مبارک بامدادي کاختر روز

مبارک بامدادي کاختر روز شاعر : امير خسرو دهلوي شد از نور مبارک گيتي افروز مبارک بامدادي کاختر روز کله بالاي پيشاني نهاده رسيد اقبال پيشاني گشاده که بر گردون زدي انديشه را تخت دلم را گفت کاحسنت اي جوان بخت دري کرده ست دولت بهر تو راز بشارت ميدهم کز پرده‌ي راز خضر خان را به آب زند گاني خضر دي مژده‌ي دادست جا ني توئي وان آب حيوان گفته‌ي تست چنين دانم که آن گوينده‌ي چست ز شادي پاي خود کردم فراموش مرا کاقبال خواند اين مژده در گوش ...
شنبه، 28 اسفند 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مبارک بامدادي کاختر روز
مبارک بامدادي کاختر روز
مبارک بامدادي کاختر روز

شاعر : امير خسرو دهلوي

شد از نور مبارک گيتي افروزمبارک بامدادي کاختر روز
کله بالاي پيشاني نهادهرسيد اقبال پيشاني گشاده
که بر گردون زدي انديشه را تختدلم را گفت کاحسنت اي جوان بخت
دري کرده ست دولت بهر تو رازبشارت ميدهم کز پرده‌ي راز
خضر خان را به آب زند گانيخضر دي مژده‌ي دادست جا ني
توئي وان آب حيوان گفته‌ي تستچنين دانم که آن گوينده‌ي چست
ز شادي پاي خود کردم فراموشمرا کاقبال خواند اين مژده در گوش
چو گل بر چشمه‌ي اميد رستمرسيدم تا بدان گلشن که جستم
ملک صف بسته و انجم صف آرايمعلا حضرتي ديدم فلک ساي
به پرسش داد مزد نيک خواهيمرا، با آن شکوه پادشاهي
تواضع کرد چون گردون زمين راعزيزم داشت همچون جم نگين را
که در من رسم کبر است اين معانينخستم گفت، خسرو، تا نداني
من ار برتر نهم خود را، زهي عيب!چو سلک بندگي يکسانست از غيب
خيالي هست زآنگونه که دانيمرا در سر ز سوداي جواني
وليکن آب خوش خوردن نيارممن آن خضرم که آب خضر دارم
دو عالم غم کجا گنجد درين دلاگر چه عالم است اين دل درين گل
به چهره نقش بستم ز اشک گلرنگچو غم را جا نماند اندر دل تنگ
که کرد، از رخنهاي سينه، در بازز تو خواهم که اين افسانه‌ي راز
که در ميزان دلها کم شود سنگچنان سنجي ز بهر اين دل تنگ
وگر کس زنده دل باشد، بميرد!دل مرده حيات از سر پذيرد
مرا و عالمي را غمگساريبود گاه غم و انديشته ياري
نهاني محرمي سوي من آوردبفرمود آنگهي کان نامه‌ي درد
گشاد از ديده‌ي من در زمان آبچو در چشم آمد آن دود جگر تاب
پذيرفتم بچشم و ديده اين کارسبک زان قرةالعين جهاندار
نمودم رجعت آن ديباچه بر دستشدم بس سر بلند از خدمت پست
به هندي بود در وي بيشتر نامچو آن را ديده شد آغاز و انجام
که پيوندم پلاسي را به ديبابسي ننمود در انديشه زيبا
ضرورت عيب کي گيرد خردمندوليکن چون ضروري بود پيوند
نه لفظ هنديست از پارسي کمغلط کردم گر از دانش زني دم
که بر جمله زبانها کامرانستبجز تازي، که مير هرز بانست
کم از هنديست، شد انديشه‌ي معلومدگر غالب زبانها، در ري و روم
که آميزش در انجا کم مجال استزبان هند هم تازي مثال است
ز نيل و دجله لافد، هست معذورکسي کز گنگ هندوستان بود دور
چه داند طوطي هندوستان را؟چو در چين ديد بلبل بوستان را
خسي باشد به نزدش برگ تنبولخراساني که هندي گيردش گول
که ذوق برگ خائي ذوق جاني استشناسد آنکه مرد زندگاني است
کسي باور کند گفتار خسرو،درين شرح و بيان کابيست دررو
زمين ها يک به يک ديده به تمييزکه دانا باشد و منصف بهر چيز
سوي انصاف گيرد، ني سوي خويشسخن کز هندو از روم افتدش پيش
که عميا، بصره را به گويد از شامز بي‌انصاف نتوان يافت اين کام
بهد کم نغزک ما را ز انجيردگر کس سوي خود گردد جهت گير
کز آنجا نسبت است اين بوستان رابهشتي فرض کن هندوستان را
کجا اينجا شدندي منزل آراي؟و گر نه آدم و طاوس ز آنجاي،
کنون در جوي اصلي باز گردمپريشان چند موج انداز گردم
ز طاوسان هندوستان يگانه«دول راني» که هست اندر زمانه
در اول بود «ديودي» خطابشبه رسم هندوي از مام و بابش
فسون بنده از ديوش نگهداشتبنام آن پري چون ديو ره داشت
که «ديول» را «دول» کردم به هنجاريکي علت درو افگندم از کار
درين نام است دولتها بسي جمعدول چون جمع دولتهاست در سمع
دول راني مرکب کردمش نامچوراني بود صاحب دولت و کام
فلک در ظل اين هر دو علم شدچو نام خان، بنام دوست ضم شد
«دول راني خضر خان» ماند در دهرخطاب اين کتاب عاشقي بهر
بدو معني مبارک ميکند فالمبارک نقش اين حرف ورق مال
خضر خانا، تو دولتها براني !!يکي هست آنکه اندر کامراني
«دول راني خضر خان» کرد ترکيبدگر چون «ليلي و مجنون» به ترتيب
بيان کردن نميدارد زيانيچو بود اين نام محتاج بياني
سرش را باز کن گر ديد خواهيچو لل باشد اندر گوش ماهي
ببايد پوست کندن تا دهد مغزاگر چه مغز بادام است بس نغز
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط