| من عشق ترا نهفته بودم در دل | | چون طاق دو ابروي تو بيجفت آمد |
| از نوش جهان نصيب من نيش آمد | | چون کار به جان رسيد در گفت آمد |
| کوته سفري گزيده بودم، ليکن | | تير اجلم بر جگر ريش آمد |
| مه روي ترا ز مهر مه ميداند | | ز آنجا سفري دراز در پيش آمد |
| سيب ذقنت متاز، گو: اسب جمال | | کز نور تو شب رهي بده ميداند |
| اقبال تمام پاک دينان دارند | | کان بازي را رخ تو به ميداند |
| خرسندي و عافيت نهاني گنجيست | | آنان طلبند، ليک اينان دارند |
| صدرا، دل دشمن تو در درد بماند | | وين گنج نهان گوشه نشينان دارند |
| خصم تو نديديم که ماند بسيار | | بدخواه تو با رنگ رخ زرد بماند |
| دلها همه از شرح جمالت مستند | | هرگز مگر اين خصم که در نرد بماند |
| گر بگشايي دو زلف جانها بردند | | ناديده ترا به مهر پيمان بستند |
| از مشک سيه سه خال کت بر سمنند | | ور بنمايي دو رخ ز غمها رستند |
| از گوشهي چشم ار نظريشان نکني | | نزديک به چشم تو و دور از دهنند |
| گندم گوني که همچو کاهم بربود | | بر خال زنخها چه زنخها که زنند؟ |
| از غصهي ما به ارزني باک نداشت | | نه مهر ز من خورد و نه خود مهر نمود |
| شد در پي اوباش چو ننگيش نبود | | يک جو نظري به جانب ماش نبود |
| ايشان چو شدند سير و ترکش کردند | | در خوي و سرشت ساز و سنگيش نبود |
| افسوس! که در عمر درازيم نبود | | آمد بر من وليک رنگيش نبود |
| بنشاند مرا فلک به بازي در خاک | | خطي ز زمانهي مجازيم نبود |
| يارب! نه دلم بستهي غمهاي تو بود؟ | | هر چند که وقت خاک بازيم نبود |
| بر جرم و خطاي من چه ميگيري خشم؟ | | چشمم شب و روز غرق نمهاي توبود؟ |
| هر چيز که در دو کون جز روي تو بود | | چون جمله به اميد کرمهاي تو بود |
| لاف پر پيران جهان گرديده | | عکس تو و يا رنگ تو، يا بوي تو بود |
| گل کاب صفا بر رخ مهوش زده بود | | بازيچهي طفلان سر کوي تو بود |
| گفتم که: درو چرا زدي آتش؟ گفت: | | ديدم که درو زمانه آتش زده بود |
| از دست تو راضيم به آزردن خود | | يک روز بر ما نفسي خوش زده بود |
| گويي که: ببينم آن دو دست به نگار | | در عشق تو قانعم به خون خوردن خود |
| آن خود که بود که در تو واله نشود؟ | | مانند دو عنبرينه در گردن خود |
| عاشق شدي، از شهر برونم کردي | | از رنج که پرسي تو؟ که او به نشود؟ |
| جان از سر زلف دلپذيريت نرهد | | ترسيدي از اغيار که در ده نشود |
| دل گر به مثل زهرهي شيران دارد | | عقل ار خطر خط خطيرت نرهد |
| چون خيل غم تو در دل ريش آيد | | از نرگس مست شير گيرت نرهد |
| خونريز غمت چو مرد ميدان طلبد | | بر سينه ز درد و غصه صد نيش آيد |
| دستارچه را دست تو در ميبايد | | جز ديده کسي نيست که: تر پيش آيد |
| نتوان که چو دستارچه دستت بوسم | | از چشم من و لب تو تر ميبايد |
| زر در قدمت ريزم و حيفم نايد | | زيراکه به دستارچه زر ميبايد |
| گر دل طلبي، خون کنم و از ره چشم | | تر در قدمت ريزم و حيفم نايد |
| ياران، خرد خوار و خجل نيست پديد | | سر در قدمت ريزم و حيفم نايد |
| در دايرهي عشق برون يک نقطه | | آن رسم شناس آب و گل نيست پديد |
| يارب، جبروت پادشاهيت که ديد؟ | | ميبينم و در عالم دل نيست پديد |
| هر چند که واصلان به بيداري و خواب | | کنه کرم نامتناهيت که ديد؟ |
| اي ماه، ز پيوستن من عار مدار | | گفتند که: ديديم، کماهيت که ديد؟ |
| بر من، که فداي تو کنم جان عزيز | | پيوسته مرا به هجر بيدار مدار |
| دشمن گرو وصل ز من برد آخر | | خواري مپسند و اين سخن خوار مدار |
| آورد به جان لب ترا از بوسه | | او گشت بزرگ و من شدم خرد آخر |
| ماهي، که بسوخت زهره چنگش بر سر | | دندان به رخت تيز فرو برد آخر |
| مويي که ز دست شانه در هم رفتي | | بگريست فلک با دل تنگش بر سر |
| دست به نگار تو مرا کشت دگر | | گردون به غلط نهاد سنگش بر سر |
| نقشي عجبست بر دو دستت تا خود | | آه! ار نشود وصل توام پشت دگر |
| آن زلف چو نافهي تتاري بنگر | | حرف که گرفتهاي در انگشت دگر؟ |
| بر گرد دهان همچو انگشتريش | | و آن خط چو سبزهي بهاري بنگر |
| اي کرده مهندسانت از ساز سپهر | | زنگي بچه را سواد کاري بنگر |
| شکل تو فگنده از فلک تشت قمر | | از برج و ستاره گشته انباز سپهر |
| بس شب که به روز بردم، اي شمع طراز | | نقش تو نهاده بر طبق راز سپهر |
| شد بيشب زلف و روز رخسار تو باز | | باشد که شبي روز کنم با تو به راز |
| چون دوستي روي تو ورزم به نياز | | روزم چو شب زلف تو تاريک و دراز |
| گر سوختنيست جان من هم تو بسوز | | مگذار به دست دشمن دونم باز |
| کردند دگر نگاربندان از ناز | | ور ساختنيست کار من هم تو بساز |
| تا کيست که خواهيش به دستان کشتن؟ | | در دست تو دستوانه از مشک طراز |
| گر جور کني نياورم دل ز تو باز | | يا چيست که بر دست همي گيري باز؟ |
| چون بنده نپيچد ز خداوندان سر | | ور ناز کني به جان پذيرم ز تو ناز |
| رفتم بر آن شمع چگل مست امروز | | وانگاه خداوند چنان بنده نواز |
| \N | | گفتم که: مرا با تو سري هست امروز |
| \N | | ... |
| گفتم که: ز غصه کي رهد؟ دل گفتا: | | ... |
| اي داده به بازي دل من، جان را نيز | | حالي دلت از غصهي ما رست امروز |
| خواهم به تو خط بندگي دادن، ليک | | عهدم ز جفا شکسته، پيمان را نيز |
| در عالم کج نهاد پر پيچ و خمش | | ترسم به زنخ برآوري آن را نيز |
| يا معشوقي که وصل او باشد خاص | | يک چيز طلب ميکنم از بيش و کمش |
| زلفي، که به ناز و درد سر داشتهايش | | يا ممدوحي که عام باشد کرمش |
| در پاي تو گر سر بنهد باکي نيست | | بر دوش کشيدهاي و برداشتهايش |
| تن خاک تو گشت، رحمتي بر خواريش | | کز خاک هزار بار برداشتهايش |
| دلبستگييي که با ميانت دارم | | دل جاي تو شد به غم چرا ميداريش؟ |
| چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرق | | تا چون کمرت ميان تهي نشماريش |
| دل نامهي شوق تو سپردست به باد | | زين پس همه پيش تو به چشم آيم و فرق |
| خالي داري بر لب چون قند، از مشک | | من در پي نامه ميشتابم چون برق |
| بر ساعد خود نگار بستي يا خود | | خطي داري بر رخ دلبند، از مشک |
| اطراف چمن ز مشک بوييست به برگ | | بر ماهي سيمين زرهي چند از مشک؟ |
| گل را ز دو رويه کار با برگ و نواست | | گلزار زمانه را نکوييست به برگ |
| اي بدر فلک گرفته از راي تو رنگ | | آري همه کاري ز دو روييست به برگ |
| کار تو عطاي بدره باشد شب بزم | | لالاي ترا ز بدر و از لل ننگ |
| کرد از دل صافي برت اين آب درنگ | | شغل تو غزاي بدر باشد گه جنگ |
| اکنون که نشان کژروي ديدي ازو | | تا دست تو بوسد چو بدو يازي چنگ |
| من خاک درم، تو آفتابي، اي دل | | بگذاشتهاي که ميزند بر سر سنگ |
| من گم شدم از خود که ترا يافتهام | | نشگفت که بر سرم بتابي، اي دل |
| ديگر ز شراب شوق مستي، اي دل | | درياب، که مثل من نيايي، اي دل |
| از بادهي نيستي خراب افتادي | | و آن توبه که داشتي شکستي، اي دل |
| کم کن ز غمش فغان و مستي، اي دل | | تا باد چنين باد که هستي، اي دل |
| آخر نه خداي تست؟ چندين او را | | وين بار بيفگن که شکستي، اي دل |
| چون ياد کنم طبع طربناک ترا | | ناديده چرا همي پرستي؟ اي دل |
| خواهم که: گذر بر سر خاک تو کنم | | و آن صورت خوب و سيرت پاک ترا |
| گر آدميي دور شو از دمدمها | | در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا |
| تا کي ز براي جستن آب رخي؟ | | ور گرگ نهاي مگر و گرد رمها |
| هستيم به اميد تو چون دوش امشب | | از گردن خود فرو نه اين مظلمها |
| زان گونه که دوش در دلم بودي تو | | برآمدنت بسته دل و هوش امشب |
| اي ميل دل من به جهان سوي لبت | | يارب! که ببينمت در آغوش امشب |
| چون خال تو آخر دل ما چند خورد؟ | | تنگ آمده دل ز تنگي خوي لبت |
| شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت | | خون دل خويشتن ز پهلوي لبت |
| من بندهي شمعم، که ز بهر دل خلق | | بر آتش غم خندهزنان شاد بسوخت |
| گر راست روي محرم جان سازندت | | ببريد ز شيرين و چو فرهاد بسوخت |
| در حلقهي عاشقان چو ابريشم چنگ | | ور کژ بروي ز دل بيندازندت |
| در کارگه غيب چو نقاش نخست | | تا راست نگردي تو بننوازندت |
| بر لوح وجود نقشها بست و در آن | | جويندهي نقش خويشتن را ميجست |
| اين فرع که ديدي همه از اصلي خاست | | چون روشن گشت نقش آن جزو بشست |
| زان روي دو چشم داد و يک بيني حق | | در ذات خود آن اصل نه افزود و نه کاست |
| دلدار مرا در غم و اندوه بکاست | | تا زان دو نظر کني يکي بيني راست |
| گفتنم: مگر اين عيب ز دل سختي اوست؟ | | يک روز برم به مهر ننشست و نخاست |
| قدش به درخت سرو ميماند راست | | چون ميبينم جمله ز بدبختي ماست |
| دل ميل گنه دارد از آن روز که ديد | | زلفش به رسن، که پاي بند دل ماست |
| جانا، تو به حسن اگر نلافي پيداست | | کو را رسن از زلف و درخت از بالاست |
| ما را دل سخت تو در آيينهي نرم | | کندر دهنت موي شکافي پيداست |
| کي دست رسد بدان بلندي که تراست؟ | | مانندهي سنگ از آب صافي پيداست |
| خود راز من سبک بهايي چه بود؟ | | يا فکر ببي چوني و چندي که تراست؟ |
| جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟ | | در جنب چنان گران پسندي که تراست؟ |
| روي تو بکندند، نگويد پدرت | | وان حقهي لعل خالي از خنده چراست؟ |
| يارب، تو بدين قوت سهلي که مراست | | در خانه، که: روي پسرم کنده چراست؟ |
| حسن عمل از من چه توقع داري؟ | | وين کوتهي مدت مهلي که مراست |
| خال تو به هر حال پسنديدهي ماست | | با عيب قديم و ظلم و جهلي که مراست |
| آن خال که بر چاه زنخدان داري | | زلف تو چو حال دل غم ديدهي ماست |
| اي دوست، کنون که بوي گل حامي ماست | | تر ميدارش که مردم ديدهي ماست |
| فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش | | زاهد بودن موجب بدنامي ماست |
| از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست | | بيبادهي خام بودن از خامي ماست |
| پرسش کردي به يک زبانم شب دوش | | فاشش نتوان گفت و نهان نتوان خواست |
| با روي تو آفتاب صافي تيره است | | و آن عذر کنون به صد زبان نتوان خواست |
| تاريکي آب صافي از سيل نبود | | با لعل لبت شراب صافي تيره است |
| در سينه ز دست دل جگر تابيهاست | | در جنب رخ تو آب صافي تيره است |
| اي ديده، بريز خون اين دل، که مرا | | در ديده ز تاب سينه بيخوابيهاست |
| غافل مشو، اي دل، که نيازم با تست | | ديريست که با او سر بيآبيهاست |
| حرمان شبي دراز و جايي خالي | | پوشيده هزارگونه رازم با تست |
| خالي که به شيوه پاي بست لب تست | | زانم که حکايت درازم با تست |
| بسيار دلش خون مکن و روزي چند | | همچون دلم آشفته و مست لب تست |
| اوحد، ديدي که هرچه ديدي هيچست؟ | | نيکو دارش، که زير دست لب تست |
| عمري به سر خويش دويدي هيچست | | وين هم که بگفتي و شنيدي هيچست؟ |
| زلفت، که چو حلقهي کمند افتادست | | وين هم که به کنجي بخزيدي هيچست؟ |
| در پاي تو افتاد و شکستش سر از آنک | | از وي دل عالمي به بند افتادست |
| اي بوده مرا ز جسم و جان هيچ به دست | | آشفته ز بالاي بلند افتادست |
| از من طلب هيچ نميبايد کرد | | نابوده زبود اين و آن هيچ به دست |
| آتش تپش از جان به تابم بردست | | زيرا که ندارم به جهان هيچ به دست |
| با اين همه دود و آتش اندر دل و جان | | دود از دل خستهي خرابم بر دست |
| حسني که تو، اي نگار، داري بردست | | پيش تو چنانست که آبم بردست |
| ساعد به سر آستين همي پوش، از آنک | | آن نقش چرا همي نگاري بردست؟ |
| ابر آن نکند که اين جلب زن کردست | | تو ميگيري سياه کاري بردست |
| بنياد مسلماني ازو گشت خراب | | ببر آن نکند که اين جلب زن کردست |
| شاهي ز غلام خويش ياد آوردست | | گبر آن نکند که اين جلب زن کردست |
| نشگفت که نام ما بلندي گيرد | | ما را به سلام خويش ياد آوردست |
| کس لاف غم تو، اي پريوش، نزدست | | ما را چو به نام خويش ياد آوردست |
| از طرهي طيرهي تو مشک ختني | | تا در دل او مهر تو آتش نزدست |
| رنگي ز رخ چو لاله زارم بفرست | | عمريست که هرگز نفسي خوش نزدست |
| چون دست نميدهد که دستت بوسم | | بويي ز دو زلف مشکبارم بفرست |
| زلف تو، اگر فزود، اگر کاست خوشست | | دستارچهاي به ياد گارم بفرست |
| پيوسته حديث قامتت ميگويم | | قد تو اگر نشست، اگر خاست خوشست |
| بر سبزه نشست ميپرستان چه خوشست! | | زيراکه مرا با سخن راست خوشست |
| اي گشته به اسم هوشياري مغرور | | بر گل نفس هزاردستان چه خوشست! |
| ما را تو چنين ز دل بر آري نيکست | | تو کي داني که عيش مستان چه خوشست؟ |
| زلفت که به فتنه سر بر آورد چنان | | وانگه بدو زلف خود سپاري نيکست |
| بر گوشهي چشم تو، که شوخ و شنگست | | او را تو چنين فرو گذاري نيکست |
| موريست که بر کنار بادام نشست | | آن خال تو داني به کدامين رنگست؟ |
| دل بندهي بوي عنبر آميز گلست | | پيداست که در لب تو شکر تنگست |
| بلبل که هزار خار کن بندهي اوست | | جان چاکر عارض دلاويز گلست |
| رويت، که به خوبي گل خندان منست | | او نيز غلام خار سرتيز گلست |
| نيکش بگزديدند به دندان، گر چه | | آرامگهش دل چو زندان منست |
| جانا، دلم از فراق رويت خونست | | گفتم که: همين نيک به دندان منست |
| آن خال که بر رخت نهادست، دمي | | چشمم ز غمت چو چشمهي جيحونست |
| زلفت چو شب و چهره چو روزي نيکوست | | بر روي منش نه، که ببينم چونست؟ |
| آن کو ز رخت روز و ز زلفت شب ساخت | | من روز و شبت ز بهر آن دارم دوست |
| مقصود ز هر حديث و هر زمزمه اوست | | پيوسته نگهدار شب و روز تو اوست |
| گر بد بيني به وصل خود هم نرسي | | سر جملهي هر غلغله و دمدمه اوست |
| با ما دمش ار به مهر يکتاست بهست | | ور نيک نگه کني به خود خود همه اوست |
| زين پس من و وصف قامت او، آري | | سيب زنخش چو در کف ماست بهست |
| اي آنکه ترا قوت هر بيشي هست | | چون ميگوييم هم سخن راست بهست |
| درويشم و دست حاجتي داشته پيش | | بنگر به دلم، که اندکش ريشي هست |
| اي طلعت نور گسترت به در بهشت | | گر زانکه ترا فراغ درويشي هست |
| امروز برين حوض طرب کن، که تراست | | بشکسته سراي حرمت قدر بهشت |
| دلدار چو در سينه دل نرم نداشت | | فردا لب حوض کوثر و صدر بهشت |
| بيجرم ز من بريد و در دشمن من | | آزرد مرا و هيچ آزرم نداشت |
| باد سحري چو غنچه را لب بشکافت | | پيوست به مهر و ذرهاي شرم نداشت |
| از سايهي خرپشتهي ميمون فلک | | نور رخ گل روي چو خورشيد بتافت |
| دل در غم او بکاست، ميبايد گفت | | در پشته نگه کن که چه سرسبزي يافت؟ |
| گفتي تو که: از که اين قيامت ديدي؟ | | اين واقعه از کجاست؟ ميبايد گفت |
| با يار ز نيک و بد نميبايد گفت | | از قامت او، چو راست ميبايد گفت |
| او عاشق و من عاشق و اين مشکلتر | | هر شب بيتي دو صد نميبايد گفت |
| شد درد بر پاي فلک فرسايت | | کم قصهي او و خود نميبايد گفت |
| دارد طمع آنکه بگيري دستش | | تا عرضه کند سختي خود بر رايت |
| اي پيش تو ماه تا به ماهي همه هيچ | | ورنه چه سگست او که بگيرد پايت؟ |
| آن دمدمه و غلغل و آوازه و بانگ | | وين خواجگي و ميري و شاهي همه هيچ |
| بنمود بمن يار ميان، يعني هيچ | | با طنطنهي کوس الهي همه هيچ |
| گويند که: در مدرسه تحصيلت چيست؟ | | در پاش فگندم دل و جان، يعني هيچ |
| صد را، رخت از هيچ الم زرد مباد! | | فکر دهن تنگ دهان، يعني چه |
| درديست بزرگ مرگ فرزند عزيز | | بر روي تو از هيچ غمي گرد مباد! |
| دل بندهي بند سنبل پست تو باد! | | بر جان عزيزت دگر اين درد مباد! |
| زلف طرب و طرهي دستار مراد | | جان شيفتهي دو نرگس مست تو باد! |
| شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد | | مانندهي دستارچه در دست تو باد! |
| زين سان که زبان دراز کردست امشب | | وين آتش اندرون به در خواهد داد |
| گل را، که صبا، مرغصفت بال گشاد | | ميبينم سر به باد بر خواهد داد |
| چون گربهي بيد خوانش آراسته ديد | | گفتي که: منجم ورق فال گشاد |
| خورشيد که خاک ازو چو زر ميگردد | | سر بر زد و بوي برد و چنگال گشاد |
| يک جرعه ميصاف تو در صافي ريخت | | از شوق رخ تو دربدر ميگردد |
| بر نطع تو اسب شيرکاري گردد | | شد مست و درين ميان به سر ميگردد |
| شطرنج چه بود؟ چوبکي چند، ولي | | فرزين تو پيل کارزاري گردد |
| شطرنج تو ما را به شط رنج سپرد | | از لعل تو چون عود قماري گردد |
| اسبي که تو از رقعه ربودي و فشرد | | لجلاج لجاج با تو نتواند برد |
| هر کس که ز کبر و عجب باري دارد | | از دست تو بيرون نکنندش بدو کرد |
