
سفير شاهرخ در دكن (3)
محمدباقر اجتهاديان
معلوم نشد كه به چه مناسبت «سامري» از همان برخورد اول روي خوش به سفير ايران نشان نداد. شايد چون هدايا را دزدان برده بودند و چيز قابلي همراه نداشت بدو توجه نشد و ممكن است او را باسلام (به اسلام) خوانده باشد و سامري را خوش نيامده باشد به هر حال عبدالرزاق برخورد اولي خود را با سامري چنين تعريف مي كند.
«چون با سامري ملاقات شد مجلس او بدو سه هزار هندو به شكل موصوف آراسته بود و كلان تر مسلمانان هم در آن مجلس حاضر شده و اين ضعيف را نشانده نشان (1) حضرت خاقان سعيد را خواندند و اسب پوستين و دگله طلادوزي و كلاه نوروزي گذراند. سامري تعظيم تمام به جاي نياورد.»(2)
عبدالرزاق مدت پنج ماه يعني از اواخر جمادي الاخره تا اوائل ذيحجة سال 864 (از اوائل اكتبر 1442 تا اوائل آوريل 1443 ميلادي) در كاليكوت به سر برد و به قول خودش «در آن مقام نامحمودقرين محنت و همنشين ملامت بود»(3) و شايد كه جز بار اول ديگر نزد «سامري» بار نيافت. ايام را به سختي مي گذرانيد و در پي فرصتي مي گشت كه خود را نجات دهد. قضا را خبر ورود ايلچي ايران به «كاليكوت» و بي رسمي «سامري» به «ديوراي دوم» پادشاه بيجانگر رسيد و چون مي دانست و شايد عبدالرزاق براي او به وسيله اي پيغام داده بود كه حامل نامة پادشاه ايران و هداياي اوست و در كاليكوت گرفتار مانده است رسولي نزد سامري فرستاد و سفير ايران را از او طلب كرد. سامري اگرچه در تحت حكم «ديوراي» نبود اما از او بيمناك و هراسان بود. «چه گويند پادشاه بيجانگر سيصد بندر دارد هر يك قرينة كاليكوت و در خشكي دو سه ماهه راه شهر و ولايت اوست»(4) ناچار سفير ايران را مرخص كرد و او از كاليكوت بيرون آمده به كشتي نشست و از راه بندر «پندرانه» (5) كه جزء «مالابار» است (6) گذشته خود را به بندر «منگلور» كه سر حد مملكت بيجانگر بود رسانيد و دو سه روز در آنجا بياسود. در سه فرسنگي منگلور بتخانه اي ديده كه آن را بدين صورت وصف مي كند:
«در همة جهان نظير آن نباشد مربعي متساوي الاضلاع تخمينا ده گز در ده گز در ارتفاع پنج گز مجموع از روي ريخته چهار صفه و در صفة پيشگاه بتي به صورت آدمي تمام قد از طلا ساخته و دو ياقوت احمر در دو چشم او چنان لطيف پرداخته كه بعينه گويي نگاه مي كند در غايت دقت و كمال صنعت».(7)
سپس از منگلور روانه شده بعد از تماشاي معبد «بيلور» در اواخر ماه ذيحجه (اواخر آوريل 1443 ميلادي) به شهر بيجانگر رسيد و مسافت از «كاليكوت» تا «بيجانگر» را در مدتي قريب به يك ماه طي كرد. از عظمت ملك بيجانگر و آباداني آن كشور كه عبدالرزاق را سخت تحت تأثير قرار داده بود با اين عبارت سخن مي گويد:
«پادشاه جمعي را به استقبال فرستاده به مقام نيكو فرود آوردند ... شهري ديد در غايت عظمت و آباداني و پادشاهي در كمال سلطنت و جهانباني، مملكت او از سر حد سر نديب تا ولايت گلبرگه (8) و از حدود بنگاله تا ناحيت مليبار زيادت از هزار فرسنگ باشد (9) بيشتر ولايات معمور و معتبر و موازي سيصد بندر دارد و زيادت از هزار فيل كوه پيكر عفريت منظر و يازده لك لشكر و در تمام هندوستان راي خود راي ترازو نشان نمي دهند و پادشاه آن ولايت را راي خوانند (10) و براهمه پيش او بر همه مقدم باشند (12) حكايات كتاب كليله و دمنه (13) كه در زبان پارسي كتابي خوب تر از آن در بيان نيامده و از رأي و برهمن منقولست همانا از نتايج حكمت دانايان آن مملكت خواهد بود.»(14)
در آن زمان شهر بيجانگر زيباترين بلاد هند بود و به قول عبدالرزاق:
«مردم ديده نظير سواد آن به چشم نديده و گوش هوش در همه جهان شبه آن نشنيده»(15) معابد زيبا و دور و قصور عالي و كثرت جمعيت و ثروت بيكران كه با زيبايي مناظر طبيعي توام بود هر مسافر تازه وارد را مجذوب و مسحور مي ساخت و هر كس راجع به اين شهر باستاني سخن رانده آباداني و زيبايي و سرسبزي آن را ستوده است (16) اين شهر مانند قنوچ و دهلي قديم در داخل هفت حصار و شهر بند بنا شده بود و گرداگرد حصار اول در عرض پنجاه گز همه سنگها (18) بقد آدمي كه نصفي در خاك و نصفي بيرون بود نزديك هم كار گذاشته بودند چنانكه سوار و پياده به آساني نزديك حصار نمي توانست رفت. «عبدالرزاق دربارة حصارهاي بيجانگر چنين مي نويسد:
«وضع آن چنانست كه هفت حصار و شهر بند در گرد يكديگر كشيده و گرداگرد حصار اول در عرض پنجاه گز همه جا سنگها به قد آدمي كه نصفي در زمين و نصفي بيرون نزديك هم محكم كرده اند ... حصاريست مدور بر سر كوه از سنگ و گچ ساخته و دروازه هاي محكم پرداخته و دروازه بانان حاضر و در جزئيات به احتياط ناظر ... از دروازه حصار اول كه در طرف شمال است تا دروازه اول كه در جانب جنوب است دو فرسنگ شرعي باشد و همچنين در شرق و غرب و ميان حصار اول و دوم تا سيم مزارع و باغات و عمارات است و از سيم تا هفتم غلبة بسيار و دكان و بازار برابر يكديگر واقع شده آنكه بر جانب شمال است ايوان كيوان يعني سراي راي و بر سر هر بازار طاقي رفيع و رواقي بديع برآورده اند اما ايوان پادشاه از همه عاليست.»(19)
و راجع به بازارهاي بيجانگر مي نويسد:
«بازارها به غايت عريض و مستطيل باشد چنانكه گل فروشان در پيش دكانها تخته هاي بلند نهاده اند و از دو طرف گل فروشند و در آن شهر پيوسته گل خوشبوي تازه روي باشد چنانچه طعامي را ضروري دانند بي گل نيز صبر نتوانند و اهل حرفة هر جماعت دكانها متصل يكديگر دارند. جوهريان مرواريد و الماس (20) و ياقوت و زمرد در بازار آشكارا فروشند مرواريدهاي آبدار و درهاي شاهوار كه غواصان درياي بصارت شبيه و نظير آن نديده و نشنيده.»(21)
آنگاه راجع به ديوان خانه و فيل خانة شاهي همچنين در توصيف خرابات شهر و شحنه گاه و عسسان مطالبي بدين شرح ذكر مي كند:
«و بر دست راست ايوان سلطان ديوان خانه ساخته بغايت معظم صورت چهل ستوني و در پيش دكاني بلند زيادت از قامت آدمي بسته اند در سي گز طول و شش گز عرض و دفترخانه و نويسندگان آنجا باشند و نوشتن ايشان دو نوع باشد يكي بر برگ جوز هندي كه دو گز درازي دارد و دو انگشت پهنا به قلم آهن نقش مي كنند و هيچ رنگ نيست و اين مكتوب كم بقا باشد و دوم جنس سفيدي را سياه كنند و سنگ نرمي دارند همچو قلم تراشند و به آن مي نويسند و از آن سنگ رنگ سفيد برين جنس سياه مي آيد و بسيار مي ماند و اين دفتر معتبر باشد. و در ميان آن چهل ستوني بر دكاني خواجه سرائي «دنايك» (22) نام تنها به استقلال ديوان نشيند و در پايان دكان چوبداران صفها كشيده ستاده اند. هر كس را مهمي باشد به ميان چوبداران درآمده محقر تحفه گذراند و روي بر زمين نهاده باز بر پاي ايستد و سخن عرض كند. و دنايك بقاعدة كه در آن ملك بعدل مقرر است حكم كند و ديگر كسي را مجال سخن نباشد و چون دنايك از ديوان برخيزد چند چتر ملون پيش او مي برند و نفير مي كشند و از دو طرف مداحان دعا مي كنند و تا پيش پادشاه هفت جا دربان نشسته باشد. چون دنايك روان شود بر هردري چتري باز ايستد چنانچه از درهفتم دنايك تنها درون رود و مهمات عرض كرده بعد از زماني بيرون آيد و در قفاي درگاه پادشاه خانه و جاي دنايك باشد بر دست راست و بر دست چپ درگاه پادشاه ضرابخانه است و زر ايشان سه نوع طلاي مغشوش باشد يكي را «ورهه» گويند قريب مثقالي به ده دينار كپكي و دوم را «پرتاب» خوانند نصف آن و سه ديگر را «فنم» نامند عشر آن. از همه رايج تر فنم است و شش يك فنم از نقره پاك سازند و «تار» گويند و آن نيز به غايت رايج است. و سه يك تار از مس باشد «چتل» خوانند و قاعده آن ملك چنان است كه تمام ولايات به ميعاد مقرر زر به ضرابخانه آورند و هر كس را از ديوان زر نويسند بر ضرابخانه حواله دارند و سپاهيان هر چهار ماه مرسوم گيرند و كسي را بر ولايت چيزي ننويسند. لاجرم آن مملكت به نوعي معمور است كه شرح و بسط در آن باب موجب مزيد اطناب است. و خزانة پادشاه خانها باشد مانند حوضها پر از طلاي گداختة يكپاره (23) و تمام خواص و عوام آن ديار تا محترفة بازار جواهر و مرصعات در گوش و گردن و بازو و سردست و انگشت كنند. و در برابر ديوانخانه فيل خانه است اگرچه پادشاه را در مملكت فيل بسيار باشد اما فيلان بزرگ را بر درگاه نگاه دارند و در درون حصار اول و دوم ميان شمال و غرب فيلان توالد كنند و فيل بچگان حاصل شود پادشاه را فيل سفيدي است به غايت جسيم و جاجا مقدار عدس بور رنگ هر روز صباح او را پيش راي آورند و راي ديدن او را بفال نيك داند ... و گاهي گناهكاران را در پاي فيل اندازند تا به زانو و خرطوم و دندان ناچيز سازند. و تجار فيلان از سيلان به ولايتها برند و گز در گز اعتبار كرده فروشند. و در برابر ضرابخانه شحنه گاه است. گويند دوازده هزار عسس مقرر است كه هر روز اجرت ايشان دوازده هزار فنم از حاصل خرابات دهند و شرح تكلف عمارات خرابات ... از حد شرح و بيان متجاوز است ... در قفاي ضرابخانه صورت بازاريست (25) طول آن زيادت از سيصد گز و عرض فزون از بيست گز و در دو طرف خانها و صفها و در پيش خانها به منزلة كرسي عمارت دكان چه ها از سنگ خوب بلند ساخته اند و هر دو طرف راه خانها صورت شير و پلنگ و ببر و ديگر جانوران چنان متحرك و شبيه تصوير كرده اند كه گويي جان دارند ... صلاي عيش در داده و درهاي عشرت گشاده و اسباب طرب آماده ... و اهل خرابات هر چه مهمان داشته باشند محافظت نمايندو اگر چيزي گم شود از عهده بيرون آيند همچنين درين هفت حصار خرابات بسيار باشد و از همه كه دوازده هزار فنم حاصل مي شود مرسوم عسسان است. و كار عسسان آنست كه از قضايا و مهمات اين هفت حصار بيرون آيند و بر خبر باشند و هر چه گم شود يا دزدند ايشان پيدا كنند و اگر نه تاوان دهند. چند برده كه رفقاي فقير خريده بودند گريختند و بشحنه رسانده حكم كرد كه عسسان آن محله كه مسكن مسكينان بود پيدا كنند يا تاوان دهند. عسسان قيمت معلوم كرده تاوان دادند. اينست صفت شهر بيجانگر.»(27)
در بيجانگر از سفير شاهرخ با احترامات و تشريفات لازم پذيرائي كردند. قبلاً چند تن به استقبال او روانه كرده و مهماندار و محل اقامت مناسبي تعيين نموده بودند عبدالرزاق چند روز از رنج راه بياسود و سپس قاصدان پادشاه و به اصطلاح امروز ماموران تشريفات (28) آمده او را به خدمت راي بيجانگر بردند. تفصيل اين ملاقات را در عبارات ذيل شرح مي دهد:
«فقير آخر به درگاه رفت و پنج سر اسب خوب و دو تفوز كمخا و اطلس پيش برد و پادشاه در چهل ستوني به عظمت تمام نشسته بود و بر يمين و يسار غلبة بسيار حلقه بسته و پادشاه قباي اطلس زيتوني(29) دربر و از مرواريدهاي آبدار بل درهاء شاهوار كه جوهري عقل قيمت آن دشوار داند گردن بند ساخته. سبز اررنگ – لاغر اندام مايل به بلندي و به غايت جوان بود (30) و بر عارض غبار خطي و بر ذقن هيچ. با صورتي به غايت مطبوع. فقير را پيش او بردند و سر فرود آورد. و التفات نموده نزديك خود نشاند و نشان همايون را ستانده سپرد و كلمه چي (31) را گفت خاطر ما خوشوقت گشت كه پادشاه بزرگ براي ما ايلچي فرستاد. و چون فقير از گرمي و تعدد جامها عرق بسيار كرده بود پادشاه كرم و مرحمت فرمود و بادزنه خطايي كه در دست داشت عنايت فرمود و طبقي آوردند در و دستة تنبول (32) و بسته پانصد فنم و مقدار بيست مثقال كافور جودانه (33) و اجازت يافته به وثاق آمد. علوفه هر روز دو گوسفند و چهار جفت مرغ و پنج من برنج و يك من روغن و يك من شكر و دو ورهه زر آورده بودند و همچنين هر روز مي آوردند. و هفته اي دو نوبت آخر روز مي طلبيد و احوال خاقان سعيد مي پرسيد و هر نوبت بسته فنم و دسته تنبول و چند مثقال كافور مي آوردند و كلمه چي را مي گفت پادشاهان شما ايلچي را دعوت دهند و خوان نهند چون ما و شما طعام يكديگر نمي خوريم اين بستة زر دعوت ايلچي باشد ... پادشاه آنجا را حرمها بسيار است چه گويند هفتصد خاتون و قما دارد و در مجموع حرمهاي او پسري كه دهساله باشد محرم نيست و هيچ دو عورت در يك خانه نباشد و مهمات هر يك را مضبوط دارد. و در تمام مملكت او هر جا دختر خوبي باشد پدر و مادر دختر را راضي ساخته دختر را به تحمل تمام به حرم آورد و بعد از آن او را كسي نبيند اما به غايت عزيز و مكرم باشد.»(34)
پی نوشت ها :
1- نشان در منشآت عبدالرزاق و ساير تواريخي كه در آن عهد نوشته شده به معني معرفي نامة سفر است كه امروز اصطلاحاً «استوارنامه» گفته مي شود.
2- همان، ص 785.
3- همانجا.
4- همان، ص 786.
5-Panderani پندراني بندري است در ده ميلي شمال كاليكوت.
