| تا ببيند جمال خوبان را | | ديده اميدوار ميباشد |
| هين وداعي کن اين گران جان را | | منتظر ماندهام قدوم تو را |
| خود نپرسي غريب حيران را؟ | | آخر اي جان، غريب شهر توام |
| عاقبت باز يابد اوطان را | | هر غريبي که در جهان بيني |
| تا ببيند وصال کمجان را | | جز عراقي که نيست اميدش |
| چون بدان راه نيست نقصان را | | من نگويم که حسنت افزون باد |
| تا بود دور چرخ گردان را | | باد عمرت فزون و دولت يار |
| با نوا کن هزاردستان را | | اي صبا جلوه ده گلستان را |
| تا نظاره کند گلستان را | | بر کن از خواب چشم نرگس را |
| تا دهد بلبل خوشالحان را | | دامن غنچه را پر از زر کن |
| کند ايثار بر تو مرجان را | | گل خوي کرده را کني گر ياد |
| تا نسوزد ز شعله بستان را | | ژاله از روي لاله دور مکن |
| به خضر بخش آب حيوان را | | مفشان شبنم از سر سبزه |
| بگشائيد زلف جانان را | | تا معطر شود همه آفاق |
| برفشان طرهي پريشان را | | بهر تشويش خاطر ما را |
| تا فشانيم بر سرت جان را | | سر زلف بتان به رقص درآر |
| تا ببينم ماه تابان را | | برقع از روي نيکويان به رباي |
| بطلب راه کوي جانان را | | ور تماشاي خلد خواهي کرد |
| تا ببيني رياض رضوان را | | بگذر از روضه قصد جامع کن |
| بنگر آن آفتاب تابان را | | نرمکي طره از رخش وا کن |
| گر به صورت نديدهاي جان را | | حسن رخسار يار را بنگر |
| حل کن مشکلات قرآن را | | مجلس وعظ واعظ اسلام |
| کز جلالش نمود برهان را | | اوست اوحد حميد احمد خلق |
| گر تواني ادا کني آن را | | پيش تو اي صبا، چه گويم مدح |
| ور تواني بگوي ايشان را | | برسان از کرم زمين بوسم |
| کاي فراموش کرده ياران را | | خدمت ما بدو رسان و بگو |
| وي به تاراج داده ايمان را | | اي ربوده ز من دل و جان را |
| دل و دين رفت اين مسلمان را | | در سر آن دو زلف کافر تو |
| بر فلک ميزنيم تاوان را | | چشم تو ميکند خرابي و ما |
| خود همين عادت است مستان را | | گر خرابي همي کند چه عجب؟ |
| وين نه بس نسبت است انسان را | | مردم چشم تو سيه کارند |
| بي تو خوش نيست اهل ملتان را | | همه جايي تو را خوش است وليک |
| بزداي از صدور احزان را | | شاد کن آرزوي دلها را |
| مينيابم، دريغ، درمان را | | قصهي درد من بيا بشنو |
| تا چه قصد است چرخ گردان را | | باز سرگشتهام همي خواهد |
| خود همين عادت است دوران را | | خواهدم دور کردن از ياران |
| چه از آنجا که گوست چوگان را؟ | | ما چه گويي، قضا چو چوگاني |
| که کند يک نظاره جانان را | | ميکند خاطرم پياپي عزم |