فيلمنامه کامل «فارست گامپ

پري را مي بينم که در هوا شناور است. در پس زمينه اين تصوير، شهر ساوانا ديده مي شود. پر هم چنان در هوا معلق است و به تدريج به زمين نزديک مي شود. پر مي چرخد و مي چرخد تا به خياباني مي رسد که در آن مردم و اتومبيل ها در حال حرکت اند. پر روي شانه مردي مي نشيند، اما حرکت مرد، باعث مي شود تا پر دوباره در هوا
سه‌شنبه، 30 شهريور 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فيلمنامه کامل «فارست گامپ

 فيلمنامه کامل «فارست گامپ
فيلمنامه کامل «فارست گامپ


 

نويسنده: اريک راث




 
فيلم نامه نويس:
اريک راث
براساس داستاني از وينستون گروم
کارگردان: رابرت زميکيس
مدير فيلم برداري: دان بورگز، تدوين: آرتور اشميت
موسيقي: آلن سيلوستري، طراح صحنه: ريک کارتر
طراح لباس: جوانا جانستون، طراح چهره پردازي: هالي دوآمور
بازيگران
تام هنکس ......................... (فارست گامپ)
رابين رايت پن ....................... (جني)
گري سينيس ............................. (دان تيلور)
سالي فيلد............................... (خانم گامپ)
و...
رنگي، 35 ميلي متري، 142 دقيقه، محصول 1994 امريکا
برنده هفت جايزه اسکار در رشته هاي بهترين فيلم، کارگردان، فيلم نامه اقتباسي، بازيگر مرد نقش اول، فيلم برداري، تدوين و جلوه هاي ويژه بصري و نامزد کسب جايزه در شش رشته بازيگر مرد نقش دوم، موسيقي، طراحي صحنه، صدا برداري، چهره پردازي و تدوين جلوه هاي ويژه صوتي
فارست گامپ

1.خارجي - خياباني در ساوانا - روز - 1981
 

پري را مي بينم که در هوا شناور است. در پس زمينه اين تصوير، شهر ساوانا ديده مي شود. پر هم چنان در هوا معلق است و به تدريج به زمين نزديک مي شود. پر مي چرخد و مي چرخد تا به خياباني مي رسد که در آن مردم و اتومبيل ها در حال حرکت اند. پر روي شانه مردي مي نشيند، اما حرکت مرد، باعث مي شود تا پر دوباره در هوا شناور شود. پر از بالاي اتومبيلي متوقف مي گذرد. با حرکت اتومبيل، پر شتاب مي گيرد. پر از زير اتومبيلي در حال حرکت رد مي شود و در هوا به چرخش در مي آيد. مردي روي نيمکت ايستگاه اتوبوس مي نشيند. پر هنوز در هوا معلق است، اما سرانجام روي يکي از کفش هاي آن مرد مي نشيند. مرد خم مي شود و پر را بر مي دارد. نام اين مرد فارست گامپ است. او به دقت به پر نگاه مي کند. بعد به بغل خود متمايل شده و بسته شکلاتي را از روي يک چمدان کوچک قديمي بر مي دارد. فارست چمدان را باز مي کند. داخل چمدان چند تکه لباس، يک راکت پينگ پنگ، خميردندان و تعدادي وسايل شخصي ديگر قرار دارد. فارست از چمدان کتابي را تحت عنوان «جورج کنجکاو» بيرون آورده و سپس پر را لاي کتاب مي گذارد. او چمدان را مي بندد. صداي وارد شدن اتوبوس به ايستگاه شنيده مي شود. فارست سرش را به طرف اتوبوس تکان مي دهد. اتوبوس توقف مي کند. لحظاتي بعد، اتوبوس ايستگاه را ترک مي کند، اما فارست هم چنان روي نيمکت نشسته است. زني سياه پوست که لباس پرستاران به تن دارد، روي نيمکت و کنار فارست مي نشيند. فارست بر مي گردد و به زن نگاه مي کند و مي بيند که او در حال خواندن يک مجله است.
فارست: سلام. اسم من فارست گامپه.
فارست بسته شکلات را باز مي کند و آن را به طرف زن مي گيرد.
فارست: شکلات مي خواي؟
پرستار سرش را تکان مي دهد و لحظاتي به مرد عجيب و غريبي که کنارش نشسته، نگاه مي کند.
فارست: من مي تونستم يک ميليون و نيم تا شکلات بخورم. مامانم هميشه مي گفت «زندگي مث يه بسته شکلات مي مونه، چون هيچ وقت نمي دوني چي گيرت مي آد.»
فارست در حالي که به کفش هاي پرستار خيره شده، شکلاتي مي خورد.
فارست: حتماً کفش هاي راحتي ان. شرط مي بندم با اون کفش ها مي توني همه روز رو بدويي و اصلاً خسته نشي. کاش منم مث اين کفش ها رو داشتم.
زن سياه پوست: پاهاي من سالم نيستن.
فارست: مامانم هميشه مي گه از روي کفش آدما مي شه کلي راجع بهشون حرف زد. مثلاً کجا دارن مي رن يا کجا بودن.
فارست هم چنان به کفش هاي زن خيره است. حالا زن هم به فارست خيره شده است.
فارست: من تا حالا خيلي کفش پوشيدم. شرط مي بندم اگه خوب فکر کنم، مي تونم بگم اولين کفشي که پوشيدم، چي بوده.
فارست چشم هايش را محکم مي بندد.
فارست: مامانم مي گفت اونا منو به همه جا مي برن.

2. داخلي - مطب دکتر منطقه - گرين بو، آلاباما - روز - 1951
 

پسري نوجوان چشم هايش را محکم بسته. اين پسر همان فارست نوجوان است که اکنون در مطب دکتر نشسته است.
فارست: (صداي خارج از قاب): مامانم هميشه مي گفت اونا کفش هاي جادويي من بودن.
فارست کفش هاي مخصوص افراد فلج را به پا دارد و ميله هايي فلزي تا زانوهايش کشيده شده است.
دکتر: خوبه فارست. ديگه مي توني چشماتو باز کني. يه چند قدمي راه برو. دکتر، فارست را از روي تخت بلند کرده و او را روي پاهايش مي گذارد. فارست شق و رق چند قدم بر مي دارد. مادر فارست، خانم گامپ، راه رفتن او را به دور اتاق نظاره مي کند.
دکتر: چطوره؟ خانم گامپ، پسرتون پاهاي قوي اي داره. اونا قوي ترين پاهاييه که تا حالا ديدم. ولي پشتش بد جوري خم شده! عين يه سياستمدار.
فارست از کنار دکتر و خانم گامپ مي گذرد.
دکتر: ولي ما بايد اونو راست کنيم. مگه نه، فارست؟
فارست به زمين مي خورد و صداي خفه اي از او به گوش مي رسد.
خانم گامپ: فارست!

3. خارجي - گرين بو، آلاباما - روز
 

خانم گامپ و فارست نوجوان در خيابان قدم مي زنند. فارست کنار مادرش، شق و رق حرکت مي کند.
فارست: وقتي من کوچيک بودم، مامانم منو ژنرال ناتان بدفورد فارست صدا مي کرد؛ يعني همون قهرمان جنگ هاي انفصال.

4. خارجي - آلاباماي روستايي - روز
 

تصويري سياه و سفيد از ژنرال ناتان بدفورد فارست. تصوير به تدريج جان مي گيرد. ژنرال کلاهي بر سر خود مي گذارد. حالا او شمايل کاملي از يک کوکلوس کلان را به خود مي گيرد. ژنرال سوار بر اسب است و جماعتي با لباس هاي متحدالشکل او را دنبال مي کنند.
فارست: (صداي خارج از قاب): مامانم مي گفت ما يه جورايي قوم و خويش ژنرال مي شيم. مي دوني ژنرال چي کار کرد؟ اون يه گروه راه انداخت و اسمشو گذاشت کوکلوس کلان. اونا با طناب و ملافه براي خودشون لباس درست مي کردن. وقتي اونا لباساشونو مي پوشيدن انگار که يه دسته روح دارن راه مي رن. اونا حتي ملافه هاشونو روي اسباشون هم مي انداختن. خلاصه اين جوري شد که اسم منو فارست گامپ گذاشتن.

5. خارجي - گرين بو - روز
 

خانم گامپ و فارست نوجوان در خيابان راه مي روند.
فارست: (صداي خارج از قاب): مامانم مي گفت قسمت فارست اسم و فاميل من، به ما يادآوري مي کنه که بعضي وقتا، ما کاراي بي معنايي مي کنيم.
فارست ناگهان مي ايستد؛ گويا کفش هاي آهني او گير کرده اند. حالا مي بينيم که کفش هاي او به ميله هاي فلزي دريچه فاضلاب گير کرده اند. خانم گامپ خم مي شود و سعي مي کند فارست را از شر ميله ها خلاص کند. دو پيرمرد که جلوي يک سلماني نشسته اند، به آن دو نگاه مي کنند.
خانم گامپ: يه دقيقه صبر کن. الان درش مي آرم.
خانم گامپ تقلا مي کند تا پاي فارست را از لابلاي ميله ها بيرون بکشد.
خانم گامپ: الان درش مي آرم. صبر کن. از اون ور. نگهش دار.
فارست پاي خود را از لابلاي ميله ها بيرون مي کشد.
خانم گامپ: آفرين.
خانم گامپ، به فارست کمک مي کند تا وارد پياده رو شود. سپس سرش را بالا مي گيرد و به آن دو پيرمرد نگاه مي کند.
خانم گامپ: چيه؟ به چي زل زدين؟ تا حالا يه پسر کوچولو رو با کفش طبي نديدين؟
خانم گامپ و فارست از کنار آن دو مي گذرند. خانم گامپ، محکم دست فارست را گرفته است.
خانم گامپ: فارست هيچ وقت به هيشکي اجازه نده که بهت بگن اونا از تو بهترن! خدا هرکس رو يه جوري آفريده. اون به همه ما يه کفش طبي داده. مال هرکس يه جوره.
فارست (صداي خارج از قاب): مامانم هميشه مسايل رو يه جوري توضيح مي داد که من خوب مي فهميدم.

6. خارجي - اوک الي / جاده منتهي به خانه خانم گامپ - روز
 

خانم گامپ و فارست در جاده اي خاکي به سوي خانه مي روند. رديفي از صندوق هاي نامه در کنار جاده ديده مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): ما يه جايي زندگي مي کرديم که از روت 17، نيم کيلومتر فاصله داشت؛ يه جايي که براي رسيدن به شهر گرين بو آلاباما بايد يه کيلومتر راه مي رفتي. خونه ما از خانواده مامانم به ارث رسيده بود. اون خونه مال پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ مامانم بود که حدود هزار سال پيش از اون ور اقيانوس به اين جا مهاجرت کرده بود.
خانم گامپ و فارست هم چنان در جاده راه مي روند.
فارست (صداي خارج از قاب): از وقتي که من يادم مي آد، من و مامانم تنها توي اون خونه زندگي مي کرديم. به خاطر همين، اون خونه يه عالمه اتاق خالي داشت. مامانم تصميم گرفت اون اتاق هارو اجاره بده. هرکسي از اون جا رد مي شد، ما بهش اتاق مي داديم. اين جوري من و مامانم پول در مي آورديم. مامانم زن خيلي زرنگي بود.
خانم گامپ: فارست، يادت باشه که چي بهت گفتم. تو با بقيه هيچ فرقي نداري.
خانم گامپ کنار فارست مي نشيند و سر او را در دستان خود مي گيرد. سپس به چشمان فارست خيره مي شود.
خانم گامپ: شنيدي چي گفتم؟ تو مثل بقيه اي. تو هيچ فرقي با بقيه نداري.

7. داخلي - مدرسه ابتدايي / دفتر مدير - روز
 

مدير: پسر شما واقعاً با بقيه فرق داره، خانم گامپ. ضريب هوشي اون هفتاد و پنجه.
خانم گامپ: خب، آقاي هنکوک هرکس يه جوره.
مدير آهي مي کشد و بعد از جايش بلند مي شود.

8. داخلي - راهروي مدرسه - روز
 

فارست داخل راهرو و در کنار دفتر مدرسه نشسته و انتظار مي کشد.
فارست (صداي خارج از قاب): مامانم مي خواست من به بهترين شکل درس بخونم. به خاطر همين، منو برد مدرسه مرکزي گرين بو کانتي. اون جا من با مدير مدرسه آشنا شدم.
از راهروي مدرسه، داخل اتاق را نظاره مي کنيم. مدير مدرسه، رو به روي خانم گامپ مي ايستد. فارست در طرف چپ نيمکت داخل راهرو نشسته است.
مدير: حالا مي خوام بهتون يه چيزي نشون بدم، خانم گامپ. ببينين اينجا، نرماله.
مدير مدرسه، جدولي را به خانه گامپ نشان مي دهد. جدول، نموداري از وضعيت «ضريب هوشي» انسان است. او جايي را نشان مي دهد که با کلمه «نرمال» علامت گذاري شده است. خطي قرمز زير منطقه نرمال کشيده شده و با ترکيب «وضعيت پذيرش» مشخص شده است. مدير به جايي زير اين منطقه اشاره مي کند.
مدير: فارست درست اين جاست. خانم گامپ، حداقل ضريب هوشي که توي يه مدرسه عادي پذيرفته مي شه، هشتاده. فارست بايد به يه مدرسه استثنايي بره. فقط اون جا به درد فارست مي خوره.
خانم فارست: به هر حال، من مي فهمم نرمال يعني چي. شايد حرکات اون يه کم کند باشه، ولي بايد به اون هم مث بقيه امکانات و فرصت داد. من دلم نمي خواد پسرمو بذارم تو مدرسه استثنايي ها تا اون جا بهش ياد بدن چه جوري پنچري دوچرخه شو بگيره. اختلاف ما فقط سر پنج نمره س. خب شما بايد يه جوري باهاش کنار بياين.

9. داخلي - راهروي مدرسه - روز
 

فارست هم چنان کنار اتاق مدير مدرسه نشسته است.
مدير: ما يه مدرسه نمونه ايم. دوس نداريم تو اين مدرسه ردي داشته باشيم.

10. داخلي - اتاق مدير مدرسه - روز
 

مدير: خانم گامپ، پدرش کجاست؟
خانم گامپ: اون رفته مأموريت.

11. خارجي - خانه خانم گامپ - شب
 

بيرون از خانه، فارست روي تابي نشسته است. از داخل خانه صداي خنده هاي زنانه و مردانه به گوش مي رسد. فارست روي تاب نشسته و به نقطه اي خيره شده است. لحظاتي بعد، مدير مدرسه از خانه بيرون مي آيد.
مدير مدرسه: پسرجون، مامانت به وضعيت تحصيلي تو خيلي اهميت مي ده.
مدير، با دستمالي عرق هاي روي گردنش را پاک مي کند و به فارست نگاه مي کند.
مدير مدرسه: تو هميشه کم حرفي؟
فارست چيزي نمي گويد. مدير مدرسه سرش را به زير مي اندازد و مي رود.

12. داخلي - اتاق خواب فارست - شب
 

فارست و خانم گامپ روي تخت نشسته اند. خانم گامپ از روي کتاب جورج کنجکاو مي خواند و فارست به او گوش مي دهد.
خانم گامپ: «بالاخره اون مجبور شد يه بار ديگه اون کارو امتحان کنه، ولي ...»
فارست: مامان، مأموريت يعني چي؟
خانم گامپ: مأموريت؟
فارست: بابا کجا رفته؟
خانم گامپ: مأموريت يه جاييه که وقتي آدما به اون جا مي رن، ديگه برنمي گردن.
فارست روي تخت دراز مي کشد و به سقف نگاه مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): حتماً فکر مي کني ما آدم هاي تنهايي بوديم.

13. خارجي - خانه خانم گامپ - روز
 

در حالي که دو زن به طرف خانه خانم گامپ حرکت مي کنند، يک راننده تاکسي در صندوق عقب ماشين خود را مي بندد. شيرفروشي از گاري خود پايين مي آيد.
فارست (صداي خارج از قاب): آره، ولي ما ناراحت نبوديم. چون خونه ما هيچ وقت خالي نبود. خونه ما پر از آدمايي بود که مي اومدن و مي رفتن.
خانم گامپ، وارد اتاق نشيمن مي شود و مسافران را از آماده بودن ناهار مطلع مي کند.
خانم گامپ: آقايون، براي صرف ناهار تشريف مي آرين؟ لطفاً عجله کنين. شايد بهتر باشه شما نزديک وقت ناهار، سيگار نکشين.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي وقتا اون قدر خونه مون شلوغ مي شد که همه اتاق هاش پر از آدم بود.
خانم گامپ: خب ديگه بهتره تشريف ببرين و ناهار ميل کنين. شما فارست رو نديدين؟
خانم گامپ به طرف پله ها مي رود.
خانم گامپ: فارست... فارست...
فارست (صداي خارج از قاب): يه روز، يه آقاي جوون اومد توي خونه ما و چند روز اون جا موند. اون يه گيتار داشت.
خانم گامپ به داخل اتاق فارست نگاه مي کند. او از داخل اتاقي ديگر صداي موسيقي را مي شنود و به طرف آن مي رود. خانم گامپ در را باز مي کند. داخل اتاق مردي جوان، در حال خواندن و نواختن گيتار است. فارست با يک جارو، به شکلي عجيب و غريب مي رقصد. مرد جوان داخل اتاق، الويس پريسلي است.
الويس پريسلي (در حال آواز): «تو هيچ وقت دوست من نبودي...»
فارست با آواز پريسلي همراهي مي کند و به سبک راک، پاهاي خود را کج و راست مي کند.
خانم گامپ: فارست، به تو گفتم که نبايد مزاحم آقا بشي.
الويس: نه، اين چه حرفيه خانم! داشتيم با هم آواز مي خونديم.
خانم گامپ: خوبه، ولي آخه ناهارتون حاضره.
الويس: ممنون. (به فارست) آفرين، خيلي خوبه.
خانم گامپ از اتاق بيرون مي رود و در را مي بندد. فارست جلوي آينه مي ايستد و خود را در آن نگاه مي کند.
الويس: حالا يه کم آهسته تر.
فارست همراه با آواز پريسلي مي رقصد و در آينه به خود نگاه مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): من گيتارو خيلي دوس داشتم...
فارست زانوهاي خود را خم و راست مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): من با موسيقي کم کم خودمو تکون دادم. مي تونستم پاهامو حرکت بدم. اون اولين شبي بود که من و مامان...

14. خارجي - گرين بو - شب
 

خانم گامپ و فارست در پياده رو راه مي روند. پشت ويترين يک فروشگاه، تلويزيون روشن است. داخل تلويزيون الويس پريسلي را مي بينيم که روي صحنه مي رقصد.
فارست (صداي خارج از قاب): ... رفتيم بيرون، خريد کنيم. ما تا فروشگاه لوازم خانگي بنسون پياده راه رفتيم. حدس مي زني چي شد.
الويس را مي بينيم که آواز مي خواند و پاهايش را به سبک راک تکان مي دهد. خانم گامپ و فارست به تلويزيون خيره مي شوند. الويس به همان شکلي مي رقصد که پيشتر فارست، پاهايش را تکان مي داد. زني در ميان جمعيت براي الويس جيغ مي کشد.
خانم گامپ: اين براي بچه ها خوب نيس.
خانم گامپ حرکت مي کند و فارست را با خود مي کشد. فارست مي ايستد و براي آخرين بار به الويس نگاه مي کند. الويس به حرکات خود ادامه مي دهد.
فارست (صداي خارج از قاب): چند سال بعد، به اون جوون خوش تيپ، مي گفتن سلطان. اون خيلي ترانه خوند و بعدش سکته قلبي کرد.

15. خارجي - ساوانا / نيمکت ايستگاه اتوبوس - روز
 

فارست هنوز روي نيمکت نشسته است. زن سياه پوست به او نگاه مي کند.
فارست: سلطان بودن خيلي سخته. وقتي آدم سلطان مي شه، يه چيزايي يادش مي ره.

16. خارجي - جاده آلاباما - صبح - 1954
 

خانم گامپ و فارست در ايستگاه اتوبوس منتظرند تا ماشين برسد. خانم گامپ، فارست را براي اولين روز مدرسه آماده مي کند. اتوبوس مي رسد.
خانم گامپ: تو بايد بهترين شاگرد مدرسه بشي.
فارست: بله مامان.
فارست (صداي خارج از قاب): اولين روزي رو که سوار ماشين مدرسه شدم، خيلي خوب يادمه.
راننده اتوبوس در ماشين را باز مي کند و به پايين نگاه مي کند. فارست به طرف اتوبوس مي رود و به راننده نگاه مي کند. راننده، زني است که سيگار مي کشد.
راننده: مي خواي بياي بالا؟
فارست: مامانم گفته نبايد سوار ماشين غريبه ها بشم.
راننده: اين اتوبوس مدرسه س.
فارست: اسم من فارست گامپه.
راننده: منم دوروتي هريسم.
فارست: حالا ديگه با هم غريبه نيستيم.
فارست وارد اتوبوس مي شود. راننده به او لبخند مي زند.

17. داخلي - اتوبوس - روز
 

فارست داخل راهروي اتوبوس مي ايستد. خانم گامپ براي او دست تکان مي دهد. اتوبوس به راه مي افتد. فارست به سمت عقب اتوبوس مي رود. دو پسر نوجوان به او خيره مي شوند.
پسر 1: اين صندلي مال يه نفر ديگه س.
پسر 2: جاي يه نفر ديگه س.
فارست به اطراف خود نگاه مي کند. دختري که صندلي کناريش خالي است، با تکان دادن سر به او مي فهماند که کنار او نمي تواند بنشيند. فارست به طرفي ديگر نگاه مي کند. پسري را مي بيند که صندلي کناريش خالي است. پسر به او خيره مي شود.
پسر 3: اين جا نمي توني بشيني.
فارست (صداي خارج از قاب): مسخره س که من چه چيزايي رو دارم به ياد مي آرم؛ مني که حتي لحظه تولدم رو يادم نمي آد.

18. خارجي - ساوانا / ايستگاه اتوبوس - روز
 

فارست روي نيمکت نشسته و به حرف هايش ادامه مي دهد.
فارست (صداي خارج از قاب): من... من يادم نمي آد که براي اولين بار چه هديه اي توي کريسمس گرفتم... اصلاً يادم نمي آد کي براي اولين بار رفتم پيک نيک... ولي خيلي خوب يادمه که براي اولين بار، کي زيباترين صداي ...

19. داخلي - اتوبوس - روز - 1954
 

فارست هنوز داخل راهروي اتوبوس ايستاده است.
فارست (صداي خارج از قاب): ... توي دنيارو شنيدم.
دختر: اگه دوس داشته باشي، مي توني کنار من بشيني.
فارست بر مي گردد و به جني کوران نگاه مي کند. او دختري هم سن فارست است.
فارست (صداي خارج از قاب): تا اون موقع، دختر به اون قشنگي نديده بودم. اون مث يه فرشته بود.
جني: نمي خواي بشيني؟
فارست کنار جني مي نشيند.
جني: پاهات چي شده؟
فارست: هيچي. اونا خيلي خوب و قشنگن.
فارست (صداي خارج از قاب): من کنار او نشستم و تمام راه رو با جني حرف زدم.
جني: پس چرا از اون کفش ها پوشيدي؟
فارست: مامانم مي گه پشت من مث يه علامت سؤال خم شده.
اين کفش ها مي تونن پشت منو راست کنن. اينا کفش هاي جادويي منه.
فارست (صداي خارج از قاب): تا اون موقع، به جز مامانم، هيچ کس با من حرف نزده بود يا سؤالي ازم نپرسيده بود.
جني: تو عقب مونده هستي؟
فارست: مامانم مي گه آدم عقب مونده، رفتارش هم عقب مونده س.
جني دستش را به طرف فارست دراز مي کند. فارست با او دست مي دهد.
جني: من جني ام.
فارست: اسم من فارسته. فارست گامپ.
فارست (صداي خارج از قاب): از اون به بعد، ما ديگه هميشه با هم بوديم.