6- مالابار نواحي جنوبي هند را گويند كه حد جنوبي آن ناحيت «كولم» واحد شمالي ميان «بنگلور» و رأس هيلي (Mont d'Ely) مي باشد.
7- همان، ص 788.
8- پايتخت امپراتوري بهمني در دكن.
9- اگرچه «نيكولوكنتي» ايتاليايي كه در 1420 از بيجانگر ديدن كرده و بعدها ساير مورخان پرتغالي و انگليسي همه از عظمت دستگاه سلطنت بيجانگر سخن گفته اند معذلك بايد اعداد و ارقامي كه به عبدالرزاق گفته شده مانند هزار فرسنگ يا سيصد بندر از مقولة مبالغه باشد.
10- راي عنواني است كه امراي كاناري (دراويدي) در جنوب هند برخود مي نهادند. چون سلاطين بيجانگر اصلاً از اقوام كاناري بودند و زبان كاناري زبان مادر ايشان بود اين عنوان را براي خود انتخاب كرده بودند.(11)
11- V.Smith, The Oxford Student's History of India, Oxford: 1950, pp.133-4.
12- عموم مورخين از دينداري و علاقة شديد رايان بيجانگر به آداب مذهبي هندوئي و تعصب ايشان سخن گفته اند.
13- مسلماً اشتباه است زيرا كليله و دمنه كه نام اصلي آن «پنج تنتره» يعني پنج فصل است به قلم برهمني بنام «ويشنوشرم» در كشمير نوشته شده است.
14- مطلع السعدين و مجمع البحرين، ص 797.
15- همانجا.
16- مانند Nicoio Conti ايتاليايي و Nuniz, Edordo Barbosa Domingos paes پرتغالي.(17)
17- Majumdar, An Advanced History of India, London, 1956, pp.344-5.
18- اين سنگها تا سال 1520 م موجود بوده و بعد از بين رفته است.
19- مطلع السعدين و مجمع البحرين، ص 799.
20- با اينكه الماس در هند كمياب است معذلك در بيجانگر از قديم معادن الماس وجود داشته است.
21- همانجا.
22- «دهنايكا» به زبان كاناري يعني سپهسالار- بنابراين «دنايك» عنوان است نه نام.
23- عموم مورخين مسلمان و اروپايي از ثروت خزانة بيجانگر و رايان و همچنين عامة مردم آن شهر سخن گفته اند.
24-Swell, Robert; A Forgotten Empire, London, 1924, p. 282
25- هنوز هم از اين بازارها در بعض بلاد منطقة هند رايج است. باين جهت در لهجة فارسي هند و زبان اردو، زن بدكاره راه زن بازاري گويند. در سفرهاي جنگي راي بيجانگر بيست هزار زن بدكاره همراه لشكر بود. (26)
26- مطلع السعدين و مجمع البحرين، حواشي ص 806.
27- همان، ص 810-796.
28- اين طبقه را در عصر غزنوي «رسول دار» مي گفتند.
29- منسوب است به زيتون كه شهري بوده است در چين و اطلس زيتوني مشهور بوده است.
30- اطلاق «بغايت جوان» درباره راي بيجانگر موجب تعجب است زيرا چنانكه اشاره شد «ديوراي دوم» در سال 1422 ميلادي به سلطنت رسيد و تا اين زمان كه سال 1443 بود بيست و يك سال بود كه پادشاهي مي كرد و اگر فرض كنيم كه ده ساله به سلطنت رسيده باشد باز سي و يك ساله بوده پس چگونه مي توان او را «بغايت جوان» تصور كرد.
31- كلمه چي يعني مترجم.
32- تنبول كه امروز آن را «پان» گويند مانند برگ نارنج كه در سراسر هندوستان و بعض جزاير خليج فارس و سواحل عرب آن را با كمي كات هندي و شير آهك و كافور و گاه با ساير عقاقير و معاجين آغشته كرده مي جوند و بدان عادت دارند و از آن لذت مي برند.
33- كافوري خوشبوي بوده كه آن را مي خورده اند.
34- همان، ص 810.
ادامه دارد...