روي زيبا نتوان داشت نهان پيوسته شاعر : اوحدي مراغه اي خاصه رويت که به روحست و روان پيوسته روي زيبا نتوان داشت نهان پيوسته گويي آن زلف رگي بود به جان پيوسته زلف از دست بداديم و ز دل خون بچکيد همچو سرويست در آن آب روان پيوسته آبم از ديده روانست و خيال قد او وز پي عربده تيرت به کمان پيوسته ابروان همچو کمان داري و مژگان چون تير اي به رغم دل ما در دگران پيوسته بار ديگر بگزند دل ما ميکوشي در تو آن هست و دو صد فتنه به آن پيوسته در شگرفان حرکاتيست...