يه امتحاني بکنيم. شايد اون چيزي ندونه. احتمالاً فقط مي خواد جريمه ام کنه.
تلما: خدايا، خواهش مي کنم. خواهش مي کنم نگذار ما دستگير بشيم، خواهش مي کنم، خواهش مي کنم،...
لوييز ماشين را از جاده خارج مي کند. اتومبيل گشت درست پشت سر آنها مي ايستد. نور چراغ هاي آن از پنجره هاي ماشين به داخل مي تابد.
171. خارجي -کنار بزرگراه صحرايي- روز
لوييز ماشين را خاموش مي کند. پليس گشت از اتومبيل خود پياده مي شود و به ماشين آن ها نزديک مي شود. به طرف پنجره راننده مي آيد. شيشه پنجره بسته است.
از زاويه ديد پليس، لوييز را مي بينيم که به پليس لبخند مي زند. او با اشاره از لوييز مي خواهد شيشه را پايين بکشد. لوييز شيشه را پايين مي کشد.
لوييز: سلام، سرکار. مشکلي پيش اومده؟
پليس گشت: اجازه مي ديد گواهينامه تون رو ببينيم؟
لوييز داخل کيف اش را مي گردد و کيف پول اش را پيدا مي کند. سپس کارت داخل کيف را به پليس نشان مي دهد.
پليس گشت: ممکنه گواهينامه تون رو از کيف تون در بيارين و به من بدين؟
لوييز: بله، حتماً.
لوييز گواهينامه را به پليس مي دهد.
تلما: گفتم يواش تر برو، خيلي بد شد. سرکار من بهش گفتم يواش تر بره.
لوييز: سرعت ام چقدر بود؟
پليس گشت: حدود صد و ده تا. ممکنه از ماشين پياده شين؟
آن ها به طرف عقب ماشين مي روند و پليس شماره ماشين را يادداشت مي کند.
پليس گشت: اين ماشين شماست؟
لوييز: بله.
پليس گشت: ممکنه لطفاً همراه من بياين؟ لطفاً سوار ماشين بشين.
لوييز: عقب بشينم.
پليس گشت: جلو بنشينيد.
لوييز: من توي دردسر افتادم؟
پليس گشت: تا جايي که به من مربوط مي شه، بله. شما توي دردسر افتاديد، مادام.
پليس سوار ماشين مي شود. او گواهينامه لوييز را کنار مي گذارد. سپس ميکروفن راديو را برمي دارد. در همين لحظه دستي با اسلحه از پنجره ماشين داخل مي شود. صاحب اسلحه کسي نيست جز تلما. او اسلحه را به طرف سرپليس نشانه مي گيرد.
تلما: سرکار، من واقعاً از اين موضوع متأسف ام. ممکنه اون ميکروفن رو کنار بگذارين؟
پليس ميکروفن را مي اندازد.
تلما: من واقعاً معذرت مي خوام. اما اگر ممکنه دستاتونو بگذاريد روي فرمان. ببينيد اگه اون راديو و روشن کنيد، متوجه مي شيد که ما در دو تا ايالت تحت تعقيب هستيم و احتمالاً مسلح و خطرناک هم معرفي شديم. حداقل من که اين جوري ام. با اين کار شما، تمام نقشه هاي ما نقش برآب ميشه. لوييز، اسلحه اش رو بگير.
لوييز خم مي شود و اسلحه پليس را برمي دارد.
لوييز: (با حالتي عذرخواهانه) من واقعاً از اين موضوع متأسف ام.
تلما: قسم مي خورم که تا ديروز. هيچ کدوم مون از اين کارها نکرده بوديم.
اما اگه يک بار شوهرم رو ديده بودي، مي فهميدي که چرا من مي تونم از اين کارها بکنم... ممکنه لطفاً از ماشين پياده شين؟ (تلما در را باز مي کند) ممکنه لطفاً دستاتون رو روي سرتون بگذارين؟ لوييز به راديو شليک کن.
لوييز: چي؟
تلما: به راديو شليک کن!
لوييز چندين بار به راديوي ماشين شليک مي کند. با هر بار شليک افسر پليس به خود مي پيچد.
تلما: لوييز منظورم راديوي پليس بود نه راديوي ماشين! يا حضرت مسيح!
لوييز دو گلوله به طرف راديوي پليس شليک و آن را حسابي متلاشي مي کند.
تلما: ممکنه به طرف عقب ماشين برين. لوييز کليدها رو بيار.
لوييز کليدهاي ماشين گشت را برمي دارد. در همين حال گواهينامه خودش را از جلوي ماشين برمي دارد. او از ماشين پياده مي شود و به حالت دو به سمت عقب ماشين مي رود. تلما هنوز اسلحه را به طرف پليس نشانه رفته است. ناگهان تلما دو گلوله شليک مي کند و با اين کار دو سوراخ روي صندوق عقب ايجاد مي شود.
تلما: (رو به لوييز) صندوق عقب را باز کن.
لوييز در صندوق عقب ماشين پليس را باز مي کند.
تلما: (رو به پليس گشت) ممکنه بريد توي صندوق عقب؟
پليس گشت: خانم، خواهش مي کنم... من بچه دارم... زن دارم...
تلما: جداً؟ شوهرم با من مهربان نبود، ببين من به چه روزي افتادم. حالا زودباش، برو تو.
در حالي که پليس مشغول رفتن به داخل صندوق عقب است، تلما براي لوييز توضيح مي دهد:
تلما: سوراخ هاي هوا.
پليس کاملاً داخل صندوق عقب قرار مي گيرد و لوييز در را مي بندد.
172.داخلي -ماشين گشت- روز
173. خارجي -ماشين گشت- روز
لوييز: (از داخل اتومبيل خود) متأسف ام!
تلما به سرعت سوار ماشين لوييز مي شود. تلما و لوييز به هم نگاه مي کنند.
لوييز: حاضري؟
تلما: بزن بريم.
لوييز ماشين را به جاده برمي گرداند. هر دو از آنجا دور مي شوند.
174. داخلي -ماشين- روز
لوييز: راست مي گي.
175. خارجي - ماشين - تدوين نماهاي رانندگي - روز
تلما: پاتو بگذار روي گاز.
176. داخلي -آشپزخانه تلما- صبح
فقط هال و مکس داخل آشپزخانه هستند. هال قهوه جوش را روشن مي کند.
مکس: اين طوري کار نمي کنه. ما بايد يه کاري کنيم. حالا اگه اين دخترها مجرم باشن، اون وقت يه چيزي. واي خدايا، هال اين موضوع براي ما هم خيلي بد مي شه. نمي دونم... شايد اصلاً نرفته باشن. ممکنه اون پست فطرت فسقلي دروغ گفته باشه.
هال: آخه از دروغ گفتن چي گيرش مي اومد. هيچي. اون تقريباً تمام پول شون رو برداشته بود. من نمي دونم ما اين جا چي کار داريم. خبر اين موضوع، ديشب از شبکه هاي سراسري پخش شده. به هر حال بيا يه کم ديگه هم منتظر بمونيم. اون گفت که دوباره زنگ مي زنه. بيا فقط سرجامون بشينيم.
مکس: کار ديگه اي نمي تونيم بکنيم، درسته؟ واقعاً نمي دونم اون ها خيلي باهوش ان يا اين که فقط يه کمي زيادي خوش شانس ان؟
هال: چه اهميتي داره، همه کارها با عقل شروع مي شه و با شانس تموم مي شه. پليسي وارد آشپزخانه مي شود و پرونده اي را که اسم لوييز اليزابت ساوير روي آن نوشته شده است، به هال مي دهد. هال پرونده را باز مي کند و به شرح پرونده نگاهي مي اندازد. يکي از کاغذهاي پرونده، گزارشي از يک تجاوز در مکزيک است. در حاشيه اين گزارش، کلمه «مسکوت» ديده مي شود.
177. داخلي -ماشين- روز
لوييز: آره.
تلما وقتي مي بيند که لوييز براي اين کار به دنبال يک دليل موجه است، سکوت مي کند.
تلما: پس فکر نمي کني داريم مسيررو عوضي مي ريم؟
لوييز: خب، به نظر من وقتي يه پليس ايالتي رو مي گيري، به ماشين اش شليک مي کني، اسلحه اش رو مي گيري و خودش رو توي صندوق عقب زندوني مي کني، بهترين کار اينه تا جايي که مي توني از اون ايالت دور بشي.
تلما: همين طوري پرسيدم.
هر دوي آن ها چند لحظه اي ساکت مي شوند. لوييز سرعت ماشين را بيش تر مي کند. تلما در کيف اش به دنبال چيزي مي گردد. او يک تکه گوشت نمک سود شده به لوييز مي دهد.
لوييز: ديگه حال ام از گوشت گاو خشک شده به هم مي خوره. منظورم اينه که اگه يه تيکه ديگه از اين گوشت ها بهم بدي، از پنجره پرت اش مي کنم بيرون. داره ديوونه ام مي کنه. تمام ماشين بوي گوشت گرفته.
تلما: چيز خوبي يه. اولين مهاجرها هم از همين مي خوردن.
لوييز: برام مهم نيست که اون مهاجرهاي لعنتي چي مي خوردن. فقط اين آشغال رو از من دور کن. همين حالا.
تلما کيف اش را زمين مي گذارد.
لوييز: ديگه دل ام نمي خواد از اون وايلد ترکي بخورم. داره معده ام رو سوراخ مي کنه.
تلما: باشه، باشه. من يه کم تکوييلا دارم. از اون مي خواي؟
لوييز: تو واقعاً تکوييلا داري؟
تلما: آره، مي خواي؟
لوييز: آره.
تلما دوباره شروع به گشتن کيف اش مي کند.
تلما: همين جا توي کيفمه.
لوييز دستي به صورت خود مي کشد. حال اش اصلاًخوب نيست و دست هايش مي لرزند.
لوييز: لعنتي. دارم خسته مي شم.
تلما: حالت خوبه؟
حال لوييز چندان خوب به نظر نمي رسد.
لوييز: فکر کنم حسابي گند زدم. من جفت مون رو توي موقعيتي قرار دادم که ممکن بود هر دومون کشته بشيم. چرا يه راست نرفتيم پيش پليس؟
تلما: تو که مي دوني چرا. خودت قبلاً دليل اش رو گفتي.
لوييز: من چي گفتم؟
تلما: هيچ کس حرف مارو باور نمي کنه. ما هنوز توي دردسريم. ما زندگي مون رو خراب کرديم. مي دوني بقيه اش چيه؟
لوييز: چيه؟
تلما: اون يارو داشت منو اذيت مي کرد و اگه تو اون موقع نرسيده بودي، اون حسابي منو آزار داده بود. و احتمالاً هيچ اتفاقي هم براش نمي افتاد. چون همه ديده بودن که ما تمام شب با هم رقصيده بوديم. پس پيش خودشون فکر مي کردن که من از اون خواستم که اين کاررو بکنه. اين طوري زندگي ام از اين که هست خراب تر مي شد. حداقل من الان خوشحال ام. و اصلاً هم متأسف نيستم که يه حروم زاده مرده. فقط از اين متأسف ام که تو اونو کشتي، نه من. اين دفعه مي خوام ازت تشکر کنم، به خاطر اين که منو نجات دادي.
لوييز: همه اين حرف هارو من زدم؟
تلما: نه، لوييز. تو فقط قسمت اول اش رو گفتي. بقيه حرف ها، حرف هاي من بود.
لوييز: (با خستگي) چقدر حرف.
178. خارجي -استراحتگاه کنار جاده- صبح
مکس: الو.
لوييز: (خارج از قاب) مي خوام با... اسلوکامب حرف بزنم.
مکس: (رو به هال) مي خواد با تو حرف بزنه.
هال: الو، لوييز.
179. خارجي -باجه تلفن- صبح
هال: (خارج از قاب) اون جا اوضاع چطوره؟
لوييز: خيلي عجيبه. مثل گلوله هاي برف، اين ور و اون ور مي شيم.
هال: هنوز که با ما همون طوري هستي. بالاخره يه جايي روي زمين هستي يا نه؟
لوييز: خب، ما وسط ناکجاآباد نيستيم، اما از اين جا مي تونيم زمين رو ببينيم.
180. داخلي -خانه تلما (ادامه)
هال: لوييز، قسم مي خورم که هميشه فکر مي کردم تورو مي شناسم.
لوييز: (خارج از قاب) اما نمي شناختي.
هال: از وقتي رفتي، لحظه به لحظه عجيب تر مي شي.
لوييز: (خارج از قاب) اگه بهت بگم همه اين اتفاقات فقط يه تصادف بوده، باور مي کني؟
هال: معلومه که باور مي کنم. اين همون چيزي يه که مي خوام همه هم باور کنن. مشکل اين جاست، اين اتفاق ها شبيه تصادف نبوده، تو هم که اين جا نيستي تا حقيقت رو به من بگي... تو بايد بياي اين جا و کمک ام کني.
181. خارجي -باجه تلفن (ادامه)
لوييز جواب نمي دهد.
هال: (خارج از قاب) آيا هارلن پاکت...
لوييز با نفرت دندان هايش را به هم فشار مي دهد.
لوييز (حرف او را قطع مي کند.) نه!
هال: (خارج از قاب) لوييز يه کم فکر کن.
لوييز: من فکر نمي کنم.
182. داخلي -خانه تلما (ادامه)
فردي که در حال رديابي تلفن است، به هال اشاره مي کند که همين طور به صحبت ادامه دهد. در همين حال داريل وارد اتاق مي شود و به سرعت در مي يابد که هال در حال صحبت با لوييز است. او با کنجکاوي به هال خيره مي شود.
183. خارجي -باجه تلفن (ادامه )
هال: (خارج از قاب) لوييز، من هر کاري بتونم مي کنم. مي دونم تو داري از چي فرار مي کني. من مي دونم توي تگزاس چه اتفاقي برات افتاده. با شنيدن اين حرف، چشم هاي لوييز از تعجب گرد مي شود. انگشتي وارد تصوير مي شود، شاسي را فشار مي دهد و تلفن را قطع مي کند.
دوربين تلما را نشان مي دهد و مي بينيم که انگشت او تلفن را قطع کرده است.
تلما: بيا لوييز. وقت تلف نکن. بيا بريم.
تلما به طرف ماشين مي رود. لوييز هم چنان گوشي به دست ايستاده است.
تلما مي ايستد و به لوييز نگاه مي کند.
تلما: بيا.
لوييز حرکتي نمي کند.
184. داخلي -خانه تلما- روز
هال: ببين مکس، تو بايد من رو به اون جا ببري. من تنها کسي هستم که اون باهاش حرف زده. دل ام نمي خواد کسي صدمه اي ببينه. خودت مي دوني چه اتفاقي مي افته؟
مکس، در حالي که هنوز گوشي را در دست دارد، از اين همه خشم و عصبانيت هال متعجب شده است.
مکس: باشه هال، باشه.
185.خارجي -باجه تلفن- روز
تلما: لوييز؟
لوييز: بله، تلما؟
تلما: تو که نمي خواي منو ترک کني، مي خواي؟
لوييز: منظورت چيه؟
تلما: تو که نمي خواي دوباره به اون پليسه زنگ بزني؟ فقط مي خوام بدونم.
لوييز: نه، تلما. ديگه نمي خوام باهاش تماس بگيرم.
تلما: برام قابل درکه که تو به برگشتن فکر کني. به هر حال تو يه چيزايي داري که بخواي به خاطرشون برگردي، منظورم جيمي و بقيه است. لوييز از شنيدن اين حرف از زبان تلما، کاملاً تعجب مي کند.
لوييز: تلما، ديگه هيچ چيز در اختيار خود ما نيست.
تلما: نمي دونم، توي من يه اتفاقاتي افتاده و من ديگه نمي تونم برگردم. منظورم اينه که تا قبل از اين من اصلاً زندگي نمي کردم...
لوييز: منظورت رو مي فهمم. من هم دل ام نمي خواد که کارم به اون برنامه جرالدوي لعنتي کشيده بشه.
هر دو چند لحظه اي سکوت مي کنند.
لوييز: اون مي گفت که ما متهم به قتل شديم.
تلما: (با صورت اش شکلکي در مي آورد) اوووه...
لوييز: اون مي گفت ما بايد تصميم بگيريم که مي خوايم از اين ماجرا زنده بيرون بيايم يا مرده.
تلما: واي، اون هيچ نکته مثبتي توي حرف هاش نداشت؟
لوييز ماشين را روشن مي کند. به سرعت جهت ماشين را عوض مي کنند و سفيرکشان دل جاده را مي شکافند.
نمايي باز از ماشين
آن ها هم چنان در حال حرکت هستند.
تلما: لوييز فکر نمي کني بهتر باشه ماشين مون رو عوض کنيم؟
لوييز: حتماً... تو مي دوني چه جوري يه ماشين رو بدون سوييچ روشن مي کنن؟
تلما: نه.
لوييز: خب، بذار ببينم رو کي مي توني حساب کنيم.
186. خارجي -باند فرودگاه- روز
187. خارجي -صحرا- روز
188. داخلي -ماشين- روز
لوييز: تو اين طور فرض کن. چشمام بازه.
تلما: من هم همينطور. اصلاً خواب ام نمي آد.
لوييز: خوبه.
تلما: کاملاً هوشيارم. يادم نمي آد هيچ وقت تا اين حد هشيار بوده باشم. همه چيز فرق کرده. مي فهمي که چي مي گم. مي دونم که مي فهمي. انگار همه چيز تازه شده. تو هم همين احساس رو داري؟ انگار يه چيزي هست که ما با اشتياق منتظرش هستيم.
هر دو براي چند لحظه سکوت مي کنند.
لوييز: کنار درياي ماماسيتا که رسيديم، حسابي مارگاريتاس مي خوريم.
تلما: مي تونيم اسم هامون رو هم عوض کنيم.
لوييز: مي تونيم يه ملک بخريم و توش زندگي کنيم.
تلما: من مي خوام يه کار پيدا کنم. دوست دارم توي کلاب مد کار کنم.
لوييز: آره! آره! اون وقت اگه پليسه اومد پيشت و بهت سفارش غذا داد، با اون چه طوري رفتار مي کني؟
تلما: اون موقع بايد دختر خيلي خوبي باشم.
لوييز: بايد خيلي خيلي خوب باشي.
هر دو مي خندند. ماشين هم چنان در حال حرکت در جاده است. حالا خورشيد در آسمان بالا آمده است. در ميانه اين ناکجاآباد، به يک چهار راه مي رسند. لوييز توقف مي کند و نگاهي به نقشه مي اندازد.
لوييز: بايد يه کمي جلوتر بريم. توي اين منطقه جاده هاي زيادي نيست. دارم سعي مي کنم از يه راهي به مکزيک برسم که خيلي به نيومکزيکو نزديک نباشه. احتمالاً اون ها مي خوان مارو به نيومکزيکو بکشن.
تلما: تو راننده اي !
لوييز: به سمت راست مي پيچد و با سرعت در جاده پيش مي رود.
189. خارجي -جاده صحرايي- روز
تلما: (فرياد زنان) خدايا! لوييز، ببين! نگاه کن. ببين خودشه!
لوييز: آره، خودشه. نمره کاليفرنياست. خودِ خودشه.
تلما: ازش سبقت بگير.
190. خارجي -جاده صحرايي- (ادامه)
دوربين تلما و لوييز را نشان مي دهد که به او لبخند مي زنند. او نيز مي خندد و از پنجره ماشين به بيرون خم مي شود.
تلما: سلام
راننده: سلام! حال تون خوبه؟
تلما: ما خوبيم! تو چطوري؟
راننده: عالي ام.
لوييز: دنبال ما بيا.
تلما و لوييز به طرف جاده اي خاکي مي پيچند و کمي بعد مي ايستند.
191. داخلي -اتاق تانکر- روز
192. خارجي -کنار جاده- روز
تلما: تو کجا داري مي ري؟
راننده: فرزنو.
لوييز: تمام طول راه تورو مي ديديم.
راننده: آره، من هم شما رو ديدم.
تلما: ما فکر مي کنيم تو آدم بدي هستي.
لوييز با اشاره سر تأييد مي کند.
لوييز: ما از اين تعجب مي کرديم که تو چرا بايد با زن هايي که حتي اونارو نمي شناسي، اين طوري رفتار کني.
راننده انتظار چنين برخوردي را از آن دو نداشته است.
راننده: چي؟ تو داري از چي حرف مي زني؟
لوييز: خودت خيلي خوب مي دوني که من از چي حرف مي زنم.
تلما: واقعاً مي خوام بدونم منظورت از اون ادايي که با زبون ات در مي آري، چيه؟ اين کار يعني چي؟ واقعاً منزجر کننده اس!
لوييز: واي، خداي من، يه چيز ديگه، منظورت از اين که به خودت اشاره مي کردي چي بود؟ منظورت اين بود که بزنين بغل؟ حالا مي خواي بهت نشون بدم که چه اشغال چاقالويي هستي...
تلما: منظورت از اين کارها اين بود که...؟
راننده: شما زن ها، ديوونه اين!
لوييز: درست فهميدي.
تلما: ما فکر مي کنيم تو بايد معذرت بخواي.
مرد کمي مضطرب و دست پاچه شده است.
راننده: من واسه اين کارها عذرخواهي نمي کنم.
لوييز: بگو که متأسفي.
راننده: گم شو.
لوييز: اسلحه اي را که از پليس گشت دزديده، بيرون مي آورد.
لوييز: بگو متأسفي وگرنه واقعاً متأسف ات مي کنيم.
مرد به اسلحه نگاه مي کند.
راننده: واي، يا حضرت مسيح!
تلما: فکر مي کنم توي راديو سي بي به زن ها مي گفتين سگ آبي، درسته؟
راننده: آره، گفتيم.
تلما: لعنتي. من از اين کلمه متنفرم. حال ام به هم مي خوره که بهم بگن سگ آبي، تو چي؟
لوييز: مي خواي معذرت خواهي کني يا نه؟
راننده: لعنت به شما.
لوييز به تانکر که در فاصله دور متوقف است، نگاهي مي اندازد. اسلحه را به طرف آن نشانه مي رود، چند لحظه اي متمرکز مي شود و بعد دو گلوله به لاستيک هاي تانکر شليک مي کند. با خارج شدن باد لاستيک ها، تانکر به آرامي پايين مي آيد.
راننده: خدا لعنت ات کنه! اي حروم زاده!
لوييز و تلما نگاهي به هم مي اندازند. سپس به طرف تانکر برمي گردند و درست به مخزن اصلي آن شليک مي کنند. با انفجار تانکر، آتش عظيمي ايجاد مي شود. راننده تانکر از ته دل فرياد مي کشد. لوييز ماشين را روشن مي کند و در مسيري دايره وار به دور راننده مي چرخد. تلما و لوييز هر دو از ته دل مي خندند. تلما روي پشتي صندلي جلو نشسته و پاهايش را روي داشبورد گذاشته است.
راننده: آآآ...ه !!! بايد پول شو بدين!!! مجبورتون مي کنم که پول شو بدين !!! مي شنوين؟؟!!
لوييز ماشين را درست کنار مرد متوقف مي کند.
تلما: خفه شو.
لوييز با سرعت حرکت مي کند، تلما تعادل اش را از دست مي دهد و روي صندلي عقب پرت مي شود، پشت سر آن ها، ابر بزرگي از غبار به وجود مي آيد.
193. خارجي -صحرا- روز
194. داخلي -ماشين- روز
لوييز: تگزاس... حدس ات درباره اتفاقاتي که اون جا براي من افتاده، درست بود.
از محل آتش سوزي دور مي شوند.
195. داخلي -ماشين- روز
لوييز (خارج از قاب) حواس ات هست چه اتفاقي داره مي افته، مگه نه؟
تلما: چه اتفاقي؟
لوييز: (لبخند مي زند) ما داريم ديوونه مي شيم.
تلما: آره.
196. خارجي -کنار جاده اي در نيومکزيکو- روز
197. خارجي -جاده صحرايي- روز
اطلاعيه پليس را روي نماهاي زير مي شنويم:
يک هلي کوپتر پليس بر بالاي بقاياي تانکر سوخته در پرواز است. راننده با دست به هلي کوپتر که در حال نشستن است، اشاره مي کند. خاک حاصل از فرود هلي کوپتر سر تا پاي راننده را مي پوشاند.
198. داخلي -خانه تلما- روز
199. داخلي -ماشين- روز
200. داخلي -هواپيماي اف بي آي- روز
در نماي نزديکي از مکس، صداي تلفن را مي شنويم:
صداي خارج از قاب پليس، بخشي از اين نماست.
پليس: (خارج از قاب) دزدي... به ماشين شليک کردن... اسلحه پليس رو دزديدن...تانکر... انفجار... حمله مسلحانه...
صورت مکس بعد از شنيدن اين حرف ها در هم مي رود و چنان حالت جدي اي به خود مي گيرد که تا به حال نديده ايم. با قطع کردن تلفن، به هال نگاه مي کند.
مکس: اين يکي رو ديگه باور نمي کني.
201. خارجي -هواپيماي اف بي آي- روز
خارجي -جاده صحرايي- روز
نمايي دور از ماشين که با سرعت در يک بزرگراه در صحراي غربي به پيش مي رود.
نمايي متحرک: تلما چشمان خود را بسته و صورت خود را به آفتاب صحرا سپرده است. لوييز با حالتي خشم آلود در حال رانندگي است. به سختي مي توان ميان اين دو زن و دو زني که دو روز پيش تصميم گرفتند براي تعطيلات به منطقه اي کوهستاني بروند، شباهتي پيدا کرد. هر چند که صورت هاي برنزه و موهاي رها شده در باد آن ها، احساس آرامشي در بيننده ايجاد مي کند.
202. خارجي -هلي کوپتر- روز
203. داخلي -ماشين- روز
تلما: اوه، لعنتي! لوييز... فکر مي کني مارو ديده باشه؟
لوييز: نمي دونم، بگذار ببينم.
زاويه ديد لوييز از آينه جلو.
ماشين پليس از وسط جاده دور مي زند و آن ها را تعقيب مي کند. چراغ هاي ماشين پليس روشن و خاموش مي شوند.
204. داخلي -ماشين (ادامه)
تلما کمربند ايمني اش را مي بندد. لوييز پدال گاز را فشار مي دهد و بر سرعت ماشين مي افزايد. به اين ترتيب فاصله آن ها با ماشين پليس زياد مي شود. تلما به عقب نگاه مي کند. او ترسيده است.
تلما: بيا فکر کنيم که اگر مارو گرفتن بايد چي کار کنيم؟
لوييز: آره، خوبه. ولي ما دستگير نمي شيم.
205. داخلي -ماشين پليس آريزونا- روز
پليس ايالتي در حال صحبت از طريق راديوي ماشين است.
پليس اول: درخواست کمک مي کنم. در حال تعقيب يک تي – برد سبزرنگ به شماره 1966، هفت يک نه، ويليام، زبرا، آدام...
راديو: (خارج از قاب) راجر، مراقب باش... (صدا قطع مي شود)... اون ها مسلح و کاملاً خطرناک هستن...
206. خارجي -مرکز فرماندهي پليس ايالتي آريزونا- روز
207. داخلي -ماشين- روز
لوييز: حدود دويست و پنجاه مايل.
تلما: به نظرت چقدر طول مي کشه تا برسيم؟
208. خارجي -جاده صحرايي- روز
تلما: ما داريم مي ريم مکزيک!
209. داخلي -ماشين- روز
لوييز و تلما هر دو سر برمي گردانند و به دو ماشين پليسي که در تعقيب آن ها هستند، نگاه مي کنند. وقتي برمي گردند، متوجه سومين ماشين پليس ايالتي آريزونا مي شوند که درست سر يک چهارراه توقف کرده است. اين اولين چهار راهي است که بعد از چندين مايل طي کردن مسير، مي بينند. هر دو فرياد مي زنند. لوييز به موقع ماشين را منحرف مي کند تا با ماشين پليس برخورد نکنند. با اين انحراف، از جاده خارج مي شوند و او براي برگراندن ماشين به داخل جاده، به سختي تلاش مي کند. ابري از غبار پشت سر آن ها به وجود مي آيد.
لوييز: لعنتي!
تلما: اون يارو رو ديدي؟! درست وسط جاده وايستاده بود!
210. خارجي -جاده صحرايي- روز
211. داخلي -ماشين پليس اول- روز
زاويه ديد پليس.
وقتي پليس اول به چهارراه نزديک مي شود، اطراف ماشين را غبار فرا مي گيرد. درست وقتي که او و پليس دوم به چهارراه مي رسند، مي توانند ماشين پليس سوم را ببينند. پليس اول را مي بينيم که فرياد کشان، ماشين خود را به سمت راست منحرف مي کند.
212. داخلي -ماشين سوم- روز
از زاويه ديد ماشين پليس اول
ماشين پليس اول را مي بينيم که به طرف راست منحرف شده است. ماشين پليس دوم به طرف چپ منحرف مي شود. هر دو به سختي پليس سوم را رد مي کنند.
از زاويه ديگري
مي بينيم که دو ماشين پليس اول و دوم، دوباره با هم به جاده برمي گردند.
213. داخلي -ماشين پليس سوم- روز
214. داخلي -ماشين- روز
تلما: چي شده؟!
لوييز: چي شده؟! تو چه فکر مي کني؟!
تلما: اوه!
215. خارجي -شهر متروکه در صحرا- روز
لوييز پدال گاز را فشار مي دهد و ماشين سفيرکشان سرعت مي گيرد.
لوييز: فکر کنم بهتر بود قبل از اين که اون تانکررو منفجر کنيم، ماشين مون رو پر مي کرديم.
تلما: براي چي؟
لوييز: فکر کنم وقتي بنزين تموم کنيم، اون ها به ما مي رسن.
تلما: مي دونم همه اش تقصير منه. خودم مي دونم.
لوييز: از اين به بعد تو فقط بايد يه چيزرو بدوني، اون هم اين که اين ماجرا تقصير تو نيست.
تلما: لوييز... برام مهم نيست چه اتفاقي مي افته. فقط مي دونم از اين که با توام خوشحال ام.
لوييز: تو ديوونه اي.
216. خارجي -جاده صحرايي- روز
217. داخلي -ماشين- روز
لوييز: تو هم همين طور عزيزم، تو بهتريني.
تلما: فکر مي کنم يه خورده خل شدم، آره؟
لوييز: نه... تو هميشه خل بودي. اين اولين باره که لازم شد خودِ واقعي ات رو نشون بدي.
تلما: فکر مي کنم از اين جا به بعد ديگه همه چيز افتضاحه.
لوييز: به نظر من که غيرقابل تحمله.
تلما: انگار همه اون چيزايي که بايد از دست مي داديم، قبلاً از دست داديم.
لوييز: چطور شد که انقدر مثبت به قضيه نگاه مي کني؟
هر دو لبخند مي زنند.
218. خارجي -صحرا- روز
219. داخلي -ماشين- روز
تلما: لوييز!
لوييز: چي شده؟
تلما: اون لعنتي اون جلو، چيه؟
لوييز: کجا؟!
تلما: همون جلو!
لوييز تلاش مي کند تا ببيند که آن جا چيست. هر چه هست، او با سرعت به طرف اش مي راند. سرعت آن ها آن قدر زياد است که ماشين از زمين بلند مي شود.
لوييز: واي خدايا!!
خنده و گريه لوييز در هم مي آميزد.
تلما: اين ديگه چيه؟
لوييز: اين دره گراندکانيونه!
220. خارجي -صحرا- روز
221. داخلي -ماشين- روز
لوييز: فوق العاده است!
اشک روي صورت لوييز را پوشانده، زيرا او مي داند که هيچ راه فراري نيست. لوييز بي آن که از سرعت ماشين کم کند به طرف گراندکانيون، پيش مي رود.
222. خارجي -صحرا- روز
223. داخلي -هلي کوپتر اف بي آي- روز
224. داخلي -ماشين- روز
لوييز: اين همه پليس به خاطر ما؟!
تلما مي خندد. لوييز، فقط نگران از دست رفتن کاکتوس ها و موانع پيش روي شان است.
225.داخلي -هلي کوپتر اف بي آي- روز
از زاويه ديد هال
اوتلما و لوييز را مي بيند که به يکديگر نگاه مي کنند. اين تصوير آن چنان زيباست که هال نمي تواند دست از نگاه کردن بردارد. دوربين را از مکس مي گيرد. او مي تواند تلما و لوييز را در ماشين ببيند. بعضي از تک تيراندازهاي پليس در حال امتحان اسلحه هاي نيمه اتوماتيک خود هستند. هال به مکس نگاهي مي اندازد.
هال: نگذار اون ها بهشون شليک کنن. اين ديگه خيلي زياده! اون ها تفنگ هاشون رو به طرف دخترها نشونه رفتن!
