بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟

بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟ شاعر : فخرالدين عراقي گره از کار فروبسته‌ي ما بگشايي؟ بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟ گذري کن: که خيالي شدم از تنهايي نظري کن، که به جان آمدم از دلتنگي من به جان آمدم، اينک تو چرا مي‌نايي؟ گفته بودي که: بيايم، چو به جان آيي تو عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي بس که سوداي سر زلف تو پختم به خيال به که بينم؟ که تويي چشم مرا بينايي همه عالم به تو مي‌بينم و اين نيست عجب جز تو را نيست کنون در دل من گنجايي پيش ازين...
شنبه، 6 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟
بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟
بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟

شاعر : فخرالدين عراقي

گره از کار فروبسته‌ي ما بگشايي؟بود آيا که خرامان ز درم بازآيي؟
گذري کن: که خيالي شدم از تنهايينظري کن، که به جان آمدم از دلتنگي
من به جان آمدم، اينک تو چرا مي‌نايي؟گفته بودي که: بيايم، چو به جان آيي تو
عاقبت چون سر زلف تو شدم سوداييبس که سوداي سر زلف تو پختم به خيال
به که بينم؟ که تويي چشم مرا بيناييهمه عالم به تو مي‌بينم و اين نيست عجب
جز تو را نيست کنون در دل من گنجاييپيش ازين گر دگري در دل من مي‌گنجيد
وين عجب تر که تو خود روي به کس ننماييجز تو اندر نظرم هيچ کسي مي‌نايد
وقت آن است که آن وعده وفا فرماييگفتي: از لب بدهم کام دل عراقي روزي
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.