کابوس هاي مادرم
دارودسته اوباش در نيويورک
تصوير روشن مي شود
مزرعه اي در داکوتان جنوبي - روز
مزرعه -روز
نماي اينسرت -عکس
مزرعه -روز
چند لحظه بعد
ديزالو به:
آسمان - روز
ديزالو به:
فرودگاه بين المللي کندي - بعد از ظهر
کنار پياده رو - چند دقيقه بعد
تاکسي - روز
ميشا (بي ادبانه ): کجا برم؟
ماريان: مطمئنين چمدونم رو توي ماشين گذاشتين؟
ميشا: خيال کردي چي؟ ولشون کردم کنار پياده رو؟
ماريان: معذرت مي خوام، من يه مقدار عصبي ام. اولين باره که به نيويورک ميام. فقط چند دقيقه ست. ماريان با کاغذي که از کيفش بيرون آورده بازي مي کند.
ميشا با عصبانيت، دنده را محکم جا مي زند و به سرعت راه مي افتد.
ماريان به فضاي باز مستطيل شکل بين صندلي عقب و جلو خم مي شود.
ماريان: مي خوام به شماره 526 خيابان پنجم شرقي برم. سمت شرق شهرک. دخترم گفته کرايه ش سي دلار مي شه.برش به:
خارجي - مکان -روز
داخلي - تاکسي - روز
ماريان: براي ديدن دخترم به نيويورک اومدم.
ميشا: پس کجاست؟
ماريان: قرار بود براي ديدنم به فرودگاه بياد، مي خواست که بياد، اما... اما، تازه مشغول به کار شده و خب، گمون کنم کسي اينجا رانندگي نمي کنه. ميشا: پس، تا اينجا رو همه ش خودت آمدي؟
ماريان: اوه، بله. شوهرم تازه از دنيا رفته...
ميشا:... اوه...
ماريان: ... و بچه ها فکر کردن شايد بهتر باشه به مسافرت برم.
ميشا: آره.
ماريان: من اهل داکوتاي جنوبي ام. شما اهل کجايين؟
ميشا: مسکو.
ماريان: اووه. محله شرقي رو بلدين؟
ميشا: اوه؛ آره... آره... محله وحشتناکيه.
ماريان (مضطرب): منظورت اينه که خطرناکه؟
ميشا: نه، خطرناک نه اون خطرناک که فکر مي کني نه. (ضربه اي به فرمان مي زند) توي روز نه.
ميشا در حالي که ماريان روي صندلي عقب نشسته به آرامي مي خندد.
زاويه روي ماريان
خارجي - پل -روز
برش به:
خارجي - خيابان پنجم شرقي وکوچه دوم -روز
ماريان: ببخشين، ميشا. اينجا شماره 526 خيابان پنجم شرقيه؟
ميشا در صندوق عقب را مي بندد و به سمت ماريان که با چمدانش کنار پياده رو ايستاده، مي رود.
ميشا: نه، نه. معذرت مي خوام. نمي تونم تا دمِ در ببرمت. اينجا تقاطع کوچه B هست... (به پايين خيابان اشاره مي کند) درست اونجا...
نماي نقطه نظر ميشا و ماريان
بازگشت
ميشا: اين خيابون يک طرفه ست. اواسط ِاين خيابونه.
ماريان (با ترديد اشاره مي کند): از اين سمت؟
ميشا: آره. زياد دور نيست. سالم مي رسي. هنوز روزه. او پيش خود مي خندد، اما ماريان متوجه شوخي او نمي شود.
ماريان: مي بينم. چقدر شد؟
ميشا: کلاً چهل و پنج دلار.
ماريان: چهل و پنج دلار؟ به گمونم قرار بود سي دلار بشه؟
ميشا: سي دلار قيمت پايه شه. عوارض، ماليات، انعام... اينها هم اضافه مي شه.
ماريان قفل کيف دستي اش را باز مي کند و با بي ميلي دوتا بيست دلاري و يک پنج دلاري به راننده تاکسي بي ادب مي دهد.
ميشا پول را مي گيرد و راه مي افتد. تا نزديکي ماشين مي رود، برمي گردد و ماريان را صدا مي کند، او بدون حرکت در خيابان متروکه اي ايستاده است.
ميشا: هي خانوم.(ماريان بر مي گردد) کيف رو اينطوري بگير.
ميشا کيفي فرضي را به خود مي چسباند. ماريان قبول مي کند و نصيحت مسخره او را اجرا مي کند.
ميشا (سري به نشانه تأييد تکان مي دهد): موفق باشي.
ميشا سوار تاکسي مي شود و حرکت مي کند.
زاويه جديد
عنوان فيلم ظاهر مي شود:
کابوس هاي مادر من
دارودسته اوباش در نيويورک
خارجي - خيابان پنجم شرقي - روز - چند دقيقه بعد
زورگير شماره 1: هي، خانوم، يه پولي به ما کمک نمي کني؟
ماريان، که با مشاهده آنها شوکه شده است، چمدانش را به سمت آنها حل مي دهد، به زور لبخندي هم مي زند.
زورگير شماره 2: يالا. يه کمک کوچيکي بکن. يه ذره غذا، مي فهمي؟
ماريان: باشه دفعه ديگه.
زورگير شماره 1: به هر حال ممنون.
ماريان به راهش ادامه مي دهد. او دچار سردرگمي شده از...
زني سي ساله، که به نظر مي رسد يک هفته اي است نخوابيده، از نرده هاي بالکن طبقه دوم پله هاي خروج اضطراري خم شده، با عصبانيتي شديد فرياد مي زند.
زن (در حالت عصبانيت رو به شوهرش): وسايل نکبتت رو فراموش کردي، احمق کثافت!
ماريان خيره به او، با حالتي دستپاچه تر از قبل.
زن عصباني فريادهاي شديداللحن خود را رو به مرد جا افتاده اي که در تصوير ديده نمي شود، ادامه مي دهد.
زن عصباني: يه مقدار آشغال ديگه هم اونجا گذاشتي. همون جا وايسا، مي رم اون آشغال ها رو برات بيارم،باشه؟ نه، همون جا وايسا! مي خواي برم برات بيارمشون؟ خب، چرا اين کار رو نمي کنم، هان؟ همين الان اين کار رو مي کنم!
ماريان رويش را بر مي گرداند و زن نترسي که اهل غرب ميانه است، به بدگويي هايش ادامه مي دهد.
مردي با لباسي عجيب، به طرز غريبي در ميان خيابان ايستاده است و دود غليظ سيگارش را از دهان بيرون مي دهد.
دو مرد در کنار هم با خنده هايي جنون آميز از آنجا عبور مي کنند.
زاويه جديد - در انتهاي خيابان
ماريان: در جاي خود خشکش مي زند و با قلبي که از وحشت ايستاده، به آنها خيره مي شود.
آن سوي خيابان
سردسته گروه موتور سواران که به دار و دسته اوباش شناخته مي شود، مرد کوچک اندام ميانسالي با دستمالي قرمز رنگ دور سرش به سمت باشگاه بدون پنجره اي مي رود، از درِ سياهِ ترسناک بزرگي که اسکلتي سوار بر يک موتورسيکلت روي آن نقاشي شده است، مي گذرد.
فيلتر سيگارش را داخل سطل فلزي زنگ زده اي پرت مي کند و آتش شعله مي کشد.
ماريان با حالتي وحشت زده، نمي تواند از آنها چشم بردارد.
زاويه جديد
پائولا، دختر ماريان، با چهره اي زيبا و موهاي کوتاه، از پنجره به بيرون خم شده، دست تکان مي دهد.
پائولا: مامان! سلام! الان ميام پايين.
خارجي - در محافظ ورودي - چند لحظه بعد
ماريان براي بار آخر رو به آن سوي خيابان زير چشمي به سردسته گروه نگاه مي اندازد. در حالي که کنار سطل شعله ور از آتش روي چهارپايه اي نشسته است.
به نظر مي رسد به سمت او مي آيد.
داخلي - تعاوني - گرگ و ميش - چند لحظه بعد
پائولا: خب نظرت چيه؟
ماريان: راستش وقتي اين تويي، خوبه.
پائولا: از جايي که زندگي مي کنم خوشت نيومده؟
ماريان به سمت پنجره مي رود و به بيرون نگاه مي کند.
ماريان: راستش وقتي از خيابون رد مي شدم، من... راستش، منظورم اين بود!
پائولا: اينجا نيويورکه. شايد جاي بدي باشه، اما روزها امنه. حالا خودت مي بيني.
ماريان نگاهش رو به بيرون از پنجره بر مي گرداند.
خارجي - خيابان - گرگ و ميش - نماي نقطه نظر ماريان
برش به:
داخلي - ساختمان -شب - بعد
پائولا سعي مي کند مادرش را با سيستم حمل و نقل عمومي منهتن آشنا کند.
پائولا: سوار اتوبوس مي شي به سمت... خيابان هفتادونهم، اون وقت سوار اتوبوسي که از مرکز شهر مي گذره مي شي به سمت کوچه پنجم و موزه هنر متروپوليتن درست همون جاست. نبايد از دستش بدي.
ماريان عينکش را بر مي دارد و به دخترش خيره مي شود.
ماريان: مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم، اون موتورسيکلت ها اون طرف خيابون...؟
پائولا: هان؟
ماريان: ... اونا اونجا چي کار مي کنن؟
پائولا: اونها دارودسته اوباش نيويورک هستن.
ماريان (هراسان): دسته موتور سوارها؟ اونها خريد و فروش مواد نمي کنن؟ کاري به دخترها ندارن؟
پائولا: من که تا حالا مشکلي باهاشون نداشتم. مردم مي گن اينجا امن ترين منطقه سمت شرقه. (دستانش را به نشانه قوت قلب روي بازوان مادرش مي گذارد) فقط اميدوارم موتورهاشون شب بيدارت نکنن.
برش به:
داخلي - ساختمان - شب
ما بالا مي رويم و از روبه روي ماريان، جلوي پنجره مي گذريم، در حالي که صداهاي وهم انگيز فضا را در بر مي گيرند و واضح تر مي شوند.
صداهايي ناگهاني خارج از قاب:
اون پيرزنِ ديدشون؟
اگر مجبور بشيم مي تونيم بکشميمش.
صداي خنده زمختي به گوش مي رسد.
خارجي - خيابان -شب-مونتاژ
لوله اگزوز براقي که مي غرد ودود غليظي از آن بيرون مي آيد.
دستاني با دستکش هاي چرمي که با چرخش دسته موتور، دور موتور را بالا مي برند.
کلاه ايمني که روي چهره اي خشمگين قرار مي گيرد.
آتشي که همچون جهنم در سطل فلزي شعله مي کشد.
يکي از افراد گروه با يقه اي باز، موهاي بلند، عرق کرده، چوب بيسبالي را در هوا مي چرخاند و با صداي آواز مانند ماريان را صدا مي زند.
موتور سوار: اوه، ماريان...
موتور سوار ديگري بدون پيراهن، با دستاني خالکوبي شده، چمدان ماريان را باز کرده و وسايل آن را در خيابان مي ريزد. او قاب عکس شوهر مرحومش را پيدا مي کند و آن را پرت مي کند وسط پياده رو.
سرش را در حالي که پوزخندي به چهره دارد، به آرامي بلند کرده و رو به بالا نگاه مي کند به...
ماريان با لباس خواب جلوي پنجره ايستاده، دستي جلوي دهانش را گرفته است. و با وحشت زياد شعله ور شدن کابوسش را نگاه مي کند.
موتور سوار در خيابان
عضوديگري از گروه که گوشه اي ايستاده، با صداي بلند قاه قاه مي خندد.
برش سريع به:
داخلي -ساختمان - شب
فيد به:
خارجي - ساختمان - روز
داخلي -ساختمان - روز
پشت قفسه کتاب ها پاکت عکسي با چند تصوير در آن پيدا مي کند. با کنجکاوي نگاهي مي اندازد.
عکس ها
ماريان، نفس نفس زنان و با چهره اي درهم به سرعت عکس ها را در جايشان قرار مي دهد.
داخلي - ساختمان - روز -مدتي بعد
خارجي - خيابان -روز - نماي نقطه نظر ماريان
ماريان، از جلوي پنجره کنار مي رود، نقشه لمينت شده منهتن را بر مي دارد، عينکش را به چشمش مي زند، به آن نگاهي مي کند، با خود کلنجار مي رود که آيا از پس خيابان هاي نيويورک بر مي آيد يا نه.
چند دقيقه بعد
داخلي - راهرو - روز
وقتي که او مي گذرد، ماريان به خانه باز مي گردد، در را مي بندد و آن را از داخل قفل مي کند. برش به:
داخلي - ساختمان - شب
ماريان روي يک صندلي کنار پنجره نشسته است، مجله اي را ورق مي زند.
پائولا (با شماتتي ملايم): تمام روز از خونه بيرون نرفتي؟
ماريان شانه اش را بالا مي اندازد.
برش به:
خارجي - نيويورک - غروب
داخلي - رستوران - شب
ماريان: يه نگاهي به اون توت فرنگي ها بنداز. مرباي خوبي مي شه ازشون درست کرد.(عکس ها را به پائولا مي دهد) اين هم چند تا عکس ديگه از مزرعه. امسال محصول فوق العاده اي داشتيم.
پائولا عکس ها را يکي يکي نگاه مي کند.
ماريان: بارون زياد اومد. پدرت حتماً خوشحال مي شه.
ماريان قرصي از شيشه کوچک دارويي که از کيفش در آورده بر مي دارد و با احتياط در دهانش مي گذارد.
ماريان: اين روزها نمي تونم روي چيز خاصي درست تمرکز کنم.
پائولا (برمي گردد به سمت مادرش): خيلي کار خوبي کردي اومدي ديدن من.
ماريان (با کمي نوشابه قرصش را مي خورد): کارت چطور پيش مي ره عزيزم؟
پائولا: خوبه.
ماريان: دوستي هم داري؟
پائولا: نه، سخت کار مي کنم، وقتش رو ندارم.
ماريان: اون پسره که توي عکس ها بود چطور؟
پائولا: کدوم عکس ها؟
ماريان: خودت مي دوني... (دستانش را در هوا باز مي کند)...آها!؟
پائولا (با چهره اي سرخ شده): مامان!
ماريان: خب درست جلوي چشم بودن.
پائولا: پشت کتاب ها.
ماريان: ولي من داشتم گردگيري مي کردم.
پائولا (با بي ميلي توضيح مي دهد ): آئوران رو مي ديدم و يه مقدار... داستانش پيچيده اس.
ماريان: به نظر مي اومد خيلي بهت علاقه منده.
پائولا: نمي خوام در موردش حرفي بزنم.
ماريان (ناراحت ): مي دوني، تو هيچ وقت چيزي به من نمي گي.
پائولا: اين درست نيست. (به نشانه تسکين دستش را روي بازوان مادرش مي گذارد) علاوه بر اين، دلم نمي خواد شما گردگيري کنين. دلم مي خواد نيويورک را ببيني.
برش به:
خارجي. خيابان پنجم - شب
يک موتور سيکلت آن اطراف پرسه مي زند، سرعتش را کم مي کند و يکي از دارودسته اوباش به آن دو خيره مي شود. انگار مي خواهد از آنها دزدي کند.
پائولا به او نگاه نمي کند، اما ماريان نمي تواند نگاهش را از او برگرداند.
ديزالو به:
داخلي - ساختمان - شب
ديزالو به:
خارجي - باشگاه دارودسته اوباش - شب
حرکت افقي دوربين از چهره گروه که با کلاه هاي ايمني، ژاکت هاي جين رنگ و رو رفته با آرم هاي رنگي دوخته شده رويشان و سيگارهاي روشن روي لب، سبيل هاي پر پشت و چهره هاي عصباني به شکل گوش خراشي دور موتورهايشان را بالا مي برند.
زاويه جديد
ماريان: معذرت مي خوام. لطفاً مي شه موتورهاتون رو خاموش کنين؟ صداشون خيلي بلنده، نمي تونم بخوابم.
نماي اسلوموشن از موتورها، حدود ده نفر از آنها به آرامي به سمت ماريان نزديک مي شوند. با ملايمت او را از زمين بلند مي کنند و به هوا مي برند. سپس او را هم چون جسدي در يک تابوت روي دست از در سياه ممنوعه به درون باشگاهشان مي برند.
داخلي - باشگاه - شب
ديزالو به:
داخلي - کابوس راهرو -شب
برش سريع به:
داخلي - ساختمان -شب
داخلي - آشپزخانه - چند لحظه بعد
فيدبه:
داخلي - ساختمان پائولا - روز بعد
داخلي - ورودي - روز
خارجي - خيابان پنجم شرقي - روز - چند لحظه بعد
ديزالو به:
خارجي - شهر نيويورک - روز - مونتاژ
ديزالو به:
خارجي - خيابان پنجم شرقي - روز
آن سوي خيابان - سردسته گروه اوباش
سردسته گروه: وحشت کردي، هان؟ توي اين محل نه، مي فهمي؟
ماريان
جلوي حفاظ در ورودي ساختمان پائولا. با نگراني کيفش را مي گردد، اما نمي تواند کليدها را پيدا کند!
ماريان: واي، نه.
آن سوي خيابان
سردسته گروه: اين چيه، هان؟
نوجوان: اين آشغال مال من نيست.
سردسته گروه: اين چيه؟ ترسيدي بچه؟ پس واجبه يه گوش مالي حسابي بهت بديم. چند بار بايد يه حرف رو بهت گفت؟ گوش نمي دي و توجه نمي کني و دردسر درست مي کني. الان هم دردسر درست کردي.
ماريان
از خشونت مفرط آن سوي خيابان رو بر مي گرداند و زنگ يکي از واحدها را فشار مي دهد. صداي زني شنيده مي شود.
صداي زن: بله؟
ماريان: دختر من اينجا زندگي مي کنه، من مادرشم ولي کليدهام رو گم کردم.
جوابي داده نمي شود.
ماريان با چهره اي وحشت زده بر مي گردد و به درگيري آن سوي خيابان نگاه مي کند.
آن سوي خيابان - نماي نقطه نظر ماريان
سردسته: کبابش کنين!
ماريان
وحشت زده، در نمايي که تصوير آن سوي خيابان ديده مي شود، به سرعت از وسط خيابان به سمت باجه تلفن عمومي قدم بر مي دارد.
باشگاه گروه
باجه تلفن عمومي
ماريان (با صدايي لرزان ): الو، پائولا هست؟... لطفاً مي شه براش يه پيغام بذارين؟ بهش بگين فوريه. (خودش را جمع و جور مي کند )
مادرش کليد رو توي خونه جا گذاشته و با وجود دار و دسته اوباش شرايط بدي داره... وقتي برگشت، مي شه بهش بگين سريع خودش رو به خونه برسونه؟... متشکرم. ماريان گوشي را قطع مي کند. وقتي بر مي گردد، از ترس به خود مي لرزد.
زاويه جديد
ماريان: خواهش مي کنم، کاري به من نداشته باش.
سردسته گروه: مي خوام تلفن کنم، خانوم.
ماريان: پس اجازه بدين من رد بشم.
سردسته گروه: چي شده؟ کليدهاتون رو گم کردين؟
ماريان (با حالتي وحشت زده): روز بخير.
نماي عريض
خارجي - ساختمان پائولا- روز - چند لحظه بعد
صداي يک زن: کيه؟
سردسته گروه: تعمير کار ماشين لباس شويي هستم.
