خداوندا چو جان دادي دلم بخش

خداوندا چو جان دادي دلم بخش شاعر : امير خسرو دهلوي دل عاشق، نه جان عاقلم بخش خداوندا چو جان دادي دلم بخش به بيرون و درون نبود ز تو فرد دروني ده که بيرون نبود از درد نه از جان بلکه از دل زنده باشم چنان دارم که تا پاينده باشم که از خود بگسلم سوي تو آيم چنان شو جانب خود رهنمايم که از هر سو در آيد آفتابم چنان کن خانه‌ي طينت خرابم که با ياد تو ميرم، چون بميرم چنان نه ياد خود اندر ضميرم که رويد جاوداني سبزه زين گل چنان بنياد عشق افگن...
شنبه، 28 اسفند 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
خداوندا چو جان دادي دلم بخش
خداوندا چو جان دادي دلم بخش
خداوندا چو جان دادي دلم بخش

شاعر : امير خسرو دهلوي

دل عاشق، نه جان عاقلم بخشخداوندا چو جان دادي دلم بخش
به بيرون و درون نبود ز تو فرددروني ده که بيرون نبود از درد
نه از جان بلکه از دل زنده باشمچنان دارم که تا پاينده باشم
که از خود بگسلم سوي تو آيمچنان شو جانب خود رهنمايم
که از هر سو در آيد آفتابمچنان کن خانه‌ي طينت خرابم
که با ياد تو ميرم، چون بميرمچنان نه ياد خود اندر ضميرم
که رويد جاوداني سبزه زين گلچنان بنياد عشق افگن درين دل
که رويم در تو باشد از همه رويچنانم خوان سوي خويش از همه سو
که فردا مست خيزم از مي عشقچنانم ده مي پي در پي عشق
به رحمت بر گرفتاري ببخشايگرفتارم به دست نفس خود راي
که بعد از مردگي هم زنده مانمبه نور دل چنان کن زنده جانم
پس آنگه سوي خويشم کش به يک بارز نفس تيره کيشم، کش به يک بار
کزان درگه نداند سوي خود راهگدائي را چنان ده بار درگاه
چو خاکستر شوم بر باد در دهمرا در شعله‌هاي شوق خود نه
که بيهوش ابد گردم به بويتنسيمي نام زد فرما ز سويت
نخفتند از غمت، تا آخرين خواببدان زنده دلان کاندر تف و تاب
به بيداري در دم تو کن آهنگکه چون آيد زمان خفتنم تنگ
چو بيداري دهي فردا ز خوابمپس از خوابي که بيداري نيابم
که بخت آرد ز ديدارت نويدمگشاده کن چنان چشم اميدم
که ميرم، تا زيم، در آرزويتحياتي ده مرا در جستجويت
که از تو جز تو مقصودي نخواهمبدان مقصود خواهش بخش راهم
که بتوانم شدن بر بام افلاکز همت نردباني نه درين خاک
کليدي ده که در سويت گشايداميدي ده که ره سويت نمايد
به طاعت بخش توفيق سجودمچو دادي از پي طاعت وجودم
که نسپارد به شيطان حاصلم رابه کاري رهنموني کن دلم را
که تا جان دادنم دل زنده داريمرا با زندگاني بخش ياري
که من زان آشنائي زنده گردمبده با آشنائي آب خوردم
که دور از من بوند چون توئي دورمبر نزديک شانم در غم و سور
برون طاعت، درون صورت پرستي استنماز من، کزو رويم به پستي است
کزان گردد نماز من نمازينيازي ده ز ملک بي نيازي
برون هم، زيور خرسنديم بندبهر چه آيد درونم دار خرسند
چنان دار از کرم نزديک خويشمچو راه دور نزديک است پيشم
به يادت بي دل و بي سنگ باشمکه از خود دور صد فرسنگ باشم
چو جان خواهي ستد، باري دلم دهچوره پيش است، زاد منزلم ده
پس از بيداريش خسپان ته‌ي گلچو خواهد خفت، لابد، نفس باطل
تو کن، بر خاکساري، رحمت اي پاکچو خاکم بر سر افتد در ته خاک
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما