گفت و گو با چاك پالانيوك
نويسنده داستان « باشگاه مشت زني »
نويسنده: روسيريوس
مترجم : رضا بديعي
مترجم : رضا بديعي
حقيقت هميشه زيبا نيست
من شنيده ام كه افرادي كه از اين دست ،در حوالي سانتا كروز ديده شده اند.
چه جالب واقعاً شما خودتان به يكي از اين باشگاه ها رفته ايد ؟
نه ،فقط درباره آنها شنيده ام. جالب است كه آنها قوانيني دارند كه در كتاب شما آمده است. مثلاً اولين قانون آنها اين است كه از باشگاه مشت زني با كسي حرف نزنند. فكر مي كنيد كه آنها قوانينشان را از روي كتاب شما برداشته اند ؟
نمي دانم. شايد اين طور باشد ، اما واقعاً نمي دانم چه بايد بگويم. ولي اجازه دهيد يك چيز بامزه براي شما بگويم. مي دانم جايي هست كه به آن دعواي نهايي حياط پشتي مي گويند. زن و شوهرها به آنجا مي روند و نوشيدني و كباب مي خورند. بعد شروع مي كنند به جنگيدن با هم. در اين دعوا اصل بر چشم و هم چشمي كردن نيست ، بلكه قصد آنها اين است كه چشم و هم چشمي كردن ها را از بين ببرند.
آيا شما از آنها استفاده كرده ايد ؟ آيا هيچ وقت به آنجاها رفته ايد و از نزديك ،كار آنها را تماشا كرده ايد ؟
نه ،من سعي كرده ام در كتاب خود از حقيقت حرف بزنم. احساس مي كنم به دنبال حقيقت بودن ،چيزي شيرين است و من از تعريف آن لذت مي برم. قطعاً اتفاقي كه در باشگاه مشت زني روي مي دهد و همه ماجراهايي كه در اين كتاب با آنها روبه رو مي شويم ، چيزهايي هستند كه باعث ناراحتي و عصباني شدن ما مي شوند. با اين حال من تلاش كردم كه مسائل مربوط به اين آدم ها ، در پوسته اي از حقيقت گفته شود ،هر چند كه ممكن است شكل زيبايي نداشته باشد.
پس بايد اين طور نتيجه گرفت كه آنها هستند كه از شما الهام گرفته اند.
نمي دانم ،شايد اين طور باشد.
فكر نمي كنيد كاري را كه شما انجام داده ايد ، مي تواند جنجال آفرين باشد ؟
ببينيد آدم هايي كه در اين داستان وجود دارند ، دلشان مي خواهد به جهان اطراف خود اعتراض كنند. خب من ترجيح مي دهم آدم هايي را ببينم كه اين كار را به شكلي ساختارمند ،ايمن و در جايي درست انجام دهند ،نه اين كه بروند داخل خيابان و هر كس را كه ديدند ، بكشند. من هميشه فكر مي كنم كشتي گرفتن عمل جالبي است. به خصوص وقتي به صورت آماتوري و دسته جمعي صورت مي گيرد. مردم مي روند همديگر را هل ميدهند و داد و بيداد راه مي اندازند. خب كشتي چيز خيلي مخربي نيست.درست مثل شور و شوق يك جشن عيدانه است مردم آن قدر فرياد مي زنند تا خسته شوند.
چند روز پيش وقتي در يك ايستگاه اتوبوس نشسته بودم ،ديدم كه اتوبوسي وارد ايستگاه شد. روي بدنه اتوبوس يكي از آن آگهي هاي خدمات عمومي را چسبانده بودند. در آن آگهي اين جمله به چشم مي آمد : « خشونت ياد گرفتني است. » فكر مي كنم جمله مزخرفي باشد ،چون گمان مي كنم كه خشونت ورزيدن به همان اندازه طبيعي باشد كه غذا خوردن. شما چه نظري داريد ؟
خب فكر مي كنم كه حق با شما باشد. واقعيت اين است كه خشونت همواره با شماست و ما گاهي براي اين كه از شر آن خلاص شويم ، به راه هاي مختلفي دست مي زنيم ؛مثلاً همسرمان را كتك مي زنيم يا در خيابان داد و بيداد راه مي اندازيم. من فكر مي كنم هميشه خشونت مخرب نيست. شايد وقتش رسيده كه راه هايي را پيدا كنيم كه چگونه مي شود از آن استفاده كرد.
سالوادور دالي معتقد بود كه جنگ چيز بزرگي است. او باور داشت كه جنگ يكي از جالب ترين جنبه هاي انسانيت است.
من فكر مي كنم در اين گفته دالي ،صداقتي شگفت آور نهفته است. همه ما جنگيدن را دوست داريم. همه ما دوست داريم كه در زندگي دست به مخاطره بزنيم. گويي كه هويت خود را در تخريب زندگيمان جست و جو مي كنيم. هر چند كه چنين گرايشي مثل خلئي در ناخود آگاه ماست. من فكر مي كنم اعتقاد دالي ،استعاره اي براي بازگشت به ضمير ناخودآگاهي جمعي ما در دوران پيش از خلقت باشد. شايد در نگاه اول ،شخصيت هاي باشگاه مشت زني ،خيلي غريب و منحصر به فرد به نظر آيند ،اما همان طور كه تايلر مي گويد همه مردم در طول روز ، همان كاري را مي كنند كه جك مي كند يا لااقل دوست دارند كه آن كارها را انجام دهند. من واقعاً فكر مي كنم آدم هاي درون اين قصه خيلي هم از ديگران جدا نيستند. همه مردم به اين نياز دارند كه خراب كنند و دوباره بسازند. آنها بايد در خود زخم داشته باشند تا به بهبودي بينديشند. من فكر مي كنم حالا وقتش رسيده كه به جاي خريد لوازم منزل ،چنين نيازي را بپذيريم و براي رفع آن روش هايي را پيدا كنيم. هميشه به ما گفته شده كه ما نيازي اساسي به خريد منزل داريم. خب من فكر مي كنم كه فرق شخصيت هاي باشگاه مشت زني با ديگران در اين است كه احساس مي كنند كه واقعاً چه نيازي به خريد منزل وجود دارد.
خودتان چه كار كرده ايد تا چنين تجربه اي را از سر بگذرانيد ؟
من هميشه به دنبال چيزهايي هستم كه مرا به وحشت بيندازند. صبح ساعت پنج از خواب بلند مي شوم و بعد از خوردن صبحانه ،در جايي بي سر پناه كار مي كنم. گاهي اوقات به جايي مي روم و از آنجا به عنوان پيشخدمت كار مي كنم. يا گاهي اوقات با بيماران رواني و آلزايمري کار مي کنم. اين کارها واقعاً وحشت آور و افسرده کننده است ، اما دوست دارم خودم را در اين موقعيت ها قرار دهم تا ببينم چرا از طرف آنها تهديد مي شوم. وقتي داشتم باشگاه مشت زني را مي نوشتم ، به يک مرکز بيماران ايدزي رفتم و به عنوان داوطلب دو سال آنجا کار کردم.
داستان به نوعي مروج انديشه آنارشي گرانه است. به خصوص اين که در داستان دستور ساخت بمب ها را آموزش مي دهيد.
راستش اين را مديون برادرم که يک شيمي دان است ، هستم. بالاخره هر کس برداشت خودش را دارد. اما من چنين آموزشي را مثل يک هجو مي دانم ؛ شايد هجو زنان داستان هايي چون مثل آب براي شکلات يا گوجه فرنگي هاي سبز سرخ شده که مدام در حال آموزش دستور العمل پخت غذا هستند.
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي/فيلم نگار/شماره32