در همان لحظه باز مي شود. سردسته گروه در را باز مي کند و مانع از بسته شدن آن مي شود تا ماريان وارد ساختمان شود. با چهره اي عصباني نگاهي به ماريان مي اندازد. ماريان کاملاً پريشان است.
برش به:
داخلي - راهروي ساختمان - مدتي بعد همان روز
ماريان
روي زمين نشسته و سرش را به واحد تکيه داده است.
پائولا با ديدن مادرش که نا اميدانه نشسته، سرش را به نشانه ملامت خودش تکان مي دهد.
داخلي - ساختمان - دست شويي - شب - مدتي بعد
پائولا: شايد بهتر باشه فردا رو استراحت کنين. ببينم اگه تونستم زودتر بيام خونه با هم مي ريم با قايق موتوري يه دوري مي زنيم، باشه؟
اتاق پذيرايي
داخلي - خيابان - شب - نماي نقطه نظر ماريان
دست شويي
پائولا (رو به خودش): سه تا مونده.
پذيرايي
پائولا در پس زمينه تصوير از دست شويي خارج مي شود. ماريان متوجه بيرون آمدن او نمي شود. او همچنان مبهوت تماشاي موتورها و سطل شعله ور آن سوي خيابان است.
پائولا (با ملايمت): باشه؟ فکر خوبيه؟
ماريان جوابي نمي دهد.
پائولا در چند قدمي مادر پريشان احوالش مي ايستد، نگراني در چهره اش پيداست.
فيد به:
داخلي - ساختمان - روز
ماريان: کيه؟
ماريکا: منم ماريکا. پائولا خونه ست؟
ماريان: رفته سرکار. من مادرشم.
ماريکا: اوه، خيال کردم امروز پنج شنبه ست.
ماريان به ظاهر مطمئن، در را روي او باز مي کند. با مشاهده ماريکا، متوجه ناراحتي او مي شود و به سرعت با او ابراز همدردي مي کند.
ماريکا: معذرت مي خوام. حالم اصلاً خوب نيست.
ماريان: پس يه کاپوچينو حالت رو جا مياره.
اجازه مي دهد ماريکا وارد شود.
داخلي - ساختمان - روز - چند دقيقه بعد
ماريکا: ... و يه شماره روي شماره انداز تلفن افتاده بود که من نمي شناختم. حدود ساعت سه يا چهار صبح تلفن شده بود. به همين خاطر به اون شماره تلفن کردم... و يه زن جواب داد. و من... قطع کردم.(به جلو خم مي شود) براي همين شوهرم رو تعقيب کردم. درست مثل فيلم ها. و فهميدم که يه زن و يه دختر توي بروکلين داره. ما حدود يک سال با هم بوديم. بعد از هم جدا شديم.
ماريان (سري به نشانه نفرت تکان مي دهد): مردها... همه شون مثل همن.
مي دوني، بايد يه سفر بياي داکوتاي جنوبي و با پسرم آشنا بشي. اون ازدواج نکرده.
ماريکا: کارش چيه؟
ماريان: ذاتاً يه کشاورزه.
ماريکا (با خنده اي زير لب): خب، يه آب و هوايي هم مي شه... عوض کرد. (لبخند دلنشيني مي زند) متشکرم، خانوم پترسون. شما خيلي مهربونين.
صداي موتورهاي گروه فضا را در بر مي گيرد و باعث قطع شدن گفت و گوي آنها مي شود.
ماريان و ماريکا به سرعت از پشت ميز بلند مي شوند و به سمت پنجره مي روند.
ماريکا: اي کاش دسته جمعي نمي اومدن و برن، اون وقت اين همه سر و صدا نمي کردن.
به کنار پنجره مي رسند.
خارجي - خيابان - روز - نماي نقطه نظر ماريان و ماريکا
پي نوشت ها :
* فيلمنامه مسيرهاي انحرافي (Sideways) بر اساس رماني از رکس پيکت به همين نام در سال 2004 توسط الکساندر پين نوشته و ساخته شد که آن فيلم نيز جايزه اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي را براي الکساندر پين به ارمغان آورد.