| و آن کو به قبول خلق خرسند شود | | از عالم معرفت کناري دارد |
| دستارچه حسني و جمالي دارد | | مشنو تو که: با خداي کاري دارد |
| با آن همه زر، اگر خيال تو پزد | | وز نقش و نگار خط و خالي دارد |
| آن مه، که ز شعر زلف ذيلي دارد | | انصاف، که بيهوده خيالي دارد |
| گويد که: به کشتن تو دارم ميلي | | همچون دل من شيفته خيلي دارد |
| گل گفت: مهل، که باد بويم ببرد | | المنة لله که ميلي دارد! |
| با وصل من آن آب چو آتش مينوش | | چون خاک به هر برزن و کويم ببرد |
| اي ماه، غمت جامهي دل در خون برد | | زان پيش که آتش آبرويم ببرد |
| آن خال که بر گوشهي چشمست ترا | | ناديده ترا رخت دل ما چون برد؟ |
| گل شرم چمن به هيچ رويي نبرد | | خال لب خوبان به زنخ بيرون برد |
| شب غنچه ازان نواله بر شاخ آويخت | | از لاله خجالت سر مويي نبرد |
| ما پرتو جوهر روانيم و خرد | | تا گربهي بيد باز بويي نبرد |
| چون مرگ آيد فرشته گرديم و سروش | | ني ني، که به ذات محض جانيم و خرد |
| خالت که به شيوه کار ده گيسو کرد | | چون جسم برفت روح مانيم و خرد |
| در زير لبت سياه کارانه نشست | | عيش از دل غمديده من يکسو کرد |
| بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟ | | تا آن لب ساده دل ترا سوسو کرد |
| با تير غمش به هيچ سر سود نداشت | | در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد؟ |
| زلف تو، که صد سينه ز دل خالي کرد | | ورنه دل مسکين چه سپرها که نکرد؟ |
| گفتم: کشمش ببند، متواري شد | | بر قامت همچون الفت دالي کرد |
| در باغ شدي، سر و سر افشاني کرد | | سر در کمرت نهاد و که مالي کرد |
| گل روي ترا بديد، چون سجده نکرد | | سنبل ز نسيم تو پريشاني کرد |
| خالي که رخ تو آشکارش پرورد | | مردم همه گفتند: به پيشاني کرد |
| در خون لبت رفت و در آنست هنوز | | لعل تو به نوش خوش گوارش پرورد |
| خال زنخت تير گناه اندازد | | با آنکه لب تو در کنارش پرورد |
| از غيرت خالي، که بر آن نرگس تست | | رخت دل عاشقان به راه اندازد |
| گل بار دگر لاف صفا خواهد زد | | بيمست که خويش را به چاه اندازد |
| رويت سر برگ گل ندارد، ليکن | | در عهد رخت دم از وفا خواهد زد |
| کي ماه به حسن چون تو والا باشد؟ | | زلف تو بنفشه را قفا خواهد زد |
| گر زير فلک به راستي چون بالات | | يا چون سخنت لل لالا باشد؟ |
| مشنو تو که: گل بيسر خاري باشد | | گويند که: هست؛ زير بالا باشد |
| ناگاه برون کند سر از گنج رخت | | يا بادهي حسن بيخماري باشد |
| تا کي دلم از تو در بلايي باشد؟ | | ريشي، که هرش موي چو ماري باشد |
| يک روز به زلف تو در آويزم زود | | جانم ز غم تو در عنايي باشد؟ |
| زلف تو ز بالاي تو مهجور نشد | | آخر سر اين رشته به جايي باشد |
| با اين همه آرزو که در سر دارد | | جز در پي قامت تو، اي حور، نشد |
| لب نيست که از مراغه پر خنده نشد | | بنگر که ز آستان تو دور نشد |
| از مردهي گور او عجب ميدارم | | آب قرقش ديد و به جان بنده نشد |
| صافي چو ترا ديد روان مينالد | | کز شهر برون رفت، چرا زنده نشد؟ |
| گفتي تو که: ناليدن صافي از چيست؟ | | برسينه ز غم سنگ زنان مينالد |
| لعلت که پر از گوهر ناسفت آمد | | جانش به لب آمدست از آن مينالد |