بگشاي ز رخ نقاب ديدار شاعر : اوحدي مراغه اي تا نگذرد از درت خريدار بگشاي ز رخ نقاب ديدار وين سايه که بر سرست بردار اين پرده که بر درست بردر بنشينم و نيستي تو آن يار گفتي: بنشين که من بيايم وز صحبت من نباشدت عار کز ياري من نيايدت ننگ و آن داعيه در غلاف بگذار زين قاعده و خلاف بگذر وز هجر تو کرده رخ به ديوار تا کي باشيم پس بر در؟ ما با سخن تو در شب تار هر کس به حساب تار و پودست و آن نيز خيال بود و پندار پنداشتمت که: مهرباني ...