مکس: اما اون دو تا مسلح هستن. در اين جور مواقع بايد اين کاررو بکنيم. حالا آروم بگير و همين جا بمون. اين بچه ها کارشون رو بلدن.
مکس سوار هلي کوپتر مي شود. هال چند لحظه اي مي نشيند، اما بعد به دنبال مکس به راه مي افتد.
پليس: (خارج از قاب، از پشت بلندگو) پليس بزرگراه هاي آريزونا صحبت مي کنه. شما محاصره شدين. مي دونيم که مسلح و خطرناک هستين. اگه از هر دستوري سرپيچي کنين، به معني مقابله با ما محسوب مي شه.
226. داخلي -ماشين- روز
لوييز: تلما، ما تسليم نمي شيم.
تلما: پس دست شون به ما نمي رسه.
لوييز: داري از چي حرف مي زني؟
تلما: (به گراندکانيون اشاره مي کند) برو.
لوييز: برم؟
تلما : به او لبخند مي زند.
تلما: برو.
به هم نگاه مي کنند. برمي گردند، نگاهي به پليس هاي پشت سرشان مي اندازند و بعد نگاهي دوباره به يکديگر. هر دو لبخند مي زنند.
نمايي بسته از فشنگ ها.
پليس ها فشنگ ها را در تفنگ ها قرار مي دهند.
تلما و لوييز را از خلال دوربين يکي از تفنگ ها مي بينيم.
227. خارجي –صحرا- روز
پليس اول: شنيدم که به يه پليس شليک کردن.
پليس دوم: نه بابا.
پليس اول: با اسلحه خود پليسه. بعدش هم انداختن اش توي صندوق عقب و منفجرش کردن..
228. خارجي -صحرا- روز
پليس: (خارج از قاب، از پشت بلندگو) ماشين رو خاموش کنين و دست هاتون رو ببرين بالا!
229. خارجي –صحرا- روز
هال: مکس! بگذار من باهاشون حرف بزنم! باورم نمي شه! تو بايد يه کاري بکني!
مکس از مقابل هال رد مي شود و به راه خود ادامه مي دهد. هال دوباره جلوي او را مي گيرد و راه اش را سد مي کند.
هال: متأسف ام از اين که اذيت ات مي کنم. مي دونم که الان حسابي درگير اين کار هستي. اما چند بار؟ چند بار بايد به حق اون زن ها تجاوز بشه؟ تو مي تونستي با يه اشاره انگشت، اون هارو نجات بدي، پس چرا اين کاررو نمي کني؟
مکس: (يقه هال را مي گيرد) خودت رو کنترل کن! اين جا حوزه انتظامي تو نيست. حالا بيا و آروم باش! کاري نکن که از آوردن ات پشيمون بشم! مکس يقه هال را مرتب مي کند.
هال: (زير لب) لعنتي! نمي تونم باور کنم!
او با چهره اي سرشار از ناباوري به راه مي افتد و سرش را تکان مي دهد. کم کم بر سرعت اش مي افزايد و خود را به جلوي صف پليس ها مي رساند.
مکس: (با فرياد) هي، هي!
هال مي رود و از رديف ماشين هاي پليس عبور مي کند. همهمه اي در ميان پليس ها به وجود مي آيد. برخي فرياد مي زنند و برخي هم اسلحه هاي خود را پايين مي آورند تا شاهد صحنه باشند.
پليس اول: اين جا چه خبره؟!
پليس دوم: (اسلحه اش را پايين مي آورد) اين حروم زاده درست سرراهه!
230. داخلي -ماشين- روز
تلما: تو دوست خيلي خوبي هستي.
لوييز: تو هم همين طور عزيزم. تو بهتريني.
(از اين پس مي توان براي تصاوير، موسيقي زير را در نظر گرفت)
موسيقي: ترانه «بهتر است به پايين نگاه نکني» از بي.بي. کينگ به گوش مي رسد. اين موسيقي ضرب آهنگ تندي دارد.
لوييز: تو مطمئني؟
تلما با اشاره سر پاسخ مثبت مي دهد.
تلما: بزن بريم.
لوييز ماشين را توي دنده مي گذارد و آن را از جا مي کند.
قطع به:
231. خارجي -صحرا- روز
ترانه بي.بي. کينگ را روي تصوير مي شنويم:
همه جا را گشته ام/چيزهاي زيادي ديده ام/ مردماني را ديده ام که سريع تر از صوت و سريع تر از گلوله هاي شتابان حرکت مي کنند/مردماني را ديده ام که شب و روز هم چون انسان برتر مي زيند/ درباره درست يا غلط بودن اين چيزها سخني نمي گويم/من خود بسيار پرشتاب ام/اما براي حرکت کردن، نصيحتي به تو مي کنم/همين جا و در همين ترانه...
232. خارجي -صحرا- روز
غروب تصوير
پايان
منبع: نشريه فيلم نگار، پيش شماره 2
/ن