
وكيل هادساكر
فيلنامه نويسان: جوئل و اتان كوئن، سام ريمي
تصوير سياه
بدون تصوير - زوزه باد سرد - ثابت
قطع به :
آسمان شهر - شب (حدود سال 1958)
راوي (صدا روي تصوير): درسته ... اينجا نيويوركه.
دوربين در آسمان شب بالا مي رود. از خيابان زير پايمان صداي رفت و آمد ماشين ها را مي شنويم كه با بارش برف سرو صدايشان كمتر شده. از دوردست صداي آواز خواني چند گروه به گوش مي رسد.
بدون هدف ميان ساختمان هاي بلند پيش مي رويم. از بالاي آسمان خراش ها به چپ و راست مي پيچيم.
راوي (صدا روي تصويري): الان سال 1958 ... به هر حال تا چند لحظه ديگه سال تحويل مي شه، نيمه شب، سال 1959 آغاز مي شه. به عبارت ديگه؛ سال جديد، آينده...
صداي آواز مي آيد. صدا هنوز نزديك نيست، اما تا حدي قابل شنيدن است. به هر حال ترانه اولد لنگ سين است.
راوي (صدا روي تصوير): زمين پير يه گردش جديد رو دور خورشيد شروع مي كنه. هر كسي اميدواره اين چرخش تا حدي حالش رو بهتر كنه و كمي خوشحال تر بشه...
به سمت يك آسمان خراش خاص پيش مي رويم. بالاي آسمان خراش ساعت بزرگ و درخشاني نصب شده است.
راوي (صدا روي تصوير): بله...
پشت سر هم صداي پا به گوش مي رسد.
راوي (صدا روي تصوير):... صداي پريدن چوب پنبه هاي نوشيدني تمام شهر رو پر كرده.
موسيقي والس نيز به اين هياهو اضافه مي شود.
راوي (صدا روي تصوير):... بر فراز برج والدورف ليوان هاي نوشيدني با ترانه گاي لومباردو به رقص در اومدن... پايين ميدان جمعي منتظر شليك توپ بزرگ هستن.
ترانه لومباردو جاي خود را به هلهله جمعيتي مي دهد كه صدايشان از دور دست به گوش مي رسد؛ شصت! پنجاه و نه ! پنجاه و هشت!
راوي (صدا روي تصوير) :... همه اونها تلاش مي كنن تا درست در لحظه تحويل سال زمان رو براي يه لحظه متوقف كنن...
همهمه جمعيت كمتر مي شود و تنها صداي زوزه باد شنيده مي شود. دوربين همچنان در ميان آسمان خراش ها پيش مي رود. كم كم صداي تيك تاك ساعت بزرگي نيز شنيده مي شود.
ساعت يك دقيقه به دوازده را نشان مي دهد. بالاي ساعت روي تابلوي نئوني نام شركتي ديده مي شود؛ صنايع هادساكر. زير اين اسم اشعار شركت نوشته شده؛ اكنون آينده است.
راوي (صدا روي تصوير):... تا بتونن بگن... الان وقتشه! زمان رو گرفتم! در حالي كه زمان گذشته (با اشتياق زياد) اما همه اونها خوشحال ان، همه ساعت هاي خوشي رو گذروندن.
به طرف پنجره تاريک طبقه آخر كنار ساعت حركت مي كنيم. پنجره باز مي شود.
راوي (صدا روي تصوير):... بله، تقريباً همه خوشحال ان. به غير از چند تا روح كه اون اطراف پرسه مي زنن...
مرد جواني به آرامي روي لبه پنجره مي آيد. با باز شدن پنجره دوباره آهنگ اولد لنگ سين با صدايي بلند نواخته مي شود.
راوي (صدا روي تصوير):... يكي از اونها نورويل بارنزه...
مرد با احتياط روي لبه پنجره مي ايستد. احتمالاً بيست سالي دارد. او يك پيشبند چرمي به تن دارد. روي پيشبند نوشته شده : پستخانه هادساكر/ اكنون آينده است.
مرد مصمم و عصبي به پايين ساختمان بلند نگاه مي كند.
راوي (صدا روي تصوير):... بريم از نزديك يه نگاهي بكنيم.
دوربين تبعيت مي كند. به آرامي و تا جاي ممكن به او نزديك مي شود.
راوي (صدا روي تصوير):... اين دفتري كه اون روي لبه پنجره ش ايستاده، متعلق به رئيس صنايع هادساكره. اين دفتر اونه ...
باد روي صورت نورويل مي خورد. با طنين بلند تيك تاك ساعت از ترس و اضطراب مي لرزد.
راوي (صدا روي تصوير): ... چطور مي تونه تا اون بالا رفته باشد؟ چرا به اين احساس نزول رسيده؟ واقعاً قصد اين كار رو داره ... واقعاً نورويل قصد دارده پخش زمين بشه؟
نورويل تمام بدنش را منقبض مي كند، به لبه پنجره چشم مي دوزد و براي يك شيرجه عالي به اوج فراموشي آماده مي شود.
اما با ادامه حركت دوربين او از قاب خارجي مي شود. ما وارد ساعت بزرگ مي شويم، سرو صداي آلات مكانيكي داخل ساعت بلندتر مي شود.
راوي (صدا روي تصوير): ... اما گذشته ... كه خودش داستان ديگري داره ...
سياهي مطلق.
قطع به ...
تابلوي نمايش مقصد
روي تابلوي بالاي اتوبوسي كه در ايستگاه توقف مي كند، روي اعلان نوشته شده است: مونسي - نيويورك.
رديفي از كيف هاي سفري كه در پياده رو كنار هم چيده مي شوند. مردي با لباس باربران ايستگاه و آستين هايي با دگمه سردست، يكي از كيف ها را مقابل در خروجي اتوبوس مي گذارد.
برچسبي روي كيف است؛ رده 58. زير آن تصوير دو دست چپ و راست قرار دارد كه به طور متقاطع روي هم قرار گرفته اند، انگشت هاي شست به هم قفل شده و به صورت دو بال پرنده از هم باز شده اند. بعد از چند ثانيه دست صاحب كيف وارد قاب مي شود و كيف را بر مي دارد.
محو تصوير به :
خيابان
كيف را دنبال مي كنيم، در حالي كه صاحب آن به سمت پايين خيابان مي رود. مرد مي ايستد و كيف را روي زمين مي گذارد.
مرد جوان.
صورتي اصلاح شده. چهره اي اميدوار به آينده ... نورويل بارنز. او چشم مي دوزد به :
آژانس كاريابي وسل.
بالاي دفتري يك طبقه، تابلوي نصب شده. ساعت بيرون دفتر ساعت 9 صبح را نشان مي دهد. پرده كركره مقابل پنجره بالا مي رود و صفحه بزرگ شغل هاي درخواستي آشكار مي شود. اين صفحه مانند تابلوهاي اعلان ساعات حركت قطار در ايستگاه هاي بزرگ است. هر كدام از بخش هاي مجزاي تابلو مرتب ورق مي خورد تا موقعيت شغلي جديد را اعلام كند. درخواست براي شغل هايي چون قناد، تعميركار ماشين بخار، صفحه بند، گوركن مرد و غيره.
برگشت به:
جمعيت كوچكي مقابل آژانس جمع شده اند و مانند نورويل صفحه اعلان را تماشا مي كنند - مردان در جست و جوي كار از طبقات و شغل هاي مختلف هستند. آنها به تابلو چشم دوخته اند. بعضي دست هايشان در جيبشان فرو مي رود، بعضي كلاه هايشان روي سرهايشان به عقب مي رود، بعضي از پشت سرهم سرك مي كشند تا تابلوي اعلان كار را كه به سرعت ورق مي خورد بهتر ببينند. گه گاه از ميان جمعيت يكي به سمت آژانس كاريابي مي رود تا كار مورد نظرش را در خواست كند.
نورويل بي حركت سرجايش ايستاده است و تماشا مي كند.
از نقطه نظر او:
يكي از صفحات ورق مي خورد. روي آن نوشته شده: معاون مدير.
نورويل خوشحال مي شود.
تابلوي اعلانات.
نورويل چهره اش را در هم مي كشد.
از جمعيت اطراف نورويل كاسته شده است. مردي سراسيمه داخل جمعيت مي شود تا براي كار مورد نظرش در خواست دهد.
كادرهاي ديگر را مي بينيم: كارمند جزء ... با سابقه كاري، مدير اجرايي ... با سابقه كاري، تاجر ... با سابقه كاري.
قطع هاي متقاطع ميان عنوان مشاغل به پايان مي رسد. دوربين روي نورويل حركت مي كند كه تنها در پياده رو ايستاده است: تنها با سابقه كاري ... با سابقه كاري ... با سابقه كاري ... با سابقه كاري.
قطع به:
نماي بسته - سخنگوي هيئت مديره
مردي ميانسال، شبيه موش كور و عينكي با قاب سيمي. مرد كت و شلواري به سبك قديم به تن دارد كه حاكي از شخصيت محافظه كارش است. مشخص است كه مخاطبش فردي خارج از قاب است. پشت سر مدير، آسمان شهر نيويورك را مي بينيم.
مدير: ... بنابراين در فصل سوم هم هيچ نشانه از ضعف نداشته و نسبت به فصل سوم سال گذشته 18 درصد رشد سود خالص داشتيم، نيازي به گفتن نيست كه اين ركورد جديديه ...
حركت دوربين.
او مردي است ميانسال با كت و شلواري گران قيمت اما به سبك قديمي. لبخندي بر لب دارد و تمام توجهش به سخنگوي هيئت مديره است.
سخنگوي هيئت مديره:... رقابت ما تا ضعيف شدن رقبا ادامه داره و تا جايي پيش مي ريم كه به زمين بخورن. سهام ما دراكثر بخش ها در حال افزايشه. ما در حال بازكردن هفت دفتر منطقه اي جديد هستيم ...
حركت مستقيم دوربين با گرفتن نماي نزديك از چهره مردي كه در انتهاي ميز نشسته به پايان مي رسد. مرد همچنان با تبسمي مهربان به سخنان يكنواخت سخنگو گوش مي دهد. به عبارت ديگر لبخندي متين و عميق. او وارينگ هادساكر است.
سخنگوي هيئت مديره همچنان مي گويد و مي گويد.
سخنگوي هيئت مديره: ... در بخش بين المللي، طي شش ماه اخير نشانه هاي پيشرفت كاملاً محسوسه و اكنون مشغول بررسي اقلام موجود در آر اند دي هستيم.
دوربين به آرامي از روي سخنگو حركت مي كند. كاملاً مشخص است كه وارينگ هادساكر درشت اندام حوشش جاي ديگري است. تصوير آسمان نيويورك را در چهارچوب پنجره در قاب مي گيريم.
سخنگوي هيئت مديره (صدا روي تصوير): امتياز زيرزميني. در باره امتياز زير زميني خرده اي به من نگيرين. ما از اين مزيت پول زيادي به دست مياريم. اين خنده دار نيست.
برگشت به آگهي استخدام.
دستي همراه مداد سراغ ليست آگهي هاي استخدام مي رود و كنار هر يك علامت مي زند: رفتگر خيابان ... با سابقه، لاينو تايپ، مرد ... با سابقه، آواز خوان مذهبي (اجرا) ... با تجربه، حريف مشت زنی ... با سابقه.
نماي بازتر.
آخرين جرعه قهوه را مي نوشد و سپس فنجان قهوه را روي آگهي استخدام مي گذارد. از جايش بلند مي شود. جيبش را مي گردد و محتوياتش را بيرون مي آورد.
نماي نزديك از پيشخان.
نورويل تمام پول خردهايش را روي ميز مي گذارد. دستش لحظه اي درنگ مي كند، سكه كوچكتر را بر مي دارد و از قاب خارجي مي شود.
از آن طرف پيشخان دست پيشخدمت وارد قاب مي شود. نعلبكي را بر مي دارد و بعد فنجان را كه روي آگهي استخدام قرار گرفته برمي دارد. فنجان دايره اي كامل و قهوه اي به دور آگهي رسم كرده است:
اكنون آينده است.
همين حالا زندگي خود را در صنايع هادساكر بسازيد.
دستمزد پايين. ساعات كار طولاني. بدون نياز به سابقه كار.
درخواست پرسنل. خيابان 285 مديسون.
درحالي كه خارج از قاب صداي باز شدن در تريا را مي شنويم، جريان هوا برگه هاي روزنامه را از روي پيشخان به پرواز در مي آورد. برگه ها از قاب خارج مي شوند.
آسمان شهر نيويورك.
سخنگوي هيئت مديره: ... دارايي ها و عملكردها چه در اينچا و چه در خارج از كشور فراتر از انتظارمون بود. قانون مالياتي فدرال سال 1958 نيز امكان معافيت مالياتي رو براي بسياري از دارايي هامون به ما مي ده ...
وارينگ هادساكر خيالپردازانه به بيرون از پنجره نگاه مي كند. توجهش دوباره به سخنگوي وراج معطوف مي شود و لبخند مهربانش دوباره روي صورتش نقش مي بندد.
سخنگوي هيئت مديره: ... اخبار در بازار پول خوب نيست ... اخبار عاليه...
قطع به:
پشت سر نورويل
برگي از روزنامه چرخ زنان وارد قاب مي شود. باد آن را با خود به هر سو مي برد.
برخورد ! ... عابر پياده اي آن را از سر راهش كنار مي زند و روزنامه دوباره به عابر ديگري برخورد مي كند.
روزنامه همچنان سرگردان مي چرخد و سپس به پشت پاي نورويل مي چسبد.
نورويل روزنامه را از پايش جدا مي كند. مي خواهد آن را بيرون بيندازد، اما منصرف مي شود. چيزي توجهش را جلب كرده است.
ستون روزنامه.
كادري مربوط به آگهي استخدام. دور يكي از ستون ها با قهوه دايره اي كشيده شده است.
برگشت به نورويل.
سرش را از روي روزنامه بلند مي كند. منظوري در نگاه خيره اش ديده مي شود. باد در موهايش مي پيچيد.
قطع به:
نماي نزديك - وارينگ هادساكر
سخنگوي هيئت مديره (صداي خارج از قاب): ... ذينفع ها و وكلاي ما همچنان به چند برابر كردن توسعه و تأثير گذاري ما در سطح محلي، ملي و جهاني همت گماشته ان. بنابراين در نيمه سوم سال ركورد جديدي در فروش داشتيم ...
هادساكر نگاهش را از ساعت مي گيرد، لبخند مي زند، كف دستش را به موهايش مي كشد.
سخنگوي هيئت مديره (صداي خارج از قاب):... ركوردي جديد در درآمد ناخالص ...
هاردساكر آستينش را پايين مي كشد تا دگمه سردست در فاصله مناسب از آستين كت قرار بگيرد.
سخنگوي هيئت مديره (صداي خارج از قاب):... ركوردي جديد در سودهاي پيش از پرداخت ماليات...
هادساكر پكي به سيگارش مي زند و به دقت آن را در زيرسيگاري مي گذارد.
سخنگوي هيئت مديره (صداي خارج از قاب):... ركوردي جديد در سودهاي بعد از پرداخت ماليات...
ساعت مچي اش را از دستش باز مي كند و به آن چشم مي دوزد.
با يك دور كامل عقربه بزرگ، ساعت دقيقاً 12 ظهر مي شود.
سخنگوي هيئت مديره (صداي خارج از قاب):... و موجودي كالاي ما در سال گذشته دو برابر شده.
هادساكر به دقت ساعت را روي ميز مي گذارد.
سخنگوي هيئت مديره (صداي خارج از قاب):... به طور خلاصه ...
سخنگو براي بالا بردن جذابيت سخنانش لحظه اي مكث مي كند و نگاهي به افراد دور ميز مي اندازد.
سخنگو: ... ما پولدار شديم...
فرياد شادي افراد حاضر در جلسه بلند مي شود. هادساكر صداي آنها را قطع مي كند.
هادساكر: اهيم ...
حاضران با اشتياق رو به هادساكر مي كنند كه در پيش زمينه صحنه نشسته است. مقابل هادساكر ميز بزرگ جلسه و روبه روي آن پنجره بزرگ قرار دارد. هادساكر با آرامش از جايش بلند مي شود، كف دست هايش را به هم مي مالد، صندلي اش را حركت مي دهد.
بالاي صندلي مي رود.
حاضران به او خيره شده اند.
ازروي صندلي روي ميز جلسه مي رود.
اعضاي هيئت مديره همه با هم سرهايشان را بالا مي برند.
هادساكر خم مي شود، پاهايش را تك تك تكان مي دهد تا عضلاتش باز شود. سپس دست هايش را دو طرف بدنش قرار مي دهد؛ درست مثل ورزشكاري كه آماده دو سرعت مي شود.
سخنگوي هيئت مديره :.. آقاي هادساكر؟
نماي نزديك از آگهي استخدام.
آگهي كه دورش خط كشيده شده:
اكنون آينده است.
همين حالا زندگي خود را در صنايع هادساكر بسازيد.
دستمزد پايين. ساعات كار طولاني. بدون نياز به سابقه كار.
درخواست پرسنل. خيابان 285 مديسون.
دستي كه روزنامه را در دست دارد، آن را به كناري مي اندازد. اسم ها بالا مي آيد. نورويل در پس زمينه از ما دور مي شود و به طرف ساختمان اداري آن طرف خيابان مي رود. شماره خيابان بالاي ورودي پرهيبت ساختمان ديده مي شود كه با حروف طلايي نوشته شده:285.
دوربين درامتداد آسمان خراش بالا مي رود تا به ساعت بزرگ برسد. تيتراژ همچنان ادامه دارد. بالاي ساعت نشان صنايع هادساكر نصب شده است و زير آن شعار «اكنون آينده است» نوشته شده.
زاويه ديگر.
زاويه اي ديگر.
عقربه بزرگ ساعت روي عدد 12 قرار مي گيرد. صداي ساعت طنين انداز مي شود. پنجره اتاق جلسه شكسته مي شود و وارينگ هادساكر پرواز كنان از پنجره بيرون مي پرد.
هادساكر:آآآآآآآآآ ...
اتاق منشي
جايي درساختمان هادساكر در كنار پنجره اي باز خانم منشي نشسته و مشغول تايپ كردن است. او تايپ كردن دسته اي كاغذ را كه كنار دستش قرار دارد به اتمام رسانده. در حالی که طنین دیگر ساعت را می شنویم...
هادساکر:آآآآآآآآ...
هادساکر پرواز کنان از مقابل پنجره عبور می کند.توده کاغذها از روی میز بلند می شوندو در هوا به پرواز درمی آیند.درحالی که منشی رویش را برمی گرداندتا بیرون را نگاه کند،تصویرثابت می شود رويش را بر مي گرداند تا بيرون را نگاه كند، تصوير ثابت مي شود. (كاغذ هانيز در هوا به صورت معلق مي مانند.)
تيتراژ.
هادساكر به سرعت از ساختمان به سمت پايين مي رود. همان طور كه فرياد مي زند، در كمال آرامش با كف دست به موهاي جلوي سرش دستي مي كشد. صداي ساعت طنين انداز مي شود. تصوير ثابت مي شود.
تيتراژ.
در خيابان مرد دست فروش ساندويچ داغي را به سمت مشتري و مشتري پول هاي خرد را به سمت دست فروش گرفته است.
صداي نزديك شدن هادساكر را مي شنويم، هر دو مرد سرهايشان را بالا مي آورند. صداي ساعت طنين انداز مي شود.
تصوير ثابت مي شود.
تيتراژ.
عابران نسبت به صداي فريادي كه نزديك مي شود، واكنش نشان مي دهند. سرها بالا مي رود، هادساكر وارد قاب مي شود.
تصوير ثابت مي شود. هادساكر در ارتفاع بيست پايي معلق در هواد مانده است. بالاي پياده رو دست و پاهايش به طور مضحكي از يكديگر جدا شده اند. عابران به حالت تعجب و ناباوري خشك شده اند.
عنوان اصلي فيلم: وكيل هادساكر
تصوير دوباره به حركت در مي آيد و هادساكر به زمين برخورد مي كند.
زاويه مورب.
تصوير محو مي شود به:
خارجي - طبقه بالا
در انتهاي ميز صندلي هادساكر خالي است و به طور عجيبي كمي مايل شده است. سيگار برگش هنوز در زيرسيگاري در حال دود كردن است. روي ميز بلوطي بزرگ رد پاهاي خاكي ديده مي شود.
يكي از مديران در حال گذاشتن سيگار در ميان لب هايش خشكش زده، مدير ديگر در حال بلند كردن تنگ آب و ديگري درحال گذاشتن عينك روي بيني اش خشكش زده است.
تنها صدايي كه به گوش مي رسد، تيك تيك ساعت هادساكر است.
سيد ماسبر گر در كنار پنجره وارد قاب مي شود. او مردي است بلند قدو ميانسان. او از مديران شركت صنايع هادساكر است.
ماسبر گر قامتي لاغر و قيافه مردانه زيبايي دارد. او كسي است كه بر تمام حاضران تسلط دارد.
به آخرين قطعه شيشه اي كه روي قرنيز پنجره باقي مانده. با نوك انگشت تلنگري می زند. نگاهش را از پنجره مي گيرد و سرش را بر مي گرداند.
دوربين در اتاق به دنبال او مي رود. ديگر اعضاي جلسه سرشان را بر مي گردانند تا او را نگاه كنند. همه به او چشم دوخته اند و نااميدانه منتظر هستند تا كسي اشاره اي بر سرنوشت رهبر سقوط كرده شان داشته باشد. از قرارمعلوم تعلل معنايي ندارد.
ماسبرگر روي صندلي خودش و پشت ميز مي نشيند. دستش را دراز مي كند و سيگار برگ را از زير سيگاري رئيس خودكشي كرده بر مي دارد.
ماسبرگ: بابت اين ضايعه اظهار تأسف مي كنم.
دیگراعضایخشان باز می شودو بر وحشتشان غالب می شوند.
يكي از مديران : قدرت باز كردن پنجره رو نداشت.
مديري پيرتر: وارينگ هادساكر هميشه لقمه رو دور سرش مي پيچوند.
آديسون: خداي من، چرا؟ چرا اين كار رو كرد؟! همه چيز داشت عالي پيش مي رفت!
ماسبرگر: من از كجا بدونم تو كله ش چي مي گذشت؟ شايد او مرد خوشحال نبوده.
آديسون : به نظر ناراحت نمي اومد!
يكي از مديران : آه. خب ثروتمند هم به نظر نمي رسيد.
مدير پيرتر :وارينگ هادساكر آدم بي خيالي در برابر مشكلات نبود. (به ياد گذشته مي افتد) اون اين شركت رو با دست هاي خودش ساخت. هر قدمي كه بر مي داشت قدم بعدش محكم تر بود. البته غير از اين قدم آخرش.
ماسبرگر: قطعاً، قطعاً. اون آدم معركه اي بود، اما وقتي كه به رياست محض رسيد و 87درصد سهام رو داشت از طبقه چهل و چهارم سقوط كرد...
مديري ريز نقش :چهل و پنج ...
مديرپيرتر : ارتفاع ميان هر طبقه رو در نظر بگيرين ...
ماسبرگر: ... بنابراين شركت با يه مشكلي روبه رو شده. استيسون تكليف سهام وارينگ هادساكر چي مي شه؟
استيسون : خب، همون طور كه در جريانين، هاد هيچ وصيتي نداشته و خانواده اي هم نداره. آيين نامه شركت در اين مورد كاملاً شفافه. سهام اون تبديل به يه سهام عمومي مي شه و ما بايد سهام اونو در اولين سال مالي بعد از فوتش دربازار بورس به فروش برسونيم.
ماسبرگر: اين چه معني داره؟
استيسون : معنيش ساده اس، در اول ژانويه سهام وارينگ و كنترل شركت در دسترس عموم قرار مي گيره.
ماسبرگر : يعني مي خواي بگي هر آدم بي سرپا و بو گندويي مي تونه سهام هادساگر رو بخره؟
استيسون شانه بالا مي اندازد.
استيسون : قوانين شركت كاملاً روشنه.
آديسون : خدايا! شما حيونين! چطور مي تونين درمورد سهامش حرف بزنين درحالي كه اون از طبقه چهارم سقوط كرده؟
مدير ريز نقش : چهل و چهار ...
مدير پير: ... ارتفاع هر طبقه رو حساب نكردي ...
ماسبرگر : بس كنين آديسون، او مرد مرده. الان سؤال اينه كه بايد سهام دردسترس عموم قرار بگيره و 87 درصد مون فروخته بشه؟
مديري كه پيپ مي كشد: پيشنهاد شما چيه سيدني؟ قطعاً ما توان خريد كل سهام رو نداريم.
ماسبرگر : البته نه تا زماني كه سهام در اوج قيمتشه. كي قراره اوراق به فروش برسه؟
استيسون : اول ژانويه.
يكي از مديران : سي روز.
مديري ديگر : چهار هفته.
آديسون : در واقع يك ماه.
ماسبرگر: يك ماه، براي سرمايه گذاري روي سهام هاي مرغوب قرن شبيه بليت رفت و برگشت تايتانيك.
يكي از مديران : ما با اين حقيقت رو به روييم كه هاد مرده.
همه با هم (يك صدا): روحش شاد!
مديري ديگر : ... براي اين كار مي تونيم پنجاه سهم بخريم.
مدير ريز نقش : پنجاه و يك.
مدير پير: فاصله بين طبقات رو حساب نكردين .
مديري محافظه كار : اين مي تونه جواب بده.
مدير خوش بين : اين بايد جواب بده.
مدير واقع بين : اين جواب خواهد داد.
ماسبرگر (بالاي سر ماشين خودكار تلگراف) : اين كار در حال حاضر جواب مي ده. الان وارينگ هادساكر به يه اثر هنري انتزاعي در خيابان مديسون تبديل شده. چيزي كه در حال حاضر بهش نياز داريم يه رئيس جديده. كسي كه خريداران سهام رو به وحشت بيندازه.
مدير پرشور : خودشه، يه عروسك خيمه شب بازي!
مديري ديگر : يه وكيل!
يكي از همان مديران : يه مترسك!
ماسبرگر با گام هايي بلند از ماشين خود كار تلگراف دور مي شود و روي صندلي وارينگ هادساكر مي نشيند. پك آخر را به سيگارش مي زند و به آرامي ابري از دود را بيرون مي دهد.
ماسبرگر : قطعاً، قطعاً. يه احمق كه بتونيم هلش بديم جلو و سپر خودمون بكنيم.
قطع به :
در فلزي دو لنگه
پشت در نوشته شده : پست خانه. در ناگهان روي نورويل باز مي شود. نورويل پيشبند چرمي كارمندان پست را به تن دارد كه روي آن نوشته شده: پستخانه هادساكر / اكنون آينده است. پستخانه اي بزرگ و پر سرو صدا پوشيده از لوله هايي متقاطع كه بخار با فشار از آنها بيرون مي زند.
نورويل در بين رديف هاي پستخانه گاري پستي را به جلو مي راند. مسئول هدايت نورويل همراه اوست. در پايين ترين قسمت شركت بزرگ و در ميان هياهو و سرو صدا افراد حاضر در زيرزمين مسئول هدايت براي اين كه صدايش به نورويل برسد، فرياد مي زند.
مسئول هدايت: هر روز ساعت هشت و نيم صبح كارت شروع مي شه. البته روزهاي تعطيل ساعت هفت و نيم بايد كارت بزني مگر اين كه اون روز تعطيل دوشنبه باشه. ساعت هشت هر شب كارت تموم مي شه! اما روزهايي كه ساعت كار رو افزايش مي ديم ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه كارت تمومه، مگر اين كه توساعت ناهار هم كار كرده باشي!
نورويل : كدومه ...
مسئول هدايت: اگر دير كارت بزني جريمه مي شي!
كارمندان از هر طرف به سمت نورويل هجوم مي آورند و نامه ها و بسته هاي پستي را زير بغل، توي جيب كت، زير چانه يا ميان دندان هايش و ... مي چپانند.
فرياد كارمندان: مي ره طبقه هفتم ! آقاي موتاسوك ! فوري!
مسئول هدايت: براي هر چيزي كه تحويل مي گيري رسيد داده ميشه! هر چيزي كه تحويل مي دي هم رسيد مي خواد! هر محموله اي رو بدون رسيد جابجا كني، اونها جريمه ت مي كنن!
فرياد كارمند دوم : اينها رو ببر دبيرخونه، طبقه سوم! همين الان! معطل نكن!
مسئول هدايت : نامه ها رسيدش سبزه! پوشه ها رسيدش زرده! بسته هاي پستي رسيدش قهوه اي!
فرياد كارمند سوم: اينها براي مورگاتروس! بدو بدو!
مسئول هدايت : اگر رنگ رسيد ها رو اشتباه كني، اونها جريمه ت مي كنن. شش - هفت - هشت - هفت - صفر - چهار - نه - الفا - خط تيره - شش! اين شماره پرسنليته! وديگه تكرار نخواهد شد! بدون شماره پرسنلي نمي توني حقوقت رو دريافت كني!
فرياد كارمند چهارم: اين مي ره طبقه چهل و هفتم! اگر كسي اونجا نبود، به طبقه هجدهم تحويلش بده! باطلش كن. بدون مهر باطل شده برنگرد.
مسئول هدايت: كد پستي داخلي 37! كد پستي درون سازماني 3-37! كد پستي خروجي 3-37! اگه كدها رو اشتباه كني جريمه ت مي كنن!
فرياد كارمند پنجم : فكر كردم ده دقيقه قبل اينها رو بردي طبقه 28! انجام بده!
مسئول هدايت : اين قسمت آشناييت با شرايط كار بود. چيزي هست كه نفهميده باشي؟ چيزي هست كه كامل نفهميده باشي؟ اگه كاملاً توجيه نشدي ... اگه چيز بخصوصي هست كه نفهميدي، بايد پرونده تشكيل بدي! اگه پرونده ت ناقص باشه ... جريمه ت مي كنن.
قطع به :
نورويل در مقابل قفسه هاي نامه هاي پستي ايستاده است. دوربين دست او را دنبال مي كند كه نامه اي در اندازه 8/10 در دست دارد و مقابل قفسه ها كه به ترتيب حروف الفبا هستند، حركت مي كند. نامه به نام مكس كلاپيت پسر است.
نورويل (زير لب با خودش حرف مي زند): ... اينو بده طبقه پنج (؟) ... پنجم ... براي آقاي اناتول ... اون آدم بزرگيه ... مورگاتروس ... اون بود، آ...
او مقابل قفسه اي است كه روي آن حرف «گ» نوشته شده. سرانجام به طبقه مربوط به آقاي مكس كلاپيت مي رسد. دستش به طرف قفسه بعدي مي رود، مكس كلاپيت پسر. اما اندازه اين قفسه نصف ديگر قفسه هاست. پاكت نامه در آن جا نمي شود.
نورويل اخم مي كند.
مي خواهد نامه را تا كند كه متوجه اثر مهر قرمز رنگي روي نامه مي شود كه نوشته : تا نكنيد.
نورويل باز هم اخم مي كند. به نامه خيره شده. مي بينيم كه در مقابل او نامه ها با صداي فيش فيش، يكي يكي و با سرعت زياد چپ و راست به داخل قفسه ها پرتاب مي شوند.
نماي نزديك - تفكيك كننده پير
قفسه پيرمرد تفكيك كننده.
نامه هاي پيرمرد با سرعتي ديوانه وار اما مرتب در قفسه هاي پستي خودشان قرار مي گيرند.
نورويل صدايش را بالا مي برد تا در سرو صداي پستخانه شنيده شود.
نورويل: مي گم، وقتي كه نامه بزرگ تر از قفسه باشه، چي كار مي كني؟
تفكيك كننده همچنان كه با سرعت نامه ها را پرتاب مي كند، جواب او را نيز مي دهد.
تفكيك كننده پير : خب ... يا تاشون مي كنم، يا مي سوزونمشون ...
فيش. فيش. فيش.
تفكيك كننده پير: ... اما معمولاً مي اندازمشون بيرون.
نورويل مدادي را بر مي دارد و روي نامه چيزي مي نويسد.
روي نامه :
آقاي كلاپيت عزيز.
لطفاً اين نامه را به پسرتان بدهيد.
متشكرم
نورويل بارنز
بعد از مكثي اين جمله را اضافه مي كند:
دوست شما در پستخانه
برگشت به صحنه
نورويل (همان طور كه مي نويسد، صحبت مي كند): تازه امروز استخدام شدم.
تفكيك كننده پير :وحشتناكه.
نورويل : مي دوني، كليد ورود رو دارم!
تفكيك كننده پير : چطور؟
نورويل : يه ايده بزرگ دارم، يه فكر بكر!
تفكيك كننده پير: مطمئنم كه همين طوره.
نورويل : براي يه لحظه به اين بچه دوست داشتني يه نگاهي بنداز...
نورويل نامه اي را از جيبش بيرون مي آورد و به طرف تفكيك كننده پير مي گيرد.
نورويل :... به نظرم مي توني يه رازي رو پيش خودت نگه داري...
تفكيك كننده پير از داخل نامه كاغذ زمختي را بيرون مي كشد. روي كاغذ با خطي نه چندان صاف دايره اي رسم شده است.
نورويل :... يه چيزي كه خودم پرورشش دادم ... بله آقا، اين بليت رفتن به طبقات بالاست.
تفكيك كننده پير پرسشگرانه سرش را بالا مي آورد و به نورويل نگاه مي كند.
نورويل (توضيح مي دهد): ... مي دونين، براي بچه ها!
تفكيك كننده پير با تكان سر وانمود مي كند كه منظور او را فهميده است. نوريل كاغذ را از او پس مي گيرد.
تفكيك كننده پير: وحشتناكه.
نورويل : پس همون طور كه مي بينين، من خيلي تو پستخونه موندگار نيستم.
تفكيك كننده پير (با قيافه اي ساختگي): نه نه. فكر نكنم تو اينجا بموني.
دوباره مشغول تفكيك نامه ها مي شود.
نورويل : چند وقته اين پاييني؟
تفكيك كننده پير: چهل و هشت سال ...
فيش . فيش . فيش.
تفكيك كننده پير : ... سال ديگه مي رم به بخش بسته هاي پستي ... فيش. فيش. فيش.
تفكيك كننده پير: ... البته اگه خوش شانس باشم.
زنگ به صدا در مي آيد.
صداي بلند گو طنين انداز مي شود.
بلندگو (صدا روي تصوير) : كارمند ان هادساكر توجه كنند. با نهايت تاسف اعلام مي كنيم كه در ساعت 12:1 بعد از ظهر به وقت هادساكر، وارينگ هادساكر بنيان گذار، رئيس هيئت مديره صنايع هادساكر در فضاي لايتناهي محو شد. به خاطر اين ضايعه از تمام كارمندان مي خواهيم تا چند ثانيه سكوت كنند.
يكباره تمام هياهو و سروصدا متوقف مي شود، صداي ماشين هاي سنگين، وزوز لوله هاي بخار و ژنراتورها خاموش و سكوت كامل برقرار مي شود. بعد از يك دقيقه صداي بلندگو طنين انداز مي شود:... براي توجه بي دريغتان تشكر مي كنيم. اين چند ثانيه در كارت ساعت كاري شما ثبت مي شود و از حقوق شما كسر خواهد شد. تمام.
غرش ماشين ها دوباره آغاز مي شود و افراد به سركارهايشان بر مي گردند، در حالي كه:
صداي سوت بخار به هوا بلند مي شود.
آژير هشدار روشن مي شود.
بلند گو (صدا روي تصوير): نامه آبي ! نامه آبي!
در پستخانه و لوله اي به پا مي شود.
صداهاي گوناگون : نامه آبي...! اين نامه آبيه ...! يه نامه آبي فرستادن پايين!
مردي صورتش را به طرف دوربين مي چرخاند، مرد دست هايش را روي گوش هايش مي فشارد. از پشت سرش بخار صفيركشان بلند مي شود.
مرد : نامه آبي!
تفكيك كننده پير : پناه بر خدا، نامه آبي!
تمام كارت هاي پستي و ديگر خرت و پرت ها يكباره داخل راهروهاي فرعي مي شوند و مسيري اصلي كه به آسانسور در پس زمينه مي رسد، كاملاً پاك مي شود.
همراه با آژير چراغ بالاي آسانسور روشن مي شود. در آسانسور باز مي شود. ديواري به ارتفاع چهار فوت آشكار مي شود كه دري لولايي روي آن تعبيه شده است.
در پيچ وتاب خوران باز مي شود و كوتوله اي مسن پشت در ظاهر مي شود. او همان مدير پير است! هاچينون، رئيس پستخانه. مرد از ميان نور كور كننده آسانسور بيرون مي آيد. نامه را بالا نگه داشته است و با گام هايي بلند از مقابل راهروهاي فرعي مي گذرد.
نماي نزديك - نامه
قطع مياني از نزديك شدن نامه به : نورويل و تفكيك كننده پير.
برگشت به صحنه.
تفكيك كننده پير: اين يه نامه آبيه! ... طبقه بالاي بالا... رابطه محرمانه ميان رؤسا ... معمولاً اخبار بده ... بالايي ها از نامه آبي متنفرن ... متنفرن! نورويل به سختي آب دهانش را قورت مي دهد.
هاچينون :تو!
نورويل از روي شانه اش به عقب نگاه مي كند، اما تفكيك كننده پير ناپديد شده است.
هاچينون : آره، تو! بارنز!
در حالي كه به او اشاره مي كند، افراد دور و بر نورويل خود را كاملاً عقب مي كشند.
هاچينون : ... انگار بي كاري! به نظرت بتوني اين نامه آبي رو به مقصد برسوني؟ (با بي رحمي لبخند مي زند) ... اين نامه امروز صبح توسط خود رئيس بزرگ فرستاده شده! درسته خودش، وارينگ هادساكر! براي سيد ماسبرگر! معنيش اينه كه مستقيم برسه به دست ماسبرگر. نه منشي ها! نه سئول پذيرش! نه معاونش! و نه هيئت مديره!
حركت دوربين به طرف صورت نورويل. هاچينون همين طور كه حرف مي زند، نامه آبي را جلوي صورت نورويل مي گيرد. نورويل با تصوري وحشتناك به نامه نگاه مي كند. در حالي كه حرف هاي هاچينون به پايان رسيده، نماي كاملاً نزديك از صورت عرق كرده نورويل داريم.
ما مي توانيم رگ هاي چشم ها و بيني و همين طور موهاي روي گوشش را ببينيم.
هاچينون : ماسبرگر!
قطع به :
درهاي آسانسور
در حالي كه نورويل وارد آسانسور مي شود...
باز : هي رفيق! اسم من بازه كارم دادن فازه...
كلاهش را بالا مي كشد و موهاي سفيدش معلوم مي شود، سپس كلاه را رها مي كند تا كش لاستيكي زير كلاه دوباره آن را روي سرش برگرداند.
باز: ... كار تو آسانسور روز و شبم رو مي سازه!
باز دستش را جلو مي آورد تا با نورويل دست بدهد، اما به محض اين كه نورويل دستش را دراز مي كند، باز دستش را عقب مي كشد و كلاهش را مرتب مي كند.
باز : ... باشه برا وقتي كه دستت خشك شد.
نخودي مي خندد و دگمه حركت آسانسور را فشار مي دهد. با حركت پرشتاب آسانسور پاهاي نورويل خم مي شود. باز به اين شرايط عادت دارد.
باز : ... كدوم طبقه مي ري، رفيق؟
نورويل (سعي دارد تعادلش را حفظ كند): طبقه چهل و چهار، و اين خيلي ...
باز : چهل و چهار، بگو طبقه بعد از سرپرست ارشد! كي پنجاه سال تلاش كرد كه برسه بالا و ظرف سي ثانيه اومد پايين!
نورويل : من ...
باز : وارينگ هادساكر! هي هي هي هي هي ! رفيق گرفتي چي مي گم.
با صداي بلند زنگ، باز بلافاصله دگمه توقف را مي زند. آسانسور تكان شديدي مي خورد. نورويل تعادلش را از دست مي دهد و سرش محكم به ديوار آسانسور برخورد مي كند.
باز در را باز مي كند و چند نفر وارد مي شوند.
باز (با ريتم مي گويد) : آقاي كلاين مي ره به ده ! خانم دل، بخش پرسنل! آقاي لوين سي و هفت!
آقاي لوين : سي و شش.
مرد چاق با سيگاري بر لب وارد آسانسور مي شود.
مرد چاق : باز!
باز : بگو رفيق! تاجر آب لمبوي توي خيابون كيه ؟
نورويل : خب، من ...
باز : وارينگ هادساكر! هي هي هي هي! بگو رفيق! چه موقع پياده رو هم لباس به تن مي كنه؟ وقتي به وارينگ هادساكر آراسته مي شه! هي هي هي هي هي!
بر مي گردد و نگاهي به نورويل مي اندازد.
باز :... آره، گرفتي رفيق، اين بازي با كلماته، اون يه نامه آبيه؟
تمام سرها به طرف او بر مي گردد. نگاه ها مات و مبهوت است. همه خود را از نورويل كنار مي كشند.
باز : ... خداي من چرا چيزي نگفتي مرد؟ محكم بشينين. مستقيم مي ريم به طبقه آخر.
آسانسور صفير كشان با سرعتي بالاتر از حد معمول به طرف بالا مي رود.
قطع به :
درهاي آسانسور
در دو لنگه آسانسور باز مي شود.
نورويل گيج و سردرگم از آسانسور بيرون مي آيد.
باز (زير لب): موفق باشي رفيق!
در با شدت بسته مي شود. نورويل عصبي به اطراف نگاه مي كند.
ناگهان در باز مي شود.
باز : بهش نياز داري!
درهاي آسانسور دوباره با شدت بسته مي شوند و صداي موتورها را مي شنويم كه آن را به پايين هدايت مي كنند.
نورويل مقابل دفتر مديران مي ايستد.
طبقه اي مجلل. تمام زمين با فرش هايي ظريف پوشيده شده است.
نورويل شروع به راه رفتن مي كند.
صداي خراشيدن چيزي به گوش مي رسد. نورويل به طرف صدا بر مي گردد.
مردي با لباس سرهمي مقابل در دولنگه اي از چوب بلوط چمباتمه زده است. با تيغه اي فلزي نام وارينگ هادساكر را از روي در مي تراشد.
نورويل : ... دفتر آقاي ماسبر گر؟
مرد با قيافه اي عبوس از بالاي شانه اش به نورويل نگاه مي كند و با انگشت دفتر ماسبرگر را نشان مي دهد.
نورويل وارد دفتر مجاور مي شود.
دفتر منشي هاي ماسبرگر
دو منشي در بخش بايگاني و پذيرش دفتر ماسبرگر حضور دارند. اولي منشي بايگاني است كه در قسمت جلويي دفتر ايستاده است.
منشي در حال گذاشتن پوشه اي در كشو است. با ورود نورويل دستش در هوا خشك شده و با تعجب و لبخندي غرور آميز به نورويل خيره مي شود كه در وسط دفتر ايستاده است.
منشي دوم ... متصدي پذيرش ... در پس زمينه پشت ميزي نشسته كه كنار در ورودي دفتر خصوصي ماسبر گر قرار دارد. منشي دستانش را به هم قلاب كرده است. پشت ميز قوز كرده و مانند لاشخوري بيمار از زير چشم نورويل را مي پايد.
منشي پذيرش : قرار ملاقات دارين؟
نورويل : ام، نه، من ...
منشي بايگاني نيشخند مي زند.
متصدي پذيرش : شايد بايد نگاهي به دفتر بندازم، آره ه ه ه ه؟
منشي دفتر جلد چرمي بزرگي را باز مي كند. تمام برگ هاي دفتر زرد و كهنه هستند.
نورويل : نه ، خانم، ببند، من نبايد ...
متصدي پذيرش : قرار ملاقاتي رو تو دفتر نمي بينم.
نورويل دستش را داخل جيب پيشبندش فرو مي كند.
نورويل : نه، خانم، ببينين من هيچ قرار ...
متصدي پذيرش : اگر قرار ملاقاتي داشته باشين تو دفتر ثبت مي شه.
نورويل : مي دونم اما ببينين من ... اينجاست ... اين نامه ...
صداي جيغ تيز منشي بايگاني تمام اتاق را پر كند. فريادي مانند ضجه صدها روح در برزخ.
منشي پذيرش سرش را بالا مي آورد.
حركت سريع دوربين به لبخند استهزا آميز منشي بايگاني.
ديگر نيشخندي در كار نيست. لب هايش از دو طرف باز شده و ناله كنان با انگشت به نقطه اي اشاره مي كند ...
حركت سريع دوربين به نامه آبي ... كه نورويل مظلومانه در دستش گرفته است.
برگشت دوربين به منشي بايگاني كه همچنان در حال زوزه كشيدن است. درحالي كه ناله او ادامه دارد، دوربين به داخل دهان او مي رود و تصوير سياه مي شود و:
تق.
با صداي باز شدن در، سياهي و صداي ناله به پايان مي رسد.
داخلي - دفتر ماسبرگر
در پس زمينه منشي بايگاني را مي بينيم كه بي حركت روي صندلي افتاده و دستمالي روي پيشاني اش است. منشي پذيرش با حوله اي او را باد مي زند. در پشت سر نورويل بسته مي شود.
ضرباهنگ موزون تق - تق - تق و وزوز تهويه را مي شنويم.
از نقطه نظر نورويل.
از پشت صندلي حلقه هاي دود سيگار بالا مي آيد. سيم تلفن دور مردي كه پشت صندلي نشسته پيچيده شده است. ما مرد را نمي بينيم. روي ميز كار يك دستگاه مكانيكي قرار دارد كه چند توپ از آن آويزان است. آونگ ها پي در پي با سرعتي يكنواخت حركت مي كند. تق. تق. تق.
ماشين تلگراف خودكار در گوشه اي از اتاق قرار دارد و گه گاهي اطلاعاتي بيرون مي دهد.
در گوشه اتاق يك پنجره قوس دار بزرگ و بيرون پنجره ساعت بزرگ هادساكر قرار دارد. عقربه بزرگ ساعت با سرعتي ثابت از مقابل پنجره عبور مي كند و سايه بزرگ متحركي را روي زمين اتاق مي كشد.
ماسبرگر (صدا روي تصوير): ... قطعاً قطعاً، پارکینسون آدم ابلهیه ،اما خیلی جاه طلبه ،کنترلش سخته...
صندلی می چرخدو با نورویل روبرو می شودکه ازروی ادب مقابل در ایستاده است.ماسبرگرهمان طور که به تلفن گوش می دهد،بادست به نورویل اشاره می کندکه جلو بیاید.
ماسبرگر:نه!مک کاهان نه،قطعاَ،اون به ادغام تله یاردگندزده،اما هر کاری می کنه تا حفظش کنه...
با دست جلوي گوشي تلفن را مي گيرد.
ماسبرگر : ... كي اجازه داد بياي تو؟
نورويل : من ...
برگشت به تلفن.
ماسبرگر : آ تواتر؟ فوق العاده اس. فقط مشكل اينجاست كه هفته گذشته اخراجش كردم ...
صداي زنگ آيفون داخلي بلند مي شود.
صدا (صدا روي تصوير): آقاي بامستر طبقه پايين منتظر شما هستن.
ماسبرگر : بهش بگو دارم ميام ... (به نورويل نگاه مي كند) خب، كارت چيه؟
نورويل : من ...
اما ماسبرگر حواسش به فرد پشت خط است.
ماسبرگر : شايد بزرگ ترين ابله شركت شما باشين. نمي تونيم از موريس استفاده كنيم. اون خيلي وقته داره با ما كار مي كنه، آدم خوبيه و دوستان زيادي داره. در واقع چرا شما اونو اخراج نكنين. يا نه ... من خودم اخراجش مي كنم (به نورويل نگاه مي كند) سريع تر ترتيبش رو بده، زود.
نورويل: شما ...
آيفون داخلي.
ماسبرگر : الان ميام. سرش رو با مجله گرم كنين. (خطاب به نورويل)... چي هستي؟ يه لال؟
تلفن دوم روي ميز ماسبرگر به صدا در مي آيد.
ماسبرگر : ... آره، اوضاع سهام چطوري پيش مي ره؟ ...بد، آره؟ خب بد كافي نيست. (با تلفن اول) ... ببين، بجنب، يا يه جنجال درست و حسابي برام درست مي كني يا بايد كليددار دستشويي هيئت مديره بشي. (با تلفن دوم) بذار دو برابر بشه (با تلفن اول) بي مغز( به هر دو تلفن) آدم هاي مزخرف!
هر دو گوشي را محكم سرجايشان مي كوبد و به نورويل نگاه مي كند.
ماسبرگر: بهتره خبر خوبي باشه. خيلي سر حال نيستم.
نورويل گلويش را صاف مي كند.
نورويل : بله آقا، از پستخونه چيزي براتون دارم، اگه اجازه بدين اول چند لحظه از وقت با ارزشتون رو بگيرم ...
دستش را داخل جيب پيشبندش مي كند و كاغذ مچاله اش را روي ميز ماسبرگر مي گذارد. ماسبرگر خشكش زده و خيره به نورويل نگاه مي كند ماسبرگر حركتي براي برداشتن كاغذ نمي كند.
نورويل : ... نشون بدم بهتون ... ا ...
نورويل بدون هيچ هيجان و ترسي وقتي مي بيند ماسبرگر به كاغذ دست نمي زند، آن را در مقابل او مي گيرد. ماسبرگر حتي به كاغذ نگاهي نمي كند. چشمانش روي نورويل قفل شده است. از عصبانيت در حال انفجار است.
نورويل : ... يه چيز كوچولو كه دو سه سال اخير رو روش كار كردم ...ماسبرگر با چشماني غضبناك كم كم نگاهش را پايين مي آورد و به دايره رسم شده روي كاغذ نگاهي مي اندازد. با ناباوري به نورويل چشم مي دوزد
نورويل : ... مي دونين، براي بچه ها! كاملاً مناسب براي هادساكر ... اصلاً ادعا نمي كنم آدم نابغه اي هستم. گفته مي شه كه الهام نودونه درصد از يك كار بزرگه و بايد بهتون بگم كه در مورد كار من دو برابره. مي خوام بهتون بگم كه بله آقاي ماسبرگر اين بچه شيرين ...
ماسبرگر : يه لحظه صبر كن!
سكوتي ناگهاني.
چشمان ماسبرگر برق مي زند، در حالي كه نورويل ساكت سرجايش خشك شده است.
چشمانش به نورويل دوخته شده است. ميز را دور مي زند و پاورچين پاورچين به نورويل نزديك مي شود.
با كله توي صورت نورويل مي رود و نورويل ناخودآگاه سرش را عقب مي كشد. دماغ ماسبرگر تقريباً به دماغ نورويل چسبيده است. ماسبرگر چشمانش برق مي زند، كنجكاوانه به او نگاه مي كند، بررسي مي كند و تجزيه و تحليل مي كند.
سرانجام سرش را عقب مي كشد.
ماسبرگر : هوم م م م ...
با يك دست سيگارش را در دهان باز نورويل مي چپاند و با دست ديگرش چانه نورويل را فشار مي دهد تا دندان هايش سيگار را بگيرد.
ماسبرگر : هوم. هوم م م م ...
يك قدم عقب مي رود، هنوز به نورويل چشم دوخته است.
انگشتش را به شانه او مي زند و به او اشاره مي كند كه روي صندلي پشت ميز بنشيند.
ماسبرگر : بنشين.
نورويل لب هايش را دور سيگار برگ نا آشنا جمع كرده است و از بالاي سيگار حيران به ماسبرگر نگاه مي كند.
ماسبرگر : ... برو ديگه. امتحانش كن .
نورويل با بي ميلي اطاعت مي كند و معذب روي صندلي مي نشيند.
ماسبرگر : ... پاهات رو بذار بالا ...
نورويل تمايلي به اين كار ندارد.
ماسبرگر : زود باش...
نورويل اطاعت مي كند. ماسبرگر به دقت او را زير نظر دارد.
ماسبرگر : هوم ... بيا همديگر رو بهتر بشناسيم، ممكنه؟
از پشت حلقه هاي دود سيگار برگ چشمان نورويل را مي بينيم كه لوچ شده است. ماسبرگر آرام به نظر مي رسد.
ماسبرگر : ... بيا گپ بزنيم ! ( لبخند زنان) ... مثل دوتا مرد!
نورويل نيز لبخند مي زند.
ماسبرگر : ... نبايد از طبقه بالا باشي ...
تكاني به سرش مي دهد. دنبال كلمه مناسبي مي گردد.
ماسبرگر: ... تحصيلات، داري؟
نورويل : خب فارالتحصيل كالج ام...
ماسبرگر : بسيار خب، اما تو دوران تحصيلت آدم موفقي نبودي ...؟
نورويل : خب ليست هاي مدير رو من تهيه مي كردم.
ماسبرگر(نگران) : هوم م م.
نورويل پك عميق تري به سيگار مي زند و دود بزرگي را بيرون مي دهد.
نورويل : مديريت بازرگاني در كالج مونسي.
ماسبرگر (آرام تر شده): قطعاً، قطعاً. آيا هم كلاسي هات تو را احمق یا ...(دنبال لغت بهتري مي گردد) بي عرضه صدا نمي كردن؟
نورويل سرش را تكان مي دهد.
ماسبرگر : نادون؟ بي دست و پا؟ كودن؟
نورويل : نه آقا.
ماسبرگر: حتي پشت سرت؟
نورويل : آقا! اونها از موفقيت من خيلي خوشحال مي شدن!
ماسبرگر (با خشونت) : تو اخراجي.
نورويل : اما آقا! ...
ماسبرگر : پات رو از روي ميز بردار.
درحالي كه سعي دارد مطابق ميل او رفتار كند...
نورويل : اما ...
ماسبرگر : از جلوي چشمم دور شو.
نورويل كجكي به سيگار پك مي زند. سيگار را از دهانش بيرون مي آورد و به جلو خم مي شود، اما پاهايش هنوز روي ميز است. كورمال كورمال دنبال محلي مي گردد تا سيگار را زمين بگذارد. بدون اين كه ببيند، سيگار را روي توده اي كاغذ مي گذارد.
ماسبرگر : خداي من! قرار داد بامستيد!
نورويل : واي خداي من، آقا!
كاغذ رويي آتش مي گيرد.
ماسبرگر : دست و پا چلفتي! سه سال روي اين قرارداد كار كردم!
نورويل : واي خداي من، آقا!
نورويل به طرف ديگر اتاق مي دود تا به دستگاه آب سردكن بزرگ برسد.
ماسبرگر : خودم درستش مي كنم. فقط برو بيرون!
ماسبرگر سيگار را از روي كاغذهاي قرارداد بر مي دارد و داخل سطل زباله مي اندازد. انگشتش را با نوك زبان خيس مي كند و سپس كاغذ رويي قرارداد را بر مي دارد. قسمت بالايي كاغذ به صورت دايره سوخته. ماسبرگر با نوك انگشت قسمت هاي سوخته را با انگشت مي تكاند.
در سمت ديگر اتاق، نورويل بازوانش را دور مخزن شيشه اي آب حلقه كرده و آن را بلند مي كند، سپس با عجله از آن سوي دفتر بزرگ به طرف ميز مي آيد. نورويل مخزن را در آغوش گرفته، درحالي كه پايين مخزن باز است و آب قلپ قلپ روي زانوي او مي ريزد.
