بخش اول: ریشههای تکاملی و بیولوژیکی: چرا مغز ما به دنبال هیجان است؟
پیش از آنکه به روانشناسی بپردازیم، باید به زیستشناسی توجه کنیم. مغز انسان برای بقا طراحی شده است، نه لزوماً برای شادی. در بسیاری از روابط سمی، نوعی از بازیهای شیمیایی در مغز رخ میدهد که بسیار شبیه به اعتیاد است.الف) بازیِ دوپامین و کورتیزول:
وقتی در یک رابطه پرفراز و نشیب هستید، مغز شما مدام بین دو حالت در نوسان است: «پاداش» (وقتی طرف مقابل مهربان است) و «استرس» (وقتی او بیتوجهی میکند). لحظاتی که طرف مقابل پس از یک دوره بیتوجهی، دوباره به شما محبت میکند، مقدار عظیمی از «دوپامین» در مغز ترشح میشود. این جهشِ ناگهانی، لذتی بسیار قویتر از لذتِ یک رابطه آرام و پایدار دارد. در واقع، شما به «پاداشِ متغیر» اعتیاد پیدا میکنید؛ دقیقاً مشابه الگوی بازی در قمار.ب) سیستم عصبی و تنظیم هیجان:
افرادی که در محیطهای پرتنشی رشد کردهاند، سیستم عصبی آنها به گونهای تنظیم شده که «آرامش» را با «بیخبری یا خطر» اشتباه میگیرند. برای این افراد، سطح بالای «کورتیزول» (هورمون استرس) در رابطه، به معنای «زنده بودن» و «شدت عشق» تلقی میشود. بنابراین، وقتی با کسی وارد رابطه میشوند که بسیار آرام و باثبات است، سیستم عصبی آنها پاسخی مبنی بر بیحسی یا خستگی میدهد، زیرا آن سطح از ثبات برای آنها معنایی ندارد.بخش دوم: معمای دلبستگی: پیوند با سایههای دوران کودکی
نظریه دلبستگی یکی از ستونهای اصلی درک روابط است. نحوه تعامل والدین با ما در سالهای نخستین زندگی، نقشهراه (نقشه ذهنی) ما را برای روابط آینده ترسیم میکند.الف) دلبستگی ناایمن-اضطرابی:
اگر والدینی داشته باشید که گاهی بسیار مهربان و گاهی به شدت سرد یا ناپایدار بودهاند، شما احتمالاً با «دلبستگی اضطرابی» بزرگ شدهاید. این افراد همیشه در جستجوی تایید هستند و به شدت از رها شدن میترسند. آنها جذب افرادی میشوند که «دلبستگی اجتنابی» دارند؛ یعنی کسانی که از نزدیکی عاطفی فرار میکنند. این تقابل، یک بازیِ بیپایان ایجاد میکند: فرد اضطرابی برای نزدیک شدن فشار میآورد و فرد اجتنابی برای فاصله گرفتن، عقبنشینی میکند. این چرخه، دقیقاً همان چیزی است که فرد اضطرابی از کودکی تجربه کرده و حالا آن را بازسازی میکند.ب) دلبستگی اجتنابی و ترس از آسیب:
برعکس، کسانی که در کودکی به دلیل بیتوجهی یا سرکوب احساسات، یاد گرفتهاند که تنها به خود تکیه کنند، اغلب جذب افرادی میشوند که نیازهای عاطفی بسیار شدیدی دارند تا بتوانند با نقش «سرد و مستقل» خود، بر آنها مسلط شوند یا از آنها فاصله بگیرند.بخش سوم: مکانیسم «تکرار ضربه»: تلاش بیهوده برای تغییر گذشته
یکی از پیچیدهترین مفاهیم روانکاوی، «اجبار به تکرار» است. ذهن ما به شکلی غیرمنطقی، تمایل دارد سناریوهای شکستخورده گذشته را دوباره اجرا کند. اما چرا؟ هدف ناخودآگاه این نیست که دوباره رنج بکشیم، بلکه هدف این است که «پایان متفاوتی» رقم بزنیم. تصور کنید در کودکی از محبتِ پدر یا مادر محروم شدهاید. در بزرگسالی، ناخودآگاه شما سراغ فردی میرود که دقیقاً همان ویژگیهای سرد و بیعلاقه را دارد. چرا؟ چون ذهن شما میگوید: «اگر بتوانم این بار این آدمِ سرد را عاشقِ خودم کنم، یعنی من بالاخره ارزشمند هستم و آن زخمِ قدیمیِ دوران کودکی هم التیام مییابد.» ما در واقع در حال تلاش برای انجام یک عملیاتِ «اصلاحِ گذشته» هستیم، اما از طریق افرادی که اصلاً تواناییِ ترمیم آن زخمها را ندارند. ما به جای درمانِ زخم، بارها به همان تیغ رجوع میکنیم تا ببینیم شاید این بار خون نیاید.بخش چهارم: طرحوارههای شناختی: فیلترهای مخدوشِ واقعیت
طرحوارهها، ساختارهای ذهنی عمیقی هستند که ما جهان و خودمان را از طریق آنها میبینیم. اگر این طرحوارهها آسیبدیده باشند، ما واقعیت را آنگونه که هست نمیبینیم، بلکه آنگونه که «باور داریم» میبینیم.طرحواره نقص و شرم
فردی که معتقد است در درون خود عیب و نقص دارد، جذب افرادی میشود که او را تحقیر میکنند یا نادیده میگیرند. این افراد به طور ناخودآگاه، با یافتن شریک زندگیای که تاییدش میکند، میخواهند بر این احساس نقص غلبه کنند، اما در واقعیت، آنها تنها شواهدی را جذب میکنند که این باور اشتباه را تایید کند.طرحواره خودایثارگری افراطی
کسانی که فکر میکنند ارزششان تنها در خدمت به دیگران است، جذب آدمهای «خودشیفته» یا «متعطش به توجه» میشوند. این افراد با مصرف کردنِ انرژیِ دیگران زندگی میکنند و فرد خودایثار، در نقشِ تأمینکننده، در این رابطه غرق میشود.بخش پنجم: تحلیل شخصیتِ جذبکننده: چرا «آدمهای اشتباه» جذاب به نظر میرسند؟
بسیاری از افرادی که ما آنها را «اشتباه» مینامیم، دارای ویژگیهایی هستند که در نگاه اول بسیار فریبنده به نظر میرسند:الف) جذابیتِ ناشی از آسیب (سمی بودنِ پنهان):
افراد خودشیفته یا دارای اختلالات شخصیتی، معمولاً در ابتدای رابطه، سطح بسیار بالایی از توجه، تحسین و «عشقِ پرشور» را نشان میدهند. این پدیده که در روانشناسی به آن «قندافشانی» گفته میشود، باعث میشود قربانی احساس کند یافتهی گمشدهای است. این شدتِ اولیه، پوششی است بر ضعفهای شخصیتی عمیق آنها.ب) چالشپذیری کاذب:
گاهی ما کسی را جذب میکنیم که «سختگیر» یا «غیرقابل دسترس» است. ما این ویژگی را به اشتباه «قدرت» یا «شخصیت قوی» تعبیر میکنیم، در حالی که این در واقع نشانهی عدم توانایی در برقراری ارتباط سالم است. ذهن ما، تلاش برای فتحِ قلبی که بسته است را، یک دستاوردِ بزرگ برای عزتنفس میپندارد.بخش ششم:نقش عزتنفس و مرزهای روانی
عزتنفس، نه تنها یک مفهوم اخلاقی، بلکه یک «سپر دفاعی» است.الف) نبودِ مرزهای شخصی:
افرادی که مرزهای روانی مشخصی ندارند، به راحتی توسط افراد متجاوز و کنترلگر مورد سوءاستفاده قرار میگیرند. اگر شما نتوانید بگویید «نه» یا نتوانید رفتار غیرقابل قبول را بلافاصله شناسایی و متوقف کنید، دیگران از این نقطه ضعف برای نفوذ به حریم شما استفاده خواهند کرد.ب) همسویی با باورهای درونی:
ما تمایل داریم با کسانی بودن که «دیدگاه ما نسبت به خودمان» را تایید میکنند. اگر من خودم را بیارزش بدانم، حضور یک فرد بیادب در زندگی من، برای ذهنم «منطقگرایانه» است. اما حضور یک فرد بسیار محترم، باعث ایجاد «ناهماهنگی شناختی» میشود؛ چون با باورِ من مبنی بر بیارزشی در تضاد است. بنابراین، برای برطرف کردن این تضاد، ناخودآگاه فرد محترم را پس میزنیم.بخش هفتم: راهکارهای عملی برای خروج از چرخه (استراتژی های بازسازی)
برای تغییر این مسیر، نباید منتظر ماند تا «شانس» تغییر کند؛ باید ساختارِ درونی را بازسازی کرد.۱. مشاهده و ثبت (مانیتورینگ خود):
