گفت و گو با پيمان قاسم خاني

دربارة سينماي پر مخاطب يا به مفهوم عام آن فيلم هاي بفروش، دو نوع عقيده وجود دارد كه مربوط به بحث روند توليد فيلم هاست . در واقع اين سؤال مطرح است كه آيا در اين نوع سينما در ايران ، سيستمي وجود دارد؟ عده اي معتقدند سيستم وجود ندارد و به همين دليل بيش ترين بار توليد اين فيلم ها بر دوش فيلم نامه نويس است ، اما در
پنجشنبه، 31 شهريور 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
گفت و گو با پيمان قاسم خاني

گفت و گو با پيمان قاسم خاني
گفت و گو با پيمان قاسم خاني


 






 

در سينماي ما ستاره فيلم نامه است
 

دربارة سينماي پر مخاطب يا به مفهوم عام آن فيلم هاي بفروش، دو نوع عقيده وجود دارد كه مربوط به بحث روند توليد فيلم هاست . در واقع اين سؤال مطرح است كه آيا در اين نوع سينما در ايران ، سيستمي وجود دارد؟ عده اي معتقدند سيستم وجود ندارد و به همين دليل بيش ترين بار توليد اين فيلم ها بر دوش فيلم نامه نويس است ، اما در سينماي دنيا همة عوامل در يك سيستم از پيش طراحي شده و جواب پس داده وظيفة خود را به اندازه انجام مي دهند. گروهي ديگر سينماي ايران را هم صاحب سيستمي مخصوص به خودش مي دانند كه براي اين سينما كار مي كند. شما جزو كدام دسته ايد؟
 

به نظرم حرف گروه اول درست تر است . هم مي خواهند كه يك فيلم پرفروش داشته باشند اما هيچ روند و رويه اي تعريف شده و سيستماتيك ندارند. هميشه يك طرح پنج خطي وجود دارد كه تهيه كننده تصور مي كند بفروش است ، حالا طرح مي تواند متعلق به فيلم نامه نويس يا خود تهيه كننده يا هر كس ديگر باشد. از فيلم نامه نويس مي خواهند فيلم نامه اي بر اساس آن طرح بنويسد. همين و بس . اين مرحلة نگارش فيلم نامة پرفروش در سينماي ايران است. امادر سينماي دنيا فيلم نامة پرفروش را نوع ديگري مي نويسند.مثلا مي دانند براي فيلم نامة مأموريت: غير ممكن(2) پيش از نگارش فيلم نامه پنج صحنة اكشن بزرگ طراحي شده و بعد از فيلم نامه نويسان خواسته اند فيلم نامه را حول آن پنج صحنه بنويسند . در ايران همة بار فروش بر دوش همان پنج خط اوليه است.

خُب اين جا هم به جاي آن پنج صحنة اكشن به فيلم نامه نويس مي گويند اين پنج بازيگر بفروش را داريم، توفيلم نامه اي براي آن ها بنويس.
 

البته كسي به من چنين حرفي نيم زند چون مي داند زر بار آن نمي روم.

به هر حال قبول نداريد كه اين هم يك نوع سيستم براي فروش است ؟ حتي فراتر از انتخاب بازيگرها. مثلا يك فيلم از مجموعة فيلم فارسي انتخاب مي كنند و از شماي نوعي به عنوان فيلم نامه نويس مي خواهند كه به روزش كنيد. به اضافة بازيگرهايي كه جايگزين هر كدام از بازيگرهاي قديمي خواهند شد. به نوعي تكرار تجربة همان فيلم.
 

اسم اين سيستم احتمالا سيستم پويا فيلم است. شايد بهتر باشد با همين مثال پويا فيلم حرف بزنم . بله. به نظرم اين دفتر سيستماتيك ترين روش فيلم سازي را دارد . صاحبان آن دقيقا مي دانند چه مي خواهند. آقاي فرح بخش هم خيلي خوب در اين روش جلو مي رود و تماشاگر را خيلي خوب مي شناسد . من هم يك بار اين تجربه را با او داشته ام. رفتم خانه اش و فيلمي از رضا بيك ايمانوردي برايم گذاشت و از من خواست كه فيلم نامة آن را برايش دوباره نويسي كنم. آقاي فرح بخش مطمئن بود فيلمي كه بر اساس آن دوباره ساخته مي شود مي فروشد. من پاسخ دادم سليقة مردم امروز با سليقة مردم سال (44) فرق مي كند. سينماي آن روز هم با سينماي امروز فرق مي كند. راستش فيلم هم به نظر فيلم بي سرو و تهي بود اصلا حاضر نبودم بر اساس آن چيزي بنويسم. اما فيلم ساخته شد، اكران شد و طبق پيش بيني آقاي فرح بخش فروش بالايي هم داشت و من كم آوردم . به هر حال بايد پذيرفت كه او مي داند چه قصه هايي مردم را قطعا به سينما مي كشاند. خيلي ها بجز آقاي فرح بخش ازا ين قصه ها و اين فيلم فارسي ها براي كشاندن مردم به سينما استفاده مي كنند ولي يا اعلام نمي كنند يا حتي پُز ديگري به خود مي گيرند. فرح بخش خيلي شرافتمندانه و صريح از همان نوع سينما استقبال مي كند و مستقيما آن را به كار مي گيرد و از اين بابت قابل احترام است .

چه طوري مي توان با اين نوع برخوردها با فيلم نامه نويس ها مقابله كرد؟
 

من حاضرم براي تهيه كننده هايي مثل منوچهر محمدي ، ابوالحسن داودي و حميد اعتباريان بنويسم چون مي دانم براي فيلم نامة من ارزش قائل اند. ولي براي تهيه كننده هايي كه مي دانم فقط و فقط به فروش فكر مي كنند. نمي نويسم. دليل اصلي اين است كه مي دانم حتي اگر فيلم نامة خوبي هم بنويسم ، با اين شيوه اي كه آن ها در توليد طي مي كنند، مي خواهند هزينه فيلم را تا آن جا كه ممكن است پايين بياورند، بازيگراني را براي اجراي شخصيت هايي كه در فيلم نامه هست انتخاب مي كنند كه بازيگران تيپ هستند و نمي توانند ابعاد مختلف شخصيت را با ظرافت هاي بازيگري به تماشاگر منتقل كنند و اقدامات مشابه در بخش هاي ديگر توليد در نهايت فيلم مزخرفي از همان فيلم نامه به دست مي آيد . آن جنس سينما زندگي خودش را دارد. بيش تر روي بازار شهرستان حساب مي كند تا تهران و ربطي به فيلم نامه نويساني مثل ما ندارد.

يعني مي گوييد وجود آن بلامانع است . فكر نمي كنيد فيلم نامه نويسان يا ساير صنف هاي سينما كه علاقه مند به سينماي حداقل استاندارد هستند بايد آن را به حاشيه برانند تا به تدريج حذف بشود؟
 

من با حذف كردن به هر شكلي مخالفم . با حذف در واقع ما مي خواهيم سليقه مان را به قشري منتقل كنيم كه كم سوادتر از ما هستند. اين كار راه مي دهد به كساني كه بالاتر از ما هستند كه سليقه شان را به ما تحميل كنند. آن هم هم اجازه پيدا مي كنند كه با ابراز سليقه به ما بگويند كار شما مبتذل است . مثلا مي توانند بگويند اساسا كمدي ژانر مبتذلي است و بايد حذف شود. بنابراين معتقدم «حذف» به طور كلي شيوة صحيحي براي برخورد با هيچ پديدة سينمايي نيست . شايد در اكران بتوان روندي را طراحي كرد. حتي باز هم مطمئن نيستم كه آيا درست است كه آن ها را از اكران مساوي محروم كنيم يا آن هم به نوعي ادامة همان شيوة حذف است . اما به نظرم آن شيوة درجه بندي الف ، ب ، جيمي كه قبلا وجود داشت حداقل تكليف مخاطب را با فيلم مشخص مي كرد. فيلم هايي هستند كه آنونس شان ، پوسترشان ، سرو شكل شان فرياد مي زند كه جيم هستند ، خب شايد بهتر باشد بر اساس اين درجه بندي امكانات اكران و سينما تقسيم شود. راستش باز هم وقتي فكر مي كنم با يك عده اين الف ، ب و جيم را تعيين كنند باز هم به نظرم شيوة اشتباهي مي آيد . مي دانيد چرا؟ چه كسي اجازه دارد كه براي هنر تعيين تكليف كنند و در مقامي بنشيند كه مطلق دربارة آن قضاوت و ارزش گذاري كند. بنابراين شايد بهترين شيوه اين باشد كه به آن ها هم اجازة نفس كشيدن داده شود.

شايد فكر مي كنيد در اين نفس كشيدن طبيعي خودشان به موقع مي ميرند و به عبارت ديگر ابتذال ماندگار نيست.
 

واقعا نمي دانم بايد به چه صورت با ابتذال در سينما مقابله كرد. زماني بود كه سينماي كمدي تا حدودي كم رمق شده بود. به زماني اشاره مي كنم كه من نان ، عشق
و موتور هزار را نوشتم كه ابوالحسن داودي آن را ساخت . دو فيلم نامة آخر من كه هر دو كمدي بودند، مارمولك و مكس اساساً داستان هاي پرطرفداري داشتند.

واقعا فيلم نامه هاي شان سهم بزرگي در فروش داشتند . حتي بيش تر از بازيگران.
 

به اين دليل كه اين نوع سينماي كمدي كمي متفكر تر است و سطح بالاتر. به اين نوع كمدي احتياج به زحمت بيش تري دارد . بايد روي جزييات آن كار شود. اين زحمات فقط در مرحلة نگارش فيلم نامه نيست ، توليد آن هم پر درد سرتر است ، وسواس بيش تري مي طلبد.

نه فقط در صورت هزينه . كارگردان و ساير عوامل هنري هم بايد خلاقيت بيش تري به خرج بدهند. در اين صورت فيلم نامه نويس هم هدر نمي رود.
 

من روي فيلم نامة سن پترزبورگ يك سال كار كردم. فيلم برداري آن هم چهار ماه ونيم زمان برد. بهروز افخمي واقعاً براي كارگردان آن وسواس به خرج داد و البته هزينة آن هم سر به فلك گذاشت . حدود هشتصد ميليون تومان هزينة ساخت فيلم شد. خب چه مقايسه اي است بين اين فيلم و آن كمدي ديگر كه فيلم نامه اش نه روزه نوشته مي شود و فيلم برداري اش بيست روز طول مي كشد. طبيعي است كه سرمايه گذاري براي فيلم دوم به صرفه تر است .

اشاره كرديد به سيستم درجه بندي و حذف كه موافقش نيستيد. اما باز گذاشتن فضا براي اين نوع سينما كار را به جايي رسانده كه فيلم زندگي شيرين در ده سينماي ايران اكران مي شود و بعد فيلمي مثل صداها به صورت تك سانس در چند سينماي انگشت شمار اكران مي شود. آن سينماي ساده پسند راهي را پيش گرفته كه ممكن است سينماي هنري را از بين ببرد. شايد سؤال بهتر اين باشد كه چه گونه مي توانيم سينماهي هنري يا سينماي حداقل استاندارد را زنده نگه داريم.
 

مي خواهيد بگوييد سينماي مبتذل حق بقيه مي خورد؟

و عده اي با اين استدلال كه همين فيلم ها هستند كه چرخ سينما را مي چرخانند به آن ها حق مي دهند كه تا اين حد پيش روي كنند.
 

آن چه مسلم است نقش تعيين كنندة تماشاگر است در سينما . ممكن است من فكر كنم صدها فيلم بهتري است نسبت به زندگي شيرين ، ولي من در اقليتم . وقتي تماشاگر همة سالن هاي آن ده پانزده سينما را پر مي كند و فيلمي به كف فروش نمي رسد و سينماگر هم راضي است ما چاره اي جز قبول آن نداريم . در سينماي هاليوود هم همين اتفاق مي افتد. مثل نسخة دوم فيلم Transformers يكي از بي ربط ترين فيلم هايي است كه ديده ام ولي فروش حسابي كرده. نمي توان گفت چرا مردم آن فيلم ها را دوست دارند. مسلماً در سينماي ما سطح ، بسيار پايين تر است و اين مشكلات بزرگ تر جلوه مي كنند. باز هم اگر ريشه يابي كنيم مسأله به تعداد سالن ها مي رسد. آن ها آن قدر تعداد سالن سينماهاي شان زياد است كه سينماي هنري ، مستقل و ارزشمندشان هم مي تواند به حيات خود ادامه دهد ، البته با تعداد سالن هاي كم تر.

رضايت آن عدة اندك هم بايد جلب شود.
 

ممكن است سليقة ما با سليقة آن اقليت هم خواني داشته باشد ولي جذب آن اكثريت هم اجتناب ناپذير است . بنابراين تلاش مان را به اين سو مي بريم كه در عين حال كه اكثريت را جذب مي كنيم استانداردها را هم رعايت كنيم تا اقليتي كه دوست شان داريم هم از ما ناراضي نباشند. در سينما هم همين طور است . معمولا ا كثريت طرفدار فيلم هايي مثل صداها نيستند. بنابراين اگر بنياد فارابي كمكي به آن ها نكند از جهتي خيلي غير منطقي نيست . زيرا آن سينماي مبتذل است كه متأسفانه چرخ سينما را مي چرخاند نه صداها .

بايد اتفاقي بيفتد كه آن گروه كه ادعا دارد چرخ سينما را مي چرخاند و شايد خيلي هم بي راه نگويد حداقل كف استاندارها را رعايت كند.
 

برايم اين سؤال پيش آمده كه آيا واقعا حضور فيلم هاي مبتذل آن قدر خطرناك است ؟ آيا در سال هاي اخير تعدادشان خيلي زياد شده؟ منظورم اين است كه مگر همة اين سال ها در سينما نبوده اند؟

كمدي ژانري است كه راحت تر ابتذال را به خود مي پذيرد . دليلش هم اين است كه وقتي فيلمي مردم را بخنداند، آن ها ضعف هايش را مي بخشند و در اين فيلم ها از سينما چيزي باقي نمي ماند.
 

همة ما كه در حرفه هاي هنري مشغول به كار هستيم اين تجربه را داشته ايم كه در ميان جمعي نشسته ايم و فيلم يا سريال بسيار پيش پا افتاده اي را كه فاقد هيچ ارزش هنري است مي بينيم و در كمال تعجب ، آن ها كه آدم هاي سح پاييني هم نيستند از آن فيلم يا سريال لذت مي برند و بر عكس اثر ديگري را من و شما مي پسنديم كه آن ها حوصلة تماشايش را ندارند. ما نمي توانيم سليقه مان را به آن ها تحميل كنيم . نمي توانيم براي آن ها دليل بياوريم كه اين ها بي مايه هستند. بسياري از تماشاگرها هنوز به مرد زن پوش در تئاتر مي خندند.

ولي اين مخاطبان چون تغذية هنري از جايي ديگر ندارند به سراغ تنها فضاي موجود مي روند و اين تهيه كننده ها هستند كه سليقة آن ها را در حد نازل نگه مي دارند. مگر نان ، عشق و موتور هزار نفروخت ، يا ليلي با من است ، مارمولك ؟
 

تهيه كننده هاي خاصي هستند كه حاضرند آن سرمايه گذاري را انجام بدهند. وقتي فقط به فكر پول و بازگشت سرمايه باشيد، چرا بايد روي فيلم نامه اي كه شش ماه وقت مي گيرد سرمايه گذاري كنيد؟ مثلا من با آقاي منوچهري محمدي اين تجربه را داشته ام . من اطمينان دارم كه اگر هر دو نوع فيلم وجود داشته باشد، مسئولان هم فيلم بهتر و استانداردتر را انتخاب مي كنند. در حال حاضر معياري براي مقايسه نيست .

يا خيلي كم است.
 

ببينيد ، نمي توان صداها را با زندگي شيرين مقايسه كرد. مسلم است كه صداها كم مخاطب تر و كم فروش تر است . اما سن پترزبورگ با زندگي شيرين قابل مقايسه است . از اين نظر كه سن پترزبورگ استاندارها را رعايت كرده ، به نظرم هنرمندانه است و در عين حال مي تواند به اندازة زندگي شيرين بفروشد . ما خودمان بايد زحمت بكشيم ، تلاش كنيم ،‌حتي آزار ببينيم ولي به كارمان ادامه بدهيم . جوابم به آن سؤال تان است كه پرسيديد وظيفة ما به عنوان يك سينماگر چيست.

در واقع مي گوييد وظيفة ما اين است كه كم نياوريم و كار نكنيم و سعي
 

كنيم تعداد فيلم هاي پر مخاطب و استاندارد را بيش تر كنيم به جاي آن كه به فكر حذف آن فيلم هاي مبتذل باشيم .
دقيقاً. اين شيوة صحيحي است.