20. خارجي - درخت بلوط - روز
 

جني و فارست نوجوان به طرف يک درخت بلوط بزرگ قدم مي زنند.
فارست (صداي خارج از قاب): اون به من ياد داد که چطوري از درخت بالا برم.
جني روي شاخه اي بزرگ از درخت بلوط نشسته و با فارست حرف مي زند.
جني: آفرين فارست. تو مي توني اين کارو بکني.
فارست از شاخه درخت آويزان شده است.
فارست (صداي خارج از قاب): من به اون نشون دادم که مي تونم از شاخه درخت آويزون بشم.
جني و فارست روي شاخه اي از درخت، نشسته اند و کتاب مي خوانند.
فارست: «يه ميمون کوچولوي قشنگ...»
فارست (صداي خارج از قاب): اون به من کمک کرد تا خوندن رو ياد بگيرم.
فارست، پاهاي خود را به شاخه اي گير داده و به اين طريق به شاخه آويزان شده است و خود را تاب مي دهد.
فارست (صداي خارج از قاب): من به اون نشون دادم که مي تونم از يه شاخه تاب بخورم.

21. خارجي - درخت بلوط - شب
 

تصوير ضد نور درخت بلوط. جني و فارست هم چنان روي شاخه نشسته اند.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي وقتا ما اون قدر روي درخت مي نشستيم تا ستاره ها در بيان.
فارست: شايد مامانم نگران بشه.
جني دست هاي فارست را مي گيرد.
جني: يه کم ديگه بمون.
فارست (صداي خارج از قاب): جني خيلي دوس نداشت بره خونه.
فارست: باشه، جني. مي مونم.
فارست (صداي خارج از قاب): من و اون خيلي با هم صميمي بوديم.

22. داخلي - ساوانا / ايستگاه اتوبوس - روز
 

فارست همان طور که به ياد مي آورد، سرش را تکان مي دهد.
فارست: اون تنها رفيق من بود.
فارست هم چنان با زن سياه پوست حرف مي زند، اما به نظر مي رسد که زن به حرف هاي او گوش نمي دهد. او در حال خواندن مجله است. زن براي لحظاتي کوتاه به فارست نگاه مي کند.
فارست: مامانم به من مي گفت که هر روز معجزه هاي زيادي اتفاق مي افته. شايد بعضي از مردم به معجزه اعتقاد نداشته باشن، ولي معجزه اتفاق مي افته.

23. خارجي - مزارع - روزي ديگر - 1954
 

جني و فارست در کنار هم راه مي روند. يک تکه کلوخ به سر فارست مي خورد. جني به سر فارست نگاه مي کند. سه پسر نوجوان، از دوچرخه هاي خود پياده شده اند و چند تکه کلوخ در دست دارند.
پسر 1: هي... گم شو.
تکه کلوخي ديگر به چشم فارست مي خورد. فارست سر خود را خم مي کند.
پسر 2: تو عقب مونده اي يا فقط خنگي؟
پسر 3 (اداي فارست را در مي آورد): من فارست گامپم.
جني به فارست کمک مي کند تا خودش را کنار بکشد. پسر 1 و پسر 2 هم چنان به طرف فارست، کلوخ پرتاب مي کنند.
جني: فارست از اين جا برو.
کلوخي ديگر به بازوي فارست مي خورد.
جني: فارست بدو برو.
فارست سعي مي کند در جاده بدود. اما کفش هاي آهني او، مايه عذاب شده است. جني بر سر او داد مي زند و فارست لنگان لنگان راه مي رود.
جني: بدو! عجله کن!
پسر 1 و پسر 2 به طرف دوچرخه هايشان مي روند.
پسر 2: سوار شين.
پسر 1:عجله کنين!
آنها پس از رفتن فارست، سوار دوچرخه هايشان مي شوند.
پسر 3: بايد بگيريمش.
پسر 2: هي عوضي، ما داريم مي آيم.
پسرها با دوچرخه هايشان به طرف فارست مي روند. جني هم چنان ايستاده و آن ها را نگاه مي کند.
پسر 2: مي گيريمت!
جني: فارست بدو!
فارست لنگان لنگان در جاده مي دود.
جني: فارست بدو!
فارست به عقب نگاه مي کند و مي بيند که سه دوچرخه سوار او را دنبال مي کنند.
پسر 1: هي ، برگرد!
فارست با همان کفش هاي آهني، به سرعت خود مي افزايد. سه پسر هم چنان او را تعقيب مي کنند. آن ها به او نزديک تر مي شوند. سرعت دويدن فارست افزايش مي يابد.
جني: فارست بدو!
از اين پس، تصاوير را به صورت آهسته مي بينيم. فارست با ترس بر مي گردد و به پشت سرش نگاه مي کند. پسرها هم با سرعت بيشتري رکاب مي زنند تا به او برسند. فارست براي فرار از دست آن ها سرعتش را بيشتر مي کند. ناگهان کفش هاي آهني او در هم مي شکنند و قطعات آهن و تسمه به اطراف پرتاب مي شوند. فارست متعجب و حيرت زده و بدون اين که از دويدن دست بکشد، به پاهاي خود نگاه مي کند. سرعتش را بيشتر مي کند و به تدريج کفش هاي آهني، قطعه قطعه شده و از پاي او جدا مي شوند. فارست حالا فارغ از کفش هاي سنگيني که آزارش مي دادند، به سرعت از پسرهاي دوچرخه سوار دور مي شود. پسرها با دوچرخه از روي قطعات خرد شده کفش هاي فارست رد مي شوند.
فارست (صداي خارج از قاب): حالا ديدي، مي دونم که اگه اينارو برات تعريف نمي کردم، حرفمو باور نمي کردي.

24. خارجي - ساوانا / ايستگاه اتوبوس - روز
 

فارست: اما من مي تونم درست مث باد بدوم.
زن سياه پوست هم چنان مشغول خواندن مجله است. فارست با ياد آوري گذشته لبخند مي زند.
فارست: از اون روز به بعد، هر جا مي خواستم برم مي دوييدم و مي رفتم.

25. خارجي - مزارع - روز - 1954
 

فارست با حداکثر سرعت از پسرها دور مي شود. پسرها دست از رکاب زدن مي کشند و ناباورانه به اين صحنه خيره مي شوند. فارست تقريباً به آخر جاده رسيده است و ديگر کسي او را تعقيب نمي کند.
پسر 2: اون در رفت! بگيريدش!
پسر اول با عصبانيت دوچرخه اش را روي زمين رها مي کند. فارست در همان حال دويدن وارد يک مزرعه مي شود.

26. خارجي - جاده اي در خارج از شهر - روز
 

فارست از کنار عده اي زنداني که لباس زندان به تن دارند و پاهايشان با زنجير به هم بسته شده، مي گذرد. زنداني ها مشغول کندن علف هاي هرز کنار جاده هستند.

27. خارجي - گرين بو - روز
 

فارست عرض خيابان را در حال دويدن طي مي کند. دو پيرمرد در مغازه سلماني نشسته اند و اين صحنه را مي بينند.
يکي از پيرمردها: اين پسره حتماً يه دونده س!

28. خارجي - خانه جني - روز
 

فارست دوان دوان از يک راه باريک ماشين رو به طرف خانه جني مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): حتماً يادت مي آد که بهت گفتم انگار جني دوس نداشت برگرده خونه شون؟ خب، خونه جني خيلي کهنه بود، درست به سن و سال آلاباما. وقتي جني پنج سالش بود، مادرش رفته بود بهشت و پدرش هم يه کشاورز بود.
فارست در خانه جني را مي زند.
فارست: جني؟ جني؟
فارست اطراف خانه را مي گردد. او متوجه جني مي شود و به طرفش مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): پدر جني مرد خيلي خوبي بود. هميشه بچه هاشو مي بوسيد و اونارو بغل مي کرد. اون روز جني سوار اتوبوس مدرسه نشده بود، مدرسه هم نيومد.
فارست به طرف جني مي دود.
فارست: جني، چرا امروز نيومدي مدرسه؟
جني: هيس! پدرم خوابه!
جني دست فارست را مي گيرد و با هم به داخل مزرعه مي دوند. پدر جني مست و لا يعقل روي بالکن جلويي خانه ظاهر مي شود و فرياد مي زند.
پدر جني: جني؟
جني: بدو!
پدر جني: جني، کجا فرار مي کني؟ بهتره برگردي خونه!
پدر جني به طرف مزرعه مي رود. جني فارست را به طرف بوته هاي انبوه تنباکو مي کشد. پدر جني که شيشه نوشيدني نيم خورده اي را در دست گرفته، در مزرعه به دنبال جني مي گردد.
پدر جني: کدوم گوري هستي؟
جني و فارست از مزرعه تنباکو خارج شده و وارد مزرعه ذرت مي شوند.
پدر هم چنان به دنبال جني مي گردد.
پدر جني: جني! جني! کجايي؟ جني!
جني زانو مي زند و فارست را هم وادار به زانو زدن مي کند.
جني: فارست بيا با هم دعا کنيم!
پدر جني: جني!
جني: خداي مهربون! منو تبديل به يه پرنده کن تا بتونم از اين مزرعه دور دور دور بشم. خداي مهربون، منو تبديل به يه پرنده کن تا بتونم از اين جا دور دور دور بشم.
فارست (صداي خارج از قاب): مامان هميشه مي گفت از کارهاي خدا نمي شه سر در آورد.
پدر جني: جني! برگرد اين جا!
فارست (صداي خارج از قاب): خدا جني رو تبديل به يه پرنده نکرد، ولي در عوض...

29. خارجي - آلاباما - روز (1955)
 

يک افسر پليس، جني را تا کاروان (اتومبيل اتاقک دار) مادر بزرگش همراهي مي کند. مادربزرگ جني، او را بيرون از کاروان مي بيند و جني را به طرف کاروان مي برد.
فارست (صداي خارج از قاب): ... به پليس ها سپرد يه کاري کنن تا جني ديگه توي خونه باباش نمونه. جني رفت پيش مادربزرگش که توي خيابون کريکمور زندگي مي کرد. من خيلي خوشحال شدم چون اونا به ما خيلي نزديک بودن.

30. خارجي - خانه خانم گامپ - شب (1955)
 

جني از چند پله بالا مي رود و وارد اتاق مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي شب ها، جني يواشکي مي اومد خونه ما. بهانه ش هم اين بود که مي ترسه. ديگه از چي مي ترسيد، خدا عالمه...

31. داخلي - خانه خانم گامپ / اتاق خواب فارست - شب
 

جني کنار فارست خوابيده است.
فارست (صداي خارج از قاب): ولي من فکر مي کنم اون از سگ مادربزرگش مي ترسيد. سگ خيلي ترسناکي داشتن. ولي خب، من و جني دوستاي خيلي خوبي براي هم بوديم...

32. خارجي - گرين بو - روز (1961)
 

اکنون فارست و جني شاگردان دبيرستاني هستند. آن ها در جاده قدم مي زنند.
فارست (صداي خارج از قاب): دوستي ما تا دبيرستان هم طول کشيد.
ناگهان کلوخي به سر فارست مي خورد. فارست و جني بر مي گردند.
پسر 1: هي، عقب مونده!
جني: بسه ديگه.
کاميوني کوچک پشت آن ها توقف کرده و پسري پشت آن ايستاده است.
پسر کلوخي ديگر به طرف فارست پرتاب مي کند. جني برمي گردد و به فارست نگاه مي کند.
جني: بدو فارست، بدو!
پسر 1: هي، فهميدي چي گفتم عقب مونده؟!
جني: فارست بدو!
فارست کتاب هايي را که در دست دارد، به روي زمين مي اندازد و در طول جاده شروع به دويدن مي کند. کاميون هم به راه مي افتد.
پسر 1 (به راننده): زود باش، بگيرش!
جني: فارست بدو! بدو!
پسر 1: آفرين، احمق. بدو!
فارست مي دود و کاميون بر سرعت خود مي افزايد.
پسر 2: بدو عوضي!
پسر 1: احمق، به خودت تکون بده!
پسر 1 از پشت کاميون به فارست، کلوخ پرتاب مي کند.
پسر 1: يالا ديگه، بدو!
کاميون به پشت فارست مي رسد. پسر 1 و 2 از پشت کاميون به طرف فارست، کلوخ پرتاب مي کنند.
پسر 1: بدو جک ربيت!
کاميون هم چنان فارست را تعقيب مي کند. فارست بر سرعت دويدن خود مي افزايد. فارست از حصار مزرعه اي رد شده و وارد آن مي شود. کاميون هم او را تعقيب مي کند.
پسر 1: بدو! بدو احمق جون! سريع تر!
جني: بدو فارست!

33. خارجي - ساوانا / نيمکت ايستگاه اتوبوس - روز (1981)
 

فارست در حال تعريف داستان زندگي اش، به سمت چپ خود نگاه مي کند.
فارست: اون روز، من تا اون جا که مي تونستم دوييدم. اصلاً هم فکر نکردم کجا مي خوام برم.

34. خارجي - جاده منتهي به دبيرستان - روز (1961)
 

فارست در جاده مي دود و کاميون او را تعقيب مي کند.
پسر 1: بدو!
کاميون سرعت خود را زياد مي کند، اما به فارست نمي رسد. فارست در حال دويدن، وارد زمين فوتبال دبيرستان مي شود. فارست در حالي که دو تيم فوتبال با هم بازي مي کنند، از وسط زمين رد مي شود. در ميان تماشاگراني که به بازي چشم دوخته اند، مربي فوتبال دانشگاه آلاباما با هم حضور دارد. او کلاهي با يک علامت تبليغاتي بر سر دارد. گروهي از دستياران مربي، دور او نشسته اند. مربي فوتبال دبيرستان هم کنار اوست. بازيکن خط حمله، توپ را به هوا پرتاب مي کند. فارست از کنار آن بازيکن مي گذرد. بازيکني توپ را مي گيرد. فارست از کنار آن بازيکن هم مي گذرد. مربي فوتبال دانشگاه، از جاي خود بر مي خيزد. دستياران مربي هم به تبعيت از او مي ايستند.
مربي فوتبال دانشگاه: اون ديگه کيه؟
مربي فوتبال دبيرستان: اون فارست گامپه. يه کم خل وضعه. فارست از زير دروازه مي گذرد و از زمين خارج مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): هيچ کس نمي تونست باور کنه. من وارد زمين کالج هم شدم.

35. خارجي - زمين بازي دانشگاه آلاباما - روز (1962)
 

توپ فوتبال به هوا پرتاب مي شود. تماشاگران در اوج هيجان، بازيکنان را تشويق مي کنند. بازيکنان در داخل زمين مي دوند. تماشاگران کارت هايي را کنار هم رديف مي کنند و به اين ترتيب تابلويي مي سازند که روي آن «بدو» نوشته شده. فارست لباس ورزشي دانشگاه آلاباما را به تن دارد و داخل زمين ايستاده است. فارست محو حرکات تشويق کننده هاي تيمش است. يکي از افراد تيم او، توپ را به فارست مي رساند. فارست توپ را مي گيرد.
مربي: يالا بدو!
مربي، دستياران او و تمام بازيکنان تيم دانشگاه، فارست را تشويق مي کنند.
مربي: بدو، احمق حرومزاده! بدو!
فارست طول زمين را مي دود. او از برابر مدافعان تيم حريف مي گذرد. تماشاگران دوباره کارت هاي خود را بالا مي گيرند. آن ها با هيجان زياد، فارست را تشويق مي کنند. تماشاگران تابلوي «بدو» را مي سازند. لحظاتي بعد، آن ها کارت هاي خود را برمي گردانند. اين بار آن ها تابلويي مي سازند که روي آن نوشته شده: «آلاباما». مربي فوتبال دانشگاه، فريادزنان به کنار زمين مي آيد.
مربي: بدو! بازم بدو!
فارست در کناره زمين مي دود. دو نفر از بازيکنان حريف، به طرف او حمله ور مي شوند. مربي فوتبال، دستياران و بازيکنان تيم، همگي فارست را به انتهاي زمين هدايت مي کنند.
مربي: بدو! بدو!
فارست از کناره زمين به طرف انتهاي زمين مي دود. برخي از بازيکنان تيم حريف به روي زمين مي افتند. فارست هم چنان مي دود و بازيکنان سعي مي کنند او را نگه دارند. فارست به انتهاي زمين مي رسد. يکي از بازيکنان حريف، به روي او شيرجه مي رود. داور بازي دست هايش را بالا مي گيرد و علامت مي دهد. جمعيت با هيجان، سر و صدا مي کنند. فارست مي دود و از خط انتهايي زمين مي گذرد و وارد تونل استاديوم مي شود. مربي به يکي از دستياران خود نگاه مي کند.
مربي: گمونم اون احمق ترين آدم اين منطقه باشه! ولي خب، خيلي خوب مي دوه.
فارست (صداي خارج از قاب): دوره دانشکده، دوره شلوغ و عجيبي بود.

36. داخلي - گرين بو / مغازه سلماني - تصوير سياه و سفيد از تلويزيون (11 ژوئن 1963)
 

يک مجري تلويزيوني به نام چت هانتلي بر صفحه تلويزيون ظاهر مي شود.
چت هانتلي (از تلويزيون): امروز، افراد پليس فدرال براي اجراي يک حکم دولتي وارد دانشگاه آلاباما شدند.

37. خارجي - دانشگاه آلاباما - روز
 

فارست به ميان جمعيتي مي رود که رو به روي در دانشگاه ايستاده اند.
چت هانتلي: فرماندار، جورج والاس، در اقدامي نمادين کنار در دانشگاه ايستاد.
جورج والاس: ما اين اقدام نامعقول و غير قانوني دولت مرکزي را تقبيح مي کنيم.

38. داخلي - گرين بو / مغازه سلماني - روز
 

ما در يک تلويزيون سياه و سفيد، تصوير جورج والاس را مي بينيم که کنار در دانشگاه ايستاده است.
کاتزنباخ (از تلويزيون): فرماندار والاس، من از اين حرکت شما اين طور استنباط مي کنم که قصد دارين از انجام اين حکم دولتي جلوگيري کنين. ايستادن شما جلوي در دانشگاه، اين معني رو داره. شما مي خواين جلوي ما رو هم بگيرين تا اين کارو نکنيم. من مايلم که بپرسم آيا شما مسئوليت عدم انجام اين کارو به عهده مي گيرين؟ آيا به ما اطمينان مي دين که...
فارست: ارل، چه خبر شده؟
ارل: اون راکون ها مي خوان بيان دانشگاه ما...
فارست: راکون ها؟ وقتي راکون ها مي آن توي انبار ما، مامان با يه جارو مي افته دنبالشون.
ارل: منظورم اون کاکاسياهاي بوگندوئه. اونا مي خوان با ما بيان دانشگاه.
فارست: با ما؟ اونا؟
فارست به طرف در دانشگاه مي رود.

39. داخلي - دفتر مربي - روز
 

مربي فوتبال دانشگاه به يک تلويزيون سياه و سفيد نگه مي کند. در تلويزيون مي بينيم که خبرنگاري بيرون از دانشگاه ايستاده و با دوربين حرف مي زند.
خبرنگار (در تلويزيون): رئيس جمهور کندي به نيروهاي مسلح دستور داد تا وارد عمل شوند.
تصاوير سياه و سفيد به چهره فرماندار والاس قطع مي شود که در حال صحبت با ژنرال گراهام است.
خبرنگار: اکنون شما در تلويزيون هاي خود مي بينيد که ژنرال گراهام، فرمانده گارد ملي در کنار فرماندار والاس ايستاده است.
فارست مي رود و ما بين فرمانده و ژنرال گراهام مي ايستد و به حرف هاي آن دو گوش مي دهد.
فرماندار والاس: نه امروز و نه هيچ روز ديگه اي، ما نبايد خشونت به خرج بديم. گارد ملي هم مثل سربازاي آلاباما هستن. اونا با ما زندگي مي کنن و برادران ما به حساب مي آن. ما بايد در اين جنگ پيروز بشيم تا بتونيم مردم امريکا رو از خطري که متوجه اوناس، باخبر کنيم؛ چيزي که ما سال ها راجع به اون حرف زديم. اين خطر، تمايل به ديکتاتوري نظاميه و عمل امروز شاهد اين مدعاس.

40. خارجي - دانشگاه آلاباما - روز
 

افراد گارد ملي با اسلحه هاي خود جلوي در دانشگاه ايستاده اند. برخي از پليس هاي اهل آلاباما و شهروندان اين شهر، در برابر آن ها ايستاده اند و دست هايشان را بالا گرفته اند. فارست به ميان جمعيت مي رود. دو دانشجوي سياه پوست به طرف در دانشگاه مي روند.
خبرنگار: امروز در دانشگاه آلاباما، دو دانشجوي سياه پوست به نام هاي جميي هود و ويوين مالون اسم نويسي کرده و براي ترم تابستان واحد گرفتند.
کتاب هاي دانشجوي جوان سياه پوستي که در حال رفتن به دانشگاه است، به روي زمين مي افتد. فارست متوجه اين موضوع شده، از لابلاي پليس ها و مردم مي گذرد و کتاب ها را از روي زمين بر مي دارد. او خودش را به آن دختر جوان مي رساند.
فارست: خانم، کتاباتون روي زمين افتاد.

41. داخلي - دفتر مربي - شب (1963)
 

مربي فوتبال هم چنان مشغول تماشاي تلويزيون است. در تلويزيون مي بينيم که فارست کنار در دانشگاه ايستاده و به اطراف نگاه مي کند.
چت هانتلي (در تلويزيون): فرماندار والاس کاري را که وعده داده بود، عملي کرد. او در برابر انبوه جمعيت ايستاد و از بروز خشونت جلوگيري کرد.
يکي از دستياران مربي به تلويزيون نگاه مي کند و بعد به بغل دستي خود خيره مي شود.
دستيار مربي: ا... اون گامپ بود؟
مربي فوتبال و دستيارانش به تلويزيون خيره مي شوند. اکنون فارست با حوله اي که به دور خود پيچيده، وارد اتاق مي شود.
چت هانتلي (در تلويزيون): تازه ترين اخبار درباره اين واقعه را در ساعت هفت و سي دقيقه امشب، از تلويزيون ان بي سي ببينيد.
دستيار مربي: نه بابا، اون نمي تونه باشه.
مربي فوتبال: فکر کنم خودش بود.
چت هانتلي: اکنون گزارش ديگري داريم از آناسين...
فارست خودش را به مربي و دستيارانش نشان مي دهد و از کنار آن ها مي گذرد. تصاوير، رنگي مي شوند. فرماندار والاس، پشت يک تريبون و کنار همسرش ايستاده است.
فارست (صداي خارج از قاب): چند سال بعد، اون مرد يه کم عصباني، فکر کرد بد نيس رئيس جمهور بشه.
اکنون فرماندار والاس در ميان جمعيت ايستاده است. صداي شليک اسلحه اي شنيده مي شود و او زخمي مي شود. برخي از مردم به سوي ضارب حمله مي کنند. والاس، زخمي روي زمين مي افتد.
فارست (صداي خارج از قاب): ولي بعضي ها فکر مي کردن که کار اون نبوده.

42. خارجي - ساوانا / ايستگاه اتوبوس - روز (1981)
 

فارست روي نيمکت نشسته و به زن سياه پوست نگاه مي کند. اکنون در سمت چپ زن سياه پوست، زني سفيد پوست همراه با کودک خود نشسته است.
فارست: والاس نمرد.
اتوبوسي در ايستگاه توقف مي کند. زن سياه پوست به ساعت خود نگاه مي کند.
زن سياه پوست: اتوبوس من اومد.
فارست: خط شماره نه؟
زن سياه پوست: نه، شماره چهاره.
زن سياه پوست بلند شده و سوار اتوبوس مي شود.
فارست: از حرف زدن با شما خوش وقت شدم.
زن سفيد پوست خود را به فارست نزديک تر مي کند.
زن سفيد پوست: وقتي والاس زخمي شد، من يادمه. اون موقع، من توي کالج بودم.
فارست: شما به يه کالج دخترونه مي رفتين؟ يا کالج شما دخترونه - پسرونه بود؟
زن سفيد پوست: دخترونه - پسرونه بود.
فارست: جني به يه کالجي مي رفت که من نمي تونستم برم. کالج اونا مخصوص دخترا بود.

43. خارجي - جلوي خوابگاه جني - شب (1963)
 

فارست زير باران در جلوي کالج جني ايستاده است.
فارست (صداي خارج از قاب): ولي من هر وقت که مي تونستم، مي رفتم و اونو مي ديدم.
اتومبيل مي ايستد. از داخل اتومبيل، صداي موسيقي شنيده مي شود. فارست يک بسته شکلات در دست دارد. او به اتومبيل نگاه مي کند. جني همراه با يک پسر داخل اتومبيل است. فارست به طرف اتومبيل مي رود. او از شيشه اتومبيل به داخل آن نگاه مي کند و بعد در آن را باز مي کند. فارست راننده را زير مشت و لگد مي گيرد. جني از اتومبيل بيرون مي آيد و به طرف فارست مي دود.
جني: فارست، بسه ديگه!
بيلي (راننده): خداي من!
جني: داري چي کار مي کني؟
فارست: اون تو رو اذيت مي کرد؟
بيل عصباني از اتومبيل پياده مي شود.
بيلي: اون چي کار داره مي کنه؟
جني: هيچي!
بيلي: اون کيه؟
جني (به فارست): تو برو!
جني به طرف بيلي بر مي گردد.
جني: بيلي، متأسفم.
بيلي: برو گم شو!
جني: نه... يه دقيقه صبر کن.
بيلي: گفتم برو گم شو!
جني: نه، نرو بيلي! يه دقيقه صبر کن!
بيلي سوار اتومبيل مي شود.
جني: اون چيزي نمي دونه.
بيلي مي رود.
جني: فارست، چرا اين کارو کردي؟
فارست بسته شکلات را به طرف جني مي گيرد.
فارست: برات شکلات آوردم. متأسفم. من ديگه بر مي گردم دانشگاه.
جني: فارست يه نگاه به خودت بنداز! بيا!
جني دست فارست را به زور مي گيرد و او را به طرف خوابگاه مي کشد.

44. داخلي - خوابگاه - شب
 

جني و فارست آرام آرام به طرف اتاق جني مي روند و به آن مي رسند.
فارست: اين اتاق توئه؟
جني: آره.
جني در را باز مي کند و آن دو وارد اتاق مي شوند.

45. داخلي - اتاق جني - شب
 

جني و فارست روي تخت مي نشينند.
جني: تا حالا فکر کردي مي خواي کي باشي؟
فارست: من کي باشم؟
جني: آره.
فارست: من مي خوام خودم باشم.
جني: تو هميشه بايد خودت باشي. اين درسته. ولي مي توني آدم معروفي هم باشي. من مي خوام معروف بشم.
جني حوله اي را به فارست مي دهد تا او موهايش را خشک کند.
جني: من مي خوام يه خواننده اي مثل جوآن بائز بشم. دوست دارم تک و تنها روي سن، گيتار بزنم و آواز بخونم.
از راديو صداي موسيقي شنيده مي شود. [...]

46. خارجي - دانشگاه آلاباما / استاديوم فوتبال - روز (1963)
 

فارست در عرض زمين فوتبال مي دود و مدافعان تيم حريف هم در تعقيب او هستند. جمعيت يک پارچه اسم فارست را فرياد مي زنند. آن ها شعري با مضمون «بدو فارست» مي خوانند.
جمعيت: بدو! بدو! بدو!
فارست هم چنان در زمين مشغول دويدن است و جمعيت او را تشويق مي کنند. فارست وارد منطقه پايان زمين مي شود. اعضاي تيم فارست دست هايشان را به علامت توقف براي فارست بالا مي برند. جمعيت کارت هايي را بالا مي گيرند که روي آن کلمه «ايست» نوشته شده و يک صدا آواز «ايست» را مي خوانند.
جمعيت: ايست!
فارست با شنيدن صداي فرياد جمعيت در منطقه انتهايي زمين دست از دويدن مي کشد. افراد تيم او هم علامت ايست مي دهند. عده اي از مدافعان تيم رقيب در منطقه انتهايي زمين روي هم نقش زمين مي شوند. فارست ناباورانه به صداي فريادهاي جمعيت گوش مي دهد و به آن ها چشم مي دوزد.
فارست (صداي خارج از قاب): دوران کالج خيلي زود تموم شد چون من يه عالمه فوتبال بازي کردم.

47. فيلم هاي سياه و سفيد خبري پارامونت - روز (1963)
 

تصوير کاخ سفيد که روي آن عبارت «چشم و گوش جهانيان به اخبار پارامونت دوخته شده است» به چشم مي خورد.
فارست (صداي خارج از قاب): حتي اونا منو عضو تيم «برگزيده امريکا» هم کردن. اعضاي اين تيم بايد با رئيس جمهور امريکا ديدار مي کرد.

48. فيلم هاي خبري سياه و سفيد
 

رئيس جمهور کندي يک توپ فوتبال امضا شده را در دست گرفته و تيم «برگزيده امريکا» هم مقابل او ايستاده اند. فارست با لباس رسمي در بين ورزشکاران ديده مي شود.
گوينده (صداي روي تصوير): رئيس جمهور کندي امروز در دفتر کار خود با تيم فوتبال دانشگاهي «برگزيده امريکا» ديدار کرد.

49. داخلي - تالار ميهماني کاخ سفيد - روز (1963)
 

اعضاي تيم «برگزيده امريکا» دور ميز غذا ايستاده اند. انواع و اقسام غذا و نوشيدني روي ميز به چشم مي خورد.
فارست (صداي خارج از قاب): به نظرم بهترين قسمت ديدار با رئيس جمهور وقت غذا خوردن بود.
فارست نوشابه اي از روي ميز بر مي دارد. روي ميز تعداد زيادي از اين نوع چيده شده است. خدمتکاري در آن را براي فارست باز مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): اونا مارو با يه عالمه غذا و نوشيدني ول کردن توي يه اتاق کوچيک. من بيشتر از اين که گشنه م باشه، تشنه م بود...
فارست بطري را سر مي کشد.
فارست (صداي خارج از قاب): دوميش هم مجاني بود. فکر کنم اون شب پونزده تا شيشه نوشابه خوردم.
فارست يک شيشه خالي را کنار توده اي از شيشه هاي خالي، که پيشتر خورده، مي گذارد. دست روي شکمش مي کشد و آروغ بلندي مي زند.

50. فيلم هاي سياه و سفيد
 

رئيس جمهور کندي با اعضاي تيم «برگزيده امريکا» دست مي دهد.
رئيس جمهور کندي: تبريک مي گم. از عضويت توي اين تيم چه احساسي داري؟
بازيکن 1: باعث افتخار منه قربان.
بازيکن ديگري رو به روي رئيس جمهور قرار مي گيرد و با او دست مي دهد.
رئيس جمهور کندي: تبريک مي گم. از عضويت در تيم « برگزيده امريکا» چه احساسي داري؟
بازيکن 2: احساس خيلي خوبي دارم قربان.
رئيس جمهور کندي: تبريک مي گم. از عضويت در تيم «برگزيده امريکا» چه احساسي داري؟
بازيکن 3: احساس خيلي خوبي دارم قربان.
بازيکن 3 از رئيس جمهور دور مي شود و نوبت به فارست مي رسد. فارست در حالي که از شدت درد به خود مي پيچد، مقابل رئيس جمهور قرار مي گيرد و با او دست مي دهد.
رئيس جمهور کندي: تبريک مي گم. تو چه احساسي داري؟
فارست: من شاش دارم.
رئيس جمهور کندي به طرف دوربين بر مي گردد و لبخندي مي زند.
رئيس جمهور کندي: مطمئنم که اين دوستمون بايد بره دستشويي.

51. داخلي - کاخ سفيد / توالت - روز
 

فارست در توالت ادرار مي کند. بعد در توالت را مي بندد و سيفون را مي کشد. دست هايش را مي شويد و در همين حال توجهش به عکسي از مريلين مونرو و قاب عکسي از کندي و برادرش، بابي، جلب مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): چند وقت بعد يه نفر بدون هيچ دليلي مشخصي اون رئيس جمهور جوون و نازنين رو توي ماشينش ترور کرد.

52. تصاوير آرشيوي - روز
 

با حرکت آهسته رئيس جمهور کندي را مي بينيم که با لبخند در ماشين روبازي ايستاده است.
فارست: چند سال بعد هم...

53. تصاوير آرشيوي
 

رابرت کندي پشت يک تريبون ايستاده و مردم براي او کف مي زنند.
فارست (صداي خارج از قاب): ... يه نفر برادر کوچيک تر اونو کشت. البته برادره توي آشپزخونه يه هتل کشته شد.

54. خارجي - ساوانا / ايستگاه اتوبوس - روز (1981)
 

فارست روي نيمکت نشسته و سرش را تکان مي دهد.
فارست: من نمي دونستم که برادر شدن انقدر سخته.

55. خارجي - دانشگاه آلاباما - روز - جشن فارغ التحصيلي (1966)
 

دانشجويان با کلاه هاي رسمي و لباس هاي بلند به طرف تريبون مي روند تا ديپلم خود را دريافت کنند. اسم فارست خوانده مي شود. او هم به طرف تريبون مي رود و ديپلمش را مي گيرد.
رياست دانشگاه: فارست گامپ.
فارست (صداي خارج از قاب): باورت مي شه؟ من بعد از پنج سال که فقط فوتبال بازي کردم، مدرک دانشگاهم رو گرفتم.
رئيس دانشگاه خيلي محکم با گامپ دست مي دهد. فارست نگاهي به جمعيت حاضر مي اندازد.
رئيس دانشگاه: تبريک مي گم پسرم.
خانم گامپ در بين حاضران نشسته و اشک مي ريزد.
فارست (صداي خارج از قاب): مامان به من افتخار مي کرد.
فارست و خانم گامپ در مقابل يک مجسمه بزرگ مي ايستند و عکس مي گيرند. يکي از مأموران سربازگيري ارتش به طرف فارست مي آيد.
خانم گامپ: فارست. من خيلي به تو افتخار مي کنم. بده من، من برات نگهش مي دارم.
خانم فارست ديپلم فارست را از او مي گيرد. مأمور ارتش روي شانه فارست مي زند و با لحن مخصوصي ارتشي ها با او صحبت مي کند.
مأمور سرباز گيري ارتش: پسرم، تبريک مي گم. درباره آينده ت فکري کردي.
فارست: فکر؟!
فارست به جزوه کوچکي که عکس عموسام روي آن چاپ شده و جمله «بهترين موقعيت براي بهترين مردان جوان؛ همين امروز در مرکز سربازگيري ارتش امريکا در منطقه خود ثبت نام کنيد» خيره مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): سلام. من فارست...

56. داخلي - اتوبوس ارتش - روز (1966)
 

فارست سوار اتوبوس ارتش مي شود. بيرون باران شديدي مي بارد و راننده هم در حال فرياد کشيدن سر فارست است.
فارست: ... فارست گامپ هستم.
راننده اتوبوس ارتش: هر خري هستي باش! تو حتي يه حشره پشمالو هم نيستي! برو يه جا بتمرگ! از حالا به بعد تو ديگه عضو ارتشي!
فارست مي رود تا روي نزديک ترين صندلي بنشيند، اما سربازي که روي صندلي نشسته، به او اجازه نمي دهد.
سرباز 1: اين صندلي پره.
فارست به طرف صندلي بعدي مي رود، اما سرباز دوم هم روي صندليش جا به جا مي شود و مانع او مي شود.
سرباز 2: اين صندلي پره.
فارست پيش مي رود و حالا درست همان حالتي را پيدا کرده که روز اول سوار شدن به اتوبوس مدرسه داشت.
فارست (صداي خارج از قاب): اولش فکر کردم چه اشتباهي کردم که جزو ارتش شدم.
يک سرباز سياه درشت هيکل که مثل خود فارست نگاه عجيبي دارد، به او خيره مي شود. اسم اين سرباز بابا است.
فارست (صداي خارج از قاب): انگار تقدير من اين جوري بود که هر وقت وارد يه جاي تازه مي شدم، آدما راحت قبولم نمي کردن.
بابا چمدانش را از روي صندلي بر مي دارد و براي فارست جا باز مي کند.
بابا: مي توني اين جا بنشيني... البته اگه بخواي.
فارست (صداي خارج از قاب): من نمي دونستم قراره با کي رو به رو بشم يا قراره چي ازم بپرسن.
بابا دستمالي به فارست مي دهد.
بابا: هيچ وقت سوار يه قايق صيد ميگو شدي؟
فارست: نه، ولي سوار يه قايق بزرگ واقعي شدم.
بابا: منظور من قايق صيد ميگوئه. من تمام عمرمو توي قايقي هاي صيد ميگو کار کردم. اولش توي قايق داييم کار مي کردم، برادر مادرمو مي گم. اون موقع نه ساله بودم. هميشه دلم مي خواست که خودم يه قايق صيد ميگو داشته باشم. اسم من بنجامين بافورد بلوئه.
بابا و فارست با هم دست مي دهند.
بابا: اما همه بهم مي گن بابا. همه اين بچه ها هم بهم مي گن بابا. باورت مي شه؟
فارست: اسم من فارست گامپه. همه هم فارست گامپ صدام مي کنن.
فارست (صداي خارج از قاب): پس بابا اهل خليج لوباتره آلاباما بوده و مادرش هم ميگو مي پخته.

57. داخلي - لوييزيانا / آشپزخانه - روز (1966)
 

مادر بابا که لباس آشپزها را پوشيده و هيکل درشتي هم دارد، يک ظرف خوراک ميگو را به اتاق ناهار خوري مي آورد. او ظرف غذا را جلوي يک سفيدپوست ثروتمند روي ميز مي گذارد.
فارست (صداي خارج از قاب): مادر مادرش هم قبل از اون ميگو مي پخته.

58. داخلي - جايي در جنوب آمريکا / آشپزخانه - روز (دوران برده داري)
 

مادربزرگ بابا يک ظرف خوراک ميگو را به اتاق ناهارخوري مي آورد. او هم ظرف غذا را جلوي يک سفيد پوست پولدار روي ميز مي گذارد.
فارست (صداي خارج از قاب): حتماً مادر مادربزرگش هم ميگو مي پخته. خانواده بابا خيلي چيزا از ميگو و...

59. داخلي - اتوبوس ارتش - روز (1966)
 

فارست(صداي خارج از قاب): ... بازار ميگو مي دونستن.
بابا: من از بازار ميگو خيلي چيزا مي دونم. راستش بعد از تموم شدن ارتش مي خوام کار تجارت ميگو بکنم.
فارست: خوبه.

60. داخلي - سربازخانه - روز
 

فارست در صف سربازان ايستاده و گروهباني هم درست رو به روي او قرار گرفته است.
گروهبان: گامپ! خواست قلبي تو از پيوستن به ارتش چيه؟
فارست: اينه که هرچي شما مي گيد انجام بدم، گروهبان!
گروهبان: لعنت به تو گامپ! تو يه نابغه اي! اين بهترين جوابيه که تا حالا شنيدم. فکر مي کنم ضريب هوشي تو 160 باشه. سرباز گامپ، تو يه آدم نظرکرده اي!
گروهبان به طرف نفر بعدي مي رود.
گروهبان: همه گوش کنين...
فارست (صداي خارج از قاب): بعدش، منم نفهميدم چطور شد که حسابي با ارتش کنار اومدم. خيلي کار سختي نيس، فقط بايد تختتون رو حسابي مرتب کنين و يادتون باشه که راست وايسين.
گروهبان: اين آدم خيلي باهوشه! شما تن لش ها هم بهتره هر کاري اون مي کنه بکنين تا بتونين پيشرفت کنين.
فارست (صداي خارج از قاب): و هميشه هم همه سؤالارو با «بله گروهبان» جواب بدي!
گروهبان: مفهوم شد؟
فارست و سربازان ديگر: بله گروهبان.

61. روزي ديگر
 

سربازها روي نيمکت نشسته و سرگرم سرهم کردن تفنگ هايشان هستند.
بابا با فارست حرف مي زند.
بابا: تنها کاري که بايد بکني اينه که تور تو فرو کني ته آب. اگه شانس بياري مي توني بالاي صد پاوند ميگو صيد کني. اگه همه چيز خوب پيش بره، دو تا صياد اگه ده ساعت کار کنن مي تونن...
فارست کار سر هم کردن تفنگش را تمام مي کند، در حالي که سربازان ديگر هنوز در نيمه کار هستند.
فارست: انجام شد، گروهبان!
گروهبان: گامپ!
گروهبان به سرعت به طرف فارست مي آيد.
گروهبان: چرا اين قدر سريع تفنگ رو سر هم کردي؟
فارست: براي اين که شما ازم خواستين.
گروهبان نگاهي به عقربه هاي کرونومترش مي اندازد.
گروهبان: يا عيسي مسيح! اين يه رکورد تازه س. سرباز گامپ، اگه از اين نمي ترسيدم که عمرت تلف بشه، حتماً تو رو به مدرسه افسران داوطلب معرفي مي کردم. تو يه روز ژنرال مي شي! حالا باز هم تفنگتو پياده کن و به کارت ادامه بده!
فارست مشغول جدا کردن قطعات تفنگ از يکديگر مي شود. گروهبان به طرف سربازان ديگر حرکت مي کند. بعد از اين که از کنار بابا مي گذرد، بابا نگاهي به فارست مي کند و با لهجه کشدار جنوبي حرف زدن درباره ميگو را ادامه مي دهد.
بابا: داشتم مي گفتم که ميگو ميوه درياست. مي توني کبابش کني، مي توني بپزيش، مي توني سرخش کني، تنوريش کني، تفتش بدي. مثلاً، ا... کباب ميگو، آبگوشت ميگو...

62. روزي ديگر
 

بابا و فارست مشغول برق انداختن پوتين هايشان هستند.
بابا: ... سوپ ميگو و باميه، ميگوي آبدار يا ميگوي سرخ شده درست کني. يه جور غذا هم هست که با آناناس و ميگو درست مي شه. ميگو با ليموترش، ميگو و نارگيل، ميگو با فلفل...

63. روزي ديگر
 

بابا و فارست به حالت چهار دست و پا روي زمين قرار گرفته و با مسواک مشغول ساييدن کف زمين آسايشگاه هستند.
بابا: ... سوپ ميگو، خورش ميگو، سالاد ميگو، ميگو و سيب زميني، برگر ميگو، ساندويچ ميگو... با ميگو مي شه اين همه کار کرد.

64. شب
 

بابا با چشم هاي باز و در سکوت، طاقباز روي تختش دراز کشيده است.
فارست (صداي خارج از قاب): شب هاي ارتش خيلي دوس داشتنيه.
فارست هم طاقباز و با چشم هاي باز روي تختش دراز کشيده است.
فارست (صداي خارج از قاب): هر کدوم روي تخت خودمون مي خوابيديم، من به مامان و جني فکر مي کردم که دلم براشون تنگ شده بود.
سرباز جواني مجله پلي بوي را براي فارست پرت مي کند.
سرباز: هي گامپ! يه نگاهي به اين عکسا بنداز!
فارست مجله را ورق مي زند تا به عکس جني با يونيفورم مدرسه مي رسد. بالاي عکس نوشته شده: «دخترهاي جنوب». فارست از ديدن عکس جني خيلي تعجب کرده است. او سرش را بلند مي کند تا عکس را بهتر ببيند.
فارست (صداي خارج از قاب): اوضاع عوض شده بود و جني به دردسر افتاده بود... اون عکس با لباس مدرسه... تازه از مدرسه هم اخراجش کرده بودن.
روي تصوير ترانه «محبوب من هوسبازه» شنيده مي شود.

65. داخلي - نشويل / يک کلوپ شبانه - شب (1966)
 

فارست با لباسي ارتشي در مقابل باجه ورودي کلوپ ايستاده است.
فارست (صداي خارج از قاب): البته خيلي هم بد نشد چون صاحب يه تئاتر توي ممفيس تنسي، همون عکسو ديد و به جني پيشنهاد کرد که بياد توي يکي از برنامه هاش آواز بخونه. با اولين فرصتي که پيدا کردم، سوار اتوبوس ممفيس شدم و خودمو به برنامه جني رسوندم.
مجري روي صحنه ظاهر مي شود.
مجري: اسم اين خانم امبر بود، امبر فليم. براش دست بزنين. امبر کارت خيلي عالي بود. حالا براي لذت بردن هم زمان شما از موسيقي و تصوير، خواننده اي روي صحنه مي آد که از قلب کاليفرنيا يعني هاليوود به اين جا اومده. خواهش مي کنم حسابي تشويقش کنين. و اين هم بابي ديلن هوس انگيز!
جمعيت: بابي... بابي...
مجري به پشت صحنه مي رود و پرده باز مي شود. در پشت پرده جني را مي بينيم که روي چهارپايه اي در وسط صحنه نشسته و گيتاري هم در دست دارد. او شروع به نواختن مي کند.
جني (مي خواند): فاخته سفيد از خود پرسيد، تا رسيدن به ساحل و آراميدن بر شن ها، بايد از چند درياي ديگر بگذرم؟
فارست (صداي خارج از قاب): آخرش رؤياي جني به واقعيت تبديل شد. اون حالا يه خواننده شده بود.
جني (مي خواند): تا برچيده شدن همه توپ هاي جنگي، چند گلوله ديگر بايد پرتاب شود؟
مردان حاضر در کلوپ او را مسخره مي کنند.
جني (مي خواند): دوست من جواب تو اين است که « انتظار بي فايده است».
در همين حال يکي از مردان حاضر در کلوپ به طرف صحنه مي رود و اسکناسي را در کفش جني مي گذارد.
مرد: عزيزم، من باهات کار دارم.
جني با ضربه پا دست مرد را رد مي کند. مرد عصباني مي شود و محتويات ليوان نوشيدني اش را به طرف او مي پاشد.
مرد: لعنت به تو!
جني: هي! هي! آشغال احمق! من براي آواز خواندن اومدم اين جا! خفه شو! خفه شو!
فارست به طرف مرد مي رود، او را مي گيرد و روي زمين پرت مي کند. مرد ديگري با فارست گلاويز مي شود، اما فارست او را هم زمين مي زند.
جني: فارست! تو اين جا چي کار مي کني؟ داري چي کار مي کني؟
فارست روي صحنه مي پرد و جني و گيتارش را بغل مي کند و با خود مي برد.
فارست: بيا بريم.
جني: چي کار مي کني؟ منو بذار زمين!
جني با تقلاي زياد خود را از دست فارست رها مي کند. فارست از اين کار جني متعجب مي شود. جني گيتار را به فارست مي دهد و خود دور مي شود. فارست گيتار به دست به دنبال جني مي رود.

66. خارجي - پل ممفيس - شب
 

اکنون جني روي پل است و فارست هم با کمي فاصله پشت سرش قدم بر مي دارد.
جني: تو نبايد اين کارارو بکني. تو که نمي توني تمام وقت از من مراقبت کني.
فارست: اونا داشتن تو رو اذيت مي کردن.
جني: ديگه نبايد اين کاراتو تکرار کني.
فارست: من تو رو دوست دارم. نمي تونم بذارم اونا تو رو اذيت کنن.
جني: فارست، تو اصلاً نمي دوني عشق چيه!
جني از بالاي پل به پايين نگاه مي کند.
جني: فارست يادته با هم دعا کرديم؟ يادته از خدا خواستيم ما رو تبديل به يه پرنده کنه تا بتونيم پرواز کنيم؟
فارست: آره، يادمه.
جني: فکر مي کني بتونم از روي اين پل پرواز کنم؟
فارست: منظورت چيه؟
جني: هيچي.
جني به نور ماشيني که به آن ها نزديک مي شود، نگاه مي کند.
جني: من بايد برم.
جني براي ماشين دست تکان مي دهد.
فارست: ولي يه دقيقه صبر کن!
جني: فارست تو رو خدا ديگه به من نزديک نشو.
وانتي کنار پاي جني توقف مي کند.
جني: منو مي رسوني؟
راننده : کجا مي خواي بري؟
جني: مهم نيست.
راننده: بپر بالا.
فارست: باشه، خداحافظ جني، اونا دارن منو مي فرستن ويتنام. اون جا يه کشور ديگه س.
جني به طرف فارست مي رود. سپس چند لحظه به راننده نگاه مي کند.
جني: يه دقيقه صبر کن. (به فارست) گوش کن! يه چيز رو به من قول مي دي؟
اگه يه وقت تو دردسر افتادي، سعي نکن شجاعت به خرج بدي. فقط سعي کن بدويي! باشه؟ فقط بدو!
فارست: باشه جني. برات نامه مي نويسم.
جني براي آخرين بار به فارست نگاه مي کند و بعد سوار ماشين مي شود. ماشين راه مي افتد و فارست به جني خيره مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): اون رفت.

67. خارجي - گرين بو / کنار رودخانه - روز
 

فارست يونيفورم نظامي به تن دارد، کنار رودخانه نشسته و به آن چشم دوخته است. خانم گامپ به طرف فارست مي رود و کنار او مي نشيند. فارست به او تکيه مي دهد و سرش را روي شانه مادرش مي گذارد.
خانم گامپ: تو صحيح و سالم دوباره پيش من برمي گردي. مي شنوي چي مي گم؟

68. خارجي - ويتنام / دلتاي ميکونگ - صبح (1967)
 

سايه يک هلي کوپتر بر مزارع برنج افتاده است. سربازي پشت مسلسل هلي کوپتر نشسته و مراقب اوضاع است. سرباز به سمت چپ خود نگاه مي کند. مي بينيم که فارست و بابا هم در همين هلي کوپتر نشسته اند.

69. خارجي - جبهه جنگ / جوخه چهارم - روز
 

هلي کوپتر در هوا چرخ مي زند و سپس به زمين مي نشيند. بابا و فارست از هلي کوپتر پياده مي شوند. هرکدام از آن ها يک کيسه بزرگ وسايل شخصي دارند. هر دو با تعجب به اطراف خود خيره مي شوند.
فارست (صداي خارج از قاب): اونا به ما گفته بودن که ويتنام خيلي با ايالات متحده امريکا فرق داره...
سربازي چند جعبه نوشيدني الکلي را روي هم مي گذارد. او دو شيشه از ميان جعبه ها بر مي دارد و به طرف پس زمينه تصوير مي رود. در آن جا مي بينيم که دو سرباز براي خود کباب درست مي کنند و مشروب مي خورند.
فارست (صداي خارج از قاب): ... البته مشروب و کبابش که با هم فرقي نداشت.
بابا: شرط مي بندم اين رودخونه پر از ميگوئه. شنيده بودم که ويتنام ميگوهاي خوبي داره. بعد از اين که ما جنگ رو پيروز شديم و همه چي مال ما شد، ميگوهاي امريکايي رو مي آريم اين جا و اونارو تو همين رودخونه پرورش مي ديم. بعد ما صاحب يه عالمه ميگو مي شيم. فکر کنم باورت نمي شه.
ستوان دان تيلور از چادري بيرون مي آيد. او پيراهن به تن ندارد. در دستش يک بسته کاغذ توالت ديده مي شود.
ستوان دان: شما حتماً جزو دسته من هستين.
بابا و فارست: صبح به خير، قربان!
ستوان دان: دست هاتونو بندازين پايين. نمي خواد سلام بدين. اين منطقه پر از تک تيراندازاي ويتناميه که دوس دارن ترتيب افسراي ما رو بدن. من ستوان دان تيلور هستم. به جوخه چهارم خوش اومدين.
ستوان دان به آن دو نگاه مي کند.
ستوان: لبات چي شده؟
بابا: من مادرزادي فکم گنده بوده، قربان!
ستوان: شايد بهتر باشه يه کم اونارو بدي تو... و گرنه به سيم هاي خاردار گير مي کنن. شما از کجاي دنيا اومدين اين جا؟
بابا و فارست: آلاباما، قربان!
ستوان: دوقلويين؟
فارست و بابا با تعجب به هم نگاه مي کنند. معلوم است که متوجه شوخي ستوان نشده اند.
فارست: نه، ما با هم نسبتي نداريم، قربان!
ستوان: يه چند تا اصله که شما بايد بدونين.
ستوان راه مي افتد. بابا و فارست کيسه هاي خود را بر مي دارند و به دنبال ستوان حرکت مي کنند.
ستوان: شما هميشه بايد مطيع من باشين و از آدمايي که مدت ها تو اين کشور بودن، چيز ياد بگيرين. اين جا بين يه لاشه مرده و يه سرباز زنده فقط يه خط باريک، فاصله وجود داره.
ستوان مي ايستد و به آن دو نگاه مي کند.
ستوان: تو اين منطقه، پاي آدم چيز خيلي مهميه. بايد کفش ها و جوراب هاي خوبي داشته باشين. هميشه بايد پاهاتونو خشک نگه دارين. بعد از يه پياده رو طولاني، بايد جوراب هاتونو عوض کنين. اين منطقه اولين جايي رو که از شما مي گيره، پاهاتونه.
ستوان رو به روي سربازي سياه پوست و تنومند مي ايستد.
ستوان: گروهبان سيمز! پس اون طناب هايي رو که بهت گفته بودم، چي شد؟
گروهبان سيمز: قربان، از مرکز رسماً تقاضا کردم.
ستوان: خوبه، خوبه. بازم با اونا تماس بگير. هرچي بيشتر، بهتر. فهميدي؟
بازم تماس بگير.
فارست (صداي خارج از قاب): ستوان دان، همه آدماشو خوب مي شناخت. من خيلي خوشحال بودم که اون ستوان ماست. اون تو يه خانواده بزرگ نظامي تربيت شده بود. اونا جد در جد نظامي بودن. هر کدوم از اونا توي يکي از جنگ هاي امريکا، شرکت کرده بودن و کشته شده بودن.

70. خارجي - ولي فورج / جنگ هاي انقلاب -روز (1778)
 

يکي از پدربزرگ هاي ستوان دان که لباس هاي نظامي جنگ هاي انقلاب را به تن دارد، روي برف ها مي افتد و مي ميرد.

71. خارجي - گتيسبرگ / جنگ هاي انفصال -روز (1863)
 

يکي ديگر از پدربزرگ هاي ستوان دان که لباس نظامي جنگ هاي انفصال را به تن کرده و شباهت زيادي با ستون دان دارد، روي زمين مي افتد و مي ميرد.

72. خارجي - نورماندي / جنگ جهاني دوم - روز (1944)
 

پدر ستوان دان که لباس نظامي جنگ جهاني دوم را به تن دارد، روي ساحل نورماندي مي افتد و مي ميرد.

73. خارجي - ويتنام / دلتاي ميکونگ - روز (1967)
 

ستوان دان: لعنت به تو!
گروهبان سيمز: قربان دارم تماس مي گيرم.
ستوان: زود باش.
ستوان بر مي گردد و به فارست و بابا نگاه مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): حتماً مي خواي بگي اون انگيزه زيادي براي زنده موندن داشت. آره، همين طوره.
ستوان حرکت مي کند و فارست و بابا به دنبال او راه مي افتند.
ستوان: شما دو تا از آرکانزاس اومدين، درسته؟ من خودم اون جا بودم. حالا ديگه کيسه هاتونو بردارين و برين پيش سر جوخه و بهش بگين چي لازم دارين.
ستوان وارد يک توالت صحرايي مي شود. در دستان او، هم چنان کاغذ توالت ديده مي شود.
ستوان: اگه شما گشنه تونه، ما اين جا يه کم گوشت سوخته داريم.
ستوان مي نشيند و از ديد آن دو خارج مي شود، اما دوباره بر مي خيزد و به آن ها نگاه مي کند.
ستوان: ما اين جا دو تا قانون اصلي داريم. اول، مواظب پاهاتون باشين. دوم، هيچ عمل احمقانه اي نبايد ازتون سر بزنه. مثلاً نبايد خودتونو به کشتن بدين.
ستوان مي نشيند و از ديد آن دو خارج مي شود. بابا و فارست به هم خيره مي شوند.

74. خارجي - مزارع برنج - روزي ديگر
 

فارست، بابا و بقيه سربازان جوخه چهارم در کنار مزارع برنج قدم مي زنند. روي برخي از مزارع برنج، کارگران ويتنامي در حال کارند.
فارست (صداي خارج از قاب): ما اون جا پياده روي مي کرديم. به خاطر همين، من وجب به وجب اون جا رو مي شناختم.

75. خارجي - جنگل / جاده اي پر از گل و لاي - روزي ديگر
 

فارست و بقيه از ميان جنگل مي گذرند.
فارست (صداي خارج از قاب): ما هميشه از يه آدمي به اسم چارلي دستور مي گرفتيم.
ناگهان ستوان دست خود را بالا مي آورد و به جوخه علامت مي دهد که بايستند. ستوان به جوخه مي گويد که روي زمين بنشينند.
ستوان: جوخه، بي حرکت!
گروهبان سيمز: جوخه، بي حرکت!
فارست مي نشيند و به اطراف نگاهي مي اندازد.
فارست (صداي خارج از قاب): وقتي ما توي جاده راه مي رفتيم ستوان خيلي جدي بود و حواسش به همه چي بود. به همين خاطر تا يه چيزي مي ديد، به ما مي گفت بشينيد و خفه شيد.
ستوان: بشينيد و خفه شيد!
فارست (صداي خارج از قاب): ما هم همون کارو مي کرديم. ستوان آرام آرام در جاده راه مي رود و به چشمان سربازان خود خيره مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): من فکر مي کنم تو اون جنگ، بعضي از بهترين جوون هاي امريکايي اومده بودن... دالاس با ما بود که از فونيکس اومده بود. کلولند از ديترويت اومده بود.
کلولند: هي تکس، تکس... چه خبر شده؟
تکس با دست به کلوند اشاره مي کند که چيزي نمي داند.
فارست (صداي خارج از قاب): ولي يادم نمي آد که تکس از کجا اومده بود.
ستوان دان: چيزي نيس! جوخه چهارم، سرپا! هنوز به رودخونه نرسيديم!
فارست بر مي خيزد و همراه با بقيه شروع به حرکت مي کند.
ستوان: خوبه! راه برين و خوب به همه جا نگاه کنين!
فارست (صداي خارج از قاب): ويتنام يه خوبي اي داشت، اين بود که هميشه يه جايي براي رفتن داشت.
ستوان (صداي خارج از قاب): توي اون چاله، نارنجک بندازين!

76. خارجي - ويتنام / يک چاله روباه ويت کونگي - روزي ديگر
 

پس از اين که انفجاري در يک چاله روباه ويت کونگي صورت مي گيرد، فارست به درون آن مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): هميشه يه کاري براي انجام دادن هم بود.
ستوان: سعي کن بري توش!
گروهبان سيمز: پشت تو خم کن!
باسن فارست در مدخل چاله، گير مي کند.

77. خارجي - مزارع برنج - روزي ديگر
 

جوخه از ميان مزارع پر از گل و لاي برنج عبور مي کند. مزارع کاملاً پوشيده از آب است. باران شروع مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): يه روز بارون اومد و تا چهار ماه بعد قطع نشد.

78. خارجي - جنگل - روز
 

فارست و بابا در يک چاله روباه نشسته اند. باران با شدت زيادي روي سر آن ها مي بارد.
فارست (صداي خارج از قاب): ما اون جا همه جور باروني ديديم؛ بارون نم نم...
روزي ديگر - باران مي بارد و جوخه از ميان جنگل مي گذرد.
فارست (صداي خارج از قاب): بارون درشت درشت...
روزي ديگر - باران مي بارد و باد مي وزد. سربازها روي سرهايشان را پوشانده اند.
فارست (صداي خارج از قاب): بارون خيلي شديد...
روزي ديگر - فارست و بقيه از جايي مي گذرند که تا سينه شان را آب گرفته است. شتک هاي آب بر سر و صورت سربازان مي خورد. فارست دست خود را جلوي صورتش گرفته تا به اين طريق از صورت خود محافظت کند.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي وقتا يه جوري بارون مي اومد که آدم فکر مي کرد داره از زيرزمين مي آد.

79. خارجي - چادر سربازان امريکايي - شب
 

باران هم چنان مي بارد. بابا مي آيد و به پشت فارست تکيه مي دهد.
فارست (صداي خارج از قاب): حتي شب ها هم بارون مي اومد.
بابا: هي فارست...
فارست: هي بابا...
بابا: من پشت تو تکيه دادم. درست مثل تو که پشت من تکيه دادي. اين جوري ما ديگه مجبور نيستيم با سر توي گل بخوابيم. تو مي دوني چرا ما دوستاي خوبي واسه هم هستيم؟ چون ما مراقب همديگه هستيم؛ مثل دو تا برادر. هي فارست، الان داشتم به يه چيزي فکر مي کردم. تو دوس داري ما با هم، تجارت ميگو راه بندازيم؟
فارست: آره.
بابا: الان بهت مي گم چي کار بايد بکنيم. بهت مي گم چي تو فکرمه. ما مي تونيم روي يه قايق زندگي کنيم. اين جوري مجبور نيستيم براي اجاره حوضچه پرورش ميگو، پول بديم. من مي شم ناخدا. اصلاً هر دوتامون مي شيم ناخدا. ما همه کارارو دوتايي انجام مي ديم. سهم مون پنجاه - پنجاهه.
فارست: ايده خوبيه.
فارست (صداي خارج از قاب): بابا يه ايده خوب داشت.
شبي ديگر - چند سرباز گشت مي زنند. فارست زير چادري کوچک نشسته و نامه مي نويسد. باران هم چنان مي بارد.
فارست (صداي خارج از قاب): من براي جني نامه مي نوشتم و همه چي رو بهش مي گفتم. من هر روز براش نامه نمي فرستادم. ولي خب، گاه گداري براش نامه مي فرستادم. من بهش مي گفتم که چي کار دارم مي کنم و ازش مي پرسيدم که اون چي کار داره مي کنه. من هميشه براش مي نوشتم که نظرم درباره اون چيه.

80. خارجي - کاروان مادربزرگ جني - روز
 

جني از کاروان بيرون مي آيد. او يک کوله پشتي و يک گيتار با خود دارد. جني با جواني هيپي دست مي دهد و سوار يک فولکس واگن مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): من بهش مي گفتم دوس دارم در اولين فرصتي که براش پيش مي آد، يه نامه براي من بفرسته. من هميشه اونو از حال و روز خودم باخبر مي کردم.

81. خارجي - ويتنام - شب
 

فارست زير چادر نامه مي نويسد.
فارست (صداي خارج از قاب): من هميشه زير نامه هامو اين جوري امضا مي کردم «دوستدار تو، فارست گامپ».

82. خارجي - جنگل - روز
 

جوخه چهارم از ميان جنگل مي گذرد. باران هم چنان مي بارد.
فارست (صداي خارج از قاب): يه روز ما داشتيم مث هميشه پياده روي مي کرديم که يه نفر بارون رو قطع کرد و خورشيد در اومد.
فارست به آسمان نگاه مي کند. ناگهان خورشيد در آسمان ظاهر مي شود. جوخه مورد حمله قرار مي گيرد. تيري به سربازي که کنار فارست ايستاده، برخورد مي کند. تعدادي بمب در اطراف سربازان جوخه منفجر مي شود.
ستوان دان: شليک کنين!
فارست روي زمين مي خزد. بالاي سر او، گلوله هاي زيادي به سرعت مي گذرند. بمب ها يکي پس از ديگري منفجر مي شوند.
ستوان: لعنتي ها.
بابا: فارست، تو حالت خوبه؟
دو سرباز با يک تيربار به درون جنگل شليک مي کنند. ستوان دان با بي سيم حرف مي زند. فارست هم به درون جنگل شليک مي کند.
دو سرباز، يک سرباز زخمي را به درون جنگل مي کشند.
بابا: اين جا يه نفر زخمي شده!
ستوان دان: ما به کمک احتياج داريم.
تيربارچي: گلوله هاي من تموم شد.
بمبي روي تيربار منفجر مي شود و هر دو سرباز آن کشته مي شوند. فارست به آن دو نگاه مي کند.
ستوان (با بي سيم): به ما حمله شده، ما کمک مي خوايم.
بابا: فارست بدو، بدو!
ستوان: عقب نشيني کنين.
بابا: فارست بدو، بدو!
گروهبان سيمز: عقب نشيني!
ستوان دان جستي مي زند و يقه فارست را مي گيرد.
ستوان: لعنت به تو! برو عقب!
افراد جوخه به درون جنگل عقب نشيني مي کنند. فارست هم به دنبال بقيه به درون جنگل مي دود. گلوله ها از کنار آن ها رد مي شوند و بمب ها منفجر مي شوند. سربازي با منفجر شدن يک بمب، کشته مي شود. فارست از کنار آن سرباز مي گذرد.
سرباز: به من کمک کنين.
فارست (صداي خارج از قاب): من دوييدم و دوييدم؛ همون طور که جني ازم خواسته بود.
فارست به درون جنگل مي دود و بمب ها در کنار او منفجر مي شوند.
فارست (صداي خارج از قاب): من خيلي سريع دوييدم و از اون جا دور شدم. يه دفعه فهميدم که تنها شدم، ولي احساس خوبي نداشتم.
فارست: بابا!
فارست به اطراف نگاهي مي اندازد و بعد به درون جنگل بر مي گردد.
فارست (صداي خارج از قاب): بابا بهترين دوست من بود.
همش به خودم مي گفتم که حتماً چيزيش نشده.
فارست براي پيدا کردن بابا، به درون جنگل بر مي گردد.
سرباز 1: کسي اين جا نيس؟
سرباز 2: من سه تا گلوله خوردم.
سرباز 3: شماها کجايين؟
فارست مي ايستد و به جانب صدا نشانه مي رود. فارست با ترس به آن سرباز نگاه مي کند.
فارست: بابا؟
چيزي در اطراف فارست تکان مي خورد. فارست خود را به آن نزديک مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): وقتي من رفتم تو جنگل تا بابارو پيدا کنم، يه نفر رو ديدم که روي زمين افتاده.
فارست: تکس.
تکس روي زمين افتاده و صورتش غرق خون است.
فارست: الان درستش مي کنم.
فارست، تکس را از روي زمين بر مي دارد و او را روي شانه اش مي اندازد و مي دود.
فارست (صداي خارج از قاب): من نمي تونستم تکس رو اون جا تنها بذارم. اون خيلي ترسيده بود. من تکس رو بيرون جنگل بردم.
فارست، تکس را از جنگل خارج مي کند و او را روي ساحل رودخانه اي مي گذارد و بعد دوباره وارد جنگل مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): هر وقت بر مي گشتم توي جنگل تا بابارو پيدا کنم، يه نفر داد مي زد «فارست، به من کمک کن».
فارست، سربازي ديگر را در کنار تکس مي اندازد و به درون جنگل مي رود. فارست سومين سرباز زخمي را از روي زمين بر مي دارد و او را به دوش مي کشد. آن سرباز، دالاس است.
دالاس: نمي تونم بشنوم... کر شدم.
دالاس هم کنار آن دو سرباز ديگر قرار مي گيرد. فارست دوباره به درون جنگل مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): ديگه داشتم مي ترسيدم که نکنه بابا کشته شده باشه.
فارست صدايي را مي شنود. او به طرف صدا مي رود و دو پاي خونين را مي يابد. فارست مي بيند که ستوان دان با بي سيم حرف مي زند.
صدايي از درون بي سيم: شما توي موقعيت خطرناکي هستين.
ستوان: من خودم اينو مي دونم.
فارست: ستوان دان، همه کشته شدن.
ستوان (به فارست): آره، مي دونم. (با بي سيم) همه افراد من کشته شدن. فارست سعي مي کند ستوان دان را از روي زمين بلند کند، اما ستوان مانع از اين کار مي شود.
ستوان دان: لعنتي چي کار داري مي کني؟ ولم کن! گم شو! به من دست نزن!
فارست، ستوان را روي شانه اش مي اندازد و به درون جنگل مي دود. ستوان غرولند مي کند و با هفت تير خود به دشمني نامرئي شليک مي کند.
ستوان: من نمي تونم جوخه خودمو ترک کنم! بهت گفتم منو بذار همين جا و برو گم شو! منو فراموش کن، به خودت برس! نشنيدي چي گفتم؟ بهت مي گم ولم کن!
فارست، ستون را در ساحل رودخانه و در کنار بقيه سربازان زخمي مي اندازد. ستوان با عصبانيت يقه فارست را مي گيرد.
ستوان: حالا مي خواي چي کار کني؟
فارست: مي خوام برم بابارو پيدا کنم.
ستوان: بهم خبر دادن که ويتنامي ها مي خوان همه اين منطقه رو بمباران کنن.
فارست بر مي خيزد و به طرف جنگل مي رود.
ستوان: گامپ، تو بايد همين جا بموني. اين يه دستوره!
فارست: من بايد بابارو پيدا کنم.
فارست در جنگل با دقت به اطراف نگاه مي کند.
بابا: فارست.
فارست: بابا.
فارست کنار بابا مي نشيند.
بابا: حال من خوبه.
بابا روي شکم خود، يک برگ بزرگ خرما گذاشته است. فارست برگ را از روي شکم او بر مي دارد. شکم بابا پاره شده است.
فارست: نه... بابا.
بابا: من خوب مي شم.
فارست، بابا را به دوش مي کشد و از ميان جنگل مي گذرد. صداي هواپيماهاي دشمن تمام جنگل را فرا مي گيرد.
بابا: من خوب مي شم فارست.
صداي گوش خراش هواپيماها نزديک و نزديک تر مي شود. فارست با ترس به آسمان نگاه مي کند. سه هواپيما بر فراز جنگل پرواز مي کنند. آن ها بمب هاي ناپالم را به روي جنگل مي ريزند. تمام جنگل به آتش کشيده مي شود. اما فارست از آتش مي گريزد و بابا را به ساحل رودخانه مي رساند.
فارست (صداي خارج از قاب): اگه من مي دونستم قراره براي آخرين بار با بابا حرف بزنم، چيزهاي بهتري بهش مي گفتم.
فارست: هي بابا...
بابا: هي فارست... فارست چرا اين جوري شد؟
فارست: تو تير خوردي.
فارست (صداي خارج از قاب): بعد بابا يه چيزي گفت که من هيچ وقت اونو فراموش نمي کنم.
بابا: من مي خوام برم خونه.
فارست (صداي خارج از قاب): بابا بهترين دوست من بود. من خيلي چيزها درباره اون مي دونستم. بابا دوس داشت ناخداي يه قايق صيد ميگو بشه، ولي کنار يه رودخونه توي ويتنام مرد.

83. خارجي - ايستگاه اتوبوس - روز
 

فارست به تعريف داستان زندگي اش ادامه مي دهد. اکنون کنار او و روي نيمکت ايستگاه اتوبوس، مردي نشسته است.
فارست: من فقط مي تونم همين رو درباره ش بگم.
مرد: خود تو هم گلوله خوردي، مگه نه؟
فارست: گلوله؟
مرد: آره، ديگه.
فارست: گلوله مستقيم خورد به باسنم. اونا گفتن اون يه زخم يک ميليون دلاريه، ولي ارتش نمي تونست پول اونو به من بده. من هيچ وقت سکه يک ميليون دلاري نديدم. يه چيز خوبي که اون زخم براي من داشت...

84. داخلي - بيمارستان ارتش - ويتنام - روز (بازگشت به گذشته)
 

فارست روي يک برانکار چرخدار خوابيده و دو بستني قيفي در دست دارد.
فارست (صداي خارج از قاب): ... خوردن بستني بود. تا اون جا که مي تونستم، بستني مي خوردم. حدس مي زني چي شده بود؟ يکي از بهترين دوستامو کنار تخت من خوابونده بودن.
فارست روي شکم خود خوابيده است. باسن فارست باندپيچي شده است. فارست به ستوان نگاه مي کند که کنار تخت او خوابيده است. فارست يکي از بستني هاي خود را به طرف ستوان مي گيرد.
فارست: ستوان، من براي شما بستني آوردم.
ستوان بستني را قبول نمي کند. اما بعد آن را مي گيرد و درون لگن کنار تختش مي اندازد. فارست روي تخت خود، غلت مي زند. پرستاري به کنار تخت ستوان مي آيد.
پرستار: ستوان، وقت حمومتونه.
پرستار، ستوان را از روي تخت بلند کرده و او را روي يک صندلي چرخدار قرار مي دهد. حالا متوجه مي شويم که ستوان هر دو پاي خود را از زانو به پايين از دست داده است. سربازي بين مريض ها، نامه پخش مي کند.
سرباز: کوپر، لارسن، وبستر، گامپ، گامپ...
فارست: من فارست گامپم.
سرباز تعداد زيادي نامه برگشت خورده را به فارست مي دهد. همه آن نامه ها براي جني بوده است. فارست با تعجب به نامه ها خيره مي شود.

85. داخلي - بيمارستان ارتش / ويتنام - روزي ديگر
 

گروهي از سربازها در بيمارستان دور هم جمع شده اند. فارست روي مبل نشسته و مشغول تماشاي يک برنامه تلويزيون به اسم «گامر پايل» است.
سرباز: گامپ، چطوري مي توني اين مزخرفات رو تماشا کني؟ خاموشش کن!
گوينده: در سرتاسر ويتنام مي تونيد برنامه هاي ارتش امريکا شبکه ويتنام رو ببينيد. اين جا سايگون، کانال 6.
فارست تلويزيون را خاموش مي کند و در همان لحظه يک توپ پينگ پنگ به سرش مي خورد.
سرباز: خوب گرفتيش گامپ. مي دوني چه جوري بايد بازي کني؟
فارست سرش را تکان مي دهد.
سرباز: بيا. بيا نشونت بدم. اين جا.
سرباز زخمي راکت پينگ پنگ به فارست مي دهد و هر دو با هم پشت يک ميز پينگ پنگ مي ايستند.
سرباز: خب، رمز اين بازي اينه که تحت هيچ شرايطي، حتي يه لحظه هم نبايد چشم از توپ برداري.
او توپ را بالا مي آورد و آن را در مقابل چشم فارست حرکت مي دهد. فارست با حرکت سر توپ را دنبال مي کند.
سرباز: درست شد...
سرباز زخمي توپ را روي ميز مي اندازد. فارست و بازيکن ديگري که در سر ديگر ميز ايستاده، مشغول بازي مي شوند.
فارست (صداي خارج از قاب): نمي دونم چرا. ولي خيلي زود و راحت پينگ پنگ رو ياد گرفتم.
سرباز: مي بيني، هر احمقي هم مي تونه بازي کنه.
فارست (صداي خارج از قاب): از اون به بعد من تمام وقت پينگ پنگ بازي مي کردم. فارست به تنهايي پينگ پنگ بازي مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): حتي وقتي کسي هم نبود، خودم تنها بازي مي کردم.
مي بينم که توپ هاي پرت شده، داخل يک ظرف ادرار که در طرف ديگر ميز روي يک صندلي قرار گرفته، مي افتند. چند سرباز زخمي دور ميز نشسته اند و بازي فارست را تماشا مي کنند. فارست به تنهايي مشغول بازي است. او به طور هم زمان با دو توپ بازي مي کند. توپ ها بعد از برخورد به لبه تا شده ميز به طرف فارست بر مي گردند.
فارست (صداي خارج از قاب): توي بيمارستان همه مي گفتن وقتي پينگ پنگ بازي مي کنم مث يه اردک مي شم که داره توي آب دست و پا مي زنه، من که نفهميدم منظورشون چيه. حتي ستوان دان هم مي اومد و بازي منو تماشا مي کرد.
ستوان دان از پنجره به منظره بيرون خيره شده است. فارست روي تختش خوابيده است. دستي بالا مي آيد و او را از تخت پايين مي کشد.
فارست (صداي خارج از قاب): من خيلي پينگ پنگ بازي مي کردم... حتي توي خواب هم بازي مي کردم.
ستوان دان فارست را روي زمين مي اندازد.
ستوان دان: حالا گوش کن ببين چي مي گم. هر کدوم از ما يه سرنوشتي داريم. هر اتفاقي که بيفته بخشي از همين سرنوشته. من بايد با افرادم اون جا مي مردم! اما حالا فقط يه معلول به درد نخورم! يه خرفت بدون پا! نگاه کن! ببين! به من نگاه کن! مي بيني؟ مي دوني پا نداشتن چه حسي داره؟
فارست: خب... بله قربان، مي دونم.
ستوان دان: شنيدي چي گفتم؟ تو به من کلک زدي. سرنوشت من اين نبود. من بايد توي جنگ مي مردم! با افتخار! سرنوشت من اين بود که بميرم! و تو باعث شدي من از سرنوشتم دور بشم! مي فهمي چي مي گم؟ قرار نبود اين طوري بشه. سرنوشت من اين نبود. من ستوان دان تيلور بودم.
فارست: شما... شما هنوز هم ستوان دان هستين.
ستوان دان نگاهي به فارست مي اندازد و او را رها مي کند.

86. داخلي - اتاق استراحت / بيمارستاني در ويتنام - روزي ديگر
 

فارست به تنهايي مشغول بازي پينگ پنگ است. افسري به طرف او مي آيد.
افسر: سرباز ارشد گام؟
فارست به سرعت توپ را مي گيرد، آن را روي ميز مي گذارد و راکت تنيس را روي آن قرار مي دهد. سپس به حالت خبردار مي ايستد.
فارست: بله قربان!
افسر: راحت باش.
افسر نامه اي را به فارست نشان مي دهد.
افسر: پسرم، قراره که مدال افتخار به تو بدن!

87. داخلي - بيمارستاني در ويتنام - ادامه
 

فارست به طرف تخت ستوان دان مي رود.
فارست: ستوان دان، حدس بزن چي شده. اونا مي خوان به من مدا...
فارست ناگهان دست از حرف زدن مي کشد. او متوجه مي شود که به جاي ستوان دان سربازي که سر تا پا باند پيچي شده خوابيده است. فارست به طرف پرستار بر مي گردد.
فارست: خانم پرستار، با ستوان دان چي کار کردن؟
پرستار: فرستادنش خونه ش.
فارست (صداي خارج از قاب): دو هفته بعد از ويتنام برگشتم.

88. داخلي - مغازه سلماني / گرين بو - روز
 

گوينده (در تلويزيون): اين مراسم با سخنراني رئيس جمهور جانسون آغاز شد. او اعلام کرد که بايد جنگ در ويتنام شدت بيشتري بگيرد. وي چهار مدال افتخار را به نفرات برگزيده نيروهاي مختلف ارتش اهدا کرد.
تلويزيون تصوير رئيس جمهور جانسون را در حال اهداي مدال افتخار به فارست نشان مي دهد. او مدال را به گردن فارست مي اندازد و با او دست مي دهد.
رئيس جمهور جانسون: شنيدم که زخمي شدي. جراحت کجاي بدنت بوده؟
فارست: درست روي باسنم، قربان.
رئيس جمهور جانسون: بايد خيلي ديدني باشه.
رئيس جمهور جانسون به فارست نزديک مي شود و در گوش او زمزمه مي کند.
رئيس جمهور جانسون: خيلي دوس دارم ببينمش!

89. داخلي - مغازه سلماني - ادامه
 

تلويزيون، فارست را نشان مي دهد که شلوارش را پايين مي کشد و جاي گلوله را به رئيس جمهور نشان مي دهد. رئيس جمهور جانسون نگاهي به جاي گلوله مي کند و لبخند مي زند. سه مردي که در مغازه سلماني نشسته اند، ناباورانه به اين صحنه خيره شده اند. خانم گامپ هم از تعجب خشکش زده است.
رئيس جمهور جانسون: لعنت خدا بر شيطون، پسر.

90. خارجي - بناي يادبود لينکلن - روز
 

فارست نزديک بناي يادبود لينکلن قدم مي زند. نرده اي ميان او و بناي يادبود فاصله ايجاد کرده است. در اطراف بنا نيروهاي محافظتي هم به چشم مي خورند.
فارست (صداي خارج از قاب): بعد از اون ماجرا مامان رفت توي هتل تا بخوابه. منم براي قدم زدن و ديدن پايتخت رفتم بيرون.
ايزابل: هيلاري، باشه، من سربازها رو جمع کردم. حالا با اونا چيکار کنم؟
هيلاري: چرا انقدر دير اومدي؟
فارست عکسي از بناي يادبود مي گيرد. در همين حين زني که اسمش هيلاري است، سربازهاي قديمي مخالف با جنگ ويتنام را دور هم جمع مي کند.
هيلاري: نيم ساعته که منتظر شما هستيم. حالا به صفشون کن. مي شه تو صف وايسي؟ هي، بيا. عکس گرفتنو بذار براي بعد. تو خيلي خوبي، بيا اين طرف توي صف. بيا. بيا. همه توي صف. بياين. اونم ببر توي صف.
هيلاري فارست را هل مي دهد و او را در صف سربازهاي مخالف جنگ قرار مي دهد.
فارست( صداي خارج از قاب): چه قدر خوب شد که مامان داشت استراحت مي کرد چون خيابونا پر بود از آدمايي که مشغول تماشاي مجسمه ها و ساختموناي قديمي بودن. بعضي هاشون هم داشتن بيخوري داد و فرياد مي کردن.
هيلاري صف سربازهاي مخالف جنگ را به طرف اجتماع بزرگي از مخالفان جنگ ويتنام هدايت مي کند.
هيلاري: خيلي خب، دنبال من بياين! يالا!
سربازها به راه مي افتند. فارست به سختي سعي مي کند تا عکس ديگري بگيرد. سرباز پشت سرش او را هل مي دهد.
هيلاري: راه بيفتين. برين جلو.
سرباز: هي رفيق. بيا. ما مي تونيم از حرفاي تو استفاده کنيم. فارست در صف پيش مي رود. روي پارچه اي نوشته «سربازهاي مخالف جنگ با ويتنام» به چشم مي خورد.
فارست (صداي خارج از قاب): همه جا بايد توي صف مي رفتم.
هيلاري: دنبال من بياين!
هيلاري سربازها را از بين جمعيت بيرون مي برد. زن ديگري، که اسمش اليزابت است، سربازها را به پشت يک سن بزرگ هدايت مي کند.
ايزابل: خب آقايون، از اين طرف.
هيلاري: همين جا وايسين.
سرباز: هي ! تو براي اين کار خيلي مناسبي! خيلي!
فارست: درسته.
مردي که پيراهني با طرح پرچم امريکا پوشيده، روي صحنه ايستاده و سخنراني مي کند. او يکي از مبارزان سياسي ضد جنگ است و اسمش ابي هافمن است.
ابي هافمن: ما بايد به جانسون، اون شياد کاخ سفيد اعلام کنيم که ديگه نمي خوايم براش بيگاري کنيم! آره!
فارست (صداي خارج از قاب): نمي دونم چرا اون مرده که روي صحنه وايساده بود و حرف مي زد، پرچم امريکا رو پوشيده بود.
ابي هافمن: حالا از چند تا از سربازاي جنگ مي خوام که براتون از جنگ حرف بزنن، هي مرد...
فارست (صداي خارج از قاب): اون خيلي دوس داشت که با هر کلمه ش يه حرف بي تربيتي هم بزنه...
ابي هافمن: اون جنگ لعنتي حالا تا وطنمون هم رسيده و ما بايد اين سياستمداران کوفتي رو متوقف کنيم...
فارست (صداي خارج از قاب): نمي دونم چرا هر وقت اون يه حرف بي تربيتي مي زد، مردم براش هورا مي کشيدن.
ابي هافمن: ... حالا اين سربازها به ليندون جانسون مي گن که بايد با اين جنگ بي پدر چي کار کنه...! آره!
فارست با تعجب به مردمي که ابي هافمن را تشويق مي کنند چشم دوخته است. ابي به طرف فارست بر مي گردد و از او مي خواهد که به وسط صحنه بيايد.
ابي هافمن: بيا مرد. بيا اين جا.
هيلاري: زود باش. آره، تو رو مي گه.
هيلاري فارست را به وسط صحنه هدايت مي کند.
هيلاري: زود باش، برو جلو. يالا، بجنب!
بقيه سربازها فارست را به طرف بلندگو هل مي دهند.
سربازها: بيا، برو جلو، تو مي توني. فقط برو پشت بلندگو. آره، خودشه! تموم شد!
هزاران تن از مخالفان در اطراف بناي يادبود شهر واشنگتن ايستاده اند و سخنرانان را تشويق مي کنند. فارست نگاهي به جمعيت مي اندازد. ابي هافمن رو به فارست مي کند.
ابي هافمن: هي مرد، يه کمي از جنگ برامون بگو.
فارست: از جنگ ويتنام؟
ابي هافمن: آره، از جنگ بي پدر ويتنام!
وقتي صداي تشويق تماشاچيان به هوا بلند مي شود، ابي مشت هايش را بالا مي برد.
فارست: خب...
فارست (صداي خارج از قاب): فقط يه چيز بود که مي تونستم درباره چنگ ويتنام بگم.
فارست: ... فقط يه چيز هست که مي تونم درباره جنگ ويتنام بگم... فارست موقع حرف زدن به جمعيت حاضر نگاه مي کند. پليسي بعد از اين که دور و برش را با احتياط نگاه مي کند، به طرف بورد آمپلي فاير کنار صحنه مي رود.
فارست: در جنگ ويتنام...
پليس همه فيش هاي بلندگو را از روي صفحه بورد آمپلي فاير جدا مي کند و به اين ترتيب صداي فارست قطع مي شود. فارست پشت بلندگو ايستاده و هم چنان به حرف زدن ادامه مي دهد، اما هيچ کس چيزي از حرف هاي او را نمي شنود. هيلاري به اطراف نگاه مي کند و متوجه پليس مي شود. او به طرف بورد آمپلي فاير مي دود و پليس را از آن دور مي کند. سپس باتوم پليس را از او مي گيرد. يکي ديگر از تظاهرکنندگان، پليس را به طرفي هل مي دهد.
پليس: هي، دارين چه غلطي مي کنين؟
هيلاري: دارم مي زنم توي سرت، خوک کثيف.
ايزابل، هيلاري و بقيه سعي مي کنند که انبوه سيم هاي به هم پيچيده را مرتب کنند و فيش ها را سر جاي خود قرار دهند.
ايزابل: خدايا، حالا بايد چي کار کرد؟
فارست حرف هايش را ادامه مي دهد. جمعيت بي قرار شده است.
جمعيت: صداتو نمي شنويم! ما هيچي نمي شنويم!
هيلاري: اين يکي! اين يکي! اونو بده من!
هيلاري فيش درست را روي بورد نصب مي کند.
هيلاري: درست شد. خودشه!
فارست: ... و اين همه اون چيزي بود که مي تونستم راجع به جنگ بگم.
فارست به انبوه جمعيت نگاهي مي اندازد. جمعيت ساکت است. ابي هافمن به فارست نزديک مي شود و روي شانه اش مي زند.
ابي هافمن: خيلي عالي بود، تو حق مطلبو ادا کردي. اسمت چيه؟
فارست: اسمم فارسته. فارست گامپ.
ابي هافمن: فارست گامپ!
ابي مشت هاي گره کرده اش را بالا مي برد و از فارست دور مي شود. جمعيت يک پارچه فرياد مي زنند و فارست را تشويق مي کنند.
جمعيت: فارست گامپ!
جني (فريادزنان): فارست ! فارست!
جني بي محابا به درياچه مي زند و براي فارست دست تکان مي دهد. فارست او را مي شناسد.
فارست: جني!
فارست از روي صحنه پايين مي پرد و به طرف جني مي رود. جني هم از ميان درياچه کم عمق به طرف فارست مي دود.
جني: فارست!
فارست از ميان جمعيت عبور مي کند. جني با خوشحالي از ميان آب به طرف فارست مي آيد. جمعيت براي فارست راه باز مي کنند. فارست هم وارد درياچه مي شود و دوان دوان به طرف جني مي رود.
جني: سلام! هي!
جمعيت براي آن دو کف مي زنند و به افتخارشان فرياد شادي سر مي دهند.
فارست (صداي خارج از قاب): اين لحظه شادترين لحظه زندگيم بود.

91. خارجي - بناي يادبود شهر واشنگتن / قرارگاه معترضين - شب
 

فارست و جني از کنار معترضيني که روي چمن ها اردو زده اند، عبور مي کنند.
فارست (صداي خارج از قاب): من و جني يه بار ديگه به هم رسيده بوديم و از هم جدا نمي شديم. اون همه جارو به من نشون داد، حتي منو به دوستاش معرفي کرد.

92. داخلي - مرکز فرماندهي پلنگ هاي سياه - شب
 

فارست کنار يک پنجره باز ايستاده و کاخ سفيد را تماشا مي کند. سياه پوست معترضي به نام رابن به طرف فارست مي آيد و مقابلش مي ايستد.
رابن: اون پنجره رو ببند. هيکل گنده ت رو هم از دم پنجره بکش کنار. مگه نمي دوني ما توي موقعيت جنگي هستيم؟
معترض يا به اصطلاح پلنگ سياه ديگري به نام ماسايي به طرف فارست مي رود و او را با خشونت از دم پنجره دور مي کند.
جني: بسه، اون بي آزاره. اون بي آزاره. اون با ماست. اون يکي از ماست.
ماسايي: بذار بگم ما کي هستيم.
وسلي: تو کدوم گوري رفته بودي؟
جني: من يکي از دوستامو ديدم.
ماسايي: ما اين جا هستيم تا از جون رهبران سياهمون در مقابل خطر حمله خوک هايي که مي خوان اونارو نابود کنن، محافظت کنيم. خوک هايي که مي خوان وحدت سياهارو از بين ببرن و به زناي ما تجاوز کنن.
يک پلنگ سياه ديگر: ماسايي، تلفن. با اين يارو حرف بزن.
وسلي: اين آقا کي باشن که شمارو کشتن؟
جني: همون دوست قديمي که درباره ش برات حرف زدم. فارست گامپ، فارست، اين وسليه. من و وسلي با هم توي برکلي زندگي مي کنيم. وسلي رئيس دانشجوهاي طالب دموکراسي اون جاست.
ماسايي: بذار يه چيز ديگه هم بهت بگم.
وسلي: مي خوام باهات حرف بزنم.
جني: باشه، ولي...
وسلي: نه! همين حالا! لعنتي!
ماسايي: ما براي حمايت از مردم و کمک کردن به کسايي که به کمک ما نياز دارن، اين جا جمع شديم. چون ما پلنگ هاي سياه مخالف جنگ ويتنام هستيم. آره، ما مخالف هر جنگي هستيم که سياهارو مي فرستن خط مقدم تا براي مردمي بميرن که از سياها متنفرن. ما مخالف هر جنگي هستيم که سياها بعد از برگشتن از اون مورد تجاوز و خشونت واقعي مي شن، اونم وقتي که توي جمع خودشون خوابن. ما با همه اين رفتارهاي وحشيانه استعماري و نژادي مخالفيم.
جني: تو يه حرومزاده اي!
وسلي سيلي محکمي به صورت جني مي زند. به صورت حرکت آهسته افتادن جني را مي بينيم... فارست به طرف آن ها مي رود... حرکت آهسته... وسلي به طرف فارست بر مي گردد و به او نگاه مي کند. فارست به طرف وسلي مي پرد و او را روي ميز پشت سرش مي اندازد. ماسايي تفنگش را مسلح مي کند، جني با حيرت به اين حرکت خيره مي شود.
جني: فارست! دست نگه دار! بسه! فارست! بسه ديگه!
جني به طرف فارست مي رود و او را از وسلي دور مي کند.
جني: بسه ديگه!
جني مي رود تا به وسلي کمک کند اما وسلي با عصبانيت دست او را پس مي زند و با دست دهان خونالودش را مي پوشاند.
وسلي: نبايد تو رو مي آوردم اين جا، بايد مي فهميدم که آخرش به دعوا ختم مي شه.
فارست: جني، اون نبايد تو رو مي زد.
جني: فارست، بيا بريم.
جني از در خارج مي شود. فارست کلاهش را بر مي دارد.
فارست: مي بخشيد که وسط مهموني پلنگ هاي سياه، دعوا کردم.
گروه پلنگ هاي سياه خيره به فارست نگاه مي کنند. فارست بر مي گردد و از اتاق بيرون مي رود.

93. خارجي - شهر واشنگتن - شب
 

فارست و جني از کنار کاخ سفيد مي گذرند. معترضين با شمع هاي روشن در اطراف کاخ اجتماع کرده اند.
جني: اون اصلاً نمي خواست منو اذيت کنه، من مي دونم.
فارست: جني من هيچ وقت تو رو اذيت نمي کنم.
جني: مي دونم فارست، مي دونم.
فارست: مي خواستم دوس پسرت باشم.
آن ها در سکوت راه مي روند. جني دستي به يونيفورم فارست مي کشد.
جني: فارست اين لباس واقعاً قشنگه. تو توي اين لباس خيلي خوش تيپ شدي. جدي مي گم.
فارست: يه چيزي رو مي دوني؟
جني: چي رو؟
فارست: خيلي خوشحالم که من و تو توي پايتخت هستيم.
جني: منم خوشحالم فارست. خيلي حرفا دارم که برات بگم.
باورت نمي شه که اين مدت چه اتفاقاتي برام افتاده...
فارست (صداي خارج از قاب): من و جني تمام شبو راه رفتيم و حرف زديم...

94. خارجي - خيابان 66 - بازگشت به گذشته - روز
 

جني زير باران ايستاده و منتظر است تا ماشيني او را مجاني سوار کند. ماشيني نگه مي دارد و او را سوار مي کند. جني و چند دختر ديگر سوار ماشين مي شوند.
فارست (صداي خارج از قاب): جني درباره همه سفرهايي که رفته بود برام حرف زد.

95. خارجي - مزرعه اي در نيومکزيکو - شب
 

جني و چند نفر ديگر دور آتش نشسته اند. مردي هيپي حبه قندي را در دهان جني مي گذارد.
فارست (صداي خارج از قاب): برام گفت که چطور ياد گرفته فکرش رو وسعت بده و در هماهنگي مطلق زندگي کنه...

96. خارجي - هاليوود - روز
 

يکي از ستارگان سينما به نام جين هارلو از پياده رو عبور مي کند. جني و دو دختر ديگر هم در پياده رو مشغول آواز خواندن و گيتار زدن هستند و از عابران پول مي گيرند.
فارست (صداي خارج از قاب): هماهنگي اي که يه جايي بيرون از جهان غربه.
جني: به برادرتان لبخند بزنيد، هميشه با هم باشيد، بياييد به يکديگر عشق بورزيد. همين حالا!
هيپي جواني از فولکس واگن قراضه اش پياده مي شود.
هيپي جوان: هي، هيچ کدوم از شما نمي خواد بره سانفرانسيسکو؟
جني: چرا، من مي خوام.
هيپي جوان: پس بزن بريم!

97. خارجي - شهر واشنگتن - سحرگاه
 

فارست و جني در پارک قدم مي زنند.
فارست (صداي خارج از قاب): اون شب براي هر دوي ما شب خاصي بود. انقدر خوب بود که نمي خواستم تموم بشه.

98. خارجي - محوطه پارکينگ - صبح زود
 

جني کوله پشتي بر دوش براي سوار شدن به اتوبوسي که به طرف برکلي بر مي گردد، آماده شده است.
فارست: کاش نمي رفتي جني.
جني: فارست، بايد برم.
وسلي: جني؟ اوضاع يه کم از کنترلم خارج شده بود. همه ش تقصير اين جنگ و اون جانسون حروم زاده س. وگرنه تو که مي دوني من هيچ وقت اذيتت نکردم.
فارست: مي دوني من چي فکر مي کنم؟ به نظر من تو بايد برگردي بري خونه ت. بري گرين بو آلاباما!
جني: فارست، تو مي دوني که زندگي هاي ما با هم خيلي فرق مي کنه.
فارست نگاهي به جني مي اندازد و سپس مدال افتخارش را از گردن باز مي کند.
فارست: مي خوام اينو از من قبول کني.
فارست مدال افتخارش را در دست جني مي گذارد. جني به او نگاه مي کند.
جني: فارست، من نمي تونم اينو قبول کنم.
فارست: من فقط به خاطر عمل کردن به حرف تو بود که اين مدال رو گرفتم.
جني: چرا تو انقدر با من مهربوني؟
فارست: چون تو دوست مني.
جني: هميشه هم دوستت مي مونم.
جني و فارست از هم خداحافظي مي کنند. وسلي منتظر جني است. جني به سمت وسلي مي رود و هر دو به طرف در ورودي اتوبوس مي روند. فارست لبخندي به جني مي زند. جني سوار مي شود. وسلي نگاهي به فارست مي اندازد و با نگاه خشمگين فارست رو به رو مي شود. جني به قسمت عقبي اتوبوس رفته و حالا با انگشت به پنجره عقبي اتوبوس مي زند. فارست متوجه او مي شود و با لبخندي غمگين دور شدن او را نظاره مي کند. جني براي فارست دست تکان مي دهد و با انگشتانش علامت صلح را براي او ترسيم مي کند. فارست هم در پاسخ جني همان علامت را نشان مي دهد. روي پشت اتوبوس نوشته «از برکلي به واشنگتن» به چشم مي خورد.
فارست (صداي خارج از قاب): و يه بار ديگه اون از زندگي من بيرون رفت، درست مث هميشه.

99. داخلي - بيمارستان دولتي ارتش / اتاق استراحت - روز
 

تلويزيون تصوير پا گذاشتن نيل آرمسترانگ بر کره ماه را نشان مي دهد.
نيل آرمسترانگ: درسته که اين براي من فقط يه قدم کوچيکه، اما براي بشريت يه جهش خيلي بزرگ محسوب مي شه. آها، سطح ماه نرم و پوشيده از غباره. مي تونم خيلي راحت برش دارم.
فارست براي سربازهاي مجروح، بازي پينگ پنگ را نمايش مي دهد.
فارست (صداي خارج از قاب): اولش فکر مي کردم که بازم منو برمي گردونن ويتنام ولي اونا فکر کردن که بهترين راه مبارزه با کمونيسم براي من اينه که پينگ پنگ بازي کنم. پس من عضو گارد ويژه شدم و کارم اين شد که به سرتاسر کشور سفر کنم و براي سربازهاي مجروح پينگ پنگ بازي کنم و اونا هم منو تشويق کنن.

100. ايستگاه اتوبوس - زمان حال - روز
 

فارست به مردي که در ايستگاه کنارش نشسته نگاه مي کند.
فارست: ... اون سال ها من خيلي خوب پينگ پنگ بازي مي کردم.

101. خارجي - چين / مسابقات جهاني پينگ پنگ - بازگشت به گذشته - روز
 

فارست در مقابل يک بازيکن چيني ايستاده و با هم مسابقه پينگ پنگ مي دهند. تصوير بزرگي ازمائوتسه تونگ روي ديوار آويخته شده. عده اي از رهبران کمونيست هم شاهد مسابقه آن دو هستند.
فارست (صداي خارج از قاب): ارتش تصميم گرفت که من عضو تيم «برگزيده امريکا» بشم. فکر مي کنم در طول حدود يک ميليون سال گذشته ما اولين امريکايي هايي بوديم که به چين مي رفتيم. يکي مي گفت صلح جهاني توي دستاي ماست. اما بعد از برگشتن به خونه هم تنها کار من پينگ پنگ بازي کردن بود.

102. ايستگاه اتوبوس - زمان حال - روز
 

فارست: ... من حالا باعث افتخار ملي بودم. حتي از کاپيتان کانگورو هم معروف تر شده بودم.
تصاوير رنگي برنامه تلويزيوني ديک کاوت را مي بينيم. ديک کاوت موقع معرفي فارست به احترام او از جا بلند مي شود.
ديک کاوت: اين هم فارست گامپ!
فارست وارد استاديو مي شود و با ديک کاوت دست مي دهد.
ديک کاوت: فارست گامپ، جان لنون.
جان لنون: به وطن خوش اومدي.
ديک کاوت: تو تازه از سفر برگشتي. مي توني برامون از چين تعريف کني؟ اون جا چه جوري بود؟
جان لنون سيگاري روشن مي کند.
فارست: خب. در کشور چين، مردم هيچ چيز ندارن.
جان لنون: يعني مالکيت وجود نداره؟
فارست: و در چين، مردم هيچ وقت به کليسا نمي رن.
جان لنون: يعني مذهب هم وجود نداره؟
ديک کاوت: تصورش خيلي سخته.
جان لنون: اگه يه کم سعي کني مي توني تصور کني چه جوريه.
فارست با تعجب به جان لنون نگاه مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): چند سال بعد وقتي اون جوون نازنين انگليسي مي رفت خونه ش تا پسر کوچولوش رو ببينه و داشت يکي از آوازهاي خودشو مي خوند، يه نفر بدون هيچ علت خاصي بهش شليک کرد و اونو کشت.

103. خارجي - استوديو - کمي بعد
 

نگهباني فارست را به طرف در خروجي هدايت مي کند. فارست در حال رفتن است که با شنيدن صداي مردي که با او حرف مي زند، مي ايستد و به طرف صدا بر مي گردد.
ستوان دان: اونا مدال افتخار رو به تو دادن.
فارست: اين ستوان دانه. ستوان دان!
فارست نگاهي به ستوان دان مي اندازد که سر و وضعي نامرتب و موهايي بلند دارد.
ستوان دان: اونا مدال افتخار کنگره رو به تو دادن.
فارست: بله قربان. همين طوره.
ستوان دان: اونا به توي احمق عقب مونده مدال دادن که مي ري توي تلويزيون و پيش يه ملت خودتو ضايع مي کني.
فارست: بله قربان.
ستوان دان: خوبه، عاليه! خب من فقط يه چيز مي تونم بگم. لعنت به اين امريکاي...
صندلي چرخدار ستون دان روي سراشيبي قرار مي گيرد و سر مي خورد، زيرا هوا سرد است و زمين يخ زده است. فارست به طرف او مي رود.
فارست: ستون دان!

104. خارجي - خيابان هاي نيويورک - شب
 

خيابان پر از تاکسي است و در پياده رو فارست صندلي چرخدار ستوان دان را هل مي دهد.
فارست (صداي خارج از قاب): ستوان دان مي گفت که توي يه هتل زندگي مي کنه و چون پا نداره بيشتر وقتش رو صرف ورزش دست کرده.
ستوان دان: بپيچ به راست، بپيچ به راست.
وقتي فارست صندلي چرخدار ستوان دان را به خيابان مي اندازد و از جلوي يک تاکسي رد مي شود، صداي بوق تاکسي بلند مي شود.
راننده تاکسي 1: هي! يالا بجنب!
ستوان دان: اه.
فارست: ستوان دان، شما توي نيويورک چي کار مي کنين؟
ستوان دان: زير سايه دولت زندگي مي کنيم.
يک تاکسي به شدت ترمز مي کند و چيزي نمانده که با صندلي ستوان دان برخورد کند. راننده تاکسي بوق گوش خراشي مي زند. ستوان دان با مشت روي کاپوت تاکسي مي کوبد.
ستوان دان: هي! هي! هي! مگه کوري؟ نمي بيني دارم رد مي شم...؟
راننده تاکسي 2: چرا قبل از اين که خودتو به کشتن بدي نمي ري خونه؟ از سر راه برو کنار!
ستوان دان: بيا بريم! راه بيفت!

105. خارجي - اتاق ستوان دان در هتل - کمي بعد
 

برنامه باب هوپ به مناسبت کريسمس از تلويزيون پخش مي شود. اين برنامه در ويتنام ضبط شده است. فارست و ستوان به تلويزيون نگاه مي کنند.
فارست (صداي خارج از قاب): من با ستوان موندم و ما تعطيلات رو با هم جشن گرفتيم.
باب هوپ (در تلويزيون): امسال، سال خيلي خوبي براي شماست. پس زودتر برين خونه هاتون. خدا به شما کمک مي کنه.
ستوان: تو تا حالا خدارو پيدا کردي؟
فارست: ني دونم ولي فکر مي کنم دارم دنبالش مي گردم.
ستوان آخرين جرعه از نوشيدني اش را مي نوشد و شيشه خالي آن را به کناري مي اندازد. او با صندلي چرخدارش به طرف تلويزيون مي رود و آن را خاموش مي کند.
ستوان: همش دارن از اين مزخرفات مي گن.
ستوان يک بطري ديگر از روي ميز بر مي دارد. اما بطري خالي است. ستوان آن را به گوشه اي پرت مي کند.
ستوان: اونا يه کشيش رو آوردن تا با من حرف بزنه. اون مي گفت خدا به حرف ما گوش مي ده. مي گفت اگه ما قبول کنيم که خدا توي قلب ماست، اون وقته که داريم به سمت قلمروي بهشت قدم بر مي داريم. فهميدي من چي گفتم؟
فارست: من دارم مي رم بهشت ستوان دان.
ستوان: آفرين.

106. داخلي - نوشگاهي در ميدان تايمز - شب
 

از تلويزيون برنامه اي به مناسبت شب عيد پخش مي شود که مجري آن ديک کلارک است. اين برنامه در ميدان تايمز ضبط شده است.
ديک کلارک (در تلويزيون): اکنون ما در هتل قديمي آستور هستيم. من مي بينم که پايين تر از ما، هزاران امريکايي دارن شب عيد رو جشن مي گيرن، اونا با سوت و...
ستوان: گفتي توي خليج لوباتره چي هست؟
فارست: قايق هاي صيد ميگو.
ستوان: قايق هاي صيد ميگو؟ کي همچين حرف هايي رو به تو زده؟
فارست: به محض اين که پولدار بشم، يکي از اون قايق ها رو مي خرم. من توي ويتنام به بابا قول دادم. قرار بود بعد از جنگ ما اين کارو بکنيم. ما با هم شريک بوديم. قرار بود اون ناخداي قايق باشه و من دستيارش. حالا اون مرده و معنيش اينه که من بايد ناخداي قايق بشم.
ستوان: ناخداي قايق صيد ميگو!
فارست: بله قربان. قول، قوله ستوان دان.
ستوان: پس سرباز گامپ مي خواد ناخداي يه قايق صيد ميگو بشه. اگه تو ناخداي يه قايق صيد ميگو بشي، من مي آم و دستيارت مي شم!
فارست: خيلي خوبه.
ستوان: اگه تو ناخداي يه قايق صيد ميگو بشي، منم حتماً فضانورد مي شم!
دو زن با نام هاي لنور و کارلا به سمت ستوان دان مي آيند.
لنور: دني باز داري از چي گله مي کني؟
کارلا: چي کار داري مي کني؟
لنور: اين آقا کيه؟
فارست: اسم من فارسته، فارست گامپ.
ستوان (به فارست): اين کارلاست، اينم لنوره.
کارلا: ما توي ميدون تايمز بوديم.
فارست (صداي خارج از قاب): وسط اون همه قيل و قال، من ياد جني افتادم.

107. داخلي - آپارتماني در لس آنجلس - شب
 

از تلويزيون برنامه مربوط به جشن شب عيد پخش مي شود.
ديک کلارک (در تلويزيون): چراغ هاي ميدون تايمز داره روشن و خاموش...
جني ساک خود را از روي زمين بر مي دارد.
فارست (صداي خارج از قاب): دلم مي خواست بدونم جني تو شب عيد چي کار داره مي کنه.
مردي روي تخت خوابيده است. جني به چشمان سياه خود در آينه نگاه مي کند و بعد از آپارتمان بيرون مي آيد. تلويزيون صداي مردم را پخش مي کند.
جمعيت (در تلويزيون): نه... هشت... هفت... شش...

108. داخلي - نوشگاهي در ميدان تايمز - شب
 

در تلويزيون مي بينيم که صداي جمعيت حاضر در ميدان تايمز کم مي شود. تابلويي روشن مي شود که روي آن نوشته شده: «1972». جمعيت حاضر در نوشگاه، سر و صدا مي کنند و در بوق هاي خود مي دمند و کلاه هايشان را به هوا پرت مي کنند.
فارست: ستوان، سال نو مبارک!

109. خارجي - کاخ سفيد - شب
 

يک گوينده تلويزيوني از جلوي کاخ سفيد گزارش مي دهد.
گوينده: امروز تيم پينگ پنگ ايالات متحده در کاخ سفيد با رئيس جمهور نيکسون ملاقات مي کند.

110. خارجي - ايستگاه اتوبوس - روز (زمان حال)
 

فارست با مرد چاقي که روي نيمکت ايستگاه اتوبوس نشسته، حرف مي زند.
فارست: چند ماه بعد، اونا من و تيم پينگ پنگ رو به کاخ سفيد دعوت کردن. من بازم رفتم کاخ سفيد و بازم به يه رئيس جمهور ديگه ايالات متحده ملاقات کردم.

111. داخلي - کاخ سفيد - روز
 

در تصوير، لوحي را مي بينيم که روي آن نوشته شده: « تقديم به فارست گامپ، عضو تيم تنيس روي ميز ايالات متحده و بازيکن برگزيده سال 1971.»
اين لوح در دستان رئيس جمهور نيکسون است.
رئيس جمهور نيکسون: از بودن توي پايتخت لذت مي برين؟
فارست: بله، قربان.
رئيس جمهور نيکسون: الان کجا اقامت دارين؟
فارست: يه جايي به اسم هتل ابت.
رئيس جمهور نيکسون: نه، نه... من هتل هاي خيلي بهتري مي شناسم. هتل هاي مدرن تر. من مي گم که براي شما يه هتل بهتر پيدا کنن.

112. داخلي - اتاق هتل واتر گيت - شب
 

فارست با تلفن حرف مي زند.
گارد امنيتي: فرانک ويليس از گارد امنيتي.
فارست به پنجره اي در رو به روي خود نگاه مي کند. در اتاق رو به روي او، نور چند چراغ قوه به اين سو و آن سو مي روند.
فارست: مي شه يه تعميرکار به اتاق روبه رويي من بفرستين؟ احتمالاً برق رفته و اونا دارن دنبال فيوز برق مي گردن. آخه نور چراغ هاي اونا نمي ذاره من بخوابم.
گارد امنيتي: چشم آقا. بهش رسيدگي مي کنيم.
فارست: ممنون.
گارد امنيتي: خواهش مي کنم.
فارست: شب به خير.
گارد امنيتي: شب به خير.
فارست گوشي تلفن را مي گذارد. دوربين پايين مي آيد و اسم هتل روي کاغذدان روي ميز آشکار مي شود. روي آن نوشته شده: «هتل واتر گيت».

113. داخلي - ورزشگاه - روز
 

رئيس جمهور نطق استعفاي خود را در تلويزيون قرائت مي کند.
رئيس جمهور (در تلويزيون): من بايد تا فردا ظهر استعفا بدهم و رياست جمهوري را واگذار کنم.
تصوير تلويزيون، به تصويري قطع مي شود که رئيس جمهور نيکسون در هواپيما نشسته و با دستان خود علامت صلح را به نمايش گذاشته است.
رئيس جمهور نيکسون (در تلويزيون): جانشين من، آقاي فورد در کاخ سفيد قسم مي خورند که در پست رياست جمهوري کوشا باشند. من بهترين آرزوها را براي مردم امريکا دارم و از اين که کاخ سفيد را ترک مي کنم، عميقاً ناراحت هستم.
فارست در ورزشگاه با خود پينگ پنگ بازي مي کند. افسري کنار او مي ايستد.
افسر: گروهبان گامپ!
فارست: بله، قربان.
افسر: راحت باش. اين حکم ترخيص توئه. خدمت تو تموم شد.
افسر با فارست دست داده و به او پاکتي مي دهد. افسر مي رود.
فارست: يعني من ديگه نمي تونم پينگ پنگ بازي کنم؟
افسر: مي توني براي ارتش بازي کني.
فارست (صداي خارج از قاب): مث هر چيز ديگه اي، خدمت من در ارتش ايالات متحده تموم شد و من برگشتم به خونه مون.
فارست راکت خود را بر مي دارد و از ورزشگاه خارج مي شود.

114. خارجي - خانه خانم گامپ - روز
 

خانم گامپ از خانه خود بيرون مي آيد و لبخند مي زند.فارست با لباس نظامي، به طرف خانه مي آيد.
فارست: مامان، من اومدم خونه.
خانم گامپ: مي دونم. مي دونم.

115. داخلي - خانه خانم گامپ - روز
 

فارست و خانم گامپ وارد خانه مي شوند.
خانم گامپ: لوئيز، اون اومد.
فارست (صداي خارج از قاب): وقتي من رسيدم خونه، نمي دونستم که ويزيتورهاي زيادي به خونه ما اومده بودن.
داخل خانه تعداد زيادي راکت پينگ پنگ و مجسمه هايي مقوايي به اندازه فارست ديده مي شود. اين مجسمه هاي مقوايي، فارست را در حال بازي پينگ پنگ نشان مي دهند. روي جعبه اي که راکت هاي پينگ پنگ در آن قرار دارند، نوشته شده: «تنيس روي ميز گامپ - مائو».
خانم گامپ: ويزيتورهاي زيادي اومدن پيش ما. همه اونا مي خواستن که تو از وسايل پينگ پنگ اونا استفاده کني. حتي يکي از اونا يه چک بيست و پنج هزار دلاري پيش ما گذاشته؛ به شرطي که تو حاضر باشي از راکت هاي اونا استفاده کني.
فارست: ولي مامان، من دوست دارم فقط با راکت خودم بازي کنم. سلام خانوم لوئيز.
لوئيز: سلام، فارست.
خانم گامپ: آره مي دونم، اينو مي دونم. ولي خب، بيست و پنج هزار دلار پول زياديه فارست. به نظر من تو مي توني يه مدتي با اون بازي کني. اون باعث پيشرفت تو مي شه.
فارست (صداي خارج از قاب): مامان مطمئن بود که استفاده از اون راکت ها، کار درستيه.

116. خارجي - خليج لوباتره / خانه مادر بابا - روز
 

تعداد زيادي بچه سياه پوست در حياط جلوي خانه بازي مي کنند.
فارست (صداي خارج از قاب): من خيلي توي خونه نموندم، چون به بابا يه قولي داده بودم. من هميشه سعي مي کنم به قولم عمل کنم. بعد من رفتم به خليج لوباتره و با خانواده بابا آشنا شدم.
مادر بابا که خانم بلو نام دارد، همراه با بچه هايش به فارست خيره شده اند.
خانم بلو: تو يا ديوونه اي يا عقب مونده؟
فارست: يه آدم عقب مونده، رفتارش هم عقب مونده س خانوم بلو.
خانم بلو: آره، درسته.

117. خارجي - قبر بابا - روز
 

فارست کنار قبر بابا مي ايستد.
فارست (صداي خارج از قاب): من به بابا اداي احترام کردم.
فارست: هي بابا... منم، فارست گامپ. من همه چيزهايي رو که بهت گفتم، خوب يادمه. دارم به همشون عمل مي کنم.
فارست از جيب خود چند اسکناس بيرون مي آورد.
فارست: من بعد از اين که موهامو کوتاه کردم و يه پيرهن نو خريدم و به مامانم يه شام حسابي دادم و چند تا نوشابه خريدم...

118. خارجي - خليج - روز
 

فارست از کنار مرداني مي گذرد که در حال تميز کردن ميگو هستند.
فارست (صداي خارج از قاب): ... الان بيست و چهار هزار و پونصد و شصت و دو دلار و چهل و هفت سنت پول دارم.
فارست از روي يک اسکله چوبي مي گذرد. فارست به يک صياد پير سياه پوست تعداد زيادي اسکناس مي دهد.
صياد پير: بهم بگو ببينم تو يه احمقي؟
فارست: يه آدم احمق، رفتارش هم احمقانه س.

119. خارجي - خليج - روز
 

فارست به قايق صيد ميگوي خود خيره شده است. قايق فارست، کهنه و مستعمل است. فارست تور صيد ميگو را باز مي کند تا صيد آن روز را ارزيابي کند. مقدار زيادي آشغال و خرده آهن روي عرشه مي ريزد. فارست از ميان آن ها، يک ميگوي کوچک بيرون مي کشد.
فارست (صداي خارج از قاب): بابا خيلي چيزها راجع به صيد ميگو به من گفته بود. ولي مي دوني من چي دستگيرم شد؟ من فهميدم که صيد ميگو کار خيلي سختيه.

120. خارجي - روي عرشه - روز
 

فارست، دو ميگو از درون سطل بيرون مي آورد.
فارست: خيلي کوچيکن.
صياد پير: با دو تاي ديگه از اونا مي توني براي خودت کوکتل درست کني.
صياد پير از فارست فاصله مي گيرد. بعد مي ايستد و به فارست نگاه مي کند.
صياد پير: تا حالا فکر کردي که اسم اين قايق رو چي بايد بذاري؟
فارست (صداي خارج از قاب): من تا اون موقع به اسم قايق فکر نکرده بودم. ولي خب، فقط يه اسم بود که مي تونستم بهش فکر کنم.
فارست روي بدنه قايق اسم «جني» را مي نويسد.
فارست (صداي خارج از قاب): اون اسم، قشنگ ترين اسم تو اين دنياي بزرگ بود.

121. داخلي - يک کلوپ شبانه - شب
 

جني پشت ميزي نشسته و کوکائين مي کشد.
فارست (صداي خارج از قاب): خيلي وقت بود که از جني خبري نداشتم.
فارست فرمان قايق را در دست دارد و آن را هدايت مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): من هميشه به جني فکر مي کردم و دوس داشتم هر کاري که مي کنه، از اون احساس رضايت داشته باشه.

122. داخلي - يک آپارتمان - شب
 

مردي در آپارتمان، سرنگ تزريق مي کند. جني از کنار او بر مي خيزد.

123. داخلي - دستشويي آپارتمان - شب
 

جني مقداري کوکائين روي يک شيشه ريخته و آن را بو مي کشد و بعد به خود در آينه نگاه مي کند.

124. خارجي - تراس آپارتمان - شب
 

جني روي لبه تراس مي ايستد. خيابان زير پاي او، پر از ماشين است. جني به پايين نگاه مي کند. بعد دستانش را هم چون پرنده اي باز مي کند. سرش گيج مي رود و تعادلش را از دست مي دهد، ولي به خود مسلط مي شود و از لبه تراس پايين مي آيد و روي يک صندلي مي نشيند و گريه مي کند. جني به آسمان نگاه مي کند.

125. خارجي - خليج / قايق فارست - شب
 

ماه وسط آسمان است. فارست روي يک ننو دراز کشيده است.
فارست (صداي خارج از قاب): من هميشه به جني فکر مي کردم.

126. خارجي - قايق فارست / اسکله - روز
 

فارست فرمان قايق را در دست دارد. فارست به اطراف نگاه مي کند و چيزي توجهش را جلب مي کند. او خم مي شود تا بهتر ببيند. فارست مي بيند که ستوان دان در اسکله بر روي صندلي چرخدارش نشسته و انتظار مي کشد. فارست غافلگير شده است. او مي خندد.
فارست: سلام.
فارست قايق را رها مي کند و به درون آب شيرجه مي زند. قايق به حرکت خود ادامه مي دهد. فارست، شلخته، در خليج شنا مي کند. ستوان روي اسکله سيگار مي کشد. فارست به اسکله مي رسد. فارست از اسکله بالا مي رود.
فارست: ستوان دان، شما اين جا چي کار مي کنين؟
ستوان: فکر کردم پاهامو توي دريا يه امتحاني بکنم.
فارست: ديگه اين جا اونارو از دست نمي دين.
ستوان: آفرين ناخدا فارست گامپ. بايد مي اومدم و خودم مي ديدم. يادته بهت گفتم اگه تو ناخدا بشي، منم مي آم و دستيارت مي شم؟ خب حالا من اومدم. من سر حرفم هستم.
فارست: خيلي خوبه.
فارست با ستوان دست مي دهد.
ستوان: ولي فکر نکن من تو رو قربان صدا مي کنم.
فارست: نه قربان.
قايق فارست به اسکله اي ديگر برخورد کرده و آن را مي شکند. فارست و ستوان به قايق نگاه مي کنند.
فارست: اون قايق منه.

127. خارجي - خليج - روز
 

تنها قايق روي آب، قايق فارست است.
ستوان: من احساس مي کنم، اگه ما بريم به سمت شرق، مي تونيم يه عالمه ميگو صيد کنيم. پس برو به سمت چپ. بپيچ به طرف چپ.
فارست به بالا نگاه مي کند. ستوان کنار بادبان ها نشسته است.
فارست: کدوم طرف؟
ستوان: اون جا! سمت چپ!
فارست: باشه.
ستوان: گامپ، چي کار داري مي کني؟ گفتم چپ! چپ! ما اون جا مي تونيم يه عالمه ميگو پيدا کنيم.
فارست تور را باز مي کند. آن چه آن ها به دست آورده اند، چند تکه آهن پاره است.
فارست: ستوان، توش ميگو نيس.
ستوان: مث اين که من اشتباه کردم.
فارست: پس چطوري مي تونيم ميگو صيد کنيم؟
ستوان: شايد بايد بريم دعا کنيم.

128. داخلي - کليسايي کوچک - روز
 

گروه کر کليسا که همگي سياه پوست هستند، آواز مي خوانند و دست هايشان را تکان مي دهند.
فارست (صداي خارج از قاب): من هر يکشنبه مي رفتم کليسا.
ستوان در انتهاي کليسا نشسته و نوشابه مي نوشد.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي وقتا، ستوان هم با من مي اومد.

129. خارجي - قايق - روزي ديگر
 

فارست تور را باز مي کند، اما باز هم درون تور آشغال است.
فارست: ميگو نيس.
ستوان: پس اين خداي تو کجاس؟
باد شديدي شروع به وزيدن مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): جالبه که تا ستوان اين حرف رو زد، خدا خودشو به ما نشون داد.

130. خارجي - قايق - شب
 

دريا طوفاني است و امواج بلند تمام عرشه را پوشانده اند. ستوان دان روي چوب دکل کشتي نشسته و فرياد مي زند. باد و باران به سر و صورتش مي کوبد و او مشت گره کرده اش را در مقابل آن ها گرفته است.
ستوان دان: تو هيچ وقت نمي توني اين قايقو غرق کني!
فارست (صداي خارج از قاب): من خيلي ترسيده بودم، اما ستوان دان ديوونه شده بود.
ستوان دان: يالا! تو به اين ميگي طوفان؟!
فارست موقع هدايت کشتي از شدت طوفان به جلو و عقب پرت مي شود.
ستوان دان: تندتر شو! الان وقت مبارزه تو و منه! من اينجام! بيا و با من بجنگ! هيچ وقت نمي توني اين قايقو غرق کني!

131. داخلي - خانه خانم گامپ - روز
 

گوينده خبر تلويزيون در مقابل يک موج شکن و يک قايق شکسته ايستاده است.
گوينده: ... تقريباً همه چيز رو در سر راهش خراب کرده. در خليج لوباتره هم مثل شهرهاي ديگه صنعت صيد ميگو ...

132. داخلي - خانه خانم گامپ - همان زمان
 

گوينده: ... به شدت خسارت ديده. گزارشگر اين برنامه در گفت و گو با مسئولان اين صنعت در منطقه متوجه شد که، در واقع، فقط يک قايق از شر طوفان جان سالم به در برده.
قايق فارست از روي رودخانه عبور مي کند.
خانم گامپ: لوئيز، لوئيز، اون فارسته!
فارست (صداي خارج از قاب): بعد از اين اتفاق صيد ميگو آسون تر شد.

133. قايق فارست - روز
 

ستوان دان و فارست تورهاي صيد ميگو را خالي مي کنند. مقدار زيادي ميگوي صيد شده روي عرشه مي ريزد. ستوان دان تور ديگري را باز مي کند و اين بار هم ميگوي زيادي به صيد قبلي اضافه مي شود. فارست و ستوان دان لبخند مي زنند.
فارست (صداي خارج از قاب): چون مردم هنوز هم براي مهموني هاشون ميگو مي خواستن و...

134. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال - روز
 

مردي که روي نيمکت نشسته به حرف هاي فارست گوش مي دهد. زن مسني هم به جمع آن ها اضافه مي شود. فارست: ... ما هم تنها صياد ميگو در منطقه بوديم، شرکت صيد ميگوي «بابا - گامپ» کارش گرفت. ما چند تا قايق خريديم، حدود 12 تا و اسم همشون هم جني بود. يه انبار هم خريديم. حتي کلاه هايي خريديم که روش نوشته بود «بابا - گامپ». اسم قشنگ و راحتيه.
مرد: صبر کن ببينم پسر. منظورت اينه که تو صاحب کمپاني صيد ميگوي بابا - گامپي؟
فارست: بله آقا. ما حتي از ديوي کراکت هم بيشتر پول در آورديم.
مرد: تا حالا دروغ هاي زيادي توي زندگيم شنيدم، اما اين يکي، از همشون گنده تره. فکرشو بکن ما پيش يه ميليونر نشسته باشيم!
مرد مي خندد و از روي نيمکت بلند مي شود. او فارست و پيرزن را ترک مي کند.
پيرزن: خب، به نظر من که قصه قشنگي بود. تو هم خيلي با احساس اونو تعريف کردي.
فارست: دوس دارين قيافه ستوان دان رو ببينين؟
پيرزن: خب، آره، حتماً!
فارست عکس روي جلد مجله «فورچون» را به زن نشان مي دهد. در عکس، فارست و ستوان دان در کنار هم ديده مي شود.
فارست: دان اونيه که اون طرف وايساده.
زن با تعجب به عکس روي جلد و فارست نگاه مي کند.
فارست: بذارين يه چيز ديگه هم راجع به ستوان دان براتون بگم.

135. خارجي - قايق / عرشه - روز
 

فارست و ستوان دان مشغول کار کردن روي عرشه هستند.
ستوان دان: فارست، هيچ وقت به خاطر اين که جونمو نجات دادي، ازت تشکر نکردم.
فارست از شنيدن اين جمله متعجب مي شود. ستوان دان لبخندي مي زند و سرش را بر مي گرداند. او به طرف ديواره قايق مي رود و به داخل آب مي پرد.
فارست (صداي خارج از قاب): اون هيچ وقت ازم تشکر نکرد، اما فکر مي کنم بالاخره با خدا آشتي کرد.

136. خارجي - قايق - روز
 

فارست و ستوان دان روي عرشه قايق غذا مي خورند. تلويزيون گزارش ترور رئيس جمهور جرالد فورد را نشان مي دهد.
گوينده (صداي روي تصوير): براي دومين بار در هفده روز گذشته، رئيس جمهور فورد از ترور جان سالم به در برد. اين بار زني به نام سارا جين مور رئيس جمهور را به هنگام خروج از هتلي در سانفرانسيسکو هدف گلوله قرار داد.
مارگو (از فرستنده قايق): به جني 1، به جني 1.
ستوان دان: جني 1، دريافت شد. بگو مارگو.
مارگو (از فرستنده قايق): فارست يه تلفن داره.
ستوان دان: بگو بعداً زنگ بزنن، الان مشغوله.
مارگو (از فرستنده قايق): مادرش مريضه.
گوينده (صداي روي تصوير تلويزيون): لينت آليس فورمه که يکي از طرفداران چارلز منسون، معروف به «جيغ جيغو» است، سعي کرده بود که رئيس جمهور را ترور...
فارست بعد از شنيدن خبر مارگو بدون معطلي به داخل آب شيرجه مي زند.

137. خارجي - جاده / خانه خانم گامپ - روز
 

فارست با چمداني در دست به طرف خانه مي دود. از کنار رديف صندوق هاي پستي مي گذرد و وارد خانه مي شود. لوئيز و بقيه خدمتکارها روي بالکن ايستاده اند.
فارست: مامان کجاس؟
لوئيز: طبقه بالا.

138. داخلي - خانه خانم گامپ - اتاق خواب مادر
 

فارست در را باز مي کند. دکتر کنار تختخواب مادر ايستاده است.
خانم گامپ: سلام فارست.
دکتر: فردا دوباره مي آم ديدنتون.
خانم گامپ: اوه، خيلي خوبه.
دکتر نگاهي به پاهاي فارست مي اندازد.
دکتر: ما مطمئن بوديم که تو خوب مي شي، مگه نه پسر؟
دکتر از اتاق خارج مي شود و در را مي بندد. فارست کلاهش را از سر بر مي دارد. و به طرف مادرش مي رود.
فارست: مامان، چي شده؟
خانم گامپ: فارست، من دارم مي ميرم. بيا جلو، بشين اين جا.
فارست: مامان چرا داري مي ميري؟
خانم گامپ: چون ديگه وقتشه. وقت مردنم رسيده. اوه، نه. تو نگران نباش. عزيزم مرگ هم بخشي از زندگيه. اين سرنوشت همه آدمهاس. مثلاً من بدون اين که بدونم، سرنوشتم اين بود که مادر تو باشم. من خيلي سعي کردم که مادر خوبي باشم.
فارست: مامان، کارت عالي بود.
خانم گامپ: من باعث شدم که تو سرنوشت خودتو باور کني.
تو بايد از قدرتي که خداوند بهت داده بهترين استفاده رو بکني.
فارست: مامان، سرنوشت من چيه؟
خانم گامپ: خودت يه روز مي فهمي. زندگي مث يه بسته شکلات مي مونه. چون هيچ وقت نمي دوني چي گيرت مي آد.
فارست (صداي خارج از قاب): مامانم هميشه مسايل رو يه جوري توضيح مي داد که من خوب مي فهميدم.
خانم گامپ: فارست، دلم برات تنگ مي شه.
فارست (صداي خارج از قاب): اون سرطان گرفت و يه روز پنج شنبه از دنيا رفت. براش يه کلاه تازه خريدم که
روش گل هاي ريز داشت.

139. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال
 

پيرزن و فارست در ايستگاه نشسته اند. زن گريه کرده و چشم هايش را با دستمال پاک مي کند.
فارست: ماجراي مادرم همش همين بود.
اتوبوسي در ايستگاه توقف مي کند. فارست به طرف پيرزن بر مي گردد.
فارست: مگه نگفتين منتظر اتوبوس شماره نه هستين؟
پيرزن: چند دقيقه ديگه يکي ديگه هم مي آد.
فارست: چون من ستاره فوتبال بودم، قهرمان جنگ شده بودم، باعث افتخار ملي بودم. ناخداي يه قايق صيد ميگو بودم و مدرک تحصيلي دانشگاهي هم داشتم، بزرگترهاي شهر گرين بو آلاباما جمع شدن و يه کار خوب به من پيشنهاد دادن.

140. خارجي - زمين فوتبال - روز
 

فارست سوار بر يک ماشين چمن زني، روي زمين چمن به اين سو و آن سو مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): بعد از اون ديگه نرفتم براي ستوان دان کار کنم.

141. خارجي - صندوق پستي خانه گامپ - روز
 

فارست (صداي خارج از قاب): اين طوري شد که از اون به بعد ستوان مسئول مواظبت از پول هاي شرکت «بابا -گامپ» شد. اون از طرف من توي يه شرکت ميوه يا يه همچين چيزي سرمايه گذاري کرد و بعد از اون جا هميشه به من زنگ مي زد و مي گفت نبايد نگران پول باشم.

142. خارجي - ايستگاه اتوبوس - ادامه
 

فارست: منم گفتم «خوبه، مشکل پول هم کم شده».

143. داخلي - کليسا - روز
 

اعضاي گروه کر و حاضران در کليسا دسته جمعي آواز مي خوانند.
فارست (صداي خارج از قاب): مامان هميشه مي گفت، بيشترين سرمايه اي که يه آدم بهش احتياج داره...

144. خارجي - کليسا
 

روي تابلويي نوشته «کليساي چهار گوشه باپتيست» ديده مي شود. عده اي در حال تعويض صليب قديمي با يک صليب نو و عده اي ديگر مشغول بردن ميز و نيمکت هاي جديد به داخل کليسا هستند.
کشيش: ... عبادت خداونده.
فارست (صداي خارج از قاب): بقيه زندگي هم يه بازيه. براي همين هم من کلي به کليساي باپتيست کمک کردم.

145. خارجي - بيمارستان - روز
 

روي تابلويي نوشته «مرکز درماني گامپ - خليج لوباتره آلاباما» ديده مي شود. يکي از حاضران روبان را مي برد و بيمارستان را افتتاح مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): به بيمارستان لوباتره هم کمک کردم.

146. خارجي - خانه مادر بابا - روز
 

پستچي نامه اي به مادر بابا مي دهد. او نامه را باز مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): حتي با وجود اين که بابا مرده بود و ستون دان مي گفت من يه احمقم، اما سهم بابارو هم بهش مي دادم.
خواهرها و برادرهاي بابا دور و بر مادر بابا ايستاده اند. مادر بابا بعد از ديدن چک داخل پاکت غش مي کند.

147. خارجي - ايستگاه اتوبوس - ادامه
 

فارست: يه چيزي رو مي دوني؟

148. داخلي - ايالت فلوريدا - روز
 

دري باز مي شود و يک زن سفيد پوست خوراک ميگويي را براي مادر بابا سرو مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): ديگه لازم نبود مادر بابا توي خونه کسي کار کنه.
مادر بابا: چه بوي خوبي داره! به نظر خوشمزه مي آد!

149. خارجي - زمين فوتبال - روز
 

فارست سوار بر ماشين چمن زني مشغول کار است.
فارست (صداي خارج از قاب): از اون جا که من خيلي پولدار بودم و کار چمن زني رو هم خيلي دوست داشتم، مجاني براشون کار مي کردم.

150. خارجي - تراس خانه گامپ - شب
 

فارست نگاهي به خيابان مي اندازد و روي تراس مي آيد.
فارست (صداي خارج از قاب): اما شب ها، وقتي همه کارهام تموم مي شد و خونه هم کاملاً خالي بود، مدام به جني فکر مي کردم.
تصوير جني را در حال راه رفتن در حياط خانه مي بينيم. لحظه اي بعد اين تصوير ناپديد مي شود. فارست نااميدانه به داخل خانه بر مي گردد.

151. خارجي - خانه گامپ - روز
 

جني از محوطه چمن عبور مي کند و به طرف فارست مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): اما يه روز جني اومد.
جني: سلام فارست.
فارست: سلام جني.
فارست (صداي خارج از قاب): جني اومد و پيش من موند.

151. داخلي - خانه گامپ - شب
 

جني روي تخت خوابيده است.
فارست (صداي خارج از قاب): شايد براي اين اومده بود که ديگه جايي براي موندن نداشت و يا شايد هم براي اين اومده بود که حسابي خسته بود. چون تا رسيد رفت و خوابيد. انگار چند سال بود که نخوابيده. بودن جني توي خونه خيلي عالي بود.

153. خارجي - اطراف شهر - روز
 

فارست و جني در حال قدم زدن هستند.
فارست (صداي خارج از قاب): ما هر روز قدم مي زديم. من مث يه ميمون درختي وراجي مي کردم و اون فقط گوش مي داد. براش از پينگ پنگ گفتم، از صيد ميگو گفتم و از رفتن مامان به بهشت براش حرف زدم. من يکريز حرف مي زدم و تمام اين مدت جني ساکت بود و گوش مي کرد.
فارست: بارون نم نم، بارون درشت درشت و بارون...
آن ها در حال قدم زدن به خانه قديمي جني مي رسند که درست در انتهاي يک جاده خاکي واقع شده. خانه خالي است. جني به طرف خانه مي رود و در مقابل آن مي ايستد. او به خانه خيره مي شود. فارست به طرف جني مي رود. ناگهان جني با عصبانيت تکه سنگي را بر مي دارد و به طرف خانه پرت مي کند. او با هر چه دم دستش مي رسد خانه را هدف مي گيرد.
جني: چطور مي تونستي اين کارو بکني؟
يکي از شيشه ها مي شکند. جني غمگين و سرخورده روي زمين مي نشيند و گريه مي کند. فارست هم کنارش مي نشيند.
فارست (صداي خارج از قاب): هميشه با خودم مي گفتم که اون جا خيلي کم سنگ داره.

154. خارجي - درخت بلوط پير - روز
 

جني و فارست روي يکي از شاخه هاي درخت نشسته اند.
فارست (صداي خارج از قاب): هيچ وقت علت اصلي برگشتن جني رو نفهميدم، اما چه اهميتي داشت؟ همه چيز درست مث قديما شده بود. ما باز هم يه لحظه از هم جدا نمي شديم.

155. داخلي - خانه گامپ - روز
 

جني کنار گلدان پر از گلي نشسته و به بيرون از پنجره خيره شده است.
فارست (صداي خارج از قاب): هر روز يه عالمه گل هاي قشنگ مي چيدم و توي گلدون اتاقش مي ذاشتم.

156. خارجي - خانه گامپ - روز
 

فارست با چشماني بسته روي تراس نشسته است. جني جعبه کفش ورزشي با مارک نايک را روي پاي او مي گذارد.
فارست (صداي خارج از قاب): اون هم هميشه بهترين هديه هاي دنيارو به من مي داد.
جني: خب حالا مي توني چشماتو باز کني.
فارست: کفش هاي نو!
جني: مخصوص دوييدن ساخته شده.

157. خارجي - خانه گامپ - شب
 

هوا باراني است. از خلال پنجره جني و فارست را مي بينيم که مشغول رقصيدن هستند.
فارست (صداي خارج از قاب): اون حتي يادم داد که چطور برقصم. خب، ما ديگه مث يه خانواده شده بوديم؛ من و جني.

158. خارجي - رودخانه - شب
 

جني و فارست در کنار هم روي کنده درختي نشسته اند و رودخانه را تماشا مي کنند. جني دستش را دور کمر فارست مي اندازد.
فارست (صداي خارج از قاب): اين مدت شادترين دوران زندگيم بود. فشفشه هايي در آسمان منفجر مي شوند و منظره زيبايي ايجاد مي کنند.

159. داخلي - خانه گامپ - شب
 

تلويزيون تصوير مجسمه آزادي را نشان مي دهد و پشت سر مجسمه فشفشه هايي منفجر مي شوند. فارست و جني مشغول تماشاي گزارش جشن چهارم جولاي از تلويزيون هستند.
گوينده (صداي روي تصاوير): امسال در جشن چهارم جولاي، شاهد بزرگترين آتشبازي اي هستيم که اين کشور در تاريخ دويست ساله خود شاهد آن بوده است.
جني: ديگه نگاه نمي کني؟
فارست: نه.
گوينده (صداي روي تصاوير): اين جا بعد از اجراي اين مراسم باشکوه، مجسمه آزادي...
جني بلند مي شود و گونه فارست را مي بوسد.
جني: من مي رم بخوابم.
جني تلويزيون را خاموش مي کند و از اتاق خواب خارج مي شود. فارست نوشابه اش را کنار مي گذارد و به دنبال جني از اتاق خارج مي شود. جني از پله ها بالا مي رود.
فارست: با من ازدواج مي کني؟ من برات شوهر خوبي مي شم.
جني : مي دونم فارست.
فارست: ولي باهام ازدواج نمي کني.
جني : تو نمي خواي با من ازدواج کني.
فارست: جني، تو چرا منو دوست نداري؟ من آدم باهوشي نيستم ولي مي دونم عشق چيه.
فارست به طرف در خروجي مي رود. جني به راه خود ادامه مي دهد. فارست بيرون روي تراس مي ايستد.

160. خارجي - خانه گامپ - شب
 

باران به شدت مي بارد و خانه را محاصره خود گرفته است. [...]

161. خارجي - خانه گامپ - صبح
 

جني کيف دستي اش را برمي دارد و به طرف تاکسي اي که بيرون خانه منتظر ايستاده، مي رود.
راننده تاکسي: کجا داري فرار مي کني؟
جني: من فرار نمي کنم.

162. داخلي - خانه گامپ - صبح
 

فارست روي تختش خوابيده است. تاکسي از خانه دور مي شود. مدال افتخار فارست و راکت پينگ پنگ او روي ميز به چشم مي خورند. فارست يک ليوان شير براي خود ريخته و روبدو شامبرش را به تن کرده است. او به مدال افتخار که زماني آن را به جني داده بود، خيره مي شود. تخت جني هم مرتب شده و خالي است. فارست کنار در اتاق ايستاده و داخل اتاق و تخت خالي جني را نگاه مي کند.

163. خارجي - تراس جلوي خانه - روز
 

فارست روي يک صندلي راحتي نشسته و کفش هاي ورزشي اش را هم پوشيده است. به نظر مي رسد که هنوز از رفتن جني بهت زده است. او به آرامي کلاه «بابا - گامپ» خود را به سر مي گذارد. از جا بلند مي شود و از تراس پايين مي آيد. به آرامي روي چمن ها شروع به دويدن مي کند. سرعتش کم کم زياد مي شود و از خانه دور و دورتر مي شود. او دوان دوان جاده منتهي به خانه را پشت سر مي گذارد.
فارست (صداي خارج از قاب): اون روز بدون هيچ دليل خاصي تصميم گرفتم تا يه کم دورتر بدوم.
فارست تا انتهاي جاده مي دود و بعد به طرف راست مي پيچد و وارد بزرگراه مي شود.
فارست (صداي خارج از قاب): اين طوري شد که تا آخر جاده دوييدم و وقتي رسيدم به آخرش با خودم گفتم بهتره تا اون سر شهر بدوم.

164. داخلي - مغازه سلماني - روز
 

سه پيرمرد هميشگي در مغازه سلماني نشسته اند و تلويزيون تماشا مي کنند. فارست از خيابان اصلي شهر و از مقابل سلماني دوان دوان عبور مي کند.
گزارشگر: رئيس جمهور کارتر که از بيماري قلبي رنج مي برد، امروز دچار حمله قلبي شد و در آغوش يکي از مأموران پليس از هوش رفت.
فارست (صداي خارج از قاب): وقتي رسيدم اون جا...

165. خارجي - جاده آلاباما - روز
 

در کنار جاده، تابلوي «وارد محدوده گرين بو مي شويد» جلب نظر مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): ... فکر کردم بد نيس تا آخر محدوده شهر گرين بو بدوم. بعدش فکر کردم يه کم بيشتر بدوم. مثلاً تا آخر ايالت...
فارست از کنار تابلويي رد مي شود که روي آن نوشته شده: «مي سي سي پي ورود شما به ايالت ماگنوليا را خوش آمد مي گويد».
فارست (صداي خارج از قاب): ... بزرگ آلاباما بدوم. همين کارو هم کردم و تا آخر آلاباما دوييدم.

166. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال
 

فارست: بدون هيچ دليلي به دوييدن ادامه دادم تا به اقيانوس رسيدم.

167. خارجي - سانتا مونيکا - روز
 

روي تابلويي نوشته شده: «اسکله قايق هاي ورزشي، ماهيگيري، دريانوردي و تفريحي سانتا مونيکا». فارست از زير تابلو عبور مي کند و به اسکله مي رسد.
فارست (صداي خارج از قاب): وقتي رسيدم به اون جا با خودم فکر کردم حالا که انقدر راه اومدم، ديگه بهتره که مسيرم رو عوض کنم و به رفتن ادامه بدم.

168. خارجي - اقيانوس آتلانتيک
 

فارست به اسکله اي در کنار اقيانوس آتلانتيک مي رسد.
فارست (صداي خارج از قاب): وقتي به اون يکي اقيانوس رسيدم، با خودم فکر کردم حالا که تا اين جا اومدم بهتره باز هم مسيرم رو عوض کنم و همين طور به دوييدن ادامه بدم.
فارست مسيرش را عوض مي کند و از اسکله دور مي شود. در انتهاي اسکله فانوس دريايي زيبايي جلب نظر مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): توي مسير هر وقت خسته مي شدم، مي خوابيدم، هر وقت گشنه م مي شد، غذا مي خوردم...

169. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال
 

فارست: و وقتي بايد مي رفتم يه جايي، خب مي رفتم.
پيرزن: پس تو يک سره مي دوييدي؟
فارست: آره.

170. خارجي - بزرگراه
 

فارست در بزرگراهي در حال دويدن است. او وارد راهي مي شود که از ميان مزارع گندم عبور مي کند. رودخانه اي سر راه فارست قرار مي گيرد. او از روي پلي سنگي که سنگ فرش است، عبور مي کند. در دوردست و پشت سر فارست رشته کوه هاي راکي را مي بينيم. فارست دوان دوان از ميان مراتعي که نرده جاده ها آن ها را از هم جدا کرده، مي گذرد.
فارست (صداي خارج از قاب): خيلي به مامان و بابا فکر مي کردم، به ستوان دان هم زياد فکر مي کردم، اما بيشتر از همه به جني فکر مي کردم.

171. خارجي - مغازه سلماني
 

سه پيرمرد هميشگي در مغازه سلماني نشسته اند و اخبار تازه را از تلويزيون تماشا مي کنند.
گوينده خبر: اکنون بيش از دو سال است که مردي به نام فارست گامپ که مزرعه داري از اهالي شهر گرين بو آلاباماست، در سرتاسر امريکا دويده و فقط براي خوابيدن توقف کرده است.

172. داخلي - کافي شاپ - روز
 

جني فنجان هاي قهوه مشتري ها را پر مي کند.
گوينده خبر: چارلز کوپر براي ما از اين دونده گزارشي تهيه کرده که مي بينيم.
گزارشگر: فارست گامپ مزرعه داري از اهالي گرين بو آلاباما، امروز و در چهارمين مرتبه اي که از شرق تا غرب و از غرب تا شرق امريکا دويده، يک بار ديگر به رودخانه مي سي سي پي مي رسد.
جني: لعنت به من فارست...

173. خارجي - پل مي سي سي پي
 

گوينده خبر: علت دوييدن شما چيه؟
گزارشگر 1: علت دوييدن شما چيه؟
گزارشگر 2: آيا براي برقراري صلح جهاني مي دوييد؟
گزارشگر 3: آيا علت دوييدن شما مسئله حقوق زنهاس؟
گوينده خبر: شايد هم براي حفظ محيط زيست اين کارو مي کنين؟
گزارشگر: شايد هم براي حفظ حيوانات؟
گزارشگر 3: و يا بر عليه سلاح هاي خطرناک و نامتعارف؟
فارست (صداي خارج از قاب): اونا اصلاً باورشون نمي شد که يه نفر بدون هيچ دليل مشخصي اين همه بدوه.
گزارشگر 2: چرا اين کارو مي کنين؟
فارست: فقط حس کردم که بايد بدوم.

174. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال
 

فارست: من فقط حس مي کردم که بايد بدوم.

175. خارجي - شهري کوچک در شرق امريکا -روز
 

فارست در حال دويدن است و مرد جواني هم به دنبال او مي دود.
مرد جوان: خودتي! اصلاً باورم نميشه که خودت باشي!

176. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال
 

فارست: نمي دونم چرا مردم مي خواستن براي دوييدن من دليل درست کنن.

177. خارجي - شهر کوچک در شرق امريکا - روز
 

مردي جوان پشت سر فارست مي دود.
مرد جوان: وقتي شمارو ديدم، يه چيزي تو سرم صدا کرد. به خودم گفتم اين آدم کارش درسته و مي تونه به سؤال هاي من جواب بده. من دنبالتون مي آم.
فارست (صداي خارج از قاب): اين جوري شد که من يه همراه هم پيدا کردم.
فارست در جاده اي پر شيب که کنار کوهستان واقع شده، مي دود. جماعتي هم پشت سر او مي دوند.
فارست (صداي خارج از قاب): بعد از اون مرد جوون، يه سري ديگه هم با من همراه شدن.
فارست در صحرا مي دود و به جماعت دونده پشت سر او، افزوده شده است.
فارست (صداي خارج از قاب): تعداد مردم روز به روز بيشتر مي شد. بعضي ها بعداً به من گفتن که اون کار بهشون اميد مي داده.
فارست و همراهانش از شهري کوچک مي گذرند. مردي به کنار فارست مي آيد و با او صحبت مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي ها از من مي خواستن که بهشون کمک کنم.
يک هيپي مسن: هي مرد. هي، گوش کن. تو مي توني به من کمک کني؟ کار من ساختن برچسب سپر ماشينه. الان دنبال يه شعار تبليغاتي خوب مي گردم. چون تو براي خيلي ها منبع الهام بودي، من فکر مي کنم تو مي توني به من کمک کني... ا...ا... تو پاتو گذاشتي روي يه کپه تاپاله!
هيپي بعد از فارست، از روي تاپاله اي که در جاده افتاده، مي گذرد.
فارست: پيش مي آد.
هيپي مسن: چي، تاپاله؟
فارست: البته بعضي وقتا.
هيپي مي ايستد و به فکر فرو مي رود.
فارست (صداي خارج از قاب): چند سال بعد، من شنيدم اون يارو براي سپر ماشين ها يه برچسب با شعار «تاپاله پيش مي آد» درست کرد و...
ماشيني از خيابان عبور مي کند که روي سپر آن نوشته شده: «تاپاله پيش مي آد».
فارست (صداي خارج از قاب): ... اين جوري کلي پول به جيب زد.
کاميوني سر يک چهارراه، با ماشين صحنه قبل تصادف مي کند.

178. خارجي - پمپ بنزين سر راه - روز
 

فارست مي دود و پشت سر او جماعتي مي دوند.
فارست (صداي خارج از قاب): يه روز ديگه داشتم مي دوييدم، يه نفر که کارش توليد تي شرت بود و حسابي ورشکست شده بود، اومد پيش من و بهم گفت که مي خواد تصوير منو روي تي شرت هاش چاپ کنه. ولي اون نمي تونست تصوير منو نقاشي کنه و از طرفي هم دوربين نداشت.
مردي که يک تي شرت زرد رنگ را در دست دارد به فارست نزديک مي شود.
مرد: من حدس مي زنم اگه تصوير تو روي اين تي شرت چاپ کنم، برام شانس مي آره. اگه اين جوري بشه، خيلي خوب مي شه.
کاميوني رد مي شود و آب هاي گل آلود روي جاده را روي سر و صورت فارست مي پاشد. مرد تي شرت را که در دست دارد به فارست مي دهد تا او صورت خود را پاک کند.
مرد: بيا با اين صورتتو پاک کن. هيچ کس از رنگ اون خوشش نمي آد.
فارست با تي شرت صورت خود را پاک مي کند و آن را به مرد بر مي گرداند.
فارست: روز خوبي داشته باشي.
مرد به تي شرت نگاه مي کند و مي بيند که روي آن، تصوير خندان فارست افتاده است.
فارست (صداي خارج از قاب): چند سال بعد فهميدم که اون مرد با اون تي شرت هاش حسابي پولدار شده.

179. خارجي - مانيومنت ولي - روز
 

فارست مي دود و جماعتي به دنبال او مي دوند.
فارست (صداي خارج از قاب): آره، خيلي ها پشت سر من مي دوييدن. مامان هميشه مي گفت قبل از اين که راه بيفتي، بايد گذشته رو پشت سر بذاري. شايد منم به خاطر همين مي دوييدم. من سه سال و دو ماه و چهارده روز و شونزده ساعت دوييدم.
فارست مي ايستد. جماعت پشت سر او هم مي ايستند. فارست بر مي گردد و به پشت سر خود نگاه مي کند. جماعت مشتاقانه منتظر حرکتي از او هستند. فارست به آن ها نگاه مي کند.
مرد جوان: هيس، ساکت. اون مي خواد يه چيزي بگه.
فارست: من خيلي خسته م. فکر مي کنم ديگه بايد برگردم خونه.
فارست به طرف جماعت مي رود. برخي از آن ها چند قدمي برمي دارند و راه را براي او باز مي کنند. فارست از ميان جمعيت رد مي شود و راه آمده را برمي گردد.
مرد جوان: خب حالا ما بايد چي کار کنيم؟
فارست (صداي خارج از قاب): مث هر چيز ديگه اي، دوييدن من تموم شد و من به خونه مون توي آلاباما برگشتم.
تلويزيون گزارشي را نشان مي دهد که رئيس جمهور ريگان و همراهانش جلوي يک ليموزين ايستاده اند و در برابر صداي شليک گلوله اي واکنش نشان مي دهند.
گوينده (در تلويزيون): دقايقي قبل، در ساعت دو و بيست و پنج دقيقه بعداز ظهر، رئيس جمهور ريگان در حالي که هتل هيلتون واشنگتن را ترک مي کرد...

180. داخلي - خانه گامپ - روز
 

فارست مي نشيند و ساندويچ مي خورد. در همين حال به تلويزيون هم نگاه مي کند.
گوينده: ... توسط فردي ناشناس مورد سوء قصد واقع شد. رئيس جمهور از ناحيه سينه مجروح شد و عامل ترور به وسيله افراد پليس فدرال دستگير شد...
لوئيز: يه نامه اومده.
فارست: ممنون خانوم لوئيز.
فارست (صداي خارج از قاب): يه روز، از توي آسمون صاف و آبي، يه نامه از جني براي من اومد.

181. خارجي - ايستگاه اتوبوس - زمان حال
 

فارست نامه جني را از جيب خود بيرون مي آورد.
فارست: اون از من خواسته بود که بيام ساوانا و به ديدنش برم. به خاطر همينه که الان اينجام. وقتي من مي دوييدم، اون منو توي تلويزيون ديده بود. اول بايد برم خيابون ريچموند و بعد خيابون هنري. شماره آپارتمانش، چهاره. فکر کنم بايد اتوبوس شماره نه سوار شم.
پيرزن به نامه نگاه مي کند.
پيرزن: لازم نيس اتوبوس سوار شي. خيابون هنري پنج يا شش بلوک اون ورتره.
فارست: اون ور؟
پيرزن: آره، اون ور.
فارست خيلي سريع چمدانش را بر مي دارد و نامه را به دست مي گيرد.
فارست: از حرف زدن با شما خوش وقت شدم.
فارست مي دود. پيرزن از ايستگاه اتوبوس فرياد مي زند. يک کاميون به محض وارد شدن فارست به خيابان، بوق زنان از کنارش مي گذرد.
پيرزن: اميدوارم همه چي برات خوب باشه.

182. داخلي - آپارتمان جني - روز
 

جني در را باز مي کند.
جني: هي فارست، چطوري؟
فارست: سلام.
جني: بيا تو. بيا تو.
فارست: نامه ت بهم رسيد.
جني: عجب.
جني در را مي بندد. فارست به اطراف نگاه مي کند.
فارست: اين خونه توئه؟
جني: آره، ولي يه کم بهم ريخته س.
فارست: قشنگه... تهويه مطبوع هم که داري.
فارست يک بسته شکلات به جني مي دهد.
فارست: ا...
جني : ممنون.
فارست: يه ذره ازش خوردم.
جني دفترچه اي را که بريده جرايد به صفحات آن چسبيده، باز مي کند.
جني: مي بيني؟ همه عکس هاي تو رو موقع دوييدن جمع کردم.
فارست: من خيلي دوييدم. خيلي هم طول کشيد.
جني: گوش کن فارست... من نمي دونم چطوري بهت بگم... من دوس دارم ازت معذرت خواهي کنم؛ به خاطر همه اون بلاهايي که سرت آوردم.
من خيلي قاطي بودم...
صداي در شنيده مي شود. جني در را باز مي کند و لين ماري وارد مي شود.
لين ماري: يوهو...
جني: سلام.
لين ماري: سلام.
جني پسر شش - هفت ساله اي را از او تحويل مي گيرد.
جني: اين يه دوست قديميه. توي آلاباما زندگي مي کنه.
لين ماري: چطورين؟
جني: گوش کن. هفته بعد، برنامه کاري من عوض مي شه. اون وقت مي تونم... به خاطر بچه ممنونم.
لين ماري: خواهش مي کنم. من بايد برم، آخه دوبله پارک کردم.
لين ماري در را مي بندد و براي فارست دست تکان مي دهد.
لين ماري: خداحافظ.
جني: ممنون. (رو به بچه که در بغل گرفته است) اين بهترين دوست منه.
اسمش آقاي گامپه. اگه بخواي مي توني بهش سلام کني.
پسر: سلام آقاي گامپ.
فارست: سلام.
پسر: حالا مي تونم برم تلويزيون ببينم؟
جني: آره مي توني. فقط صداشو کم کن.
پسر به اتاقي ديگر مي رود و ريموت تلويزيون را بر مي دارد.
فارست: تو مامان شدي؟
جني : آره، اسم اون فارسته.
فارست: مث من!
جني: اسم پدرشو روش گذاشتم.
فارست: اسم پدر اونم فارسته؟
جني: فارست، تو پدر اوني.
فارست به فارست کوچک خيره مي شود. بعد وحشت زده چند قدم به عقب مي رود.
جني: فارست به من نگاه کن. لازم نيس تو کاري بکني. باشه؟ تو هيچ اشتباهي نکردي.
جني هم به فارست کوچک خيره مي شود.
جني: خوشگل نيس؟
فارست: اون خوشگل ترين چيزيه که تا حالا ديدم. اون باهوشه؟
جني: آره. اون خيلي باهوشه. اون زرنگ ترين شاگرد کلاسشونه.
فارست نفس عميقي مي کشد. اول به جني نگاه مي کند و بعد به فارست کوچک.
جني: خب، برو باهاش حرف بزن.
فارست به اتاقي مي رود که فارست کوچک در آن تلويزيون تماشا مي کند.
فارست: چي نگاه مي کني؟
فارست کوچک: برت وارني.

183. خارجي - پارک - روز
 

فارست و جني روي نيمکت پارکي نشسته اند. فارست کوچک رو به روي آن ها، تاب مي خورد.
جني: فارست، من مريضم.
فارست: سرما خوردي و سرفه مي کني؟
جني: يه نوع ويروس توي بدن منه. دکترها نمي دونن اون چيه. به خاطر همين هم نمي تونن کاري بکنن.
فارست: تو بايد با من بياي خونه. من و فارست کوچولو توي خونه مي مونيم و از تو مراقبت مي کنيم.
جني: با من ازدواج مي کني؟
فارست: آره.

184. خارجي - خانه گامپ - روز
 

گروهي روي چمن هاي جلوي خانه منتظر مراسم عروسي هستند. لوئيز به طرف فارست مي آيد.
لوئيز: فارست، ديگه بايد شروع کنيم.
جني با لباس سفيد از خانه بيرون مي آيد. فارست عاشقانه به او نگاه مي کند. جني به طرف فارست مي آيد و کراوات او را مرتب مي کند.
جني: بايد سفتش کنم.
ستوان دان هم وارد حياط مي شود. او از يک عصا استفاده مي کند. زني کنار اوست.
فارست: ستوان دان؟ ستوان دان!
ستوان: سلام فارست.
جني و فارست به طرف ستوان مي روند.
فارست: شما دو تا پاي جديد دارين.
ستوان: آره. دو تا پاي جديد گرفتم.
ستوان شلوارش را بالا مي زند و پاي فلزيش را به او نشان مي دهد.
ستوان: از تيتانيوم ساخته شده. با تيتانيوم شاتل هاي فضايي هم مي سازن.
فارست: پاهاي جادويي!
ستوان: سوزان، نامزدمه.
فارست: ستوان دان!
سوزان با فارست دست مي دهد.
سوزان: سلام فارست.
فارست: ستوان دان، اين جني منه.
جني (به ستوان): خوشحالم که بالاخره مي بينمتون.
جني و فارست کنار هم مي ايستند. جمعيت حاضر هم پشت آن ها قرار گرفته اند. فارست کوچک کنار جني ايستاده است.
عاقد: فارست، تو جني رو به همسري مي پذيري؟ تو جني، فارست رو به همسري مي پذيري؟ پس من شما رو زن و شوهر اعلام مي کنم.

185. خارجي - جاده گرين بو - روز
 

باد مي وزد و برگ درختان به روي زمين مي افتد. جني، فارست و فارست کوچک به طرف خانه مي روند. هر سه دست هاي يکديگر را گرفته اند.

186. داخلي - خانه گامپ - صبح
 

فارست به کنار تخت جني مي آيد. او سيني محتويات صبحانه را کنار جني مي گذارد. جني به آرامي روي تخت نيم خيز مي شود و به فارست نگاه مي کند.
فارست: سلام.
جني: سلام.
فارست پنجره اتاق را باز مي کند و کنار تخت مي نشيند.
جني: هي فارست، وقتي ويتنام بودي، مي ترسيدي؟
فارست: آره خب... نمي دونم.

187. خارجي - ويتنام - شب (بازگشت به گذشته)
 

باران مي بارد. فارست به آسمان نگاه مي کند. کلاه خودش را برمي دارد. از پشت ابرها، ستاره ها پيدا مي شوند.
فارست (صداي خارج از قاب): بعضي وقتا، بعد از اين که بارون به اندازه کافي مي اومد، ستاره ها در مي اومدن و آسمون خيلي قشنگ مي شد؛ درست مث وقتي که خوشيد توي خليج لوباتره غروب مي کرد.

188. خارجي - خليج لوباتره - غروب (بازگشت به گذشته)
 

فارست روي عرشه قايق خود ايستاده و به غروب خورشيد نگاه مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): اون وقت انگار که ميليون ها جرقه روي آب بود؛ درست مث درياچه کنار کوهستان.

189. خارجي - درياچه کنار کوهستان - روز ( بازگشت به گذشته)
 

فارست طول بزرگراهي را مي دود. کنار اين بزرگراه درياچه اي است و کنار آن قله هاي پر برف. انعکاس آب بر کوه ها و آسمان افتاده است.
فارست (صداي خارج از قاب): اون جا همه چي صاف و تميز بود. جني، انگار که اون جا دو تا آسمون داشت؛ يکي روي اون يکي... توي صحرا هم وقتي آسمون بالا مي اومد...

190. خارجي - صحرا - طلوع آفتاب (بازگشت به گذشته)
 

فارست در بزرگراهي در صحرا مي دود. آفتاب در حال طلوع است.
فارست (صداي خارج از قاب): آدم فکر مي کرد آسمون داره تموم مي شه و زمين شروع مي شه. همه چي خيلي قشنگ بود.

191. داخلي - خانه گامپ - صبح
 

فارست به جني نگاه مي کند و جني از پنجره به بيرون نگاه مي کند.
جني: کاش مي تونستم اون موقع پيش تو باشم.
فارست: تو بودي.
جني دست فارست را مي گيرد.
جني: دوستت دارم.
فارست (صداي خارج از قاب): تو صبح يه شنبه اي مردي.

192. خارجي - قبر جني زير درخت بلوط پير -روز
 

فارست زير درخت بلوط پير و در مقابل قبر جني ايستاده است.
فارست: من تو رو اين جا، زير درخت خودمون دفن کردم.
فارست بغض کرده، اما سعي مي کند جلوي گريه اش را بگيرد.
فارست: من دادم خونه باباتو با بولدوزر داغون کردن.

193. خارجي - خانه پدر جني - روز
 

فارست به خانه پدر جني خيره شده است. بولدوزري خانه را با خاک يکسان مي کند.
فارست (صداي خارج از قاب): مامان...

194. خارجي - قبر جني - روز
 

فارست (صداي خارج از قاب): ... هميشه مي گفت مرگ بخشي از زندگيه .
تصويري از سنگ قبر جني. روي سنگ اين جمله ديده مي شود: «جني گامپ، 16 جولاي 1945 - 22 مارس 1982. دوست، همسر و مادري عاشق».
فارست: مطمئن باش که حال فارست کوچولو خيلي خوبه.

195. داخلي - خانه گامپ - شب
 

فارست کوچک کنار فارست نشسته و کتاب مي خواند.
فارست کوچک (از روي کتاب): «ولي اون کاملاً مطمئن نبود. هر جايي که اونا...»
فارست (صداي خارج از قاب): حالا که دوباره مدرسه اون شروع شده، من هر روز بهش صبحونه و ناهار و شام مي دم.

196. خارجي - قبر جني - روز
 

فارست بغض کرده به پايين نگاه مي کند.
فارست: من هر روز موهاي اونو شونه مي کنم و دندوناشو مسواک مي زنم. به اون ياد مي دم که چه جوري پينگ پنگ بازي کنه.

197. خارجي - خانه گامپ - شب
 

فارست با فارست کوچک پينگ پنگ بازي مي کند.
فارست: آفرين.
فارست (صداي خارج از قاب): اون واقعاً پسر خوبيه.
فارست: فارست، نوبت توئه.
فارست کوچک سرويس مي زند. فارست به سمت توپ مي رود، اما نمي تواند آن را بگيرد.

198. خارجي - خانه گامپ - شب
 

فارست و فارست کوچک کنار رودخانه نشسته اند و ماهي گيري مي کنند.
فارست (صداي خارج از قاب): ما هميشه مي ريم ماهي گيري.

199. خارجي - قبر جني - روز
 

فارست به سنگ قبر جني نگاه مي کند.
فارست: هر شب، ما يه کتاب مي خونيم. اون خيلي باهوشه جني. تو بايد بهش افتخار کني. اون يه نامه براي تو نوشته. گفته که من نمي تونم اون نامه رو بخونم. من اونو مي ذارم اين جا.
فارست نامه را روي سنگ قبر و کنار گل هاي تازه مي گذارد.
فارست: جني، من نمي دونم مامان درست مي گه يا ستوان دان. من نمي دونم هر کدوم از ما، يه سرنوشتي داريم يا همه چي برامون اتفاقي صورت مي گيره. من فکر مي کنم هر دو تاش درسته. هر دو تاش اتفاق مي افته. جني، من دلم برات تنگ شده. اگه چيزي لازم داشتي، حتماً بهم بگو. فارست از کنار قبر مي رود و در همان حال دسته اي از پرندگان از بالاي سر او مي گذرند و روي درخت مي نشينند. فارست برمي گردد و به آن ها نگاه مي کند.

200. خارجي - جاده - صبح
 

فارست و فارست کوچک کنار جاده منتظر اتوبوس ايستاده اند. اتوبوس به طرف آن ها مي آيد.
فارست: اتوبوست اومد.
فارست کتاب جورج کنجکاو را از کوله پشتي فارست کوچک بيرون مي آورد.
فارست: هي، من اينو مي شناسم.
فارست کوچک: مي دوني چرا؟ چون مامان بزرگ هميشه اونو براي تو مي خوند.
فارست به کتاب نگاه مي کند. پري که در آغاز فيلم نامه ديده ايم، از لاي کتاب بيرون مي افتد، اما فارست اين موضوع را متوجه نمي شود.
فارست: اين کتاب، محبوب من بود.
اتوبوس به ايستگاه مي رسد. در اتوبوس باز مي شود. فارست کتاب را داخل کوله پشتي مي گذارد و آن را به فارست کوچک مي دهد.
فارست: ديگه بايد بري.
فارست کوچک به طرف اتوبوس مي رود.
فارست: هي فارست کوچولو، تو نبايد... من مي خواستم بهت بگم که خيلي دوستت دارم.
فارست کوچک: منم دوستت دارم بابا.
فارست: وقتي برگشتي، من مي آم همين جا.
فارست کوچک به داخل اتوبوس و راننده نگاه مي کند. راننده اتوبوس همان زني است که پيشتر، راننده اتوبوس مدرسه فارست بوده است. اما حالا کمي پيرتر شده است.
راننده اتوبوس: اين اتوبوس مدرسه س. اينو مي دوني، مگه نه؟
فارست کوچک: آره مي دونم. تو هم دو روتي هريس هستي و منم فارست گامپم...
فارست کوچک براي پدرش دست تکان مي دهد. فارست با سر جواب او را مي دهد. فارست کوچک سوار اتوبوس مي شود. اتوبوس حرکت مي کند. فارست کنار جاده ايستاده است. سپس حرکت مي کند و روي نيمکت ايستگاه اتوبوس مي نشيند. دوربين پايين مي آيد و ما مي بينيم که پر کنار پاي فارست قرار گرفته است. باد آرام مي وزد و پر در هوا شناور مي شود. فارست هنوز روي نيمکت نشسته است. پر بالا و بالاتر مي رود و رقص کنان در آسمان مي چرخد تا اين که به دوربين نزديک مي شود و تمام تصوير را پر مي کند. به اين ترتيب تصوير سياه مي شود.
منبع: فيلم نگار، شماره 6
/ن



 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.