در هر رابطهای، سعی کنید به جای تمرکز بر طرف مقابل، بر «احساسات خودتان» تمرکز کنید. آیا در این رابطه احساس امنیت میکنید یا احساس هیجانِ ناشی از اضطراب؟ یاد بگیرید تفاوت میان «عشق» و «اضطرابِ ناشی از عدم قطعیت» را تشخیص دهید.۲. بازنگری در الگوهای تکراری:
یک لیست از تمام روابط گذشته خود تهیه کنید. ویژگیهای رفتاری، اخلاقی و حتی تیپ شخصیتی آنها را بنویسید. اگر یک الگوی مشترک (مثلاً همه آنها سرد بودند یا همه آنها کنترلگر بودند) مشاهده کردید، شما با «نقشه تکراری» خود روبرو شدهاید. آگاهی، اولین قدم برای شکستن الگو است.۳. تقویتِ مرزهای روانی (تمرین «نه» گفتن):
یاد بگیرید که مرزهای خود را تعیین کنید. در ابتدای یک رابطه، رفتارهای کوچکِ ناشی از بیاحترامی را نادیده نگیرید. مشاهده کنید که آیا طرف مقابل به مرزهای شما احترام میگذارد یا سعی در عبور از آنها دارد.۴. درمان و بازسازیِ کودکِ درون:
بسیاری از این مسائل نیاز به کمک متخصص دارند. رواندرمانی به شما کمک میکند تا آن زخمهای دوران کودکی را بدون نیاز به بازسازی آنها در روابط جدید، شناسایی و مدیریت کنید. شما باید یاد بگیرید که خودتان، مسئولِ تأمینِ نیازهای عاطفیِ آن کودکِ آسیبدیده باشید، نه یک شریک زندگی.بخش هشتم: مفهوم «سایه» در روانشناسی یونگ و انتخاب شریک
کارل گوستاو یونگ، روانشناس بزرگ سوئیسی، مفهومی به نام «سایه» دارد که شامل تمام جنبههایی از شخصیت ماست که آنها را سرکوب کرده یا نپذیرفتهایم. نکته شگفتانگیز اینجاست که ما اغلب جذب کسانی میشویم که حامل «سایههای» ما هستند.الف) فرافکنیِ ویژگیهای سرکوبشده:
اگر شما فردی هستید که همیشه از خشمِ خود هراس داشتهاید و آن را سرکوب کردهاید، ناخودآگاه ممکن است جذب فردی شوید که بسیار خشمگین و پرخاشگر است. چرا؟ چون بخشی از وجود شما (سایه) میخواهد آن خشم را تجربه کند، اما به دلیل ترسهای درونی، اجازه ابراز آن را ندارد. شما آن فردِ خشمگین را انتخاب میکنید تا از طریق او، به آن جنبه از وجود خود نگاه کنید. این یک عشقِ واقعی نیست، بلکه یک «فرافکنی» است. ما در دیگری، آن چیزی را میبینیم که در خودمان پنهان کردهایم.ب) یکپارچگیِ شخصیت
هدفِ نهاییِ رشد انسانی، «فردیت» است؛ یعنی پذیرفتن تمام بخشهای وجودی. تا زمانی که شما ویژگیهای سرکوبشده خود را نپذیرید، همچنان به صورت «مغناطیسی» به سمت افرادی جذب میشوید که آن ویژگیها را به صورت افراطی به نمایش میگذارند. راهِ برونرفت این است که بنشینید و از خود بپرسید: «این ویژگی در طرف مقابلم که مرا هم آزار میدهد و هم جذب میکند، چه نسبتی با من دارد؟»بخش نهم: اقتصادِ عاطفی؛ چرا به دنبال «تخفیف» در رابطه هستیم؟
در روابط، نوعی «اقتصادِ روانی» حاکم است. ما در ضمیر ناخودآگاه خود، ارزشِ خود را تعیین کردهایم و بر اساس آن، «هزینه» میپردازیم.الف) هزینههای روانیِ پنهان:
کسی که عزتنفس پایینی دارد، به طور ناخودآگاه فکر میکند که «لیاقتِ یک رابطه بدون مشکل را ندارم». پس برای ورود به رابطه، به دنبال فردی میگردد که «مشکلدار» است تا بتواند با آن مشکلات کنار بیاید و به خیال خودش، در یک «بازارِ عاطفی» که خودش را کمارزش میداند، وارد معامله شود. این افراد به دنبالِ فردی «سالم و ایدهآل» نمیگردند، چون از دیدِ آنها، «کالای سالم» برای آنها «خیلی گران» (یعنی خارج از توان روانیشان) است. آنها احساس میکنند اگر با فردی سالم باشند، «کم میآورند» یا در نهایت طرد میشوند. پس به سراغ گزینههای «خراب» میروند که با سطحِ باورِ فعلی آنها نسبت به خودشان سازگار است.ب) تغییرِ باورِ اقتصادی:
