سر زلفت چو در جولان بيايد شاعر : خاقاني به ساعت فتنه در ميدان بيايد سر زلفت چو در جولان بيايد هزاران رخنه در ايمان بيايد ز چشم کافر تو هر زماني خرد را خار در دامان بيايد گل رخسار تو تا جيب بگشاد اجل را سنگ در دندان بيايد لب لعل تو تا در خنده آيد نخستين ضربتي بر جان بيايد ز دست ناوک اندازان چشمت که بانگ حلقه و سندان بيايد در جان ميزند هجر تو ديري است بهر دردي که بيدرمان بيايد دل خاقاني از تو نامزد شد