چرا با اين كه معتقديد بايد سينماي كمدي استاندارد يا پر مخاطب استاندارد را سر پا نه داشت ، آن قدر براي فيلم هاي سينمايي كم مي نويسيد؟
 

من دلايل شخصي داشتم . مشكلاتي وجودداشت كه ترجيح داده بودم در سينما كار نكنم اما پس از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه من به تنهايي نمي توانم با سينما قهر كنم . در واقع قهرم حاصلي ندارد ودوباره برگشتم . سن پترزبورگ را نوشتم ،دو كار ديگر هم دارم كه به زودي ساخته خواهد شد.

در واقع بر مي گرديد و سعي مي كنيد هم چنان با تهيه كننده هايي كار كنيد كه براي فيلم نامه ارزش قائل هستند. مي بينيد در سينماي دنيا آن قدر به فيلم نامه هايي مثل جونو ، راه هاي جانبي ، مسابقة زيبايي كودكان سان شاين و امثال آن اعتماد مي كنند كه بدون وجود حتي يك بازيگر ستاره آن را مي سازند و اتفاقا فيلم هم حسابي مي فروشد . در اين فروش ها بيش ترين سهم را فيلم نامه دارد ولي در سينماي ما هيچ وقت روي يك فيلم نامه به تنهايي براي فروش حساب نمي كنند. اگر آن ها مثل ما فكر كنند بايد در تمام اين فيلم ها مت ديمن و كامرون دياز بازي كنند. تهيه كنندة راه هاي جانبي اعتراف كرده بود كه ساخت فيلم هاي كم هزينه با فيلم نامة خوب و اجراي موفق آن بسيار به صرفه تر است از فيلم هايي مثل يازده يار اوشن .
 

بله . حتما ديروز مطلبي خواندم كه پرفروش ترين فيلم با پانزده هزار دلار ساخته شده و حدود 22 ميليون دلار فروخته يا فيلم عروسي بزرگ يوناني من يكي از پرسود ترين فيلم هاي تاريخ سينماست . سود آن ، به نسبت ، از تايتانيك هم بيش تر بوده . ولي سيستم با سيستم فرق مي كند. من هم خيلي دوستدارم مسابقة زيبايي... را بنويسم . ولي باز هم معضل ننوشتن اين نوع فيلم نامه ها به اكران آن و به تعداد سالن ها بر مي گردد. آن ها آن قدر سالن دارند كه فيلمي را كه استاندارد ولي به لحاظ فيلم نامة خوب و ساخت موفقش به فروش آن اطمينان دارند در تعداد معقولي سالن اكران كنند تا بتوانند خود را ثابت كنند. جريان نقد آن ها طوري هست كه روي تماشاگر و تعداد آن تأثير بگذارد . مثل سينماي ايران نيست كه نقد فيلم ها را فقط خودمان مي خوانيم و مردم اصلا در جريان آن نيستند. جايزه اي مثل اسكار دارند كه وقتي فيلمي صاحب آن شود دوباره آن را اكران مي كنند و جايزه هاي اسكار در فروش فيلم در اکران مجدد تأثير به سزايي دارد. سيمرغ بلورين هاي ما هيچ تأثيري روي فروش ندارد. اين فاكتورها باعث مي شود يك فيلم مستقل كوچك كه با هزينة پاييني ساخته شده بتواند صد برابر هزينة خود فروش كند. سيستم ما اين طور نيست و واقعيت همين است كه اين نوع فيلم ها مال فيلم نامه هستند.

آيا به نظر شما در ايران هم يك فيلم نامة خوب مي تواند بدون ستاره فروش موفقي داشته باشد يا نه ؟ آيا فقط ستاره هاي سينما هستند كه باعث مي شوند مردم به سينما بيايند و فيلم نامة خوب شما را ببينند؟
 

من يك اعتقاد سفت و سخت دارم: در سينماي ما ستاره ، فيلم نامه است . فيلم نامه حرف اول را مي زند و بعد بازيگرها. بارها پيش آمده كه يك ستاره در فيلمي بازي كرده و فيلم اصلا نفروخته . مردم اگر بتوانند با داستان يك فيلم ارتباط برقرار كنند فيلم برنده است . منتها نكته اين است فيلمي كه بازيگر نداشته باشد فروش هفتة اول و دوم ندارد ، بايد فيلم دهان به دهان تبليغ شود و كم كم استقبال شروع مي شود. اما نمي دانم اين فرصت هاي اكران اجازه مي دهد كه فيلم مسير طبيعي اش را در برقراري ارتباط با مخاطب طي كند يا بايد حتما نياز كاذب با وجود بازيگران ايجاد كرد تا از همان ابتدا هم مردم به خاطر آن ها به تماشاي فيلم بيايند و بعد با تبليغات دهان به دهان فيلم هم چنان سرپا بماند . تماشاگر ايراني داستان را بسيار دوست دارد. از داستان درست و دقيق و بدون سوراخ بسيار استقبال مي كند.

چه قدر مواجه شديد كه از صنوف ديگر كه تعيين كننده هستند مثل تهيه كننده و كارگردان هم معتقد باشند كه ستارة يك فيلم ، فيلم نامة آن است؟
 

تهيه كننده هايي كه من با آن ها كار مي كنم اين حرف را مي پذيرند ولي استفاده از بازيگر پرفروش حاشية امني براي شان مي سازد كه معمولا از آن نمي گذرند. به هر حال بهترين تركيب هم ، تركيب فيلم نامة خوب و بازيگر خوب است . كساني هم كه من با آن ها كار مي كنم اولويت اصلي شان فيلم نامه است . هم آماده اند كه هزينة بيش تري براي فيلم نامه بپردازند و هم آماده اند بر اساس اقتضاي فيلم نامه براي عوامل تصميم بگيرند. يعني اگر فيلم نامه اي واقعا با بازيگر غير حرفه اي يا غير استار بهتر از كار در مي آيد ، اصراري به استفاده از آن ها نداشته باشند.

اغلب تجربه هاي فيلم نامه نويسي شما در ژانر كمدي بوده اند...
 

فيلم نامه هاي غير كمدي ام ساخته نمي شوند!

البته بجز ديشب باباتو ديدم ، آيدا .
 

و نقاب

پس شانس و اقبال تان در سينماي كمدي است .
 

ظاهراً. خودم هر دو آن فيلم نامه هاي غير كمدي ام را هم خيلي دوست داشتم.

فكر مي كنيد چه ويژگي هايي در اين ژانر وجود دارد كه تا اين حد براي فروش تضمين شده و به ندرت پيش مي آيد يك فيلم كمدي ضرر بدهد؟
 

برايم دليل اين استقبال خيلي روشن نيست . يك حرف هايي شنيده ام كه مردم وقتي شرايط روحي خوبي ندارند، از وضعيت شان راضي نيستند، وضع اقتصادي مناسبي ندارند و وقتي مشكلات بسيار به آن افشار مي آورد به ديدن فيلم هاي كمدي رو مي آورند كه ساعتي بين آن ها و اين معضلات فاصله مي اندازد.اما راستش معتقدم اين فقط مخصوص كمدي نيست . مردم از يك فيلم اكشن استاندارد با يك فيلم نامة خوب هم استقبال مي كنند. و همين طور بقية ژانرها. دربارة الي ... بالاتر از يك ميليارد تومان فروخته است . فيلم خوب ، مشتري خود را پيدا مي كند. الآن هم كمدي بيش تر يك مد است .

دوست نداريد از كمدي نوشتن فاصله بگيريد و ژانرهاي ديگر را تجربه كنيد؟
 

بستگي به داستاني كه به ذهنم مي رسد دارد.اگر داستاني جذبم كند كه در فضاي جدي بهتر جواب بدهد حتما در همان فضا خواهم نوشت . وقتي ايدة نقاب به ذهنم رسيد همين طور بود. وسط اين ها وداستان هاي كمدي‌ِ متعدد ناگهان ايدة نقاب ذهنم را مشغول كرد و همان موقع فهميدم كه ژانر آن كمدي نيست . ولي الآن بيش تر داستان هايي كه به ذهنم مي رسند كمدي هستند.

جالب است كه اولين فيلم نامة سينمايي تان دختري با كفش هاي كتاني كاملاً
 

جدي بوده.
دختري با كفش هاي كتاني يك فيلم دوپاره بود. نيمة اول فيلم متعلق به من بود و نيمة دوم متعلق به آقاي فريدون فرهودي . در نسخة اولي كه من نوشتم كل فيلم نامه لحن و حال و هواي نيمة اول فيمل فعلي را داشت و در واقع تا حدودي اپيزوديك بود. داستان كولي كه در نيمة دوم فيلم نامة نهايي هست در مرحلة بازنويسي كه آقاي فرهودي انجام دادند به فيلم نامه اضافه شد كه كاملا يك خط داستاني را در بخش دوم دنبال مي كرد و به نظر من با نيمة اول تفاوت دارد. اين نوع نگاه دو گانة من و فريدون فرهودي باعث شده فيلم نامه دوپاره بشود ولي همان هم فروش موفقي داشت.