شما باید در نظامِ ارزشگذاری خود تجدیدنظر کنید. این کار نیاز به تمرین دارد. هر بار که احساس کردید به سمتِ گزینهای گرایش دارید که میدانید برای شما آسیبزا است، به خود بگویید: «آیا من در حالِ خریدِ یک رنجِ ارزانقیمت هستم؟ آیا لیاقتِ من رابطهای با کیفیتِ بالاتر نیست؟»بخش دهم: تاثیرِ محیط و فرهنگ بر انتخابهای مخدوش
نباید نقشِ جامعه و رسانه را نادیده گرفت. فرهنگِ عامه، «درام» و «رنج» را با «عشق» مترادف کرده است.الف) اسطوره سازی از رنج:
فیلمها، کتابها و داستانهای عاشقانه، اغلب رابطهای را «عاشقانهتر» نشان میدهند که در آن فرد، برای به دست آوردنِ معشوق، از هفتخوانِ رستم عبور کرده یا رنجِ بسیاری کشیده است. این پیامِ فرهنگی در ذهنِ جوانان نهادینه شده که «اگر راحت به دست بیاید، عشق نیست». این باور باعث میشود که ما از آدمهای ساده، مهربان و در دسترس فرار کنیم، چون ذهنِ ما آموزش دیده است که «عشق واقعی باید سخت باشد».ب) فضای مجازی و نمایشِ تصنعی:
امروزه در شبکههای اجتماعی، ما فقط ویترینِ زندگیِ دیگران را میبینیم. این نمایشِ تصنعی باعث میشود معیارهای ما برای انتخابِ شریک زندگی، به سمتِ «ظاهرِ جذاب» و «نمایشِ اقتدار» سوق پیدا کند، نه «عمقِ شخصیت». ما به جایِ توجه به اینکه «آیا این فرد با من مهربان است؟»، به این توجه میکنیم که «آیا او در عکسهایش موفق به نظر میرسد؟». این انحرافِ توجه، یکی از دلایلِ اصلی انتخابِ آدمهای اشتباه است.بخش یازدهم: ناتوانی در تحملِ تنهایی؛ عاملی که ما را به «هر کسی» راضی میکند
ترس از تنهایی، یکی از بزرگترین دشمنانِ انتخابِ درست است.الف) تنهایی به مثابه مرگِ روانی:
بسیاری از ما، تنهایی را نه یک فرصت برای رشد، بلکه یک «شکست» میدانیم. به محض اینکه احساسِ تنهایی میکنیم، سیستم عصبی ما دچارِ «اضطرابِ جدایی» میشود و برای آرام کردنِ این اضطراب، به اولین کسی که کمی توجه نشان دهد، چنگ میزنیم. این «اضطرار برایِ بودن با کسی»، فیلترهای عقلانی ما را از کار میاندازد. در این حالت، مغزِ ما «دسترسیِ سریع به یک آدمِ در دسترس» را به «صبر برای یافتنِ یک آدمِ درست» ترجیح میدهد.ب) هنرِ تنها بودن:
تا زمانی که یاد نگیرید در تنهاییِ خود خوشبخت باشید، هیچگاه انتخابهای درستی نخواهید داشت. کسی که برایِ پر کردنِ خلاءهایِ درونیاش واردِ رابطه میشود، در واقع دارد از طرفِ مقابل «بهرهکشی» میکند تا حالِ خودش را خوب کند. این رابطه از همان ابتدا محکوم به شکست است. یاد بگیرید که تنهایی را با مطالعه، ورزش، هنرهای فردی و دوستیهای اجتماعی پر کنید، نه با روابطی که تنها مسکنی موقت برای دردهای عمیقِ شما هستند.بخش دوازدهم: نقشِ «انتظاراتِ غیرواقعبینانه» در سقوطِ رابطه
گاهی ما آدمهای اشتباه را جذب نمیکنیم، بلکه آدمهای خوب را با «انتظاراتِ غیرواقعی» به آدمهای اشتباه تبدیل میکنیم.الف) ایدهآلسازی (آرمانسازی):
وقتی کسی را میبینیم که کمی با استانداردهای ما همخوانی دارد، تمامِ آرزوهایمان را روی او میتابانیم. ما او را تبدیل به یک «فرشته» یا «قهرمان» میکنیم. وقتی آن فرد – که یک انسانِ معمولی با تمام ضعفهاست – نتواند این نقشِ مقدس را ایفا کند، ما احساسِ «فریب خوردن» میکنیم. ما جذبِ کسی شدیم که «وجود خارجی ندارد»، بلکه ساختهیِ ذهنِ خودمان بود.ب) پذیرشِ نقصهای انسانی:
رابطه سالم، رابطهای است که در آن دو انسانِ ناقص، با تمامِ کاستیها، در کنارِ هم برایِ بهبودِ زندگی تلاش میکنند. یاد بگیرید که شریکِ زندگی خود را آنگونه که هست ببینید، نه آنگونه که میخواهید باشد. پذیرشِ واقعیتِ طرف مقابل، یعنی پذیرشِ اینکه او کامل نیست، همان کلیدِ طلاییِ عبور از انتخابهای مخدوش است.بخش سیزدهم: گامهای عملی برای تغییرِ جهتگیری
برای اینکه در این مسیر عمیقتر شوید، این تمرینات را به صورتِ روزانه انجام دهید:شناسنامه عاطفی
یک دفترچه بردارید و تمام روابطی که در آن آسیب دیدید را بنویسید. در کنارِ هر کدام، بنویسید که «آن فرد چه ویژگیهایی داشت که مرا جذب کرد؟» و سپس بنویسید «کدام رفتارِ او باعثِ پایانِ رابطه شد؟». الگوها را بیرون بکشید. آیا همیشه جذبِ افرادِ منزوی میشوید؟ آیا همیشه جذبِ افرادِ کنترلگر میشوید؟ شناختِ این الگو، قدرتِ مطلقِ شماست.تکنیکِ «صبرِ آگاهانه»
هرگاه در ابتدای یک آشنایی، احساسِ «اشتیاقِ شدید و اضطرابآور» داشتید، بلافاصله ترمز کنید. به خود بگویید: «این فقط هورمونهای من است که فریب خوردهاند.» سه هفته زمان بخرید و در این مدت، به جایِ غرق شدن در رابطه، به رفتارهایِ طرف مقابل در برابرِ دیگران، در برابرِ مشکلات و در برابرِ مرزهای شما با دقت نگاه کنید.دوستیهایِ سالم را اولویت دهید
قبل از رابطه عاطفی، در محیطهای اجتماعی فعال شوید و دوستانِ سالم و باثبات پیدا کنید. یاد بگیرید که در حضورِ انسانهای امن، چه احساسی دارید. این «احساسِ امنیت»، قطبنمایِ آیندهیِ شما برای انتخابِ شریکِ عاطفی است.جمع بندی
ما در این نوشتار تلاش کردیم تا از زوایای مختلف به یک حقیقتِ تلخ اما رهاییبخش نگاه کنیم: «آدمهای اشتباه» توسطِ ما جذب میشوند، زیرا ما هنوز با «بخشهایِ اشتباهِ وجودِ خود» در صلح نیستیم. ما به دنبالِ تکرارِ تاریخ هستیم تا شاید اینبار نتیجهای متفاوت بگیریم، غافل از اینکه تنها راهِ تغییرِ نتیجه، تغییرِ «کاستِ» (بازیگرانِ) داستان نیست، بلکه تغییرِ «فیلمنامه» است.آگاهی، دردناک است چون مسئولیتِ همه انتخابهای گذشته را بر دوشِ شما میگذارد. اما همین آگاهی، قدرتِ این را دارد که زنجیرها را باز کند. شما دیگر قربانیِ سرنوشت نیستید. شما امروز میدانید که چرا جذبِ رنج میشوید و میدانید که چگونه میتوان از این بازیِ تکراری خارج شد. هر بار که آگاهانه از یک رابطه سمی بازمیگردید، در حالِ ساختنِ بنایِ عزتنفسِ خود هستید. هر بار که «نه» میگویید به کسی که شما را نادیده میگیرد، در حالِ اعلامِ این هستید که «من ارزشمندم». سفر به سوی روابطِ سالم، در واقع سفری است به سویِ خودِ واقعیِ شما. در پایانِ این مسیر، نه تنها کسی را پیدا میکنید که لایقِ شماست، بلکه مهمتر از آن، کسی را پیدا میکنید که مدتها به دنبالش بودید: «خودتان». صبور باشید، آگاه بمانید و بدانید که تغییر، یک فرآیند است، نه یک اتفاقِ ناگهانی. شما لایقِ آرامش هستید، آن را با انتخابهای اشتباه، قربانی نکنید.
منبع: سایت راسخون