وقتي به ميز مي رسد، مخزن تقريباً خالي است و حالا تا اندازه اي سبك شده كه بتواند با يك دست آن را بلند كند. حال مخزن را با يك دست گرفته و با دست ديگرش سعي دارد جلوي ريختن آخرين قطرات آب را بگيرد. مخزن روي زمين مي افتد و... شترق ... مي ايستد و به جايي كه آب را ريخته نگاه مي كند.
ماسبرگر : چقدر احمقي. تقريباً تمام اسناد مهم شغلي منو از بين بردي!
نورويل : او خداي من، آقا!
نورويل متوجه سطل زباله مي شود، نورويل آخرين قطره آب را روي آن مي ريزد، اما فايده اي ندارد.
ماسبرگر : برو بيرون! بيرون!
حالا نورويل به طرف پنجره مي دود، دستانش را بالا برده و بال بال زنان دنبال راهي براي باز كردن آن مي گردد.
ماسبرگر : از اونجا نه! از در برو!
نورويل : اما آقا.
پنجره باز نمي شود. نورويل ديوانه وار با پا به داخل سطل زباله مي كوبد و ... پايش گير مي كند. ضربه هاي بيشتر تنها باعث شعله ورتر شدن آتش داخل سطل مي شوند.
ماسبرگر : همين حالا، احمق! از دفترم برو بيرون!
نورويل روي زمين مي افتد و تلاش مي كند با غلطاندن پايش روي زمين آن را از توي سطل بيرون بياورد.
ماسبرگر : بلند شو بايست! كسي تو صنايع هادساكر نمي خزه!
نورويل : قربان، پام داره مي سوزه!
نورويل سرانجام موفق مي شود پايش را از سطل شعله ور بيرون بكشد. حالا مشكل اين است كه با سطل چه كند.
ماسبرگر : از اين دفتر برو بيرون، كودن ابله!
نورويل سطل شعله ور را بادست بلند مي كند.
نورويل : واي خداي من، قربان!
سطل داغ را در دستش بالا و پايين مي اندازد و در آخر آن را به طرف پنجره پرتاب مي كند. شيشه ها مي شكند. سطل شعله ور همانند گلوله اي آتشين در فضا گم مي شود.
با شكستن شيشه كاغذهاي روي ميز به پرواز در مي آيند.
نماي نزديك - قرارداد بامستد.
روي ميز. كاغذها ورق ورق مي خورند و به هوا بلند مي شوند.
ماسبرگر : خداي من! قرارداد بامستد!
نورويل :واي خداي من، آقا!
ماسبرگر در پي برگه هاي قرارداد مي دود، در حالي كه كاغذها از پنجره بيرون مي روند.
او مي دود، به لبه پنجره مي پرد، چنگ مي اندازد ... يكي از كاغذهاي فراري را به چنگ مي آورد ... در حال افتادن است ...
ماسبرگر :آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ!
قطع به :
داخلي - اتاق انتظار هيئت مديره
بامستد مردي چاق، كوتاه قد و خيس عرق. بر سرمنشي كه خارج از قاب است فرياد مي كشد. بطري قهوه در يك دست و نسخه اي از مجله زندگي پسران در دست ديگرش دارد.
بامستد : نه مجله. نه قهوه. ماسبرگر! مي خوام ماسبرگر رو ببينم! يا شايد اون. هم از پنجره پريد بيرون؟
قطع به:
نورويل به پاهاي آويزان ماسبرگر چسبيده است.
نورويل : نگران نباشين آقاي ماسبرگر! گرفتمتون. شلوارتون رو گرفتم!
فرياد ماسبرگر به طور ناگهاني قطع مي شود.
نماي بسته - صورت وحشت زده ماسبرگر.
به ياد مي آورد؛ تصوير مانند آب موج بر مي دارد.
ماسبرگر.
در طبقه پايين مغازه خياطي. لوئيجي، پيرمرد ايتاليايي خياط، متر خياطي اش را دور درز شلوار او گرفته است.
لوئيجي : آقاي ماسبرگر من براي شلوار شما يه دوخت دوبل مي رم. بادوامش مي كنه و خيلي بهتر مي ايسته.
ماسبرگر (فرياد مي زند): نه! همون يه دوخت خوبه.
لوئيجي (التماس كنان) : اما خواهش مي كنم، آقاي ماسبرگر دوخت دوبل يه بار براي هميشه اس ...
ماسبرگر: چرا روي زمين احتياج به دوخت دوبل داشته باشم؟ به خاطر زياد شدن دستمزد تو؟ همون يه دوخته خوبه!
نماي بسته از صورت وحشت زده ماسبرگر.
صداي بلند پاره شدن شلوار را خارج از قاب مي شنويم. ماسبرگر چند اينچي پايين تر مي رود.
محو شدن سريع تصوير.
لوئيجي (زير لب باخودش حرف مي زند): لعنت بر شيطان. آقاي ماسبرگر آدم خوبيه، به هر حال من براش دوخت دوبله مي رم. اين يه شلوار با دوامه، شرط مي بندم!
برگشت به شلوار ماسبرگر.
پاره شدن پارچه ناگهان متوقف مي شود و كمر شلوار دست نخوره باقي مي ماند.
ماسبرگر نفسي از روي راحتي مي كشد.
به بالا نگاه مي كند.
بازوان نورويل دور قوزك پاي ماسبرگر حلقه زده شده. پاشنه هاي كفش ماسبرگر توي صورت او فرو مي رود.
ماسبرگر نگاه مي كند. به فكر فرو مي رود.
نورويل تلاش مي كند تا او را نگه دارد.
ماسبرگر در كمال آرامش، غرق در تفكر.
ماسبرگر. هوم م م م ...
بي اراده سيگار برگي از جيب كنار سينه اش بر مي دارد و داخل دهانش مي گذارد. فندك را زير سيگارش مي گيرد، اما متوجه نيست كه آتش در جهت ديگري نگه داشته است.
به نورويل نگاه مي كند.
نورويل صورتش در هم كشيده شده و همچنان سعي دارد تا او را نگه دارد.
نماي نزديك از نورويل با مدت زمان طولاني. بعد دوربين عقب مي كشد.
همچنان بازوان نورويل حلقه شده است ... اما خالي است. اثري از پاهاي ماسبرگر در دستان او ديده نمي شود.
نورويل سرش را عقب مي كشد و مي خندد. به نظر مي رسد ديوانه شده ...
اما دوربين همچنان عقب مي كشد و مشخص مي شود كه او در حال تعريف و اجراي ماجرا براي اعضاي هيئت مديره است. ماسبرگر نيز در آنجا حضور دارد. همه در اتاق ماسبرگر ايستاده و بلند بلند مي خندند. همگي سالم هستند و آسيبي به كسي نرسيده است. اين مراسم معرفي نورويل است.
تدويني از خنده هاي پي در پي افراد حاضر.
تدوين خنده ها بدون صداست و روي آن موسيقي پخش مي شود.
1) نورويل با نمايش بلايي كه سرشان آمده بود، اعضاي هيئت مديره را سرگرم مي كند. ماسبرگر از خوشحالي و خنده روي ميز مي كوبد.
2) نماي نزديك - يكی از مديران.
3) يكي ديگر از مديران بلند مي خندد.
4) ماسبرگر بلند مي خندد.
5) نورويل مي خندد.
6) نماي ثابت شده از صورت درحال خنده نورويل.
دوربين عقب مي كشد. تصوير ثابت عكسي است در صفحه اول روزنامه آرگوس منهتن. تيتر خبر: سكان هادساكر در دست يك جوان تازه كار. تيتر فرعي خبر : شهابي از پستخانه به آسمان برخاست. زير مقاله ها نام امي آرچر نوشته شده است.
با ادامه عقب كشيدن دوربين مشخص مي شود كه ما ازبالاي شانه هاي مردي در حال نگاه كردن به سرفصل خبرها هستيم. مرد مي چرخد ... حالا صورتش رو به روي ما قرار گرفته. مي بينيم او نورويل است كه در حال خواندن روزنامه است. سرش را عقب مي برد و از خوشي بلند بلند مي خندد.
در حالي كه مي خندد ... دنگ ... حوله اي روي صورتش پرت مي شود و چرخيدنش ادامه پيدا مي كند. باز عقب رفتن دوربين آغاز مي شود و مشخص مي شود كه او روي صندلي آرايشگاه نشسته است.
سرش عقب مي رود و از قاب خارج مي شود، درحالي كه صندلي چرخان نيز به پايين مي رود، بلافاصله ... دوباره نمايان مي شود و چرخ مي خورد.
... دوباره بالا آمدن صندلي سر نورويل نمايان مي شود. همچنان مي خندد.
حالا نورويل صورتش كاملاً اصلاح شده و موهايش را با روغن صاف و به عقب شانه كرده است.
تصوير روي صورت خندان نورويل ثابت مي شود.
باز دوربين عقب مي كشد. اين عكس صفحه اول روزنامه ديگري است با اين تيتر : مديران هاد در خيابان : دادن يك شانس به مردي از مونسي. تيتر فرعي : ايده هاي نو.
با ادامه عقب كشيدن دوربين مي بينيم كه روزنامه روي صندلي قرار دارد. پيشبند پستخانه نورويل روي صندلي افتاده و روي روزنامه را پوشانده.
دوربين از جايي كه پيشبند روي صندلي افتاده است حركت مي كند. نورويل روي ميز خياطي ايستاده است و مي خندد. خياط نيز مي خندد و اندازه هاي اورا مي گيرد. نورويل پيراهني آستين كوتاه به تن و شورت بوكسوري، جوراب بلند و كش جوراب به پا دارد.
خياط بلند مي شود، از خوشحالي قهقه مي زند، دو طرف متر را در دست مي گيرد و بازوهايش را از هم باز مي كند تا اندازه را بخواند.
نورويل نيز از خنده ريسه مي رود و دست هايش را از هم باز مي كند.
يكي از اعضاي هيئت مديره از خوشحالي مي خندد. او نيز دست هايش را از هم باز كرده و نوار طولاني تلگراف را با دستش گرفته است.
از خوشي نوار تلگراف را پرتاب مي كند.
كف زمين، جايي كه انبوهي از نوارهاي تلگراف روي هم انباشته شده است.
با بالا آمدن دوربين معلوم مي شود كه دستگاه تلگراف كلي داستان خوب براي هيئت مديره دارد.
دوربين باز هم بالاتر مي آيد و معلوم مي شود كه اين دستگاه در اتاق ماسبرگر قرار دارد. در انتهاي اتاق، ماسبرگر پشت ميزش نشسته، روزنامه را نگاه مي كند و مي خندد. حركت دوربين به سمت او.
روي ميزش آونگ ها در حال نوسان هستند، بيرون پنجره اتاق عقربه بزرگ ساعت هادساكر نرم نرمك و با سرو صدا در حال چرخش است و سايه بزرگ و متحركي را روي زمين شكل داده است. شيطان پيروز شده است.
در حالي كه ماسبرگر صفحه روزنامه را باز مي كند، حركت دوربين تيتر خبر صفحه اول را نشان مي دهد: سقوط سهام ها. تيتر فرعي: كار اين مرد درست است؟
حركت به داخل عكس صفحه اول: نورويل مي خندد، دستش را زير چانه گذاشته است.
عكس تصوير جان مي گيرد و نورويل همچنان در حال خنديدن است.
حالا ما حركت برگشتي به سوي او داريم. پشت ميز بلوطي بزرگي نشسته است. لباس نو و اصلاحي مرتب و تميز.
پلاك برنجي روی ميز نشان مي دهد كه او در دفتر رئيس نشسته است.
حركت برگشت دوربين به عقب در طول اتاق بزرگ. نورويل را در لانگ شاتي كوتاه داريم. صداي خنده او در فضاي اتاق خالي مي پيچد.
صداي خنده نورويل پايين مي آيد. گويي روزهاست كه بدون وقفه خنديده و ديگر از خنديدن خسته شده. آه مي كشد و اشك هايش را پاك مي كند.
تصوير محو مي شود.
آسمان نيويورك - روز
سيگار برگي وارد قاب مي شود، سپس صورت مردي كه سيگار به لب دارد در قاب گرفته مي شود. مرد متفكر به ساختمان هادساكر نگاه مي كند. پك عميقي به سيگار مي زند و حجمي ا زدود را بيرون مي دهد. با دست دودها را كنار مي زند، انگار سرفصل تيترهاي روزنامه را در هوا رسم مي كند.
سردبير : انيشتن اقتصاد. اديسون صنعت. مغز بيليون دلاري ... مرد ايده ها! (منفجر مي شود) و هيچ كدوم از شما ابله ها يه داستان درست از اون برام نياوردين.
اتاقك شيشه اي سردبير مملو از خبرنگاران روزنامه است. گرچه آنها در سكوت به حرف هاي او گوش مي دهند، اما به جاي اين كه توجهشان به او باشد، كسل شده اند.
از پشت ديوار شيشه اي فعاليت پر جنب و جوش كاركنان را مي بينيم؛ ويراستارها، گزارشگران و پسرهاي بخش كپي كه بي وقفه در حال تلاش براي در آوردن روزنامه هستند.
سردبير با نفرت روزنامه را روي ميز مي كوبد.
سردبير: حقايق، اعداد، نمودارها! اينها هرگز باعث فروش روزنامه نمي شن. امروز صبح مطلب آرگوس رو خواندم و خدمتتون عرض كنم كه توش ماهي پيچيدم! البته قبلاً آتيشش مي زدم! سگم رو باهاش تربيت مي كردم! من كه حاضر نيستم برا خوندن اين اراجيف يه سنت هم بدم!
خبرنگار : آروم باش رئيس، به ما يه مرخصي بده.
سردبير : حتماً تيباس برو مرخصي ! برو فلوريدا! حمام آفتاب بگير! و منتظر يه نارگيل باش تا از آسمان بيفته و توش يه داستان باشد ... تنبل تر از شما تو اين كشور پيدا نمي شه. زواياي پنهان انساني! اينه كه باعث فروش روزنامه مي شه! ما به صفحه اولي نياز داريم كه توش يه قلب باشه و مرد ايده ها بتونه داخلش قرار بگيره.
خبرنگار دوم : رئيس، اگه دستمون بازتر بود...
سردبير : آره، اگه وزغ بال داشت باز به خاطر وزن زيادش نمي تونست بپره! عذر و بهانه نمي خوام، نتيجه مي خوام!
تق!...
يكي از خبرنگاران بي هدف دستش را روي ميز گذاشته است. سردبير بدون اين كه نگاه كند، ظرف سيگار را بر مي دارد و محكم روي ميز مي كوبد. در همين لحظه گزارشگر دستش را با سرعت مي كشد. سردبير به او خيره نگاه مي كند.
سردبير : مي خوام بدونم چه چيزي مرد ايده ها رو معروف كرد؟ اهل كجاست؟ به كجا مي ره؟ مي خوام هرچيزي رو درباره اين يارو بدونم! آيا دختر داره؟ آيا پدرو مادر داره؟
خبرنگار سوم : همه پدرو مادر دارن.
سردبير : قبوله، اما چند تا؟ نظر تو چيه پاركينسون، خيلي ساكتي.
پاركينسون: آ ..
خبرنگار كنار دستي پاركيسنوس : آب هاي آرام عميق ترن رئيس.
سردبير : تنها چيز عميق تو پاركينسون سوراخ گوشته. بله مرد ايده ها! اميد و آرزوهاش، تمايلات و الهاماتش چيه؟ تمام روز رو به تفكر مي گذرونه يا فقط ساعت هاي خاصي از روز فكر مي كند؟ قدش چقدره يا شماره كفشش چنده؟ كجا مي خوابه و براي صبحانه چي مي خوره؟ روي نونش مربا مي ماله يا نه؟ و اگر نه چرا و از كي؟
با صورت به طرف خبرنگار حمله مي كند.
سردبير : ... فهميدين؟!
كسي پاسخي نمي دهد.
سردبير : ... اه، شما ها به درد نخورين. بله مرد ايده ها! خلاق! نوآور! متفكر!
زن (خارج از قاب) : زرشك.
سردبير : هان!
زن خبرنگار نمونه امي آرچر ... جذاب و در لباسي مرتب و شيك.
امي : من كه مي گم همش ساختگيه.
سردبير : ساختگي، هان؟
امي : سر سه دلار شرط مي بندم.
سردبير : كي گفته؟
امي : كي گفته ! امي آرچر. چرا اون مرد ايده هاست ... چون هادساكر اينو مي گه؟ ايده هاش چي هستن؟ چرا اجازه نمي دن كسي باهاش مصاحبه كنه؟ ...
يكي از خبرنگاران سرش را به طرف نفر بغل دستي مي برد و آهسته مي گويد ...
خبرنگار : سر پنج تا شرط مي بندم مي خواد جايزه پوليتزرش رو به رخ بكشه.
خبرنگار بغلي : دوباره تو مي بازي.
امي (درحالي كه روزنامه صبح را بر مي دارد): ... فقط يه نگاهي به اين هالو بنداز ... ابروهاي پيش اومده، پيشاني شبيه ميمون، لبخند احمقان، صورتي داره كه فقط مادرش دوستش داره ...
تق! سردبير دوباره جعبه سيگار را بي هدف روي ميز مي كوبد، اما امي با لبخندي بر لب سيگاري از جعبه بر مي دارد و به طرف سردبير پرت مي كند كه سيگار اولش را از دست داده.
امي: ... تنها داستاني كه اينجا وجود داره اينه كه اين مرد توروشبیه ميمون مي كنه.
سردبير : آره، راست مي گي. ميمون يا غير ميمون فعلاً كه سردبير اين كاغذ پاره منم، امي فكر كنم توداشتي رو پرونده اف بي آي كار مي كردي ... جي ادگار هوور؛ تاريخ ازدواجش كي شد؟
امي : ديروز تمومش كردم.
سردبير : خيلي خب پس ادامه بده؛ هوور قهرمان يا بچه ننه؟ بعد كه تموم شد، مغزت رو به كار بنداز و قصه مرد ايده ها رو برام بيار!
خبرنگار : بسيار خوب رئيس ... تمام سعيمون رو مي كنيم، رئيس ... انجامش مي دم، رئيس ...
امي (در آستانه در) : او تو خاليه.
صداي كوبيدن در!
گزارشگري كه شرط بسته بود، به طرف كنار دستي اش خم مي شود تا پنج دلار را بگيرد.
در به شدت باز مي شود و امي سرش را داخل مي آورد.
امي: روي جايزه پوليتزم شرط مي بندم!
قطع به:
درهاي آسانسور به آرامي باز مي شوند و صورت باز، هدايت كننده آسانسور، را مي بينيم.
باز: رفيق! از كجا اين لباس هاي جديد رو آوردي؟
نورويل با لباس هاي نو و به عنوان يك عضو هيئت مديره وارد آسانسور مي شود.
باز: ... بگو رفيق! هادساكر چي تو نامه آبيش بود. هاهاهاها. واقعاً منفجر شده.؟ واقعاً مرده؟ آره ... خب، سلام آقاي ماسبرگر، قربان ...
به محض ورود ماسبرگر باز بلافاصله خودش را جمع و جور مي كند و مؤدب مي شود.
باز: ... تو اين صبح دل انگيز حالتون چطوره قربان؟
نورويل مضطرب دستي به جيبش مي كشد و متوجه مي شود كه نامه آبي همچنان در جيبش است.
نورويل : اين يادم انداخت آقاي ماس ...! سيد. من هيچ وقت اين و ...
ماسبرگر (خطاب به باز) : لايي. تمام روز وقت نداريم.
باز: حق با شماست آقاي ماسبر، قربان.
ماسبرگر همان طور كه حرف مي زند، دستش را داخل جيب كتش مي كند و سيگاري بيرون مي آورد و آن را وارسي مي كند.
ماسبرگر : دارم از گرسنگي مي ميرم. مطمئنم امروز بعد از ظهر همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت. با بوقلموني كه هيئت مديره امروز سرخ مي كنه دنيا به كاممون مي شه.
سيگار را ميان لب هايش مي گذارد و بلافاصله دست باز با فندك زير سيگار قرار مي گيرد.
باز : بفرمايين قربان.
نورویل:بوقلمون سرخ شده.اوم،منم گرسنمه...
ماسبرگ : قطعاً، قطعاً ...
درهاي آسانسور باز مي شود.
باز : خدمت به شما باعث افتخاره آقاي ماسبرگر.
باز رو به نورويل مي كند. سؤالي برايش پيش آمده، اما حرفي نمي زند.
باز : ... و خدمت به شما باعث افتخاره، ام ... رفيق.
آقاي ماسبرگر با گام هاي بلند وارد لابي مي شود. نورويل نيز شلنگ تخته اندازان به دنبال او مي رود.
نورويل : آقاي ماس ... ام سيد! نبايد كمي نگران حركت رو به پايين سهاممون در اين چند روز اخير باشيم؟ منظورم اينه كه خب كارشناس شمايين، اما در كالج مونسي در مديريت بازرگاني به ما گفتن كه ...
ماسبرگ براي قوت قلب لبخندي ساختگي تحويل نورويل مي دهد و با كف دست به شانه او مي كوبد.
ماسبرگر: آروم باش نورويل. اين كاملاً طبيعيه. ما در دوره اي گذرا قرار داريم تا عناصر ضعيفمون رو ترميم كنيم.
نورويل : درسته سيد. همون طور كه گفتم شما كارشناسين، اما ...
خارجي - پياده رو
نورويل : ... به خاطر ميارين طرحي رو كه بهتون نشون دادم همون روزي كه تو دفتر آتيش گرفتم ... ا، همون روزي كه ترفيع گرفتم؟
ماسبرگر: يادم مياد و تحت تأثير قرار گرفتم. اما فعلاً اين چيزها رو فراموش كن. راننده!
نورويل : متشكرم سيد، اما يادآوري مي كنم كه ما نياز به سرمايه گذاري كوچيكي داريم كه سود كلاني بهمون بده ... دوباره، شما كارشناسين ...
ماسبرگر : لعنتي، ماشين من كجاست؟
نورويل : ... البته سود چنين كاري وابسته به آمار فروشه ... كه مي تونه با افزايش جمعيت در كلاس متوسط افزايش پيدا كنه ...
ليموزين مشكي كنار جدول خيابان توقف مي كند.
ماسبرگر : آخرش.
نورويل : ... بنابراين اگر شما موافق باشين وقت ناهار اين ايده رو با بقيه هم در ميون بذارم كه ...
ماسبرگر روي صندلي عقب ماشين مي نشيند.
ماسبرگر: قطعاً، قطعاً، به هر كسي كه مي خواي بگو...
نورويل ذوق زده مي شود و در را محكم به روي ماسبرگر مي بندد.
ماسبرگر : ... و منم دوست دارم بيشتر در مورد جزئياتش بشنوم.
ويژژژ ... ماشين از نظر دور مي شود. نورويل همچنان ايستاده و در پياده روي خالي با خودش حرف مي زند.
نورويل : اما سيد من فكر مي كنم تو و من ...
دربان : هي رفيق، مي خواي اينجا چمن سبز كني؟
نورويل : اما من رئيس اين ... اوه فراموشش كن.
قطع به :
داخلي - كافي شاپ
پشت سر نورويل آن طرف شيشه در خيابان پاهاي عابران پياده را مي بينيم كه در پياده رو راه مي روند.
در قسمت پيش زمينه دو فنجان قهوه را مي بينيم كه از آنها بخار بلند مي شود. فنجان ها متعلق به دو مرد كهنه كار و دنيا ديده هستند كه داخل كافي شاپ نشسته و خارج از قاب صحنه را تعريف مي كنند.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : من بنزين خريدم بني.
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : خب بگو ببينم، بعدش.
مرد اول (صداي خارج از قاب) :شوخي نمي كنم بني، من بنزين خريدم.
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : آره ...
زني وارد كافي شاپ مي شود. در آستانه در لحظه اي درنگ مي كند و به اطراف نگاهي مي اندازد. در همين حين مرد اول زير لب سوت كوتاهي مي زند. زن جذابي است، اما به نظر مي رسد ريگي به كفش دارد. او امي آرچر است.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : ... بانو وارد مي شود.
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : يه چيزي تو هر داستاني وجود داره.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : ده نفر مي گن اون دنبال يه نفره.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : بيست نفر مي گن اينجا اونو پيدا نمي كنه.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : دنبال هدفش مي گرده.
چشمان زن، نورويل را هدف مي گيرد و به طرف صندلي خالي كنار او مي رود.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : پيدايش كرد.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : نشست كنارش.
زن چيزي به پيشخدمت پشت پيشخان مي گويد.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : ... ويك ناهار سبك سفارش مي ده.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : داخل كيفش رو مي گرده ...
امي كيف پولش را سروته مي كند.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : ... پولي نداره.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : بايد توجه يارو رو جلب كنه.
درنگ. نوريل حواسش به او نيست. كلاهش را عقب گذاشته، با دقت قاشق را در فنجان قهوه مي چرخاند، با دست ديگرش استخوان جوجه را وارسي مي كند. گويي هنوز متوجه حضور زن نشده.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : ... يارو متوجه اون نشده بني ...
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : شايد باهوشه.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : نقشه بعدي: آبغوره گرفتن.
زن مي زند زير گريه.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : همون جواهر زرد.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : وفادار قديمي.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : درود بر آبشار نياگارا!
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : يارو ديدش.
زن همان طور كه گريه مي كند، مثلاً به طور اتفاقي اما عمدي به نورويل تنه مي زنه و او بالاخره متوجه حضور زن مي شود.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : يارو ديدش.
زن لب به سخن باز مي كند و نورويل با او احساس همدري مي كند.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : دختره وضع ناراحت كننده ش رو توضيح مي ده و...
مرد اول و دوم ( صداي خارج ازقاب، هم صدا) : ... ناهار سبك آماده مي شه.
پيشخدمت جلو مي آيد و بشقاب غذا را مقابل زن مي گذارد.
زن به صحبت كردن با نورويل ادامه مي دهد و لبخندي رنگ پريده تحويلش مي دهد.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : مشكل ديگه اي هم داره، قطعاً ...
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : ... مادرش بايد عمل بشه ...
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : ... غده داره.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : نه بني، كمردرد رماتيسمي.
گفتن لغت كمردرد رماتيمسي توسط مرد اول تطابق كامل دارد با حركت لب هاي زن هنگام بيان اين لغت.
نورويل همدردانه به حرف هاي او گوش مي دهد، اما ناگهان متوجه ساعت مي شود.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب، هشدار) : پسره از چنگش در رفت بني.
نورويل از جايش بلند مي شود.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : به نظر باهوش نمي رسه.
درحالي كه نورويل قصد ترك آنجا را دارد...
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : حالا دختره مي خواد چي كار كنه؟
زن به طور رمانتيكي پشت دستش را روي پيشاني اش مي گذارد.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب، ناباورانه) : اين كار رو نمي كنه!
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب، وحشت زده ) : مي كنه.
و به راستي اين كار را انجام مي دهد؛ از هوش مي رود و به پشت از صندلي سقوط مي كند. نورويل چاره اي ندارد و از پشت او را مي گيرد.
نورويل معذب و دستپاچه او را نگه داشته است و براي درخواست كمك به اطراف نگاه مي كند.
مرد اول ( صداي خارج ازقاب) : اون عاليه بني.
مرد دوم ( صداي خارج ازقاب) : اون لعنتي خيلي عاليه لو.
پيشخدمت جلوي دوربين مي آيد و ما ديگر زن بي هوش و نورويل دستپاچه را نمي بينيم. پيشخدمت مقابل دوربين و دو مرد خارج از قاب هستند.
نيمتنه خانم پيشخدمت را داريم كه قوري قهوه داغي را در دست دارد.
پيشخدمت (كسل، با صداي تو دماغي) : چيز ديگه اي نمي خواين پسرها؟
زاويه معكوس.
با تعريف اين ماجرا كلي تفريح كرده اند. هر دو آنها كلاه راننده هاي تاكسي را به سر دارند.
مرد اول : برومو.
درنگ .
مرد دوم : ... برومو.
داخلي - دفتر نورويل
پشت پنجره شيشه برفكي در دفتر، نقاش نوشتن حروف «نورويل بارنز - رئيس» را به پايان رسانده است.
سايه نورويل را مي بينيم كه نزديك مي شود. نقاش از سرراهش كنار مي رود. حتي از داخل دفتر نيز صداي نفس نفس زدنش را مي شنويم. دختر را در ميان بازوانش گرفته و مي آيد. سعي دارد دستگيره در را بگيرد، اما نمي تواند. چرخي مي زند و با پشت به در فشار مي آورد و با دست ديگرش دستگيره را مي چرخاند.
در باز مي شود و نورويل تلوتلو خوران وارد مي شود. او مثل لوله گازي در حال انفجار هن و هن مي كند.
دوباره چرخي مي زند تا با لگد در را ببندد. مي بينيم كه جوهر حروف نوشته شده روی در اتاق پخش شده است. همين طور مي بينيم كه نشيمنگاه شلوار نورويل نيز جوهري شده. به صورت برعكس عبارت «نورويل بارنز - رئيس» پشت شلوارش كپي شده.
نورويل خسته و بي جان همچنان دختر را حمل مي كند.
امي : متأسفم كه از پله ها اومديم، آخه پسره توي آسانسور خيلي و حشتناك بود...
نورويل : اشكالي نداره. تو مثل پر سبكي.
امي (با ضعف و بي حالي اشاره مي كند): روي كاناپه لطفاً.
نورويل همچنان نفس نفس مي زند. تلوتلو خوران به كاناپه مي رسد و به آرامي او را روي كاناپه مي خواباند. راست مي ايستد و به دختر نگاه مي كند. از نقطه نظرنورويل دخترك با لبخندي بي روح برلب به دوربين نگاه مي كند. تصاوير مقابل چشمان نورويل به ارتعاش در مي آيند و پرده اي قرمز روي چشمانش را مي پوشاند. صداي نفس هايش به طرز آزار دهنده اي در سرش می پيچد. امي مشغول حرف زدن است، اما صدايش را به خوبي نمي شنود. گويي اين صدا از دوردست ها مي آيد.
برگشت به صحنه.
نورويل : يك لحظه ببخشين.
نورويل گيج و منگ روي مبل مي نشيند و سرش را ميان زانوهايش مي گذارد و سعي مي كند نفس بكشد.
امي : نمي دونم چم شده. شايد به خاطر اينه كه بعد از مدتي طولاني غذا خوردم. آنزيم هاي بدنم شوكه شدن. البته شما احتمالاً نمي توني بفهمي خستگي و گرسنگي يعني چي ...
نورويل همان طور كه سرش ميان زانوانش قرار گرفته با صداي بلند نفس مي كشد.
نورويل : آره، گرسنگي.
امي : نمي خوام با گفتن جزئيات زندگيم حوصله ت رو سر ببرم، اصلاً قصه شيريني ندارم ...
نورويل بلند مي شود و بالشي را زير سر او مي گذارد.
امي : ... ديگه گفتن اين حرف ها بسه كه هي بگم كار ندارم ... با وجود تمام تلاشي كه مي كنم، دوستي ندارم ... هيچ كس ... متشكرم ... تا ازم مراقبت كنه، البته تا قبل از اين كه تو رو ببينم ...
زن جيغ مي كشد، به لبه مبل زل زده.
نورويل ازجا مي پرد و به جايي كه زن چشم دوخته نگاه مي كند.
روي ناز بالش مبل سفيد جايي كه نورويل نشسته بود، اين عبارت با جوهر خيس حك شده : نورويل بارنز - رئيس.
امي : نورويل، نمي دونستم تو رئيس اينجايي!
نورويل مبهوت به بالش مبل خيره مي شود. بعد از اين كه مي فهمد چه اتفاقي افتاده، دور خودش مي چرخد تا نشيمنگاه شلوارش را ببيند.
نورويل بي خيال مي شود، اما همچنان در برابر امي معذب است.
نورويل : آه خب مهم نيست. مي دوني فقط عزم راسخ و كار سخت ...
نورويل : ... البته وقتي سه شنبه گذشته كارم رو در بخش پست شروع كردم، فكر مي كردم كه زمان بيشتري ببره تا به ...
باز همراه با پاكتي قهوه اي وارد مي شود.
باز: هي رفيق نوشيدني كه خواستي حاضره ...
باز وسط اتاق خشكش مي زند.
نورويل : (دستپاچه) : ممنون باز، بذارش روي ميز.
باز از گوشه چشم ...
باز : روز خوبي داشته باشي، رئيس ...
در حال ترك اتاق ...
باز : ... و به منشيت مي گم كه مزاحمت نشه.
كش پلاستيكي كلاه را كه زير چانه اش قرار دارد، مي كشد.
بعد از اين كه در پشت سر باز بسته مي شود...
امي (مشمئز) : چه آدم وحشتناكيه.
نورويل : باز! نه آدم خيلي خونگرميه. واقعاً
امي : به هر حال ده روز پيش به اين شهر اومدم، با كلي اميد و آرزو و با اين خيال كه اين دنيا مسيرم رو ساده كنه ...
نورويل ليواني نوشيدني مي ريزد. ليوان را به طرف او مي گيرد.
امي : شايد كمي ساده لوح بودم ... متشكرم ... با اعتقاد راسخ و باور به كار سخت و تسليم ناپذيري در برابر آينده.
نورويل : خود من هم ...
به طرف ميز مي رود.
امي : اين كه فقط كافيه باور داشته باشي، خوشي بيني صرف، تاختن به سمت يه كار فوق العاده ...
نورويل ازجعبه چوبي بزرگ سيگار، سيگار برگي بر مي دارد و ميان لب هايش مي گذارد.
نورويل : سيگار؟
امي : نه متشكرم، جست و جو كن تا پيدا كني، كار كن تا پيشرفت كني ... اينها شعار دوران تحصيلات من بود، اصول اخلاقي سال هاي شيرين من ... از بالاي شانه نورويل جعبه سيگار را به طرف او مي گيرد. جعبه را بر مي گرداند تا روي ميز بگذارد، جعبه كج مي شود و از كنار ميز مي افتد. صداي تك تك افتادن سيگارها را روي ميز مي شنويم.
امي : ... اينها ارزش هايي بودن كه در من جون گرفتن، همان زمان كه در شهري كه تو احتمالاً حتي اسمش رو نشنيدي بزرگ شدم ...
نورويل : مي تونم بهت ملحق بشم؟
و براي خودش ليواني نوشيدني مي ريزد.
امي : مهمون من باش. شهر كوچكي كه احتمالاً تو ...
نوشيدني را پرت مي كند، دارد بالا مي آورد، با چشماني كه از حدقه بيرون زده به امي نگاه مي كند.
از نقطه نظر او دوباره تصاويري كه مي بينند، به لرزه در مي آيند. تكان آرام لب هاي زن به گوش نورويل صداي غرش و سوت بلند كتري است.
نورويل : ببخشين ... من ... دستشويي ...
خودش را به در كناري مي رساند.
به محض خروج او امي بلند مي شود و با گام هايي كوتاه به طرف ميز مي دود. صدايش را بلند مي كند.
امي : حالت خوبه؟
كشوي ميز را بيرون مي كشد. كشو خالي است و تنها مدادي داخل آن به طرف پايين غل مي خورد.
امي ماهرانه سيگاري ميان لب هايش مي گذارد، چوب كبريت را روي ميز مي كشد و سيگار را روشن مي كند.
امي : ... به خاطر ناهاره؟ جوجه لا كنيك؟
از داخل دستشويي ...
نورويل (خارج از قاب) : نه من ...
امي كشوي ديگري را بيرون مي كشد. آن نيز تقريباً خالي است و تنها يك دفتر قرار ملاقات داخل آن قرار دارد.
با عجله دفتر را ورق مي زند، تمام ورق ها خالي است به غير از يك صفحه: 11/45، ويلكي گرامار، كلوپ موفقيت مدرسه ابتدايي.
امي : لاكينگ داره تو شيكمت جيك جيك مي كنه؟
امي دفتر قرارهاي ملاقات را به كشو بر مي گرداند.
نورويل ( صداي خارج از قاب) : ... خوبم، من ... تو چي گفتي؟
امي غرغر مي كند.
امي : آرمان ها ... شعارها ... آه، سال هاي شيرين ... (بلند) ... شهر كوچكي كه احتمالاً اسمش رو نشنيدي ...
با عجله ته سيگار را دور مي اندازد و با تكان دست هايش سعي مي كند اثر دود را محو كند.
امي : ... مونسي، اينديانا.
در اين لحظه صداي كشيدن سيفون را مي شنويم و امي به سرعت سرجايش روي كاناپه بر مي گردد. در دستشويي باز مي شود و امي دوباره ظاهر سست و بي حال به خود مي گيرد.
نورويل دهانش باز مانده. دستمال خيسي را روي پيشاني اش مي چلاند.
نورويل : تو اهل مونسي هستي؟
امي : بله چطور، اونجا رو مي شناسي؟
نورويل دستان مشت كرده اش را در دو طرفش تكان مي دهد و با صدايي بلند و محكم غرش مي كند. امي با دهاني باز از تعجب به او نگاه مي كند.
نورويل مي زند. زير آواز ...
نورويل : بجنگ بجنگ مونسي پير، بجنگ، ... پرچم طلايي و آبي رو به اهتزاز در بيار، تو مي توني اون لشكر رو از هم بپاشي، از هم بدري و نابودش كني، يك بار ديگر مونسي همراه توست!
امي دست و پا شکسته با نورويل همراهي مي كند و در قسمت قافيه هاي مشخص آهنگ صدايش را بالا مي برد. نورويل صدايش را در قسمت اوج شعر بالا مي برد، امي نيز به آرامي صدايش را پايين مي آورد و مانند او مشت هايش را تكان مي دهد.
در حالي كه نورويل دست هايش را روي هم مي گذارد، انگشتان دستش را به هم قفل مي كند و در مقابل بيني اش مي گيرد و حالت پرنده اي در حال پرواز رابا دستانش نشان مي دهد.
نورويل : ... عقاب هاي خوب ب ب ب ب ... ...!
امي ناشيانه از او تقليد مي كند.
نورويل هيجان زده پشت ميزش مي نشيند.
نورويل : ... دختره اهل مونسي! بيا در باره ش حرف بزنيم! تو بگو امي. اول بايد قرار امروز بعد از ظهرم رو لغو كنم بعدش هم يك كارتوي هاد براي تو پيدا كنم.
امي : اوه ، واقعاً نه، من ...
نورويل : احتياجي به تشكر نيست، اين راحت ترين كار تو دنياست. حقيقتش اينه كه مي دونم كجا يه كار بي متصدي هست.
دگمه تلفن از ارتباط داخلي را مي زند.
نورويل : ... اتاق پست.
خطاب به امي :
نورويل : ... فقط چند لحظه وقت مي گيره.
تلفن : ( صدا روي تصوير) : بله؟
نورويل : عصر بخير، نورويل بارنز هستم ...
تلفن داخلي (صدا روي تصوير) : بارنز! كدوم گوري هستي! رسيد من كجاست؟
نورويل جيبش را لمس مي كند.
نورويل : خب، مطمئن نيستم كجا من ...
تلفن داخلي (صدا روي تصوير): او رسيد رو لازم دارم! هفته پيش بهت گفتم كه خيلي مهمه!
نورويل ( صدا روي تصوير) : اما ببين، الان من رئيس شركتم و من ...
تلفن داخلي: براي من اهميتي نداره كه تو رئيس شركتي يا نه! اون رسيد رو لازم دارم! حالا!
تق. دستگاه خاموش مي شود.
نورويل : آه همه شون احمق ان ... گوش كن، تندنويسي بلدي؟ با ماشين تكثير آشنايي داري؟
امي : البته ... من توي مونسي ... به يه موسسه آموزش منشي مي رفتم.
نورويل از هيجان مشتش را به كف دستش مي كوبد.
نورويل : ... دختر اهل مونسي! مي توني از پسش بر بياي.
امي : نمي دونم چطور ازتون تشكر كنم آقاي بارنز ...
نورويل : خواهش مي كنم بگو نورويل !
نورويل دستش را دراز مي كند تا با او دست دهد.
نورويل : ... باعث افتخارمه !
امي نيز دستش را به طرف او دراز مي كند، اما نورويل ناگهان دستش را مي كشد. به او چشمك مي زند، انگشتان شستش را به هم قلاب مي كند و مقابل بيني اش مي گيرد و اداي بال زدن پرنده را در مي آورد.
نورويل : عقاب هاي خوب!
امي هم مانند او انگشتان شست را مقابل بيني اش به هم چفت كرده و با دستانش بال مي زند و چشمكي مي زند ...
امي : عقاب هاي خوب!
اما دوربين عقب مي كشد و ما مي بينيم كه او اكنون در دفتر روزنامه است و پرواز را براي اسميتي نمايش مي دهد. اسميتي گزارشگري است كه كلاه لبه برگشته كوتاهي به سر دارد. اسميتي قهقهه زنان مي خندد.
اسميتي (نفس نفس ) : ... اهل مونسي ... خدايا ...
امي پشت ماشين تايپ مي نشيند و در هر دقيقه هشتاد لغت تايپ مي كند.
امي : اين يارو اهل گاگول آباده. مي تونم حتي زندگي روزمره مادر بزرگشم بيرون بكشم ...
اسميتي : غده؟
امي : كمردرد رماتيسمي.
پشت سر امي پيرمرد حروف چين ايستاده است كه آستين هايش را بالا زده و كلاه لبه دار مخصوص چاپخانه را به سر دارد. او مقابل صفحه بزرگي ايستاده است كه جدولي با ستون هاي بلند و خانه هاي سياه و سفيد روي آن رسم شده است.
اسميتي سوت كوتاهي مي زند.
اسميتي : پس يارو حسابي سر كاره!
تلفن زنگ مي زند و اسميتي گوشي را بر مي دارد.
امي : دارم بهت مي گم اسميتي، هيئت هادساكر چيزي رو علم كرده ...
اسميتي (خطاب به تلفن) : بله.
پيرمرد جدول نويس : بگو امي، يه كلمه پنج حرفي به معناي بيماري هيپوتالاموس؟
با لحظه اي درنگ در تايپ كردن.
امي : ... تا كارش راحت راه بيفته ... گواتر ... اما به اين سادگي هام نيست.
چقدر وقت مي گيره تا آخر داستان رو به تأخير بندازي؟
اسميتي گوشي تلفن را از روي گوشش بر مي دارد.
اسميتي : رئيس.
امي : هي رئيس، تنها كسي كه مي خواست معذرت خواهي كنه براي ... اسميتي نگاهي به ساعتش مي اندازد.
اسميتي : حدود هفت دقيقه.
امي (در حال تايپ كردن): همه چيز رو درباره مرد ايده ها پيدا كردم... خب، از سخاوتتون ممنون ... اون يه انسانه و شما فرشته ... نه اون متقلب نيست. اون صد در صد يه هالوي واقعيه و عاري از هر تقلبي. اين آدم يه احمق به تمام معناست.
خطاب به پيرمرد طراح جدول ...
امي : ... مثل يه پنج حرفي به معني خرفت.
برگشت به تلفن ...
امي : ... صاف ترين آدميه كه تا حالا ديدم ... مطمئنم كه يه كودنه. اگه كاركردن تو آرگوس منو خبره نكرده بود، اسمم امي آرچر نبود و هيچ وقت جايزه پوليتزر رو ني بردم ...
چشمانش باريك مي شود.
امي : ... سال 1995 ... مقالات من توي فصل نامه هستن ... يالا بيا اينجا كله چكشي تا بهت نشون بدم كه ...
پيرمرد طراح جدول : امي، يه كلمه سه حرفي براي پرنده اي كه نمي تونه پرواز كنه ؟
امي : الان نه موريس، سرم شلوغه ... بسيار خب، گفتم كله چكشي، يه كلمه هفت حرفي براي روزنامه نگار از خودراضي و قلدر.
خطاب به موريس ...
امي : ... مرغ ...
خطاب به تلفن ...
امي : كي نمي تونه پيداش كنه ...
خطاب به موريس ...
امي : ... م ر غ ...
خطاب به تلفن ...
امي : ... حتي نمي تونه ساختمون رياست جمهوري رو با نقشه و راهنما پيدا كنه.
گوشي را سرجايش مي كوبد. خطاب به اسميتي ...
امي : ... مثل سيب زميني مي مونه اسميتي، فقط به درد آبگوشت مي خوره. اينجا هيشكي شبيه من نيست. يه دختر اهل مونسي!
اسميتي از خنده منفجر مي شود.
اسميتي : بهتره از خر شيطون بياي پايين.
در حالي كه به تايپ كردن ادامه مي دهد ...
امي : گفته بودم كه اين آدم فقط يه مترسكه و من بالاخره مي فهمم براي چي. يه داستان واقعي پشت اين قضيه وجود داره، يه نقشه از پيش تعيين شده ... فقط ببين كي بهت گفتم.
اسميتي : بهت پيشنهاد پول نداده؟
امي : يه اسكناس ده دلاري.
اسميتي : ده دلار؟ بيا بريم يه نوشيدني بزنيم.
امي : به سلامتي نورويل بارنز!
امي كاغذ را از دستگاه تايپ بيرون مي كشد، صندلي اش را به طرف دوربين مي چرخاند و در حالي كه ما نزديك تر مي رويم، او فرياد مي زند ...
امي : كپي!
ديزالو به :
روزنامه ها پشت سرهم از دستگاه چاپ بيرون مي آيند و يكي بعد از ديگري روي هم قرار مي گيرند.
مرد توزيع كننده بسته هاي روزنامه را از پشت كاميون خالي مي كند.
بسته روزنامه روي زمين كشيده مي شود و نزديك دوربين مي آيد. دستي وارد قاب مي شود، طناب دور بسته را مي برد و روزنامه اول را بيرون مي كشد.
پسرك روزنامه فروش پيشبند پوشيده و كلاهي كاغذي نيز روي سرش دارد. يكي از صفحات روزنامه را بالا نگه داشته و فرياد مي زند: فوق العاده! فوق العاده!
دوربين روي دست او حركت مي كند و به سمت بالا مي رود تا به صفحه روزنامه برسد. پشت سر پسرك ساختمان هادساكر قد علم كرده است.
و بالاي بالاي آن ...
ديزالو به :
روزنامه مي چرخد و رو به دوربين قرار مي گيرد و كل قاب را پر مي كند.
بالاي عكس لبخند برلب نورويل اين تيتر زده شد: كله گچي هادسكر و تيتر فرعي آن : مغزي در كله او نيست.
زاويه اي ديگر.
روزنامه با عصبانيت روي ميز كوبيده مي شود. با پايين آمدن روزنامه نورويل را مي بينيم.
از خشم صورتش جمع شده. به جلو خم مي شود و دگمه تلفن داخلي را مي زند.
نورويل : خانم اسميت، ممكنه بيايين اينجا و يه نامه براي من بنويسين ...
زير لب غر مي زند:
نورويل : ... همه تون پستين ...
امي با تخته شاسي و مداد وارد دفتر مي شود. رو به روي ميز نورويل مي نشيند.
نورويل بلند مي شود و پشت سر او قدم مي زند.
نورويل : ... صفحه امروز روزنامه آرگوس منهتن رو ديدي؟
امي : خب من ... زحمت خوندن مقاله رو به خودم ندادم. فكر نمي كنم اين تصوير عادلانه باشه.
نورويل : اتفاقاً عكسش خوب بود! اين چيه كه اون زن كله خراب زيرش نوشته! فقط نشانه رفتار غير مسئولانشه ... امي، چيزي كه مي گم رو بنويس: دوشيزه آرچ. شما را خانم عروسي نكرده خطاب مي كنم، چون به نظر مي رسد كه عقلتان پاره سنگ بر مي دارد! چطور شما به اين نتيجه رسيديد كه من يك احمقم وقتي كه تا حالا به اينجا نيامديد تا با من مصاحبه كنيد درست مثل دو تا مرد! نه تغييرش بده چهره به چهره. نه رو دررو. اين تحقيقات تئوري و احمقانه ...
ویادیگرعوامل وابسته؟
نورویل(باتکان سر تأییدمی کند):..درباره شعورمنه.همه اینهاچرندیاتی است ساخته ذهن شماودر خورصفحات داستانهای سرگرم کننده مجله.اگرسردبیران آرگوس منهتن این یاوه سرایی های مغزی آشفته رامناسب انتشاردیدند،پس این نامه نیز بایدمناسب انتشار باشد!اما تردیددارم .به شدت به آن شک دارم که برای این داستان حتی جایی درصفحات داستان سرگرم کننده پیدا کنید،آن هم در نشریه ای که سال ها ازآن لذت بردم.
ارادتمندشماوغیره...
به فکرفرومی رود.
امي :تموم شد آقاي بارنز؟
نورویل:خب تومنو خوب می شناسی امی ،حداقل بهتراز اون خانم.توفکرمی کنی من احمقم!
امی :خب البته من...
نورويل : عيب نداره حقيقت رو بگو بهت اعتماد دارم و روي نظراتت حساب مي كنم.
امي : خب من ...
نورويل : اوه قطعاً، متعصبي ... هرچه باشه اهل مونسي هستي. اما اين مي تونه كار يه احمق باشه؟
روي ميز كاغذي روي سه پايه كوچكي نصب شده، سه پايه كاغذي را رو به امي بر مي گرداند. روي كاغذ دايره اي رسم شده است.
امي به كاغذ نگاه مي كند. نمي فهمد، از بالاي كاغذ صورت بشاش و پر افتخار نورويل را مي بينيم.
نورويل : ... اينو خودم طراحي كردم. يه بچه شيرين كه مي تونه هادساكر رو به اوج برسونه.
امي گيج شده. نورويل توضيح مي دهد...
نورويل : مي دوني ! براي بچه ها!
امي : ... بهتره كه من برم اينها رو تايپ كنم ...
نورويل : اوه نمي خواد امي، احتياجي به اين كار نيست. نامه رو نمي فرستم. فكر كنم او فقط داره كارش رو انجام مي ده.
امي : خب نمي دونم. شايد هم سزاوار اين نامه باشه. شايد بايد شما رو رو دررو مي ديد.
نورويل : شايد فرصتش رو داشته ...
امي : حتماً، اما ... شايد حالا بخواد تو گزارش طرف تو رو بگيره!
نورويل : حالا كه اين جوري شده ... شكايت از اون چه فايده اي داره. نامه رو فراموش كن امي، من فقط حرصم رو خالي كردم...
امي بلند مي شود تا به طرف در برود، اما نورويل دنباله حرفش را مي گيرد.
نورويل : ... شايد يه خورده سر در گمه.
امي رو به نورويل مي كند.
امي : سردرگم؟
نورويل : آره، مي دوني شايد يكی از اون دخترهاي وراجي باشه كه فكر مي كنه بايد مثل پسرها باشد. احتمالاً مثل پسرها هم رفتار مي كنه. احتمالاً از اين اوضاع و احوالي كه داره خيلي رنج مي بره. كاملاً روشنه مگه نه؟ احتمالاً خيلي هم زشته و از اين بابت ناراحته.
امي : اوه پس كه اين طور؟
نورويل : آره خب مي دوني. احتمالاً مثل مردها هم لباس مي پوشه و توي بار محله با مردها نوشيدني مي خوره. با همكار روزنامه نگارش دمخوره. افرادي با اسم هايي مثل بيف، اسموچر يا ...
امي : اسميتي.
نورويل : دقيقاَ. سر زشت بودنش كه شرط مي بندم. واقعاً زشت. خب چرا اصلاً عكسش كنار مطلبش چاپ نمي شه؟
امي : شايد كارش رو فداي ظاهرش كرده.
نورويل : شرط مي بندم اين چيزيه كه خودش هم مي گه! اما من و تو مي دونيم كه اون يه فسیله مثل يه نديمه پير. نظرت درباره شام سبك و يه نمايش بعد از كار چيه؟ من فکر مي كنم كه شايد نمايش پادشاه و من ... شپلق! امي سيلي محكمي به او مي زند.
نورويل : ... او كلاهاما چطور؟
در حالي كه امي با گام هاي بلند از دفتر بيرون مي رود ...
امي : نورويل بارنز تو هيچي در باره او زن نمي دوني! نمي دوني واقعاً چه جور آدميه! فقط يه بي شعوري كه فكر مي كنه همه چيز رو مي دونه در حالي كه هيچي نمي دونه!
نورويل خشكش زده و گونه اش را مي مالد.
نورويل : بگو چي شده؟
صداي سوت صفير مي كشد.
حركت سريع دوربين.
ساعت پنج بعد از ظهر را نشان مي دهد.
حركت سريع دوربين.
كارمندان از پشت ميزهايشان بلند مي شوند، وسايل شخصي شان را جمع مي كنند، كلاه و كتشان را مي پوشند.
دستگاه ثبت ورود و خروج.
دست هايي وارد كادر مي شوند و كارت مي زنند.
داخلي - راهروي خالي
داخلي - دفتر نورويل
امي سراغ ميز نورويل مي رود، دفتر قرارهاي ملاقات را بر مي دارد و آن را ورق مي زند.
دفتر قرارهاي ملاقات همچنان خالي است به غير از صفحه اي كه تاريخ ملاقات با ويلكي گرامار، كلوپ موفقيت مدرسه ابتدايي در آن نوشته شده. اما اكنون خطي قرمز روي آن كشيده شده و بالاي آن نوشته شده: لغو شد.
امي نگاهي به دور و بر اتاق مي اندازد ... چيزي توجهش را جلب كرده.
در گوشه اي از اتاق دري وجود دارد كه پلاك كوچكي روي آن نصب شده است: ورود اشخاص عادي ممنوع.
داخلي - اتاق
در اتاق پنجره اي وجود ندارد، اما در جاي پنجره دايره فلزي غول پيكري وجود دارد و ميله اي فلزي دايره داخلي را مي چرخاند.
در واقع اين حلقه فلزي بخش پشتي ساعت بزرگ هادساكر است.
امي مبهوت عظمت ساعت شده.
درست در مقابل دري كه امي از آن وارد شده در ديگري وجود دارد. او به طرف در مي رود. خم مي شود و از جا كليدي در داخل را نگاه مي كند.
از نقطه نظر او ما در حال تماشاي دفتر كار سيدني جي. ماسبرگر هستيم. ماسبرگر پشت ميزش نشسته و مشغول ضبط گزارش هايي روي يك دستگاه ضبط صوت است. تق، تق، تق ... آونگ هاي روي ميز در حال نوسان و برخورد به يكديگر هستند. ويرژژژژژژ... عقربه بزرگ ساعت سايه متحركي را در وسط اتاق رسم كرده. به نظر مي رسد ماسبرگر خستگي ناپذير است.
ماسبرگر : خلاصه وضعيت : از دفتر سيدني جي. ماسبرگر. دستور مديران به شماره 530 مميزاً 49. خطاب به : كارگزار تسهيلات، جك سنوويل. رونوشت به : امورقانوني، امور تجاري، فايل مركزي. مورد : جابه جايي مواد خام از هورون فليتي. در نتيجه اخبار ناخوشايند بازارها، مصنوعات جك سنويل بايد تا سقف پانزده درصد كاهش پيدا كند و مازادش به ولگان انتقال داده شود. خلاصه وضعيت: از دفتر سيدني جي. ماسبرگر. دستور مديران به شماره 530 مميزآ50. خطاب به: كارگزار ...
برگشت به صحنه.
امي : هان ؟!
امي راست مي شود و بر مي گردد.
با پيرمردي سياه پوست روبه رو مي شود كه لباس كار به تن دارد و روپوشي پوشيده كه رويش نوشته «هادساكر / اكنون آينده است» خودنمايي مي كند. احتمالاً تا الان تشخيص داده ايم كه اين صدا مربوط به راوي ابتداي فيلم است.
امي : شما كي هستين ؟ از كجا مي دونين من كي هستم؟
پيرمرد (مرد سياه پوست) : پيرمرد همه چيز رو مي دونه، دست كم همه چيزهايي كه به هادساكر مربوط باشد. از اين چرخ دنده هاي قديمي مراقبت مي كنم... اين ساعت قديمي نياز به مراقبت زيادي داره. وقت طلاست خانم آرچر، و پول ... اقتصاد جهاني رو به حركت در مياره و باعث مي شه زمين به حركتش ادامه بده. آره، بدون اين اطلاعات اساسي ...
امي : خب بله بله. تو كه درباره من به كسي نمي گي، مگه نه؟
پيرمرد : به كسي چيزي نمي گم. البته تا زماني كه ازم نپرسيده باشن. اون وقته كه پيرمرد هيچ راهي نداره.
امي : پس تو همه چيز رو در باره هادساكر مي دوني. خب پس بگو چرا هيئت مديره تصميم گرفت كه نورويل بارنز رئيس شركت بشه.
پيرمرد : خب، اين چيزي بود كه پيرمرد را متعجب كرد. فكر نمي كردم هيئت مديره تا اين حد زرنگ باشه.
امي : اين زرنگيه؟
پيرمرد : اما بعد قضيه رو كشف كردم. اونها از نورويل به عنوان يه مترسك استفاده كردن. مثل لولو سرخرمن، مي دوني كه منظورم چيه.
امي : چرا اونها مي خواستن يه كودن رئيس بشه؟
پيرمرد : براي اين كه اونها خوك هاي پستي هستن. سعي كردن تا جو رو متشنج كنن سهام شركت ارزون بشه و بعد خودشون اونو بالا بكشن! اما نورويل ترفندهايي تو آستينش داره، اون مي تونه ...
با انگشتش دايره اي روي هوا مي كشد.
پيرمرد: ... مي دوني، براي بچه ها. آره اون آدم باهوشيه، هه، هه، هه، فقط يه كم عجيب و غريبه. بازي با كمر ...
و براي نشان دادن منظورش كمي بدنش را منقبض مي كند و اداي حركت دايره دور كمرش را در مي آورد.
پيرمرد : ... اما حدس مي زنم تو هم مثل هيئت مديره اونو نمي شناسي، درسته خانم آرچر؟
امي : خب شايد من ...
پيرمرد : به قول اون ... فقط يه بي شعوره كه فكر مي كنه همه چيز رو مي دونه ... در حالي كه هيچي نمي دونه!
امي ( براق مي شود) : اين خيلي شبيه ...
پيرمرد : تو حتي خودت رو نمي شناسي ... تو حتي اصل مطلب رو نمي دوني خانم آرچر. نه؟
امي : خوب به خاطر شغلم گاهي اوقات مجبورم توي چهره اي ديگه ظاهر بشم ...
پيرمرد : منظورم اين نبود! چرا وانمود مي كني مثل يه پيرزن كج خلقي! چرا نمي خواي خوشحال باشي! هيچ وقت خودت رو خوشحال نمي كني!
امي (معذب) : به اندازه كافي خوشحال هستم.
پيرمرد (نخودي مي خندد): بسيار خب خانم آرچر (بر مي گردد وراه خودش را مي رود) ... از ديدنتون خوشحال شدم.
امي (پشت سر او فرياد مي زند): من خيلي هم خوشحالم.
پاسخ او تنها صداي غرش چرخ دنده هاست.
موسي، جايي در اتاق بزرگ.
امي (صداي خارج از قاب): ... آهاي.
پيرمرد (زير لب با خودش): جماعت جاهل. نورويل هم دچار همون اندوهي مي شه كه هاد شد. اما اون روز امي نمي تونه منو سرزنش كنه كه ...
موسيقي نحس و شومي آغاز مي شود، ما ...
تصوير سياه مي شود.
تصوير روشن مي شود.
داخلي - دفتر رئيس مجله
رئيس : نمي تونم اينو چاپ كنم!
امي : چرا نه، همش عين حقيقته! هيئت مديره داره از اين بيچاره استفاده مي كنه! اونها قيمت سهام رو پايين ميارن تا بعد بتونن به قيمت ارزون بخرنش!
رئيس : اين كلاه برداري محضه! اونها منو سرجام مي شونن!
اسميتي (نخودي مي خندد) : سرجات ...
امي : مطمئنم كه قصد خريد اين سهام رو دارن ...
رئيس : تو هيچي نمي دوني ! حقيقت اينه كه اونها نمي خرنش! سهام اونها ارزون شده آرچر! پس معطل چي هستن؟
امي : نمي دونم ...
اسميتي : حس ششم امي معمولاً خوب جواب مي ده رئيس.
رئيس : نمي تونين با اتكا به حس ششم كسي رو متهم به دستكاري توي سهام كنين. خوانندگان منهتن آرگوس علاقه اي به خواندن شايعات و گمانه زني هاي بي اساس ندارن. حقايق، اعداد ... اينها اسباب فروش روزنامه هستن! نكنه قصد داري آتشي رو كه در باره بارنز كله پوك به پا كردي، خاموش كني ... انگار دلت براش مي سوزه!
اسميتي : بي خيال رئيس، اين يه گرد و خاك ساده اس. آرچر به خاطر حماقت يكي ديگه تو دردسر نمي افته.
رئيس : بسيار خب، من پام رو كنار مي كشم. شما هم پاتون رو از جريان كلاهبرداري كنار مي كشين. اطلاعات بيشتري از اين ياروي اهل شيلويگان بهم بدين ...
امي : مونسي.
رئيس : حالا هرچي. يه چيزي كه باعث فروش روزنامه بشه.
امي : يه داستان داغ ترهم دارم. يه كودن پشت ميز روزنامه شهر.
رئيس : حواست باشه آرچر ...
امي : درباره يه سردبير كودنه كه ...
اسميتي : دست بردار امي ...
چشمكي به او مي زند.
اسميتي : ... بيا بريم يه نوشيدني بزنيم و استراحتي كنيم.
امي با يك حركت سريع به صورت او سيلي مي زند.
امي : گم شو ... كثافت!
اسميتي گونه اش را مي چسبد و به امي زل مي زند كه مثل برق از اتاق خارج مي شود.
اسميتي (عصباني) : چه مرگته؟
دعوتنامه اي چاپ شده خوانيم:
سيدني جي. ماسبرگر، رئيس نورويل بارنز و هيئت مديره صنايع هادساكر از صميم قلب شما را دعوت مي كنند به
جشن سالانه بالماسكه كريسمس هادساكر
موسيقي، رقص، تفريح و نمايش ويژه
(لطفاً لباس رسمي بعد از ظهر بپوشيد)
موسيقي روي آخرين جمله برگه دعوتنامه؛ « با آرزوي كريسمس خوب براي شما» بالا مي آيد. اين در واقع آهنگي است كه گروه موسيقي در تالار پذيرايي هادساكر مشغول نواختن است.
به آرامي حركت مي كنيم و سرانجام يك زوج را همراهي مي كنيم. نورويل و خانم ماسبرگر؛ خانمي ميانسال با هيكلي بزرگ و پيراهني بلند و مدل قديمي كه يقه آن پوشيده از گل هايي برجسته است. كلاهي به سردارد پوشيده از گل و توري كه بالاي آن لوله شده.
خانم ماسبرگر : ... بعد رفتيم به همپتون و ديديم باغ دارده از بين مي ره!
نورويل : خيلي نااميد كننده اس خانم ماسبرگر.
خانم ماسبرگر : نااميد كننده؟ نابودي گل ها؟ من يه هفته تو رختخواب بودم! مريض شدم، حسابي هم عصباني بودم. بعد باغبان رو صدا كردم و ازش پرسيدم موسيو گونزالس، اين گل ها بهار بعد رشد مي كنن يا از بين برديشون؟
خانم ماسبرگر سرش را عقب مي برد و قهقهه مي زند.
زاويه - از پاهايشان.
خانم ماسبرگر : من فرانسه رو با مردهاي جذابش به خاطر ميارم. پيير از خيابان پنجم. مي شناسيدش؟
نورويل : من نه ...
خانم ماسبرگر : من و سيدني داريم يه برنامه سفر به پاريس و قاره اروپامی ريزيم ... مگه نه عزيزم؟
ماسبرگر واردقاب می شود.
ماسبرگر : قطعاً. قطعاً. مي تونم نورويل رو چند لحظه قرض بگيرم؟ البته اگه اشكالي نداره عزيزم.
آنها خانم ماسبرگر را ترك مي كنند. او نيز با فرد ديگري شروع به صحبت مي كند.
خانم ماسبرگر : خب صادقانه بگم من ...
نورويل : شما همسر جذابي دارين آقاي ماس ... آه سيد.
ماسبرگر : همه اينو بهم مي گن. نورويل اجازه بده تو رو در معرفي به افراد اينجا راهنمايي كنم. سعي كن خيلي حرف نزني، يعني برخي از بزرگ ترين سهامدارهاي ما اينجا ! ... بي خيال؛ هرچي دلت مي خواد بگو.
ورودي سالن
نورويل در حالي كه ماسبرگر او را به مردي قد بلند معرفي مي كند. تاجري ملبس به تاكسيدويي پرهيبت و كلاهي بزرگ.
ماسبرگر : نورويل بارنز اجازه بدين آقاي زيبلون كاردوزو رو بهتون معرفي كنم، ايشون يكي از وفادارترين سهامداران صنايع هادساكر هستن.
مرد توجهي به نورويل كه دستش را به طرف او دراز كرده نمي كند.
كاردوزو (تاجر) : پسره لعنتي، اين چه مزخرفاتيه كه در باره حماقت تو مي گن؟ اين چه وضع بازار سهامه؟ هفته پيش ارزش سهام من دو برابر كمتر شد! حالا فكر مي كنم كه بايد سهامم رو بفروشم پسر، مگر اين كه پيشرفت قابل ملاحظه اي رو ببينم. لعنتي، اين يه اعلان جنگه پسر! يا كارها رو مي ندازي رو غلتك يا خودم زير همون غلتك لهت مي كنم.
نورويل براي اطمينان دادن به او زوركي مي خندد.
نورويل : جاي نگراني نيست آقا. اين فقط يه مرحله گذرا براي پوشش دادن به نقاط ضعفمونه ...
كاردوزو : پس من يه ترسوام، آره؟!
او مي خواهد كتش را در بياورد.
كاردوزو : ... حالا ببينم ترسو كيه!
همسر او خانمي لاغر و شكننده، قدم به جلو مي گذارد. درحالي كه ماسبرگر يواشكي در حال جيم شدن است.
خانم كاردوزو : زيبلون، تو بايد مثل يه خر پير مخت رو كار بندازي.
كاردوزو با اكراه شانه بالا مي اندازد و دوباره كتش را مي پوشد ...
كاردوزو : ام، قصد صدمه زدن به او پسر رو نداشتم، لورسي ...
ماسبرگر و نورويل در حالي كه ميان جمعيت پيش مي روند. نورويل با دستمال پيشاني اش را پاك مي كند.
نورويل : متأسفم سيد، به نظرم بايد چشم انداز دراز مدتمون رو بهشون نشون بديم، شايد ما ...
تاپ! آرنج نورويل سهواً به پشت مردي مي خورد كه بي خيال ايستاده و ليواني نوشيدني در دست دارد. نوشيدني از ليوان به بيرون مي پاشد و مرد با عصبانيت به طرف نورويل بر مي گردد.
ماسبرگر : نورويل، ايشون تورستنسن فينلندسن هستن، كسي كه يه گروه متلاشي شده سرمايه گذاران افراطي رو رهبري مي كنه.
نورويل عصبي دست مرد را مي فشارد.
نورويل : سلام آقاي فينلندسن متأسفم از ملاقاتتون ... آ خوشحال از اين كه برخورد كردم به ... آ، خواهش مي كنم ...
فينلندسن دستش را از دست او بيرون مي كشد و با حالتي استهزا آميز به دستمال نوريل نگاه مي كند كه اكنون در كف دست اوست. كاملاً مشخص است كه در حين دست دادن دستمال دست به دست شده.
دستمال را به نورويل بر مي گرداند.
نورويل : متشكرم آقا ...
نورويل دستپاچه شده و سعي دارد دستمال را روي جيب سينه اش فرو كند. فينلندسن ايستاده و او را تماشا مي كند. ماسبرگر نيز دستش را در جيبش فرو كرده و در كمال آرامش حركات او را نظاره مي كند.
نورويل : ... مي دونم كه نگران نزول سهام هستين. مي دونين، من فكر مي كنم كه شما تحت قدرت رياست جديد ما مي تونين ...
نورويل با انگشت دستمال را داخل جيبش مي كند، كه احتمالاً آستينش است نه دستمال، دستش را پايين مي آورد، دستمال نيز همراه آن پايين مي آيد وروي زمين مي افتد.
فينلندسن به پايين نگاه مي كند، نورويل نيز نگاه او را دنبال مي كند. خم مي شود تا دستمال را دوباره بردارد.
نورويل (صداي خارج از قاب) : ما انتظار داريم كه كوتاه مدت، سير صعودي ...
نورويل با يك حركت سريع از زمين بلند مي شود ... پاق ... فينلندسن سرش به عقب مي رود. چشمانش گرد شده و دماغش را محكم چسبيده. نوشيدني اش مي ريزد. نورويل با يك دست پشت سرش و با دست ديگرش دستمال را نگه داشته. نورويل تلوتلو خوران انگشت پاي فينلندسن را لگد مي كند.
آقاي فينلندسن :آخ خ خ.
صداي ضربه طبل مي آيد و نورهاي سالن كم مي شود.
سرپرست تشريفات ميكروفن استيل قديمي را كه مقابل گروه موسيقي قرار گرفته، به دست مي گيرد و با نيشي تا بنا گوش باز شروع به صحبت مي كند.
سرپرست تشريفات : خانم ها و آقايان، اعضاي برجسته هيئت مديره هادساكر. پادشاه موسيقي را به شما معرفي مي كنم، فرامانرواي عشق، باور نكردني و فراموش ناپذير آقاي ويك ... تنتا!
سرپرست تشريفات كنار مي رود و ويك تنتا ميكروفن را مي گيرد. تينتا شروع به خواندن ترانه آرامي مي كند و صداي تشويق جمعيت بلند مي شود.
او كت و شلوار سفيدي به تن دارد. موهاي مشكي اش تاب داده شده و قسمت جوليش را پف داده و طره اي از موهاي قسمت جلويي را روي پيشاني اش انداخته است.
قطع به:
چند تن از اعضاي هيئت مديره درگوشه اي از سالن دور هم جمع شده اند و سيگار مي كشند. در پس زمينه و يك تنتاي پرزرق و برق را مي بينيم كه همچنان مشغول خواندن است.
در حالي كه ماسبرگر به آنها ملحق مي شود ...
نفر اول : رفتارش چطور بود آقاي ماسبرگر؟
ماسبرگر : بد
نفر دوم : چه خوب.
ماسبرگر : اما به اندازه كافي بد نبود.
نفر سوم : چه بد.
ماسبرگر : بايد بهتر عمل كنه، بايد بدتر باشه.
هر سه نفر : هوم م م م ...
ماسبرگر : اگر اوضاع رو تحت كنترل داشته باشيم، سهام پنج تا ديگه پايين مي ياد. نورويل گفت كه يه ايده عالي داره. نمي تونه خوب باشه.
نفر اول : پس نبايد بد باشه!
نفر دوم : نمي تونه خوب باشه اگر بدن نباشه.
همه : هوم م م م م.
خارجي - آخرين طبقه ساختمان - تراس
معكوس.
امي در تراس ظاهر مي شود و زير چشمي به او نگاه مي كند.
امي : ... نورويل؟
نورويل بر مي گردد و ما مي بينيم كه او به راستي نورويل است كه كيسه يخ را روي يك چشمش گذاشته.
امي : ... چي شده؟
نورويل : ا، هيچي، واقعا، فقط ... اين سرمايه گذارهاي ترسو زود خودشون رو مي بازن.
امي : بذار ببينم.
نورويل دست را از صورتش بر مي دارد.
نورويل : سيد كيسه يخ رو برام پيدا كرد.
امي : بذار درستش كنم، و گرنه واقعاً چشمت كبود مي شه.
نورويل : ممنون. به نظرم اين آدم ها از داستان احمق بودن من خيلي عصباني ان.
امي : ... متأسفم.
نورويل : تقصير تو كه نيست امي. تو كسي هستي كه تو همه شرايط كنارم بودي.
درحالي كه امي كيسه يخ را به آرامي روي چشم او مي مالد ...
امي : نورويل ... يه چيزي هست كه مي خوام بهت بگم. مي دوني من واقعاً يه منشي نيستم.
نورويل : مي دونم امي.
امي : ... مي دوني؟
نورويل : مي دونم كه هنوز مهارت كافي در هنر منشي گري پيدا نكردي. من هم مهارت رياست ندارم. من يه جهش بزرگ داشتم ... (چشمش را مي مالد) ... كه براي هيچ كس پيش نمي ياد.
امي : بهت ايمان دارم نورويل ... حداقل هدفت رو ... باور دارم ...
نورويل : اوه، من اونها رو مقصر نمي دونم، جدي مي گم. به نظرم اوضاع رو يه كم قاطي پاتي كردم. اين جماعت فقط مي خواد از سرمايه ش محافظت كنه. اغلبشون آدم هاي خيلي خوبي هستن ...
امي : نورويل تو نمي توني به آدم هاي اينجا همون اعتمادي رو داشته باشي كه تو مونسي داشتي ...
هر دو به شهر چشم مي دوزند.
امي : ... اغلب مردم ...
نورويل : تا حالا بالاي برج پيرمرد لارسون رفتي تا شهر رو از او بالا ببيني؟
امي ... هان؟
نورويل : تو جاده مزرعه هفدهم.
امي : اوه آره. مونسي.
نورويل : نه! تو ويداليا! جاده مزرعه هفدهم.
امي : او... آره. هفدهم. آره ... چرا كه نه، من، من هيچ وقت نرفتم ... اما يه جايي هست كه الان مي رم، يه جاي كوچيك و با حال نزديك آپارتمانم تو محله گرينويچ. بهش مي گن آن 440. يه بار هيپي.
نورويل : جدي مي گي؟
امي : آره، مي توني آب هويج يا قهوه ايتاليايي سفارش بدي، آدم هاي اونجا ... همه شون آدم هاي كاملي نيستن. عاشق اونجا مي شي ... چرا يه بار با من به اونجا نمياي ... اونها مسابقه شعر خوني دارن، تو عيد اول سال. من هرسال مي رم.
نورويل (متعجب) : هرسال؟
امي : خب ... امسال ... اگر خوب باشه اين كار رو هر سال مي كنم. من، به نظرم خيلي جالبه ...
سرش را به طرف شهر بر مي گرداند تا ازديدن لبخند مضحك نورويل اجتناب كند.
امي : ... آدم ها مثل مورچه مي مونن.
نورويل : خب، هندوئيسم مي گه ... همين طور هيپي ... كه تو زندگي بعديمون بعضي از ماها به شكل يه مورچه زندگي مي كنيم. بعضي ها پروانه مي شن و بقيه فيل يا موجودات دريايي.
امي : چه تفكر جالبي.
نورويل : امي به نظرت تو زندگي قبليت چي بودي؟
امي : خب، نمي دونم. شايد يه وراج بودم كه فكر مي كرده بايد پسر باشه كه ...
نورويل : اوه نه امي، منو به خاطر گفتن اون حرف ببخش، به نظرم يك كم مبالغه كردم.
امي : نورويل، واقعاً چيزي هست كه مي خوام بهت بگم.
نورويل : اين جور آدم ها حتماً تو زندگي قبليشون گاو وحشي يا گراز هستن. نه به نظر من تو بيشتر شبيه غزال هستي، با پاهايي بلند و كشيده كه توي بوته ها جست و خيز مي كنه. شايد قبلاً همديگر رو ديده باشيم، يه رويارويي تصادفي توي جنگل. من بايد يه قوچ يا يه بز بوده باشم. زماني كه همديگر رو ديديم... وقتي بود كه داشتيم دنبال علوفه مي گشتيم. صداي شرشر آب از نهرها مياد و ما تو كوهستان روي سبزه ها مي چريم. شايد فقط شاخ هاي هم را لمس كنيم و بعد به راه خودمون بريم.
امي : آرزو مي كردم به همين سادگي بود، نورويل. آرزو مي كردم كه هنوز يه غزال بودم و تو يه باز يا يه قوچ بودي و ...
نورويل : خب مي تونم دست كم آهو صدات كنم؟ هاهاهاهاها! جدي مي گم امي، چيزي كه بچه هاي هيپي بهش كارما مي گن ... دايره بزرگ زندگي، مرگ و تولد دوباره.
با ترشرويي :
امي: آره به نظر در باره ش شنيدم. چيزي كه از بين مي ره دوباره زنده مي شه.
نورويل : همينه. چرخ بزرگي كه به هر كدوم از ما به اندازه لياقتش مي ده...
با مشت به كف دستش مي كوبد.
نورويل : ... فردا معرفي بزرگ من به هيئت مديره اس. من اونو به سيدني نشون دادم و اون منو لايق اعتمادش كرد.
غمگين :
امي : اوه، نورويل ...
به يكديگر نگاه مي كنند.
امي : ... اوه نورويل!
امي او را تحت تاثير قرار داده.
و يك تنتا با آهنگي پايين ترانه اش را به پايان مي رساند.
جمعيت رو به گروه موسيقي مي كنند و كف مي زنند.
نورويل و امي عاشقانه در تراس ايستاده اند.
تصوير سياه مي شود.
در دو لنگه بلوط، روي تابلو نوشته شده: اتاق جلسه مديران. منشي اعلاني را پشت در آويزان مي كند: سكوت، جلسه فصل هيئت مديره.
داخلي - اتاق هيئت مديره - نماي نزديك از نورويل
نورويل : ... خب. اين اقتصادي و ساده اس و ساختنش ارزونه و پتانسيل زيادي براي تقاضاي انبوه داره و همه شون سود زيادي به ما مي دن ...
نماي نزديك از ماسبرگر.
خيره شده. سيگاري خاموش بر لب و كبريتي روشن در دستش دارد. او فراموش كرده سيگار را روشن كند.
نورويل (صداي خارج ازقاب): ... توي آر اند دي آدم هايي داشتم كه اين نمونه اوليه رو ساختن. و حالا بحث ما مي تونه متمركز بشه ...
هيئت مديره به او چشم دوخته اند. دهان هايشان باز مانده است. حالت آنها شبيه زماني است كه وارينگ هادساكر در جلسه قبلي هيئت مديره خود را از پنجره پرت كرد.
نورويل ( صداي خارج از قاب): ... به شما آقايون محترم هيئت مديره نشون مي دم كه اين اسباب بازي چقدر مي تونه هيجان انگيز باشه ...
نماي بازتر از نورويل.
همچنان كمرش را مي چرخاند. حالا مي بينيم كه حركت حلقه دور كمرش را تندتر كرده.
نورويل : ... اين مفرح، سالم و يه تجربه خوبه و همه بچه ها عاشقش مي شن. ما كمي توش شن ريختيم تا تجربه لذت بخش تري داشته باشه. بزرگ ترين مزيتش اينه كه ما نبايد دست و پامون رو شارژ كنيم!
ماسبرگر كبريت را فراموش كرده. كبريت انگشتش را مي سوزاند. با تكان دست كبريت را پرت مي كند.
هيئت مديره همچنان به او زل زده اند.
مدير پير : آره اما ... اين چيه؟
نفر دوم : قانون هم داره؟
نفر سوم : مي شه چند نفره بازي كرد؟
نفر چهارم (خطاب به نفر سوم): چه فكري در باره اين بازي كردي؟
نفر سوم : اين بازيه؟
نفر پنجم : ممكنه بشكنه؟
نفر ششم : بهتره در نهايت بشكنه.
نفر دوم : هدفي هم داره؟
نفر سوم: فكر مي كني فروش بره؟
نفرپنجم : با باتري هم كار مي كنه؟
نفر چهارم: مي تونيم روش بيشتر كار كنيم؟
نفر هفتم : براي بچه هاي كوچيك بي خطره؟
نفر سوم : چطور مي تونين بگين كه كامله؟
نفر دوم : چطور متوقفش مي كنين؟
نفر اول : مدل جدا براي پسر يا دختر داره؟
نفر سوم : والدين مي تونن سرهمش كنن؟
نفر هفتم : اگر قبل از اين كه بيفته خسته بشين چي؟
نفر ششم : مدل بزرگ تر براي آدم هاي چاق هم داره؟
مدير پير : و بالاخره ... اين چيه؟
نورويل : مي دونين، براي بچه ها! اين ... اين ... خب، اين ...
ماسبرگ : فوق العاده اس.
هيئت مديره رو به ماسبرگر مي كنند.
ماسبرگر : ... تبريك مي گم رفيق، تو واقعاً خودت را نشون دادي. من به هيئت مديره توصيه مي كنم كه بلافاصله اين كار رو تو جريان بندازه. اين ا ... با ا... اين فلان و توليد انبوه كنيم و به سرعت وارد بازارش كنيم. البته رئيس شركت شمايين و تصميم نهايي با شماست.
نورويل : خب ... من براي ...
موسيقي تند آغاز مي شود.
قطع به :
چاپگر.
از داخل دستگاه، كاغذي با اين عنوان بيرون مي آيد: دستورالعمل مدير به شماره 7 ال جي - 37451. دستي وارد قاب مي شود و نامه را از دستگاه چاپگر مي قاپد. سپس با عجله برگه را لوله كرده و داخل استوانه اي مي گذارد و بعد استوانه را در لوله اي با پوشش فلزي فرو مي كند.
استوانه با فشار در طول لوله هاي هواي فشرده پيش مي رود.
زاويه - در امتداد لوله هواي فشرده.
جايي در هزارتوي زيرساخت هاي ساختمان هادساكر. مي شنويم كه استوانه با شتاب در طول لوله هواي فشرده پيش مي رود و به ما نزديك مي شود و به سرعت به راهش ادامه مي دهد.
زاويه از امتداد لوله اي ديگر.
يك بار ديگر صداي نزديك شدن و سپس بالا پريدن استوانه در داخل لوله را مي شنويم.
آژير قرمز ساختمان.
آژير روشن شده. تابلوي بزرگي كه روي آن نوشته شده بخش طراحي هادساكر، با حروف قرمز چشمك زن اعلام مي كند:
دستور رسيده!
لوله هواي فشرده با شتاب استوانه را به بيرون پرت مي كند، دستي مشتاقانه آن را بر مي دارد و فرياد زنان از قاب خارجي مي شود.
تكنسيني با لباس سفيد و ماسكي بر صورت دستوالعمل را مي خواند. چند تكنسين ديگر نيز با همان شكل و شمايل آن را مي خوانند.
حاضران سرهايشان را تكان مي دهند و دستور را مطالعه مي كنند. همه آنها به طور هماهنگ با حركت چشم و دست نشان مي دهند كه مشتاقانه در حال خواندن هستند. در واقع سطر سطر دستور را مي بلعند.
برگه بزرگ طراحي روي ميز كار پهن مي شود. در قسمت بالاي كاغذ و زير توضيحات شكل دايره كاملي كشيده شده. در قسمت پايين كاغذ و زير توضيحات خطي افقي كشيده شده، كه در واقع نماي افقي از همان دايره است. در قسمت كنار كاغذ و زير توضيحات شكل خطي عمودي رسم شده كه نماي عمودي از دايره است.
زاويه پايين از چند تكنسين
قطع به :
دستي وارد قاب مي شود و مهر تصويب شد روي كاغذ مي زند.
قطع به :
در امتداد لوله هاي هواي فشرده.
درحالي كه صداي حركت موشك وار استوانه را در لوله مي شنويم.
حركت افقي و سريع دوربين.
در دو لنگه اي با شيشه برفكي.
روي در نوشته شده : بخش خلاقيت آگهي بولپن. پشت شيشه برفكي شبح سه مرد طراح آگهي تبليغاتي را مي بينيم كه داخل اتاق مشغول كارند. دو نفر آنها در اتاق قدم مي زنند و افكاري را كه به ذهنشان مي رسد، بلند بلند بيان مي كنند. نفر سوم پشت ماشين تايپ ولو شده. يك دستش روي بطري نيم پر نوشيدني و دست ديگرش زير سر و روي ماشين تايپ قرار دارد.
در پيش زمينه، بيرون از اتاقك شيشه اي، منشي خسته و بي حوصله نشسته و در حال خواندن جلد اول كتاب جنگ و صلح است.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : يه چيزي مثل پيراشكي پرنده!
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : موجود پرنده !
مرد اول (صداي خارج از قاب) : حلقه گردان !
حركت افقي و سريع دوربين.
لوله هواي فشرده.
استوانه اي كه مثل جت در آن پيش مي رود.
حركت افقي و سريع دوربين.
پلاك روي ديوار بخش حسابداري.
قطع به :
پوستر بزرگ .
بالاي ديوار طبقه حسابداري طرحي بزرگ از محصول توليد شده جديد با نام هولاهوپ مي بينيم. بالاي پوستر پرچم بزرگي نصب شده با اين عنوان: قيمت محصول چقدر خواهد بود؟
دوربين از روي پوستر حركت مي كند و نماي بازي مي گيرد از اتاقي مملو از جمعيت حسابدارها؛ حسابداراني كه رديف به رديف پشت سر هم نشسته اند. همه آنها نگاهشان را به پوستر روي ديوار دوخته اند و با يك ريتم هماهنگ مشغول حساب كردن با ماشين حساب هستند.
حسابدارها لباس مشابهي به تن دارند؛ پيراهن، كلاه لبه كوتاه، ساعدبند و عينك شاخدار.
مسئول حسابدارها جلوي اتاق و روبه روي آنها ايستاده و برنحوه عملكرد آنها نظارت مي كند. او كت، شلوار و جليقه پوشيده و كلاه لبه كوتاه به سر و عينك بي دسته اي به چشم دارد.
قطع به:
دفتر بزرگي روي ميز گذاشته مي شود. روي جلد آن نوشته شده: خلاصه تحليل قيمت.
دفتر باز مي شود. صفحه اي پوشيده از جداول و ارقام. دوربين سرسري از روي ارقام عبور مي كند و به سرعت به خط آخر مي رسد، قيمت كل ... 59،.$
قيمت پيشنهادي ... . 79،.$
قطع به :
مدير مشغول بررسي ارقام است. مسئول حسابدارها بلاتكليف بالاي سر او ايستاده و منتظر عكس العمل اوست.
مدير عبوس سرش را تكان مي دهد.
برگشت به دفتر.
در حالي كه دست حسابدار وارد قاب مي شود و مقابل قيمت پيشنهادي 79،.$، سريع يك $1 اضافه مي كند.
دستي وارد قاب مي شود مهر «تصويب شد» را پاي كتاب مي زند.
قطع به :
حركت موشك وار استوانه اي در لوله هواي فشرده.
قطع به :
بخش خلاقيت و آگهي بولپن.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : يه چيز كوتاه.
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : نافذ.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : با روح.
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : با يه ضرباهنگ.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : دام دام!
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : شيك!
دايره اي در هوا رسم مي كند.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : پاپا - اوه!
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : دايره شادي!
قطع به :
لوله هواي فشرده، درحال انتقال نامه.
قطع به :
مردي در لباس ضد آتش، ماسكش را روي صورتش مي كشد و مانند بقيه پشت كيسه هاي شن سنگر مي گيرد. انفجاري بزرگ. بعد از فروكش كردن اثرات انفجار مردي با احتياط سرش را از پشت كيسه هاي شن بيرون مي آورد. سپس ماسكش را بر مي دارد و بلند مي شود.
از نقطه نظر آنها در ميان بقاياي شعله ور انفجار، هولا هوپ همچنان بي عيب و سالم باقي مانده است.
قطع به:
لوله هاي هواي فشرده، در حال انتقال نامه.
قطع به:
بخش خلاقيت و آگهي بولپن.
مرد اول (صداي خارج از قاب) : هوپ ساكر!
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : هادسوينگر!
مرد اول (صداي خارج از قاب) : هوپ دي دو!
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : هاوساكر هوپ!
مرد سوم همچنان بي حركت روي دستگاه تايپ ولو شده. سرانجام انگشتش را بالا مي آورد.
مرد سوم (صداي خارج از قاب) : پسرك! پسرك!
مرد اول (صداي خارج از قاب) : چيزي گفتي؟
مرد دوم (صداي خارج از قاب) : آره يه چيزي گفتي!؟
مرد سوم (صداي خارج از قاب) : پسرك! يه چيزي گفتم!
قطع به:
بخشي از يك برگه آگهي.
بالاي آن نوشته شده:
صنايع هادساكر با افتخار تقديم مي كند.
دوربين پايين مي آيد:
هولاهوپ.
دوربين پايين مي آيد:
دست گرافيستي كه به سرعت در حال طراحي آرم هولاهوپ است؛ پسركي خندان متعلق به دوره 1950 با صورتي كك مكي. پسرك يك دستش را مشت كرده و به طرف جلو درارز كرده و دست ديگرش را نيز به همان صورت در پشت دست ديگرش قرار داده و مشغول انجام حركت ورزشي است. حركت چرخشي حلقه به دور كمرش نيز با خطوطي مورب مشخص شده است.
در عرض چند ثانيه گرافيست كار طراحي را به پايان مي رساند و با چند حركت سريع كنار تصوير پسر بچه جمله محرك را مي نويسد: مي دونين ... براي بچه ها!
برگه طراحي از روي ميز برداشته مي شود.
قطع تطبيقي به:
صفحه كاغذ در دست مهندسان است. طرح را بررسي كرده و با تكان سر تصديق مي كنند. اكنون مي بينيم كه در يك كارخانه بزرگ هستيم. مهندسي عرق كرده و با صورتي سياه از دوده دستش را بالا مي برد و اهرم بزرگي را مي كشد.
قطع به :
ماشين آلات كارخانه.
با غرش و سروصدا شروع به كار مي كنند.
قطع به :
دستگاهي به شكل پيراشكي گرد.
حلقه ها از داخل دستگاه بيرون مي آيند و روي ميله اي بلند آويزان مي شوند.
بسته هاي هولاهوپ پشت كاميون هادساكر بارگيري مي شوند. بعد از پرشدن كاميون در عقب با ضرب بسته مي شود.
نرده هاي آهني كركره بالا مي رود و ويترين مغازه اي را مي بينيم كه همين امروز افتتاح شده.
پشت شيشه ويترين هولاهوپي بزرگ خودنمايي مي كند. دسته اي هولاهوپ مقابل تابلويي بزرگ چيده شده كه روي آن نوشته شده: مي دونين ... براي بچه ها!
در شيشه مغازه تصوير عابران پياده را مي بينيم كه با گام هايي كوتاه و سريع و بدون توجه به ويترين از جلوي مغازه عبور مي كنند. داخل مغازه، فروشنده را مي بينيم كه پشت دخل نشسته و دستش را زير چانه اش گذاشته است.
داخلي - دفتر نورويل
بازگشت به پنجره مغازه.
جمعيت همچنان بي تفاوت از جلوي مغازه عبور مي كنند. مغازه دار بي كار جلوي در ايستاده و سيگار مي كشد.
دوربين به طرف تابلوي اعلان مي رود. روي قيمت 1/79$ خط كشيده شده و زير آن نوشته شده: كاهش به 1/59$.
داخلي - دفتر نورويل
برگشت به برچسب اعلان قيمت.
دستي وارد قاب مي شود و برچسب قيمت جديد را روي 1/59$. مي چسباند : 1/49$. لحظه اي بعد دستي وارد قاب مي شود و برچسب ديگري را روي قيمت قبلي مي چسباند. 1/29$. سپس با سرعتي زياد قيمت ها عوض مي شود: 0/99$، 0/79$، 0/49$،0/29#. رايگان براي خريدار كوچه پشت مغازه.
جايي كه آشغال ها و سطل هاي زباله را براي جمع آوري مي گذارند:
از در پشتي مغازه دستي بيرون مي آيد و دسته اي هولاهوپ را به طرف توده زباله ها پرتاب مي كند. يكي از حلقه ها غل مي خورد و تا سركوچه مي رود.
سر كوچه از سمت خيابان.
حلقه فراري از كوچه بيرون مي آيد و در خيابان درحال غل خوردن پيش مي رود.
از خيابان رد مي شود. ماشين ها با شدت ترمز مي كنند تا به او برخورد نكنند.
از كنار خيابان مي پيچد و دور پسر بچه اي كوچك يك دور كامل مي زند و در نهايت جلوي پاي او روي پياده رو مي افتد.
پسرك حلقه را نگاه مي كند و قدم به داخل آن مي گذارد و بعد آن را تا كمرش بلند مي كند و شروع به حلقه زدن مي كند.
از جايي صداي زنگ مدرسه شنيده مي شود.
داخلي - مدرسه اي در همان نزديكي
زنگ به صدا در آمده و در خروجي مدرسه باز مي شود، صدها كودك به بيرون مي دوند. جيغ مي كشند و همه با هم به طرف خانه هايشان مي روند.
دسته اي از كودكان جيغ زنان در خيابان مي پيچند و ... همه مي ايستند، فرياد آنها به ناگاه قطع مي شود.
همه خشكشان زده و خيره به پسركي كه در حال حلقه زدن است چشم دوخته اند.
بچه ها زبانشان بند آمده است. اين همان لحظه اي است كه حتي به خواب هم نمي ديدند.
قطع به :
گروه بچه هايي كه فرياد مي كشند.
دوباره شروع به دويدن مي كنند، بچه ها مسخ شده اند و ديوانه وار پيش مي روند. نمي دانيم به كجا مي روند، اما مي توانيم حدس بزنيم.
قطع به:
مغازه.
گروه بچه هايي كه فرياد مي كشند، هولاهوپ ها را از قفسه بر مي دارند.
برگشت به دفتر نورويل.
نورويل پشت ميزش وارفته و افسرده و غمگين سرش را روي ميز گذاشته. ناگهان دستگاه تلگراف شروع به كار مي كند و رشته نواري را بيرون مي دهد. امي با تعجب زياد به آن نگاه مي كند. درحالي كه نفسش بند آمده سرش را بالا مي آورد:
امي : ... نورويل!
نورويل سرش را از روي ميز بلند مي كند. تكه اي كاغذ روي گونه اش چسبيده. موسيقي شاد كم كم اوج مي گيرد.
تصوير روي صورت منتظر نورويل ايست كرده. صورت نورويل. موسيقي بيشتر مي شود. صورت نورويل.
قطع به:
تيتر برنامه خبري تلويزيون.
مي توانيم روي صفحه تلويزيون عنوان برنامه را ببينيم : بهره وري از زمان. و صدايي موقر كه روي تصاوير صحبت مي كند.
گوينده (صدا روي تصوير): اخبار راك ول تقديم مي كند ... بهره وري از زمان! اخبار تصويري جهان. كودك درون.
زاويه اي ديگر.
تصوير محو مي شود. نمايي از ساختمان هادساكر. قطع به فيلمي از خروج نورويل از ماشين، متوجه دوربين مي شود، لبخندي مي زند و در حالي كه به راهش ادامه مي دهد، دست تكان مي دهد و با بغل دستي اش صبحت مي كند.
گوينده (صداي روي تصوير) : اين قصه از كجا شروع شد كه اين كودك شيرين فيش فيشو با چرخشش تمام دنيا را ديوانه خودش كرد. هولاهوپ، ساخته صنايع هادساكر؛ اسباب بازي اي كه كارشناس ها پيش بيني مي كنند با قدرت جاذبه اش مي تواند تلويزيون را به عنوان يك سرگرمي به باد فراموشي دهد ...
زاويه اي ديگر.
تلويزيون با فاصله اي مناسب در مقابل دوربين قرار دارد. حلقه اي در حال غل خوردن وارد قاب مي شود و به تلويزيوني برخورد مي كند و آن را به بيرون از قاب تلويزيون پرتاب مي كند.
گوينده (صدا روي تصوير): ... اين موسيقي شاد، اين حلقه شادي آور تبديل به اسباب بازي اي شده كه انتخاب هر بچه آمريكايي است... هوها! من گفتم بچه!؟ اينجا مادري را داريم كه حين خانه داري دارد تفريح مي كند ...
زاويه اي ديگر.
خانمي جارو برقي را خاموش مي كند و هولاهوپي را كه به ديوار تكيه كرده، بر مي دارد و شروع به حلقه زدن مي كند.
گوينده (صدا روي تصوير) : ... و تبريك به نورويل بارنزي كه يك شبه ره صد ساله رفت، مخترع هولاهوپ...
و گيرنده يك تماس ويژه!
زاويه ديگر.
زني هيجان زاده سرش را پشت در اتاق نورويل چسبانده است.
زن (صدا روي تصوير): رو خطه! اون رو خطه!
دوربين رو به نورويل، مضطرب است. گوشي تلفن را بر مي دارد. با صدايي لرزان ...
نورويل (صدا روي تصوير) : الو.
صدايي از پشت خط (صدا روي تصوير): نورويل. رئيس جمهور صحبت مي كنه ...
تصوير دو نيم مي شود. در يك طرف نورويل را مي بينيم و در طرف ديگر رئيس جمهور آمريكا را مي بينيم كه روي دريچه تانك ايستاده و سلام نظامي مي دهد.
زير تصوير : صداي ژنرال دوايت دي. آيزنهاور.
نورويل (صدا روي تصوير): خداي من، قربان!
رئيس جمهور (صدا روي تصوير) : ... مي خواستم به شما تبريك بگم. خيلي به شما افتخار مي كنم نورويل ...
نورويل (صدا روي تصوير): خداي من، قربان!
رئيس جمهور (صدا روي تصوير) : ... خانم آيزنهاور هم به شما افتخار مي كنن. همه مردم امريكا به شما افتخار مي كنن ...
انفجار فلاش هاي دوربين ...
قطع به :
نورويل، كه در يك كنفرانس خبري پشت تعدادي ميكروفن نشسته است.
خبرنگار اول: آقاي بارنز ايده هولاهوپ چطور به ذهنتون رسيد؟
نورويل يك دستش را حائل چشمانش كرده تا از نور فلاش ها در امان باشد.
امي خندان كنار دست او ايستاده است.
نورويل : خب در واقع ايده خيلي بزرگي نيست. همين پيشامدها همه شركت رو كنار هم نگه مي داره و من واقعاً سپاسگزارم از اين كه موقعيت ...
خبرنگار دوم : آقاي بارنز. آيا ايده ديگري هم دارين كه به اين اندازه بازخورد گسترده اي داشته باشه؟
نورويل : خب فرانكي فكر نكنم هيچ كس انتظاري برابر با هوپلا ...
از انفجار خنده حضار تعجب مي كند.
خبرنگار سوم : هوپلا براي هولاهوپ ... مي تونيم اينو ازتون نقل قول كنيم آقاي بارنز؟
نورويل : خب فكر كنم ...
خبرنگار چهارم : آقاي بارنز، فكر مي كنين كمي چاق شدين؟
نورويل : هاهاها ها. بي خيال رفقا ...
انفجار نور فلاش هاي دوربين ...
قطع به :
فيلم خبري؛ دانشمندي با ريش استاليني و روپوش سفيد آزمايشگاه رو به دوربين ايستاده است. پشت سر او نمونه مطالعاتي هولاهوپي را مي بينيم كه روي دستگاه گردش نما در حال چرخيدن است كه حركات مختلف و ويژگي هاي حركتي اش توسط دستگاه مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرد.
گوينده فيلم خبري (صدا روي تصوير) : اصول علمي چگونه حركت اعجاب انگيز اين حلقه را توضيح مي دهند؟
زير نويس پايين تصوير مي آيد و مرد را با عنوان پرفسور اروين شوايد معرفي مي كند.
دانشمند (صداي روي تصوير، با لهجه آلماني) : در واقع حركت اين حلقه بسيار ساده است و دقيقاً عملكرد آن شبيه اصول چرخش زمين به دور خورشيد است، مثل همان اصولي كه باعث مي شود زمين به بخش هاي سرد فضا پرتاب نشود؛ به جايي كه شما مثل يك اسكيموي بدبخت مي ميرید. بله، اين براساس همان قاعده است. به استثناي ماسه هايي كه داخل ريختند تا استفاده از آن دلپذيرتر شود ...
حركت دوربين به :
داخلي - دفتر نورويل
نمايي دور ازنورويل كه پشت ميزش نشسته و مي خندد. دوربين به طرف او مي رود. چيزي در خنده او قابل توجه است ...
خنده اي تصنعي و برازنده يك تاجر. خنده اي سرد و بي روح تر از خنده هاي احمقانه اش كه او را سزاوار رياست كرد. شاید اين فقط تصور ماست. براي چند لحظه در فاصله اي معين از او قرار داريم.
انفجار نور فلاش هاي دوربين ...
قطع برگشت به :
كنفرانس خبري؛ در حالي كه نورويل وارد لابي ساختمان هادساكر مي شود و چندين خبرنگار نيز به دنبال او هستند.
خبرنگار اول : آقاي بارنز، هنگامي كه هيئت مديره شما رو از پستخونه ترفيع داد، مي دانست كه شما مرد ايده ها هستين؟
نورويل : خب فكر كنم بله ... فكر نمي كنم اونها به من ترفيع دادن، چون فكر مي كردن يه احمقم.
خبرنگار دوم : آقاي بارنز، ايده بزرگ بعدي شما و صنايع هادساكر چيه؟
نورويل : خدايا، نمي دونم. ايده هايي مثل اين بچه شيرين هر شب كه به ذهن آدم نمي رسه ...
خبرنگار : آقاي بازنر به نظر شما ...
نورويل : ... با اين وجود يك چيزي رو به شما مي گم؛ مطمئناً انتظار ندارم همه شون هوپلا باشن!
حضار با شنيدن اين لطيفه قديمي بي مزه از سر ادب مي خندند. نورويل درحالي كه وارد آسانسور مي شود، لبخند مي زند. در حالي كه در آسانسور بسته مي شود و امي را پشت سرش جا مي گذارد...
نورويل : ... و مي تونين اينو از من نقل قول كنين!
انفجار نور فلاش دوربين ها...
قطع برگشت به :
برنامه خبري.
زاويه اي ديگر.
گروهي از مردم با لباس هاي رسمي در مهماني بعد از ظهر، هولاهوپ مي زنند وبا يكديگر صحبت مي كنند.
گوينده (صدا روي تصوير): ... معشوقه هايي كه تصميم به ازدواج دارند و در حال چرخيدن هستند ...
زاويه اي ديگر.
يك زوج جوان كه مقابل محراب كليسا ايستاده اند و هولاهوپ مي زنند.
گوينده (صدا روي تصوير) :... مي ريم سراغ دوستانمون در نيگورو در قلب قاره سياه ...
زاويه اي ديگر.
حركت افقي دوربين به پيلباني كه دو هولاهوپ را دور كمرش مي چرخاند و رو به دوربين لبخند مي زند.
حركت دوربين به :
زاويه اي ديگر.
نورويل ؛ لبخندي كم رنگ. همان طور كه نزديك تر مي رويم، كاملاً برايمان روشن است كه اين لبخند سردتر از قبل شده است.
انفجار نور فلاش دوربين ها ...
قطع به :
نورويل روي صندلي آرايشگاه نشسته است و صورتش پوشيده از كف صابون است. گزارشگران نيز در آنجا حضور دارند.
خبرنگار اول : آقاي بارنز. آقاي بارنز، مجله رامپوز شما را مجرد بزرگ سال معرفي كرده و تو صفحات ارتباطش گفته شما با مدل برجسته، زازا رابطه دارين. اينو تصديق مي كنين؟
سيگاري روشن از ميان كف صابون هاي صورت نورويل.
همان طور كه صبحت مي كند، سيگار در دهانش بالا و پايين مي رود.
نورويل : اين شايعات بي اساسه. ما فقط دوست هاي معمولي هستيم ... به سمت ديگر اتاق نگاه مي كند.
نورويل : مگه نه زازا؟
حركت سريع دوربين.
زازا در همان نزديكي ايستاده. زني كه آرزوي هر مردي است.
زازا : اووووو!
عكس العمل خبرنگار مرد.
خبرنگادوم : واي ي ي ي!
خبرنگار سوم : آقاي بارنز، هادساكر كجا؟ و نورويل بارنز كجا؟
خبرنگار چهارم : واكنش شما نسبت به اين كه مي گن ديگه ايده اي ندارين چيه؟ آيا نورويل بارنز به گل نشسته؟
آرايشگر مدام به دو انگشت بيني نورويل را مي گیرد تا زير آن را اصلاح كند. همان طور كه آرايشگر بيني او را مي گيرد و رها مي كند، صداي نورويل يك در ميان تو دماغي مي شود.
نورويل : اصلاً اين طور نيست. اين هفته با چند تا ايده خوب بر مي گردم. مدل بزرگ هولاهوپ براي چاق ها. مدل باتري خور براي افراد تنبل و معلول. مدلي با ميزان شن زياد براي افرادي با شنوايي كم. من در آمدم رو حفظ مي كنم.
خبرنگار پنجم : آقاي بارنز درباره اين موضوع صحبت كنين كه حقوق ها رو افزايش مي دين يا نه.
نورويل : خب، با كمك همه صنايع هادساكر حفظ شد. وضعيت سهام ما به بدترين شكل ممكن بود. بنابراين بله، انتظار دارم براي اون پاداش بگيرن.
پايان حركت به :
زاويه اي ديگر.
لبخندي بي جان. نمايي دور از نورويل. دوربين به طرف او حركت مي كند. نورويل دست هايش را به هم قفل كرده و روي ميز گذاشته. مرد خنده مثل يك تكه سنگ به دوربين خيره شده.
نورويل : ... ها هاها هاهاها ها!
دوربين عقب مي كشد از :
مدير گريان.
باز دوربين عقب مي كشد. مديري گريه مي كند. ما در اتاق جلسه هستيم. همه اعضاي هيئت مديره دور ميز نشسته اند، البته به غير از ماسبرگر كه حوله اي روي كمرش انداخته و روي ميز ماساژ دراز كشيده و مردي قوي هيكل مشغول ماساژ دادن اوست.
ماسبرگر : خودت رو جمع و جور كن آديسون.
آديسون دماغش را بالا مي كشد.
آديسون : هيشكي به من نگفت! هيشكي به من نگفت! تو همه سهاممون رو فروختي؟
ماسبرگر : همش رو مفت فروختم. ديگه آبغوره نگير آديسون ...
آديسون : قطعاً، قطعاً. مي تونستيم همه مون ميليونر باشيم. مشكلي براي بازگشت به عقب وجود نداره. درحال حاضر استيسون فكر مي كنه تنزل موقعيت ما ممكنه باعث وحشت بازار بشه. به علاوه افت ارزش سهام ... بعدش دوباره سهاممون رو خريداري مي كنيم. البته بعد از اون كه دوباره ارزون شد ...
آديسون : خودم رو از شر اين دنيا خلاص مي كنم !
يكي از مديران : آديسون!
مديري ديگر : مايرون !
آديسون : آ آ آ آ آ آ!
در طول ميز مي دود و خودش را به پنجره مي كوبد و:
تاخ!
قطع به :
دفتر ماسبرگر - زاويه از بيرون اتاق
ماسبرگ سرش را بلند مي كند و سيگار برگي را ميان لب هايش مي گذارد.
ماسبرگر: شيشه نشكن. هفته پيش نصبش كرديم.
يكي از مديران :... مايرون؟
ماسبرگر : بسيار خب يه بچه يه موجي ايجاد كرد. حالا خودش و ماسماسكش تو اوج ان. اما دورانش به سر مي رسه. ماسبرگر پسره رو به اوج نرسونده تا اولين كارش زمين زدن ما باشه. من مي گم ما اين بچه رو علم كرديم خودمون هم مي تونيم زمين بزنيمش. من مي گم هر چي بالاتر بري سخت هم زمين مي خوري. من مي گم آره، اين بچه يه آينده اي داره، يه آيند شرم آور، بي آبرويي، ننگ، خفت. قطعاً، قطعاً، چرخ مي چرخه، موزيك نواخته مي شه، اما هنوز نوبت چرخش ما نشده.
دفتر نورويل.
يك گروه موسيقي كوچك كه در يك خط ايستاده اند و مشغول نواختن آهنگ هستند. نورويل چشمانش را بسته است وبه صندلي اش لم داده. يك اونيفورم پوش مقابل او ايستاده و مشغول مانيكور ناخن هاي اوست. يك نفر ديگر پشت سرش ايستاده و او را ماساژ مي دهد. خياط به سر آستينش سنجاق مي زند.
يك مجسمه ساز فرانسوي با روپوش سفيد، كلاه كج و ريش بزي، زير چشمي به نورويل نگاه مي كند و پي در پي قلم را روي قطعه اي مرمرين گذاشته و با چكش روي قلم مي كوبد.
يك آدم گردن كلفت در گوشه اي از اتاق نشسته و گستاخانه كلاهش را عقب سرش گذاشته و مشغول مطالعه مجله فكاهي است. بالاخره نورويل حركتي مي كند. چشمانش را باز مي كند و صاف مي نشيند. دست مانيكوريست و ماساژور را كنار مي زند...
نورويل : دست نگه دارين! ...
گروه موسيقي دست از نواختن مي كشد.
نورويل : ... كسي حركت نكنه، كسي نفس نكشه ...
همه در جاي خود ميخكوب مي شوند. صداي افتادن سنجاق را مي شنويم.
نورويل : ... يه آيده ... داره مياد ...
چشمانش باريك مي شود، به دوردست خيره مي شود. سعي دارد ايده اش را ببيند.
نماي نزديك از جعبه ابزار خياط.
يك سنجاق غل مي خورد و از بالاي جعبه ... مي افتد ...
نماي نزديك از كف زمين.
جايي كه سنجاق ... تق! ... به زمين مي خورد.
نورويل پفي مي كند و به خياط زل مي زند.
نورويل : ديگه رفت.
گروه موسيقي نواختن را دوباره از سر مي گيرند. بقيه نيز به سر كارهايشان بر مي گردند. تلفن داخلي بوق مي زند و صداي زني اعلام مي كند كه:
زن (صدا روي تصوير) : خانم امي مي خوان شما رو ببينن.
نورويل : قرار ملاقات داره؟ ...
در با ضرب باز مي شود و امي مثل توفان وارد مي شود.
امي : به خاطر خدا نورويل !
نورويل : !! سلام امي ... مي دوني چيه ... من فكر كردم گفت مامي ...
امي : فكرشم نكن كه ...
تكه اي كاغذ را مقابل چشم او تكان مي دهد.
امي : ... خبر داري اون احمق ها دارن تو اتاق هيئت مديره چه غلطي مي كنن؟
نورويل : خب، من به اون احمق ...
امي : دارن 80 درصد نيروهاي هادساكر رو اخراج مي كنن. يعني فقط توي نيويورك 1800 نفر بي كار مي شن. افرادي با زن و بچه و خانواده ...
نورويل : درسته ما داريم تعدادي از افراد به دردنخور رو غربال مي كنيم.
امي : يعني تو خبر داري؟
نورويل : خبر دارم؟ فكر مي كني هيئت مديره همچين كاري رو بدون اجازه من انجام مي ده؟ نه، از اول اين ايده من بود.
امي : ايده تو ...
نورويل : بايد واقع بين باشيم امي. مي دوني كه يه چيزهايي كار رو تو هادساكر كند مي كند ...
امي : تو داري ترسناك مي شي نورويل بارنز ... حقيقت اينه كه تو كار رو كند مي كني، واسه خودت اينجا مثل يه سلطان نشستي و هيچ كاري نمي كني! چرا فكر مي كني اين ايده ها نيروي حياتي صنعت هستن. هيچ كدوم از اين ايده ها مال تو نيستن، غير از ايده اون حلقه كه براي طراحيش دليل داشتي. تو فراموش كردي كه چه چيزي باعث شد ايده ت شكل بگيره ... اين براي پول و ثروت نبود وبراي بي فكري بزرگسال ها ... چرا شما از اينجا نمي رين؟
اين جمله را خطاب به گروه موسيقي مي گويد كه دست از نواختن كشیده اند. آنها كنجكاوانه به نورويل نگاه مي كنند. سپس همه اسباب و ابزارهايشان را جمع مي كنندو بي صدا از دفتر بيرون مي روند.
امي : ... من حواسم بهت هست نورويل بارنز، حتي اگر بخواي منو نديد بگيري ...
نورويل :الان، امي ...
امي : خفه شو! ... و فكر نكن كه نمي بينم چقدر تغيير كردي. قبلاً فكر مي كردم آدم بي نظيري هستي ... خب، صادقانه اش اينه كه فكر مي كردم يه احمقي ...
نورويل : حالا ، امي ...
امي : خفه شو! ... اما بعد ديدم كه تو يه آدم احمقي، شايد هم كند ذهن، اما تو احمق بودنت شكي نيست! درسته، شايد خيلي كند ذهن نباشي، اما احمق هم خيلي نبودي و بعدش شبيه يه آدم بي نظير شدي ...
نورويل : حالا امي ...
امي : خفه شو! ... در كل تو يه هفته اس كه با من حرف نزدي، اما حالا نوبت به حرف زدن من رسيده. يه پيش گويي برات دارم نورويل بارنز؛ درست از همون زماني كه تصميم گيرفتي حرص و طمعت رو وارد كني همه چيز رو خراب كردي. و همه اون چيزهاي خوبي رو كه اون ايده برات آورده بود خراب كردي. همه اون چيزهاي خوب رو فقط به خاطر پول وراحتي و به دست آوردن احترام هيئت مديره دور ريختي. اونها هيچ وقت اين فرصت رو به تو نمي دادن اگه تو ... اگه تو ...
نورويل : تو كارخانه ساعت سازي كار مي كردم؟
محافظ : هاهاهاها!
امي (خطاب به محافظ) : خفه شو! (خطاب به نورويل) دقيقا! يادت نمي ياد چه احساسي نسبت به حلقه داشتي؟ تو به من گفتي كه مي خواي لبخند رو روی لب هر كسي بياري. بدون توجه به نژاد و عقيده و رنگ. و در نهايت چيزي مي سازي كه همه رو كنار هم قرار بده ...حتي اگه بينشون فاصله باشه، مخصوصاً ... مي دوني، براي بچه ها؟ اينها حرف هاي خودت بود نورويل، نه من. من نورويل بارنز رو دوست داشتم ... آره دوست داشتم! ... وقتي يه بچه مغرور بود با ايده هاي نابي كه تو سرش بود، اما حالا كله ت براي گردنت زيادي گنده شده!
نورويل : حالا امي ...
امي : به استعفاي من رسيدگي كن ...
ترق ... امي كشيده اي حواله نورويل مي كند.
محافظ از جايش بلند مي شود.
محافظ : هي!
دنگ ... امي به ساق پاي او لگد مي زند.
محافظ : هي!
امي : ... بهش سريع ترتيب اثر بده!
سپس با گام هاي بلند به طرف در مي رود و آنها را با دردشان تنها مي گذارد. نورويل صورتش را گرفته و محافظ پايش را چسبيده ويك لنگه پا دور خودش مي چرخد.
تصوير محو مي شود.
تصوير روشن مي شود.
نماي نزديك - تصوير امي
دستي وارد قاب مي شود همراه با عكس ديگري از او ... اين بريده اي از يك روزنامه است. امي بالاي سن ايستاده و در حال دريافت جايزه است. پشت سر او سه مرد ميانسال ايستاده اند. در عنوان عكس نوشته شده: امي آرچر از مجله منهتن آرگوس برنده جايزه پوليتزر.
زاويه اي بازتر.
ما در دفتر ماسبرگر هستيم. ماسبرگر پشت ميزش نشسته و مشغول تماشاي عكس ها و بريده جرايد است. مردي بالاي سرش ايستاده و يك سري نامه و بريده روزنامه را در دستش دارد. آنها را روي ميز مي گذارد.
ماسبرگر : هوم م ... متشكرم آلويسوس اين مي تونه مؤثر باشه.
آلويسوس بدون هيچ حرفي سرش را تكان مي دهد و بر مي گردد تا برود. همان طور كه به طرف عكس امي حركت مي كنيم.
تصوير به تدريج محو مي شود.
تصوير به تدريج روشن مي شود.
صفحه اي كاملاً سفيد.
بعد از لحظه اي، زني وارد آن فضاي كاملاً سفيد مي شود. زن پيراهن سفيدي به تن دارد با دنباله بلند و روبندي نازك. پيراهني كه با هر حركت او موج بر مي دارد. زن شروع به انجام حركت موزون مي كند. موزيك صحنه تنها يك ساكسيفون است كه آهنگي تاثير گذاررا مي نوازد.
نورويل وارد مي شود و به همراهي او مي پردازد. نورويل با آستين هايي بالا زده و كراواتي شل.
صدايي طنين انداز مي شود:
صدا (صداي خارج از قاب) : رفيق ... هي، رفيق ...
نماي نزديك - نورويل
پشت ميزش نشسته و لبخند شيريني به لب دارد. چشمانش بسته است. لب هايش را مي ليسد.
صدا (صداي خارج از قاب) : رفيق ... هي رئيس!
نورويل : ها! چيه؟
چشمانش را باز مي كند و منگ به او نگاه مي كند.
باز با همان كلاه كوچك هميشگي اش روي صورت او خم شده و لبخند مي زند.
باز : انگار اينجا نيستي رفيق! يه دقيقه وقت داري؟
نورويل گلويش را صاف مي كند.
نورويل : اوه، ا ... باز ... اين مهمه؟
باز : فكر كنم آره! يه ايده كوچولو كه من روش كار كردم!
سه پايه كوچك نقاشي را كه روي ميز قرار دارد به طرف او بر مي گردند.
باز : ... مي بينين، من قصد نداشتم هميشه يه آسانسورچي باشم! يه نگاهي به اين بچه شيرين بنداز!
روي پايه نقاشي برگه بزرگي نصب شده است. در بالاي آن يك دايره كامل رسم شده و در كنار آن خطي به صورت عمودي كشيده شده.
نورويل احمقانه به دايره زل زده است.
او ليوان بلند ليمونادي را كه ني داخل آن قرارد دارد مقابل نورويل مي گيرد.
باز : ... اين جوري كار مي كنه. اين شيار كوچولو مواد رو هورت مي كشه بالا! ببين، آره ديگه لازم نيست اين جوري بنوشي ...
سرش را بالاي ليوان مي آورد و به وسيله ني مي نوشد.
باز : ... حالا مي توني اين جوري بخوري.
قسمت انتهايي را خم مي كند و به صورت افقي در مي آورد.
باز : ... اسمش رو مي ذارم باز - ساكر گرفتي رفيق؟ ... بعد از من ! باز! مردم براي همچين محصولي مي ميرن. بهترين قسمتش اينه كه نيازي به شارژ كردن دست و ...
نورويل كه ديگر خونش به جوش آمده، بالاخره فرياد می زند ...
نورويل : يه دقيقه صبر كن !
ليوان ليموناد را از دست باز قاپ مي زند و با تمسخر به آن نگاه مي كند.
نورويل : ... درسته، اين آشغاله.
باز : ها؟ اما رفيق ...
نورويل ني را از ليوان بيرون مي كشه و آن را مچاله مي كند.
نورويل : اين احمقانه ترين چيزيه كه در تمام زندگيم ديدم!
باز : آره، اما رفيق ...
نورويل : هيچ كس همچين محصول مزخرفي رو نمي خواد! آره باز اين فاقد ايده خلاقانه اس، فقط نابغه هاي اصلي مي تونن چيزي توليد كنن ...
براي لحظه اي درنگ مي كند و با خشونت به حرفش ادامه مي دهد.
نورويل : ... يعني چيزي با موفقيت هولاهوپ.
باز : اما رفيق ...
نورويل : و چطور جرئت كردي سرت رو بندازي بياي تو وقت ارزشمند منو بگيري! من اينجا دارم يه شركت رو مي چرخونم ...
باز : اما رفيق تو بودي كه ...
نورويل : ... من كه نمي تونم با هر حقوق بگير علافي به خاطر ايده هاي احمقانه اش سروكله بزنم!
باز : خدايا معذرت مي خوام رفيق ...
نورويل : بايد يه درس عبرت به همه بدم.
باز : منظورت چيه رفيق؟
نورويل : اخراج! اين مقدار برات كافيه لعنتي!
باز فكش مي افتد. نوار پلاستيكي زير كلاهش بر اثر شدت فشار پاره مي شود.
باز : اووووو، رفيق ...
نورويل : و ديگه هم منو صدا نزن رفيق! برو بيرون! بيرون!
باز روي پاهايش مي افتد، زار مي زند. به طور رقت انگيزي پاهاي نورويل را مي چسبد.
باز : اوه، خواهش مي كنم آقا ... اين شغل همه چيزيه كه دارم!
نورويل : بلند شو!
باز : اشكالي نداره كه باز - ساكر رو دوست ندارين! فقط اجازه بدين شغلم رو داشته باشم، براتون دعا مي كنم!
نورويل : ما تو هادساكر نمي خزيم! از دفتر من برو بيرون! اونيفورمت رو هم بذار تو رختكن!
باز سينه خيز به طرف در مي رود و همچنان گريه مي كند.
باز : متأسفم رفيق ... متأسفم ...
نورويل : باز ... اخراج! ها هاها هاها!
در حالي كه دوربين به طرف او مي رود، مي خندد، تصوير خنده كند مي شود.
تصوير مي پيچد و به نظر مي رسد صورت او در هم مي آميزد با :
شعله آتش.
ماسبرگر تنها در اتاق جلسته نشسته است. در باز مي شود و نورويل وارد مي شود. نورويل يك شلوار چهارخانه گلف، پيراهني بافتني وكلاه كوچكي به سردارد. شكم بالا آمده نورويل از زير بلوزش كاملاً پيداست. او يك كيسه پر از وسايل گلف نيز به دوش دارد.
نورويل :ببخشين دير كردم قربان. دور برگشت تو ريو ديل واقعاً كشنده بود.
ماسبرگر : قطعاً، قطعاً. مرحله سخت. به هر حال ممنون كه اومدي بچه. به نظرم اتاق جلسه مكان خوبي براي يه صحبت بدون مزاحم باشه ... به نظر مي رسه كه ما يه سري مشكلات امنيتي توي هاد پيدا كرديم.
نورويل : نه، جدي مي گي!
ماسبرگر : البته، نمي خواستم تو رو از اين بابت نگران كنم، اما ... به نظر مي رسه اين مستقيم به تو مربوط مي شه.
نورويل : چي شده سيد؟
ماسبرگر : خودش به تنهايي اهميتي نداره ... اون پسره آسانسورچي كه تو اخراجش كردي اومد پيش من. اون ادعا مي كنه كه ايده هولاهوپ مال اون بوده و تو دزديديش ...
نورويل : ها؟ اون ... نه، من ... اون فقط ... شايد نسبت به اون كمي خشونت به خرج دادم، مي دوني منظورم ...
ماسبرگر : آه فراموشش كن بچه، احتياجي نيست به من توضيح بدي. اون آدم حقيريه. هيچي نيست. همون طور كه گفتم مي تونه فقط يه مزاحمت باشه. اما به نظر مي رسه ... خب، يه جاسوس تو شركت داريم ...
پرونده اي را به طرف نورويل هل مي دهد. نورويل پرونده را باز مي كند.
ماسبرگر : قطعاً، قطعاً، سعي كرديم داستان رو بپوشونيم. اما روزنامه اون نمي خواد بي خيال بازي بشه ... اين طور كه بوش مياد قصه ش در اومده ...
دوربين در طول ميز جلسه به طرف نورويل كه وحشت زده به پرونده نگاه مي كند، حركت مي كند.
ماسبرگر: ببين بچه ... مشكلي كه با هيئت مديره داريم، اينكه كه تو اين زن رو استخدام كردي و نگهش داشتي، تا اين كه اون تو رو به چالش كشيد. اشتباه بزرگ در تصميم گيري ... منظورم اينه كه، تجارت جنگه بچه ... اسيرها رو پس نمي دن، شانس دومي هم وجود نداره. و اين يه گاف گنده اس ... از اين مي ترسم كه وقتي بعد از سال نو جلسه هيئت مديره تشكيل بشه موقعيت تو ... خب، به نظر مي رسه كه به پايان رسيده ... كاسه و كوزه ت رو ... بايد جمع كني و ... بري.
در حالي كه بيشتر و بيشتر نورويل را در قاب مي گيريم، ماسبرگر از قاب خارجي مي شود و خارج از قاب ماسبرگر به حرف هايش ادامه مي دهد.
ماسبرگر(صدای خارج از قاب):...خیلی متأسفم بچه.کاملاَدرک می کنم که اون عروسک به زمین زدت،اون ازدر دوستی باهات وارد شد...
نورویل به آرامی کلاه گلف را از سرش پایین می کشد.
ماسبرگر ( صداي خارج از قاب) : ... اين بچه آسانسورچي هم دوستت بود ...
نورويل ماتش برده.
تصوير نورويل تبديل مي شود به :
عكس سياه و سفيد از نورويل .
عقب مي كشيم تا مشخص شود كه اين عكس متعلق به صفحه روزنامه منهتن آرگوس است.
در عنوان عكس با فونتي چشم گير نوشته شده :
جعلي !
در كنار عكس نورويل در تيتر فرعي نوشته شده : مرد ايده ها يك شياد است.
زير تيتر فرعي عكسي از باز چاپ شده. با همان لباس و كلاه آسانسورچي ها. دزدي ايده هولاهوپ از آسانسورچي نابغه و شوخ طبع، كلارانس (باز) گاندرسون.
امي (صداي خارج از قاب) : نمي توني اينو چاپ كني .
رئيس با نيشخندي گرگ صفتانه برلب .
سردبير : ما چاپش مي كنيم! امشب خيابون ها رو به تسخير در مياره ...
حركت سريع دوربن به.
اسميتي : ... اون يه ديناميته!
امي : اما همه اش مزخرفه! روزي كه نورويل رو ديدم طرحش رو بهم نشون داد! اختراع اون كار باز نيست ... به اين مرد نگاه كنين ... اون يه احمقه!
سردبير : آرچر تو ركورد شكوندي. حقيقت اينه كه گاندرسون اونو اختراع كرده ... و كاملاً مشخصه كه اون يه نابغه اس ...
امي : كي گفته؟!
اسميتي : تو تنها منبع ما نيستي امي ...
سردبير : اسميتي يه منبع تو هيئت مديره هاد داره ... يه درجه بالا، خيلي خيلي بالا.
امي : آره و شرط مي بندم اون سيدني جي. ماسبرگره.
اسميتي : تو اونو از دست دادي امي. با نگاه ملايمت ... با رفتار ملايمت با اون احمق اهل دابيوك.
امي : مونسي !
سردبير : هرچي ! اين قضيه به تو ربطي نداره آرچر، اين يه داستان داغه و تو خيلي وقته كه ديگه تو رأس اون قرار نداري. بهترين داستان قرن ... بقيه روزنامه ها تا فردا از ماجراي گاندرسون خبردار نمي شن ... از گرد و خاكي كه راه مي ندازم خفه مي شن...
امي : تو احمقي، هردوتون! كاملا روشنه كه مي خوان نورويل رو به صليب بکشن! مي خوان نابودش كنن!
سردبير ( با مهرباني) : امي ... يه استراحت بكن، سر اين قضيه خيلي سخت كار كردي... تو اونو براي ما بازش كردي! اما ديگه از دستت در رفته و حالا اسميتي تمومش مي كنه.
امي نزديك است زير گريه بزند.
امي : تو يه طعمه مي خواستي و من اين كار رو برات كردم. شما منو از اين مهلكه بيرون نكشيدين! به استعفاي من رسيدگي كن ...
به طرف اسميتي بر مي گردد...
امي : ... سريع ترتيب اثر بده!
... دستش را بالا مي برد ... اما قبل از اين كه به اسميتي سيلي بزند، او مچ دستش را می گيرد و به او نيشخند مي زند.
اسميتي : لطيف باش ...
امي دست آزادش را بالا مي برد و ... شترق ... به گونه اسميتي مي كوبد.
نورويل در يك فيلم سياه و سفيد؛ در دفتر كارش روي كاناپه دراز كشيده و بي رمق به ني اي كه در دستش دارد، خيره شده. نورويل مشغول جواب دادن به سؤالات كسي خارج از قاب است. تصوير فيلم هنوز خيلي واضح نيست، لحظه اي طول مي كشد تا ثابت شود.
صدايي با لهجه آلماني (صدا روي تصوير) : به من بگو وقتي كه كلمه جنسيت رو گفتم ... اولين چيزي كه به ذهنت رسيد چي بود؟
نورويل (بي توجه) : اوه، چه فرقي مي كند.
اعضاي هيئت مديره.
لهجه آلماني (صدا روي تصوير) : و وقتي كه گفتم قدرت؟
نورويل (صدا روي تصوير) : نمي دونم.
برگشت به صحنه.
لهجه آلماني (صدا روي تصوير) : لطفاً دليل اين ني رو توضيح بدين.
نورويل (صدا روي تصوير) : هيچي واقعاً.
زاويه اي ديگر.
تحليل گر : بيمار بي علاقگي و بي ميلي از خودش نشون مي ده. اون افسرده و غمگينه.
تصوير روي صفحه به چهار قسمت مي شود. تحليل گر با چوب به هر تصوير اشاره مي كند و آن را توضيح مي دهد.
تحليل گر: ... وقتي كه ازش مي خواستم در باره چيزي حرف بزنه، بيمار جواب داد: هيچي، نمي دونم، يه تصوير محو، نابودم كرد.
زاويه ديگر.
تحليل گر : ... بيمار هيچ تمايلي نشون نمي ده، هيچ تحرك و فعاليتي نمي كنه. اون مي خواد مغزش رو از اين قضايا پاك كنه ...
تصوير قطع مي شود به يك نمودار سينوسي، در بالا نوشته شده: رضايت مندي و در پايين آن نوشته شده : نا اميدي و در نقطه ميان صفحه عنوان طبيعي نوشته شده است. روي موجي نزديك محور افقي نوشته شده : بيمار.
تحليل گر : ... از نقطه اوج شادي به سمت يأس و نا اميدي پايين اومده.
بيمار الان نزديك شده به ... اما هنوز كاملاً نرسيده! ... نقطه صفر، وقتي كه به نقطه پاييني برسه ممكنه به خودش و ديگران آسيب برسونه.
ماسبرگر گه گاهي پكي به سيگار برگ مي زند.
ماسبرگر:تشخیصتون دکتربرومفنبرنر؟
برومفنبرنر (تحليل گر) : بيمار مبتلا به افسردگي شديده، پارانوياي نوع «ب» به همراه تمايل به گوشه گيري حاد.
ماسبرگر : بنابراين بيمار يك ...؟
با حالت پرسشي انگشت را دور شقيقه اش مي چرخاند.
برومفنبرنر : به طور دقيق ديوانه.
زمزمه هيئت مديره.
ماسبرگر : تجويزتون؟
برومفنبرنر : سه چيز! توقيف، درمان با شوك الكتريكي، مراقبت با وسايل امنيتي.
همان طور كه او روش هاي درمان را مي شمارد، تصوير پشت سرش آنها را به نمايش مي گذارد.
بيماري كه توسط دو مرد قوي هيكل ريش دار در ژاكت مخصوص بسته شده، قوس هاي الكتريكي بين دو سيم رابط كه به كلاه فلزي متصل هستند و توسط تكنسين ها كنترل مي شوند و در آخر يك در آهني بزرگ و صاف كه با قدرت پشت سر بيماري رنجور بسته مي شود. مخدوش شدن صفحه نمايش.
در اينجا فيلم به پايان می رسد و تلق تلق صدا مي دهد و صفحه سفيد مي شود.
پروژكتور خاموش مي شود و چراغ هاي اتاق روشن مي شوند.
اعضاي هيئت مديره از روي ادب دست مي زنند.
داخلي - بار - نماي نزديك از متصدي بار
او مردي است با ريش استاليني. روي پيراهن آستين كوتاهش جليقه اي پشمي پوشيده و عينك تيره اي نيز به چشم دارد. گوشي تلفن را با شانه اش نگه داشته و در همين حين مشغول باز كردن، در يك جعبه بزرگ است.
متصدي بار : آره فقط زود بيا اينجا ... مي گه دوست توئه ... اما نمي تونه دوست تو باشه، خيلي دهاتيه.
نورويل نامرتب و اصلاح نكرده در آن طرف پيشخان نشسته و غر مي زند.
نورويل : من يه مارتيني مي خوام! الان شب عيده و من مارتيني مي خوام!
متصدي بار : آقا انگار بايد يه چيزي رو بهتون بگم ...
نورويل : فكر كردم از اين چيزها اينجا سرو مي كنين!
متصدي بار شيشه هاي نوشيدني را از توي جعبه بيرون مي آورد و داخل قفسه كنار پيشخان مي چيند.
متصدي بار : آره آقا، دريافت شد، اما اينجا مشروبات الكلي نمي فروشيم.
نورويل : اينجا ديگه چه جور باره كه مارتيني نداره؟
متصدي بار : اينجا بار آب ميوه و قهوه اس مرد، بهت گفتم كه ...
نورويل : من مارتيني مي خوام! توي همين بار، همين حالا! من توي هر باري كه رفتم مارتيني داشتند. نمي خوام كه ...
متصدي بار: مارتيني مال بي سرو پاهاست مرد.
نورويل از كوره در مي رود.
نورويل : تو چي گفتي به من ؟
شروع مي كند به در آوردن كتش.
نورويل : ... تو آشغال عو ...
امي (صداي خارج از قاب) : نورويل!
نورويل : ها؟!
ظاهر نورويل احمقانه به نظر مي رسد، كتش را تا نيمه در آورده و شانه هاي كت روي آرنجش پيچيده.
امي را مي بيند و به سويش هجوم مي آورد.
نورويل : ببين كي اينجاست! دنبال كسي مي گردي تا برات ناهار مجاني بخره؟!
نورويل : اوه نورويل من ...
نورويل در يگر توجهي به او ندارد. نگاهش را از او مي گيرد و دنبال متصدي بار مي گردد كه ديگر آنجا نيست.
نورويل (بدون تعادل) : آقا! زود آماده ش كن!
امي : نورويل معذرت مي خوام من ... من سعي كردم بهت بگم ... چندين بار ... اقرار به اشتباه خيلي سخته. فقط اگي بتوني ... توي قلبت اينو پيدا كني ... يه شانس ديگه به من بدي ...
نورويل : هي! پس اين مارتيني چي شد؟!
امي : فقط يه شانس ديگه به من بده، نورويل ... من مي تونم كمكت كنم تا با اين مسئله بجنگي، مي دونم كه اين داستان آخري دروغ محضه! مي تونيم ثابت كنيم! ما مي تونيم ...
نورويل : آه، چه فرقي مي كنه. من سقوط كردم ... وقتي كه بميري ديگه مردي، مردي. آره، رفتي!
امي : خب بيا اين كار رو بكنيم! من نورويل بارنز رو قبلاً ديدم، همون مرد جوان عجول، من اون نورويل بارنزي رو ديدم كه خيلي به خودش مطمئن بود، اما هيچ وقت نورويل بارنز رو اين قدر ترسو نديدم و اصلاً هم خوشم نمي ياد.
شروع به تكان دادن دست هايش مي كند و به آرامي شروع به خواندن مي كند.
امي : ... بجنگ، بجنگ، رفيق مونسي عزيز ...
از روي صندلي پايين مي آيد و عقب مي رود. نورويل احمقانه به او نگاه مي كند و سرش را تكان مي دهد.
امي : ... بجنگ بجنگ مونسي پير، بجنگ، ... پرچم طلايي و آبي را به اهتزاز در بيار، تو مي توني او لشكر رو از هم بپاشي، از هم بدري و نابودش كني، يك بار ديگه مونسي همراه توست! عقاب خوب ب ب ب ب!
مشتاقانه به نورويل چشم دوخته تا واكنشي از او ببيند. براي چند لحظه به او خيره مي شود، سرانجام نورويل به حرف مي آيد....
نورويل : تو به من دروغ گفتي! ديگه بهت اعتماد ندارم. تو به من دروغ گفتي! دختره اهل مونسي!
در يك آن با صندلي اش به طرف در مي چرخد وبه امي چشم مي دوزد، نااميدي و سردرگمي در صورت امي موج مي زند.
امي : اما نورويل ... من ...
امي مطمئن است كه اين همان آدم معصومي است كه او همچنان دوستش دارد ...
امي : ... نورويل!
زير گريه مي زند.
دو مرد مست تلوتلو خوران وارد قاب مي شوند. يكي از آنها بادكنكي را جلوي صورت گريان امي مي تركاند.
مرد اول : سال نو مبارك ... مبارك ... نو!
مرد دوم : قبر سال 1959 رو هم كنديم!
خارجي - آن 440
روزنامه مقابل قاب دوربين پهن مي شود. در كنار عكس نورويل تيتر زده شده : پرونده رواني مونسي. زير تيتر: تمايل رئيس هاد به ميز قدرت. زير زير تيتر : روان پزشك او را بمب ساعتي متحرك خواند.
روزنامه فروش (صداي خارج از قاب) : فوق العاده! فوق العاده! چاپ ويژه شب عيد!
دست نورويل وارد قاب مي شود و روزنامه را قاپ مي زند و ما را در خيابان خالي تنها مي گذارد.
نورويل را از پشت سر مي بينيم كه تلوتلوخوران در خيابان راه مي رود. يقه كتش را بالا كشيده و كم كم از ما دور مي شود. صداي روزنامه فروش همچنان شنيده مي شود.
روزنامه فروش (صداي خارج از قاب) : ... پايان سال قديم! سال نو مبارك!
نماي نزديك از نورويل.
صداها (صدا روي تصوير) : ... كند ذهن نيستي اما تو احمق بودنت شكي نيست! ... قطعاً، قطعاً اما اونجا هم تورو صدا مي كردن احمق ... خنگ ... نادون ... پپه ... و به اين خصيصه ها صدات مي زدن؟! ... در كل خنگ ... نورويل، تو منو دلسرد كردي ... تو خانم آيزنهاور رو دلسرد كردي ... تو همه مردم آمريكا رو دلسرد كردي ... در كل خنگ ... پيش بيني مي كنم همه چيزههاي خوبي رو كه ايده ت برات آورد از دست مي دي ... خواهش مي كنم رفيق ...! وقتي كه بميري، تو مردي ... قطعاً، قطعاً. بچه گمراه شده ... اين قانونيه.
اين صداي آخر وصورت خيالي متعلق به ماسبرگر است. تصوير نورويل كم كم محو مي شود و ما را تنها مي گذارد با ...
داخلي - هيئت مديره
ماسبرگر : ... حالا همه چشم ها متوجه اوست. رئيس صنايع هادساكر داره راهي ديوانه خانه مي شه و ما خواهيم ديد كه وال استريت چطور به اين خبر توجه نشون مي ده. مخصوصاً حالا كه دكتر برومفنبرنر اونو ديده و گفته كه نياز به مراقبت داره...
همهمه خوشحالي هيئت مديره .
ماسبرگر : ... بهتون يادآوري مي كنم كه مهماني محرمانه شب عيد ما كمي بعد از نيمه شب در اتاق ريئس برگزار مي شه. يادتون باشه اين مجلس كاملاً مردانه اس، بنابراين همسرانتون رو در خانه بذارين. براتون فيلم نمايش مي ديم و بعدش آقايون چند هنرمند عالي براتون برنامه اجرا مي كنن.
همهمه ها بيشتر مي شود. يكي از اعضا زير چشمي به آبي كه از دهانش سرازير شده و گوشه لبش ريخته نگاه مي كند.
ماسبرگر : خب، همه ش همين بود ...
زير لب غرشي غير عادي مي كند و برگه هايش را برمي دارد و ما ...
برش به :
انجمن دور ميز.
همه : زنده باد هاد!
نورويل خسته، بي رمق و خيس عرق به راهش ادامه مي دهد.
صدا (صداي خارج از قاب) : پايان سال قديم! سال نو مبارك ...!
مردم مي آيند و مي روند، مي خندند، حرف مي زنند، سوت سوتك مي زنند و به هم تبريك مي گويند.
صدا (صداي خارج از قاب) : ... پايان سال قديم ! سال نو مبارك! پايان سال قديم ...
تاپ! نورويل با كسي برخورد مي كند. سرش را بالا مي آورد. باورش نمي شود.
صدا (صداي خارج از قاب) : هي ببين كي اينجاست ... آره رفيق!
او باز است، همان پسرك آسانسورچي، كت و شلوار رسمي پوشيده و كلاه مخروطي مهماني شب عيد را به سر گذاشته. زازا بازو در بازوي او ايستاده است و از گوشه چشم به نورويل نگاه مي كند.
نورويل : ... اوه ... باز، معذرت مي خوام، من ... باز تو بايد منو ببخشي! من نبايد اخراجت مي كردم، نمي دونستم چي كار مي كنم! مغزم يه كم قاطي كرده بود، من ...
باز : اوه رفيق، من اهميتي نمي دم.
نورويل خشكش مي زند.
نورويل : ... تو نمي دوني؟
باز : فراموشش كن.
نورويل : ... چي رو؟
باز : قطعاً، آقاي ماس ... ا سيد گفت مي تونم برگردم سر كارم.
نورويل : چه عالي باز، واقعاً خوشحالم كه ...
باز : اما اون گفت ايده احمقانه هولاهوپ رو تو از من دزديدي. چطور تونستي!
نورويل : اما باز ...
باز : اون يه ايده احمقانه بود!
نورويل : اما باز خودت مي دوني كه من هيچ وقت ...
باز : سيد گفت تو دزديديش .
نورويل : اما باز ...
زازا : منتظر چي هستي كلارنس ...؟ بزنش!
بوف!
باز با يك حركت او را مي زند و نورويل محكم به زمين مي خورد.
باز : درباره ش فكر كن مرد ايده ها!
نورويل تلو تلو خوران سرش را بالا مي آورد.
عابر پياده : ببينم ديوانه اس؟
نورويل گيج و سر درگم به مردمي كه با لباس هاي خز و كلاه هاي مخروطي گردش حلقه زده اند، نگاه مي كند.
صدا ها: ... اون يه متقلب بزرگه ... از او حيله گرهاي وال استريت ... احمق تراز يه احمقه ... مي گن ديوانه اس ... هي منتظر چي هستين؟ يكي پليس خبر كنه! ...
صداي آژير مي شنويم.
نورويل روي پاهايش بلند مي شود. جمعيت حلقه را تنگ تر مي كنند.
صدا ها : ... بلند شده ... مي تونيم بگيريمش!
نورويل جمعيت را كنار مي زند و پا به فرار مي گذارد.
باز نير فرياد زنان به دنبال او مي دود. جمعيت نيز هياهوكنان پشت آنها مي دود.
نورويل مي دود، نفس نفس مي زند. داخل كوچه اي مي پيچد.
صدا : ... اون پايين! رفت اون پايين!
نورويل پشتش را مي كند، جمعيت هياهو كنان به رهبري باز از مقابل كوچه مي گذرند. يك وانت استيشن آژير كشان توقف مي كند و دو مرد تنومند ريشو با لباس سفيد از آن بيرون مي پرند. يكي از آنها ژاكت مخصوص ديوانه ها و ديگري يك تور پروانه گيري بزرگ به دست دارد. آنها نيز به جمعيت مي پيوندند.
نورويل داخل كوچه مي دود. يك دائم الخمر با خوشحالي بطري خالي را به افتخار او تكان مي دهد.
دائم الخمر : پايان سال قديم! جشن سال جديد!
جمعيت دوباره سر كوچه بر مي گردند، او را گم كرده اند.
زميني با موزایيك هاي سنگ آهك.
نورويل زمين مي خورد، دستانش را حايل می كند تا صورتش به موزاييك آهكي برخورد نكند، دوربين نود درجه مي چرخد و مشخص مي شود كه به زمين نخورده، بلكه به ديوار برخورد كرده است. نورويل سرش را بالا مي كند. نفس نفس مي زند و خيس عرق است.
از ديد او ساختمان بلند هاسادكر تا اوج آسمان قد علم كرده است. دربالاي آن ساعت بزرگ هادساكر را مي بينيم.
صدايي از دوردست (صداي خارج از قاب) : پايان سال قديم ! سال نو مبارك!
لابي ساختمان هاساكر.
اين همان مجسمه شكوهمند نيم تنه نورويل است كه پيش از اين تراشيدن آن را ديديم.
نورويل به طرف مجسمه مي رود و در سكوت به آن خيره مي شود.
مجسمه، خاموش ... بالبخندي تمسخر آميز ... و با وقار.
نورويل بي تعادل به طرف آسانسور مي رود.
دفتر ماسبرگر.
قطعه اي كاغذ و مدادي روي ميز قرار دارد. همان طور كه نزديك مي شويم، دوربين روي كاغذ حركت مي كند و ما نوشته ها را مي خوانيم.
ماسبرگر در قاب نيست، اما صداي خنده اش را مي شنويم.
حركت دوربين روي كاغذ.
صنايع ماسبرگر.
صنايع هادبرگر.
صنايع سيد ساکر.
دور آخرين گزينه با مداد قرمز خط كشيده شده. زير آن با خط بدي نوشته شده:
سيدني جي. ماسبرگر، رئيس.
شيطان مي خندد.
قطع به.
در دفتر نورويل، آلويسوس پشتش به ما است، خم شده و مشغول نوشتن چيزي روي در است. به او نزديك مي شويم. صورتش را بر مي گرداند و از بالاي شانه اش نگاه مي كند. با بدگماني به دوربين نگاه مي كند و خود را كنار مي كشد. و ما مي بينيم كه او مشغول چه كاري است. زير كلمه رئيس، اسم نورويل را پاك كرده و به جاي آن نوشته : سيدني. جي ماسبرگر.
نورويل او را كنار مي زند.
داخلي - دفتر
از دور صداي خوش گذراني، تفريح مردم و موسيقي مي آيد.
نورويل پيشبند قديمي پستخانه را از كمد بيرون مي كشد و مي پوشد: پستخانه هادساكر / اكنون آينده است.
از پشت شيشه مي تونيم حرف «ر» را آخر ماسبرگر ببينيم كه اكنون نوشته شده.
نورويل پنجره را باز مي كند.
باد زوزه مي كشد.
بالا مي رود.
لبه پنجره.
نورويل به ديوار تكيه كرده و با احتياط پايين را نگاه مي كند.
از دور صداي شمارش را مي شنويم :
صداها (صدا روي تصوير( : ده ... نه ... هشت ...هفت ...
ازدیداو:
سرگیجه،دانه های برف پایین می روند.خیلی خیلی دور،چراغ های تنها ماشین حاضردرخیابان دانه های برف رانورانی می کند.
صداها(صداروی تصویر):شش...پنج...چهار...
نماي بازتر از نورويل
ما در فضا شناوريم. اين همان صحنه ابتدايي فيلم است. عقربه بزرگ ساعت هاسادكر به ساعت 12 نميه شب نزديك مي شود. ساعت با سرعتي يكنواخت به حركت خودش ادامه مي دهد.
صداها (صدا روي تصوير ): سه ... دو ...
به نورويل نزديك تر مي شويم. قطره اشكي روي گونه اش سرازير مي شود.
صدا ها (صدا روي تصوير) : ... يك ...
بنگ! صدا در گوش نورويل طنين اندازه مي شود. از جا مي پرد و دست هايش را روي گوش هايش مي گذارد.
از فاصله دور :
بنگ !
ديگر نمي تواند بايستد. ناله كنان دست هايش را روي گوشش گذاشته از روي لبه ديوار به طرف پنجره بر مي گردد.
از ديد او
پنجره باز در يك زاويه تند. كسي از داخل آن را مي بندد.
برگشت به صحنه.
نورويل مي لرزد.
نورويل : نه ...
بنگ !
دست هايش را در هوا تكان مي دهد، يك گام به عقب بر مي دارد، تعادلش را از دست مي دهد ... سكندري مي خورد ... مي افتد ... لبه ديوار را مي چسبد ...
نورويل : ... نه خواهش مي كنم!
با انگشتانش لبه يخ زده ديوار را نگه داشته. پاهايش آويزان است. برف مي بارد.
از ديد او :
پايين را نگاه مي كند.
ساعت.
عقربه بزرگ ساعت در حال پايين آمدن است.
نورويل، در حال سقوط.
ماسبرگر، در حال خنديدن.
عقربه بزرگ، در حال پايين آمدن.
نورويل، سقوط مي كند ... پايين و پايين تر مي رود و ناگهان، با صداي ناله اي شديد ... توقف مي كند. در ميان زمين و آسمان معلق مي ماند. سرش به طرف پايين است و پاهايش در هوا.
بيشتر شبيه قاب ثابت شده وارينگ هادساكر است كه عنوان فيلم روي آن بالا آمد.
دست هايش را تكان مي دهد. تأثيري ندارد، اطراف را نگاه مي كند.
مردم در خيابان خشك شده اند؛ در حال خنديدن و شادي كردن. برف بي صدا پايين مي آيد و روي بدن هاي بي حركت آنها مي نشيند.
ماسبرگر در دفترش، خشك شده با خنده اي مضحك كه روي صورتش نقش بسته.
آونگ هاي او كه تا ابد حركت مي كردند. خشك اند و يك توپ در نقطه اوج خود ايستاده است. بيرون از پنجره قوس دار بزرگ برف مي بارد.
نورويل؛ تنها اوست كه مي تواند حركت كند، اما نمي افتد. به سختي نگاهي به خودش مي اندازد. بدنش درحالت شيرجه قرار دارد و با زاويه اي تند كاملاً اريب شده.
خارجي - ساعت هاساكر
نماي نزديك - چرخ دنده بزرگ .
دسته جارويي ميان دو چرخ دنده قرار گرفته و مانع از حركت آن شده. در امتداد دسته جارو عقب مي كشيم.
و پيرمرد سياه پوست را مي بينيم؛ اوست كه اين كار را انجام داده. بر مي گردد و رو به دوربين شانه هايش را بالا مي اندازد.
پيرمرد : به معناي دقيق كلمه، هيچ وقت فكر نمي كردم اين كار رو بكنم ... اما شما ايده بهتري دارين؟
نورويل پيچ مي خورد تا از بالاي شانه اش بالا را تماشا كند. از فاصله اي دور ... خيلي دور ... صداي آواز مي آيد.
از روي تن صدا مي توانيم بفهميم كه او يك مرد است.
صدا (صدا روي تصوير) : مي تونه بياد كنار كوه وقتي كه بياد، مي تونه بياد كنار كوه وقتي كه بياد ...
نورويل؛ با دهاني باز.
فرشته.
... او يك فرشته است. يك مرد طاس، با يك عينك بدون قاب در پيراهن سفيد و دوبال بزرگ كه پشت سرش بازو بسته می شوند و او را نگه مي دارند. فرشته يك چنگ در دست دارد كه با آن آهنگ مي زند.
فرشته : چه آهنگ قشنگي. چطوري بچه؟
نورويل: اقاي ... آقاي هادساكر؟
هادساكر (فرشته ) : اينه ه ه ه !
خودش را معرفي مي كند. دست هايش را باز مي كند ويك پايش را جلو مي آورد. فراموش كرده كه چيزي زير پايش قرار ندارد. به طرف جلو سكندري مي خورد وبراي لحظه اي تعادلش را از دست مي دهد.
هادساكر : ... هو و و و و!
خودش را جمع و جور مي كند. هاله اي دور سرش به آرامي مي چرخد. هاله مرتعش كمي كج شده. با نوك انگشت تلنگري به آن مي زند و صافش مي كند.
هادساكر : ... ازش خوشت مياد؟ او بالا همه از اين چيزها دارن.
با دهانش صدا در مي آورد.
هادساكر : ... الان مده.
دستي به پيراهنش مي كشد و سیگار برگ سفيدي توي دستش مي آيد.
هادساكر : ... به هر حال. شنيدم كه تو يه كم! ...
انگشت شستش را از توي مشتش در مي آورد، روشن شده. با آتش سيگارش را روشن مي كند و پكي به آن مي زند.
هاسادكر : ... مشكلاتي با هيئت مديره داشتي. خيلي چيزها عوض شده، مي دوني كه اي ي ي ي ي ...
درد به او يادآوري مي كند كه فراموش كرده آتش روي انگشتش را خاموش كند و حالا انگشتش را تكان مي دهد تا خاموش شود.
هادساكر : ... يا مسيح كريستوفر ... شاهكاره ... كجا بودم؟ او آره، هيئت مديره. حدس مي زنم كه كار سيدني بوده كه يه دردسرهايي برات به وجود آورد. درسته نورمن؟
نورويل : بله قربان ...
هادساكر : به هر حال. به دليلي تو چرا نامه آبي منو نرسوندي؟ منظورم اينكه، يا مسيح، نورمن آدم هاي مردني آخرين كلمات و آرزوهاشون خيلي بزرگ نيست.
نورويل: ها؟ اوه آقاي هادساكر. معذرت مي خوام، كلي اتفاق هاي هيجان انگيز افتاد و فكر كنم گمش كردم...
هادساكر : اون درست توي جيب پيشبندته، همون جايي كه گذاشته بودي احمق.
نورويل دستش را داخل جيب پيشبند مي كند ... نامه آبي چروك را بيرون مي آورد.
نورويل : واي خدايا.
هادساكر : قصور توي رسوندن نامه مي تونه باعث اخراجت بشه.
نورويل : خدايا من ...
هادساكر : الان عيده و نمي خوام به غصه هات اضافه كنم. فقط مي خواستم بدوني.
نورويل : قربان.
هادساكر: خب چرا نمي خونيش؟
نورويل : قربان ؟
هادساكر : آره بخونش. شايد يه چيزي ياد گرفتي.
نورويل : بله قربان ...
نامه را باز مي كند و مي خواند:
نورويل : از طرف وارينگ هادساكر به سيدني جي ماسبرگر. در خصوص مرگ من. سيد عزيز زماني كه اين نامه را مي خواني. من به آن بالايي ها ملحق شده ام... و از اين شروع جديد هيجان زده ام. من عاشق خاطرات تمام اين سال هايي هستم كه تو و من ...
هادساكر : آره، آره. اين هم از همون مدل هاي خداحافظي هميشگي كسل كننده اس...برو پايين. پاراگراف دوم.
نورويل : سال ها! ... مي دونم تعجب كردي از اين كه چرا خودم را پرت كردم وبه حاكميتم توي هادساكر پايان دادم. شايد با خودت فكر كني چرا حالا؟ درست الان كه همه چيز خوب. پيش مي ره! حالا كه ارزش سهام و موقعيت ماليمون به تعادل رسيده، قطعاً قطعاً همه را خوب انجام داديم. اما خيلي وقت بود كه ديگه اين چيزها خوشحالم نمي كرد. به خودم نگاه كردم و ديدم خيلي وقته ديگه او پسره آرمان گرايي كه اين شركت رو راه انداخت نيستم. حالا من تنها يه كالبد خالي ام كه بقيه بهش مي گن موفقيت. چطور به اينجا رسيدم؟ چه وقت و چرا من تمام آرزوها، روياها و الهاماتم را فداي اين ثروت و قدرت تو خالي كردم؟ اين چه كاري بود كه با خودم كردم؟
همين طور كه نورويل مشغول خواندن است، هادساكر بي توجه به او ناخن هايش را وارسي مي كند. سپس دهن دره اي مي كشد.
نورويل : ... حالا كه به گذشته نگاه مي كنم سيد، مي بينم كه خودم اجازه دادم تا زمان و سن تمام روياهام رو خراب كنه. به جاي اين كه از جاودانگي درونيم حفاظت كنم، اجازه دادم تا غوغاهاي اين امور مادي شخصيتم رو فرسوده كنه و منو به آرامي محو كنه. همه سعي مي كنن خودشون رو حفظ كنن، اما من خودم رو نابود كردم. نمي دونم چي شد سيد. شايد اگه كس ديگه اي تو رو دوست داشته باشه، تو هم ناخودآگاه خودت رو بيشتر دوست داشته باشي ... اما من تنهام. زماني يه زني رو دوست داشم. سيد خودت بهتر مي دوني ... يه زن زيبا، پر جنب و جوش، يه فرشته كه با همه هوشش تو رو به جاي من انتخاب كرد ...
هادساكر بلند بلند گريه مي كند. نورويل دست از خواندن مي كشد و سرش را بالا مي آورد.
هادساكر در دستمال سفيدش هاي هاي گريه مي كند و با صدايي بلند بيني اش را مي گيرد. سعي می كند خودش را كنترل كند و با صدايي لرزان حرف مي زند.
هادساكر : اين بخش رو ولش كن ...
دستمالش را در هوا تكان مي دهد.
هادساكر : ... پاراگراف آخر، پاراگراف آخر.
نورويل پايين صفحه را نگاه مي كند.
نورويل : ... بنابراين سيد، آينده متعلق به آدم هايي مثل من نيست ... و حتي آدم هايي مثل تو. ما زمان رو نديد گرفتيم. آينده متعلق به جوان هاست، كسايي كه مي تونن با انرژي با مشكلات بجنگن. بنابراين با نهايت آرزو و تبريك سال نو، من بدين وسيله شركت عزيزتر از جانم رو به كسي واگذار مي كنم كه هيئت مديره بعد از مرگ به جانشيني من انتخاب كنه. مي دونم اين كار نااميد تون كرده ... تو سيد مدت هاست كه صادقانه تلاش كردي. اما ...
هادساكر قهقهه مي زند.
هادساكر : ... حالا به اون عوضي ها نشون مي دم!
از خنده اشك چشمش را پاك مي كند.
هادساكر : آره، ادامه بده.
نورويل : ... اما از تو مي خوام كه با رئيس جديد به خوبي كار كني و صنايع هادساكر رو با تمام قوا حفظ كنين ... اما نه به بهاي روحتون. ما بايد براي موقعيت تلاش كنيم، اما نبايد بنده اون بشيم. زنده باد هاد. وارينگ هادساكر ...
نورويل متفكرانه با تكان سر قدرداني مي كند.
هادساكر : ... مسيح.
متشكر از خودش.
هادساكر : آره. حقيقت همينه. خب فردا صبح بايد بري و تحويلش بدي. هادساكر چنگش را بر مي دارد و دوباره به سمت ستاره ها مي رود.
هادساكر : ويژژژژژ ...
دفتر بزرگ ماسبرگر.
ماسبرگر هنوز بي حركت روي صندلي نشسته است. بيرون از پنجره طاقديسي، اتاق ماسبرگر، هادساكر را مي بينيم كه زير بارش برف دوباره به طرف بهشت بر مي گردد.
هادساكر : ... شيش تا اسب سفيد. داره مي رونه. شيش تا اسب سفيد. وقتي كه اومد ...
صداي غرش بلند چرخ دنده ها را از اتاق بغلي مي شنويم.
اتاق ساعت.
پيرمرد مغرورانه دسته جارو را از ميان چرخ دنده بيرون مي آورد با ناله اي ضعيف چرخ نده ها دوباره شروع به حركت مي كنند و مي چرخند ...
عقربه بزرگ ساعت شروع به حركت به سمت جلو مي كند.
آونگ هاي هميشه در حركت دوباره به نوسان در مي آيند ...
خارجي - پياده رو
غريو شادي.
روي تابلو بار نوشته شده : آن 440. نورويل از در جلويي به داخل مي رود.
داخلي - آن 440
امي قوز كرده و روبه روي پيشخان نشسته و با چهره اي در هم به فنجان قهوه اش چشم دوخته. با يك قطع دوربين به سمت عقب حركت مي كند و از امي دور مي شود.
نورويل وارد مي شود. مستقيم به طرف او مي رود و انگشت هاي شستش را به هم قفل مي كند وشكل پرنده مي سازد.
دو صداي آشنا صحنه را تعريف مي كند. صداها كمي مست هستند.
لو (صداي خارج از قاب) : چه غلطي داره مي كنه بني؟
امي به نورويل نگاه مي كند. خشكش زده. بعد از لحظه اي امي نيز همان كار را مي كند.
بني ( صداي خارج از قاب) : اون ديگه چه غلطي داره مي كنه لو؟
لو (صداي خارج از قاب) : اونها دارن چه غلطي مي كنن؟
نورويل و امي دست يكديگر را مي گيرند.
بني ( صداي خارج از قاب) : تو مي دوني الان دارن چي كار مي كنن لو؟
لو (صداي خارج از قاب) : اين يكي رو ديگه مي دونم بني.
بني (صداي خارج از قاب) : با هم آشنان.
عقب كشيدن ما به پايان مي رسد و از پشت پيشخان آنها را در قاب مي گيريم. در برابر نورويل و امي حالا تصوير بازتري داريم. در مقابل پيشخان در پيش زمينه تصوير دو ليوان بزرگ نوشيدني را مي بينيم كه نيمه پر است.
لو (صداي خارج از قاب) : ... يا مسيح.
بني ( صداي خارج از قاب) : ... يا مسيح.
صداي سنگين نفش كشيدن كسي را مي شنويم.
لو (صداي خارج از قاب) : حالت خوبه بني؟
با صداي لرزان :
لو نيز با صدايي كه به سختي از دهانش خارج مي شود، شروع به صحبت مي كند.
لو (صداي خارج از قاب) : اين زيباست بني .
لو و بني گريه مي كنند.
بني ( صداي خارج از قاب) : ... اين زيباترين صحنه اي بود كه به عمرم ديدم.
لو (صداي خارج از قاب) : اين زيباترين صحنه اي بود كه به عمرم ديدم.
متصدي بار وارد مي شود و مانع ديد ما مي شود. او مردي است جوان با ريش بزي. پيراهن آستين كوتاه و جليقه اي بافتني به تن دارد. او به سمت بني و لو كه مقابل او نشسته اند نگاه مي كند.
متصدي بار : شما گربه ها براي جشن اومدين؟
بني : كارهاي تاكسيراني.
لو : اومديم يه ناخنكي به جشن بزنيم.
متصدي بار : ديوانه. چيز ديگه اي مي خواين؟ نوشيدني؟ آب هويج؟ چاي سبز؟
زاويه معكوس.
مي بينيم كه لو و بني در كنار يكديگر نشسته اند. لو يك ريش مصنوعي كوتاه و ابروهايي سفيد روي صورتش چسبانده است. ردايي بلند پوشيده و داسي بزرگ در دست دارد. در كنار ميز او ساعت شني بزرگي قرار دارد.
لو : برومو.
بني لباس به تن ندارد. پوشك بزرگي به پا دارد. يك هدبند نوزادي دور سرش بسته و يك نوار دور سينه پشمالو و دور شكم گنده اش پيچيده كه روي آن نوشته شده سال 1959.
بني نفسش را در سينه حبس كرده. سرش را خم مي كند و نفسش را بيرون مي دهد.
بني : برومو.
نامه آبي روي ميز هيئت مديره قرار دارد. دستي وارد قاب مي شود و ساعت مچي را كنار آن مي گذارد.
صداي پيرمرد را مي شنويم؛ همان پيرمرد تعميركار ساعت.
پيرمرد (صدا روي تصوير) : و سال 1959 آغاز شد. سال جديد...
دست دوباره وارد قاب مي شود و كيف پولي را روي ميز مي گذارد و سپس سيگار برگ روشني را داخل زير سيگاري مي گذارد.
پيرمرد (صداي روي تصوير) : ... و شروع يك چرخه تجاري جديد. سيد وقتي كه فهميد نورويل صاحب كمپاني شده. اولش خيلي ناراحت شد.
با يك حركت دوراني نشان مي دهيم كه ماسبرگر روي لبه پنجره راه مي رود.
اعضاي هيئت مديره با سكوتشان او را نكوهش مي كنند. سيد سعي مي كند دست آنها به او نرسد.
پيرمرد ( صدا روي تصوير) : ... خوب شد كه دكتر برومفنبرنر اونجا بود ...
دكتر برومفنبرنر كناري ايستاده و او را تماشا مي كند. اخم كرده و مدادي را ميان لب هايش نگه داشته.
پيرمرد (صدا روي تصوير) : ... چرا كه اون مي تونست مانع از صدمه زدن سيد به خودش بشه.
ما ...
قطع به :
دري بزرگ پشت سر سيد كه حالا ژاكت مخصوص ديوانگان را به تن دارد، بسته مي شود. او همان طور كه دراز كشيده به سيگار پك مي زند.
پيرمرد ( صدا روي تصوير) : حالال نورويل با درايت و كارداني اش وارد عرصه شده ...
اعضاي هيئت مديره.
پيرمرد (صدا روي تصوير) : ... و دوباره روياهايش را شروع كرده. اون ايده جديد و هيجان انگيزي داره. مي دونين، براي بچه ها!
اعضاي هيئت مديره متعجب به طرح او نگاه مي كنند.
نورويل از داخل پوششي يك بشقاب پلاستيكي بيرون مي آورد. تمام حواس هيئت مديره معطوف به اوست.
پيرمرد (صدا روي تصوير) : ... و اين داستان در مورد اين بود كه چطور نورويل بارنز به طبقه چهل و چهارم ساختمان هادساكر رسيد ...
نورويل بشقابك پلاستيكي را بالا مي برد و اريب پرتاب مي كند ...
قطع به :
بيرون .
پيرمرد (صدا روي تصوير) : ... و دوباره تمام راه رو سقوط كرد، اما اون خودش را نباخت.
ما از داخل اتاق هيئت مديره جدا مي شويم.از اعضاي هيئت مديره دور مي شويم و به طرف ساعت بزرگ هادساكر مي رويم.
پيرمرد ( صدا روي تصوير) : مي دونين، مي گن يه مردي بوده كه از طبقه چهل و چهارم پريد ... اما اون يه داستان ديگه اس. هه هه هه هه! آره هه هه هه هه!
تصوير از روي ساعت كم كم محو مي شود. در حالي كه صداي خنده پيرمرد از دور شنيده مي شود. موسيقي پايان مي يابد.
منبع:فیلم نگار،شماره81
/ن