بررسي فيلمنامه «مرد باراني »
نويسنده: سپهر ماکان
از منظر يک فيلم تجاري يا هنري
الگويي مناسب براي سينماي تجاري
مرد باراني يکي از موفق ترين فيلم هاي تاريخ سينما در گيشه است و با وجود گذشت بيش از دو دهه از نمايش آن و پيشرفت هاي نوين تکنيکي در ساخت وعرضه فيلم ها و وجود انواع اطلاعات رساني هاي متنوع جهاني، در جدول فيلم هاي پرفروش دنيا رتبه 115 را در اختيار دارد و بسيار بالاتر از انواع و اقسام فيلمهاي متکي به جلوه هاي ويژه و تعداد زيادي از جيمز باندها، اينديانا جونزها، و ... قرار دارد. اغراق نيست که بگوييم اگر اين فيلم امروز ساخته مي شد و روانه بازار مي گشت، چه بسا که رکورد خودش را به راحتي مي شکست و در جايگاه بسيار بالاتري نيز قرار مي گرفت. راز اين اقبال ويژه که نثار اين فيلم و فيلم هايي نظير زن زيبا (1990)، باديگارد (1992)، گريس (1978)، زيبايي آمريکايي (1999)، به بهترين وجه ممکن (1997)، آن چه زن ها مي خواهند (2000)، ناتينگ هيل(1999) و نظايرشان که کماکان در فهرست پرفروش هاي تاريخ سينما حضور دارند و درعين حال پروداکشن هاي عجيب و غريبي ندارند و داستان هايي زميني را تعريف مي کنند و به راحتي جاي خود را در ذهن مخاطب مي گشايند، چيست؟
کارشناسان علم بازار سه عامل را که هر کدام با نسبتي تقريباً مساوي در کنار هم قرار دارند، در راه کسب موفقيت تجاري فيلم ها ذکر کرده اند؛ گيشه داشتن، خلاقيت و ساختار. اين که گفته مي شود برخي فيلم ها هنري اند و برخي ديگر تجاري (و به قول سينماي بدنه اي ها: بفروش ) در نظريه اي کلي مي تواند ريشه در يک چيز داشته باشد و آن اين که سينماي تجاري، همان گونه که مرد باراني به شکلي تحسين برانگيز قواعدش را به درستي به کار مي گيرد، متکي به نمايش اکشن است و سينماي هنري حياتش وابسته به خلق و به تصوير کشيدن ري اکشن. از همين روست که فيلم هاي تجاري همواره قواعدي کلاسيک در به کارگيري انواع نقاط عطف و مفصل و مياني را رعايت مي کنند و شخصيت هايشان را در بزنگاه هاي تصميم گيري و جابه جايي هاي حال و احوالي در حوادثي دراماتيک گرفتار مي کنند. بلافاصله پس از شروع فيلم چارلي (تام کروز ) در موقعيتي جالب گير مي افتد. پدر پولدارش او را از ارثيه سه ميليون دلاري محروم کرده است. او که با وجود بي مهري هايش نسبت به پدر انتظار چنين عملي را از او نداشته تلاش مي کند تا راهي براي پس گرفتن سهم خود پيدا کند و در گير و دار همين تقلاها متوجه مي شود برادري عجيب و غريب به نام ريموند (داستين هافمن) دارد که ازآن خبري نداشته است. به اين ترتيب پيش از آن که بيننده با موقعيت اوليه چارلي خو بگيرد و بخواهد روند پيش برد داستان را پيش بيني کند، در مسير جديدي مي افتد که هم او و هم قهرمان داستان را شوکه مي کند. بنابراين نتيجه اين گونه جابه جايي هاي مکرر و مداوم اين چنيني اين مي شود که بيننده از خير حدس و گمان هايي بيهوده مي گذرد و با ميل باطني و رضاي خاطر، خود را در اختيار نويسنده قرار مي دهد تا او داستان جذاب خود را برايش تعريف کند. درست همان چيزي است که سينماي هنري از آن گريزان است. شايد اگر مرد باراني قرار بود به شيوه هنري نوشته شود، ديگر براي چارلي نقطه آغاز سفر و چگونگي پيدايش انگيزه با خود بردن ريموند را نشان نمي داد و بيننده را از لحظه اي با فيلم مواجه مي کرد که دو برادر همراه يکديگر قدم در سفري طولاني گذاشته اند.
از سوي ديگر مهم ترين عنصر درساختار مرد باراني که جذابيت عجيبي به آن بخشيده، تداوم مانع پردازي است. يک مانع زماني به وجود مي آيد که تداخلي ميان دنياي ذهني قهرمان قصه و واقعيت هاي موجود در محيط او پديد آيد و فرضاً يک مسافرت چند ساعاته ساده را تبديل به سفري چند روزه درجوار موجودي غير قابل پيش بيني و کنترل کند. ظاهر و پوسته بيروني مسافرت اين دو برادر اين است که ريموند از هواپيما وحشت دارد و آن را غير ايمن مي داند و چارلي را وادار به پيمودن مسير از طريق اتوبان و حتي پياده روي مي کند. اما در اصل، همين کار سختي را نيز به او تحميل مي کند، برايش غير قابل تحمل مي سازد، به گونه اي که او را به جهت آن که با پديده اي فراتر از حد انتظارش مواجه شده، چندين و چند بار مجبور به تخليه دروني از راه داد زدن و بد و بيراه گفتن مي کند و تا آستانه ديوانگي پيش مي برد.
جذابيت هاي بصري نيز نقش مهمي در بر انگيختن تمايل بيننده بر تعقيب ادامه ماجراها ايفا مي کند. از همان شروع فيلم که چارلي در حال تحويل گرفتن چند ماشين مدل بالا از جمله يک فراري قرمز رنگ گران قيمت است، بيننده خود را در ميان آرزوها و آمال دست نيافتني خود غرق ديده و «خود » ي را که همواره در خيال جست و جو مي کرد، بر پرده سينما مي بيند. استفاده از هنر پيشه هاي خوش چهره و شيک پوش نظير تام کروز نيز که در آن زمان محبوبيت بالايي داشت - و مثل الان بر اثر کارهاي دون شأني که در زمان ازدواجش با کيتي هولمز و نيز در برنامه هاي زنده نظير شوي اپرا وينفري مرتکب شد، از چشم عموم نيفتاده بود - تاثير چشم گيري در جلب نظر مخاطب به عهده دارد و آن نظريه هيچکاک نيز که در جايي گفته بود «بيننده از هنر پيشه اي نظير کري گرانت عاطفه بيشتري مي گيرد تا يک فرد ناشناخته » در اين جا کارايي دارد. منتها در سينماي هنري از اين خبرها نيست، چرا که در آنجا، هم عامدانه و هم به شکلي اجباري و در راستاي کاهش هزينه هاي توليد از استخدام هنر پيشه هاي گران دوري مي جويند. اما اين سينماي تجاري است که براي فروش بيشتر و تسخير گيشه هزينه کرده و از سرمايه به کار گرفته خود نيز بهره برداري مي کند.
از سوي ديگر محال است تماشاگر اين فيلم را ببيند و پس از پايان، آن تکيه کلام ساده و در عين حال جذاب ريموند را فراموش کند که حين رويارويي با يک پديده غير منتظره به کار مي برد و با خونسردي هر چه تمام و پشت سر هم و شبيه زنگ خطرتکرار مي کند: اوه! اوه! به يادماندني بودن يک صحنه يا ديالوگ اين چنيني به فيلم هويت مي بخشد.
دخل و تصرف هاي گاه و بيگاه و ادا و اصول هاي بجا و نابجاي داستين هافمن ازتغيير دادن شخصيت ريموند از يک عقب افتاده به آدمي خرافاتي تا بازي دادن پسر خود در يکي از صحنه ها و افزودن چندين و چند صحنه و بچه قصه به فيلم همچون ديگر فيلمي که او به خاطرش اسکار گرفت (کريمر عليه کريمر ) به سود فيلم شده است. صحنه فوق العاده ديدني و جذابي که در يک باجه تلفن کوچک مي گذرد و در آن ريموند براي بيرون رفتن ازآنجا و خلاصي از دست چارلي و رسيدن هر چه سريع تر به پاي برنامه تلويزيوني مورد علاقه اش، تمهيدي (تقريباً ناخواسته! و ) غير متعارف را به کار مي گيرد، حاصل همين روحيه و پس زمينه خلاقانه عوامل فيلم است که در گفت و گوي ريموند با زني معلوم الحال در کازينويي در لاس و گاس نمودي ديگر پيدا مي کند ؛ جايي که در آن ريموند برخلاف صحبت هاي روتين و صريحي که در چنين موقعيت هايي صورت مي پذيرد، قصد دارد با او حرف بزند تا به شناخت بهتري از يکديگر برسند و در ادامه با ساده لوحي خود (که اين بار کاملاً نا خواسته است ) هدفشان ازآمدن به لاس و گاس و تقلب در بازي ها را بر ملا مي کند.
همچنين ترکيب چارلي و ريموند که با وجود اشتراک خوني و ژني به طور کامل در دو روي يک سکه و در تضاد 180 درجه اي با يکديگر قرار دارند، يکي از کم نظيرترين زوج هاي ناجور تاريخ سينما را شکل مي دهد؛ زوجي که در ابتدا هيچ گونه سنخيت حداقلي با يکديگر ندارند و کاملاً روي اعصاب هم قدم مي گذارند، اما در طول سفري طولاني به شناخت عميق تري از هم مي رسند، به گونه اي که جدايي نهايي شان هم براي خود آنها و هم براي بيننده سخت جلوه مي کند.
منبع : فيلم نگار شماره 94