چه قدر معتقديد فيلم با پرهيز از كليشه ها و با پرداختن با ايده هاي نو و كم تر تجربه شده هم مي تواند در فروش موفق باشد؟ مي دانيد كه تهيه كننده ها براي فروش روي كليشه ها و ايده ها و داستان هاي تكراري حساب مي كنند و معمولا با توجيه از دست دادن مخاطب جلوي هر ايده نويي در فيلم نامه مي ايستند و آن را عامل افت فروش مي دانند.
 

من فقط يك بار اين بدشانسي را داشته ام كه با تهيه كننده اي كار كنم كه فقط به كليشه ها پابند باشد و آن هم آقاي يدالله شهيدي بود. او رسماً جلوي هر حرف جديد و ايدة‌ تازه اي مي ايستاد. خوشبختانه اين شانس را داشته ام كه انتخاب كنم و به همين جهت با تهيه كننده هايي كار كرده ام كه چنين حرف هايي از ان ها نشنيده ام و بيش تر فيلم نامه هايم همان است كه خودم خواسته ام و بر اساس باورها و تكنيك هايي كه خودم خواسته ام نوشته ام ، اما خودم به كليشه ها اعتقاد دارم به شرط آن كه پردازش جديدي بشوند. اگر كليشه ها را همان طوري كه قبلا استفاده شده عينا در داستان فيلم نامه مان جا بدهيم كه هنري نكرده ايم . جاهايي هستند كه كليشه جواب مي دهد و من خودم كليشه هاي خوب و جذاب را دوست دارم اما با پرداخت به روز به طوري كه با يك نوآوري در يك قالب جديد آن را به تماشاگر عرضه كني.

شايد در تجربه هاي تلويزيوني تان كه با مخاطب انبوهي سرو كار داريد و تماشاگران تان به مراتب وسيع تر از سينما هستند بيش تر به اين نتيجه رسيده ايد كه كليشه ها هنوز جواب مي دهند.
 

من در تلويزيون هم سعي مي كنم به تماشاگرخيلي باج ندهم و آن چه فكر مي كنم درست است بنويسم و به او ارائه بدهم . در همين مسافران اگر ببينيد واقعا سعي كرده ايم نوآوري كنيم و به مردم چيزهاي تازه نشان بدهيم و اگر كليشه اي هم باشد واقعا بايك شكل جديد از آن استفاده شده.

بعد از من زمين را دوست دارم سال ها بود كه سراغ فانتزي به اين شدت نرفته بوديد . در پاورچين و شب هاي برره فانتزي كم رنگ تري بود. فكر مي كنيد اين تجربه را دوباره در سينما تكرار كنيد؟! اصلا چرا در اين سال ها ديگر به سراغ فالنتزي نرفتيد با اين كه من زمين را دوست دارم تجربة موفقي بود و اساسا تركيب فانتزي و كمدي خيلي خوب جواب مي دهد و فقدان آن هم در سينماي ما به شدت احساس مي شود؟ بجز چند فيلم كودك و نوجوان ديگر چنين تجربه هايي نداشتيم ولي همين نمونه هاي كم هم همگي پرطرفدار بودند. فكر مي كنم من زمين را دوست دارم تجربة موفق فانتزي در ميان فيلم هاي بزرگ سالان بود.
 

البته من تصميم خاصي نگرفته ام كه فانتزي را در سينما ادامه ندهم . داستان هايي كه بعد از من زمين را دوست دارم به ذهنم رسيدند و دلم مي خواست بنويسم شان فانتزي نبودند. اما من زمين را دوست دارم تجربة ناموفقي بود در اجرا. همين حالا اگر فيلم را ببينيد بخش هايي اجرايي فانتزي آن بسيار ضعيف است . فانتزي امكانات و هزينة بالايي مي طلبد. در اثر فانتزي اگر قصه باورپذير نباشد كل فيلم از دست مي رود. اگر اجراي آن ابتدايي باشد و دكور آن به قول قديمي ها پارس فيلمي به نظر بيايد فيلم شكست خورده است . تماشاگر آن را پس مي زند . همين حالا من يك فيلم نامة كودك فانتزي خيلي خوب دارم كه دنيايي بايد براي ان طراحي بشود و در حال حاضر به نظرم ساخت آن اصلا عملي نيست و به همين دليل آن را كنار گذاشته ام . البته مشكلات سينماي كمدي فانتزي ما فقط تجهيزات و امكانات نيست . ما امكان شوخي با خيلي چيزها را نداريم تمام كمدي هايي كه بر اساس روابط زن و مرد نوشته مي شوند در سينماي ما به چيز مضحكي تبديل مي شود. سريال هاي مان پر از صحنه هاي خواستگاري است كه جايگزين عشق است . عشق را نمي توانيم نشان بدهيم؛ مجبوريم بلافاصله با يك خواستگاري به عشق مشروعيت بدهيم . ديگر نيستند آدم هايي مثل سيف الله داد كه انرژي و هزينه بگذارند تا نيورهاي جديد براي فيلم نامه نويسي و كلا براي سينما پرورش بدهند. من در ميان ورودي هاي جديد به سينما و بيش تر عرصة فيلم نامه نويسي كه با آن مواجه هستم هيچ شور و شوقي نمي بينم . در واقع زاد و ولد و زايشي در هنر وجود ندارد. خود من هم به نوعي در اين دسته مي گنجم ؛ به شكلي ديگر. ما هم كمي سرخورده ، كمي خسته ، كمي پولكي شده ايم . آن انرژي و انگيزه اي كه اول داشتم كه بيايم سينماي ايران را منفجر كنم حالا ديگر اصلا در خودم نمي بينم . اما تعجب اين است كه در نيروهاي جديد هم نيست ، ما حداقل در بدو ورود آن هيجان و جاه طلبي را داشتيم . حاضرند دو قسمت سرال معمولي بنويسند و پولش را بگيرند و بروند سراغ كار بعدي. نگاه هنري در آن ها نمي بينم . نمي دانم اين دل مردگي از كجاست و به چه راهي مي رويم.

احتمالا اين ها فكر نمي كنند فيلم نامه مي تواند اهميت به مراتب بيش تري نسبت به ستاره ها داشته باشد و از همين ابتدا به روش كاري برخي تهيه كننده ها تن داده اند. در نهايت هم باعث مي شوند حق فيلم نامه نويس به او داده نشود. تجربة خودتان از اين حق و حقوق فيلم نامه نويسي چيست؟ وقتي يكي از مهم ترين عوامل فروش يك فيلم ، فيلم نامه است ، تهيه كننده چه قدر اين نكته را در تقسيم دستمزدها رعايت مي كند. شما خودتان نمونة مارمولك را به عنوان برجسته ترين نمونة فيلم نامة بفروش داشته ايد.
 

من اهل صنف و اين حرف ها نيستم . به خانة سينما رفت وآمد چنداني ندارم و به همين دليل نمي دانم دستمزد فيلم نامه نويس چه قدر است . در سينماي دنيا سه تا پنج درصد بودجة فيلم به فيلم نامه اختصاص دارد. البته آن جا ستاره هاي فيلم نامه نويس دارند و مي دانند كه اين مبلغ براي فيلم نامه هاي آنان مي ارزد. ما ستاره هاي فيلم نامه نويس به آن مفهوم نداريم . ولي فيلم نامه نويسان حرفه اي مان واقعا براي نوشتن فيلم نامه هاي شان زحمت مي كشند . از خودم مثال مي زنم . من واقعا براي نوشتن فيلم نامه جان مي كنم . يك سال زمان صرف مي كنم . اگر خيلي عجله داشته باشند نهايتا شش هفت ماهه مي توانم يك فيلم نامه را بنويسم . بنابراين به نظرم مي آيد وقتي كسي آن قدر براي فيلم نامه نويسي زحمت مي كشد نبايد كم تر از بازيگري كه حداكثر دو ماه براي فيلم وقت مي گذارد دستمزد بگيرد. مخصوصا حالا كه يك فيلم بازي كرده ام به اين نتيجه رسيده ام كه دستمزد فيلم نامه نويس خيلي حلال است!
منبع:نوزدهمين کتاب سينماي ايران سال 1388.



 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط