خوشامدي سرد به مهمانان فضايي
ترجمه: شيرين السادات صفوي
(هجو نخستين تماس)
کارگردان: نيل بلاکمپ
بازيگران: شارلتو کاپلي، ديويد جيمز، جيسون کاپ
محصول: 2009
زمان: 112 دقيقه
بعد از ماجراي اورسون والز، که در 1938/1317 با پخش سر حدّ مرگ از مهاجمان مريخي ترساند، همگان ديدگاهي آميخته با وحشت به حضور بيگانه ها در زمين پيدا کردند (اگر اين بيگانه ها واقعي بودند چه؟). ولي سوال اينجاست که آيا همه ي برخوردهاي احتمالي، مثل ئي تي، انسان و رويايي خواهند بود؟ و آيا فيلم ها و برنامه هاي تلويزيوني در واقع ذهن عموم مردم را نسبت به اتفاقات فرا سياره اي دچار نوعي تعصب و بدبيني بي سبب نمي کنند؟
سکانس آغازين فيلم مانند فيلمي مستند ساخته شده است و آن را بيش از حدّ واقع گرايانه مي نماياند. دهه ي 1980/1360 ميلادي است و فضاپيمايي پُر از بيگانه هاي بيمار و مبتلا به سوء تغذيه بر فراز شهر ژوهانسبورگ در آفريقاي جنوبي متوقف مي شود. انسان ها اين بيگانه هاي اسيب ديده را نجات مي دهند و آن ها را در اردوگاهي موقت (نام فيلم از اسم همين اردوگاه گرفته شده است) جاي مي دهند. و بعد مي بينيم که ر عرض بيست سال اين اردوگاه موقت تبديل به حلبي آبادي شده است که مشابه آن در هر کشور در حال توسعه ي ديگري زياد ديده مي شود؛ حلبي آبادي که خانه ي بيگانه هاي حشره شکل و قد بلند با پيکره هاي بند بند است. اين بيگانه ها به سبب شکل نسبتاً خرچنگ وارشان «ملخ دريايي» نام مي گيرند و کاملاً مشخص است که بايد نماينده ي تمدني پيشرفته تر از زمين باشند. اما اين مناديان فناوري برتر و آسايش بيشتر، روي زمين به فلاکت روزگار مي گذرانند. همه ي نژادهاي مختلف آفريقاي جنوبي، سياه و سفيد، به آن ها به ديده ي بدبيني و گاهي ترحم مي نگرند و رفتارشان با اين موجودات سرشار از بيگانه هراسي رايج انسان است.
همه ي انسان هاي فيلم گناه کارند؛ از سربازان و کارمندان سفيد پوست گرفته که با ملخ هاي دريايي بدرفتاري مي کنند تا گانگسترهاي سياه پوست که بيگانه ها را شکار و از علاقه ي شديد آن ها به غذاي گربه سوء استفاده مي کنند. البته تعصب و بدبيني ميان نژادي، فقط گوشه اي از مشکلات اين مهمانان فضايي است. در ادامه ي فيلم مي فهميميم در منطقه ي 9 مجموعه اي از آزمايش پزشکي در جريان است که تا مرز قتل عام بيگانه هاي مفلوک پيش رفته؛ مقصر اين امر هم شرکتي به نام ام ان يو است (MNU: اتحاديه ي چند مليتي که خود به وضوح معناي امر را مي رساند) که مسئوليت اسکان بيگانه ها را بر عهده گرفته است.
فيلمسازان منطقه 9 به سنت بهترين نمونه ي فيلم هاي درجه دو (B-Movies) ايده هاي خود را به روشي هم زمان زيرکانه و پيش برنده و تعليق وار بيان مي کنند؛ طوري که در ضمن احترام گذاشتن به هوش بيننده باعث حيرت و از جا بريدن او هم مي شوند. پيتر جکسون تهيه کننده ي معروف فيلم، پيش از آن که به دنياي ارباب حلقه ها و کينگ کنگ پا بگذارد، فيلم هاي کم هزينه ي فراواني با موضوعاتي مشابه منطقه ي 9ساخته است. از جمله در يکي از فيلم هاي آماتوري او بيگانگان قصد دارند از انسان هاي زميني فست فودي ميان کهکشاني درست کنند. اين نگاه آميخته به طنز و در عين حال سياه، که گاهي آن را گروتِسک مي نامند (به معناي مشمئز کننده و مسخ کننده)، اکنون در همين فيلم بلوکمپ هم ديده مي شود. آن شکل موجودات فضايي و آن استحاله ي مرگ بار و ترسناک قهرمان فيلم همه ردپايي از خون و خون ريزي طنز آميز فيلم هاي نخستين جکسون را نيز در خود دارد.
هسته ي فيلم اين است: که چطور عضوي از طبقه ي برتر اجتماعي از بي عدالتي هاي جامعه ي خود آگاه مي شود؛ همان بي عدالتي ها و ظلمي که او را در جايگاه فعلي و دست پايين ها را در جايگاه خودشان نگاه داشته است. هزينه اي که قهرمان فيلم براي درک اين حقيقت مي پردازد هزينه ي هنگفتي است و در مقابل فاصله ي طبقاتي اجتماعي چاره اي جز پرداختن آن وجود ندارد. ولي با اين که مي بينيم ديدگاه فيلم نسبت به جهان ديدي سياه و سفيد و نااميدانه است، به ورطه ي پوچ گرايي مي افتد. در واقع ادعا مي کند گاهي تنها راه انسان راستين شدن اين است که کاملاً از خود بيگانه شويم. بيگانه ي انتهاي فيلم، که گُلي آهني مي سازد، چقدر از ما انسان تر است؟
ديدگاه ديگر، تفاوت منطقه ي 9 با آواتار ساخته ي جيمز کامرون است. آواتار به سنت فيلم هاي اين گونه عمل کرده و سفيدپوستي تغيير شکل داده را به ميان بوميان و بيگانه ها مي فرستد تا آن ها را در جنگ رهبري کند. اما در منطقه ي 9 انساني به شکل بيگانه ها درآمده و ميان آن ها زندگي مي کند و مي فهمد عضويت در گروهي تحت فشار و ستم آن قدر ها هم شگفت انگيز و رويايي و آزادي بخش نيست؛ چرا که اعضاي اين گروه ستم ديده به معناي واقعي کلمه تحت فشار و ستم اند!
مثالي ديگر از هچو برخورد با هوشمندان بيگانه فيلم مردان سياه پوش است؛ در اين فيلم شبکه اي گسترده از بيگانگان در زمين زندگي مي کنند و سازماني مرموز با اسمي مشکوک (مردان سياه پوش) به شدت سعي در نهان سازي آن ها از ديد عموم مردم دارد و حتي در اين راه با استفاده از فناوري هاي بيگانه وسيله اي براي پاک سازي حافظه ي همه ي افرادي اختيار مي کند که با بيگانگان برخورد داشته اند. اما سوال اينجاست که چرا بايد بيگانگان را پنهان کرد؟ آن طور که در فيلم مي بينيم همه ي اين موجودات فضايي به دنبال زندگي بهتر به زمين آمده اند و در واقع پناه جو هستند. گاهي در ميان آن ها مجرم و کج رو نيز پيدا مي شود، اما کليت بيگانگان فضايي روي زمين تفاوتي با پناهندگان کشوري به کشرو ديگر ندارند. بايد پرسيد چرا دولت کشوري بايد سعي در پنهان سازي مهاجران و پناهندگان کشورهاي ديگر از ديد ساکنان خود بکند. تنها يک جواب به ذهن مي رسد؛ اين که در صورت اطلاع عموم مردم و برخورد ميان انسان ها و بيگانگان ممکن است شرايطي پيش آيد که از وضعيت ناآگاهي و بي خبري بدتر و کنترل ناپذيرتر باشد. در اينجا به همان نکته ي ابتدايي باز مي گرديم که شايد رسانه ها و فيلم ها بي سبب افکار عمومي را نسبت به اتفاقات فراسياره اي بدبين و دچار تعصب کنند.
همان طور که در منطقه ي 9 مي بينيم فضايي ها از همان ابتدا خود را به همه ي ساکنان زمين نشان مي دهند و هيچ پنهان کاري درباره ي موجوديت آن ها پيش نمي آيد. اما اين کا راتفاقاً منجر به رويکرد بهتر و تفکر دوستانه تر زميني ها نسبت به فضايي ها نمي شود. فضايي ها با دستاني بالاگرفته و بيمار و قحطي زده به زمين پناه مي آورند و انسان ها با نگاهي منفي و بدبينانه و مشکوک، بر خلاف سنت هاي پذيرفته شده ي مهمان نوازي، آن ها را در ميانه ي چارچوب در نگاه مي دارند! آشنايي و برخورد زمين ها با فضايي ها و بيگانه ها نتيجه اي جز تشکيل سازمان هايي چون ام ان يو و وقايع خشونت باري چون رفتار گانگسترهاي آفريقايي با آن ها نخواهد دشات. آز و طمع انسان او را وادار مي کند در نخستين برخورد با مهماناني از کرات ديگر و از آن سوي جو سياره ي مادري اش با ديدي تاجر مابانه و اقتصادي با آن ها روبه رو شود.
بايد گفت که 15 دقيقه ي نخست فيلم، ريسک بزرگي براي سازندگان آن بوده است؛ جمعيت سرکوب شده بيگانه هايي زشت و زننده اند، سرکوب کنندگان و حاکمان هم کاغذبازي هايي دور و با رواني هايي خشن و زنجيري اند. پس تماشاچي بايد با چه کسي همدردي کند؟ بيننده در آغاز و طبق پيش فرض هايي پيشين با کارمند دست و پا چلفتي و بازنده همذات پنداري مي کند، اما خيلي زود مي فهمد که طرف فردي رياکار را گرفته است. با پيش رفتن فيلم و استحاله يافتن قهرمان کم کم ما با او و وضع رقت بارش همدردي مي کنيم. همچنين با آن پدر و پسر بيگانه اي که فقط در تلاش اند تا نژاد بدبخت خود را به موطن شان انتقال دهند. در اين تغيير شکل قهرمان داستان موقعيت مرگ باري را طي مي کند. هميشه رسم بر اين است که انساني که به دل عده اي بيگانه پا مي گذارد در نهايت به جامعه ي انساني باز مي گردد؛ يعني او جاي گرم و نرم و انساني اش را در پس ذهن به مثابه خانه اي براي بازگشت دارد. اما فيلم مسير متفاوتي را طي مي کند و قهرمانش را از حاشيه ي امن دنياي سفيدپوستان محروم مي کند، او ديگر نمي تواند به جامعه ي انساني بازگردد و بايد منتظر بازگشت سفينه هاي بيگانگان باشد تا از آن وضع دربيايد.
در مريخ حمله مي کند ساخته ي تيم برتون موجودات فضايي به شکلي تمسخر آميز همه ي ارزش هاي دنياي امروز را به سُخره مي گيرند و با نابود کردن همه چيز به شکلي بازيگوشانه ذهن مخاطب را به بازي مي گيرند و رياکاري رهبران دنيا را آشکار مي کنند و تنها کودکان و پيران اند که دنيا را نجات مي دهند. حال در انيجا و در فيلم بلوکمپ همه چيز وارونه مي شود. وارونه سازي وضعيت هميشه بهانه اي است براي ارايه تفسيري تازه از خودمان، با به هم ريختن تصوير ذهني معمولي مان درباره ي يک موقعيت، تاکنون و در سينماي علمي-تخيلي بيگانگان يا خوب بوده اند يا بد. اما هيچ گاه ما انسان ها با آن ها اين قدر بدرفتار نبوده ايم. همان طور که در مقدمه اشاره کردم بيگانگان اغلب نقش آينه را براي ما دارند، آينه براي ديدن خودمان؛ هر چند تصويري که اين آينه به دست مي دهد شايد چندان خوشايند نباشد. بيگانگان فيلم منطقه ي 9 آينه اي به دست بشر مي دهند تا بدرفتاري ها و ظلم و ستمي را ببيند که در طول اعصار بر هم نوعان خود روا داشته است. تلخي ماجرا در اين است که حتي ستم ديده ترين انسان ها نيز، وقتي مجالش را مي يابند، به ديگران ستم مي کنند.